تبليغاتX
ایرانی آزاد

ایرانی آزاد

سیاسی (پان ایرانیست ایران_اوکراین)

چگونه مك كين و اوباما بر ضد ايران با هم متحد شده اند؟ این مقاله بسیار مهم است بخوانید...

هشداری که در غوغای انتخابات آمریکا گم شد

در حالیکه مبارزات انتخاباتی در آمریکا در جریان بود و به روزهای اوج خود نزدیک می شد گروهی از برترین مغزهای متفکر سیاسی آمریکا از هر دو حزب جمهوریخواه و دموکرات در فکرانباره ای بنام "مرکز سیاست های دو حزبی" (Bipartisan Policy Center) گرد هم آمدند تا در خصوص خطر ایران و نحوه برخورد با این کشور برنامه ای برای رئیس جمهور بعدی، هر کس که می خواهد باشد، تهیه کنند.

گزارش مزبور با عنوان "مواجهه با یک چالش، سیاست آمریکا در ارتباط با برنامه هسته ای ایران" در میان سکوتی حیرت انگیز تهیه و تدوین گردید و به اتفاق آراء توسط تمامی اعضاء مرکز مورد تصویب قرار گرفت. مغز متفکری که هدایت تهیه گزارش را بر عهده داشت کسی نبود مگر یک سوپرعقاب حامی اسرائیل یعنی آقای دنیس راس که من در این مقاله به تفصیل در مورد او سخن گفتم. دنیس راس از طراحان حمله به عراق و از یاران نزدیک یک نئوکان نه چندان خوشنام یعنی پال ولفوویتس است که در کابینه ریگان نیز زیر دست او انجام وظیفه می کرده است.

روح گزارش کمترین تفاوتی با سیاست های جورج بوش از خود نشان نمی دهد و شاید بتوان گفت که شدیدتر و تهاجمی تر هم هست. گزارش برای مقابله با فعالیت های هسته ای ایران پیشنهاد می کند که می بایست "مجموعه ای از سیاست های جدید، ضمیمه یکدیگر، شامل تمهیدات دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی" بطور همزمان بکار گرفته شود. "مواجهه با یک چالش" که توسط مایکل روبین (Michael Rubin) یک نئوکان افراطی فعال، و عضو فکرانباره انستیتوی آمریکن اینترپرایز (AEI) انشاء شده و توسط تمامی مشاوران رده بالای آقای اوباما از جمله دنیس راس، چارلز راب (Charles Robb) و اشتون کارتر (Ashton Carter) بدون کم و کاست مورد تائید و تصویب قرار گرفته است با لحنی که کاملا موازی و همسو با سیاست های جورج بوش بنظر می رسد می گوید: "باور ما این است که حمله نظامی گزینه ایست عملی و باید به عنوان آخرین راه حل برای متوقف نمودن فعالیت هسته ای ایران (در دستور کار) باقی بماند."

"مرکز سیاست های دو حزبی" در گزارش خود می افزاید، "پیشرفت تهران (در زمینه هسته ای) به این مفهوم است که حکومت بعدی آمریکا وقت کم و گزینه های کمتری برای برخورد با این تهدید در اختیار دارد." یکی از مواردی که صراحتا بعنوان حربه ای برای مقابله با ایران از آن نام برده شده، تحریم و جلوگیری از ورود بنزین به ایران است.

مسئله بسیار درخور اهمیت اینست که در این گزارش آشکارا کمترین اشاره ای به گزارش NIE که توسط ١۶ مرکز اطلاعاتی آمریکا تهیه گردیده و طی آن اعلام شده بود که ایران درگیر فعالیت های مربوط به ساخت سلاح های اتمی نیست، نشده است. این امر می تواند نمایانگر آغاز دورانی باشد که پرونده گزارش مذکور بسته شده اعلام می شود.

ظهور این "گروه توافق" و انحراف بارز آن از پیشنهادات و راه حل های گروه بیکر- همیلتون بار دیگر یادآور این واقعیت تلخ است که احتمالا تفاوت عمده اوباما با مک کین می تواند در روش رسیدن به نقطه نهائی و به عبارت دیگر "تاکتیک محض" بوده باشد. در حالیکه میلیون ها آمریکائی با آرزوی رسیدن به جهانی متفاوت در پشت کاندیدای دموکرات گرد آمدند. الیت قدرتمند آمریکائی در صدد است که از این موقعیت چشمگیر برای رسیدن به هدف نهائی یعنی دست زدن به یک تهاجم نظامی علیه ایران استفاده کند.

گزارش مواجهه با یک چالش با تکرار پی در پی خطر دستیابی ایران به سلاح اتمی، پیشنهاد می کند که رئیس جمهور جدید آمریکا باید بلافاصله و بدون فوت وقت، حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس را تقویت کند. چشمهای انسان با خواندن یک بخش از گزارش از شدت حیرت گرد می شود چرا که کمترین همخوانی با شعارهای انتخاباتی اوباما ندارد. گزارش می گوید: "این امر (تقویت حضور نظامی در خلیج فارس) باید همان روز اولی که رئیس جمهور وارد کاخ سفید می شود آغاز گردد بخصوص که احتمالا جمهوری اسلامی و نیروها و جریانات وابسته به آن در تلاش خواهند بود که (عزم) حکومت جدید را محک بزنند. اتخاذ مواضع (نظامی) در خلیج فارس باید توسط آمریکا و متحدان آن و با فرستادن ناوگان و گروه های ضربت جدید و هم چنین مین روبها و ادوات دیگر جنگی شکل گیرد."

اما آنچه که در میان هیاهوی کر کننده انتخابات گم شد مقاله ای بود که در شب انتخابات در نیویورک تایمز منتشر گردید. مقاله نیویورک تایمز هشداری بود در خصوص این اجماع دو حزبی در واشنگتن و اینکه از این پس باید منتظر یک سیاست بسیار تهاجمی در ارتباط با ایران بود. مقاله از این سخن می گفت که در حالیکه مردم در غوغای مبارزات انتخابات و اخبار مربوط به آن غرق شده بودند، در پشت صحنه، برجسته ترین مشاوران مک کین و اوباما با یکدیگر به توافق رسیدند که رئیس جمهور بعدی خط مشی فشار و آماده شدن برای حمله نظامی را پی گیری کند.

در بخش آغازین مقاله مزبور که توسط خانم کارول گیاکومو (Carol Giacomo) و به عنوان نگاه سردبیر منتشر گردید می خوانیم: "آنچه که این روزها در واشنگتن مشهود است اینست که مطالعات، تحلیل ها و تفسیرها، ملاقاتها و جلسات، کنفرانس ها و بحث های داخل کنگره از سوی افرادی منطقی از هر دو حزب حول محور گزینه نظامی همراه با اقدامات جدید دیپلماتیک علیه ایران دور می زند."

مقاله نیویورک تایمز ما را از سخنان یکی از نزدیکترین مشاوران اوباما یعنی ریچارد دنزیگ (Richard Danzig) آگاه می کند که گفته است "حمله به ایران گزینه وحشتناکی است اما چه بسا که در یک جهان وحشتناک ما ناچار به انتخاب یک گزینه وحشتناک شویم."

خانم گیا کومو نویسنده طراز اول نیویورک تایمز اضافه می کند، آنچه که مرا نگران می کند اینست که ما درست در همان مسیر پیش از جنگ عراق گام برمی داریم. آنروزها در حالیکه همه ما در شوک حوادث ١١ سپتامبر بسر می بردیم در واشنگتن برنامه حمله به عراق ریخته می شد. پیش از آنکه آمریکاییها بدانند که چه چیزی در حال وقوع است حلقه های سیاسی به نتیجه رسیده بودند که باید صدام از میان برداشته شود. من که آنروزها خبرنگار سیاسی رویترز بودم امروز احساس مسئولیت می کنم که چرا هیچ کاری برای توقف این تجاوز فاجعه آمیز انجام ندادم.

بحران عظیم و بی سابقه اقتصادی امروز در آمریکا ممکن است که رنج و محنت میلیون ها انسان را رقم بزند اما برای گروهی که در واشنگتن نیروی تعیین کننده ای در تعیین سیاست آمریکا در امور خاورمیانه به شمار می روند موقعیتی است استثنائی که از شوک موجود در جامعه استفاده کرده و در میان سرسام ناشی از بحران موجود تکلیف خود را با حکومت ایران یکسره کنند، بی توجه به اینکه چگونه میلیون ها انسان در ایران و سپس در منطقه و حتی در خود اسرائیل آماج جنگی بی انتها و خونبار قرار می گیرند.

این جنگ، جنگ بر سر تصاحب زمین نیست که بتوان به سادگی با توافق و سازش آنرا به پایان آورد. جنگی است که نیروی محرکه آنرا ایدئولوژی تامین می کند و لذا در صورت آغاز، پایانی بر آن متصور نیست. بیهوده نبود که رابرت گیتس وزیر دفاع آمریکا هشدار داد که حمله به ایران باعث خواهد شد که ما نسل جدیدی از جهادی ها را خلق کنیم تا آنجا که نوادگان ما نیز در همین آمریکا خود را درگیر جنگ با دشمن خواهند دید.

فراموش نکنیم که نائومی کلاین در "دکترین شوک" با دقتی خیره کننده به ما در خصوص پدیده شوم شوک درمانی هشدار داده است. فضائی که امروز در آمریکا حاکم است زمینه دست زدن به یک شوک درمانی را مهیا کرده است.

مقاله جالب دکترين شوک را مي توانيد در اينجا مطالعه کنید.

سرچشمه:شهیر بلاگ 

با سپاس از دبیرخانه جنبش آذربایجان برای یکپارچگی و دمکراسی که  این نوشتار را برای ما فرستاد. 

بايگاني جستاري :دسيسه هاي ضد ايراني

به امید ایرانی آباد و آزاد در سایه حاکمیت ملی

پاینده ایران

+ نوشته شده در Wed 19 Nov 2008ساعت 10:6 PM توسط میثاق آزاد |


ضرب المثل سگ زرد برادر شغال است را می توان در دو مورد بکار گرفت؛ ابتدا سگ های زرد حکومت شیاطین اسلامی و برادران شغال آنها که به عنوان اصلاح طلب و اصولگرا مدت سی سال است که مردم ایران را فریب داده اند و جامعه ایرانی را بی غرور، بی فرهنگ، تنگدست و توسری خور نموده اند. جامعه ای عاری از مهر و دوستی، نیک پنداری، نیک گفتاری و عملکرد نیک بر مردم ایران غالب گشته است که بانی آن حکومت جهل و خرافات و ضد ایرانیِ اسلامی می باشد. سپس این مثال زیبا را می توان در مورد عناصر آمریکایی، انگلیسی و اسرائیلی که به عنوان رهبران آن کشور به مدت سی سال همواره در حمایت از حکومت اسلامی فعال بوده اند، به کار برد.

بی تردید می توان بطور مستقیم این مثال را در مورد حسین اوباما و جان مک کن ابراز نمود به این دلیل که حزب دمکرات آمریکا و حزب جمهوری خواه، همواره در این مدت سی سال برای استمرار حکومت اسلامی و ایجاد بحران منطقه در مسیر به یغما بردن نفت و گاز و فروش اسلحه فعال بوده اند. در این مدت سی سال اپوزیسیون به قولی خنثی گردیده، به قولی همراه با استعمارگران در مسیر استمرار حکومت اسلامی فعال شده است.

در حال حاضر باید بگوییم که در میدان مبارزۀ واقعی برای براندازی و نابودی احشام مذهبی در ایران به غیر از سازمان پارس و شورای براندازی و تعداد معدودی از میهن پرستان و آزادی خواهان که از سانسور و حملات عناصر ضد ایران و ایرانی در امان نیستند، نیروی مؤثر دیگری در خارج باقی نمانده و تمام بنگاه های سخن پراکنی در خارج از جمله رادیو و تلویزیون های آمریکا، انگلیس، فرانسه، اسرائیل و ... در رابطه با خنثی نمودن اپوزیسیون واقعی و ناامید کردن مردم فعال می باشند. در این میان جراید برونمرزی و رادیو تلویزیون های به اصطلاح فارسی زبان لوس آنجلس، همواره سعی در به خاکسپاری امید مردم ایران به نابودی حکومت اسلامی دارند. در حال مدعیان ایران پرست و فرهنگ گرا در این بنگاه ها و جراید پر و بال می زنند و از سخن پراکنی و هجوگویی کم نمی آورند ولی در عمل مستقیم و غیر مستقیم از احشام حکومت اسلامی حمایت می کنند و سعی در خاموش تر نمودن اکثریت همیشه خاموش دارند. این اقلیت خائن در صحنه سیاسی اجتماعی جامعۀ ایرانی چنان جولان می دهند که اکثریت خاموش را در مسیر ضعف و زبونی از هر نوع عملکردی باز دارند. گماردن حسین اوباما به ریاست جمهوری آمریکا نیز یکی دیگر از دسیسه های استعمارگران مذهبی جهان می باشد. پروژۀ استعمار مذهبی بر مردم جهان و نابود ساختن غرور و افتخار و ارزش های فرهنگی اجتماعی ملت ها، از زمان انجام سناریوی انقلابی سال 57 در ایران آغاز گردید و همچنان در این روند سیاستگزاران جهانی در تبلیغ و نشأ اسلامگرایی و تروریسم مذهبی فعال بوده اند. استعمارگران مذهبی جهان پیرو این پروژه تصمیم گرفته اند که حسین اوباما این اسلامگرای شیعه را به عنوان اکتور در نمایش دمکراسی و دیپلماسی آمریکا ظاهر سازند. روند اسلامیزاسیون جهانی که از فاجعه 57 در ایران شروع شد و در این زمان سیاستگزاران خبیث جهانی جامعه در حال رشد به سوی دمکراسی ایران را نابود کردند و محمدرضاشاه پهلوی را برکنارکرده و ملایان بنیادگرا و متحجر را که بویی از ایرانی گری و انساندوستی نبرده اند بر ملت شریف ایران حاکم ساختند. از آن زمان موج بحرانزایی و بنیادگرایی اسلامی در جهان شکل گرفت و این موج توسط کادر کمیسیون سه جانبه Commission Trilatérale که هماهنگ کنندۀ شبکۀ فراماسونی جهانی می باشد و سران سیاستگزاران استعمار مذهبی در آن فعال می باشند، اکنون در اروپا و آمریکا و سایر جهان نیز سرایت نموده است.

در روند نابودی ارزش های فرهنگی، اجتماعی و انسانی که در آن آزادی، برادری و برابری نقش تعیین کننده ثبات اجتماعی را دارند، ملاحظه می شود که مساجد بنیادگراها و گروههای تروریست مذهبی در جهان مانند قارچ می رویند، حجاب اسلامی در جوامع اروپایی و آمریکایی روز به روز جای خود را بیشتر و بیشتر یافته است. در ترویج مذهب بنیادگرا خواه اسلام، خواه مسیحی، خواه یهود و دیگر مذاهب متحجر پرور که نتیجه آن ساختن انسانهای تهی مغز، برده صفت و بطور کلی نادان می باشد، سیاستگزاران جهانی فعال بوده اند و حشم پروری، متحجر آفرینی و تولید جوامع بیخرد و وابسته را باعث شده اند. اضمحلال جامعه جهانی در مسیر بنیادگرایی مذهبی روز به روز بیشتر باعث فقر، گمراهی و ناتندرستی مردم جهان شده است و در کنار آن 10 تا 15 درصد جمعیت جهان که عناصر و عوامل استعمارگران مذهبی جهان می باشند و 80 درصد ثروت و سرمایه جهان را دارا می باشند با آسایش فراغ به چپاول و آزار 85 تا 90 درصد مردم جهان ادامه می دهند.

با پژوهش در روند پیدایش استعمار مذهبی و پروژۀ زوال اجتماعی - اقتصادی اکثریت مردم جهان مشاهده می گردد که بحران در پی بحران، جنگ در پی جنگ مناطق مختلف جهان به صورت روزمره ادامه دارد. کمیسیون سه جانبه که رهبران قدرتمند فراماسونری جهان می باشند که در صدر آنان کارتل ها و تراست های نفتی و غیرنفتی و همچنین سازندگان اسلحه می باشند و از رهبران آنان می توان راکفلرها و روچیلدها را نام برد، قدرت اقتصادی سیاسی جهان در دست آنان می باشد. آنان چندی پیش با افزایش قیمت نفت، میلیاردها دلار سود برده اند و سپس با هماهنگی و ایجاد ورشکستگی بخشی از بانک های خصوصی که غیر خودی بودند باعث سقوط سهام این بانک ها و سپس خرید سهام توسط کارتل ها و تراست های نفتی شدند. البته تبلیغات جهانی که از عناصر آنان می باشد این خرید سهام را به عنوان صدها میلیارد کمک دولت ها به این بانک ها وانمود کردند. در مورد حزب دمکرات و جمهوری خواه آمریکا باید گفت که این دو حزب متعلق به راکفلرها می باشند و برای همین است که اکتورهای سیاسی تغییر می یابند ولی درکل دیپلماسی آمریکا تغییرناپذیر می باشد و همین سناریو در اروپا و دیگر کشورهای جهان بر روی صحنه می باشد.

در ایران، با بررسی و پژوهش بی غرضانه خواهیم دید که از ابتدای گماردن حکومت اسلامی در ایران توسط عوامل و عناصر کمیسیون سه جانبه از جمله برژینسکی و کیسینجر و سپس تشکیل لژ مذهبی فراماسونری اسدآبادی و لژهای وابسته به آن مانند حجتیه و ... در مسیر تحجرگرایی جامعه و نابودی ایران و ایرانی گام برداشته اند و باعث زوال مهر و دوستی و صلح و امنیت در منطقه و ایجاد بحران در جهان شدند. اکنون این کمیسیون با قرار دادن اکیپ اوباما در صدر دیپلماسی آمریکا، حمایت بیشتر از اسلامگرایان جهانی مانند گروههای تروریست حزب الله، حماس، جهاد اسلامی و طالبان در مسیر استمرار مرکز شر بنیادگرایی را باعث شده اند. در انتخاب اوباما در توسط سیاستگزاران جهانی دو انگیزه را می توان مشاهده نمود، ابتدا نابود کردن غرور و افتخار و ناسیونالیسم ملت آمریکا و سپس به قدرت رساندن دیپلماسی اروپا در صدر آن انگلیس.

باید بگوییم که چین و روسیه نیز در کادر شبکه فراماسونری جهانی پیرو می باشند و نمایندگانی در کمیسیون سه جانبه دارند. کمک مالی رفسنجانی به توصیه اسرائیل در انتخابات حسین اوباما که صدها میلیون دلار برآورد شده است نیز نمایانگر روابط تناتنگ فراماسونری مذهبی جهانی در پیشبرد اهداف کمیسیون سه جانبه می باشد.

به هر حال تصمیم به نابودی جهان توسط کمیسیون قدرتمند سه جانبه بطور جدی گرفته شده است و چشم انداز آینده تاریک و سیاه می باشد و این تحلیل با نگاهی به روند زوال سیاسی اجتماعی - اقتصادی جهان ثابت می شود. افشای این حقایق تلخ و ناگوار و مقاصد شوم استعمارگران جهانی، همۀ آزاداندیشان و میهن پرستان را منقلب می سازد ولی در کنار عناصر و عوامل ضد ایران و ایرانی که مزدوری را چاره کار خویش یافته اند، در حمایت از زشتی و پلیدی استعمارگران جهانی بر آزاداندیشان و میهن پرستان می تازند و از هجوگویی که از مغز تهی و افکار پلید و ضد ایرانی آنان تراوش می کند ابایی ندارند و آنان که با این محتوا و افشاگری ها مخالفت می ورزند کسانی می باشند که مزدوری بیگانه را افتخار خویش می پندارند و اینان دشمنان آزادی، آبادی و افتخار ایران و ایرانی بشمار می آیند.

پاینده ایران

مرگ بر استعمارگران مذهبی و حکومت اسلامی در ایران

دکتر آرمان نوری

رهبر جنبش سپید براندازی

B.P. 6593 -- 75065 Paris Cedex 02 –France – TEL : 0033(0)140266630

FAX: 0033(0)140266051 – Site Web: www.sazmanepars.com

info-Iran@aliceadsl.fr --- sazmanepars@aliceadsl.fr

+ نوشته شده در Tue 18 Nov 2008ساعت 1:5 PM توسط میثاق آزاد |


يادداشتي از دکتر پيروز مجتهدزاده

توطئه ترور شخصيت من از سوي برخي و تلاش آنان براي سانسور کردن من در مطبوعات وضع را بصورتي در آورده است که من امروز حتي براي هشدار دادن به دولت کنوني در رابطه با خطر تظاهر دوستي شيوخ قطر و ابوظبي با تهران در راه واقعيت بخشيدن به يک کودتاي خزنده براي تصاحب جزاير تنب و ابوموسي، دشواري دارم.
اين دشواري تماماً ناشي از تلاش عوامل ياد شده براي سانسور کردن من در رسانه ها، بويژه مطبوعات است. آقايان توجه ندارند که وقتي امارات متحده عربي اتحاديه عرب را وادار ميکند، وزير خارجه آقاي احمدي نژاد را احضار کرده و در حضور او عليه ايران به اتهام " اشغال جزاير تنب و ابوموسي " به سازمان ملل متحد شکايت مينويسند و يا خود راساً و در راستاي همان اتهام عليه ايران، به سازمان ملل متحد شکايت ميبرند، دوست ايران نيست، بلکه با اين گونه اقدامات خصومت بار، خود را دشمن سوگند خورده ايران معرفي ميکنند. ما بايد دقت کنيم که ابوظبي در همان حال ميکوشد به کمک عوامل شيخ قطر خود را دوست ايران معرفي کرده و در تلاشي آشکارا مزبوحانه ميکوشد دولت ايران را فريب داده و در وضعيتي قرار دهد که به خيال خود سندسازيهایي را براي به ثمر رساندن کودتاي خزنده خود و براي به چنگ آوردن جزاير ياد شده ايراني واقعيت بخشد. وزارت خارجه ما گويا توجه ندارد که ماجراي کشاندن آقاي احمدي نژاد به اجلاس سران شوراي همکاري خليج فارس در سال گذشته (1386) و انتشار بيانيه پاياني آن اجلاس توطئه اي بود که از طرف شيخ قطر و دست نشانده ضد ايرانيش " العطيه " در مقام دبيرکلي آن شوراي همکاري و عواملش در وزارت خارجه ايران تدارک ديده شد. در بيانيه ياد شده آمد که " اين اجلاس " - اجلاسي که رئيس جمهور ايران در آن عضويت داشت - "جزاير تنب و ابوموسي را متعلق به امارات متحده عربي ميشناسد. يعني سند سازي در اين زمينه که رئيس جمهور ايران هم رسماً اعلام کرده است که جزاير تنب و ابوموسي به شيخ ابوظبي تعلق دارد جلوتر از آن، در دولت آقاي خاتمي، معلوم نيست که در نتيجه چه قول و قرارهائي قطر و ابوظبي به نيروهاي مسلح خود در ماه ژوئن 2004 دستور دادند به آبهاي ساحلي ايران در اطراف جزيره ابوموسي حمله برده و شماري از اتباع ايراني را از آن مناطق ربوده و به دوحه، ابوظبي و دوبي برده، آنان را مورد ضرب و شتم قرار داده، محاکمه کرده و يک تن را هم کشتند و وزارت خارجه ايران همه مقررات و قوانين ملي و بين‌المللي را زير پا گذاشته و حتي از يک اعتراض مختصر نسبت به اين تجاوز مسلحانه هم خودداري ورزيد. ثبت اعتراض در اين موارد در سازمان ملل متحد ميتواند در پرونده سازيهاي دشمن موثر افتد، تا نه تنها جلوي تکرار جسارت را بگيرد، بلکه از استناد جستن نسبت به حادثه بعنوان " تلاشي ملي براي ايجاد انقطاع در اشغال جزاير توسط ايران " جلوگيري شود. از آن حيرت انگيزتر اينکه آقاي وزير خارجه وقت (دکتر خرازي) که از سفر خارج به تهران بر ميگشت، در فرودگاه مهرآباد به رسانه هاي ملي دستور داد در‌باره آن حادثه هيچ نگويند و ننويسند. چرا؟ معلوم نيست! هنوزهم نه کسي توضيحي در آن مورد داده است و نه کسي علاقه به شنيدن توضيحي از طرف ايشان نشان ميدهد. نامه هاي اعتراض من به مراجع بين‌المللي، بويژه اتحاديه اروپا و عمل به مثل اعلام و تبليغ نشده سپاه پاسداران قطعاً نميتوانست ارزش حقوقي لازم را در پر کردن جاي خالي يک اعتراض رسمي دولتي را نزد سازمان ملل متحد داشته باشد
.
در ادامه اين بحث لازم به يادآوري ميدانم که ابوظبي و قطر بازگشت قانوني جزاير سه گانه به ايران در نوامبر 1971 را " اشغال " آن جزاير از سوي ايران اعلام کرده و تبليغ م‌کنند، و در نتيجه مطالعه بحثهاي حقوقي- تاريخي ما درباره تلاش ايران در 68 سال اشغال اين جزاير توسط بريتانيا (1903 تا 1971) به نام شيوخ شارجه و راس‌الخيمه براي ايجاد اعتراض به اشغال، اخلال در اشغال، و انقطاع در اشغال، مدتي است که به اين نتيجه رسيده‌اند که در اقدامي مزبوحانه، عمل به مثل کرده و در به اصطلاح اشغال اين جزاير توسط ايران اعتراض و اخلال و انقطاع ايجاد کنند. آنها با طرح شکايات واهي و غير منطقي از ايران به سازمان ملل متحد ميکوشند به خيال خود نسبت به " اشغال " جزاير توسط ايران " اعتراض " خود را به ثبت رسانده و مستند نمايند، ميکوشند با کشاندن رئيس جمهور جمهوري اسلامي ايران به اجلاس سران شوراي همکاري خليج فارس و صدور بيانيه ياد شده به نام رئيس جمهور ايران " اخلال " حقوقي خود در اشغال جزاير توسط ايران را به ثبت رسانده و سند سازي کنند، ميکوشند که از راه حمله نظامي به آب‌هاي ايران در اطراف ابوموسي و ربودن اتباع ايران "انقطاع" در اشغال اين جزاير توسط ايران را به ثبت رسانده و سندسازي کنند و حيرت انگيزتر از همه اين که نه تنها وزارت خارجه ايران به هيچ يک از اين موارد اعتراضي نکرده و نمي‌کنند و با عدم اعتراض به دشمنان ايران در قطر و ابوظبي خدمت مي‌کنند. با توجه به سوابق نژادپرستي‌هاي ضد ايراني عبد‌الرحمان العطيه و توطئه‌گري‌هاي اين فرد در مقام دبيرکل شوراي همکاري خليج فارس در راستاي اهانت‌هاي پوست کنده نسبت به مليت و هويت ملي ايران، تغيير نام خليج فارس، و تکميل توطئه‌هاي ابوظبي و قطر براي جدا کردن جزاير تنب و ابوموسي از ايران، حضور اين فرد در تهران علي الاصول مي‌بايستي به عنوان "عنصر نامطلوب" ممنوع باشد. ولي مي‌بينيم که نه تنها او با حضور وقيحانه در تهران اعلام مي‌کند که مي‌خواهد مواد دوازده گانه پيشنهادي آقاي رئيس جمهور را به ثمر رساند، به ريش ما مي‌خندد، در حالي که از يک طرف پيوستن ايران به شوراي همکاري خليج فارس در شکل کنوني مطلقاً به صلاح ما نيست و از طرف ديگر هيچ يک از مواد پيشنهاد دوازده گانه ياد شده اشاره‌اي به شروط ابتدائي هماهنگي‌هاي رسمي ايران با آنان، يعني "احترام به هويت ملي" و "احترام به يکپارچگي ملي و حقوق سرزميني" ايران ندارد. فراتر اينکه در خلال اين تظاهرهاي وقاحت آميز العطيه، وزير خارجه ما در کنار او نشسته و به احترام نژادپرستي‌هاي ضد ايراني او از خليج فارس به عنوان "خليج" ياد مي‌کند. از آن بدتر اين که آقاي وزير بطور کلي تجاهل ورزيده و توطئه ديگر العطيه و يارانش را تاييد مي‌کند در راستاي اعتلا يافتن ضربات شديد به ايران و اقتصاد ايران از سوي نقش تجاري و اقتصادي دوبي به عنوان جذب کننده ثروت‌هاي نقدي کشورما، جذب کننده نيرو و ابتکارات تجارتي ما، ضربت زننده به حيثيت و اخلاقيات ملي ما که ايرانيان را به فکر تاسيس بندر آزاد در کيش و قشم انداخته است تا جبران اين ضربات مهلک نسبت به ما شود
.

با توجه به اين حقيقت که امارات و شيوخ ياد شده حتي در محافل منطقه‌اي و بين‌المللي مرتباً از ترس مفرط خود از قدرت برتر ايران در خليج فارس سخن به ميان مي‌آورند، طبيعي است که جسارت آنان در حمله مسلحانه به آب و خاک ايران نمي‌توانست بدون هماهنگي‌هاي لازم از طريق عوامل‌شان صورت گرفته باشد، اين معني هنگامي مسلم شد که همه ما شاهد بوديم در فرداي آن حادثه وقتي آقاي خرازي از سفر خارج به فرودگاه مهرآباد وارد شد در همان فرودگاه به رسانه‌ها دستور داد که در اطراف آن حادثه و دلايل و نتايج دلخراشش چيزي نگويند! چرا؟ چون اجبار يافتن وزارت خارجه به اعتراض رسمي به سازمان ملل متحد مي‌توانست قول و قرارها را نافرجام ساخته و دچار همان سرنوشتي سازد که توطئه کشاندن ايران به عضويت اتحاديه عرب دچارش شد!

به نظر مي‌رسد که دليل عمده عجله سران قطر و ابوظبي و عوامل آنان در به ثمر رساندن اين کودتاي خزنده ناشي از اين حقيقت است که در حال حاضر به دليل فروکش کردن نقش برتر عربستان سعودي در شوراي همکاري خليج فارس و در منطقه عربي خاورميانه فرصتي را براي شيخ قطر پيش آورده است تا با استفاده از قدرت مالي خود بتواند جاي خالي عربستان سعودی را در شورا و در سياست‌هاي منطقه‌اي پر کند و پيش از بازگشت عربستان سعودي بتواند توطئه ياد شده را به ثمر رساند و ادعاي پان عربيستي خود را در "شکست دادن ايران" در خليج فارس تبليغ نمايد. سياست‌هائي که عربستان سعودي در اين رابطه و در رابطه عمومي با ايران در خليج فارس داشته و دارد، سياست ايجاد موازنه‌هاي معقول براي حفظ صلح و امنيت منطقه به سود عام است. در ادامه همين استراتژي بوده است که سعودي‌ها پيوسته در قبال سياست‌هاي تند شوراي همکاري خليج فارس در قبال ايران نقش ترمز را ايفا کرده‌اند و حداقل در دو نوبت در 16 سال گذشته به گونه‌اي علني امارات متحده عربي را به دليل تلاش براي سياسي و بين‌المللي کردن ادعاهاي خود نسبت به جزاير تنب و ابوموسي سرزنش نمودند. در يک نوبت رياض به گونه‌اي کاملاً علني ابوظبي را به دليل "به خطر انداختن منافع و امنيت همگان در منطقه خليج فارس از راه پي‌گيري خصمانه ادعا نسبت به جزاير تنب و ابوموسي" سرزنش نمود. عربستان‌سعودي در حال حاضر به دليل مشکلات پيچيده‌اي که در روابطش با ايالات متحده پيدا کرده است، در سياست‌هاي جهاني، منطقه‌اي و محلي خود ترجيح مي‌دهد نوعي بي‌تحرکي را که آغاز کرده است، حفظ کند. اين بي‌تحرکي ناشي از پيچيدگي‌هاي فراواني است که در مناسباتش با ايالات متحده، در رابطه با توطئه مشترکش با دولت نواز شريف در پاکستان و سازمان سيا بروز کرد و تلاش توطئه گران در جهت اشاعه وهابی گري در کشورهاي مسلمان آسياي مرکزي و قفقاز که منجر به اختراع طالبان و القاعده و مفهوم "تروريزم" بين‌المللي شده است. شيخ آزمند پان عربيست آل ثاني در قطر که هميشه خود را در رقابت سياسي با سعوديان در منطقه مي‌ديده است، اکنون مي‌کوشد از غيبت نسبي و مسلماً موقت سعوديان در سياست‌هاي منطقه‌اي، حداکثر بهره را ببرد تا بتواند خود را به عنوان قهرمان پان عربيسم "نجات دهنده جزاير تنب و ابوموسي از "استعمار فارس‌ها" و "اشغالگران جمهوري اسلامي ايران" معرفي کند. او در اين راه عجله دارد و العطيه در شوراي همکاري خليج فارس و ديگر عواملش را بسيج کرده است تا در اين راستا پرونده سازي نمايد و کودتاي خزنده خود را جهت واقعيت بخشيدن به آرزوي ابوظبي در زمينه دست اندازي به خاک ايران به ثمر رساند.

حقيقتاً جاي شگفتي دارد که وزارت خارجه ما مطلقاً متوجه اوضاع نيست از جمله اين واقعيت که قدرت‌هاي اصلي شوراي همکاري خليج فارس، يعني عربستان سعودي، عمان و کويت در اين رابطه‌ها مطلقاً فعال نيستند و اجازه مي‌دهند که ابوظبي که خود را دشمن رسمي کشور و ملت ما اعلام کرده است، با همکاري قطر که اساساً نه يک قدرت واقعي است و نه يک کشور واقعي، در آن شورا براي ما تعيين تکليف کنند.     تهران 19/8/1387

برگرفته از خبرگزاري کار ايران

بايگاني در بخش: دسيسه هاي ضد ايراني

به امید ایرانی آباد و آزاد در سایه حاکمیت ملی

پاینده ایران

+ نوشته شده در Tue 18 Nov 2008ساعت 12:26 PM توسط میثاق آزاد |


با درود و به پایندگی ایران زمین

گزارش و عکس:میلاددهقان

نخستین همایش شاهنامه خوانی بختیاری 24 آبان ماه ۱۳۸۷ در اهواز برگزار شد. این همایش که با همت انجمن دوستداران میراث فرهنگی "تاریانا" خوزستان و با همکاری گروه " آذرخش بختیاری" و با مجوز اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی اهواز در تالار اجتماعات " گِیتِ بوستان " برگزارشد شاهد حضور بیش از سه هزار نفر ازعلاقمندان به شاهنامه بختیاری بود. 

برنامه که در ساعت 5 عصر با سخنان نایب رییس انجمن دوستداران میراث فرهنگی تاریانا خوزستان آغاز شد. مجتبی گهستونی با اشاره به سروده ای اندیشمند توس، فردوسی بزرگ که سی سال از بهترین سالهای زندگیش را برای نگارش سپری کرد تا زبان پارسی همچنان جاودانه بماند گفت: سروده یی که برخاسته از جان و اندیشه مردم ایران است و داستانهایش سینه به سینه و پشت به پشت در گذر پیشینه پر فراز و نشیب میهنمان، جابه جا شده و امروز در دست من و تو قرار دارد. بهمین دلیل در گذر سده ها، این سروده ارزنده، پاسدار زبان و ادب و فرهنگ ما بوده و براستی نشانه " هویت ملی " ما ایرانیان است. ایشان با اشاره به اینکه انجمن دوستداران میراث فرهنگی تاریانا خوزستان افتخار دارد، شاهنامه خوانی بختیاری را بعنوان یکی از سه سبک برتر شناخته شده سرایش شاهنامه خوانی در ایران را به همشهریان عزیزعرضه نماید افزود: انجمن دوستداران میراث فرهنگی تاریانا خوزستان بر آن است تا با تلاش برای ثبت این یادگار ملی بعنوان میراث معنوی ایرانیان در شمار فهرست آثار ملی به این شاهکار عظیم معنوی هویت دیگری بخشد.  
امیر آرمین دبیر همایش با خوشامد گویی به باشندگان با اشاره به اهمیت سنت شاهنامه خوانی در قوم بختیاری که ریشه در باورهای کهن و مجموعه آیین های باستانی ایران زمین دارد از تلاش همه کسانی که برای برگزار شدن این همایش کوشش نمودند سپاس گزاری کرد. 

بهمن سلیمانی نخستین شاهنامه خوان از روستای سی مِیلی مسجد سلیمان بود که به اجرای برنامه پرداخت.پس از ایشان سامان فرجی شعر "میراث" از دفتر اخر شاهنامه ی زنده یاد مهدی اخوان ثالث را خواند و در ادامه خواننده جوان پاپ مهزیار همتی ترانه ی خلیج همیشه پارس را اجرا نمود.شاهنامه خوانان دیگر همایش آقای اسدی و نوربخش احمد زاده از ایذه ، پژمان طهماسبی و امیر مکوندی از سی میلی مسجد سلیمان ، بودند.

خانم مهشید نقاش زاده از مقام و شخصیت زن ایرانی و حضور همپای آنان کنار مردان در همه صحنه های اجتماع  و همچنین لزوم الگوبرداری زنان جامعه از فرهنگ غنی ایران وشخصیت های برجسته زنان در شاهنامه سخن گفته و درباره موسیقی شوشتری و مقام شاهنامه خوانی که در مایه شور و دشتی خوانده میشود توضیحاتی دادند که آقای محمدپورعلی نیز از روستای راهدار بخش رستم و اسفندیار را به شوشتری برای شرکت کنندگان اجرا کردند.

در میان برنامه ها قطعات دستمال بازی و نواختن ساز و دهل با شادی و همراهی بسیار گرم حاضرین همراه بود .

آقای عبدالعلی قصامی مجسمه ساز درباره ساخت مجسمه  فردوسی که نشان همایش نیز بود چنین گفت: تندیس فردوسی از جنس چینی است که5/7 تن وزن و سه متر ارتفاع دارد که با 4000 ساعت و سه ماه کار آمده شده است و قرار است با همکاری شورای شهر در یکی از میادین شهر اهواز نصب شود.

تصویری از مجسمه فردوسی اثر عبدالعلی قصامی


در ادامه برنامه گروه موسیقی کورش اسد پور، شیروان نصرالله پور(به سرپرستی استاد علی حافظی) ، گروه موسیقی امیرفریدون خردمهر و گروه موسیقی نوراله مومن نژاد به اجرای برنامه های خود پرداختند که اجرای دو آهنگ از زنده یاد مسعود بختیاری (بهمن علاالدین) توسط کوروش اسد پور با تشویق بسیار زیاد حاضرین همراه بود.

از بخشهای زیبای دیگر همایش، اجرای نقالی شاهنامه « بخش زال و رودابه » توسط بانوی شاهنامه خوان تهمینه باروتی بود.

تهمینه باروتی در حال اجرای نقالی شاهنامه

همچنین نقالی شاهنامه با اجرای زیبای نقال کم سن سال، نیوشا احمد زاده با استقبال گرم حاضرین و تشویق های پیاپی آنان همراه بود.نیشوشای نوجوان با مهارت و زیبایی بخش "گذشتن سیاوش از آتش" را اجرا کرد که با کف زدن چندین باره حاضرین در میان اجرا روبرو شد.                                               

نقال نوجوان شاهنامه نیوشا احمد زاده - پدر ایشان سمت راست دیده می شود

نخستین همایش شاهنامه خوانی بختیاری با پخش سرود غرور انگیز ملی "ای ایران" و برخواستن و هم صدایی جوانان به کار خود پایان داد.

نکته بسیار مهم در این همایش استقبال خوب مردمی و همراهی و ابراز احساسات پیاپی حاضرین در سال بود که نشان دهنده پتانسیل های بسیاری در این زمینه های برنامه های ملی است و امیدواریم سرآغازی بر همایش های بعدی باشد و شاهد چنین برنامه هایی با استان خوزستان در جهت گسترش فرهنگ ایرانی باشیم. در پایان از همه دست اندرکاران و مسئولین برگزاری سپاس گزاری می کنیم.

دختر بختیاری با لباس محلی بختیاری

دختران بختیاری با لباس زیبای محلی
 

برگرفته از: روزهای بی عزا (میلاددهقان)

به امید ایرانی آباد و آزاد در سایه حاکمیت ملی

پاینده ایران

+ نوشته شده در Sun 16 Nov 2008ساعت 9:38 PM توسط میثاق آزاد |


انگيزه ها و ريشه های توطئه تجزيه و فروپاشي ايران بزرگ طي چهارصد سال اخير

( از 1600 ميلادی تا کنون )

* گفتمان قومگرايي يك فتنه غربي است...!

* خوزستان هفت بار با توطئه تجزيه روبرو شد.. !

* انگلستان، ليدر فتنه‌انگيزي‌ها در خوزستان ….... !

* بصره بار ديگر لانه روباه شده است …..……… !

هفتمين توطئه تجزيه خوزستان

حوادث مرگبار در ايران، اعدام و زنداني شدن اميران ارتش و فرار برخي از آنها، قدرت نظامي را بكلي از بين برد و در اين هنگامه خون و آتش از يك سو، بي‌تدبيري و عدم مديريت مسولان از سوي ديگر. قدرت دولت مركزي را به تهران محدود ساخت وارتش که به سختی آسيب ديده و تحقير شده بود هيچ گونه حضوری در مراکز استراتژيک و حتي نوار مرزی نداشت و در نتيجه دولت عراق مرزهای ايرا ن را جولانگاه تحرکات ضد ايرانی خود قرار داده بود بطوری که قسمتي از مرز های خشکی ما در خرمشهر بصورت اتو بان بزرگی از عراق بسوی ا يران در آمده و تردد افراد بدون هرگونه کنترلی صورت می گرفت و سيل اسلحه قاچاق از اين طريق روانه ايران می شد و برخی از اعراب وابسته  به جبهه التحرير و جبهه آزادی بخش خوزستان اسلحه مجانی مانند کلاشينکف و موشک انداز آر پی جی 7 و مواد منفجره بدون پرداخت وجه از عراقی ها در يافت می کردند و برای اين منظور سيم های خار دار از شلمچه تا بندر خرمشهر بطول 12 کيلومتر را بريده بودند تا وسائط نقليه براحتی از مرز ها عبور کرده، وارد ايران شوند.

همزمان با وقوع اين حوادث ( 14تير ماه 1358 ) سرلشگر ناصر فربد رئيس وقت ستاد ارتش و برگزيده آقای بازرگان به خبرنگار روزنامه اطلاعات می گو يد :

" عراق به عنوان يک کشور همسايه با ما دوست و هم کيش است و حادثه حمله هواپيما های عراقی به کردستان

صرفا تصادفی بوده و دولت عراق تصميماتی که مغاير با روابط حسن هم جواری با ما باشد اتخاذ نکرده است......!!  "

اما بعثيها علی رغم خوش بينی های رئيس ستاد ارتش در اين مدت بيكار ننشسته و با بسيج نيروهايي در داخل خاك ايران و بدون نگراني از قدرت ارتش يا سازمان امنيت و يا نظامات اداري ديگر، جبهه‌هاي آزادي ‌بخش را سامان دادند و با هدايت مقامات امنيتي و نظامي عراق موفق به اجراي برنامه‌هاي زير شدند :

1- در تير ماه 1358 تظاهراتي عليه دولت ايران صورت گرفت.

2- از روي پل خرمشهر به سوي پاسداران نارنجك پرتاب شد و چهار نفر مجروح گرديدند.

3- محل پاسداران جزيره مينو منفجر شد.

4- در پاسگاه ژاندارمري نزديك اهواز، انفجار عظيمي روي داد.

5- در 70 كيلومتري دزفول يك پاسگاه ژاندارمري خلع سلاح شد.

6- طي عمليات تروريستي، دو فروند از هواپيماهاي جنگي ايران در فرودگاه اهواز به آتش كشيده شد.

7- در شادگان 7 پاسدار بقتل رسيدند.

8- با انفجار لوله‌هاي نفت وگاز آغاجاری وحرارت ناشی از آن پل فلزی که بندر امام خمينی را به جاده آبادان مرتبط می ساخت ذوب گرديد. مسئوليت اين انفجار را در 16 تير ماه 1358 " گروه چهارشنبه سياه " از مزدوران تجزيه طلب صدام، بعهده گرفت.

9- يکشنبه 17 تير ماه 1358 دولت عراق در نزديک بصره اردوگاهی تشکيل داد که از آنجا اقدامات خرابکارانه علیه ايران هدايت می شد و از همين پايگاه بود که حمله به پاسگاه مرزی سعيديه در خاک ايران صورت گرفت.

10- روزانه حداقل يك بمب در خوزستان منفجر ميشد.

11- ساعت 8 شب پنجشنبه 21 تير ماه يک پل راه آهن در خرمشهر منفجر شد و همزمان حملات گسترده ای به سوی مراکز انتظامی مثل شهربانی و مراکز نظامی مانند نيروی دريايی و اداره بندر صورت گرفت و شهر به شدت در معرض تجاوز گروه های تجزيه طلب قرار گرفت.

12- تيمسار مدنی در روز دوشنبه 25 تير ماه 1358 عده کشته شدگان وقايع خرمشهر را 7 نفر و مجروحان اين تهاجم را بالغ بر60 نفر اعلام کرد.

13- رفت و آمد افراد «  جبهه التحرير » اهواز به عراق و طي دوره‌هاي آموزشي تروريستي بدون وقفه انجام ميشد.

14- كنسولگري عراق در خرمشهر، مركز فرهنگي خلق عرب را حمايت ميكرد.

15- سفارت ايران در لندن توسط عده‌اي از عربهاي خوزستان در ارديبهشت 1359، اشغال گرديد.

16- كارتهاي شناسايي براي عده‌اي تجزي ‌طلب توسط عراق صادر شد در نتيجه تردد آنان به بصره ميسر گرديد.

17- مسئولين دولت عراق حمايت از گروههاي خودساخته ي تجزيه ‌طلب را بدون خوف از واكنش ايران رسماً بر زبان جاري كردند بطوريكه در ارديبهشت 1361 " عزت ابراهيم الدوري " معاون صدام حسين در يك پايگاه تربيت تروريست براي ايران خطاب به رهبران جبهه عربي آزادي‌بخش اهواز گفت :

« …… عراق پايگاه انقلاب عربي اهواز بشمار مي آيد و مبارزه ر‌هايي بخش شما را نمونه اي از مبارزات آزاديخواهانه ملتي ميداند كه براي بدست آوردن حقوق خود در سرزمين‌اش تلاش ميكند… » !

اطلاق كلمه « ملت » به اقوام وطنپرست عرب آنهم در يك جمع خرابكار و مزدور آموزش ديگري بود از نوع كوشش براي جداسري. اين لغت سازيها كه به كام عده‌اي از روشنفكران قوم‌پرست خوش آمد هم‌چنان در مصاحبه‌ها و مناظره‌هاي خود از آن استفاده مي‌كنند …. !!

صدام حسين در 27 خرداد 1359 در يك سخنراني بمناسبت دوازدهمين سالگرد كودتاي عراق گفت :

« . ما به خلق مبارز عربستان ( خوزستان ) كه در راه آزادي و برابري عليه دارودسته، نژادپرستي كه او را از ساده‌ترين حقوق زندگي و اميدها محروم ساخته است و كاروان‌هاي شهيدانش را تقديم ميدارد، درود ميفرستيم . » 1

اطلاق كلمه ي نژادپرست در اين نطق مرا بياد اتهام « نژادپرستي » به رضاشاه توسط برخي از روشنفكران تجزيه‌طلب مي‌اندازد و از اينكه با شيخ خزعل كنار نيامد و خوزستان را دودستي تقديم او نكرد سخت آشفته حال و عصباني هستند …...

روشنفكران داخلي از جمله "آقاي يوسف عزيزي بني طرف "  هم ميگويند و مينويسند :

« . رضاشاه گفتمان نژاد پرستانه اي را بر كشور ايران تحميل كرد كه طي سالها و قرنهاي متمادي بيسابقه بود، اين گفتمان فاشيستي كه توسط پسرش نيز تداوم يافت آسيبهاي فراواني به تركيب قومي كشور ما وارد آورد... ! »

سوأل اينست كه رضا شاه در برابر شيخ خزعل و يا سميتقو و ديگراني كه استقلال و تماميت ارضي ايران را تهديد ميكردند چه بايد ميكرد كه نژادپرست نباشد …. ؟ يا محمد رضا شاه با پيشه‌وري و فرقه دمكرات كه قصد جدايي آذربايجان را از پيكره ايران داشتند چه معامله‌اي بايد انجام ميداد كه مورد عنايت آقايان روشنفكران قوم‌پرست باشد ؟ آيا پادشاه يك كشور آفريقايي هم حق دارد دست عوامل بيگانه را براي تجزيه كشورش باز بگذارد ؟ ! – اتفاقاً در ميان خدمات اين پدر و پسر آنچه كه از همه پررنگ‌تر است ستيز با قدرتهاي تجزيه‌طلب است.

صدام حسين در 23 اسفند 1358  با جملاتي رساتر نيات پليدش را مطرح كرد و گفت :

« .. مردم ما در عربستان ( خوزستان ) بايد خود را براي اعمال حقوق ملي و ميهني خويش در سرزمين خود آماده كنند و همچنين آماده شوند تا بعنوان مردمي كه داراي ويژگيهاي خاص خود در طول تاريخ بوده و اكنون نيز آنها را دارا هستند نقش خود را ايفا كنند، مردم ما در عربستان ( خوزستان ) تمام شرايط را براي ايجاد كشور خود دارند . »

طرح كشوري بنام عربستان از سوي رهبر عراق كه همراه با حواله نقل و نبات براي عده‌اي مزدور بود بايد براي قلم‌بدستان و مصاحبه‌كنندگان داخلي كشور ما درس عبرتي باشد و بدانند كه اين ناز و نوازش‌ها به قصد بلعيدن خوزستان بوده و بس..... عربده‌هاي مستانه صدام حسين به قصد دلسوزي براي برادران و خواهران عرب زبان ما در خوزستان نبود، زيرا اگرچنين بود نمي‌بايست در حمله به خوزستان زنان و مردان عرب‌زبان را مورد تجاوز قرار دهد.  نمي‌بايست با توپخانه و موشك خانه‌هاي آنها را ويران كند. فريادهاي صدام از درد بزرگي حكايت ميكرد كه قرارداد الجزيره به جانش نشانده بود. او چشم طمع به خوزستان داشت و ميخواست آن را ضميمه عراق كند و با اين نيت شوم در 31 شهريور ماه 1359، آتش تانك‌ها و توپخانه‌هاي ارتش 200  هزار نفري را بر سر مردم خوزستان باريد و خرمشهر را عليرغم جان‌بازيهاي شهروندان آن شهر ويران و سپس اشغال كرد.

حمله صدام به ايران براساس اسناد و مدارك كه بعدها توسط آمريكا فاش شد با چراغ سبز سازمان سيا انجام شد و در افكار عمومي جهان اين چنين القا، گرديد كه گروگان‌گيري آمريكايي‌ها در ايران بهاي اين جنگ است  !

شوربختانه آنچه كه بني‌صدر رئيس‌جمهور و سرهنگ مدني با ارتش و سران نظامي ما كردند با تجاوز عراق به ايران مقارن شد. مدني پايگاههاي دريايي ايران را از حيض انتفاع خارج كرد و سلاحهاي خريداري شده را تحويل نگرفت." پايگاه كنارك " يكي از بزرگترين مراكز نظامي هوا دريايي  ايران  را به پايگاه صيد ماهي تبديل كرد. او كه فقط بدرد معلمي و سخنراني ميخورد، با ارتش ايران آن كرد كه صدام و تمامي دشمنان ايران ميخواستند و آرزو ميكردند …. !

در زمان بني‌صدر، داستان كودتاي نوژه سبب شد تعدادي از بهترين خلبان‌هاي ما به جوخه آتش سپرده شوند و نيروي هوايي ايران از رديف پنجمين قدرت هوايي جهان خارج گردد و بالاخره آن كه همه شرايط براي حمله صدام به ايران فراهم گشت..... !!

 با تجاوز صدام به سراسر غرب و جنوب كشور، ايران و خليج‌فارس به كانون خشم و نفرت مبدل گرديد، كشورهاي عربي كه تا قبل از انقلاب روزها در صف نوبت ديدار حتي نخست‌وزير ايران بودند و از حمايت صميمانه ايران برخوردار ميشدند، دفعتاً با هماهنگي كامل روبروي ايران و در كنار عراق قرار گرفتند حتي ياسر عرفات يار ديرين ملي مذهبي ها با همه نيرو هاي نظامي خود عليه فرزندان ايران مي جنگيدند. غرب و شرق، اروپا و آمريكا و همه ي كشورهاي عربي به صدام پول و اسلحه و اطلاعات دادند تا تيرخلاص را بر اقتدار ملت ايران شليك كند.

8 سال مقاومت ملت ايران در برابر تهاجم اعراب به فرماندهي انگليس و آمريكا، جهان را با حيرت روبرو ساخت و برخلاف اميدهايي كه بعثي‌ها به برادران عرب‌زبان ما در خوزستان داشتند، آنان با همت ايراني و با تكيه بر ميراث فرهنگي ديرين خود، عراق را بشدت مأيوس كردند. جبهه‌هاي پوشالي خلق عرب كه از حراميان بعثي آبستن شده بودند، شرمنده و سرافكنده در برابر اقوام و طايفه هاي عرب زبان خود و مردم كوچه و بازار، به آن سوي آبهاي خليج فارس گريختند زيرا در اين هنگامه ي خون و آتش و خيانت و توطئه، جوانان تهراني، يزدي، تبريزي، اصفهاني و خراساني و سيستاني از سراسر كشور به جبهه‌هاي خوزستان شتافتند و جان‌شان را تقديم وطن كردند تا خوزستان به كام دشمن فرو نرود و اين پايگاه و پايتخت ايران باستان و دوران شكوه و اقتدار ايراني هم‌چنان در ساحل خليج هميشه فارس بدرخشد. جوانان ايراني به پان توركيست‌ها و پان عرب‌ها درس بزرگي دادند …. همه آموختند كه چگونه ايران قرنها راست قامت باقي مانده اما برخي روشنفكران قوم‌پرست ما آمادگي آموختن ندارند – شايد كه ظرفيت‌شان قبلاً پر شده باشد !!

آنان معتقدند :

«  جامعه ايران هنوز براي قضيه فدراليسم و خودمختاري آمادگي ندارد. بايد كار تئوريك بشود. كار فرهنگي بشود.. !! »

آنان كه مأيوس از تهاجم نظامي شده‌اند …. امروز بر اين باورند كه بايد براي قوميت عرب تاريخ ساخت، آنان را از ريشه جدا كرد – بايد اقوام را از پشتوانه عظيم فرهنگي‌اش يعني زبان فارسي دور كرد – بايد ابتدا به جدايي فرهنگي پرداخت سپس به جدايي سياسي اقدام نمود ….. !! يعني به كار فرهنگي پرداخت …. !!

هشت سال جنگ عراق با ايران – در اثر حماسه‌آفريني‌هاي جوانان ما، براي صداميان جز ناكامي چيزي نداشت، گرچه زيربناهاي اقتصادي ما ويران شد و هزاران تن در خاك‌هاي لرستان، کردستان، آذربايجان و  خوزستان و در زير شن‌هاي تفته آن سامان بخواب ابدي فرورفتند و هزاران نفر معلول و مجروح روي دست ملت ايران باقي ماند … اما خوزستان پا بر جاست و توطئه تجزيه ايران به گورستان سپرده شد. جنگ ايران و عراق پس از هشت سال پر ماجرا و عبرت انگيز با نوشيدن جام زهر پايان يافت و هر دو كشور به مرزهاي سابق خود باز گشتند و شط العرب (اروند رود) مدفن كشتي ها و قايقهاي جنگي و تجاري شد و عملا اين رودخانه از حيز انتفاع خارج گشت.

اين جنگ ظاهرا" برنده و پيروز نداشت، پيروزي واقعي از آن كارتل ها و صاحبان كارخانجات ابزار جنگي و شركت هاي بزرگ شيميايي بود. اروپاي ورشكسته جاني تازه گرفت ـ امريكا ناوگانش را در خليج فارس مستقر ساخت و پايگاههاي براي اعمال حكومت جهانيش ايجاد كرد. خزانه كشورهاي عربي كه هزينه جنگ صدام را پرداخته بود خالي شد و زمينه براي عقد قراردادهاي جديد نفت و گاز فراهم گرديد و دولت ها و حكومت هاي تندرو و فرقه اي و مذهبي در خاور ميانه رشد و قوام يافت.

در ايران حاكميت فرقه اي ريشه دوانيد و دولت سازندگي به رهبري هاشمي رفسنجاني بر اريكه قدرت فردي تكيه زد و همه ياران روحاني و شبه روحاني را از بركت سفره گسترده سازندگي سيراب كرد، ديگر از كاخ نشينان مذمت نمي شد و بنز سواران عزيز و محترم شدند و زندگي اشرافي و لوكس از عنايات الهي تلقي گرديد و مستضعفان هم به دعا و ثنا مشغول !!

و اما راز بزرگ جهان هستي در بقاي سرافرازانه ايران و نابودي صداميان هم شنيدني است  :

صدام به آتش اربابانش سوخت، عربده‌هاي او در درون سوراخي تاريك خاموش شد. آمريكا و انگليس هرچه بمب داشتند بر سر عراق فرو ريختند و بعثي‌ها را بخاك و خون كشيدند آري همه ي دستها‌يي كه به سوي مرزهاي ايران شليك كرده بود – در اين آتش سوخت....... !!.

صدام و صداميان و نيروهاي متجاوز به ايران در گورستان بدنامي و خفت و خواري دفن شدند ولي ايران هم‌چنان برپاست و به اعلاميه حقوق بشر كوروش بزرگ مي‌نگرد كه فرمان سرفرازي ملت ماست.

عراق امروز در تصرف نيروهاي آمريكايي و انگليسي است. انگليسيها در بصره، پايگاه استعماري سابق‌شان خانه كرده‌اند …. بصره كه كانون توطئه عليه ايران بوده است ….. هم اكنون نيز فعال است ….. زيرا كه جبهه‌هاي خلق عرب فعال‌اند …. !

بصره پايگاه انگليس‌ها بار ديگر لانه روباه شده است زيرا كه روبه صفتي برخي از سران كشورهاي عرب در مورد جزاير سه‌گانه ايران در خليج فارس مشهود است ….. اين دولت ‌هاي جديدالولاده در حد و اندازه‌اي نيستند كه بتوانند ادعاي مالكيت جزاير ايراني را بنمايند ….. اينان آلت فعل‌هاي سياست شير پير بريتانيا ميباشند كه براي بقاي حكومت‌هاي غير مردمي و غيرمشروع خود هر روز در آغوش قدرتي هستند …. زمزمه‌هاي شوم پان عربيسم و ادعاهاي مسخره مالكيت بر جزاير سه‌گانه باز هم از بصره شنيده ميشود…

افسانه پرملال توطئه تجزيه خوزستان پايان نيافته اين‌بار قلم‌بدستان و روشنفكران قوم‌پرست پرچمداري اين فتنه را به دوش كشيده‌اند …. و بقول خودشان، فعلاً بايد كار فرهنگي كنند !!

اما جامعه ايراني نسبت به اين صداها حساس است و ديگر فريب دودوزه‌بازان و فرصت‌طلبان را نخواهد خورد – و اين‌بار و بارهاي ديگر نيز به لطف خداوندي هرگونه توطئه‌اي از سوي دشمنان ايران، بدست تواناي ملت بزرگ ايران نقش بر آب خواهد شد.

منوچهر يزدي

27/3/1383

پيوست

همزمان با تجديد چاپ اين نوشته (ارديبهشت ماه 1384) پيش بينيهاي نويسنده جامه عمل پوشيد.

حضور انگليس در بصره براي خوزستان ماجراها آفريد. ميگويند شركت نفتي شل براي ايجاد آشوب و تجزيه طلبان خوزستان سرمايه گذاري كرد. در اين فتنه تعدادي كشته و زخمي و عده زيادي بازداشت شدند ولي تجزيه طلبان عرب زبان كه سازمان داده شده بودند از حمايت مردم برخوردار نگرديدند فقط توانستند چرخ سركوب حاكميت را تندتر نمايند و برابر حركت آزادي خواهي ملت ايران وقفه ناچيزي ايجاد كنند... مشروح جريان را در جزوه اي ديگر تقديم خواهم كرد.

+ نوشته شده در Sat 15 Nov 2008ساعت 4:16 PM توسط میثاق آزاد |


انگيزه ها و ريشه های توطئه تجزيه و فروپاشي ايران بزرگ طي چهارصد سال اخير

( از 1600 ميلادی تا کنون )

* گفتمان قومگرايي يك فتنه غربي است...!

* خوزستان هفت بار با توطئه تجزيه روبرو شد.. !

* انگلستان، ليدر فتنه‌انگيزي‌ها در خوزستان ….... !

* بصره بار ديگر لانه روباه شده است …..……… !

هفتمين توطئه تجزيه خوزستان

رژيم پادشاهي در پي يک طرح از پيش نوشته شده در ميان بهت و حيرت جهانيان فروريخت.. ! زلزله سياسي آنچنان شديد بود که همه ارکان نظام و تمامي اقتدار ملت ايران از هم پاشيده شد و خليج فارس از قدرت تهي گرديد.

با خروج محمد رضا شاه از كشور و ورود آيت الله خميني به تهران " جبهه ملي " در روز چهارشنبه چهار بهمن هزار و سيصد و پنجاه و هفت بشارت نامه اي منتشر كرد كه در آن آمده بود:... خميني مي آيد كه غريو شادي جهان آزادي خواهي را به عرش رسانده است. خميني مي آيد... مردي كه نداي مبارك رهايي است مردي كه وجودش تجسم آرمانهاي يك ملت تاريخي است در تمام طول حيات تنها يكبار است كه خورشيد از غرب به شرق مي آيد. خورشيدي كه امانت شرق است نزد غرب. حضرت آيت الله العظمي خميني مرجع عاليقدر تشييع به اميد پروردگار يگانه روز جمعه در وطن اسلامي خواهند بود.

آري، امام خميني به تهران آمد و بختيار نخست وزير وقت را شوكه كرد. بختيار كه خواهان خروج شاه از ايران بود گمان ميكرد با انحلال ساواك و آزاد كردن زندانيان و وعده آزادي خواهد توانست با جلب نظر مليون بر ارتش بدون فرمانده فرمان براند و از اين قدرت بهره جويد غافل از آنكه در پروژه فروپاشي اقتدار ملت ايران بختيار جز يك محلل بيش نبود و امام خميني نيت آن داشت كه خود نخست وزير برگزيند و توي دهان دولت بختيار بزند...!!

در كشاكش اين قدرت طلبيها ارتش ايران طبق قانون اساسي ميبايست از دولت بختيار كه رأي اعتماد مجلس و فرمان شاهنشاه را داشت تبعيت كند و نميتوانست از بازرگان بعنوان برگزيده رهبر انقلاب حرف شنوي داشته باشد... ارتش علاوه بر معضل فوق گرفتار عناصر خائني مانند" فردوست و قره باغي" نيز بود. در چنين شرايطي فرماندهان نظامي كه نگران فروپاشي ارتش بودند به تنها گروه باقيمانده از اركان نظام يعني نمايندگان اقليت مجلس شوراي ملي كه به صف پان ايرانيستها پيوسته بودند متوسل گشتند... ديدارهاي مكرر سران ارتش با آقاي محسن پزشكپور ليدر گروه اقليت مجلس شورای ملی ( دوره بيست و چهارم ) حكايت از دغدغه خاطر امرا و فرماندهان از خطر سقوط ارتش ميكرد كه بر اساس گزارشهايي كه دريافت كرده بودند خطر حمله صدام را به ايران قريب الوقوع ميدانستند بدين روي پس از رايزنيهاي بسيار قرار شد حساسيت اوضاع به اطلاع امام خميني برسد شايد ايشان بتوانند از وقوع حوادث ناگوار و فروپاشي ارتش جلوگيري نمايند. با اين نيت از بين نمايندگان گروه اقليت مجلس 5 نفر برگزيده شدند تا به ديدار آقاي خميني رفته و پيشنهاد حل مسئله را ارائه نمايند اين عده با وساطت شادروان دكتر بهشتي با امام ديدار كردند. در اين نشست آقاي محسن پزشكپور رهبر نمايندگان مستعفي اقليت به ايراد سخن پرداخت و اوضاع كشور را كالبد شكافي نموده و چنين نتيجه گرفت:

... ما مطلع شديم كه شما قصد داريد آقاي بازرگان را به نخست وزيري انتخاب كنيد اما اين انتخاب از نظر ارتش وجهه قانوني ندارد زيرا ايشان راي اعتماد مجلس را ندارند و فرماندهان ارتش طبق قانون اساسي نميتوانند نخست وزيري را كه منتخب مجلس نيست مورد حمايت قرار دهند و يا از ايشان تبعيت كنند بنابراين ما پيشنهادي داريم و آن اين است كه ما نمايندگان مستعفي حاضريم به مجلس بازگرديم چون هنوز فرصت قانوني 15 روزه را براي قطعيت يافتن استعفا داريم و در مجلس براي آقاي بازرگان راي اعتماد ميگيريم و در چنين حالتي ارتش ديگر معذور قانوني نخواهد داشت و از بلاتكليفي خارج شده دستخوش بي نظمي نميگردد....))

آقاي خميني سوال كرد: خوب اين كار چه فايده اي دارد ؟

آقاي پزشكپور پاسخ ميدهد: ((.....من با پنجاه سال سابقه مبارزات سياسي و آشنايي به حوادث منطقه و نيز با توجه به ارتباطي كه بين حزب پان ايرانيست و فرماندهان نظامي برقرار است آگاهي يافته ام كه ارتش عراق در مرزهاي ايران دست به تحركاتي زده است و احتمال حمله عراق به ايران تقريبا قطعي است بنابراين بايد به هر قيمت از فروپاشي ارتش ايران جلوگيري شود و جنابعالي در اين مورد ميتوانيد نقش اساسي داشته باشيد. و به عقيده ما راه چاره اين است كه با پيشنهاد ما موافقت فرمائيد زيرا اصولا علت اصلي صلح صدام حسين با پادشاه ايران در قرارداد الجزاير فشار ارتش و نيروهاي امنيتي ايران بود و اگر اين فشار از بين برود عراق انتقام خود را از ايران و ارتش خواهد گرفت.))

در اين جلسه آقاي پزشكپور به دو موضوع ديگر نيز اشاره كرده  گفت: ((.....براي دادگستري و نظام قضايي كشور هفتاد سال زحمت و رنج كشيده شده و افراد شايسته اي نظير مرحوم داور و قضات دلسوز براي تقويت و حرمت آن كوشيده اند و ما اكنون يك دادگستري كم نقص داريم. ما انتظار داريم دستور بفرمائيد كاري نكنند كه به اين نظام لطمه وارد شود و با محاكمات عجولانه از ارزش و اعتبار سيستم قضايي كشور كاسته گردد....))

((آقاي پزشكپور اضافه كرد كه در اين كشور سالها عده اي زحمت كشيدند و كارهاي بنيادي عمراني و اقتصادي مفيدي انجام دادند بايد مراقبت بفرماييد كه با اقدامات خودسرانه و هيجان انگيز به اين امور آسيب وارد نشود.))

اين نشست كه بيش از يك ساعت به طول انجاميد آقاي خميني را متوجه عواقب برخي تندرويها نمود و خطر فروپاشي ارتش را يادآور شد و به نظر ميرسيد كه ايشان مجاب شده است و در نتيجه در پايان جلسه امام خميني يادآور شد كه: نتيجه را خبر خواهيم داد.

نمايندگان مجلس شوراي ملي با خوش بيني از اين ملاقات با زنده ياد " دكتر جواد سعيد" رئيس مجلس تماس برقرار كردند و قرار شد براي ادامه مذاكره فردا به كميسيون عرايض مجلس بيايند و از نتيجه مذاكرات گروه اقليت و آقاي پزشكپور با امام خميني آگاه شوند تا اگر پاسخ مثبت از دفتر امام رسيد براي تشكيل جلسه فوق العاده مجلس اقدام گردد. شادروان دكتر سعيد روز بعد تلفني اطلاع داد كه پيشنهاد نمايندگان مجلس مورد موافقت آقاي خميني واقع نشده و قرار است آقاي بازرگان را خود شخصا به نخست وزيري انتخاب و معرفي نمايند!!

با اين تصميم گيري كشور داراي دو نخست وزير ميشد يكي برگزيده مجلس شوراي ملي و ديگري منتخب امام... من خود كه جزو اين گروه از نمايندگان مجلس بودم به خوبي ياد دارم كه چگونه همه از چنين خبري متأسف و نگران و در عينحال متعجب بودند. ما همه متحير بوديم كه چه كسي راي امام خميني را برگرداند و چگونه اين پيشنهاد خير خواهانه با مخالفت روبرو شده است ؟!

بعدها مطلع شديم و سپس در خاطرات آقاي ابراهيم يزدي خوانديم كه او امام را از پذيرش نظر و پيشنهاد نمايندگان مجلس بازداشته است...!!

بنابراين آخرين اميدها براي جلوگيري از فروپاشي ارتش با نيت آدمي تحصيل كرده، روشن فكر ملي و مذهبي به نام دكتر يزدي نقش بر آب شد و آقاي بازرگان رهبر نهضت آزادي بعنوان نخست وزير معرفي گرديد و او نيز دولت خود را با گروهي از اعضاي نهضت و جبهه ملي و" حزب ملت ايران " تشكيل داد. بدين ترتيب ملي مذهبيها و جبهه ملي به آرزوي ديرين خود كه سقوط نظام شاهنشاهي بود رسيدند و يك نظام ديني را روي كار آوردند و كرسيهاي قدرت را تصرف كردند بي آنكه كمترين لياقت و كفايتي براي اداره كشور داشته باشد. دولت موقت از كساني تشكيل شده بود كه حدود سي سال با هر گونه اصلاح يا تغييري در كشور مخالفت ورزيده و بهيچ چيز جز سرنگوني شاه رضايت نميدادند... آنان راه رسيدن به سعادت و دموكراسي و عدالت را حركت از مسير شيعه اثني عشري ميدانستند و حتي در اين مسير به جنگ مسلحانه روي آورده بودند.

آقاي بازرگان در سال 1342 بيست نفر را براي طي دوره هاي تروريستي با وساطت الجزايريها به " جمال عبدالناصر " رئيس جمهور تندروي مصر معرفي كرده بود، اين وصلت ناميمون سياسي در زماني انجام شد كه عبدالناصر مقدسات ملي كشور ما را هدف قرار داده بود و قصه پرملال پان عربيسم را بنياد نهاده خليج فارس را خليج عربي ميناميد و براي تجزيه خوزستان نقشه هاي شومي در سر داشت و از اين استان با نام عربستان ياد ميكرد.

در چنين شرايطي علي شريعتي- مصطفي چمران- ابراهيم يزدی- پرويز امين- صادق قطب زاده- بهرام راستين- شريفيان- محمد توسلي- صدر حاج سيد جوادي- رضا رئيس طوسي در شهرهاي قاهره- بغداد- بصره- لبنان- پاريس و لندن عليه رژيم وقت به مبارزه و تبليغات بين المللي دست زده بودند و از حمايت و رهبريهاي سياسي و مذهبي و مالي آقايان بازرگان طالقاني و يدالله سحابي و برخي بازاريان نظير آقای "دستمالچی " برخوردار ميشدند.

اينك با فروپاشي نظام شاهنشاهي اين آقايان زمام امور كشوري را كه خود به آتش كشيده بودند به دست گرفتند و دولت موقت را بدون حضور روحانيت تشكيل دادند تا وعده هاي سي ساله خود را كه عبارت از عدالت- آزادي و رفاه ملي بود تحت لواي اسلام به مرحله اجرا و انجام درآورند. دولت موقت در اولين گام دادگاه هاي انقلاب را براه انداخت و در وزارت خانه ها كميته هاي پاكسازي به قلع و قمع مديران پرداخت. در مساجد كميته هاي اسلامي بوجود آوردند و آن را به بازوي تواناي دادگاههاي انقلاب جهت سركوب مبدل ساختند. بگير و ببندها و اخراجها و تسويه حسابها آغاز شد و دولت موقت بساط محاكمات خونين انقلابي و اعدامها را بر پا كرد و آقاي دكتر ابراهيم يزدي در نقش بازجو در دادگاههاي انقلاب حضور يافت و افسران و فرماندهان ارتش و نيروهاي انتظامي و امنيتي را با ذكر ياد و نام خدا و به استناد احكام اسلامي به جوخه هاي اعدام سپرد.

افسرانی همچو ن " ارتشبد جعفر شفقت، ارتشبد نعمت الله نصيری، سپهبد مهدی رحيمی، سپهبد نادر جهانبانی، سپهبد نادر برنجيان، سپهبد اميرحسين ربيعی، سپهبد منوچهر يزدانبخش، سپهبد فخر مدرس، سپهبد جعفر قلی صدری، سپهبد عبدالله خواجه نوری، سپهبد اميرهوشنگ امجدي، سپهبد ناصر مقدم، سپهبد فضل الله جعفری، سپهبد حجت کاشانی، سپهبد علی محمد جواجه نوری، سپهبد محمد تقی مجيدی، سپهبد سعادتمند، سرلشگر رضا ناجی، سرلشگر منوچهر خسروداد، سرلشگر پرويز امينی افشار، سرلشگر جمشيد خاتمی، سرلشگر نوذری بقا، سرلشگر حسين همدانيان، سرلشگر حسن پاکروان، سرلشگر محمد جواد مولوی طالقانی، سرلشگر سميعی نشاط، سرلشگر بيد آبادی، سرلشگر محمد ولی زند، سرلشگر شمس تبريزی، سرتيپ مرتضی شيرانی، سرتيپ حسينعلی بيات، سرتيپ اکبر غفاريان، سرتيپ يزدجردی، سرتيپ فتحی امين، سرتيپ نصرت الله شعاعی، سرتيپ محققی، سرتيپ اسماعيل اتابکی، سرتيپ نعمت الله معتمدی، سرتيپ منوچهر ملک و هزاران افسر عالی رتبه و متخصص ديگر و نيز تعداد کثيری درجه دار و حتی سرباز در اولين هفته های پيروزی انقلاب به جوخه های مرگ سپرده شده، تير باران شدند. افرادی چون سپهبد عبدالعلی بدره ای، سرلشگر بيگلری و سرتيپ علی وفايی  نيز در حين حملات بهمن 1357 کشته شدند و افرادی چون سپهبد ايرج مقدم رئيس اداره تسليحات ارتش خود را بنام شاهنشاه ايران با شليک گلوله ای در مغز از قيد حيات رهانيدند تا شاهد فروپاشی ايران بزرگ نباشند، گروهي از ايران خارج شدند تا در زمان مقتضی باز گردند و عده ای تن به استعفا و ترک ارتش دادند و بالاخره عده در اندوه... جان دادند  و...!

در واقع اعدام ارتش و مصادره اموال مردم و اخراج مديران لايق از سيستم اداري كشور و ايجاد محيط رعب و وحشت از اولين اقداماتي بود كه دولت بازرگان در پي وعده هاي ديرين خود دست در دست توده ايها- مجاهدين خلق- چريكهاي فدائي خلق- جبهه ملي و ساير گروههاي تندرو و مسلح انجام يافت و جامعه انقلابي ايران را از معرفي چهره جديدي از اسلام در بهت و حيرت فرو برد.

آقايان بازرگان- طالقاني- ابراهيم يزدي- بني صدر- قطب زاده- حبيبي- و ديگر مسئولان دولت موقت از اسلام چهره خشني را به جهانيان معرفي كردند و در اين ميان آنچه كه از لحاظ آينده ايران اسف بار بود اعدام ارتش ايران بود كه دشمنان كشور و توطئه گران بين المللي را به جشن و پايكوبي واداشت. لغو قراردادهای خريد زيردريايیها و رزمناوهای مدرن، هواپيماهای اف 14 و اف 16، تانکهای چيفتن، سيستمهای راداری و پدافند هوايی و دهها قرارداد خريد اسلحه و ادوات نظامی پيشرفته از سويی و مرخص کردن سربازان وظيفه و.. و تعطيلی پروژه ای مانند نيروگاه اتمی بوشهر و استفاده از آن برای مصارف غير حرفه ای، بخشی از پروژه توطئه گران بين المللی برای " اعدام اقتدار ملی ايران و ارتش ايران " بود.

بيش از همه صدام حسين كه طعم شكست و حقارت از محمد رضا شاه را چشيده بود از اين كه ميديد چراغ اقتدار ايران و ارتش اين كشور بزرگ خاموش ميشود در پوست خود نميگنجيد. ما به فرصتهاي طلايي كه براي دشمنان ايران فراهم شد اشاراتي خواهيم داشت تا آيندگان بدانند چه كساني در ويران سازي ايران نقش داشتند.

در ادامه ماه عسل نهضت آزادي و دولت موقت، " ياسر عرفات  " راهي خوزستان شد كه سهم کوششهايش را در تربيت مبارزان انقلابي و اسلامي بگيرد. شاگردان مكتب او اينك دولتمردان ايران شده بودند و او اين پيروزي را مرهون پايگاههاي تربيت تروريست خود ميدانست. دولت موقت و برخي از سران انقلاب او را نواختند و دست و دهانش را با پاداشهاي مالي از جيب ملت ايران پر كردند و روانه ديارش نمودند.

همزمان  صدام حسين رهبران " جبهه التحرير " را که پس از قرارداد الجزاير به سوريه رفته بودند به بغداد فراخواند و با وعده هاي شيرين دلگرمشان ساخت و راديو " صوت العربستان " را که با خفت خاموش شده بود، دوباره براه انداخت. سازمان امنيت عراق فرصت جولان يافته بود و مثل ريگ خرج ميکرد و سازمانها و جبهه هاي تجزيه طلب را در غياب ساواک و ارتشيان غيور ايرانی مجدداً ساماندهي مينمود.

صدام حسين و رهبران بعث عراق با دريافت چراغ سبز از سرمايه داري غرب، لحظه ای از مستحکم ساختن مواضع خود غافل نبودند ولي در ايران آشوب زده حوادث اينگونه ميگذشت:

يکشنبه 5 فروردين 1358 : "مهدي بازرگان " نخست وزير ايران در اجتماعي در استاديوم يکصد هرار نفري گفت:

...“  نگران نباشيد.. کليه حقوق حقه مردم ايران در قانون اساسي جمهوري اسلامي رعايت شده است....”.

سه شنبه 6 فروردين 1358: صبح امروز سفارت مصر در تهران توسط عده‌اي دانشجوي عرب بعنوان اعتراض به صلح مصر و اسرائيل اشغال شد.

دولت بازرگانان رسماً کناره گيري از سازمان‌ پيمان مرکز ( سنتو ) را به  دولتهاي پاکستان و ترکيه و انگلستان اعلام کرد. در درگيري بين کانون فرهنگي و سياسي خلق ترکمن با پاسداران 7 نفر کشته و 30 نفر مجروح شدند.

سه شنبه 7 فروردين 1358 :چاپ اوراق رأی گيري آري يا نه و تغيير رژيم سابق به جمهوري اسلامي آغاز شد و حزب ملت ايران طي اطلاعيه اي اعلام کرد: کليه اعضاي اين حزب به جمهوري اسلامي رأي خواهند داد...

وزارت کشور سن رأي دهندگان را 16 سال اعلام کرد...!

چهارشنبه 8 فروردين ماه 1358: امروز 106 نفر از امرا و افسران شهرباني بازنشسته شدند.

امروز " سرلشگر قره ‌ني" رئيس ستاد ارتش جمهوري اسلامي اعلام کرد. عوامل فرصت‌ طلب ضد انقلاب به پادگان سنندج حمله کردند و من دستور سرکوب آنها را صادر كردم. قره‌ ني از رياست ستاد عزل شد و" سرلشگر ناصر فربد"  بجاي او انتخاب گرديد. امروز " سرهنگ سيد احمد مدني " وزير دفاع جمهوري اسلامي در مصاحبه اي با روزنامه آمريکايي واشنگتن پست گفت:

ما تصميم داريم برخي از سلاحهاي خريداري شده از آمريکا از جمله هواپيماي اف-14 را به اين کشور پس بدهيم... !! مدني گفت: ارتش نصف خواهد شد و در صورت لزوم برخي از مستشاران آمريکايي به ايران بازخواهند گشت...!

امروز " احمد صدر حاج سيد جوادي " وزير کشور اعلام کرد، روزهاي جمعه و شنبه 11 فروردين همه پرسي انجام خواهد شد علي اصغر حاج سيد جوادي گفت: من به جمهوري اسلامي رأي ميدهم و اين بر تمام ملت ايران واجب است...

کميته مرکزي حزب توده و كريم سنجابي دبير کل جبهه ملي ايران و نيز سازمان مجاهدين خلق اعلام کردند: “ طبيعيترين ثمره انقلاب، جمهوري اسلامي است. ”

با شروع اعدامها در ايران آقاي مهدي بازرگان در روز شنبه 11 فروردين ماه 1358 طي مصاحبه اي با تلويزيون فرانسه گفت: “.... تاکنون تنها 62 نفر اعدام شده‌اند و امير عباس هويدا که 13 سال نخست وزير ايران و دست راست شاه بشمار ميرفت مسئول و گناهکار است و بايستي مجازات شود...”

امروز درگيري و تيراندازي در شهر گنبد قابوس ادامه داشت و جمع آوري جنازه ها از خيابانها مقدور نبود

يکشنبه 12 فروردين 1358: آيت الله خميني اعلام کرد: صبحگاه 12 فروردين که روز نخستين حکومت الله است از بزرگترين اعياد مذهبي و ملي ما است.

امروز اعلام شد که " ويليام سوليوان " سفير آمريکا در ايران قصد بازگشت دارد...! الحمدالله کارها به خير و خوشي انجام شده بود.

امروز " اسقف کاپوچي "  و" هاني الحسن " رئيس دفتر نمايندگي سازمان آزاديبخش فلسطين همراه با چندتن لبناني و ليبيايي مهمان جمهوري اسلامي شدند.

پنجشنبه 16 فروردين 1358: " آقاي عباس امير انتظام " معاون نخست وزير و سخنگوي دولت اسلامي در مصاحبه اي اعلام کرد من و هاشم صباغيان و ابراهيم يزدي، صادق قطب‌زاده و ابوالحسن بني صدر وابسته به آمريکا نيستيم...!!

جمعه 17 فروردين 1358: سحرگاه امروز سه تن ازكارمندان ساواک اصفهان در کوه باغ ابريشم تيرباران شدند

شنبه 18 فروردين 1358: "عباس تاج" وزير نيرو در مصاحبه کيهان گفت:

“ ايجاد نيروگاه هاي اتمي را براي توليد برق در ايران يک برنامه صد در صد استعماري ميدانم و قراردادهاي مربوط به همکاريهاي اتمي ايران با کشورهاي ديگر لغو ميگردد.

ساعت يک بامداد امروز 6 تن از فروندهان نظامي در تهران تيرباران شدند.

امروز ساعت 25/7 بعدازظهر اميرعباس هويداد در خارج از محوطه اعدام، با شليک سه گلوله بقتل رسيد.

يکشنبه 19 فروردين 1358: امروز سرهنگ احمد مدني رئيس نيروي دريايي و استاندار جديد خوزستان اعلام کرد: ".... جمهوري اسلامي در خليج فارس و اقيانوس هند نقش ژاندارم منطقه را بعهده نخواهد داشت و از صرف هرگونه برنامه پرهزينه در اين منطقه جلوگيري خواهد کرد...."( قابل توجه آقاي صدام حسين ! )

امروز تيربارانها در قم، دزفول و اصفهان ادامه داشت.

سه شنبه 20 فروردين 1358: امروز8 نفر از فرماندهان نظامي تا پاسبان محل به حکم دادگاه انقلاب تهران اعدام شدند.

سه شنبه 21 فروردين 58 : احکام اعدام در شهرهاي تهران- اردبيل- بروجرد- کرمان اجرا شد.

چهارشنبه 22 فروردين 1358 : امروز 11 تن از مقامات برجسته کشور تيرباران شدند.

پنجشنبه 23 فروردين 1358: امروز در شهرهاي زنجان- اهواز- قم- اردبيل عده‌اي نظامي تيرباران شدند.

روزهاي 24 و 25 فروردين : داس مرگ همچنان نظاميها را درو ميکرد.

يكشنبه 26 فروردين 1358: " نورالدين كيانوري" دبير كل حزب توده‌ كه پس از سالها دوري به ايران بازگشته بود در يك مصاحبه مطبوعاتي گفت: « دادگاههاي انقلاب اسلامي، نام ايران را سربلند كرده است… »

او از آقايان بازرگان و سيد محمود طالقاني بعنوان برجسته ترين چهره هاي ايران كه نقش مهمي در پيشرفت انقلاب داشته اند ياد كرد …..

سه‌شنبه 27 فروردين 1358: " محمد حسن اسلامي "  وزير پست و تلگراف و تلفن اعلام كرد:

« كليه قراردادهاي مخابراتي ايران با شركت آمريكايي بل لغو گرديده است، 250 قرار داد در شركت مخابرات وجود دارد كه اكثر آنها لغو خواهد شد... »

در روزهاي 26 و 27 فروردين اعدامها در تهران- تبريز- سبزوار و شيراز ادامه داشت.

سه‌شنبه 28 فروردين 1358 : امروز اسامي 9 نفر از مأموران سازمان اطلاعات و امنيت استان گيلان كه قطعه قطعه شدند اعلام گرديد.

چهارشنبه 29 فروردين 1358 : امروز نيز 6 افسر و درجه دار اعدام شدند.

پنجشنبه 30 فروردين 1358 : در شهرهاي اصفهان- ملاير- همدان- تهران- خرمشهر- اردبيل و ساوه عده‌اي ديگر از نظاميان و افراد شهرباني تيرباران شدند.

جمعه 31 فروردين 1358: ميتينگ هواداران حزب دمكرات كردستان ايران در استاديوم ورزشي نقده به خون كشيده شد تعداد كشته ها ده ها نفر اعلام گرديد.

" عباس امير انتظام " معاون نخست‌وزير در يك مصاحبه مطبوعاتي گفت: در آينده ارتش ايران كوچك و محدود خواهد شد. ( باز هم خبر خوشي ديگر براي صدام حسين و دشمنان ايران ! )

+ نوشته شده در Sat 15 Nov 2008ساعت 4:15 PM توسط میثاق آزاد |


انگيزه ها و ريشه های توطئه تجزيه و فروپاشي ايران بزرگ طي چهارصد سال اخير

( از 1600 ميلادی تا کنون )

گفتمان قومگرايي يك فتنه غربي است

* خوزستان هفت بار با توطئه تجزيه روبرو شد..!

* انگلستان، ليدر فتنه انگيزيها در خوزستان…!

* بصره بار ديگر لانه روباه شده است…!

چهارمين توطئه تجزيه خوزستان

با شروع جنگ دوم جهاني، ايران اعلام بيطرفي كرد ولي حمله آلمان به شوروي، نميتوانست كشورما را از آتش ويرانگريهاي اين جنگ در امان بدارد. نيروهاي متفقين براي از پاي درآوردن آلمان و كمك به شوروي- بايد از ايران عبور ميكردند. موقعيت سوق‌الجيشي ايران و نفت اين كشور و وجود پادشاهي همچون رضاشاه كه نشان داده بود با بيگانگان بويژه انگليسيها سرسازگاري ندارد بهانه هاي لازم را به انگلستان داد و پيشنهاد اين كشور در ستاد جنگ متفقين مورد پذيرش قرار گرفت و ارتش غول آساي آنان به ايران بيطرف و ارتش نوپاي آن حمله كرد. انگليسيها از جنوب و غرب كشور و روسها از شمال ايران را اشغال كردند و فرصت را براي انتقامجويي از رضا شاه كه در همه سالهاي قدرتش برابر بيگانگان ايستاده بود غنيمت شمرده او را از سلطنت خلع و به تبعيد فرستادند و كشوري كه عمران و آباداني و توسعه را تجربه ميكرد و پايه هاي نظامات اجتماعي- سياسي و اقتصادي آن ريخته شده بود و ميرفت تا يكبار ديگر اعتبار جهاني خود را بازيابد، دچار هرج و مرج و نابساماني داخلي گرديد. در چنين وضعيتي انگليسيها باز بفكر تجزيه خوزستان افتادند تا بر چاههاي نفت و دهانه‌ خليج فارس و جزاير آن همچنان تسلط خود را حفظ كنند. پس به يارگيري و جمع‌آوري عوامل پرداختند.

دو سال پس از جنگ جهاني دوم- پسر خزعل بنام " شيخ جاسب "  در خوزستان دست به شورش زد. يك سال بعد ( 1323 ) پسر ديگر شيخ خزعل بنام " شيخ عبدالله"  شورش ديگري را تدارك ديد اما روساي قبايل عرب كه از سابقه خاندان خزعل و وابستگي و سرسپردگي آنها به انگليسيها آگاه بودند از همراهي با آن دو نفر سر باز زدند. دولت انگليس بمنظور ايجاد تحريكات در منطقه نيروهاي خود را در بصره پياده كرد و با اعمال زور و دسيسه و صرف پول به اقدامات زير دست زد:

1-تشكيل حزب « استقلال عراق » و انتشار بيانيه اي مبني بر بازگشت خوزستان به عراق!!

2-ارسال ياد داشتي از سوي روساي قبايل عرب خوزستان به جامه عرب و درخواست رسيدگي به تقاضاي آنها در مورد موقعيت عربستان ( خوزستان )

3-تشكيل انجمن دفاع از عربستان ( خوزستان )

4-تشكيل حزب سعادت به طرفداري از نيات شيخ خزعل

بايد توجه داشت كانون اين تحريكات در عراق بود و بوسيله سرويسهاي جاسوسي انگلستان هدايت و رهبري ميشد. گرچه اين قبيل اقدامات شناخته شده از سوي قوام‌السلطنه نخست وزير با اعتراض كتبي مواجه شد ولي انگليسيها كه دست شوروي را در آذربايجان باز گذاشته بودند، ميخواستند آرزوي ديرين خود را جامعه عمل بپوشانند. ‌اما ورود آمريكا در صحنه حوادث ايران و مقاومت محمد رضا شاه پادشاه جوان ايران در جريان آذربايجان و راندن " پيشه‌وري" و " فرقه دمكرات " بوسيله ارتش و مردم غيرتمند و نيز شكست دمكراتها در كردستان براي انگليسها درس عبرتي بود بويژه كه آنها نتوانستند اقوام و طوايف عرب را در خوزستان براي يك حركت بزرگ نظير تجزيه خوزستان آماده كنند. بدنامي انگليسيها بحدي بود كه هر كس به آنان نزديك ميشد متهم به خيانت ميگرديد و بهر روي برادران عرب ما استقلال و تماميت ارضي كشور را به بازيهاي سياسي و حزب سازيهاي عناصر ضدملي و ادعاهاي روشنفكران قلم بدست نفروختند و دشمن را براي  چهارمين بار مأيوس كردند.

پنجمين توطئه تجزيه خوزستان

سال 1329 شمسي در پي يك قيام همگانی نفت ايران ملي شد و از شركت نفت انگليس خلع يد گرديد. نهضت ملي شدن نفت واكنش‌ قرنها مداخله سياسي و نظامي دولت بريتانيا عليه منافع و مصالح ايران بود، قراردادهاي1907- 1915- 1919 ميلادی ( 1285و 1293 و1297 خورشيدی ) و نقش انگليس در قراردادهاي گلستان و تركمنچاي، جدايي افغانستان ( عهدنامه پاريس ) و جدايي بخشهايي از بلوچستان و بسياري ديگر از تجاوزات انگليسيها، ملت ايران را بشدت عليه ديپلماسي انگليس برانگيخته بود و بدين روي در جريان نهضت ملي شدن نفت يكپارچگي و وحدت نظر ميان شاه و دولت و مجلس و مردم بينظير و افتخارآميز بود.

با ملي شدن صنعت نفت دولت انگلستان طبق روال هميشگي خود بارديگر تجزيه خوزستان را هدف قرار داد. منتهي اينبار با پروژه‌اي آماده و طرح نظامي شبيه طرح مارشال مونتگمري در جنگ العلمين كه با بهره جويي از حمله توپخانه اي به اهداف خود دست يافته بود. اين طرح به دولت عراق تفهيم شد و مقرر گرديد كه عراق به ايران حمله كند و انگلستان به حمايت از آن كشور وارد ماجرا شود…!

براي اجراي طرح حمله عراق به ايران… مقدمات امر تدارك ديده شد و آن تشكيل دولت مستقل عربي جديد در منطقه خليج فارس بود. براساس اين طرح كشورهاي كويت، بحرين، عمان و قطر كه تحت نفوذ انگليس قرار داشتند ميبايست اتحاديه اي تشكيل دهند و با تحريك اقوام عرب زبان ايراني در خوزستان به مطامع انگلستان ياري رسانند!

در پي اين توطئه، نا آراميهايي در ايلات و عشاير بختياري،‌ قشقايي و اعراب جنوب ايران عليه دولت مركزي آغاز شد و اسلحه بين عشاير تقسيم گرديد. تبليغات رسانه اي كشورهاي عربي عليه ملت ايران به اوج رسيد. يكبار ديگر كشورهاي عربي نشان دادند كه بدليل وابستگي به دولت بريتانيا، ملت ايران را در سختترين شرايط تنها ميگذارند و گاه از پشت به او خنجر ميزنند!! در بحبوبه نا آراميهاي داخلي در جنوب كشور" ناو موريس " وارد اروندرود گرديد و نيروهاي نظامي عراق و انگلستان در نواحي حبانيه، کركوك و موصل به آرايش نظامي پرداختند و غرب و جنوب كشور بشدت مورد تهديد قرار گرفت و داستان خوزستان آزاد در برابر ملي شدن نفت قرار داده شد!!

اما با سقوط دولت مصدق كه حاضر به قبول هيچگونه راه حلي از سوي آمريكا و ديگر كشورها نبود كنسرسيوم نفتي متشكل از چند كشور بوجود آمد و با دولت سپهبد زاهدي قرارداد جديد بسته شد و انگلستان از پيگيري توطئه تجزيه خوزستان دست برداشت و همه كساني كه آلت فعل اين پروژه ننگين شده بودند سرخورده و نادم و شرمگين سر به لانه هاي خود فرو بردند و از مطالبه خوزستان مستقل دست برداشتند!! و كاش به اين نتيجه رسيده بودند كه سوژه خوزستان آزاد و يا عربستان مستقل افسانه اي بيش نيست و اين اهرم فشاري است عليه مصالح و منافع ملت ايران و بس !!

 ششمين توطئه تجزيه خوزستان

در سال 1337 با يك كودتاي نظامي، حكومت سلطنتي عراق سرنگون و سران آن قتل عام شدند. حكومت جمهوري جديد عراق از همان آغاز، اختلاف مرزي با ايران را خوراك تبليغاتي و عوامفريبي قرار داد تا آنجا كه " محمدرضا شاه پهلوي شاهنشاه ايران "  در سال 1338 در يك مصاحبه مطبوعاتي اظهار داشت:

« … سياست فعلي عراق مانند سياست حكومتهاي سابق است. ما در آنچه كه راجع به ايران است هيچ فرقي بين سياست مرحوم نوري سعيد و حكومت فعلي عراق نميبينم جز اينكه قدري بدتر هم شده است. ما در سابق راجع به شط العرب ( اروند رود ) قراردادهايي بسته بوديم كه هيچوقت از طرف دولت عراق رعايت و دنبال نشد. ما بكرات پيشنهاد كرده ‌ايم كه در اينباره مذاكره كنيم. متأسفانه اين پيشنهادها بجايي نرسيده ولي طبيعي است يك رودخانه كه مرز بين دو كشور است در قرن بيستم نميتواند يك طرفه مورد استفاده قرا گيرد و يا منطقه اعمال حق حاكميت يك طرف باشد. چطور ممكن است ايران قبول كند از حقي كه امروز از جانب همه ملل دنيا شناخته شده است در مورد خود صرفنظر كند. ما سياست استعماري دولت عراق را در اين مورد بهيچوجه نميتوانيم بپذيريم … »

اين سخنان بر " عبدالكريم قاسم " رئيس جمهور عراق گران آمد و واكنش سختي نشان داد و مطبوعات عراق نيز نوحه خواني را از سرگرفتند تا جايي كه مرحوم " عباس آرام " وزير امور خارجه ايران در پاسخگويي به مقامات و جرايد عراق در روز 18 آذر 1338 نطقي در مجلس شوراي ملي ايراد نمود و گفت:« تذكر اين نكته را ضروري ميدانم كه دولت ايران جز خط تالوگ يعني خط القعر هيچ مدرك ديگري را براي تعيين خط مرزي شط‌ العرب با حقوق خود و اصول مسلم بين‌المللي منطبق نميداند…»

بدين ترتيب ايران اولينبار خط تالوگ را براساس حقوق بين‌الملل مطرح كرد و بر اعمال آن پاي فشرد. عبدالكريم قاسم در واكنش به طرح ايران براي نخستين بار بطور آشكار در مورد خوزستان ادعاي حاكميت نمود و خرمشهر را جزيي از عراق شمرد !!

دولت جديد عراق پرونده هاي كهنه حمايت از « جهبه آزادي‌بخش » را پيش كشيد و در سال 1338" سازمان سياسي عربستان ( خوزستان ) " تحت حمايت دولت عراق، كنگره اي بنام كنگره ملي عربستان برگزار كرد و مأموران امنيتي عراق و جاسوسان و فرصت طلبان در اين كنگره فريادها زدند و سخنها پراكندند و شيرينيها دريافت نمودند…!

در سال 1342، دولت عراق، مسأله خوزستان را براي گرم نگهداشتن تنور تجزيه طلبي در شوراي جامعه عرب مطرح كرد ولي با مخالفت برخي كشورهاي عرب روبرو شد. از ابتدا هم مشخص بود كه طرح اين موضوع فقط براي گرم نگهداشتن بازي قدرت و مشغول ساختن عده‌اي مزدبگير است و بس.

در سال 1343 كنفرانس حقوقدانان عرب كه در بغداد برگزار شد خوزستان را جز جدايي ناپذير وطن عرب اعلام كرد.

در آبان 1344 رژيم بعثي سوريه حمايت خود را از ادعاي حقوقدانان بغداد اعلام كرد...!! كه البته با پاسخ قاطع و دندان‌شكن كانون وكلاي ايران مواجه شد …

در اسفند 1345  " عبدالرحمن عارف" رئيس جمهور جديد عراق به مدت سه روز از ايران ديدن كرد و در نتيجه آرامش نسبي بين دو طرف برقرار شد و جبهه آزادي بخش‌ اهواز از حرارتش كاسته گرديد !!

در سال 1347، حزب بعث در عراق بقدرت رسيد و حسن‌البكر با يك كودتاي نظامي رياست جمهوري را بعهده گرفت. حزب بعث اصول سياست خارجي خود را بر دو محور قرار داد.

1-مبارزه براي آزادي عرب بويژه آزادي فلسطين و خليج عربي (‌خليج فارس )… !!

2-حمايت از انقلاب عراق و تبديل بغداد به مركزي براي حمايت از جنبشهاي آزادي بخش در جهان عرب…!!

دولت بعثي عراق، با اعلام چنين سياستي شمشيرش را عليه ايران از رو بست و منطقه در يك تنش جديد قرار گرفت. عراق بدامان اتحاد جماهير شوروي لغزيد و با عقد قراردادهاي نظامي و سياسي به تجهيز ارتش خود اقدام نمود. ايران نيز متقابلاً به خريد سلاحهاي پيشرفته از آمريكا روي آورد.

خليج فارس دوران صلح مسلح را ميگذرانيد و دولت عراق كه در پي بهانه ميگشت در سال 1348 سفير ايران را به وزارت خارجه ‌اش احضار و به او اظهار داشت :‌

« … دولت عراق شط العرب را جزيي از قلمرو خود ميداند و از دولت ايران تقاضا دارد به كشتيهايي كه پرچم ايران را در شط العرب برافراشته اند دستور داده شود پرچم ايران را پايين بياوردند و اگر از نفرات نيروي دريايي كسي در كشتي باشد خارج شود والاّ دولت عراق مأمورين نيروي دريايي ايران را با توسل به زور از كشتي خارج خواهد ساخت و در آتيه اجازه نخواهد داد كشتيهايي كه مقصد آنها بنادر ايران است وارد شط العرب شوند …»

واكنش دولت ايران قاطع و سريع بود " امير خسرو افشار"  قائم مقام وزير خارجه در سي ام ارديبهشت 1348، معاهده 1316 را در مجلس سنا ملغي اعلام نموده گفت:

« … عهدنامه مرزي 1316 بی ارزش و كان لم يكن است و دولت ايران در سراسر شط العرب هيچ اصلي جز اصل شناخته شده حقوق بين‌الملل اصل تالوگ يا خط منصف را قبول ندارد. »

 امير خسرو افشار ادامه داد :

« … بنام دولت ايران اعلام ميدارم كه هرگونه تخطي و تجاوز به حقوق حاكميت ايران در شط العرب و هرگونه مخالفت از ورود كشتيها به مقصد بنادر ايران و هرگونه توسل به زور نسبت به نيروهاي مسلح ايران با مقاومت و عكس‌العملي شديد مواجه شده و به آتش آنها پاسخ داده خواهد شد و مسئوليت اين كار و عواقب بسيار خطرناك آنكه ممكن است دامنه وسيع داشته باشد تنها متوجه دولت عراق خواهد بود…»

موضع گيري مقتدرانه تهران در برابر ژاژخاييهاي عراق، مرزهاي دو كشور را بحال آماده باش جنگي درآورد. سپاه يكم در نواحي مرزي مستقر و نيروي دريايي ايران به ساماندهي خود پرداخت. از سال 1348 تا 1353 در مرزهاي ايران و عراق بيش از 60 مورد درگيري كوچك و بزرگ بوجود آمد. در شرايط آماده باش نظامي و درگيريهاي موضعي،‌ نيروي دريايي ايران كشتي بازركاني پورسينا را كه پرچم ايران بر بالاي سكان خود برافراشته بودند اسكورت كرد و هواپيماهاي جنگي ايران نيروي زميني و دريايي را پشتيباني ميكرد.

عبور كشتي ايران با پرچم ايران از اروندرود بدون هر گونه عكس العملي از سوي نيروهاي عراقي مستقر در سواحل اروند رود انجام گرفت و اعمال چنين قدرت نمايي سران عراق را بشدت خشمگين ساخت و در نتيجه دست به اخراج ايرانيان از عراق زدند و بيش از بيست هزار نفر ايراني را از آن كشور اخراج نمودند.

جنگ با سلاحهاي سنگين در مرزهاي غربي كشور حكايت از ناكامي و عصبانيت عراقيها ميكرد.

در سال 1350 بيست و دو درگيري مرزي با استفاده از توپخانه روي داد.

در سال 1351 شصت مورد درگيري نظامي همراه با توپ و تانك و توپهاي صحرايي رخ داد.

در سال 1352 دوازده نبرد مرزي روي داد كه خونينترين آن در روز 21 بهمن 1352 اتفاق افتاد. در اين نبرد 41 ايراني كشته و 81 نفر زخمي شدند و تلفات عراقيها به بيش از 400 نفر اعلام شد.

در سال1353- بيش از ده درگيري نظامي روي داد كه هواپيماهاي جنگنده در آن شركت داشتند.

يعنی 104 مورد برخورد نظامی کوچک و بزرگ بين ايران و عراق روی داد.

ايران مصصم بود كه از حقوق حقه خود در آبها و خاكهاي كشور دفاع نمايد و تحريكات موجود را پاسخگو باشد، بنابراين خريد و استفاده از سلاحهاي مدرن در دستور کارش قرار داشت.

مجله اشپيگل در مصاحبه اي که با محمدرضا شاه داشت سوال ميکند :

اشپيگل: شما بزرگترين خريدار اسلحه از آمريکا بشمار مي آييد و سالانه حدود 4 ميليارد دلار به اين امر اختصاص داده‌ايد.

شاه: بله، بخصوص براي نيروي هوايي.

اشپيگل : شما 80 فروند هواپيماي F-14 و 500 فروند هلي‌کوپتر جنگي به آمريکا سفارش داده‌ايد و 800 تانک چيفتن....

شاه: فعلاً.

اشپيگل : تا سال 1980 جنگنده شکاريهاي شما بيش از کشورهاي عضو ناتو خواهد بود البته به استثناي آمريکا- شما عليه چه کسي مجهز ميشويد.... ؟ !

شاه: در حال حاضر عراق با ده ميليون جمعيت بيش از ما هواپيما و تانگ دارد.

اشپيگل " اما نه به مدرني شما.

شاه: شايد- اما اين حقيقت به قوت خود باقي است.

محمد رضا شاه پهلوی فرزند رضا شاه همچون پدر میدانست که نيرويی عظيم برای حفظ دست آوردهای صنعتی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دوران توسعه ايران لازم است و ورود به جنگ با همسايه غربی موجب جذب منابع مالی و انسانی کشور در اين مبارزه می شود. لذا بجای ورود به جنگ گرم، از شيوه جنگ سرد و غير مستقيم استفاده نمود و سعی کرد که با اتکا به سياستهای بازدارندگی معمول آن دوره يعنی تجهيز ارتش و...... جلو بروز جنگی عظيم در 1800 کيلومتر مرز خاکی خود را بگيرد. برای اين منظور شاه ايران بزرگترين خط دفاعی ايران را نه در شرق ونه شمال بلکه در عمق 50 کيلومتری غرب و جنوب غرب و سپس جنوب کشور طراحی کرد و سپس ساير امکانات لجستيکی و پايگاههای پشتيبانی را براساس خط دفاعی غربی و جنوبی به اجرا درآورد  زيرا که با پيوستن ايران به پيمان سنتو و همکاری گسترده با غرب و ناتو بويژه آمريکا، خيال خودرا از حمله مستقيم روس ها راحت کرده و تنها نگراني اش عراق بود که رسما عضو هيچ بلوکی بشمار نمی آمد و می توانست به مدد شوروی و انگليس مقاصد آنها را اجرا نمايد. " محمد رضا شاه مطمئن بود که شوروی برای ورود به ايران از حزب توده کمک می گيرد ونه از ارتش سرخ.!"

 علاوه بر اين وی به تبعيت از روش پدرش ضمن تقويت بنيه نظامی سعی کرد تا به لحاظ امنيتی واحاطه بر تحرکات سياسی و نظامی دشمن به شيوه های اطلاعاتی، پاره ای از شاهراه های کشور را از تير رس دشمن قديمی خود يعنی عراق دور بدارد، لذا هم زمان با تنش‌هاي موجود، دولت ايران ناوگان تجاري را از خرمشهر به بندرعباس انتقال داد و کار عمران و توسعه بنادر خليج فارس را سرعت بخشيد و در کمترين زمان بندرعباس جايگزين بندر شاپور، بوشهر و خرمشهر و آبادان گرديد و جزيره خارک به پايانه معتبر و ارزشمندي براي صادرات نفت ايران مبدل گشت که هر دو اينها با مرز های عراق فاصله جدی داشتند  و در عوض بغداد به کانون تربيت تروريست و خرابکار عليه ايران تبديل شد. صدور اسلحه قاچاق، تحريک قبايل عرب، پناه دادن به فراريهايي نظير سپهبد " تيمور بختيار"، بسيج برخي از جرايد عرب عليه استقلال و حاکميت ايران، براه‌اندازي راديو و تلويزيونهاي تبليغاتي خبر از توسعه ي توطئه ميداد. تلويزيون بغداد پشت سر مجري برنامه‌هاي خود نقشه‌اي را نصب کرده بود که در آن استان خوزستان جزء خاک عراق محسوب ميشد... !

مجله کويتي “ الطليعه ” به حمايت از عراق نوشت :

..... “ عربستان ( خوزستان ) نه تنها کليد ايران به خليج فارس و راه ايران به اقيانوس هند و آرام و کرانه‌هاي آسيا و آفريقاست بلکه منبع اصلي ثروت‌هاي شاه ايران بشمار ميرود. از لحاظ استراتژيک لازم است که نبرد را به داخل امپراطوري ايران نه فقط به اهواز بلکه به تهران نيز منتقل ساخت...... ”!! 

در ادامه اين پروژه يکي از نمايندگان مجلس کويت گفت :

......“  جنبش انقلابي در عربستان ( خوزستان ) شاه ايران را تهديد ميکند.... ما ميتوانيم تمام ملت عرب را بسيج کنيم و از انقلاب خليج ( فارس ) و عربستان ( خوزستان ) و انقلاب ملي عليه رژيم ايران پشتيباني کنيم – بايد به جنبش‌ها پول و اسلحه بدهيم تا رژيم فعلي را واژگون کند.

بديهي است که بودجه هنگفتي براي توطئه تجزيه خوزستان و سقوط رژيم ايران تدارک ديده شد و از اين خوان نعمت، سازمان‌هايي نظير "جبهه آزادي بخش عربستان "و " جبهه تحرير عربستان " و " جبهه خلق براي آزادي اهواز " و " الجبهه الشعبيه التحرير الاحواز " مثل قارچ سر بيرون کشيدند و بنا به توصيه بوق‌هاي تبليغاتي کشورهاي عرب منطقه، " سازمان‌هاي مجاهدين خلق" و" چريکهاي فدايي خلق " و "نهضت آزادي " و برخي گروههاي سياسي ديگر از اين سفره گسترده به آب و علفي دست يافتند و جنگ را به خيابانهاي تهران کشانيدند... !

شرکت‌هاي نفتي که در دهه 1970 تحت فشار رژيم ايران براي بالا بردن قيمت نفت قرار داشتند، به تحريک افکار عمومي جهان مشغول شدند و به هم‌آوايي با دشمنان ايران پرداختند. اما هيچيک از اين ترفندها براي تجزيه خوزستان راهي به جايي نبرد و سران عراق سرخورده و درمانده و نادم از سيل دلارهايي که هزينه کرده بودند تن به تسليم دادند.

 حكومت ايران بي تفاوت و ساكت نسبت به حوادث و توطئه ها نبود و از همه ابزار قدرت نظامي، سياسي، امنيتي و اطلاعاتي براي خنثي كردن ترفندهاي بيگانگان و تسليم دشمن استفاده مي كرد :

ساواك يا " سازمان امنيت و اطلاعات کشور " با نفوذ در بالاترين رده حكومت كشورهای  همسايه بويژه اعراب، اطلاعات با ارزشي را كسب نموده به مقامات دولتي گزارش مي كرد كه يكي از نمونه هاي قابل ذكر آن نفوذ شادروان " لواساني " كارشناس ساواك و ديپلمات برجسته ايراني در حكومت عراق و ساير كشورهاي عربي  بود. لواساني فرزند آيت الله لواساني بدليل تسلط به زبانهاي عربي و انگليسي در نقش يك ديپلمات به سفارت ايران در عراق گمارده شد. او در بغداد پس از مدتي تقاضاي ملاقات از رئيس سازمان امنيت عراق را نمود، با اين ديدار موافقت شد و لواساني در حالي كه يك كيف سامسونت حاوي يك پاكت و يك ضبط صوت و يك بسته پول نقد را حمل مي كرد وارد اتاق رئيس سازمان امنيت عراق شد.

لواساني پس از احوال پرسي و صحبت هاي مقدماتي با صراحت و بدون پرده پوشي وارد گفتگو با ميزبان خود شد و از او طلب همكاري با دولت ايران را نمود كه در عوض ماهي يكصدهزار تومان پاداش دريافت كند و بدين منظور بسته اسكناس را از كيف خود خارج نموده روي ميز قرار داد..... رئيس استخبارات عراق كه سخت از اين پيشنهاد يكه خورده بود دست در كشوي ميز خود كرد و اسلحه اي را خارج نمود كه بلافاصله مرحوم لواساني به او مجال نداد و پاكتي را كه قطعه عكسی  از هم آغوشي رئيس سازمان امنيت عراق با خواهر عبدالكريم قاسم رئيس جمهور در آن بود جلوي وي قرار داد و گفت : " قربان عجله نفرمائيد، به اين عكس نگاه كنيد و روي پيشنهاد من فكر نماييد.... ضمنا صداي ما ضبط شده است !!

مذاكرات اين دو نفر خيلي به طول نيانجاميد فقط مي توان حدس زد كه لحظاتي ميزبان عراقي در بهت و شگفتي غرق شده بود ولي عاقبت تصميمش را در پي يك سكوت طولاني گرفت و قبول كرد كه اطلاعات لازم را به ديپلمات ايراني بدهد و هر ماه يكصدهزار تومان رشوه دريافت كند.... !!

رئيس استخبارات عراق سالها در خدمت ساواك ايران بود و اطلاعاتي كه در اختيار مقام ايراني مي گذاشت در همه زمينه هاي سياسي نظامي و امنيتي كه از آنها در درگيري هاي نوار مرزي ايران و عراق و همچنين مبارزات نفتي در اپك بهره هاي فراوان نصيب ملت ايران شد.

شادروان لواساني پس از عراق در پوشش يك بازرگان ايراني به كشورهاي عربي خليج فارس اعزام گشت و در آنجا توانست در سطوح بالاي مقامات سياسي دولتها نفوذ كرده و با شيوخ عرب ارتباطهاي بسيار نزديك برقرار سازد و روساي دولت آنان را وادار به تمكين از سياستهاي ايران نمايد.

از جمله اقدامات ديگر دولت ايران عليه توطئه هاي بيگانگان در عراق به ويژه در دوران رياست جمهوري " حسن البكر" و سپس " صدام حسين " عمليات بسيار پر ارزش افسران و فرماندهان ارتش ايران در خاك عراق ذكر گوشه هايي از آن خالي از لطف نيست :

در دوره بيست و چهارم مجلس شوراي ملي (1354 تا 1357 خورشيدی ) افتخار آشنايي و مجالست با بزرگوار مردي را پيدا كردم به نام " سرلشكر عباس جباري " .  او يك انسان با شرف، يك شاعر و اديب توانا و يك فرمانده نظامي مقتدر و وطن پرستي كم نظير بود. ايشان پس از سالها خدمت در ارتش و ژاندارمري بازنشسته و از شهرستان كازرون به نمايندگي مجلس شوراي ملي برگزيده شده بود.

ديدار من و شادروان جباري تقريبا همه روزه انجام شده، از مصاحبت ايشان بهره فراوان مي بردم به ويژه ذكر خاطرات نظامي او برايم بسيار سودمند بود. او در تمام سالهاي خدمتش در سمت فرمانده ايفاي وظيفه كرده و در تمام مراكز سوق الجيشي كشور مأموريت داشت.... او افسري پاكدامن و مورد وثوق مقامات تصميم گيرنده كشور بود.

يك روز تيمسار" اويسي " فرمانده نيروي زميني، تيمسار جباري را احضار نموده به ايشان مي گويد :.....فردا برويد نوشهر افتخار شرفيابي داريد. تيمسار جباري سوال مي كند : براي چه منظور ؟ اويسي پاسخ مي دهد : شاهنشاه خودشان به شما خواهند فرمود. من هم شرفياب هستم.

روز بعد اين ديدار صورت گرفت. شاهنشاه ايران كنار نقشه ي ايران قرار گرفته، وضعيت نوار مرزي ايران و عراق بويژه منطقه كردستان را تشريح نموده و در پايان مي گويند :

.....مي دانيد كه عراق بوسيله برخي از كشورها بويژه شوروي حمايت نظامي مي شود و  اين كشور در خوزستان و شط العرب (اروند رود) ادعاهايي دارد ولي فشارهايش را  در منطقه غرب ايران بيشتر متمركز كرده است. بنابراين لازم است بغير از عمليات منظم نظامي، اقدامات چريكي و پدافند نامنظم هم انجام بشود. براي اين كار من شما را ( خطاب به تيمسار جباري) انتخاب كرده ام برويد طرح اجرايي را با نظر اويسي پياده كنيد شما از اختيارات كامل برخورداريد و بودجه اي كه در اختيار شما قرار خواهد گرفت از هرگونه حسابرسي مستثني است.

سرلشگر جباری دستور داشت حتی برای اطلاع شخصی خود شرح هزينه هايش را در جايی ثبت نکند و کليه هزينه ها را محرمانه نگه دارد. شاهنشاه اضافه مي كنند :

شما براي تربيت، آموزش و تجهيز يك نيروي ويژه و حمله آنها به خاك عراق از

 اختيارات كامل برخوردار هستيد..... منتظر خبرهاي خوب از شما هستم.....

با اين فرمان تيمسار جباري به غرب كشور عزيمت نمود و نيرويي از ايرانيان بويژه كردهاي منطقه فراهم ديد و آنها را مسلح نموده براي اسلحه آنان جواز صادر كرد و حقوق قابل توجهي در حد ماموريت هاي جنگي برايشان مقرر داشت. طولي نكشيد كه يك نيروي ضربتي كار آزموده به وجود آمد و عمليات ايذايي اش را در حمله به پاسگاههاي عراقي و مراكز نظامي آنها آغاز كرد.... به موازات اين عمليات  افسران برجسته ايراني در لباس كردهاي دلاور در سليمانيه و برخي شهرهاي شمالي عراق نفوذ كرده به تربيت و آموزش نيروهاي چريكي مي پرداختند و نيرويی بزرگ از کرد های شمال عراق و قبايل و عشاير شيعه شرق و جنوب عراق فراهم ديدند تا در حاشيه نوار مرزی  ايران وحتي عمق خاک عراق  با تحرکات پارتيزانی عرصه را بر نيروهای حزب بعث تنگ کنند.

 از جمله افسراني كه اين ماموريت نفوذي و متهورانه با شجاعت و لياقت انجام داد سرهنگ " احسان پزشكپور" برادر جناب آقاي"  محسن پزشكپور" رهبر نهضت پان ايرانيسم و نيز سرگرد " پژمان"  بودند كه نه تنها در خاك دشمن حماسه ها آفريدند بلكه آنچه را كه در خاك عراق فراگرفته بودند در عمليات ظفار نيز به مرحله عمل درآوردند. تيمسار احسان پزشكپور خط دفاعي كه در ظفار عليه نيروهاي نفوذي كمونيست ايجاد كرد نام "دماوند " را بر آن گذاشت.

هدف اين قبيل عمليات آن بود كه براي جلوگيري از يك جنگ گسترده نيروهاي دشمن را در خاك خودش زمين گير كنند. تجهيز كردهاي شمال عراق که عمدتا" از نيروهای وفادار به شادروان " ملا مصطفی بارزانی " رهبر حزب دمکرات کردستان  و شيعيان مقيم آن كشور و حتي آسوريها نيز در پي اين استراتژي بود كه خط دفاعي واحد از پيوند ايرانيان اين سو و آن سوي مرز عليه دشمنان ايران به وجود آيد و همين پيوند مقدس بود كه سبب شد خواب از چشمان فرماندهان نظامي حزب بعث ربوده شود و نگران سقوط بغداد باشند، زيرا ضربات نيروهاي ويژه ايران آنچنان مهلك بود كه ديگر نام شط العرب و خوزستان براي صدام حسين حكم كابوس را پيدا كرده بود. صدام درمانده شكست خورده و مايوس از عربده كشي هاي جاه طلبانه  در حالی که تقريبا " هيچ حاکميت و قدرتی در مناطق کرد نشين نداشت و با مشکل تعدد جبهه های جنگی مواجه شده بود در پي يك فريادرس يا ناجي مي گشت كه اين آدم پيدا شد و " بومدين " رئيس جمهور الجزاير سر راهش قرار گرفت.

در جريان برگزاري کنفرانس‌ سران کشورهاي توليد کننده نفت ( اوپک ) در الجزاير به سال 1353 تلاش بومدين رئيس جمهور الجزاير براي ملاقات و مذاکره محمدرضا شاه، شاهنشاه ايران و صدام حسين معاون حسن البکر به نتيجه رسيد و مذاکرات به صدور اعلاميه 15 اسفند 1353  ( قرارداد 1975 ميلادی ) منجر گرديد.

در اين اعلاميه آمده بود :

با رعايت اصول احترام به تماميت ارضي و تجاوز ناپذيري مرزها و عدم دخالت در امور داخلي دوطرف تصميم گرفتند :

1- مرزهاي زميني خود را براساس پروتکل قسطنطنيه ( 1913 ميلادي ) و صورت جلسه کميسيون تعيين مرز ( 1914 ) تعيين کنند.

2- مرزهاي آبي خود را براساس خط تالوگ تعيين نمايند.

3- با اين کار دو کشور امنيت و اعتماد متقابل را در امتداد مرزهاي مشترک خويش برقرار خواهند ساخت – دو طرف متعهد ميشوند که در مرزهاي خود کنترل دقيق و مؤثر به منظور قطع هرگونه رخنه و نفوذ که جنبه خرابکارانه از هرسو داشته باشد اعمال کنند.

 4-دو طرف توافق کردند که مقررات فوق، عوامل  تجزيه‌ناپذير جهت يک راه حل کلي بوده و در نتيجه بديهي است که نقض هر يک از مفاد فوق با روحيه توافق الجزيره مغاير است. دوطرف در تماس دائم با پرزيدنت بومدين خواهند ماند و پريزيدنت بومدين در  صورت لزوم براي اجراي تصميمات اتخاذ شده کوشش برادرانه به عمل خواهند آورد.

پس از صدور اين اعلاميه – مذاکرات ايران و عراق آغاز و به انعقاد عهدنامه 1975 ميلادي ( 1354 شمسي ) منتهي شد.

به اين ترتيب عراق از ادعاي خود در مورد خوزستان و اروندرود دست برداشت و حاکميت ايران بر آبهاي اروندرود مسلم گرديد.

 اما آتش‌بياران معرکه و جنگ‌افروزان جهاني و قدرت‌هاي سرمايه‌داري وابسته به شرکت‌هاي نفتي که تدارک يک جنگ خونين را در خليج فارس رقم زده بودند سخت متعجب و حيران شدند  بويژه دولت اسرائيل که ميخواست جبهه ي ديگري در خاورميانه گشوده شود تا با مشغول شدن اعراب به افسانه ي پان عربيسم، بار سنگين جنگ اعراب و اسرائيل را سبک‌تر سازد از قرارداد الجزيره بسختي يکه خورد و بقول يکي از صاحب‌نظران، صداي کف‌زدنهاي حاضران در نشست الجزيره کاخ اورشليم را بلرزه انداخت.... !

در همين سالها ( 1346 تا 1348 ) علاوه بر فشار غرب از طريق عراق بر ايران، انگلستان نيز ذر زمينه جدايی بحرين تلاش های گسترده ای انجام داد که متاسفانه به جدايی اين سرزمين از ايران انجاميد و حوزه اقتدار مرزهای آبی و در يايی ايران در عمق خليج فارس کاهش يافت و زمينه اختلافات مرزی جديدی را در حد فاصل ايران و کشورهای عربی جديدالتاسيس حاشيه جنوبی خليج فارس بوجود آورد که می توان به درگيری ديپلماتيک بين ايران و امارات متحده عربی برسر جزاير سه گانه تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی اشاره کرد.

قرارداد الجزيره گرچه صلح را به مدت 3 سال در خليج فارس به ارمغان آورد ولي بومدين به گناه وساطت تنبيه شد و از قدرت فرود آمد . محمدرضا شاه نيز به گناه اينکه به عرصه جنگ گسترده پاي نگذارده بود مورد بي‌مهري کشورهاي سرمايه‌داري بويژه آمريکا و انگليس قرار گرفت و از صفحه سياست به دور دست‌ها رانده شد تا با يك ايران هيجان زده و فروپاشيده توازن قوا در منطقه بر قرار و جاده براي يك جنگ پردامنه و طولاني فراهم گردد. هرچه بود ملت ايران براي جلوگيري از تجزيه خوزستان و حفظ تماميت ارضي خود بهاي سنگيني پرداخت......!!

+ نوشته شده در Fri 14 Nov 2008ساعت 2:8 PM توسط میثاق آزاد |


انگيزه ها و ريشه های توطئه تجزيه و فروپاشي ايران بزرگ طي چهارصد سال اخير

( از 1600 ميلادی تا کنون )

سومين توطئه تجزيه خوزستان

رقابت كشورهاي اروپايي بر سر تصرف و غارت كشورها به جنگ خونين بين المللي اول انجاميد و عثمانيها كه به متحدين پيوسته بودند در برابر متفقين شكست خوردند و اين امپراطوري از هم فرو پاشيد و تجزيه شد و ترکيه، عراق، سوريه، لبنان، اردن، عربستان و فلسطين از دل آن جدا و در اختيار انگليسيها قرار گرفت و از اين مرحله به بعد كشور جديد التأسيس عراق چون خنجري در پهلوي چپ ايران زمين به كانون توطئه عليه ايران تبديل گرديد و پروژه تجزيه خوزستان به حاكمان دست نشانده عراق محول گرديد.

نگاهي به روزنامه هاي عربي در بغداد و قاهره در آن روز پرده از توطئه‌هاي بين‌المللي عليه ايران برميدارد:

يكي از نويسندگان عرب مينويسد:

«… ساحل شرقي شط‌ العرب ( اروند رود ) صرفاً يك ناحيه عربي است. در اين سرزمين سلسله هاي عرب مانند مشعشيان و بني كعب و سرانجام امراي محمره (‌خرمشهر ) كه بوسيله رضاشاه در سال 1304 سرنگون شدند حكومت ميكردند »

جالب است كه در مقايسه مقالات آن روزهاي كشورهاي عربي با نوشته ها و مصاحبه هاي امروزي برخي از نويسندگان قومگراي ايراني در جرايد خوزستان به اين هماهنگي برميخوريم … !

بعنوان مثال آقاي" بني طرف" مينويسد:

… در جريان حمله صدام حسين به ايران و در جنگ انگليس و عثماني عليه ايران حاج جابر سردمدار دفاع از محمره آن روز يا خرمشهر كنوني بود يا قبل از آن مشعشيان به حمايت از دولت صفوي در مقابل افغانهاي مهاجم پرداخته و خوزستان را حفظ كردند.

خواننده عزيز، توجه دارند كه مستندات تاريخي و تحليلهاي نوسندگان امروزي از كجا سرچشمه ميگيرد…

و اما بقيه ماجراي توطئه تجزيه اينكه پس از درگذشت شيخ جابر، پسرش " شيخ مزعل" جانشين او شد و از سوي ناصرالدين شاه به لقب « نصر السلطنه » مفتخر گرديد و فرماندهي توپخانه و نيروهاي مسلح خرمشهر به او واگذار شد. اما برادر وي " شيخ خزعل "، ناجوانمردانه به قتل بردارش مزعل همت گماشت و خود در سال 1315 هجري ( 1897 ميلادي ) بجاي او نشست.

شيخ خزعل از توجهات دولت مركزي ايران برخوردار بود و حتي درجه امير توماني از مظفرالدين شاه دريافت كرد و طولي نكشيد كه حكمراني اهواز نيز از سوي دولت به او واگذار شد. خزعل ماليات منطقه را جمع‌آوري و به تهران ارسال ميداشت ولي با پيدا شدن نفت در خوزستان و ضعف حكومت قاجار، گرايش او به سوي انگليسيها بيشتر شد. دولت بريتانيا كه در جذب نيروهاي محلي و استخدام آنها سخت كوشا بود شيخ خزعل را مورد حمايت مستقيم قرار داد و در سال 1912 قراردادي بين سروان " پرسي زاخارياكاكس" و شيخ خزعل به امضا رسيد، در اين قرارداد كه سرآغاز همدلي يك تبعه ايراني با اتباع بيگانه بود چنين آمده است:

« … دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان آماده است تا حمايت لازم را از شما به عمل آورد بنحوي كه راه حل رضايت بخشي در صورت هرگونه تجاوز حكومت ايران به قلمرو شما به عمل آورد و حقوق شما را نسبت به داراييتان در ايران به رسميت بشناسد… »

وسوسه انگليسيها، ضعف دولت مركزي قاجار و هرج و مرج ناشي از دوران مشروطيت، شيخ خزعل را بفكر خودمختاري انداخت.

در سال 1914 ميلادي ( 1292 خورشيدی ) كه آغاز جنگ اول جهاني بود قرارداد ديگري بين خزعل و دولت انگليس به امضا رسيد كه براساس آن حفاظت از لوله هاي نفت به خزعل محول گرديد.!

دولت بريتانيا در جنگ جهاني اول سود سرشاري از نفت ايران برد ولي بدين حد اكتفا نكرده بر اين انديشه شد كه دست ايران را از خوزستان كوتاه كند و انجام اين پروژه به شيخ خزعل سپرده شد.

خزعل در سال 1922 ميلادي ( 1300 خورشيدی)با كمك كنسول انگليس در اهواز، عشاير عرب و بختياري را متحد ساخت و داعيه « عربستان آزاد » را براي اولين بار بطور رسمي اعلام و خود را " امير عربستان" خواند !!

همزمان عوامل انگليسي در بغداد- قاهره و سوريه با درج مقالاتي كه سوژه هاي آن از آرشيو MI5 تأمين ميشد بر تنور تجزيه خوزستان هيزم مي‌افزودند و اعراب خوزستان را كه هميشه در راه ايران جان بازي و فداكاري كرده بودند عليه استقلال كشور ميشورانيدند.

در واقع بايد تصريح كنم كه آثار مستشرقين وظيفه بگير از دولت بريتانيا، اينك بكار آمده و خوراك جرايد عربي شده بود.

جريده بغداد با عنوان " سياست عمومي آتيه محمره " در حمايت از خزعل نوشت:

« …شيخ خزعل منتهاي سعي و كوشش خود را در تهيه قشون معتنابهي صرف كرده و افرادش را با اسلوب جديد تعليم داده و با اسلحه جديد مسلح كرده اهل عارف تصور نميكنند كه اگر خداي نخواسته بين او و حكومت ايران خصومت جدي پيدا شود، مقام امارت او متزلزل شود…»

پولهاي فراواني كه شيخ خزعل در جرايد خرج ميكرد عده‌اي قلم بدست را سر سپرده او ساخته بود بطوري كه " عيدالمسيح انطاكي"  يكي از نويسندگان مصري، چاپخانه اي در قاهره تأسيس و در خدمت خزعل قرار داد و نام آن مؤسسه را " ‌المطبعه الخزعليه "  گذاشت و مجله اي بنام " العمران "  منتشر ميكرد كه سراسر ستايش از خزعل بود.

كار خزعل آنچنان بالا گرفت كه پس از كودتاي 1299 و روي كارآمدن " رضاخان سردار سپه " از پرداخت ماليات به دولت مركزي خودداري ورزيد و براي شكست رضاخان به نامه نگاري با احمدشاه كه در خارج به عيش و نوش مشغول بود پرداخت و با " آيت الله مدرس" روابطي برقرار كرد…!

سردار سپه رضاخان براي ايجاد امنيت در سراسر كشور به سركوب ياغيان، گردنكشان و تجزيه طلبان پرداخت و از مخالفت دول بيگانه بيمي بخود راه نداد. بهمين دليل اقدامات رضاشاه در پاكسازي كشور از عناصر بيگانه هرگز از ياد بيگانگان و بيگانه پرستان نرفت و تا امروز نيز همچنان مورد بي عنايتي اين دسته از تجزيه طلبان و قوم گرايان قرار دارد و مورد هتاكي قلم بدستاني است كه ياد و خاطره شيخ خزعل را همچنان گرامي ميدارند.

خزعل بدليل وابستگي به سياست استعماري انگليس و به جهت سرپيچي از اوامر دولت بايد تنبيه ميشد و رضا شاه در سفرنامه خوزستان به ماجراي خزعل اينگونه مينگرد:

« … من نميتوانستم در مركز مملكت بنشينم و ببينيم كه جرايد بين‌النهرين ( عراق )‌ و شامات (سوريه)، خوزستان را يك ايالت عربي معرفي كرده خزعل عرب را امير بالاستقلال آن معرفي ميكنند …»

اينگونه انديشيدن كه با استقبال وطن پرستان مواجه بوده و هست قطعاً مورد بي مهري و بي عنايتي دشمنان استقلال ايران ميباشد وگرنه يكي از خدمات رضاشاه كه استقلال و وحدت ايران را تضمين كرد همين مبارزه با عوامل بيگانه و عناصر تجزيه طلب بود.

حال اگر امروز برخي از نويسندگان با سواستفاده از سياست روز به سردار سپه ميتازند و ميهن پرستان را به پان آريائيزم متهم ميكنند جاي اين سؤال را باقي ميگذارد كه آيا خزعل نوكر انگليسيها بود يا نه ؟ اگر بود و اسناد و مدارك هم حكايت از تأئيد آن دارد چرا امروز مورد حمايت قومگرايان متعصب است ؟ و اگر اين كار ترويج‌ پان عربيسم نيست پس چيست؟!

سردارسپه در مقام نخست وزير مسئول كشور و بعنوان كسيكه ايجاد امنيت و وحدت سياسي و ارضي كشور را براي برنامه هاي عمراني ضروري ميدانست، نميتوانست خوزستان يا هر گوشه اي ديگر از خاك وطن را در اسارت بيگانه اي رها كند. اگر كساني از طيف پان عربها معتقدند كه رضاخان را انگليسيها بر روي كار آوردند بايد پاسخ لازم را به تاريخ بدهند كه چگونه يك عامل انگليسي توانست پا بر حلقوم انگليسي‌ها نهد و قراردادهاي خزعل و انگليسها را زير پاهاي خود له كند و عليرغم خشم و اعتراض وزارت خارجه انگلستان به خوزستان لشگر كشد و بساط ننگين توطئه تجزيه خوزستان را برچيند…؟!

بهر حال سردارسپه ابتدا خزعل را به اطاعت فرخواند. اما پاسخ او چنين بود:

« … من اصلاً شخص شما را به رياست دولت نميشناسم– شما مرد غاصبي هستيد كه شاه قانوني و مشروطه مملكت را بيگناه بيرون كرده و پايتخت را اشغال كرده‌ايد و غاصبانه بر قواي دولتي دست انداخته‌ايد…»!!

ملاحظه ميفرمائيد كسيكه خود فرمان از انگلستان دارد، رضاخان را غاصب مينامد!!

شيخ خزعل پس از ارسال اين جوابيه، با اشاره اربابان كميته اي تشكيل داد بنام « قيام سعادت » و آنگاه طوماري با امضاي 15 هزار نفر به جامعه ملل فرستاد و درخواست كرد كه از تجاوز رضاخان به قلمرو !! او جلوگيري شود و سپس نامه اي به كنسول انگلستان در اهواز نوشت و تقاضاهايش را بشرح زير بيان كرد:

1- يك نفر سرباز ايراني در عربستان (‌خوزستان ) نماند

2- تمام فرامين‌ من تأئيد و تصديق شود

3- مالياتي كه بر عهده من است بايد به همان ميزان سابق باشد

4- انگلستان بايد قولهايي كه به من داده و قراردادهايي كه با من بسته عمل كند

5- تا من زنده هستم مصالح دولت انگلستان را حفظ ميكنم…!!

در اينجا يك سؤال از نويسندگان قومگرا داريم و آن اينست كه اگر كسي عامل دولت انگلستان را از سرير قدرت پايين بكشد و در برابر مطامع بيگانگان قد علم كند آيا « گفتمان نژادپرستانه » را به ايران تحميل كرده است ؟!

بهر روي سردارسپه تصميمش را در مورد خوزستان گرفته بود…او در سفرنامه اش مينويسد:

« … تصميم من تزلزل ناپذير و با هر قو‌ه اي كه باشد عربستان مصنوعي را به همان اسم اصلي خود- خوزستان تبديل و آن ايالت را جز لايتجزاي وطن خود خواهم ساخت و بيك عرب وطن فروش اجازه نخواهم داد به اتكاي جرايد بين النهرين و تبليغات خارجي خود را امير مستقل خوانده يكي از بزرگترين ايالات ايران يا بارگاه سلاطين صاحبجاه را ملعبه دستهاي جنايتكار خود سازد…»

سردارسپه بهنگام عزيمت به خوزستان با مخالفت رسمي سرپرسي لورن وزير مختار انگلستان در تهران مواجه شد نامه اعتراضيه بشرح زير است:

«…دولت پادشاه انگلستان، حال ناگزيرند اظهار نمايند كه ديگر نميتوانند به شيخ محمره و بختياريها فشار وارد آورند كه آنها به سكوت خود ادامه دهند. هرگاه عمليات فعلي كارگزاران ايران موجب وارد شدن صدمه و خسارات جاني به اتباع انگليسي گردد. دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان براي خود اين حق را حفظ ميكنند كه بهر نحو و طريق كه صلاح و مقتضي بداند از طرف خود اقداماتي براي حفظ و حراست جاني و مالي رعاياي انگليسي بعمل آورند …»

دومين يادداشت سفارت انگلستان در تهران كه عصر همان روز ارسال شد چنين است:

«…بايد خاطر آن جناب را مستحضر سازيم كه در ماه نوامبر 1924 ميلادی (1292 خورشيدی) دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان، اطمينانهاي رسمي به جناب اجل شيخ محمره داده اند كه در صورت وقوع تجاوزي از طرف دولت عليه نسبت به حوزه اقتدار معزي اليه، نسبت به حقوق شناخته شده او يا نسبت به اموال و علاقه ايشان در ايران، حاضر خواهند بود براي تحصيل راه حلي كه نسبت به خود ايشان و دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان رضايتبخش باشد به ايشان مساعدت لازم را بنمايند، دولت عليه اعليحضرت پادشاه انگلستان جميع مساعي خود را بكار خواهد برد كه شيخ را در وضعيت فعلي و استقلال محلي نگاه دارد…»

سردارسپه هر دو اين يادداشتها را به سفارت انگليس بازگردانيد و آن را خلاف حق حاكميت و استقلال ايران دانست. در همان روز وزارت خارجه كشور بدستور سردارسپه پاسخ بشرح زير به سفارت انگلستان فرستاد:

« … نظر اولياي دولت عليه در اين اقدام اين بود كه چون مضمون مراسله ها را كاملاً مخالف اصول قانون بين المللي و حق سيادت و استقلال ايران ميدانستند مراسله مزبور رد شود…»

دولت انگلستان كه حريفي چون رضاخان را سرسخت و غيرقابل انعطاف ميديد بفكر مداخله نظامي افتاد و بصره را به انبار تسليحات مبدل كرد كه از آن طريق براي شيخ خزعل سلاح فرستاده شود…!

در اسناد وزارت خارجه موجود است كه در اين موقع انگليسيها درصدد يافتن بهانه‌اي بودند كه نيروهاي خود را به خوزستان اعزام نمايند… در اين اسناد آمده است:

« … اگر بهانه‌اي براي اعزام نيروهاي نظامي بدست نيايد و نيروهاي دولت ايران براي اشغال اراضي قلمرو شيخ ابراز عزم راسخ نمايند، آنوقت‌ ما بايد شورش در ميان اعراب ايجاد كنيم تا در نتيجه شورش مذكور خطراتي براي لوله‌هاي نفت بوجود آيد سپس با پياده كردن نيرو در اهواز نقشه وزير جنگ را باطل نموده و بر او سبقت جوييم…»!!

توجه برخي از نويسندگان قومگرا را كه مينويسند: « رضاشاه آمد تا انقلاب ملي دمكراتيك مردمان ايراني را از جاده صحيح آن منحرف سازد…» به نامه فوق جلب ميكنم، آيا تجزيه طلبي شيخ خزعلها و سميتقوها و فرقه دمكراتها انقلاب ملي دمكراتيك بود كه رضاشاه آنرا در هم كوبيد؟

به هر صورت سردار سپه رضاخان وزير جنگ و نخست وزير ايران در 15 آبان 1304 (1926 ميلادی) عازم خوزستان شد و به خوابهاي آشفته اي كه لرد كرزن وزير خارجه انگليس ديده بود وقعي ننهاد و برخلاف رئيس الوزراهاي سابق كه از ترس انگلستان چشم بر اعمال خزعل بسته بودند، با چشماني باز بسوي خوزستان شتافت تا شيخ خزعل صاحب مدال از پادشاه انگلستان را يا وادار به اطاعت از حكومت نمايد و يا او وانديشه اش را در خاكهاي سوزان خوزستان دفن كند و داغ بيگانه پرستي را از چهره طوايف وطن پرست عرب زبان بزدايد.

حاميان خزعل در رودررويي با سردار سپه عبارت بودند از: " اي‌جي پيل " كنسول انگليس در اهواز، "پريدو" كنسول انگليس در بوشهر، "سرپرسي كاكس" كميسر عالي بريتانيا در عراق، " لرد كرزن"  وزير خارجه انگليس و" لورين" وزير مختار انگليس در ايران " اما موند اودي " كه مخالف سياست همكارانش بود نامه‌اي به " مك‌دونالد "  در لندن نوشت و به حمايت از شيخ خزعل اعتراض كرد او نوشت: « … وحشتناك است كه سركنسول ما در بوشهر خود را مجاز ميبيند تا علناً پيشنهاد كند كه حكومت اعليحضرت به توطئه براندازي رئيس الوزراي ايران به پيوندد و شاه را به كشور فراخواند…»

در نامه‌اي ديگر از سرپرست ميز ايران به وزارت خارجه انگليس مينويسد و اشاره ميكند:

« رضاخان شخصيتي بزرگتر از آن است كه مانند نخست وزيران سابق به سهولت از مسند پايين آيد »

در اين رابطه وزارت خارجه از شركت نفت انگليس نظرخواهي كرد- پاسخ شركت چنين بود:

« … حتي اگر رضاخان از صحنه خارج شود احتمال ميرود كه مسوولان ارتش، سياست كنوني را كه از حمايت عموم برخوردار است در مورد شيخ محمره ادامه دهند…»

دولت انگليس كه درصدد پياده كردن نيرو در خوزستان بود پس از دريافت نامه ها و گزارشهايي از شركت نفت و آقاي " اودي" و نيز پافشاري سردار سپه در سركوبي ياغيها، از ورود به سياست نظامي تهاجمي منصرف شد و طريق مسالمت در پيش گرفت و بناچار پيام زير را براي شيخ خزعل فرستاد:

« … خاطرش ميتواند آسوده باشد كه حكومت اعليحضرت پادشاه انگليس هر چه از دستش برآيد ميكند تا دولت ايران به حقوق و منافع او توجه وافي مبذول دارد ولي در عينحال ناچارم يادآور شوم كه تعهدات ما در قبال خزعل منوط است به وفاداري او از حكومت مركزي، دوستانه از او بخواهيد از هرگونه عمل خشونت‌آميز كه بسيار به زيان مصالح خود او و ما است خودداري ورزد… »

شيخ خزعل كه خود را امير مستقل عربستان ميناميد در برابر عقب نشيني انگليسها تسليم شد و طي نامه اي به رضاخان از رفتار و كردار خود پوزش خواست! ولي سردار سپه حركت نيروهاي خود را متوقف نساخت و انگليسيها بناچار براي حفظ آبروي از دست رفته خود بر آن شدند كه ديداري بين خزعل و سردارسپه برقرار كنند. اما رضاخان به كمتر از تسليم كامل خزعل و انحلال سپاه او راضي نميشد.

رضاخان سردار سپه به شيراز وارد شد. در آنجا نيز لورين وزير مختار دولت انگليس در ايران تلاش كرد كه رضاخان ديداري با شيخ خزعل در بوشهر داشته باشد. پاسخ رضاخان چنين بود:

« … من هرگز زير بار دخالت كشورهاي خارجي نميروم، در غير اينصورت قادر نيستم استقلال كشورم را حفظ كنم، شيخ خزعل يك نفر رعيت ايران است و فقط زمامداران ايران ميتوانند او را تنبيه كنند يا ببخشند…»

سردارسپه در بوشهر با "  گادفري هاوارد "  مستشار امور شرقي سفارت انگليس ديدار داشت و پس از مذاكراتي پذيرفت كه خزعل در مسافتي خارج از شهر اهواز يا خرمشهر به استقبال سردار سپه برود در نتيجه روز 15 آذر خزعل به استقبال رضاخان شتافت و عذر تقصيرات خود را خواست و قشون ايران به فرمانروايي سرتيپ فضل‌اله زاهدي تمام خوزستان را در اختيار گرفت و حاكميت ايران بر اين استان تحقق يافت. بازگشت خوزستان به آغوش وطن بدون خونريزي انجام شد. رضاخان پس از بازديد تأسيسات نفتي به قصد زيارت عتبات به عراق سفر كرد در بازگشت مجدداً با خزعل ديدار نمود و روز 29 اسفند 1303 مصادف با عيد نوروز طي نامه اي او را بخشيد. سه ماه بعد به تهران خبر رسيد كه شيخ خزعل قصد سفر به بصره دارد، رضاخان پيغام داد كه شيخ هنوز بدهي ها‌يش را نپرداخته و لازم است براي فيصله بخشيدن به حسابهايش به تهران بيايد شيخ وحشتزده از عزيمت به تهران سرباز زد و در نتيجه رضاخان در ارديبهشت همان سال دستور داد شيخ را دستگير و به تهران اعزام دارند… اين فرمان اجرا شد و شيخ خزعل در يكي از خانه هايش در تهران تحت نظر قرار گرفت.

لورين پس از اطلاع از ماجرا، نامه خوش آمدي براي شيخ فرستاد ولي نگهبانان اطراف خانه او مانع پيك سفير انگليس شدند- روز بعد، از ورود " هاوارد" هم جلوگيري شد. هاوارد نزد سردارسپه رفت و اجازه ديدار شيخ خزعل را طلب كرد اما رضاخان با فرياد گفت:

«…خزعل تبعه ايران است و هيچكس نميتواند بدون اجازه صريح او خزعل را ملاقات كند…»

رضاخان به هاوارد گوشزد كرد كه نميتواند ديد و بازديد مقامات انگليسي را با آدمي كه تا چندي پيش ياغي بوده تحمل كند...!

خواننده عزيز- اسناد و مدارك غيرقابل انكار در برخورد رضاشاه با بيگانگان در تاريخ اين كشور ضبط و ثبت شده است. رضا شاه اگر هر عيبي داشته، وطنپرستي و عشق او به ايران و نفرتش از بيگانگان قابل كتمان نيست.

وی برای حراست از خاک ايران علاوه بر اقدامات نظامی وامنيتی، سعی کرد محور فعاليتهای عمرانی کشور در بخش راه سازی را با توجه به معضلات امنيتی داخلی و خارجی طراحی کند.

از جمله میتوان به طراحی راه آهن ايران منطبق بر اصول ژئوپوليتيک و ژئو اکونوميک ميهنمان اشاره نمود. اصولا راه آهن مورد نظر انگليسها در ايران از سواحل مديترانه در لبنان فعلی شروع و پس از گذشتن از قلب سرزمينهای عثمانی يعنی سوريه به بغداد وسپس کرمانشاه ( و يک خط به بصره ) و از آنجا به یزد یا اصفهان وسپس زاهدان و بندر کويته پاکستان که تا دهلی هندوستان ادامه میيافت و مشهور به راه آهن سراسری خاورميانه بود.

اين راه در واقع راه سريع زمينی انگستان به مستعمرات هند شرقی بشمار میرفت ولی خط سير تجارت ( واردات و صادرات ) ايرانيان از شمال به جنوب و بالعکس بود و مسير شرقی غربی منافع ما را تامين نمیکرد. از سوی ديگر استفاده از حمل ادوات سنگين نظامی با راه آهن میتوانست بر سرعت نفوذ نيروهای روس و انگليس به داخل کشور بيفزايد و خطر اين دول را دوچندان کند مگر آنکه امکان دسترسی به اين راه مسدود يا محدود میشد.

رضا شاه بدليل تمرکز قوا و تسلط انگلستان بر بصره، بندر شاهپور ( بندر امام خمينی فعلی ) را با فاصله بسيار زياد از خرمشهر و آبادان بنا نهاد و راه آهن سراسری را در جنوب از اين بندر جديد التاسيس و کم عمق آغاز کرد تا مورد سواستفاده ناوگان عظيم انگلستان برای حمله به شهرهای ايران قرار نگيرد.

در شمال نيز بجای اتصال راه آهن به بندر چند منظوره انزلی که بندری عميق و قابل لنگر اندازی نيروهای دريايی روس بود، راه آهن را به بندر ترکمن و بندر گز که بنادری کم عمق و صيادی بودند مرتبط ساخت. رضا شاه در ساير مسايل عمرانی و صنعتی و برای تجهيز ارتش نوپای ايران بعنوان يک افسر وطن پرست، مسايل امنيت ملی و عدم وابستگی به دو قطب روس و انگليس را مد نظر قرار میداد و در قراردادهای خارجی حتی المقدور از کشورهای صنعتی اروپا نظير بلژيک، آلمان، لهستان، فرانسه و در کنار آنها گاه روس و انگليس بهره میبرد تا موازنه قوا را رعايت و منافع ملی را تامين کرده باشد.

بيجهت نويسندگاني فرصت طلب و نان را به نرخ روز خور تلاش نكنند ‌فداكاري يك سرباز وطن را براي ايجاد وحدت ملي و امنيت و آباداني كشور نايده انگارند و او را با خزعلها معامله كنند…!!

همه قومگرايان لبه شميشرشان متوجه رضاشاه است زيرا او حرام خواري از سفره بيگانگان را برچيد و به قدرتهاي ملوك الطوايفي خاتمه داد. زبان پارسي بعنوان سنگر استقلال كشور حمايت كرد و هويت ملي را ارج نهاد و مرعوب قلم ‌فرسايي روشنفكران جديد الولاده نشد و مصالح و منافع ايران را به هيچ قيمتي نفروخت.

و اما شيخ خزعل در تهران تحت مراقبتهاي انساني قرار داشت و در مهمانيهاي دربار و رجال كشور دعوت ميشد… ولي هيچكس او را به جرم خيانت به كشور و اقدام عليه امنيت ملي به دادگاه احضار ننمود زيرا حرمت طايفه كعب بر زمامداران ايران واجب بود. شيخ خزعل فرزند ناخلف قبيله كعب بود، خاندان كعب بويژه شيخ جابر براي استقلال ايران برابر انگليسيها جنگيده بودند، مردان و زنان اين طايفه پرچم ايران را بر بالاي برج خرمشهر به اهتزاز درآورده و انگليسيها را مأيوس ساخته بودند. پس به حرمت آن جوانمرديها و وطن‌پرستيها، رضاخان از اعدام شيخ خزعل خودداري ورزيد. شيخ تا سال 1313 در تهران زندگي كرد و در همان سال درگذشت بهر روي شيخ عليرغم خصلت ايل و طايفگي خود به بيگانه دلخوش داشت و فريب ديپلماسي انگلستان را خورد. او هرگز قهرمان نبود و همچون يك قهرمان مبارزه نكرد و مانند يك قهرمان نزيست. دست او به خون بردارش آلوده بود.. هر چه بود.. قرباني يك توطئه بود كه ناكام شد و يك بار ديگر تلاش انگليسيها براي تجزيه خوزستان نقش برآب گرديد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در Tue 11 Nov 2008ساعت 12:52 PM توسط میثاق آزاد |


انگيزه ها و ريشه های توطئه تجزيه و فروپاشي ايران بزرگ طي چهارصد سال اخير

( از 1600 ميلادی تا کنون )

آنچه در اين مقاله ميخوانيد:

1- مقدمه

2- توطئه های تجزيه خوزستان

3- اولين توطئه تجزيه خوزستان

4- دومين توطئه تجزيه خوزستان

5- سومين توطئه تجزيه خوزستان

6- چهارمين توطئه تجزيه خوزستان

7- پنجمين توطئه تجزيه خوزستان

8-  ششمين توطئه تجزيه خوزستان

9- هفتمين توطئه تجزيه خوزستان

10 – پيوست

مقدمه:

گفتمان قومگرايي يك فتنه غربي است

* خوزستان هفت بار با توطئه تجزيه روبرو شد...!

* انگلستان، ليدر فتنه‌انگيزيها در خوزستان...!

* بصره بار ديگر لانه روباه شده است…!

چنديست در برخي جرايد و نشريات كشور بويژه استان خوزستان، مطالبي پيرامون قومگرايي و مطالبات آنان انتشار مييابد كه در شرايط حساس كشور اثرات ناخوشایندي در جامعه باقي گذارده و ذهنيتهايي را پديد آورده است كه نكند اين قبيل جريانهاي فكري قصد آن دارند دل مشغولي ملت ايران را براي رسيدن به دمكراسي و حاكميت ملت به بيراهه كشند و با رودررو قرار دادن تيره‌ها و اقوام ايراني كه قرنها در كنار هم زيست تاريخ ساز و تمدن سازي داشته‌اند آنان را از اهداف اصلي مبازراتيشان دور سازند..!

بنظر ميرسد يكبار ديگر برخي روشنفكران مدعي آزادي، فرصت را براي فرود آوردن آخرين ضربه ها بر پيكر استقلال و تماميت ارضي ايران مناسب تشخيص داده‌اند و همچون سالهاي گذشته گاه دانسته و زماني ندانسته آب بر آسياب دشمن ميريزند.. ! براي جلوگيري از اشاعه اين انديشه هاي مخرب، مسائل را از ديدگاه هاي مختلف مورد بررسي قرار ميدهيم تا نسل جوان كشور از كم و كيف اين نظریه پردازيهاي وحدت شكن و نقش‌ سياستهاي بيگانه در طول زمان براي تجزيه خوزستان آگاه گردد.

آنچه كه برخي از روشنفكر نماها تحت عنوان قوم گرايي يا ملت سازي! در حوزه هاي جغرافيايي يك كشور بويژه ايران زمين طرح مي كنند ناشي از دو ديدگاه است:

1- ديدگاه ليبرالي و ماركسيستي كه به " حق تعيين سرنوشت و خود مختاري اقوام " ميپردازند منشا ظهور و بروز اين تفكر مغرب زمين است.

2- ديدگاه بين‌المللي، كه از طريق آثار سياسي و كتابهاي شرق شناسان غربي، به كشورهاي خاورميانه بويژه ايران راه يافته است

متأسفانه هر دو نگاه، مطالعات و تحقيقات شرق شناسان در جهت حفظ منافع استراتژيك قدرتهاي استعماري انجام شده است و همين دولتهاي استعمارگر بوده‌اند كه از ثمره كوشش‌هاي علمي جهتدار محققين براي شناسايي اقوام و تيره‌هاي هر جامعه استفاده ابزاري كرده‌اند. بعنوان مثال ميتوان به بخشي از اظهارات "  لرد كرزن "  سياستمدار معروف انگليسي در مجلس لردها اشاره كرد:

« ….. آشنايي ما نه فقط با زبان مردم شرق بلكه با رسوم، احساسات،  سنتها،  تاريخ و مذهب آنها و توان ما براي درك آنچه ميتوان از آن بعنوان خلق و خوي شرق نام برد– يگانه مبنايي است كه با تكيه بر آن، احتمالاً، قادر خواهيم بود موقعيت كسب شده كنوني را در آينده نيز براي خود محفوظ نگاه داريم... »!!

بدين ترتيب مطالعات شرق شناسان در خدمت قدرتهايي بود كه در پي كسب بازار تجارت و معادن و منابع بودند و براي حفظ منافع غارت شده و تسلط بر آبها و رودخانه ها و مناطق سوق الجيشي از طرق نظامي و سياسي و يا فرهنگي دنبال ميكردند.

يكي از اشكالات عمده تحقيقات شرق شناسان و جاسوسان غرب اين بوده است كه آنان شرايط زيست و اوضاع اقليمي و فرهنگ كشور خود را ملاك و معيار بررسي ها قرار ميدادند و از درك چگونگي ادامه حيات اقوام ايراني با زبان ها و مذاهب مختلف عاجز بودند و علل پايداري ميراث فرهنگي و تمدن درخشان ايران را با يافته هاي ذهني و سياسي خود مورد كنكاش قرار ميدادند و از اين راز بزرگ تاريخي تعمداً عبور ميكردند كه اختلافات زباني، مذهبي و نژادي تا اواسط قرن بيستم هيچگاه نتوانسته رشته هاي الفت و وحدت و يكرنگي و همكاري ايرانيها را از هم بگسلد. آنان ريشه اتحاد اقوام ايراني  كه به غناي زبان پارسي و هنر و شعر و موسيقي و معماري و بالاخره ميراث فرهنگي انجاميده را مورد هدف قرار داده و حضور چشمگير نويسندگان و شعرا و ادباي ايراني  در ميان آذريها،كردها، بلوچها و عربهاي خوزي را نديده گرفته‌ و براي هر قوم تاريخي جداگانه ساخته‌اند…!!

شرق شناسان روسي، آلماني، انگليسي و فرانسوي از قرن نوزدهم به بعد مروج انديشه ناسيوناليسم قومي شدند زيرا رقابت كشورهاي اروپايي بر سر مستعمرات و چپاول و غارت ملتها ايجاب ميكرد تا به تضعيف كشورهاي مشرق زمين بپردازند. دولت انگلستان براي جلوگيري از نفوذ روسيه، انديشه هاي قومي را در ميان تركهاي عثماني و آذريهاي آذربايجان و آسياي مركزي اشاعه ميداد. روسها نيز متقابلاً به تحريف تاريخ و قوم پروري و ملت سازي در اراضي تحت نفوذ انگليس ها ميپرداختند.

پس از جنگ‌ دوم جهاني آمريكاييها نيز به صف مستشرقين پيوستند و با صرف بودجه هاي كلان– مطالعه در زمينه اقوام خاورميانه و قوم گرايي را در دستور كار ديپلماسي خود قرار دادند و در نتيجه صف استعماري غرب در برابر شرق كامل شد و آرشيو سازمانهاي جاسوسي و اطلاعاتي اروپاييها از اين قبيل تحقيقات انباشه گرديد..!

بعنوان مثال " ولاديمير مينورسكي Vladimir– Minorskey " شرق شناس معروف روسي به ريشه هاي اقوام كرد پرداخت و "جورج راولينسون" شرق شناس انگليسي قوم بلوچ را مورد مطالعه قرار داد و نيز " لرد كرزن " انگليسي، ناسيوناليسم بلوچ را تعريف كرد ولي شگفت كه کتب و مقالات ده ها جاسوس شرق شناس در بلوچستان از اعتبار تاريخي و علمي برخوردار نگرديد ولی متاسفانه مستمسکی برای قلب تاريخ و ايجاد بحران فرهنگی و سياسی در منطقه شد.

نويسندگان و شرق‌شناساني از قبيل  لرد كرزن، " دايمز Dames " ، " هيوز"، " سرهنري يوتينگر"  افسر انگليسي كه براي كمپاني هند شرقي كار ميكرد و" هاستلر " ( مروج پان تركيسم) " زرموف" و " چارموي" روسي، " اسكارمان"  آلماني و دهها نفر ديگر هويتهاي قومي را مطرح كردند که متاسفانه روشنفكران قومگراي قرن بيستم با بهره‌جويي از اين آثار به ميدان ناسيوناليسم قومي پاي نهادند- بدون آنكه توجه داشته باشند اكثر اين تحقيقات با پشتوانه مالي سازمانهاي اطلاعاتي و به نيت جلب اقوام مختلف و تضعيف قدرت حکومت مرکزی دول رقيب و افزايش نيروی گريز از مرکز در بين اقوام و تيره ها بوده است. متأسفانه برخي قلم بدستان قومگرا كه مروج انديشه هاي " پان تركسيم و پان عربيسم و پان اسلاميسم " ميباشند تحت ‌تأثير آثار شرق‌شناسان غربي بوده و با استناد به اين مطالعات جهت‌دار، جامعه ايراني را كه در حال گذر از دوران انسداد سياسي به سوي توسعه سياسي است با نگرانيهايي مواجه ساخته‌اند...

اقدام به پررنگ كردن تفاوت لهجه ها، زبانها و مذاهب اقوام ايراني در شرايط حساس فعلي نه يك كوشش فرهنگي است و نه دلسوزي براي ايران...! بدون ترديد بررسي نيازهاي اقوام و تيره هاي ايراني فقط در چهارچوب يك ايران آزاد و مستقل و بدور از تنشهاي داخلي تحت " حاكميت ملت " مقدور است و بس. آنان كه از مجموعه قانون اساسي جمهوري اسلامي- در پي اجراي اصول 15 و 19 آن ميباشند چرا اصل مربوط به حقوق ملت را فراموش كرده‌اند؟ چرا به تضاد قوانين مجازات اسلامي با قانون اساسي اشاره‌اي ندارند؟

آيا كساني كه نسخه فدراليسم براي جامعه ايران ميپيچند شرايط اجتماعي، سياسي و جغرافيايي كشور را درك كرده‌اند؟ آيا كساني كه امروز دغدغه خاطرشان زبان اقوام است توجه دارند که استقلال زبان تركي، كردي و عربي و گسستن آن از زبان فارسي، سرآغازي است براي توطئه هاي بعدي و سپس تجزيه و جدايي ؟ !

ملت ايران از تاريخ معاصر خود آموخته و بياد دارد كه در جنگ‌ جهاني دوم و بهنگام توطئه جدايي آذربايجان سران فرقه دمكرات به اولين مطلبي كه پرداختند مسأله " استقلال زبان تركي و جدا شدن آن از حوزه زبان رسمي كشور بود".

" پيشه‌وري " كه روزنامه آژير را در تهران به زبان فارسي منتشر ميكرد در "روزنامه آذربايجان " ارگان فرقه دمكرات به نوشتن مقالات تركي اقدام كرد. فرقه دمكرات در آغاز فقط مسأله زبان را مطرح و آنگاه گام به گام به سوي جدايي آذربايجان از پيكره ايران زمين پيش رفت…!

ملت ايران بياد دارد كه مطالبات " پيشه وريها و غلام‌يحييها " براساس خواست و نياز مردم آن سامان نبود بلكه پشت سر اين ماجرا، سياست سلطه گر شوروي قرار داشت و بهمين دليل هنگاميكه مذاكرات " قوام السلطنه " با " استالين " به نتيجه دلخواه رسيد، روسها از آذربايجان عقب نشيني كردند و اراده مردم آزاده آذربايجان پيشه ‌وري و دار و دسته‌اش را فراري داد…!

قلم ‌بدستان قومگراي امروزي با تحريف رويدادها و جعل وقايع و سياسي كاري، محدوده فرهنگي جامعه بزرگ ايران را كه از محدوده سياسي و جغرافيايي آن به مراتب بزرگتر و بيشتر است ناديد گرفته‌اند و با ايجاد اختلافات مذهبي و زباني، قدرت عظيم يك ملت را بسوي فروپاشي سوق ميدهند بدون آنكه خود صاحب اقتداري گردند… سابقه تاريخي گواه است جاهايي كه از سرزمين مادر جدا شده‌اند بصورت يك لقمه چرب و نرم توسط غولهاي اقتصادي و سياسي بلعيده شده و حقوق مردم آن سامان بكلي از بين رفته است!

توطئه هاي تجزيه خوزستان

با توجه به پديده فوق و گفتمان قومسازي كه تحفه استعمار غرب است، سري به تاريخ ميزنيم و از ميان رويدادها، استان خوزستان را بر ميگزينيم كه بيشترين توطئه و تهاجم بيگانه را تحمل كرده و امروز سرفراز با قامتي برخاسته از دفاع مقدس هشت ساله در برابر عراق، هدف توطئه هاي بعدي است…!!

قبل از ورود به مبحث توطئه هاي تجزيه، ضروري است تاريخچه و هويت تاريخي خوستان مرور گردد:

تاريخ گواهي ميدهد كه بين النهرين مهد تمدنهاي درخشان سومر- اكد- آشور و بابل بوده و اين سرزمين از سال 539 قبل از ميلاد كه " كوروش بزرگ شاهنشاه ايران " براي نجات يهوديان به بابل لشگر كشيد بتصرف ايران درآمد و به مدت 11 قرن تا سقوط ساسانيان بخشي از امپراطوري ايران بوده است. پس از حمله اعراب به ايران گرچه كشور ما با شكست نظامي مواجه شد ولي پس از يك مدت كوتاه هويت خود را بازيافت و اداره حكومت اسلامي بدستور " عمر خليفه دوم " به ايرانيها سپرده شد. دهقانان يعني خاندان اصيل ايراني، اصول كشورداري و امور ديواني را به اعراب آموختند و آنان را به آداب زندگي مدني آشنا ساختند تا از خشونت آنها كاسته شود…

نفوذ ايرانيان در حكومت اسلامي سبب شد كه حكومت بني اميه بدست ايراني ها منقرض و خلافت عباسي با تلاش " ابو مسلم خراسانی " از سرداران خراسان استقرار يابد و در اين زمان بود كه فرهيختگان و انديشمندان و سياستمداران ايراني اصول مملكتداري را به "خلفاي عباسي" آموختند و در نتيجه نفوذ فرهنگ ايران زمين بغداد به يكي از مراكز عمده بازرگاني و سياسي و فرهنگي جهان تبديل گرديد.

در سال 334 هجري خاندان آل بويه با تصرف بغداد، بين النهرين را به آغوش سرزمين مادر باز گردانيدند و " عضدالدوله ديلمي" به آبادانيهاي بسيار پرداخت و برقبور ائمه اطهار گنبد و بارگاه باشكوه ساخت و از آن پس سلسله هاي سلجوقي و خوارزمشاهي بين النهرين را اداره ميكردند… با هجوم سيل آساي قوم وحشي مغول به ايران- بغداد در سال 656 هجری بتصرف " هلاوكوخان " درآمد و چراغ عمر 525 ساله خلافت عباسي خاموش گشت و بين‌النهرين تا سال 736 هجري در قلمرو ايلخانان مغول بود و پس از آن تحت حكومت " آق قويونلو " درآمد.

با تأسيس سلسله صفوي، سراسر ايران زمين از وحدت سياسي كامل برخوردار شد اما حكومت عثماني و توسعه طلبيهاي آن حكومت، آرامش منطقه را بهم زد بطوريكه از سال 920 هجري كه " سلطان سليم " به ايران حمله كرد و حماسه جنگ چالدران آفريده شد تا شهريور 1359 خورشيدی كه صدام حسين هوس قادسيه دوم را كرد به مدت 400 سال ايران و عثماني و سپس عراق با هم در جنگ و ستيز بودند و بين‌النهرين و اروند رود و خوزستان مهمترين بهانه اين درگيريها بود، بطوريكه در قرن دهم هجري 7 جنگ و در قرن دوازدهم 9 جنگ و در قرن سيزدهم يك جنگ و آخرين آن تهاجم عرق به ايران در قرن 14 حوادث مرگباري را در پي داشت. نتيجه اين جنگها  فروپاشي عثماني، تجزيه ايران و ضعف و تباهي مردمان اين مناطق بود.

از شگفتيها اينكه در تمامي اين جنگها دخالت مستقيم و آشكار اروپاييها بويژه انگليسيها نقش اساسي و اوليه را داشتند. اروپا كه در معرض تهاجم سياستهاي توسعه طلبانه عثماني قرار داشت سعي ميكرد ماشين جنگي آن كشور را بسوي ايران هدايت كند و جبهه شرق را گرم نگهدارد.

بيجهت نيست كه " بوسبك " سفير اتريش در دربار " سليمان قانونی" پادشاه عثماني ميگويد:

« - ميان ما و نابودي فقط ايرانيان قرار گرفته‌اند…»!

دولت بريتانياي كبير نيز در ايجاد تفرقه و جنگ بين ايران و كشورهاي همسايه سخت كوشا بود تا بتواند سلطه بر آبهاي خليج فارس و سواحل آن را ادامه دهد.

تاريخچه نفوذ انگليسيها در منطقه را براي عبرت همگان يكبار ديگر مرور ميكنيم:

در سال1009 هجري قمري(1600 ميلادي) كمپاني هند شرقي كه يك شركت تجاري انگليسي بود جاي پاي خود را در هندوستان محكم كرد و در سال1025 هجري (1616 ميلادي ) موفق شد فرماني از " شاه‌ عباس کبير " مبني بر افتتاح تجارت بين ايران و كمپاني هند شرقي بگيرد و به موجب اين فرمان انگليسيها در شهرهاي جاسك، اصفهان و شيراز تجارتخانه داير كردند و متعاقب آن نخستين كشتي انگليسي بنام « جيمز » با كالاهاي هندي و انگليسي وارد آبهاي خليج فارس شد. شايد لازم باشد سال 1616 را سرآغاز، ‌فتنه، تجاوز، غارت و ستمگري انگليسيها در ايران و خليج فارس دانست. در همين سال كمپاني هند شرقي در بصره اقدام به تأسيس دفتر تجارتي كرد و درصدد گسترش حوزه فعاليت خود در اروندرود برآمد.

با استقرار ديپلماسي بريتانياي كبير در بصره مأموريت آتش افروزي بين ايران و عثماني از طرف اروپاييها به انگليسيها سپرده شد و در پناه اين" سياست خون و آتش"  بود كه "سلطان مراد چهارم " پادشاه عثماني به خاك ايران حمله كرد و تا همدان پيش آمد و به غارت مردم پرداخت.

با سقوط دولت صفوي( 1135 هجری قمری ) بدست " محمود افغان" سردار ناراضی ايرانی در قندهار، عثمانيها مناطق گرجستان و شيروان را تصرف كردند و روسها شهرهاي استان مازندران و گيلان را اشغال نمودند و بدين ترتيب خاك ايران محل برخورد سياستهاي سلطه‌گرانه روس و عثماني شد.

دخالت فرانسويها در اين گير و دار عجيب و تأسف بار است زيرا ميانجيگري فرانسه به انعقاد قرارداد اسلامبول منتهي شد كه طي آن با فشار فرانسويها، گيلان و مازندران و گرگان به روسيه واگذار و آذربايجان، كردستان، همدان و كرمانشاه به عثمانيها داده شد…!!

اما عثمانيها به اين حد اكتفا نكرده با " اشرف افغان" ( جانشين محمود افغان ) وارد مذاكره شدند و در سال 1140 هجري ( 1728 ميلادی و 1106 خورشيدی ) طي قراردادي، ايران بين روس و عثماني تقسيم شد و در عوض پادشاهي اشرف در ايران با پايتختی اصفهان مورد پذيرش قرار گرفت..!!

سياستهاي تجاوزگرانه روس، انگليس، فرانسه و عثماني و خيانت اشرف، ملت ايران را بسختي تكان داد و در همين زمان بود كه نادر فرزند خلف ايران از بيشه برون آمد و دشمنان ايران را مأيوس كرد.

" نادر شاه افشار"( 1140 تا 1142 ) طي دو سال به سركشي افغانها خاتمه داد و كشور را از وجود عثمانيها پاك كرد و روسها را فراري داد( 1144 تا 1148 )..!!

در بحبوحه دلاوريهاي نادرشاه براي پاك‌سازي ايران- دولت بريتانيا طبق معمول سنواتي از گرفتاري و جنگ ايرانيها سو استفاده كرد و در شهرهاي ساحلي جنوب ايران برج و بارو و قلعه نظامي ساخت. نادر براي پايان بخشيدن به اين تهاجم موذيانه بفكر تأسيس نيروي دريايي افتاد ( 1148 هجری) ولي با كارشكني انگليسيها و مخالفت اعراب دريانورد كه به او كشتي نميفروختند مواجه شد... ولي بالاخره نادرشاه، ناوگان دريايي ايران را كه شامل سي كشتي بزرگ و 50 كشتي متوسط بود تأسيس كرد و در سال 1148 هجري ( 1736 ميلادي ) " لطيف‌خان " را به فرماندهي نيروي دريايي ايران برگماشت و او را مأمور آزاد سازي بصره كرد. لطيف خان در اروند رود با نيروي دريايي انگليس مواجه شد كه خبر قتل نادر رسيد!! لازم بذكر است كه نادر شاه بحرين و مسقط و عمان را تصرف و جد پادشاه كنوني عمان را امام مسقط عمان كرد.

در دوران پس از نادر، هرج و مرج و جنگ داخلي بر ايران مستولي گشت. اما ظهور " كريم خان زند"(1180 هجری ) نوري در تاريكي بود. كريم خان زند راه نادرشاه را پي گرفت و عليرغم مخالفت انگليسي ها بصره را (1190 هجری )تصرف نمود و برادرش صادق خان را به حكومت آنجا منصوب كرد. با مرگ كريم خان، صادق خان بصره را به نيت سلطنت ايران رها كرد و انگليسيها با آسودگي خاطر به تحكيم موقعيت نظامي سياسي خود در بصره و خليج فارس پرداختند.

در سال 1253 هجري كه " محمد شاه قاجار " براي خواباندن شورش هرات به آنجا لشگر كشيده بود انگليسيها اقدام به تحريك " عليرضا پاشا " حاكم بغداد نموده او را در حمله به خرمشهر تشويق كردند…!

"هانري اليس"  سفير انگليس در تهران در نامه مورخ 26 آوريل 1832 به " پالمرستون" وزير خارجه انگليس مينويسد :

« … آرام بودن سرحدات جنوب و غرب مملكت ايران مايه آزادي و آسودگي خاطر شاه و اسباب تقويت ايشان است كه ميتوانند به هر طرف بروند و به خاطرجمع اقدام نمايند...! »

انگليسيها لحظه‌اي از انديشه تسلط بر خوزستان و آبهاي خليج فارس غافل نبودند براي رفع آسودگي خاطر پادشاه ايران از عوامل مزدور خود بهره بردند و خرمشهر را هدف قرار دادند با حمله نيروهاي عليرضا پاشا حاكم بغداد و " شيخ جابر الصباح"  امير كويت خرمشهر سه روز در آتش تجاوز و ناامني ميسوخت و هنگاميكه نماينده ايران در اسلامبول به اين تجاوز آشكار اعتراض كرد وزير مختار انگليس به حمايت از عثمانيها گفت:

«... شما اول ثابت كنيد كه محمره (‌خرمشهر ) خاك ايران است آن وقت ادعا كنيد...»

اين نخستين بار بود كه انگليسيها بطور رسمي حاكميت ايران را بر خرمشهر انكار ميكردند! سلطه طلبي دولت بريتانيا و خيانت به ملت و كشور ايران حد و مرزي نداشت، آنان در پي حفظ منافع خود در هندوستان بودند و ايران را قرباني منافع شوم خود ميكردند. اما در اين روزگاران دولت روسيه كه دامنه‌ نفوذش را در ايران توسعه داده بود، روي در روي انگليسيها قرا گرفت و به رقابت جدي با آنان پرداخت. حالا ديگر ايران عرصه جنگ دو قدرت بود. اين دو گاهي عليه يكديگر در نبرد ديپلماسي بودند و زماني در كنار هم منافع و مصالح ايران را در پاي سفره سازش ميبلعيدند و نتيجه اين سياستها، جنگهاي طولاني ايران و روس و عقد قراردادهاي گلستان و تركمنچاي بود كه بخشهاي مهمي از خاك ايران جدا شد.

بنابراين در شرايطي كه دولت انگليس و روس هر دو بخشهايي از خاك كشور ما را اشغال كرده بودند ديگر تمايلي به ادامه درگيري بين ايران و عثماني نداشتند و آماده ميانجيگري شدند و بالاخره در سال 1259 ( 1843 ميلاديو 1221 شمسی  )‌كميسيوني مركب از چهار كشور ايران، انگليس، روسيه و عثماني در شهر ارزروم تشكيل شد كه نماينده ايران" ميزرا تقی خان فراهاني مشهور به اميرکبير" بود. مذاكرات براي حل اختلاف چهار سال طول كشيد و ميرزا تقي خان شايستگيش را در اين مذاكرات نشان داد و عاقبت عهدنامه دوم ارزروم در سال 1263 هجری قمری ( 1225 خورشيدی و 1847 ميلادی )منعقد گرديد.

 براساس اين قرارداد، ‌ايران از سليمانيه چشم پوشيد و عثمانيها متعهد شدند شهر و بندر خرمشهر و آبادان و لنگرگاه آن و اراضي شرقي اروندرود همچنان در اختيار ايران باقي بماند و در آنجا مداخله ننمايند و كشتيهاي ايران حق خواهند داشت با آزادي كامل در اروندرود تردد نمايند.

بايد اضافه كنيم كه انگليسيها در تمام مراحل مذاكرات قدمي در جهت منافع ايران برنداشتند و نه تنها با ميرزا تقي خان امير كبير همكاري نكردند بلكه با ايجاد تحريكات و آشوب، مشكلاتي براي وي نيز فراهم ساختند.

به اين تاريخچه بدان روي اشاره نمودم تا كساني که انگليسيها را حامي ايران ميدانند و در مصاحبه هاي خود بدان اشارت میكنند بدانند دولت بريتانيا هرگز و در هيچ عصر و زماني دوست و يار ملت ايران و يا دولت ايران نبوده بلکه تجزيه خوزستان و ايجاد اختلاف و آشوب در منطقه و پايمال کردن حقوق و مصالح و منافع ملت ايران درصدر برنامه هايش بوده است !!

اولين توطئه تجزيه خوزستان

يكي از مراكزي كه مورد توجه ديپلماسي زور وتزوير انگليس قرار داشت، استان خوزستان بود. اين استان هفت بار با خطر توطئه تجزيه نافرجام روبرو شد که در همه آنها انگشت بريتانيا و دخالت ناجوانمردانه آن دولت مشاهده ميشود.

با هم به مرور حوادث مبپردازيم:

در سال 1256 هجري يك مرد انگليسي بنام " لايارد" بعنوان كاوشگر به ايران سفر كرد ولي بعدها معلوم شد مأموريت او جاسوسي است. شرح مسافرت اين شخص به ايران در دو جلد كتاب بنام « مسافرتهاي اوليه در ايران، شوش و بابل » در سال 1887 ميلادي (1265 شمسی ) در لندن بچاپ رسيد. لايارد جاسوس انگليس در منزل " محمد تقي خان"  يكي از امراي ايل بختياري سكونت اختيار كرد و سپس با كمك مهماندار خود و " شيخ ثامر" يكي از شيوخ عرب خوزستان به جمع آوري اطلاعات از شرايط و اوضاع جغرافيايي ايران و سرحدات ايران و عثماني و مراكز سوق‌الجيشي پرداخت و بر آرشيو اطلاعاتي ادارات جاسوسي و ضد جاسوسي انگليس افزود …!

لايارد بدليل حضور در منطقه و آگاهيهايي كه كسب كرده بود از طرف " استراتفورد كانينگ" سفير انگليس در عثماني مأموريت يافت براي تجزيه خوزستان و ضميمه كردن آن به عثماني طرحي تهيه كند. او پس از مدتي مطالعه، ‌طرحي بشرح زير تهيه و ارسال كرد:

« … خط سرحدي تازه‌اي از وسط صحرا در طرف غربي حفيظه به فاصله كمي از شط العرب ( اروند رود ) ‌كه حفار را تقاطع كند رسم شود و از دلتاي رودخانه كارون گذشته به دريا ممتد شود. بنابراين دولت عثماني مالك هر دو طرف ساحل خواهد گرديد...» !!

طرح خائنانه لايارد كه به موجب آن بخشهايي از خوزستان جدا ميشد در دستور كار دولت بريتانيا قرار گرفت- ولي مقامات وزارت خارجه انگليس از ترس روسها اجراي اين پروژه را متوقف ساختند.

لايارد در خاطراتش مينويسد :

« … منافع دولت انگلستان اقتضا دارد كه مصب اين رودخانه ‌ها بدست دولتي نيفتد كه در آينده ممكن است دشمن انگلستان باشد...» !!

توصيه لايارد و دغدغه خاطر او بدان سبب بود كه ميدانست ايرانيها هرگز به سياستهاي انگلستان خوشبين نيستند و برخلاف عثمانيها كه هميشه مطيع و فرمانبر انگليسيها بودند، حاضر به تبعيت از سياستهاي مزورانه بريتانيا نميباشند. بنابراين پرونده اولين توطئه تجزيه خوزستان به دليل ترس از روسها به بايگاني سپرده شد.

دومين توطئه تجزيه خوزستان

" هنري رالينسون"  در كتاب خود مينويسد:

«... سياسيون لندن ميخواهند ايران را ضعيف كرده قسمتهايي از مملكت ايران را به افغانستان، كلات يا سايرين بخشيده به اين خيال كه با اين اقوام روابط خصوصي  داشته باشند به اين اميد كه اين اقوام يك روزي در سرحدات هندوستان ياور و معين دولت انگلستان خواهند بود...!! "

با  اين نيت شوم، انگليسيها دست به تحريكاتي ميان اقوام افغانستان زدند. از جمله هرات كه دروازه اقتدار ايران بود با نا آراميهايي مواجه گشت. " ناصرالدين‌شاه "  لشگركشي به هرات را در دستور كار خود قرار داد و " حسام‌السلطنه " را در رأس نيرويي به هرات فرستاد. پيروزي حسام السلطنه اسباب نگراني انگليسيها را فراهم ساخت و بلافاصله دست به اقدامات نظامي در جنوب ايران زدند و جزيره خارك و بوشهر را تصرف كرده، خرمشهر را به محاصره درآورند. در اين جنگ نابرابر،‌ فرماندهي سپاه ايران به " خانلر ميرزا " حاكم خوزستان واگذار شد و او نيز سنگرهايي در ساحل اروندرود بنا نمود و دفاع از آبادان را به " جابرخان"  رئيس ايل كعب سپرد. شيخ جابر شجاعانه با نيروهاي انگليس جنگيد و از خاك ايران دفاع نمود ولي خانلرميرزا كه بشدت مرعوب انگليس واقع شده بود صحنه نبرد را ترك گفت و نيروهاي انگليسي وارد خرمشهر شدند و تا اهواز جلو آمدند و همزمان با دولت عثماني وارد مذاكره شدند تا خرمشهر را به آنان واگذار كنند ولي قبل از اينكه مذاكرات به نتيجه برسد عهدنامه پاريس در سال 1857 ميلادي بين ايران و انگليس منعقد شد و نيروهاي ايراني از هرات خارج و افغانستان از ايران جدا شد و در عوض نيروهاي انگليسي خرمشهر را ترك كردند و بدين ترتيب دومين توطئه تجزيه خوزستان ناكام ماند.

+ نوشته شده در Mon 10 Nov 2008ساعت 11:2 AM توسط میثاق آزاد |


براندازان اقتدار ملت ايران همچنان در فضاي سياسي نفس ميكشند...!!

خانبابا تهراني.. از منابع گوناگون تغذيه ميشد و همچنان در سوداي آزادي است..!!

رضا براهني روشنفكر چپ در آغوش امپرياليسم جهانخوار! جه ميكرد...!!؟

رمزي كلارك... نامي آشنا در ميان دشمنان ايران...!!

دو تن از اعضاي جبهه ملي در آغوش صدام حسين درس خيانت و جنايت آموختند!! حسن ماسالي و خسرو كلانتري

یکی از کسانی که در شبكه توفان اسیر شد، مهدی خانبابا تهرانی بود که با عده ای از سازمان انقلابی جدا شدند و به اتفاق بهمن نیرومند و مجید زربخش، سازمان جدیدی به نام گروه کادرها را سازمان دادند، این عده به جنگ نظریه مائو، مبنی بر محاصره شهرها از طریق دهات رفتند و نظریه تربیت کادر و اعزام آنان در جامعه بعنوان سلولهای انقلابی را تبلیغ میکردند براساس روایت کتاب کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خانبابا تهرانی که همینک در اروپا داعیه هایی دارد و با ساختن یک سایت اینترنتی به کوششهای سیاسی ادامه میدهد با گروه تروریستی بادن ماينهوف که یک شبکه تروریستی در اروپا بود ارتباط داشت و با عوامل اطلاعاتی لیبی نيز سر و سري بر قرار كرده و از مواهب دلارهاي نفتي آقاي قذافي بر خوردار ميشد!!

این روشنفکر چپ از چند آخور تغذیه ميگرديد و به نام ایران و برای ایران با دشمنان ملت ايران و سازمانهای مخوف ضد ایرانی پیوند الفت میبست!!

برای خانبابا تهرانی قصه ایران هنوز ناتمام است و با آنکه به آرزوی دیرین خود یعنی سقوط نظام شاهنشاهی رسید ولی این فروپاشی برای وي سود چنداني در بر نداشت زيرا فقط اربابان او بودند که سهم خود را از این فروپاشی دریافت کردند نه او...؟! گرچه خانبابا همچنان بر اسب دموکراسی و آزادی میتازد و در کنار این سفره رنگین لمیده است و از کرده خود هم در گذشته نادم و شرمنده نیست ولی وظیفه ماست که این چراغ بدستان سرگردان را معرفی کنیم و از تاریکخانه سیاست ایران برانیم... و ياد آوري كنيم كه پروژه تضعيف ايران هنوز روي ميز سرمايه داري جهاني قرار دارد.

(سازمان انقلابی) که در اروپا و آمریکا سخت فعال بود رقیبی داشت به نام سازمان تروتسکیستهای ایرانی، افراد این سازمان از کمونیستهای انشعابی و برخی از اعضای جبهه ملی تشکیل میشد و بنیانگزار آن بابک زهرایی در آمریکا با عنایت و محبت سازمان سیا به فعالیت گسترده ای دست زده بود ولي چون نقش سيا در ايجاد آن افشا گرديد مورد مخالفت سازمانهای کمونیستی قرار گرفته و از کنفدراسیون دانشجویان رانده شد، اما پدر خوانده هاي اين جوانها یعنی شخصیتهای بر جسته آمریکایی، این رانده شدگان را در آغوش گرفتند و براي جلوگيري از فروپاشي آنها يكي دو آدم هفت خط ولي وفادار به ارباب را به جمع آنان روانه كردند كه رضا براهني روشنفكر كمو نيست معروف از آن جمله بودند. رضا براهنی که با استفاده از بورس دولت ایران به آمریکا رفته بود در دنیای سرمایه داری و آزادی و رفاه مادي پرچم دفاع از حیثیت کمونیزم جهانی  را به دوش كشيد و آنرا برای سرزمين مادريش، ایران نسخه پیچی ميكرد، او به جمع تروتسکیستها پیوست و دست در دست دیپلماتهای مخالف رژیم ایران مانند رمزی کلارک و کلی فورد و جک اندرسون و بهره جويي از رهنمودهای آقای دانیل آلزبرک عضو سازمان سیا  جملگي برای فروپاشی نظام شاهنشاهي وارد معرکه شدند و از هیچ خیانت و جنایتی علیه ایران دریغ نورزیدند و ایران را بسوي بحران و انقلاب سوق دادند.

در آن روزها وقتي مقامات ايران و بويژه شاهنشاه از نيرنگ اتحاد شوم ارتجاع سياه و سرخ سخن بميان مي آوردند فرياد اعتراض ارباب جرايد غربي به آسمان ميرفت ولي امروز همه از تاريكي بيرون آمده اند و چهره هاي واقعي آنان را ميتوان به روشني ملاحظه كرد.

رمزی کلارک دادستان اسبق آمریکا و يهودي عضو سازمان سيا برای ايرانيها نام آشنایی است، این چهره هفت رنگ را ملت ایران برای اولین بار در کنار مرحوم بازرگان مشاهده کرد او که برای بنیانگذاری سازمان نگهبانان آزادی و حقوق بشر روانه ایران شده بود در فروپاشی نظام شاهنشاهی از هیچ کوششی دریغ نورزید، او نه تنها در کنار بازرگان و یاران ملی مذهبی و جبهه ملیش نرد عشق میباخت بلکه در هنگامه انقلاب به پاریس رفت و در نوفل لوشاتو کارهایی کرد کارستان که بعداً به تفصیل به آن خواهیم پرداخت.

از خبرهای جدید پیرامون آقای رمزی کلارک (این هر جایی سیاسی) حضور او در دادگاه صدام حسین بود که به شدت از صدام حمایت کرد و گفت: پرزیدنت صدام حسین حق داشته است شیعیان را قلع و قمع کند زیرا عراق با دشمن بزرگی مانند ایران در حال جنگ بود و میبایست هرگونه شورش داخلی را به شدت سرکوب کند...!!

امروز ديگر همه آن فريب خوردگان بويژه ملي مذهبيها و نهضت آزادي و جبهه ملي و گروههاي مذهبي سياسي بايد فهميده باشند كه آقای رمزی کلارک در همکاری با مرحوم بازرگان درد دموکراسی نداشته است بلکه مهره ای مامور و معذور بود از درون دیپلماسی آمریکا كه ميبايست با مخالفان نظام شاهنشاهی ایران تماس برقرار نموده و راهكارهاي لازم را ارائه كند. بازرگان نیز مانند صدام حسین گول شیرین زبانیها و وعده وعیدهای آقای رمزی کلارک را خورد و در نیمه راه دمكراسي آمريكايي- انگليسي حذف شد. رمزي كلارك پس از فرو پاشي ايران، سر وكله اش در عراق پيدا شد و در تمام دوران جنگ بين ايران و عراق در كنار صدام قرار داشت و وي را در ادامه تجاوز به ايران تشويق مينمود و رضايت خاطر دولت آمريكا را نسبت به جنايات وي ابلاغ مينمود و بالاخره آن بينوا را راهي چاه خفت و ذلت كرد و بر جنازه اش مرثيه سرايي نمود و به لانه اش در سازمان سيا بازگشت تا دستمزد جناياتش را دريافت كند.

لازم میدانم در بحث کنفدراسیون اشاره ای هم به جبهه ملی بکنم و به این فصل از خدمات روشنفکران ایرانی به بیگانگان خاتمه بدهم: در سالهای 1340 عده ای از همکاران و یاران دکتر محمد مصدق و تنی چند از فرزندان مالکین بزرگ در اروپا و آمریکا جبهه ملی خارج از کشور را تشکیل دادند این جبهه در آغاز کوششهای فراوانی برای ورود به کنفدراسیون کرد و پایگاهی برای خود در آن مکان دست و پا نمود ولی چون قلب کنفدراسیون در راه مارکسیسم میطپيد عده ای از اعضای جبهه ملی که متعصب و مذهبی بودند به مخالفت برخاستند و همکاری با حزب توده و کمونیستها را مغایر راه مصدق دانستند و در نتیجه جبهه ملی به دو جناح تقسیم شد. جناح وابسته به چپ که گرایشات کمونیستی داشت و جناح راست که مذهبی بود و ضد شاه

جناح چپ جبهه ملي براي اينكه از قافله براندازان رژيم شاه عقب نمانده باشد برآن شد که عده ای را به داخل کشور اعزام کند. در پی اخذ این تصمیم، دو تن از گردانندگان جبهه ملی از طیف چپ به نامهای حسن ماسالی و خسرو کلانتری به عراق اعزام شدند تا پایگاه عراق ترتيب آموزش آنان را بعهده بگيرد، این دو تن پس از ورود به عراق مورد استقبال مقامات امنیتی و اطلاعاتی واقع شدند و به دشمن سوگند خورده ایران یعنی تیمور بختیار معرفی گردیدند. تیمور بختیار که از افسران عالیرتبه ناراضي ایران بود و در عراق تشکیلات نظامی و سیاسی براه انداخته بود تا با حمایت صدامیان بساط شاه را برچیند و سفره جمهوری را پهن نماید! با آقایان حسن ماسالی و خسرو کلانتری دیدار كرد و امیدواری بسیار به آنها داد و سهمشان را در نظام آینده مشخص نمود!!

ماسالي و دوستش بديدار آقاي خميني نيز شتافتند و در ديدارشان آنچنان به گزافه گويي پرداختند كه امر بر آقاي خميني هم مشتبه شد و طي پيامي به دانشجويان كنفدراسيوني توصيه كردند كه هرگز ملت مظلوم ايران و سرنوشت وي را از ياد نبرند...!! البته بنظر ميرسد كه پس از پيروزي انقلاب هيچيك از طرفين بر سر پيمان نماندند!!!

شما خواننده عزيز حتما ماسالي را گهگاه در صداي آمريكا مشاهده فرموده و دريافته ايد كه چگونه بچه هاي كنفدراسيوني و جبهه ملي و چپ در آغوش " پدر بزرگ " جا خوش كرده و بلبل زباني ميفرمايند و دم از دمكراسي ميزنند!!

تیمور بختیار بدست سه تن از نظامیان جانباز ایرانی در عراق کشته شد و آرزوي رياست جمهوري را با خود در خاك دشمن بگور برد و آقایان  مبارزان جبهه ملی طیف چپ كه در عراق سرگردان شده بودند بنا به توصيه مقامات امنيتي عراق تصميم به بازگشت گرفتند و از عزيمت به ايران منصرف شدند اما با يك دستور العمل جديد و آن سامان بخشيدن به تشكيلات جديدي بنام " جبهه ملي ايران در خاور ميانه "! !؟

این آقای ماسالی یک پرونده هم نزد پان ایرانیستها دارد و آن حضور و رهبری ایشان در حمله گروهي به نشست پان ایرانیستها در شهر کارلسروهه آلمان که منجر به کور شدن يك چشم مهندس پرویز ظفری فرزند خلف ایران و سرباز جان بر کف حزب پان ایرانیست گرديد .

و اما جناح دوم جبهه ملی که تمایلات ضد مارکسیستی داشت انجمنهای اسلامی را در اروپا و آمریکا براه انداخت و با چراغ سبز مقامات آمریکایی رهبری مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی ایران را بعهده گرفت باید اضافه کنم این جناح مذهبی جبهه ملی بود که به تغذیه سفره نهضت آزادی و سازمان مجاهدين خلق پرداخت.

شاید لازم باشد که جوانان این سرزمین بدانند این همه گروه و دسته و سازمان و حزب و فدراسیون در خارج از کشور چرا باید تشکیل میشد و هزینه آنها و اردوگاه های آموزشیشان را چه دستی پرداخت میکرد و اصولا چرا پرداخت میکرد ؟ و بالاخره در پایان سرنوشت شوم این روشنفکران خام اندیش و ملیجکهای قدرتهای استعماری و استثماری چه شد؟! باید آنان را بشناسیم تا رمز عقب ماندگی ایران را از کاروان ترقی و تمدن بشریت دریابیم...؟!    

+ نوشته شده در Sun 9 Nov 2008ساعت 5:54 PM توسط میثاق آزاد |


*کوششهای روشنفکران چپ در قالب کنفدراسیون

*بازگشت جوانان سر خورده به آغوش ميهن

*جوانانی که قربانی توطئه بیگانگان براي حذف قدرت ایران شدند...

نوشتیم که برخی از اعضای کنفدراسیون پس از آموزشهاي لازم در کشورهای بیگانه به ایران روانه میشدند تا براي كسب آزادي!! با زبان اسلحه و مواد منفجره و تخريب با همميهنانشان سخن گويند!!

در دنياي هيجان زده جنگ سرد و مبارزات ايدئولوژيكي كه روشنفكران سياسي ما آب در هاون ميكوبيدند چيزيكه براستي جايش خالي بود يك لحظه انديشيدن و يك جو خرد سياسي بود و بس، و هرگز در مخيله جوانان، اين انديشه خطور نميكرد كه آيا نان سفره ها و امنيت اجتماع و توسعه فرهنگ در يك جامعه عقب مانده ضرورت دارد يا آزادي؟!

بهر حال ما بر اين تلاش هستيم نقاب از چهره اپوزوسيون نظام قبلي برداريم و تا اين جريانهاي آزادي طلب كالبد شكافي نگردند نميتوان درباره رژيم گذشته به داوري نشست.

و اينك مپردازم  به ادامه تراژدي كنفدراسيون در ايران:

یکی از روشنفکران كنفدراسيون به نام کوروش لاشایی که پزشكي تحصيلكرده المان و از رهبران سازمان انقلابي و دوره ديده پايگاه پكن بود طی ماموریتی مخفیانه به ایران آمد تا بر اساس آموزشهايي كه ديده بود راه وصول به كعبه آزادي را با اسلحه هموار كند ولی بيش از هشت ماه در برابر حقایق اوضاع ایران و اصالت پروژه هاي توسعه، تاب مقاومت نیاورد و به پوچي و بطلان القائاتي كه آموخته بود پي برد و خود را به مقامات امنیتی کشور معرفی نمود. لاشایی در سال1351 طي یک مصاحبه مطبوعاتی پرده از اسرار سازمانهای انقلابی و کنفدراسیون برداشت و ماهیت ضد ایرانی آن را آشکار ساخت. کوروش لاشایی که عمیقا تحت تاثیر پیشرفتهای ایران واقع شده بود اعتراف كرد:

زندگي مخفيانه در ايران او را متقاعد كرده كه تغييرات و اصلاحات بنيادي در كشور صورت گرفته است و بنابراين ديگر دليلي براي نارضايتي و يا بروز انقلاب وجود ندارد و به اعضاي كنفدراسيون توصيه كرد مطالب او را جدي بگيرند.

او سپس داوطلب خدمت در لژیون خدمتگزاران بشر در ایران شد و از دام  سیاستهای بیگانه به در آمد. اعترافات صميمانه و صادقانه لاشايي ضربه هولناكي به سازمان انقلابي حزب توده وارد كرد و مقدمات فروپاشي آن را فراهم ساخت.

یکی دیگر از کسانی که با ماموریت تخریب به ایران آمد پارسا نژاد جوان تحصیلکرده کنفدراسیونی بود. او نیز پس از مدتی تحقیق و مطالعه متوجه یاوه سراییهای سازمان انقلابی و سایر سازمانهای وابسته به چپ و راست شد و خود را به سازمان امنیت و اطلاعات کشور معرفی کرد- پارسا نژاد نیز در یک مصاحبه مطبوعاتی به خطاهای خود و سازمانش اشاره کرد و از جوانان خواست که گول دلالهای فروپاشی ایران را نخورند...

افشا گریهای لاشایی و پارسا نژاد بازتاب گسترده ای در كنفدراسيون دانشجويان ايراني خارج از كشور داشت و در نتیجه پرویز واعظ زاده که از اعضای رهبری (سازمان انقلابی) بشمار میرفت در صدد جبران این شکست برآمد و اقدام به تشکیل یک سازمان چریکی و زیر زمینی در تهران نمود و معصومه طوافچیان را برای همکاری از اروپا فرا خواند طولی نکشید که خسرو صفایی و گرسیوز برومند به یاری پرویز واعظ زاده آمدند و به شبکه روشنفکران خائن به ایران رنگ و بویی دادند- اما غافل از آنکه فرزندان ایران بیدارند و از آرامش و امنیت و توسعه اقتصادی ایران در برابر هجوم و توطئه عوامل بیگانه و سر سپردگان ره گم کرده که آلت دست سیاستهای چپ و راست بودند پاسداری خواهند کرد و چنین نیز شد زیرا در سال 1354 ساواک موفق گردید گروه بیست نفری پرویز واعظ زاده را شناسایی کند ولی به هنگام دستگیری آنان اقدام به شلیک گلوله نمودند که با پاسخ ماموران امنیتی مواجه شدند و در نتیجه واعظ زاده و 7 نفر از دوستان روشنفکرش کشته و 11 نفر دیگر از جمله دکتر ملک زاده میلانی دستگیر گردیدند، در حقیقت مردان و زنان جوانی که میبایست پس از کسب علم و دانش مرهمی بر زخمهای جامعه بگذارند خود زخم دیگری شدند بر پیکر وطن و افسوس و درد برای ایران باقیماند که چگونه سرمایه های انسانی یک کشور با فریب و نیرنگ حذف میشدند...؟!

و اما در گرماگرم اين مبارزات و اتفاقات نا گوار، سياستهاي جهاني منافع خودشان را دنبال ميكردند. مثلا در سالهای دهه چهل روابط دیپلماسی ایران و چین برقرار گردید و مائو از دولت ایران تجلیل بعمل آورد و پيشرفتهاي ايران را ستود و اين جريان غير منتظره با آن كه بمنزله آب سردي بود كه بر سر گروه هاي چپ بويژه مائوئيستها ريخته شد و اردوگاه کمونیست را دچار پریشان احوالی و گیجی کرد ولي آنان را بر سر عقل نياورد و از خواب بيدار نشدند و در يك تلاش مذبوحانه ديگر اقدام به تاسيس گروه توفان نمودند. گروه توفان شیوه ای جدا از شوروی و چین برگزید و با کوشش عده ای از مارکسیستهای منفرد و برخی از منشعبین حزب توده ایران در اروپا و جمعی دیگر از ناراضیان، بساط جديدي براه انداختند و نشریه ای به نام توفان را به بازار آشفته اپوزیسیون ایران عرضه کردند ( 1964 ميلادي ). سه سال بعد غلامحسین فروتن- احمد قاسمی و عباس سقایی که از حزب توده خارج شده بودند به اميد لقمه اي چربتر به توفان پیوستند و بر رونق بازار مکاره روشنفکران چپ افزودند. توفانیها پس از مدتی عربده کشی و هتاکی در جراید تصمیم گرفتند پا را از حوزه نظر به میدان عمل بگذارند و در داخل کشور کوشا باشند، بدین منظور شخصی به نام هادی جفرودی را روانه ایران کردند او در سالهای1968 تا1970 میلادی یعنی ده سال قبل از انقلاب توانست یک شبکه60 نفری را در تهران و خراسان گردآورد و نقشه خرابكاري و سنگ اندازي در مسير پيشرفت ايران را طراحي نمايد ولي قبل از هرگونه شرارتي و پيش از آ نكه تحصيلكردگان ديار انيران موفق به اجراي نقشه هاي شوم خود بشوند، شناسايي و همه آنان دستگیر و گروه آنها در ایران متلاشی شد.

یاران توفان در اروپا و آمریکا که از حمایت سازمانهای اطلاعاتی غرب و شرق بهره ميبردند اين شكستهاي پي در پي را تحمل نكرده و هم آوا با جرايد وابسته به سازمانهاي امنيتي و جاسوسي، تظاهراتي عليه ساواک ایران براه انداختند.

برخلاف گذشته که سازمان امنیت و اطلاعات کشور در اختیار فرمانداری نظامی بود و از روشهاي سنتي و غير علمي استفاده ميكرد، ساواك با روشهای کاملا علمی و کلاسیک به جنگ توطئه های چپ و راست میرفت، بطوريكه كليه جرايد ضد ايراني و شبكه هاي رسانه اي و شخصيتهاي ادبي، اقتصادي، سياسي و نيز سازمانهاي اطلاعاتي كشورهاي مختلف را كه در خدمت جريانهاي ضد رژيم شاهنشاهي بودند شناسايي كرده بود و ميدانست دلارهاي شركتهاي نفتي در چه كانالها و توسط چه كساني، عليه ايران هزينه ميشود و در اين راستا هر وقت عده اي از اين روشنفكران دستگير ميشدند در واقع پولهاي شرکتهای نفتی و سازمانهای اطلاعاتی بیگانه و دولتهای مخالف ایران بیثمر میشد و فرياد آنان فضاي جهان ملتهب را پر ميكرد و اشك طرفداران حقوق بشريها را در مي آورد!!!

به هرحال فروپاشی این دکه های سیاسی روشنفکران یکی پس از دیگری دامنه انشعایات را در سازمان انقلابی مارکسیست و سایر سازمانها وسعت بخشیده بود و هر ازگاه شخص یا اشخاصی به تشکیل گروه و دسته جدیدي میپرداختند و هزینه های آن را هم  از دستهاي پنهان دريافت ميكردند و جالب آنكه روزي آنها از عالم غيب ميرسيد و حساب و كتابي هم در كار نبود!

( ادامه دارد  )

+ نوشته شده در Sun 9 Nov 2008ساعت 5:8 PM توسط میثاق آزاد |


کنفدراسیون، بخشی دیگر از بدنه توطئه علیه ایران

روشنفكران مبارز سیاسی، در کنفدراسیون، آموزش خیانت دیدند!!

کنفدراسیون، سازمانی که پس از انقلاب دیگر تشکیل نشد...!!

چگونه سو قصد کنندگان به جان شاهنشاه بخشیده شدند؟!

در گذشته از سه سازمان دانشجویی خارج از کشور نام بردیم به نامهای کوسک که وابسته به غرب بود «آی یو سیIUC» که تحت نفوذ اتحاد جماهیر شوروی قرار داشت و «ام اس آ MSA » که تحت حمایت شبکه اخوان المسلمین و دولت بریتانیا و چند دولت عربی نظیر عربستان امارات و کویت بود این چند دولت عربی که دست آموز كشورهاي استعماری و قدرتهای سرمایه داری بوده و هستند در طول حیات سیاسیشان منبع مالی برای تامین هزینه های تروریستی و سیاستهای ماجراجویانه دولتهای استعماري و متجاوز بوده اند، بیچاره ها ميدانند كه آلت فعل قدرتها بوده و هستند و خواهند بود. ولي چون موجوديت و بقايشان در دست آمريكا و انگليس ميباشد و كمترين ارتباطي با مردمشان ندارند ناجار گوش بزنگ اربابانشان هستند تا برده وار به اجراي دستورات و اوامرشان اقدام نمايند..!

اینک به ادامه غمنامه زندگی سیاسی جوانان نگونبختی که در دام کنفدراسیون یا کانون توطئه علیه مصالح و منافع ملت ایران افتاده بودند میپردازیم از جمله کسانی که اسیر این دام هولناک بوده و سالها بعد اعترافاتش در کتاب کنفدراسیون دانشجویان ایرانی چاپ 1353 نقل گردیده است دکتر ملک زاده مدنی از فعالین کنفدراسیون و یکی از رهبران سازمان انقلابی میباشد.

او در اعترافات خود به اختلافات سران کنفدراسیون اشاره کرده مینويسد:

مهمترین مساله ای که در مرکز تمام اختلافات خارج از کشور قرار دارد مساله رهبری کنفدراسیون خارج از کشور است، در حقیقت تمام مسائل دیگر مرتبط با همین مساله بوده و انگیزه اصلی اختلافات را تشکیل میدهند کنفدراسیون علیرغم این که در منشورش گفته شده یک سازمان دانشجوی و صنفی است در واقع جبهه متشکلی است از سازمانهای کمونیستی و تا حدودی مذهبی مخالف رژیم ایران که فعالیتهای آنان حداقل نیمه مخفی و نیمه علنی است، بعلاوه بر خلاف آنچه که کنفدراسیون میبایستی یک سازمان دانشجويی باشد اکثریت نزدیک به اتفاق گردانندگان آن دانشجو نیستند و این سازمان در اوج فعالیت خود اقلیتی محدود از دانشجویان ایرانی را در بر میگیرد....

آقای ملک زاده میلانی بطور شفاف فاش میکند که در کنفدراسیون، قشر دانشجو در اقلیت محدود بوده است.

حال سوال این است که در این کانون فساد و توطئه چه کسانی حضور داشتند و چگونه مورد حمایت مالی و تبلیغاتی و سیاسی کشورهای اروپایی و آمریکایی قرار داشتند؟!

و اما اختلافاتی که دکتر میلانی از آن یاد میکند عمدتا مربوط به جریانی است که نمیتوان از آن گذشت.

در سال1962 میلادی به هنگام جدایی بین پکن و مسکو اختلافات در کنفدراسیون و سازمانهای به اصطلاح دانشجویی نیز بالا گرفت که منجر به شکاف در بدنه کنفدراسیون و ایجاد سازمانهای مختلف گردید. در همین سال بود که عده ای از جوانان کمونیست به رهبری پرویز نیک خواه ضمن اعتراض به حزب توده و رهبران آنکه بعلت اقامت در خارج از کشور از درک مسائل ایران عاجز هستند از حزب جدا شده و سرازیر ایران گردیدند تا در صحنه مبارزات ضد رژیم حاضر باشند. اولین اقدام سازمان یافته این گروه سو قصد به جان شاهنشاه در 21 فروردین 1344 بود که همه آنها شناسایی و دستگیر شدند. سر دسته این گروه احمد منصوری در دیداری با پادشاه ایران و گفتگوی خالصانه و صادقانه یک ساعته این دو نفر، بشدت تحت تاثیر شاهنشاه قرار گرفت و از اعمال گذشته اش سخت اظهار ندامت و پشیمانی کرد او پس از خروج از کاخ مرتب تکرار میکرد: چه اشتباهی... چه اشتباهی...! پرویز نیک خواه نیز طی نامه ای از شاهنشاه طلب عفو نمود و بخشوده شد و پس از آزادی از زندان در سال 1349 در سازمان رادیو و تلویزیون به شغل مهمی گمارده شد سایر متهمان که 5 نفر بودند همگی به سمتهای بالا مشغول شدند نیک خواه پس از انقلاب دستگیر و در رژیم جمهوری اسلامی محاکمه و اعدام شد... شاید گناه نانوشته او این بوده که چرا در پروژه اعدام انقلابی شاهنشاه موفق نبوده است....؟!

گروه دیگری که پس از جدایی مسکو و پکن پشت به قبله گاه مسکو کرد فریدون کشاورز و جمعی از دوستانش بودند که به حزب کمونیست چین پیوستند این جداییها در اهداف آنان کمترین تاثیری نداشت مبارزه با رژیم شاه یک پروژه بین المللی بود و در دستور کار بسیاری از کشورها از شرق تا غرب قرار داشت...!

در سال 1974 دانشجویان چپ وابسته به کنفدراسیون کنفرانسی در تیرانا واقع در آلبانی تشکیل دادند که چهره های سرشناس آن عبارت بودند از: مهدی خانبابا تهرانی ( که همچنان در اروپا برای کسب آزادی یقه میدراند...!) محمود مقدم- کوروش لاشایی- محسن رضوانی- سیروس نهاوندی- و بیژن چهرازی- این عده به همراه سه تن دیگر از کادر رهبری حزب توده که به غرب گریخته بودند به نامهای قاسمی، فروتن، و سخایی ، « سازمان انقلابی حزب توده در خارج از کشور» را بنیان نهادند.

سازمان انقلابی در بدو تاسیس به قبله گاه پکن روی آورد و چهار تن از رهبران آن یعنی خانبابا تهرانی، محمود مقدم، کوروش لاشایی و محسن رضوانی به چین عزیمت نمودند در این سفر رهبران حزب کمونیست چین به این چهار جوان روشنفکر قو ل کمکهای مالی و حمایتهای تئوریکی و آموزشهای چریکی دادند آنان پس از بازگشت از چین به تبلیغات وسیعی دست زده موفق شدند گروه های پراکنده کمونیست ایرانی را در این سازمان جمع کنند.

سازمان انقلابی در این هنگام از طریق زن و شوهری که عضو بودند ( خانم پری حاجبی و حسن قاضی) دریافت که خواهر پری حاجبی به نام ویدا حاجبی تبریزی همسر شخصی است به نام اسوالدو بارتو ملیانی که عضو گروه کمونیست بین المللی و دوست نزدیک ژریس دبره نویسنده فرانسوی میباشد. اسوالدو از طریق آقای دبره با فیدل کاسترو و چه گوارا ارتباط پیدا کرده بود و این آشنایی سبب شد که دو تن از اعضای کادر رهبری سازمان بهمراه خانم ویدا حاجبی به کوبا بروند و با فیدل کاسترو ملاقات نمایند.

ثمره این دیدار آن شد که فیدل کاسترو هم به صف حامیان مالی و نظامی روشنفکران تروریست پیوست و حلقه ای بر این سلسله شوم افزوده شد و بالاخره یک گروه 14 نفری از اعضای سازمان انقلابی عازم کوبا شدند تا آخرین ترفندها را از شیاطین روزگار برای سنگ اندازی در مسیر توسعه و پیشرفت ایران بیاموزند. این عده عبارت بودند از:

محسن رضوانی- عطا کشکولی- گودرز برومند- گرسیوز برومند- پری حاجبی- حسن قاضی- علی صادقی- پرویز واعظ زاده- محمود جلایر- سیاوش پارسا نژاد- علی کانیدی چارمحالی- سیامک لطف الهی و خانم ویدا حاجبی که بعنوان مترجم همراه گروه روانه شدند.

این عده پس از چند ماه خوردن و خوابیدن و آموختن، خوشی زیر دلشان زد و در پی بحثهای مفصل تئوریک که مصداق واقعی حرف مفت است گرفتار اختلاف نظر شدند و از دل این هیاهوهای برای هیچ، گروه جدیدی به نام سازمان مارکسیست لنینیستی طوفان زاییده شد!!

هنوز این طفل نوزاد به راه نیفتاده بود که طفل دیگری از بطن کمونیسم بین المللی پای بر عرصه سیاست گذاشت و آن سازمانی به نام محافل مارکسیستهای ایرانی که توسط محمود مقدم یکی از رهبران سازمان انقلابی بهمراه جمعی از مریدان خود بوجود آورد، این گروه معتقد بودند که باید در ایران حزب کارگر را تاسیس کرد و سپس از طریق آن حزب وارد مبارزه علیه رژیم پهلوی شد...!! سازمان محافل که در سال 1968 متولد شد جوان روشنفکر اجیری به نام هاشم هاشمی قوچانی را که دست پرورده اردوگاه های تروریست پرور پکن بود روانه ایران سرزمین مادر نمود تا حق نافرزندیش را بجای آورد این تحصیلکرده بی دانش طی 3 سال دوندگی توانست فقط دوازده نفر را با خود همراه نماید که مورد شناسایی ساواک واقع شدند و پس از دستگیری این توطئه نیز نقش بر آب شد...

انشعاب دیگری که در سازمان انقلابی پدید آمد گروه کادرها بود این عده با الهام از آموخته ها در چین معتقد بودند که راه محاصره شهرها از طریق دهات با شرایط ایران سازگار نیست.

نوزاد دیگر این سازمان که نطفه آن بوسیله سیروس نهاوندی عضو کادر رهبری سازمان کاشته شد با نام سازمان رهایی بخش خلق ایران پای به دنیای مافیای سیاست گذاشت .

سیروس نهاوندی که در چین و کوبا دوره خیانت به کشور و ملت ایران را فرا گرفته بود در سال 1968 با مقداری اسلحه و مهمات پای به خاک ایران نهاد، نهاوندی و دوستانش اولین اقدام تروریستیشان را با سرقت از بانک ایران و انگلیس آغاز کردند این عده با آن که تحصیلکرده انگلیس بودند ولی شاید مصلحت را در آن دیدند که برای مخفی سازی دست ارباب که از آستین سازمانهای چپ در آمده بود یک بانک انگیسی را هدف قرار دهند و مبلغ چهل هزار دلار به سرقت ببرند گام بعدی این جوانان روشنفکر سیاسی ربودن سفیر آمریکا در تهران بود که شناسایی و دستگیر شدند این گروه 22 نفری در سال 1972 به کلی متلاشی و همه آنان طعم تلخ یاس و ناامیدی را چشیدند و کنج عزلت گزیدند.

از شاهکارهای دیگر سازمان انقلابی مشارکت در ماجرای غائله فارس پس از اصلاحات ارضی در سال 1355 و نیز حضور افراد این سازمان در کردستان بود. شرح هر دو این کوششها در کتاب کنفدراسیون دانشجویان ایرانی به تفصیل آمده است که ما گوشه هایی از آن را نقل میکنیم:

پس از آن که اصلاحات ارضی بعنوان اولین اصل انقلاب شاه و ملت در ایران به مرحله اجرا در آمد گروهی از بزرگ زمین داران به مقاومت پرداختند و در ایالات جنوبی ایران دستجات مسلحی فراهم آورده و به یک سلسله آشوبهای مسلحانه دست زدند سازمان انقلابی که تصور کرده بود غائله جنوب ایران یک شورش دهقانی است برغم خود در صدد بر آمده تا از این به اصطلاح شورش دهقانی بهره برداری کند در اجرای این نظر تعدادی از اعضای خود را که در چین دوره دیده بودند مخفیانه به ایران فرستادند این عده که در عینحال نسبت فامیلی با فنودالهای سابق جنوب ایران داشتند پس از تماس با یک عده معدود افراد مسلح متوجه شدند که شورش جنوب اولاً دهقانی نبوده و یک مقاومت فنودالی در قبال اصلاحات ارضی ایران ميباشد ثانیاً آنچه که باقیمانده کوششهای یک عده سارق مسلح است.(؟!) نمایندگان اعزامی از طرف سازمان انقلابی- دوباره مخفیانه از ایران گریختند...!

خواننده عزیز مسلماً دریافته اید که چگونه روشنفکران دنیا دیده و کتاب خوانده ما چشم بر واقعیات بسته و تحت تاثیر القانات بیگانگان و هیجانهای جوانی به ماجراجوییهای بی ثمر روی می آوردند و حاضر نبودند از خرد و اندیشه خود یاری بطلبند و دست از فتنه گری بردارند و به صف سازندگان ایران بپیوندند و اما داستان حضور عده ای از اعضای سازمان انقلابی در کردستان به نقل از کتاب کنفدراسیون دانشجویان ایرانی نیز خواندنی است:

برای تماس با به اصطلاح شورشیان کردستان نزدیک به 6 ماه در سلیمانیه عراق توقف کردیم و سرانجام از طریق حزب کمونیست عراق با شخصی به نام ملا آواره که گفته میشد سرپرست شورشیان است ملاقات کردیم و قرار شد افراد هیات اعزامی در دو سه دسته در مناطق شمالی و جنوبی به مداوای زخمیها و آموزش چریکی اعضا بپردازند. پس از آن 5 ماه دیگر ما در کنار افراد مسلح ماندیم و تعداد آنها که از اول به زحمت به یکصد نفر میرسید روز به روز کاهش یافت و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که در تشخیص خود اشتباه کرده ایم و کسانی را که انقلابی فرض میکردیم در حقیقت سارقین مسلح میباشند. ما مایوستر از همیشه در صدد بر گشت به اروپا بر آمدیم و هنگامی که در عراق توسط پلیس دستگیر شدیم با اشاره جلال طالبانی آزاد و به اروپا بر گشتیم...

قابل توجه است که در این ماموریت دست امداد غیبی از آستین آقای جلال طالبانی که همیشه در ماجراهای ضد رژیم پادشاهی ایران فعال بود بدر آمد و این گروه روشنفکران دانشکده دیده کمونیست به سلامت به سرزمین سرمایه داری یعنی اروپا باز گشتند...!

خواننده عزیز، کالبد شکافی کنفدراسیون و سازمانها و گروه هایی که از دل این سازمان دانشجویی بیرون آمدند و نقش آنان را در فروپاشی اقتدار ملت ایران به آینده موکول میکنیم تا شاید اندکی فضای سیاسی ایران قبل از انقلاب روشن شود و توهمات انقلابیون چپ و راست و زمینه سازان انقلاب اسلامی و فروپاشی ایران توجیه گردد.

و بالاخره باید بدانیم چرا پس از انقلاب اسلامی روشنفکران کنفدراسیونی دست از مطالبات خود برداشتند و چگونه حمایتهای مالی شرق و غرب متوقف گردید و اردوگاه های تربیت مبارز سیاسی علیه ایران تعطیل شدند؟! و بالاخره بدانیم که آب کج بود یا مسیر آب؟!

+ نوشته شده در Fri 7 Nov 2008ساعت 2:59 PM توسط میثاق آزاد |


قصه پر ملال کنفدراسیون دانشجویان ایران

در کنفدراسیون، درس حکومت اسلامی میدادند...!

روشنفکران تهی مغز پوشالی، در دام توطئه های جهانی...!!

شرح کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور یا یکی از آفات سیاسی را که ملقمه ای از عناصر سیاسی ضد و نقیض بود در بخش اول، به اختصار نوشتم و اشاره کردم که این سازمان نه تنها از اهداف اولیه خود که رسیدگی به مسائل دانشجویان در غربت بود دور ماند بلکه بدلایل زیر در میان امواج سیاسی ایران و جهان از یک سو بسوی دیگر پرتاب میشد. و همانند آدمی موجی و گیج و بهت زده فقط یک جمله را خوب آموخته و تکرار میکرد و آن " مرگ بر شاه " بود  .

حوادث دهه40 شمسی بدینگونه بود: حزب دموکرات آمریکا مدعی پر و پا قرص سلطنت محمد رضا شاه موفق شده بود دکتر علی امینی را به نخست وزیری ایران تحمیل کند تا این چهره قجری، دمکراسی و آزادی مورد ادعای آقای کندی را در ایران بر قرار کند و گمان میکردند که یک فئودال سنتی با یک مشت ادعاهای پوچ و مسخره قادر است نیات آمریکاییها را بر آورده سازد. دکتر امینی علیرغم میل شاهنشاه ایران به مذاکره با برخی از سران جبهه ملی پرداخت تا آنان را از تاریکی سیاسی ایران بیرون کشيده و وادارشان کند با حضور در صحنه سياسي كشور، قصه کودتای 28 امرداد را بعنوان شمشیر داموکلس بر سر شاه نگهدارد...!

با این مقدمه و با حمایت داخلی و خارجی جبهه ملی دوم آغاز بکار کرد و نهضت آزادی نیز که از رنگ سبز چراغ آمریکاییها لذت میبرد وارد میدان شد... همزمان پادشاه ایران محمدرضا شاه اقدام به یک تحول سیاسی- اقتصادی و اجتماعی نمود و با اعلام منشور انقلاب سپید، جبهه سنتی ایران مورد مخاطره جدی قرار گرفت و فریاد اعتراض آنان با هماهنگی و همخوانی نهضت آزادی، جبهه ملی- ملی مذهبیها و برخی از مقامات روحانی و عوامل چپ دست نشانده مسکو و پکن و اروپای شرقی و برخی کشورهای عربی همراه گردید و همه با هم متفقاً منشور و اصول انقلاب شاه و مردم را با بی انصافی کامل زیر سوال بردند و حاضر نشدند هیچیک از بندهای آن را مورد موافقت قرار دهند و معتقد بودند که جون طراح این تحول، محمد رضا شاه است مورد تاييد ما نيست ...!!

همزمان در جهان که دوران جنگ سرد را میگذارنيد اتفاقات جدیدی روی میداد که اهم آن عبارت بودند از: ایجاد گروههای تروریستی بوسیله استعمارگران- جنگ اعراب و اسرائیل و تشکیل شبکه های تروریستی عرب- تشکیل بریگارد سرخ و گروه تروریستی با درماینهوف- جدایی مسکو از پکن و درگیری آمریکاییها در جنوب شرقی آسیا- و ایجاد جبهه کمونیسم بین المللی... همه و همه حکایت از آن میکرد که بشریت با چالشهای جدیدی رو بروست و جهان آبستن حوادث غیر مترقبه ای است که البته بعدها در دهه 1370 شمسی جهان سرمايه داري فرزندان حرامزاده را زائید که نامشان را صدام- بن لادن- ملاعمر- ضیاء الحق- حافظ اسد و ... گذاردند...! اما در دهه 40 مجموعه حوادثی که روی میداد، کنفدراسیون را در سراسر جهان به آلت فعلی آشفته، وابسته و مزدور تبدیل کرده بود و رهبران فدراسیونها بدلیل، متنعم شدن از سفره- واشنگتن، لندن، پاریس، پکن، مسکو، قاهره و بغداد از درک و فهم حوادث عاجز و غافل بودند و اغلب بدلیل وابستگیهای مکتبی و مادی بجان هم می افتادند و یکدیگر را رسوا میکردند و بالاخره در این آشفته بازار سیاسی، کنفدراسیون به سه شاخه عمده تقسیم شد

1- فدراسیون آی- یو- سی IUS تحت نفوذ شوروی کمونیست

2- کوسک، سازمان دانشجویی وابسته به غرب

3- ام- اس- آ MSA انجمن دانشجویان مسلمان در آمریکا و کانادا ...

سازمان MSA که بیشترین کوشش را علیه رژیم ایران داشت از حمایت اخوان المسلمین و دولت انگلستان و پیشتیبانی مالی امارات متحده عربی، عربستان، کویت و قطر برخوردار بود و سازمان سیا( اداره اطلاعات ایالات متحده امریکا) نیز به این سازمان دانشجویی کمکهای مالی و معنوی میکرد بطوریکه روزنامه نیویورک تایمز در فوریه 1967 میلادی طی مقاله ای نوشت: اتحادیه ملی دانشجویان، مهمترین سازمان در نوع خود در ایالات متحده امریکا تاکید کرده است که تقریباً از سال 1950 تا سال پیش، از سیا پول میگرفت رئیس این اتحادیه اوژن گرو دیروز اظهار داشت که با این پولها هزینه فعالیتهای بین المللی اتحادیه از جمله هزینه مسافرتهای نمایندگان اتحادیه برای شرکت در کنگره های خارج از کشور و ایجاد برنامه های مربوط به مبادله دانشجویان تامین میشد، امروز وزارت خارجه تاکید کرد که در مدتی بیش از ده سال کمک مالی در بالاترین سطح حکومت مورد تصویب واقع شده بود...!! ملاحظه میفرمایید که بالاترین مقام حکومتی آمریکا، سیا را وادار به کمک مالی با این اتحادیه دانشجویی میکرده است تا در مبارزه علیه توسعه و پیشرفت ایران و بویژه برنامه ریز آن شاهنشاه، لحظه ای وقفه ایجاد نشود...!! مجله نیویورک تایمز در شماره های بعدی به افشاگریهاي خود ادامه داد و نوشت که از دهه 50 میلادی به بعد میلیونها دلار پول سیا توسط بنیادها به سازمانهای دانشجویی پرداخت شده است!! این قبیل افشا گریها از نشریات به کتابها منتقل شد و ثبت تاریخ سیاسی آمریکا گردید. بعنوان مثال در کتاب سیا، حکومت نامرئی از انتشارات امیر کبیر تهران آمده است: در سال 1967 مجله رامپارتس موضوع کمک مالی سیا به انجمن ملی دانشجویان را بر ملا ساخت و مطبوعات به افشای جزئیات کامل شاخه های متعدد و اساسی این آژانس و کمکهای مالی آن به گروه های کارگری و فرهنگی و مذهبی و سیاست خارجی پرداخته.

افشا گریهای جراید آمریکایی که اهداف خاصی را دنبال میکرد جنجالهای زیادی به پا کرد و برخی از اعضای بی اطلاع کنفدراسیون که سهمی از این سفره گسترده نبرده بودند به اعتراض پرداختند و حزب توده واکنشهای شدیدی بروز داد، این حزب در مارس 1967 برابر با اسفند1345 طی مقاله ای در ماهنامه « مردم» ارگان مرکزی حزب توده، کنفدراسیون را بخاطر پیوستن به کوسک که از کمکهای مالی سیا استفاده میکرد به سختی سرزنش کرد و سپس در آبان 1346 در مجموعه تحت عنوان « ما و کنفدراسیون » نوشت:

ما گفته ایم و میگوییم که سازمان های جاسوسی و در رأس تمام آنها سیا با تمام نیروی خود و با استفاده از تمام امکانات و اشکال و حتی نقاط ضعف افراد و سازمانهای ملی و دموکراتیک میکوشند به داخل این سازمانها نفوذ کنند...

ما هشدار داده ایم که در این سیاست خود تامل کنید. آخر سیا که جنبش دانشجویان ایرانی و کنفدراسیون را از فعالیت مخرب خود استثنا نکرده است مگر نه اینست که طبق خبر بولتن خبری سازمان دانشجویی ایرانی در آمریکا انجمن دوستداران آمریکایی خاورمیانه که از جمله دهها سازمانی است که با سیا ارتباط دارد و برای اجرای هدفهای سیا از آن کمک مالی میگیرد تاکنون سالیانه چندین هزار دلار به سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا کمک کرده است ؟

حزب توده در سلسله مقالات خود اشاره ای به کمکهای مالی سازمان جاسوسی شوروی نکرد ولی به اختلافات دامن زد و عاقبت سبب شد کنفدراسیون از کوسک خارج شود و بصورت عضو وابسته ای در آی-یو-اس- IUS تحت نفوذ شوروی درآید.

اسناد کمکهای مالی سیا و سایر سازمانهای جاسوسی و اطلاعاتی به کنفدراسیون بمنظور نفوذ و اداره این محفل روشنفکران، تحصیلکرده خارج دیده همکنون در وزارت خانه های واشنگتن، لندن، پاریس و مسکو و پکن موجود است و آنان که رژیم سابق ایران را به نوکری آمریکا متهم میکنند باید این اسناد را مطالعه کنند تا بدانند که آمریکا و انگليس هیچگاه با حکومت سابق ایران سر سازگاری نداشته اند و در شرایطی هم که دم از دوستی و تفاهم میزدند از افکار شیطانی غافل نبودند و در نهان روشنفکران کتاب خوانده ایرانی را علیه ثبات سیاسی و توسعه اقتصادی کشور تحریک مینمودند و با تربیت تروریستهای درس خوانده و روشنفکر!! آنان را به ایران گسیل میداشتند که به جنگ اقتدار ملت ایران بروند. اسناد لانه جاسوسی با آنکه تمام و کمال در اختیار مردم قرار نگرفت ولی تا آنجا که چاپ و در دسترس ما است مؤید دخالتهای این کشور در امور ایران به قصد فروپاشی رژیم شاهنشاهی بوده است.

در کتاب شماره 20 این کتابها از صفحه 35 تا 81 آن گزارش سفارت آمریکا در ایران به وزارت خارجه آمریکا به تاریخ 20 آذر 1342 را میخوانیم در این گزارش به تشریح گروه های مخالف رژیم شاه و حتی کسانی که دارای مشاغل حساس در حکومت هستند پرداخته و توصیه هایی نموده که در فرازی از آن چنین آمده است: کوشش قابل ملاحظه ای باید به عمل آید تا جوانان ایرانی تنها به مؤسسه هایی در ایالات متحده آمریکا بروند که میتوانند به دانشجویان بیگانه تعلیم و تربیت خوبی بدهند، تعیین مامورین جوان اداره اطلاعات آمریکا برای تحصیل تمام وقت در دانشگاه تهران، پیروی از الگوی آمریکای لاتین با سیاست اصلی، تحت تاثیر قرار دادن افکار عمومی دانشجویان در جهتی مساعد برای سیاستهای ایالات متحده...

ملاحظه میفرماید این توصیه ها برای داخل کشور ایران بوده...! تا چه رسد به خارج از کشور که قادر به  توطئه های شرم آوری ديگر بودند...!

یکی دیگر از این سازمانهاي دانشجویی MSA نام داشت که در واقع انجمن دانشجویان مسلمان بود این انجمن دارای 400 حوزه فعالیت سیاسی- اسلامی بود و ابراهیم یزدی در دهه 1970 از اعضای کمیته اجرایی آن بشمار میرفت...! مجله اینتلیجنس ریویو چاپ نیویورک در شماره ماه مه 1979 خود مصاحبه ای با یکی از سران MSA در دانشگاه کلمبیا میکند که او میگوید: به زبان ایدئولوژیک مطلقاً تفاوتی بین MSA و اخوان المسلمین وجود ندارد در کتاب اخوان المسلمین چاپ شرکت رساله در سال 1365 نویسندگان آن دکتر بهمن آقایی و خسرو صفوی 2 تن از اعضای کنفدراسیون، سازمان اخوان المسلمین را بطور کامل تشریح و توصیف میکنند و اساسنامه آن را مینویسند از این کتاب چند ماده از اساسنامه اخوان المسلمین را که در واقع در پوشش MSA فعالیت میکرده است برگزیده ایم:

ماده 70- بخش دانشجویان برای اجرای هدفهای زیر تشکیل میشود:

الف- تنظیم و نشر آموزش اسلامی در محیطهای دانشجویی برای ایجاد جو اسلامی در دانشگاه و مدارس عالی (روزهای آغازین انقلاب اسلامی و انقلاب آموزشی را در ایران بیاد بیاورید تا معنای جو اسلامی را در دانشگاه و مدارس عالی بفهمید و درک کنید...!)

ب- آموزش فرهنگ و تمدن اسلامی به دنشجویان

ج- مطالعه و بررسی مشکلات دانشجویان (البته برخی از این مشکلات مسایل مالی بهنگام نظاهرات علیه پادشاه ایران و درگیریهای جلوی سفارتخانه ها بوده است...

د- استفاده از دانشجويان در  جهت اهداف جمعیت در اوقات فراغت... ( اوقات فراغت این دانشجویان در هر زمینه ای که صرف میشد از دستمزد کافی بر خوردار بود )

ماده 71- گروه دانشجویان، موضوعات مطالعات فنی خود را بعد از موفقیت مرشد عام منتشر میکنند. (انتخاب مرشد عام آن هم در کشوری که به دمکراسی طلبی و آزادیهای فردی مشهور است- عجیب به نظر میرسد.)

ماده 72- بنا به طرح مورد موافقت مرشد عام- گروه دانشجویان باید با نماینده دانشجویان در دفاتر اداری مناطق در تماس باشند.

ماده 73- گروه ارتباط با جهان اسلام دارای اهداف زیر میباشد:

الف- کوشش برای وحدت کشورهای اسلامی

 ب- آزاد ساختن سرزمینهای اسلامی از دست اجانب

ج- برپایی حکومت اسلامی در هر کشور

با چنین اساسنامه ای که برای دانشجویان و تحصیلکرده های ما در خارج تدوین کرده بودند، میتوانید دريابيد كه چرا همه پيشنهادات پادشاه ايران براي جلوگيري از خونريزي و ايجاد آرامش به نتيجه نميرسيد و امروز تعجب نمیکنیم از اینکه آقایان دکتر ابراهیم یزدی، بنی صدر، قطب زاده، حبیبی، چمران و ... چگونه موفق شدند مانیفست MSA یا اساسنامه اخوان المسلمین را در آستانه هزاره سوم در یک کشور پیشرفته و نسبتاً مدرن مثل ایران پیاده کنند و هر کس را كه بر خلاف جریان آب شنا کرد از صحنه حذف نمايند...

ایجاد حکومت اسلامی در کشورها، که تئوری آن در کنفدراسیون و محافل روشنفکران سياسي تدریس و تعلیم میشد با همت سیاست بازان جهانی پیاده شد و این رویای افسانه ای به حقیقت پیوست و همه مردانی که سد این راه بودند و یا میتوانستند باشند از دم تیغ گذشتند. سرنوشت غم انگیز، مجیب الرحمان رهبر بنگلادش- ملک سعود پادشاه عربستان- بوتو رييس جمهور پاكستان- محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان- محمد رضا شاه پهلوي پادشاه ایران- حسن البكر رييس جمهور عراق و سادات رئیس جمهور مصر... با این سیاستها رقم خورده بود، سیاستهایی که مجریان آن، ببرک کارملها- ضیا الحقها، حافظ اسدها- شارونها و صدامها... بودند! روشنفکران غرب و شرق دیده پس از فروپاشی نظام ایران كه در دستور كنفدراسيون قرار داشت به کشور انقلاب زده و ملتهب ما سرازیر شدند و در رأس هرم قدرت قرار گرفتند و با تشکیل دولت موقت آرزوهای یک ملت را به بیراهه کشانیدند و سپس کشوری را که از اداره آن عاجز بودند با خفت و ذلت به دست روحانیون سپردند.

روشنفکران کنفدراسیون، با بر پا کردن دادگاه های انقلاب و بخاک و خون کشیدن ارتش ایران و مصادره اموال مردم بيگناه و اخراج بهترین مدیران و خدمتگزاران، ایران را براساس مانيفست اخوان المسلمين آمريكايي- انگليسي  بسوي جنگهاي فرقه اي و بحران منطقه اي هدايت كردند و نظام 70 ساله دادگستری را که برای تاسیس و تداوم آن رنجها برده شده بود یک شبه ویران ساختند زیرا آموخته بودند که جز از راه احکام اسلامی، عدا لت، میسر و مقدور و مقبول نیست...! آنان که از کشورهای آزاد آمده بودند، فلسفه شهادت و جنگ و انقلاب تا عصر مهدی را برای ملت ایران رقم زدند و اقتدار یک ملت را در پای اساسنامه های فرقه ای و آموزشهای اسلام آمریکایی سر بریدند. روشنفکران کنفدراسیون اعم از جبهه ملی، نهضت آزادی و مذهبیون کرواتی که دولت موقت را تشکیل داده بودند. در همان روزهای آغازین قدرت، کلیه قراردادهای زمان شاه را در زمینه های مختلف توسعه نظیر مخابرات- پتروشیمی- اسلحه سازی و سد سازی- راه سازی- نیروگاه اتمی و حتی خرید سلاحهای جنگی که پول آنرا قبلاً پرداخته بودیم لغو کردند تا بر اساس مانیفست MSA جو اسلامی غالب گردد، حکومت اسلامی بوجود آید و اندیشه های ناسیونالیستی و ملی بخاک سپرده شود، تا ایران از حرکت باز ایستد، تا مردان و زنان ميهن پرست دق مرگ شوند، تا اعتبار و فرهنگ ایرانی مهر باطل بخورد. تا صدامیان و سایر حرامیان دست پرورده سرمایه داری غرب، جرأت و جسارت پیدا کنند که به ایران خالی شده از قدرت حمله کنند و 8 سال بر خاک پاک میهن و انسانهای والا و فرهیخته ایرانی و زنان و کودکان در بند بتازند. در آن روزهاي سياه رييس جمهور و فرمانده كل قوا يك روشنفكر احمق و تهی مغز از جنس كنفدراسيون بنام دكتر بني صدر بود...!!!

ما بر آنيم تا سایر روشنفکران کنفدراسیون را از جبهه ای دیگر معرفی كرده و این سازمان مخوف ضد ایرانی را افشا نماييم تا بدانید که برای يافتن قاتلان ایران زمین، نبايد راه خیلی دوري را طي كنيم، دشمن در خانه لانه کرده است... باید آنان را بشناسیم تا بدانيم حرفهای قشنگی كه از نوع مردم سالاري و اصلاحات ديني و آزادي میزنند و در لاک اپوزیسیون فرو رفته اند پشيزي ارزش ندارد! بايد مراقب باشيم تا یکبار دیگر با نام دموکراسی خانه مان را بر سرمان ویران نکنند.

حالکه سفره مان خالی از نان است لااقل سقف مان را حفظ کنیم فقط باید بشناسیم، گرگها در لباس میش فرو رفته اند...!!  

باز هم با شما خواهم بود

پاينده ايران

+ نوشته شده در Thu 6 Nov 2008ساعت 10:27 PM توسط میثاق آزاد |


كودتا،  ضد کودتا یا قیام 28 مرداد 1332

بررسی اجمالی فضای سیاسی جهان در سالهای دهه 1320 و1330 و میزان تاثیر گذاری و نقش هر یک از قدرتهای بین المللی در حوادث مرداد 1332

نقش دولت، ارتش، احزاب و گروههای ایرانی در آن حوادث

بررسی نقش افسران و سازمانهای اطلاعاتی ایرانی و خارجی در حوادث 1332 و پس ازآن

سلسله مقالات « پرسش از تاریخ » مجموعه ای از پرسشهایی است که در طول 3 دهه گذشته من و بسیاری چون مرا، در برابر تفاسیر مختلف از وقایع مهم تاریخ معاصر ایران بخصوص ماجرای بحث بر انگیز کودتای 28 مرداد 32 داشته و سعی کرده ایم تا از لا به لای کتب و مقالات و نیز مصاحبه های مهم با افراد آگاه و مطلع در زمینه های مرتبط، به یک پاسخ قانع کننده برسیم. همانطور که میدانید حوادث 28 مرداد 1332 در کتب و نشریات مختلف با عناوینی کاملاً متناقض از کودتای 28 مرداد و یا توطئه آمریکایی 28 مرداد و حتی ضد کودتای افسران ارتش ایران در 28 مرداد 1332 از آن یاد شده و طبیعی است که بسیاری جویندگان واقعیات تاریخی را بر آن دارد تا به حقیقت موضوع دست یابند.

در این ر استا من تاکنون به دهها منبع با ارزش ( و گاه کاملاً بی ارزش ) از نوشته های افسران ارتش وفادار به شاه، وفادران به دکترمصدق، حتی اعترافات و نوشته های افسران حزب توده تا غیر نظامیان طرفدار دکتر مصدق، طرفداران نظام مشروطه پادشاهی و اشخاص مستقل و وابستگان به احزاب توده و جبهه ملی و البته اسناد منتشره توسط افسران سیاسی و اطلاعاتی انگلیسی و آمریکایی که در حوادث آن ایام دخیل بوده اند یا اطلاعاتی را جمع آوری نموده بوده اند مراجعه کرده ام ولی معتقدم که این بررسیها هنوز کافی، جامع و یا مانع نیستند. با این وجود سعی کرده ام تا با کنار هم قراردادن مستندا- تا این مرحله- به گوشه ای از واقعیات دست یافته و با اصرار پدر ارجمندم همه یافته ها را هر چند ناقص منتشر نموده تا شاید زمینه کشف اسناد جدیدتر پدید آمده و شاید هممیهنان وطن پرست و آگاهمان نیز ما را در این راه با ارسال اطلاعات تکمیلی یاری نمایند و در روشنتر شدن زوایای تاریک ما را کمک نمایند. در نهایت از آنجا که من نه تاریخ دان هستم و نه تاریخ نگار عمدتاً سعی خواهم کرد تا حد ممکن ابتدا به انتشار مستندات اقدام ورزیده و سپس نظرات و یافته های خود را به حضور خوانندگان تقدیم دارم .

ورود به بحث مرداد 1332 و تحلیل آن، بدون شک و تردید مستلزم آگاهی از جو سیاسی و اجتماعی ایران و جهان در سالهای1300 تا1340خصوصاً سالهای پس از1320 است. سالهایی که سرنوشت جنگ جهانی دوم در آن رقم خورد و جایگاه قدرتهای بزرگ استعماری مانند شوروی ( جانشین روسیه تزاری )، انگلستان، فرانسه، آلمان و بالاخره قدرت بین المللی نوظهور آمریکایی تغییر یافت. در سالهای 1320 تا 1332 که نقطه عطف بررسیهای ماست، قدرتهای اروپایی خصوصاً انگلیس و فرانسه و آلمان در حال ترسیم اوضاع اقتصادی خود بودند و سعی داشتند تا قدرت از هم پاشیده خود را طی سالهای پس از جنگهای جهانی اول و دوم باز یابند. بخصوص انگلیسیها که در برابر موج آزادی خواهی و استقلال طلبی مستعمرات نیز قرار داشتند و هر گونه عقب نشینی در آسیا یا آفریقا را نوعی شکست جدید و محرکی برای سایر ملل تحت نفوذ خود میپنداشتند. آمریکای جدید پس از رکود اقتصادی دهه 1930، به ارزش صنایع نظامی در خروج آمریکا از بحران اقتصادی و چرخش چرخ صنایع داخلی خود پی برده و در دهه های 1940 و ابتدای دهه 50 ( که مورد بحث ماست ) در صدد گسترش حوزه نفوذ سیاسی، اقتصادی و بالطبع نظامی خود داشت. آمریکایی مغرور و پیروز با حداقل مداخله در جنگ جهانی دوم، پیروز اول و آخر میدان رقابت جهانی بود و بهمین خاطر با ورود به جنگ کره عملاً توسعه طلبی و رقابت آشکار با کمونیسم بین الملل را به نمایش گذاشته بود.

از سویی شوروی تحت حاکمیت استالین، دوره ای وصف ناپذیر از بازسازی پس از جنگ، غرور پیروزی بر آلمان نازی و فتح اروپای شرقی را تجربه میکرد و البته بیش از آمریکا به دنبال تشکیل بلوک جدیدی از کشورهای کمونیست بود. زیرا بر اساس واقعیات جنگ جهانی دوم، این بار قصد داشت تا کشورهای دور تا دور خود را بعنوان کمربند امنیتی قرمز تحت نفوذ خود در آورده تا در جنگ احتمالی بعدی، به دشمنانش فرصت نفوذ به خاک شوروی را ندهد و به جای استالینگراد، دشمن را در کشورهای همسایه زمین گیر کند. این سیاست با پیمان ورشو در اروپای شرقی محقق شد ولی برای سایر کشورهای همسایه مثل ترکیه، ایران، افغانستان، هند، چین و ژاپن کار پیچیده تر از لهستان بود. بدین ترتیب حداقل در مورد ایران یعنی همسایه جنوبی پراهمیت خود که بر خلج فارس و تنگه هرمز و دریای عمان و منابع نفت و عراق و کویت اشراف ژئوپلتیک داشت، چاره ای جز زمینه سازیهای متعدد از طریق تاسیس و تقویت حزب توده و سازمان نظامی افسران حزب توده و سعی در تغییر نوع حکومت از مشروطه پادشاهی به جمهوری دموکراتیک سوسیالیستی مشابه شرق اروپا نداشت .

« دین آچسن » مشاور ویژه روزولت و سایر سران حزب دمکرات آمریکا و وزیر امور خارجه این کشور در سالهای 1949 تا 1953 ( مصادف با حکومت دکتر مصدق در ایران ) در مورد سیاست آمریکا در باره ایران میگوید: " ملی شدن صنعت نفت ایران و بر سرکارآمدن دکتر مصدق روال سیاست قدرتهای وقت را بهم زد و جو تازه ای وارد جهان شد و محاسبات سابق بهم خورد. دکتر مصدق با منش « لیبرال دموکرات » خود که به اصالت دموکراسی وفادار بود فعالیت حزب توده که توسط شاه منحله اعلام شده بود را آزاد کرد که ادامه آن به سود شوروی تمام میشد. از سوی دیگر، وی مردی ملی گرا بود که در این کسوت حاضر نمیشد بر سر منافع ایران و ایرانیان معامله و گذشت کند و در این زمینه یک دنده به نظر می آمد و زود رنجی و احساساتی شدن او نیز هر مذاکره کننده ای را به احتیاط وادار میکرد، زیرا با شنیدن کوچکترین کلمه نا مأنوس و مخالف بر می آشفت و مردم به خیابانها میریختند. انگلستان در سال 1951  به ما اطلاع داد که قصد حمله نظامی به ایران و تصرف آبادان را دارد که ترومن زیر بار نرفت. ترس او عمدتاً از قرار داد 1921 ایران و مسکو بود که مداخله نظامی شوروی را مشروع جلوه میداد . به علاوه مردم ایران آنچنان تحریک شده بودند که آماده جنگیدن بودند. ولی با روی کار آمدن ایزنهاور در 20 ژانویه 1935 و مرگ استالین در مارس همان سال و پایان جنگ کره، راه را برای موافت آمریکا با نقشه انگلستان برای بر کناری دکتر مصدق از طریق کودتا هموارشد و در اوت همان سال عملی گردید و ...» ( منبع روزنامه همشهری، سال 1381- 9 تیر شماره 2765– بخشی از خاطرات آچسن روی 16 نوار 90 دقیقه ای در کتابخانه عمومی ).

خواننده عزیز توجه فرماید که آچسن ابتدا به تصمیم حمله نظامی انگلستان اشاره میکند و سپس به کودتا ! چرا ؟ اگر انگلیسیها امکان کودتا داشتند پس چرا قصد استفاده از اهرم جنگ را داشتند؟

این سوالی است که بعداً به آن میرسیم. فعلاً لازم است تا به بحث فضای سیاسی ایران و جهان ادامه دهیم . اما ایران طی سالهای 1300 به بعد چه فضایی داشت.

ابتدا میدانیم که در ابتدای دهه اول 1300 یعنی در آبان 1304 سلسله کاملاً تحت نفوذ انگلستان – قاجار– توسط رضا خان میر پنج ( سردار سپه بعدی ) طی حدود 4 سال فروپاشیده و وی با آغاز سلسله پهلوی، عصر جدیدی برای تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایجاد کرد و لقب "رضا شاه کبیر" را در تاریخ از آن خود کرد. در 1320 با ورود متفقین به ایران، رضاشاه پهلوی طی اقدامی که شرح آنرا خواهید خواند، پسر ارشدش محمد رضا شاه را به تخت سلطنت نشاند و روس و انگلیس را در برابر عمل انجام شده قرار داد. پادشاه جوان ایران که در پی تحصیلات خود در سوئیس با فرهنگ غربی آموخته شده بود، بدون دخالت در امور جاری کشور رفتار و از قانون اساسی مشروطه تبعیت میکرد و تنها اهرم اجرایی خود را تنفیذ حکم نخست وزیران معرفی شده از سوی مجلس شورای ملی میدانست و تا زمان ترورش در بهمن 1327 به قانون اساسی اعتراضی نکرد ولی در آن تاریخ با تغییر اختیاراتش از طریق اصلاح قانون اساسی، بر قدرتش افزود.

در ایران ظرف 12 سال یعنی از 1320 تا 1332 حدود 20 بار سیاست مداران، پست نخست وزیری ایران نوین را آزموده و به دلایل مختلف مجبور به ترک میز صدارت شده اند و به روایتی بیش از 200 نشریه در مدتی کوتاه وارد بازارشده و احزاب و گروه های مختلف به میدان سیاست کشور آمدند و از فضای باز سیاسی پس از رفتن رضا شاه پهلوی بهره بردند .

البته در این مورد که آیا ملت ایران نیز از این فضای باز سیاسی بهره بردند یا خیر باید جای دیگری به بحث نشست. به هر صورت نمایندگان مردم در مجلس شورای ملی که ابتدا در زمان رضا شاه در 1312 با تغییر مفاد قرار داد شرکت نفت ایران و انگلیس آشنا شده بودند در سالهای واپسین دهه 1320 دوباره وارد بحث قرار داد نفت شدند ولی این بار تعدادی از دانشجویان ناسیونالیست دانشگاه تهران ( شامل اعضای بنیانگدار حزب پان ایرانیست ) بجای اصلاح قرار داد، بحث لغو قرارداد قبلی و ملی شدن صنعت نفت ایران در سراسرکشور را مطرح و سنگ بنای نهضت ملی شدن صنعت نفت را پایه گذاری کردند. در این میان دکتر مصدق حقوق دان، که از خاندان قاجاری و لقب مصدق السلطنه را در زمان رضا شاه از دست داده بود، با تجربیات عدیده سیاسی از جمله نمایندگی مجلس در زمان رضا شاه و محمد رضا شاه تا تبعید در 1319 و بدست آوردن حکم والی فارس، آذربایجان و وزارت امور خارجه و...، از میان نمایندگان مجلس شورای ملی دوره شانزدهم رهبری نهضت ملی شدن صنعت نفت را بعهده گرفت و به صندلی نخست وزیری ایران تکیه زد.  

دکترمصدق سیاست موازنه منفی را در سیاست خارجی خود برگزید وسعی داشت تا با همکاری محسوس با شوروی، جلو نفوذ انگلیس را گرفته و آمریکاییان را وادار به نزدیکی به دولت خود نماید. بدین دلیل در دوره دکتر مصدق حزب توده و سازمان نظامی افسران حزب توده از آزادی عمل فوق العاده برخوردار شدند و حداقل 2 وزیر متمایل توده وارد کابینه  مصدق شدند و سازمان افسران نیز توانست بیش از 600 افسر شایسته و میهن پرست را فریفته و جذب خود نموده و وادار به خیانت به کشور از طریق جاسوسی برای شوروی و اجرای منویات توسعه طلبانه کمونیسم بین الملل نماید.

در مورد دکتر مصدق و دولتهای ایشان و اعضای کابینه اش اسناد بیشماری وجود دارد که هر فرد علاقمند به تاریخ کشور باید حتماً از این منابع استفاده نماید ولی من قصد دارم در قدم اول بخشهایی مهم از کتاب " راستی بی رنگ است " شامل خاطرات سیاسی عبدالحسین مفتاح قائم مقام وزارت امور خارجه دکتر مصدق و کفیل وزارت امور خارجه دولت سپهبد زاهدی را با حداقل خلاصه نویسی در اینجا نقل نمایم و سپس به سراغ سایر منابع بروم.

اما مفتاح کیست؟

وی از اواخر دوره قاجار و پس از تحصیل در اروپا به ایران آمده و همچون پدر و پدر بزرگ خود و برادرش به کارمندی وزارت امور خارجه مشغول و تا سطح سفیر کبیر و وزیر مختار و معاونت وزارت امور خارجه در دوره های مختلف از جمله در دوره دکتر مصدق و سپهبد زاهدی و دولتهای بعدی میرسد. وی فردی میهن پرست و مستقل و از مریدان دکتر مصدق و نهضت ملی شدن صنعت نفت بوده که خاطراتش را در سال 1363 در پاریس منتشر کرد. این کتاب هرگز در ایران توزیع و انتشار نیافته و البته حاوی مطالب در خور توجهی از مسائل سیاست داخلی و خارجی ایران است .

عبدالحسین مفتاح در هنگام سفر دکتر مصدق به لاهه، مأموریتی برای تأسیس کنسولگری ایران در هامبورگ داشته و طی آن به چاپ بولتن ماهیانه و سخنرانیهای مختلف سعی در توجیه حق ایران در ملی کردن صنعت نفت برای مردم آلمان و ایرانیان مقیم داشته و از فرصت توقف هواپیمای دکتر مصدق در فرانکفورت استفاده و خود را به ایشان میرساند و با دکتر مصدق و فاطمی دیدار میکند و سپس از راه زمینی به لاهه میرود . در این سفر که آقایان دکتر غلامحسین مصدق، خلیل اسفندیاری، دکتر متین دفتری، دکتر شایگان، دکتر علی آبادی، مهندس حسیبی، دکتر سنجابی، الله یارصالح، دکتر فاطمی و حسین نواب وزیر مختار ایران در لاهه وی را همراهی میکردند، مفتاح فرصت آشنائی با دکتر فاطمی و مذاکره نزدیک با ایشان و سپس در لاهه به دیدار دکتر مصدق میرود که شرح آن در صفحات 17 تا 22 کتابش آمده و ما خلاصه آنرا خواهیم آورد:

" ... روز یازدهم ژوئن در جلسات لاهه حضور یافته و از دفاع استادانه رولان وکیل مدافع ایران لذت میبردم. جلسات دفاعیه که پایان یافت موقع را برای مصاحبه دیدم و به کمک دکتر غلامحسین مصدق موفق شدم روز دوازدهم ژوئن ساعت 12:45 دکتر مصدق را در آپارتمانش در پالاس هتل لاهه در کنار دریا ملاقات کنم. وارد اتاق شدم، دکتر مصدق با گرمی مرا پذیرفت و روبروی هم نشستیم. من آغاز سخن کرده گفتم، چنانچه میدانید من بوسیله بولتنی که در هامبورگ منتشر میکنم تلاش کرده و میکنم که افکار عمومی و همدردی آلمانها را نسبت به اقدامات میهن پرستانه و آرزوهای ملی ایران جلب کنم و حتی سخنرانی و مصاحبه مطبوعاتی هم انجام داده ام.

اما خبرهاییکه از تهران میرسد و در روزنامه های اروپا هم گاه و بیگاه منتشر میشود نه تنها کوششهای مرا خنثی میکند بلکه زیان بزرگی به مبارزه شما در ملی کردن صنعت نفت میزند.

دکتر مصدق پرسید چه خبرهایی؟ گفتم نخستین خبری که در روزنامه های تهران دیدم و بسیار زیان بخش بود ومیباشد این بود که جنابعالی در جلسه ای که از نمایندگان مجلس دوره هفدهم در منزل خودتان تشکیل داده بودید صریحاً اظهار فرمودید: من خیال میکردم انگلسیها پس از یکی دو ماه می آیند و تسلیم میشوند و چون تصور نمیکردم که این کار اینقدر طول بکشد، برنامه ای هم نداشتم. اکنون بیایید با هم بنشینیم و برنامه ای تنظیم کنیم! دکتر مصدق گفت: حقیقتش را گفتم.

گفتم: هنگامیکه این خبر را خواندم خیلی تعجب کردم زیرا برای من باور کردنی نبود که شخصی مانند جنابعالی بدون داشتن برنامه دست به یک چنین اقدام فوق العاده ای مهمی بزند، آنهم هنگامی که در آمد رقیق نفت چرخ دولت را میگذراند. گذشته از این خودتان میبینید با اینکه نزدیک هفت سال از جنگ جهانی میگذرد هنوز انگلیسیها برای ترمیم وضع اقتصادی پس از جنگشان همه چیز را در جیره بندی دارند و در شرایط حداقل زندگانی خود را میگذرانند با اینحال جنابعالی چگونه تصور فرمودید که انگلیسیهایی که سختیهای جنگ آنها را تسلیم نکرد اکنون برای خاطر نفت تسلیم میشوند. من یقین داشتم که جنابعالی یک برنامه اقتصادی و یا حداقل کشاورزی آماده کرده اید که به محض ملی کردن صنعت نفت آنرا بکار می اندازید تا...." اینجا مفتاح پیشنهاد حضور ارتش در مزارع برای تهیه نان مردم را میدهد که مصدق میگوید شاه قبول نمیکند و مفتاح دوباره بحث « نیروی کار » را مطرح میکند که دکتر مصدق توضیح میخواهد و یادداشت میکند.

در ادامه آقای مفتاح مینویسد " گفتم: نکته مهمتری را که میخواستم به عرض جنابعالی برسانم درباره شهرت اختلاف یا نقار بین دربار و جنابعالی است که با سابقه مخالفتی که روس و انگلیس با سلطنت محمد رضا شاه پهلوی نشان دادند از آن میترسیم که گفته شود جنابعالی دارید کارت روس و انگلیس را بازی میکنید و نمیدانم که از آن سابقه اطلاعاتی دارید یا خیر؟ گفت : هیچ اطلاعی ندارم موضوع چه بوده؟

گفتم: چنانچه سهیلی وزیر خارجه وقت برای من تعریف کرد انگلستان و شوروی مایل نبودند که محمد رضا شاه به سلطنت برسد و اصرار داشتند که قبلاً یکی از آقایان ساعد یا فروغی نیابت سلطنت را بپذیرند تا تکلیف سلطنت ایران معلوم شود و چون این دو نفر حاضر به قبول پیشنهاد روس و انگلیس نشدند، بالاخره به خیال خود برای جلوگیری از سلطنت محمد رضا شاه روز قبل اقدام کردند. سهیلی میگفت: سر ریدر بولارد ( سفیر کبیرانگلستان در ایران )، دست اسمیرنف ( سفیر کبیر شوروی در ایران ) را گرفت، پله های وزارت خارجه را بالا آمد پیش من و گفت، ما شنیده ایم تصمیم گرفته شده که فردا ولیعهد به مجلس برود و رسماً به سلطنت بر گزیده شود. ما آمده ایم به شما بگوییم که دولتهای ما ولیعهد را به سلطنت نخواهد شناخت. سهیلی میگوید: برابر قراردادی که با ما بسته اید شما حق دخالت در کارهای داخلی ما را ندارید و این یک امر داخلی است و شما نباید دخالت کنید. بولارد میگوید ما خواستیم تصمیم دولتهایمان را به شما بگوییم. حال خود میدانید!... سهیلی اظهارات بولارد را به فروغی نخست وزیر میگوید و اجازه ملاقات برای آنها میگیرد... بولارد گفته های خود به سهیلی را با لحن جدیتری برای فروغی تکرار میکند و ایرادات فروغی را هم نمیپذیرد و میروند. فروغی بی اندازه ناراحت و... برای شرفیابی به کاخ اختصاصی میرود. فروغی با حالتی افسرده شرفیاب میشود. محمد رضا شاه ( ولیعهد ) که از قرار معلوم قبلاً از موضوع اطلاع پیدا کرده بود به محض مشاهده حال افسرده فروغی میگوید، آمده اید بگویید که اینها سلطنت مرا نخواهند شناخت؟ اگر خیال میکنید که حقیقتاً صلاح در این است که من نباشم از فردا صرف نظر کنید. فروغی میگوید : بله قربان آنها همکنون نزد من آمدند و مخالفت دولتهای خود را ابلاغ کردند، اما تصمیم همان است که گرفته شده و برنامه فردا اجرا خواهد شد .

مفتاح می افزاید: هنوز جمله آخر من پایان نیافته بود که دکتر مصدق نتوانست دیگر خودداری کند. دست خود را بلند کرد و در حالیکه دو انگشت خود را نشان میداد با صدای بلند گفت: آقای مفتاح گرفتاری من این است که ما12 وزیر هستیم دو نفرمان با هم همعقیده نیستیم چه باید کرد؟

من یکمرتبه جا خوردم و نزد خود گفتم- دیگر بدتر- و بی درنگ خود را جمع کرده گفتم: به عقیده من اکنون که به سابقه امر و سیاست روس و انگلیس آگاه شدید بهتر است به محض بازگشت به تهران یکسره به حضور اعلیحضرت شرفیاب شده کارتهای خود را باز کرده دقت کنید رفع اختلاف و دلتنگی بشود.

ساعت 1:45 بعد ازظهر بود هر دو خسته شده بودیم... در حالیکه حس کردم که اظهارات من در دکتر مصدق مؤثر افتاده، ولی چنانچه از بیاناتش بر می آمد خواه نا خواه گرفتار گروهی شده بود که نمیدانست با آنها چه بکند. عدم توافق بین اطرافیان دکتر مصدق در همان پالاس هتل لاهه به خوبی هویدا بود زیرا در آنجا ندیدم که دو نفر آنها با هم نشسته باشند و برای حفظ ظاهر هم که شده دوستانه با هم صحبت کنند، مانند اینکه همه با هم قهر بودند ...».

( ادامه دارد)

+ نوشته شده در Thu 6 Nov 2008ساعت 4:37 PM توسط میثاق آزاد |


نقش روشنفكران كنفدراسیون در فروپاشی اقتدار ملت ایران

کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در لندن تشکیل شد...!

اعترافات چند تن از رهبران کنفدراسیون ...!

کنفدراسیون زمینه ساز شبکه های تروریستی علیه ایران

در جريان فروپاشي ايران نقش گروههاي اوپوزيسيون و بويژه مشاركت روشنفكران سياسي در خور مطالعه و بررسي است و ما تا اين جريانها و احزاب و گروههاي مدعي آزاديخواهي را كالبد شكافي نكنيم و از دستهاي پنهان خارجي و مداخلات بين المللي آگاه نشويم نميتوانيم نقشه راه فردا را ترسيم كنيم و مطالبات جامعه ايران را دريابيم بنابراين نقش هر جريان روشنفكري سياسي را جاگانه مورد مطالعه قرار ميدهيم.

اين كالبد شكافي ما را از بررسي معايب و مفاسدي كه در رژيم گذشته وجود داشت باز نميدارد.

آنچه كه ما بدان مي انديشيم، مصالح و منافع ملت ايران است و بس و در اين راه از هياهوي هيچ گروه و دسته اي هم بيم نداريم زيرا مدعيان آزاديخواهي ديروز كه دمكراسي طلبان امروز شده اند حاضر به قبول خطاهاي خود نيستند و همچنان توده هاي مردم را مقصر قلمداد ميكنند و سهم خودشان را در اين فروپاشي فراموش كرده اند.

براي درك ماجراي كنفدراسيون، سري به گذشته ميزنيم و باز ميگرديم:

از زمان قاجاریه؛ اشراف ایرانی و مالکان بزرگ فرزندان خود را برای کسب دانش و فراگیری علوم به خارج میفرستادند و در کشورهای فرانسه- انگلیس- آلمان و بلژیک اقامت میگزیدند. ولي.. از زمان رضا شاه اعزام دانشجو به خارج كشور، از حوزه ثروتمندان و اشراف خارج شد و هر جوان بر حسب لیاقت و استعداد علمی میتوانست برای کسب دانش و تخصص به اروپا عزیمت کند.

دانشجویان ایرانی خارج از کشور به قصد آشنایی و رفع اشکالات خود گاه دور هم جمع میشدند و بتدریج این نشستهای دوستانه به انجمنهای فرهنگی تبدیل گرديد که حفظ آداب و رسوم ملی و بر گزاري اعیاد، بویژه نوروز در دستور کارشان قرار ميگرفت. در این انجمنها غالباً به خواندن شعر و نمایش فیلم و اسلاید و مطالعه کتاب پرداخته میشد این وضع خود جوش و سالم ادامه داشت تا اینکه جنگ جهانی دوم روی داد و ایران بناچار تحت فشارهاي خارجي از بيطرفي دست برداشت و علیه آلمان به مضعگيري پرداخت و ذر نتيجه کمک هزینه تحصیلی دانشجویان قطع شد. جوانان ایرانی در کشورهاي آلمان- فرانسه- انگلستان و بلژیک اقدام به تشکیل کانونهایی نمودند که وظیفه آن کمک به یکدیگر و حل مشکلات اقامتی و پوشاک و خوراک بود. پس از پایان جنگ این انجمنها از مسیر صنفی و فرهنگی خود خارج و تحت تاثیر رویدادهای سیاسی و جنگ سرد بین المللی قرار گرفتند و به کانونهای فعال سیاسی اپوزیسیون دولت ایران تبدیل شدند. چگونگی این روند را از قول دکتر حسن صفوی یکی از اعضای اولیه کنفدراسیون در روزنامه کیهان لندن شماره121 به تاریخ8 آبان 1365 با عنوان " چرا کنفدراسیون نمیمیرد " میخوانیم:

واقعیت آن است که گردآیی دانشجویان ایرانی در دانشگاه های مختلف بریتانیا(!!) به دعوت انجمن محصلین ایرانی مقیم لندن(!) توانست به انجام برسد که اعضای آن در آنزمان دکتر ثابتیان- ناصر پور کاشانی- شیرین مهدوی و حسن رسولی بودند کمی تعداد سبب شد که از دانش آموزان آن دوران و دوره های پیشدانشگاهی نیز دعوت بعمل آید تا به ما بپیوندند و بدین سان بود که سرانجام در لندن گرد آمدیم و بنیاد فدراسیون انجمنهای دانشجویان و محصلین ایرانی مقیم انگلستان را گذاردیم بعد از یک گردآیی دیگر در لندن و با پیوستن انجمنهای دانشجویان ایرانی در فرانسه به نمایندگی هما ناطق و ناصر پاکدامن، منوچهر هزار خانی و یکی دو تن دیگر- از آلمان با حضور کوروش لاشایی- بیژن قدیمی- داریوش پیرنیا و دو گروه از اتریش با شرکت خدیوی و بابایی و... و یک ناظر از سوی دانشجویان ایرانی مقیم ایالات متحده آمریکا بنام صادق قطب زاده کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی خارج از کشور شکل گرفت....

ملاحظه میفرمائید که میزبان این سازمان، کشور بریتانیا در شهر لندن بود... همان شهری که به داشتن آشپزهای سیاسی برای پخت و پز انواع آشهای سیاسی مطابق ذوق و میل و سلیقه ملتها و دولتهای مختلف در سراسر جهان معروف است...!!

بهرحال کنفدراسیون تشکیل شد و مقرر گردید کنگره آن هر ساله در لندن بر پا گردد اما جریانهای چپ و سازمان ک- گ- ب که این قبیل امور را پیگیری میکردند، ابتکار لندن را نپسندیدند و طبق معمول سنواتیشان به زیر آبی پرداخته و برای ربودن این تفکر دست به تشکیل اجلاسی در آلمان با حضور دانشجویان وابسته به چپ زدند، دانشجویان آمریکا نیز با هدایتهای مرموز(!!) از حضور در کنگره لندن سرباز زده خود اقدام به تشکیل کنفدراسیون نمودند در نتیجه طولی نکشید که کنفدراسیون به دو بخش تقسیم شد: کنفدراسیون توده ایها و کنفدراسیون آمریکائیها.

اما بنا به اعترافات دکتر منوچهر ثابتیان که خود از بانیان کنفدراسیون اروپا بود در کیهان لندن مورخ 17 مهرماه 1365 و نیز در مجله کاوه چاپ آلمان شماره 79 آقایان رهبران کنفدراسیون از بدو تشکیل در لندن اقدام به مسافرت به شهرهای پراک، برلن شرقی و لایپزیک، پکن، کوبا، مصر، عراق، لبنان، یمن، گینه نو، واشنگتن و نیز همه پایتختهایی که با دولت ایران در تضاد بودند پرداختند و در همین سفرها بود که بسیاری از عملیات تروریستی در داخل کشور و توطئه های سیاسی را طراحی نمودند اگر چه در داخل کنفدراسیون اختلافات عقیدتی و مسلکی و حتی مالی وجود داشت و رهبران جاه طلب فدراسیونها به یکدیگر میتاختند ولی آنان در یک چیز هم صدا و همراه بودند و آن برچیدن نظام سیاسی ايران به رهبری لندن...!!

بنابر اين انجمنهاي صنفي دانشجويي تبديل به انجمنهاي سياسي و سپس فدراسيون گرديد و بالاخره به دام شبكه هاي تروريستي و تخريبي افتادند تا براي ملتشان بجاي اندشه و علم ودانش و تخصص، قهر و غضب و آتش و خون به ارمغان ببرند.

جهت اثبات این درد بزرگ ملی با هم اعترافات محمد صفری لنگرودی را که از طریق کنفدراسیون به سازمانهای تروریست پرور و ضد ایرانی معرفی شد میخوانیم- این اعترافات در کتاب کنفدراسیون دانشجویان ایرانی چاپ تهران اسفند 1355 نقل شده است:

ابتدای فعالیت من در انگلستان از طریق فدراسیون دانشجویان در انگلستان بوده است در این زمان 2 سال از اقامتم در انگلستان میگذشت. محرک اولیه من اعتقادات اسلامی بود و یک نفر جوان پاکستانی و یکنفر ایرانی که در دانشگاه لندن درس میخواندند و با آنها آشنا شده بودم به یک انجمن اسلامی و سپس به فدراسیون انگلستان معرفی شدم و در این جلسات شرکت میکردم تا اینکه با شخصی بنام باقر زاده آشنا شدم. او پس از مدتی بحث جداگانه با من، مرا به یکی از تظاهراتی که علیه رژیم ایران در لندن بر پا شده بود برد و برای اینکه شناخته نشویم از ماسک استفاده کردیم، من در این تظاهرات شرکت کردم و شعارهایی را که دیگران میدادند تکرار میکردم... چندی بعد جلسات مذهبی بصورت بحث آزاد در آمد و افرادی از کنفدراسیون لندن به این جلسات آمدند و با گویندگان مذهبی درباره تکامل... بحث کردند! آقایی که گویا نامش جواهریان بود اطلاعات زیادی درباره تکامل داشت... به این ترتیب من در رابطه با کنفدراسیون قرار گرفتم در این رابطه بود که با شخصی که همیشه هویت واقعی خود را کتمان میکرد و خود را مجید معرفی میکرد آشنا شدم. چندی بعد مجید از طریق آقای باقر زاده به من پیشنهاد کرد همراه یک نفر که او را به اسم مهدی معرفی کرده بود برای تعلیمات به یک پایگاه فلسطینی در عراق برویم من ابتدا در این مورد تردید داشتم ولی بالاخره مجید مرا راضی کرد و قرار شد ترتیب کارها را بدهد... چند روز بعد با قراری که با باقر زاده گذاشته بود مجید را دیدم و یک عکس از من گرفت و بالاخره در دسامبر 1974 باقر زاده یک پاسپورت و یک بلیط هواپیما در اختیار ما گذاشت و گفت در فرودگاه بغداد مجید منتظر تو خواهد بود ما با یک هواپیمای خط هوایی عراق از طریق سوئیس، لبنان به بغداد رفتیم در آنجا مجید و یک ایرانی منتظر ما بودند آنها ما را با یک اتومبیل به یک خانه در داخل شهر بغداد بردند. روز بعد از خانه خارج شدیم و یک ایرانی دیگر بنام لطف الله همراه ما بود. ما با تاکسی به مرکز شهر رفتیم و در یک محل توقف کردیم. لطف الله رفت و نیم ساعت بعد برگشت و ما را به دفتر الفتح در بغداد برد از آنجا ما با دو نفر عرب سوار یک جیپ شدیم و به طرف پایگاه حرکت کردیم حدود سه تا سه ساعت و نیم راه بود در آنجا به دفتر فرمانده پایگاه رفتیم... دوره آموزشی ما فشرده بود و طی آن عملیات مختلف تیراندازی- کار با مسلسل- شناسایی انواع مواد منفجره- چاشنی- پرتاب نارنجک- عملیات اختفا- غافلگیری حمله و امثال آن را به ما آموزش دادند پس از طی دوره به لندن برگشتیم و مجید یک چمدان که در آن اسلحه جا سازی شده بود به من داد و با علامت رمزی که قرار گذاشت گفت آن را در تهران به یک زن جوان که با علامت رمز به من مراجعه خواهد کرد تحویل دهم...! چند روز بعد من عازم تهران شدم و در تهران چمدان را به خانه منیژه اشراف زاده کرمانی دادم...

خواننده عزیز ملاحظه بفرمایید جوانی که از همه امکانات تحصیلی وطنش استفاده کرده و در دانشگاههای خارج درس خوانده و تحصیلاتش پایان یافته و قاعدتاً باید آماده باشد برای بازگشت به میهن و ادای دین به هممیهنانش چگونه با وسوسه های یک روشنفکر درس خوانده بی وطن دیگر بنام باقر زاده که بی تردید از عوامل سازمانهای اطلاعاتی انگلیس بوده بدام کنفدراسیون گرفتار آمده و سر از پایگاه های تروریستی عربی در آورده و آنگاه به جای ارائه دانش و تخصص خود به کشورش، اندیشه های خرابکاری و آدم کشی را به ارمغان آورده است...؟!

سئوال این است که چگونه این جوان روشنفکر، تحصیلکرده تا حد خدمت به بیگانه و نوکری یاسر عرفاتها سقوط میکند و بجای عمران و آبادانی و توسعه و ترقی کشورش به تخریب پلها و انهدام شبکه های برق میپردازد و بر روی هموطنانش شلیک میکند...؟ راستی در لندن به این جوان چه آموختند که او را از علم و دانش و فضیلت و اخلاق و خرد ورزی به دور میساختند و با خون و آتش و بی خردی دم سازش مینمودند؟! این لندن چگونه شهری است که برای ملت ایران عقب ماندگی و بدبختی و سیه روزی و فقر طلب کرده است و شیره جان ملتها را مکیده و همچنان تا امروز قبله همه عناصرضد ایرانی و همه خود فروختگان سیاسی است...؟!

دکتر محمد صفری لنگرودی تحصیلکرده لندن با چمدانی اسلحه به ایران آمد تا آموخته هایش در بغداد را برای به خاک و خون کشیدن هموطنانش به انجام رساند... او با امید بسیار ایران را ترک گفته بود ولی با کینه و نفرتی افزون نسبت به نظام سیاسی کشور از انگلستان بازگشت و در خانه های تیمی سکنی گزید و پدر و مادر و خانواده اش را نسبت به راه و روش برگزیده اش مایوس ساخت او در کنار منیژه اشرف زاده کرمانی و دیگران به قتل و کشتار و ارعاب و تخریب پرداخت و بالاخره در سال 1354 در حالیکه دستش به خون سه مستشار آمریکایی آلوده بود در یک درگیری خونین بدست ماموران امنیتی و انتظامی گرفتار و روانه زندان شد و در محاکمات خود به همه اقدامات تروریستیش اعتراف نموده و از آنچه که بنام دمکراسی و آزادی برای ایران آموخته بود!! پرده برداشت و بالاخره او و منیژه اشراف زاده در سال 1355 اعدام شدند در حالیکه نمیدانستند باقر زاده ها چگونه راه را برای فروپاشی اقتدار ملت ایران و روی کار آمدن افرادی که تمام هم اندیشان او را به دیار نیستی فرستادند آماده کرده اند...!!

این جوانان تحصیلکرده روشنفکر نظریه پرداز که خود نمیپنداشتند در چه دام هولناکی گرفتار آمده اند با خود نهال ارتجاع را آبیاری کردند و تخم نفاق و بدبینی را نسبت به قشر روشنفکر سیاسی کشور پاشیدند و رفتند و بدین سبب است که ملت ایران نمیتواند صدای دمکراسی طلبی را که از آن سوی مرزها شنیده میشود  باور کند...!!

در کتاب کنفدراسیون دانشجویان ایرانی به نکات آموزنده ولی دردناک بسیاری بر میخوریم که اشاره به همه آنها مقدور نیست ولی هر صفحه آن درس عبرتی است برای جوانان کشور ما که میخواهند راه عدالت اجتماعی و عدالت سیاسی و عدالت اقتصادی را طی نمایند اعترافات روشنفکران خارج دیده ما چراغ فروزانی است در مسیر راهی که ملت ایران بسوی آزادی طی میکند باید مجموعه این دردنامه ها و تاریخچه های احزاب و گروه های سیاسی قبل از نقلاب را با دقت مطالعه کرد و چهره های خطا کار فراری را شناخت تا بار دیگر گول این ناسپاسان را نخوریم...!

به ما میگویند در نقد روشنفکران سیاسی مواظب باشید فضیلتها پایمال نگردد!!

پاسخ ما این است که بی تردید هر مخالف رژیم را نمیتوان وطن پرست دانست آنان که از قلم خنجر ساختند و بر قلب یک ملت بزرگ فرو کردند آنان که از کلام مسلسلی ساخته و50 سال تلاش یک ملت را به رگبار بستند آنان که شعور ایرانی را ببازی گرفتند، آنان که از مردان مبارز سنگر ساختند و پشت عکسها پنهان شدند تا ایران را به سراشیب طغیان و فروپاشی سوق دهند آری همه این روشنفکران قلابی و بی آرمان و آلت دست باید از روشنفکران با فضیلت و وطن پرست جدا و معرفی شوند مگرنه اینست که همکنون در اروپا و آمریکا بسیاری از این روشنفکران وابسته نشسته اند و برای وطن اشک میریزند در حالیکه همچنان بر خط فکری سابق خود استواراند...؟!

این سلسله مقالات صرفاً برای حفظ فضیلت روشنفکران واقعی و دلسوزان حقیقی نوشته میشود زیرا ما از دزدان با چراغ لطمه های بسیاری خورده ایم و سرمایه های انسانی بسیاری را در خاک وطن دفن کرده ایم و آزادگان بسیاری را در غربت اسیر میبینیم...

کشور ما قربانی بزرگ بی خردان سیاسی است ما بی فضیلتی را به چالش میکشیم زیرا به فضیلت فرزندان راستین این کشور بسیار امید داریم و به آنها دل بسته ایم و نگران آلوده شدن دامان این جوانان بپا خاسته هستیم ....

+ نوشته شده در Wed 5 Nov 2008ساعت 9:6 PM توسط میثاق آزاد |


کالبد شکافی روشنفکری کمونیزم در ایران ( حزب توده )

حزب توده در دوره مصدق به تقویت سازمان نظامی پرداخت

کیانوری در لباس  افسر شهربانی از ایران گریخت

چرا سازمان امنیت و اطلاعات کشور تاسیس شد ...؟

چگونه تیمور بختیار در عراق به قتل رسید ...؟

چرا مدیران و صاحبان صنایع کشور باید ترور میشدند  ..؟

ترور نافرجام شاهنشاه، حوادثی را در عرصه سیاست ایران در بر داشت که مهمترین آنها عبارت بودند از:

1– اصلاح قانون اساسی و تشکیل مجلس موسسان، بر این اساس شاهنشاه از حق انحلال مجلسین بر خوردار شد

2– رویه متداول تایید یک نخست وزیر از سوی مجلس پیش از صدور فرمان نخست وزیری به وسیله شاه، منسوخ گردید

3– تقویت ارتش بمنظور جلوگیری از گسترش کمونیسم. دولت ایران از ایالات متحده آمریکا در خواست کمکهای نظامی نمود که این خود راه ورود آمریکا را به ایران هموار میکرد

5– همزمان در تیر ماه 1328 پیش نویس قرار داد الحاق به قرار داد نفت ایران و انگلیس به مجلس داده شد.

با طرح موضوع نفت در پارلمان ایران، صف بندیهای جدیدی در کشور بوجود آمد که ظهور جبهه ملی یکی از انها بود که با حزب توده به رقابت پرداخت.

6– در سال 1329 حزب توده و سازمانهای وابسته به آن، موفقیت نهضت ملی را نادیده گرفته و آن را تحقیر میکرد.

7– با بالا گرفتن نیروی نهضت ملی، رهبران حزب توده که بطور پنهان فعالیت میکردند در استاتژی خود تجدید نظر کردند.

8– در 25 آذر 1329 نه تن از رهبران حزب توده همراه با خسرو روزبه از زندان گریختند و با هماهنگیهای لازم به گسترش حزب پرداختند، بطوریکه تا بهار سال 1331 حزب توانست تعداد اعضای خود را به بیش از دوران غیر قانونی شدن برساند.

9– مهمترین دستاورد جنبش کمونیستی در این ایام رسوخ در ارتش بود. این شبکه تا سال 1333 که همه افسران آن حدود 600 نفر دستگیر شدند فعالیت جدی داشت.

10– حزب توده از فرصت آزادی نسبی دوران مصدق استفاده کرد و بطور علنی در جریان حوادث حضور یافت تا آنجا که در حادثه سی تیر نفش عمده ای در بازگشت مصدق بر سر کار را بعهده داشت

11- در دوره دوم نخست وزیری مصدق، حزب توده به تقویت شبکه نظامی خود پرداخت تا با آمادگی کامل قدرت را از مصدق تحویل بگیرد زیرا در این مرحله مصدق را عامل امپریالیسم آمریکا میدانست و بهمین دلیل در روز 23 تیر ماه 1330 با ورود هریمن نماینده ویژه ترومن رئیس جمهور امریکا به ایران تظاهرات عظیمی را براه انداخت که سبب کشتار و خونریزی گردید و دولت را وادار به واکنش نمود.

12– با اقدامات غیر قانونی مصدق بر سر اخذ اختیارات و انحلال مجلس هفدهم در بدنه نهضت شکاف عظیمی وارد شد و یاران مهم مصدق از گرد وی دور شدند.

13– در نهم اسفند 1329 بهنگام رفتن شاه از ایران که تحت فشار مصدق مطرح شده بود، جبهه های ملی و راست سیاسی به دربار نزدیک شدند و حزب توده از تحلیل حوادث عاجز ماند و منتظر فرصت نشست تا مصدق از پای درآید و آنگاه اوضاع را با حمایت شوروی قبضه کند.

14– در روزهای23 تا28 مرداد1332 حزب توده آشکارا شعار میدا د "بر چیده باد سلطنت "، " پیروز باد جمهوری دموکراتیک "، " مستشاران امریکایی باید از ایران خارج شوند".

15– حزب توده با آنکه در مراکز نظامی نفوذ کرده بود ولی در28 مردا نتوانست از نیرو و نفوذ خود استفاده کند و با حضور مقتدرانه ارتش بنفع شاه، از پای در آمد.

16– فروپاشی حکومت مصدق و تحکیم قدرت محمد رضا شاه کشور را از هرج و مرج سیاسی و اقتصادی خارج کرد و اندکی بعد سازمان افسران حزب توده لو رفت ( 21 امرداد 1333 ) و رهبران آن عده ای به جرم خیانت به کشور اعدام و بقیه به زندان محکوم شدند ولی طولی نکشید که آنان نیز با اعلام اشتباهات خود و ابراز ندامت بخشوده و از زندان آزاد شدند.

در سال 1334 نورالدین کیانوری باتفاق همسرش مریم فیروز در سه راه زندان با ماموران رکن 2 فرمانداری نظامی روبرو شدند. کیانوری که لباس سرهنگی به تن داشت با مجروح ساختن یکی از ماموران فرار کرد و از طریق کردستان به شوروی گریخت و به مدت سه سال در مدرسه عالی جاسوسی شوروی به کسب فنون خیانت و تهیه داروهای نامرئی شیمیایی پرداخت و سپس به آلمان شرقی به شهر لایپزیک رفت و با ایجاد ارتباط با رابطین حزب در کشورهای آلمان غربی، سویس، سوئد، اتریش، فرانسه، انگلستان و ایتالیا موفق شد فدراسیونهای دانشجویی بوجود آورد که از حمایت کشورهای کمونیستی و برخی دول اروپایی برخوردار بودند

با تاریخچه کوتاهی که از حزب توده نوشتم، خواننده در خواهد یافت که روشنفکران سیاسی چپ در کشور ما آنهم در حساسترین زمان که دشمن در خاک ایران بود و ایران نیاز به مساعدت و همراهی اندیشمندان و رجال سیاسی و کوشندگان حزبی داشت چگونه آشکارا علیه مصالح و منافع ملت ایران بپا خاسته بودند و از هیچ جنایتی بنفع بیگانه دریغ نمیورزیدند. خیانت حد و مرز نداشت... خیانت از درون حزب تا درون کشور و ارتش و مجلس و مردم و همه ارگانها رخنه کرده بود و حتی پادشاه را هدف قرار دادند تا محبوب ارباب روسی و انگلیسی خود باشند... و این همه در غیاب یک سازمان منظم پلیسی و یا امنیتی صورت میگرفت و کشور برای روشنفکران تروریست و جاسوسان و مزدوران بهشت موعود و سرزمین امنی بود.

در پی این آشفتگیها و جنایات و خیانتها و مزدوری بیگانگان بود که حکومت تصمیم گرفت با تاسیس یک سازمان امنیتی و اطلاعاتی منظم به جنگ سازمانها و عوامل نفوذی بیگانگان برود زیرا نفوذ در ارتش و تشکیل سازمانهای خطرناک ضد ملی و سر سپاری به دشمن به قصد تجزیه ایران و ترور شخصیتها و تحریکات به قصد تضعیف نظام چیزی نبود که بتوان از کنار آن بی تفاوت گذشت، بویژه آنکه این قبیل اقدامات گه در لوای آزادی انجام میشد نه تنها استقلال کشور را به خطر می انداخت بلکه انجام هرگونه اقدام اصلاحی و عمرانی و برنامه های توسعه و پیشرفت امری محال بنظر میرسید.

بنابراین سازمان امنیت و اطلاعات کشور که قوانین و ضوابط آن در زمان دکتر مصدق پایه ریزی شده بود در سال 1335 تاسیس گردید.

سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک ) خنجری بود بر پهلوی این وطن فروشان مزدور زیرا ساواک به سرعت در میان اعضای حزب توده نفوذ کرد و عرصه را به قول کیانوری آنچنان بر آنان تنگ نمود که غالب روشنفکران توده ای یا خریداری شده و به خدمت ساواک در آمدند یا دست از کوشش کشیدند و یا به خارج فراری شدند تنها یک گروه 45 نفری در تهران فعالیت میکرد که به نام شبکه تهران نامیده میشد آنان نیزکه کاملا شناسایی شده بودند در یک شب مورد حمله ساواک قرار گرفته همگان دستگیر گردیدند، از جمله کسانی که در شبکه تهران بازداشت شدند یکی هم بهزاد نبوی وزیر صنایع اسبق و نایت رئیس مجلس شورای اسلامی سابق و عضو برجسته جناح دوم خرداد بود. بهزاد نبوی آن روزها در یک خانه تیمی در سه راه آذری زندگی میکرد که دستگیر و روانه زندان شد.

با تشکیل سازمان امنیت و اطلاعات کشور، مسکو متوجه شد که دیگر حزب توده نمیتواند در ایران فعال یا مفید باشد لذا طرح شبکه ای را در خارج از کشور ریخت و بهمین دلیل به سه تن از سر سپردگان خود که روشنفکرانی تحصیل کرده و خارج دیده و دانشکده رفته بودند، ماموریت داد که از آلمان شرقی به آلبانی بروند. این سه تن یعنی دکتر فریدون کشاورز، فروتن و سخایی بعنوان سرقت مدارک و مخالفت با رهبری حزب و شوروی از برلین شرقی خارج شده و همراه کورش لاشائی، محسن رضوانی، مهدی خان بابا تهرانی، سیروس نهاوندی، محمد جاسمی، علی صادقی، بیژن حکمت، مجید زربخش و خسرو صفائی به تیرانا پایتخت آلبانی رفته و سازمان انقلابی حزب توده را تشکیل دادند و با راه اندازی یک شبکه رادیویی، براندازی رژیم شاهنشاهی در ایران را هدف قرار دادند. دکتر کشاورز پس از انجام این ماموریت به سویس رفت و فروتن و صفائی با حمایت طاهری و علوی سازمان مارکسیستی (( طوفان )) را بوجود آوردند.

همزمان تعداد کثیری دانشجوی ایرانی در اردوگاههای کمونیستی و پایگاههای فلسطینی دوره های مبارزه مسلحانه و جنگهای چریکی و آموزشهای تخریبی میدیدند. شاید ضروری باشد اشاره کنم که از سال 1338 مسکو تاکتیک جدیدی بکار برد و آن نفوذ عناصر توده ای در جبهه ملی بود و ضمنا با فرزندان افسران سازمان نظامی حزب توده و فرقه دموکرات که در دبیرستانها تحصیل میکردند، تماس برقرار کرد که بیژن جزنی، صادق قطب زاده، عباس سوردکی، ابولحسن بنی صدر، عباس امیر انتظام و مصطفی چمران از جمله کسانی بودند که از جناح چپ جبهه بر خاستند.

از اروپای شرقی عده ای از کمونیستهای طرفدار شوروی مثل علی خاوری– پرویز حکمت جو مخفیانه به ایران آمدند تا میزان آزادی خواهی و احترام به خلق قهرمان را به نمایش بگذارند.

حکمت جو در فرودگاه قلعه مرغی به کمک دوستانش یک اسکادران هواپیمای نیروی هوایی را به آتش کشید و به مسکو فرار کرد تا مزد خیانتش را از ارباب بگیرد، حکمت جو یکی دو بار دیگر به ایران آمد و رفت ولی دفعه سوم دستگیر شد.

از دیگر اقدامات گروههای تعلیم دیده و اعزامی به ایران شورش عشایر جنوب، ارتباط با عبدالناصر و ایجاد بلوا در تهران، حادثه کاخ مرمر و ترور نافرجام شاه، ایجاد جبهه تجزیه طلب آزادی بخش خوزستان بود که همه این اقدامات تروریستی و خائنانه بوسیله ساواک کشف و خنثی شد.

از سال 1334 جبهه مسکو که با ناکامیهای فوق مواجه شده بود و همه ترفندهایش را در ایران نقش بر آب میدید، توسعه و ترویج آموزشهای نظامی و چریکی را مورد توجه قرار داد و از جمال عبدالناصر و احمد شوقیری و برخی رهبران کشورهای عرب خواست که این مهم را بعهده گیرند و بدین صورت دروازه های عراق، لبنان، سوریه، کوبا، آلبانی و چین بر روی جوانان ایرانی برای آموزش کشتار و انفجار و ترور باز شد و این رشته الفت ادامه داشت تا آنجا که کشورها و نیروهای مخالف اقتدار ایران از غرب به حمایت مالی و یاری این شبکه ترور و خرابکاری آمدند و ایران را عرصه جنگهای چریکی فدائیان خلق و مجاهدین خلق و دیگر گروههای چپ و راست نمودند.

نکته قابل توجه این است که با همه این تلاشهای چپ و راست و سیل اسلحه و تروریستی که سرازیر کشور میشد، ساواک در برابر همه آنها ایستاده و توطئه های آنها را خنثی میکرد که بعدها به شرح آن خواهیم پرداخت. در بین سازمانها و احزاب مخالف رژیم ایران اعضای حزب توده زودتر از همه تسلیم شدند و در خدمت ساواک قرار گرفتند و گاه موفق به انجام خدمات نیز شدند از جمله این افراد فردی به نام شهریاری بود که از کمونیستهای قدیمی به شمار میرفت. او در زمان تیمور بختیار اولین رئیس سازمان امنیت و اطلاعات کشور به خدمت ساواک در آمد و این همکاری آنقدر صادقانه و صمیمانه بود که مورد اعتماد و وثوق شخص بختیار قرار گرفت و با نام اسماعیلی همکاریهایش را ادامه میداد تا اینکه بختیار و دکتر علی امینی نخست وزیر وقت با هم اختلاف پیدا کردند و امینی تصمیم به دستگیری بختیار گرفت که شاه او را از ماجرا با خبر و توصیه کرد از کشور خارج شود. بختیار که از ریاست ساواک بر کنار شده بود به سویس رفت و سپس مسافرتی به آمریکا نمود و در کمال تعجب با جان اف کندی رئیس جمهور وقت ملاقات نمود. این تماس غیرعادی از چشم ساواک پنهان نماند و شاه احساس کرد دوباره دموکراتها که به قدرت رسیده اند خوابی برای ایران دیده اند. برای اطلاع خوانندگان عزیز ضروری است اشاره کنم که هر وقت حزب دموکرات آمریکا و حزب کارگر انگلیس در راس قدرت بوده اند برای نظام پادشاهی ایران و یا تضعیف ملت ایران دسته گلهایی آب داده اند که به موقع به ان خواهم پرداخت.

بختیار پس از بازگشت از آمریکا وارد لبنان شد ولی در فرودگاه با مقدار زیادی اسلحه و مهمات بازداشت گردید که قرار بود وی را به دولت ایران تحویل دهند، اما دخالت حسن البکر رئیس جمهور عراق و صدام حسین معاون وی سبب شد که بختیار به عراق برود و با استفاده از روابط سرد تهران– بغداد و حمایت دولت عراق و سکونت در یکی از کاخهای آن کشور به تشکیل شبکه ای علیه شاه اقدام نماید.

بختیار با توجه به سابقه دوستی که با شهریاری در ایران داشت ارتباط با او را ضروری دانست و با اندکی تلاش موفق گردید موافقت وی را برای همکاری جلب کند. شهریاری ماجرا را به ساواک گزارش نمود و از آن لحظه با کسب آموزشهای لازم روابط بسیار نزدیکی با بختیار پیدا کرد، بطوریکه بختیار به مدت دو سال و نیم انواع سلاح و مهمات را از مرز خوزستان به شهریاری رسانید و او به کمک سازمانی که تشکیل داده بود و همگی از افراد ساواک بودند سلاحها را دریافت و در انبار ساواک ذخیره میکرد 60000 هزار سلاح کمری 14 تیر– مسلسل و انواع سلاحهای دیگر در پوشش صندوقهای چای وارد ایران میشد. بدون آنکه مرزبانی یا ژاندارمری از آن آگاه شوند، البته طبق دستور بختیار میبایست 80 درصد آن در ایل بختیاری و 20 درصد در بین بقیه طرفدارانش توزیع گردد.

همزمان سناریوی دیگری در داخل کشور توسط ساواک اجرا گردید و آن بدین صورت بود که دو نفر گروهبان ارتش طی یک برنامه ساختگی از ارتش اخراج و زندانی شدند و چندی بعد به اتفاق یک نفر دیگر از ایران فرار کرده و طبق برنامه به بختیار ملحق شدند و در سلک یاران امین و بسیار نزدیک بختیار قرار گرفتند و مترصد فرصت مناسبی بودند که ماموریت نهایی یعنی قتل بختیار را اجرا کنند. تا بالاخره آن روز پیش آمد و بختیار به اتفاق رئیس سازمان امنیت بغداد و گروه محافظانش و آن سه نفر درجه دار به قصد شکار از بغداد خارج شدند. در پانزده کیلومتری مرز ایران و عراق، آن سه مامور اعزامی بختیار و همراهانش را هدف رگبار قرار دادند که بختیار و رئیس سازمان امنیت بغداد و یکی از محافظانش کشته شدند و سه درجه داربه طرف مرز ایران فرار کردند ولی هلیکوپترهای عراق در تعقیب فراریان موفق شدند دو نفر را به رگبار مسلسل ببندند ولی نفر سوم جان سالم به دربرد و به ایران رسید. دولت عراق پس از این حادثه به کلیه اطرافیان بختیار مشکوک شد و هشت نفر از ماموران ساواک را که در کنار بختیار قرار داشتند اعدام کرد، شهریاری که آن موقع با نام اسلامی فعالیت میکرد در تهران بسر میبرد

با کشته شدن بختیار توطئه غرب و عراق خنثی گردید و شهریاری به زندگی آرام خود بازگشت و در خانه ای که ساواک در خیابان پرچم واقع در میدان کندی ( توحید فعلی ) در اختیار او قرار داده بود زندگی به دور از فعالیتهای سیاسی و امنیتیش را ادامه میداد. اما سازمانهای اطلاعاتی شرق و غرب که از اقدامات شهریاری به خشم آمده بودند تصمیم به حذف او گرفتند و انجام این پروژه را به سازمان فدائیان خلق که با رهبران حزب توده در ارتباط بودند سپردند. نحوه ترور شهریاری بدین گونه بود که سازمان چریکهای فدائی خلق از طریق نسترن آل آقا که در نزدیکی منزل شهریاری زندگی میکرد او را شناسایی و یک گروه هشت نفری را مامور ترور وی کردند.

در این گروه بهمن روحی، نزهت السادات روحی، منوچهر کلانتری و مارتیک قازاریان و نسترن آل آقا شرکت داشتند. یک روز ساعت هفت صبح هنگامی که شهریاری از منزلش خارج میشد تا فرذندش را به مدرسه برساند در محاصره تیم ترور قرار گرفت و به قتل رسید.

همکاری حزب توده و سازمان فدائیان خلق با ترور شهریاری پایان نیافت بلکه برای قتل مرحوم فاتح نیز این ارتباط به نتیجه رسید. فاتح مدیر و صاحب کارخانه چیت جهان و بافندگی کرج از مدیران برجسته و لایقی بود که مزایای قانونی و تسهیلات فراوان در اختیار کارگران میگذاشت و همگان تحت تاثیر مدیریت او بودند در حالیکه حزب توده تصمیم گرفته بود در کارخانه های کشور ناامنی، بلوا و نارضایتی ایجاد کند و در نتیجه از مدیران لایقی نظیر فاتح راضی نبود. تماسهای رهبران روشنفکر و تحصیل کرده این دو جریان ضد ایرانی به تنبیه و ترور فاتح انجامید ولی ترورهای بعدی که برای مدیران کارخانجات چیت ری– پارچه بافی شاهی و نساجی بهشهر تدارک و طراحی شده بود با هوشیاری ماموران ساواک خنثی و نقش بر آب شد.

اقداماتی از نوع ترور مدیران موفق صنایع و ایجاد محیط رعب و وحشت که از سوی روشنفکران جریان چپ در کشور ما صورت میگرفت موید این نظریه است که آنان برای آزادی و برابری نمیجنگیدند و دغدغه خاطر آنها برای ایران و پیشرفت این کشور نبود بلکه با نقض قوانین کشور، امنیت و آسایش مردم را هدف قرار داده بودند و این استراتژی عملا به سختگیری پلیس و خشونت دستگاههای انتظامی و امنیتی کمک میکرد. اگر ترور شهریاری به قصد انتقام گیری بود ولی ترور فاتح هیچ انگیزه ای جز ایجاد ناامنی در کشور و حذف انسانهای فرهیخته و بیگناه نداشت

این توطئه ها با سرمایه شرکتهای نفتی و طراحی سازمانهای تروریست پرور کمونیستی و رهبران کشورهای ضد ایرانی و بدست کسانی انجام میشد که از جیب ملت ایران تحصیلات عالیه کرده بودند و به ایران و ایرانی وامدار بودند ولی حیثیت و شرافتشان را به بیگانه فروخته و در راه فروپاشی اقتدار ملت ایران و فراهم ساختن زمینه ذلت یک ملت و چپاول و غارت بیگانگان از هیچ کوششی فروگذار نشدند .

همه این حرکات ضد ایران و ایرانی وسیله مردمان کوچه و بازار و به اصطلاح عوام الناس صورت نگرفت، بلکه این زخمی بود که با خنجر دانشکده دیده ها و درس خوانهای اروپا و آمریکا و روشنفکران فرصت طلب بر پیکر ملت ایران وارد میآمد تا تن بیمار کشور آماده پذیرش انقلاب وارداتی گردد..!!

+ نوشته شده در Wed 5 Nov 2008ساعت 2:56 PM توسط میثاق آزاد |


خاک پر گوهر ایران اهورایی تاکنون مزدوران خائن، دزدان جنایتکار بی شماری را در خود دیده است ولی علی اکبر هاشمی بهرمانی مشهور به رفسنجانی روی تمام آنها را سپید کرده است. او سردار دزدی، خیانت و جنایت است که در روی کره زمین تاکنون کسی را نمیتوان یافت که چنین دزدی کلانی از یک ملت و یک سرزمین کرده باشد و در کنار، برای باقی ماندن بر سر قدرت، هزاران تن به دستور وی به قتل رسیده باشند. با مروری به تاریخچه زندگی او به شخصیت اهریمنی وی پی خواهیم برد و همانگونه که در مقاله ای تحت عنوان ظهور شیاطین مذهبی در ایران اعلام کردیم، هاشمی رفسنجانی یکی از آن شیاطین یا بهتر بگوییم الشیخ الشیاطین میباشد. او بمدت30 سال بزرگترین خیانتها و جنایتها را بر مردم ایران و نام ایران روا داشته است.

علی اکبر هاشمی بهرمانی مشهور به رفسنجانی پس از ازدواج با عفت مرعشی در سال ۱۳۳۷ از روضه خوانی نجات پیدا کرد و با کمک عموهای همسرش یعنی سید مهدی و سید کاظم مرعشی و نقل مکان کردن در همسایگی خمینی به کمک آنها وارد عرصه تزویر و ریا و خیانت و جنایت شد. وی در مکتب فراماسونری مذهبی درس خیانت و جنایت را آموخت.

رفسنجانی تئوریسین خشونت و یکی از افراد صادرکننده حکم قتل آزادی خواهان و اندیشمندان ایرانی همراه خزعلی، جنتی، خشوقت و محسنی اژه ای میباشد.

- محمد هاشمی یکی از برادران او که در آمریکا تحصیل کرده است، سالها ریاست صدا و سیما ی حکومت اسلامی را بعهده داشت.

- محسن هاشمیان پسرعموی او نیز که در مونترال کانادا تحصیل کرده است درانتقال سرمایه های ملی به سرمایه گذاریهای شخصی در کانادا وی را یاری میدهد.

- پسر او یاسر به واسطه معاملات و دریافت کمیسونهای کلان در وزارت نفت (برای مثال با شرکت نفت نروژی ۱۵ میلیون دلار) زیاد آفتابی نمیشود. محسن پسر میانی او از دفتر ریاست جمهوری شروع کرد و اکنون دفتر مجمع تشخیص مصلحت نظام را اداره میکند و به مدیر عاملی شرکت متروی تهران نیز دست یافت. مهدی همانند پدر خود در کار سرمایه دزدی استاد است. برای مثال، وی برای تصاحب ۲۲ درصد از ۴۷ درصد سهام شرکت هواپیمایی ایران و عربستان به صحنه آمد و ۲۵ درصد الباقی را به محسن رفیق دوست داد.

- فاطمه رفسنجانی نیز علاقه به سرمایه دزدی دارد، و یک دوجین موسسه خیریه در کنار خود دارد.

- فائزه دختر دیگر هاشمی رفسنجانی فعال سیاسی- اقتصادی– اجتماعی که به یمن حمایتهای پدرخود، علوم سیاسی را مطالعه کرده است. او چهره مرموزی دارد که همه نوع فعالیت در کارهای او دیده میشود، از انتشار پیام فرح دیبا در روزنامه زن، خواندن فاتحه بر سر مزار محمدرضا شاه پهلوی در مصر و ملاقات صمیمانه با عدی فرزند قاتل صدام حسین. اکنون او مرتب بین تهران و لندن در رفت و آمد است و یک دامپزشک فرانسوی برای اسبهای انگلیسی خود در استخدام دارد و رابط اصلی رفسنجانی با انگلیسیها شده است.

اکبرهاشمی مردی است که سرگذشت او پرده از راز کلیه دزدیها و جنایتها در 30 سال حکومت اسلامی برمیدارد.

هاشمی رفسنجانی در ابتدای شکلگیری حکومت اسلامی برای پاکسازی رقبای خود از صحنه سیاست همه آنها را به قتل میرساند. از بمب گذاری در محل حزب جمهوری اسلامی و ترور فردی توسط گروه فرقان بهره میگیرد و یکی پس از دیگری آنها را از سر راه برداشت،. ترورهایی که توسط گروه فرقان انجام شد و عده ای آخوند صاحب نفوذ و معتبر اسلامی ترور شدند، تنها برای هموار کردن راه رسیدن به قدرت گروه علی اکبر رفسنجانی بود. علی اکبر رفسنجانی هرگز با بودن این افراد صاحب نام و متفکر اسلامی نمیتوانست به چنین قدرتی دست یابد. وی با حمایت پدر و فامیل همسرش، مرعشیها که سابقۀ صد سالۀ مزدوری برای انگلیس داشتند، پس از ترور آخوندهای معتبر برای مثال  بهشتی، مطهری، مفتح و... به شخص شمارۀ یک حکومت اسلامی- انگلیسی- آمریکایی- اسرائیلی تبدیل میشود. در زمان شروع جنگ ایران و عراق با رخنه در بیت خمینی، جانشینی فرمانده کل قوا را بعهده گرفت و با بکارگیری دو محسن، یکی محسن رفیق دوست و دیگری محسن رضایی ۸ سال ایران را به تباهی کشاند. رفسنجانی همچنین در طول جنگ یکی از طرفهای رسوایی « ایران کنترا » بود، رسوایی که در جریان آن، مک فارلین و سرهنگ الیورنوث (از جانب آمریکا) و رفسنجانی و جمعی دیگر از مقامات حکومتی (از طرف حکومت اسلامی) قرار دادی را برای دریافت قطعات نظامی از آمریکا و پرداخت پول حاصل از این معامله محرمانه به ضد انقلابیون نیکاراگوئه (کنتراها) را به انجام رساندند و در این زمان واسطۀ مستقیم خرید و فروش اسلحه بین ایران و اسراییل نیز بود و با اصرار بر ادامۀ جنگ باعث نابودی ایران و ایرانی بود. وی۸۰ سال عقب گرد اقتصادی ایران را تضمین کرد و در این زمان مخالفین خود و حکومت اسلامی، مخصوصا دانشجویان را قلع و قمع کرد. او هنگامی که جوانان را به رفتن به جبهه های جنگ و کشته شدن و شهادت تشویق و ترغیب میکرد، محسن رفسنجانی فرزند ارشد او سرگرم خوش گذرانی در بلژیک بود. پس از جنگ بمدت هشت سال امور مملکتی را با همان محسنین بدست میگیرد و پس از مرگ خمینی دستور قتل احمد خمینی را صادر میکند. در این دوره سیاه ترور شخصیتهای آزادی خواه و میهن پرست به اوج خود میرسد. مخالفین چه در ایران و چه در خارج ترور میشوند و در خارج از ایران مشهورترین آنها دکتر عبدالرحمان قاسملو، دکتر سعید سرافکندی و دکتر شاپور بختیار بودند و در داخل ایران پروانه و داریوش فروهر.

نقش رفسنجانی، زمانی بلامنازع شد که خمینی در خرداد 68 مرد و با توجه به عزل منتظری، نظام با خطر ناشی از « خلا رهبری » مواجه گشت. رفسنجانی که در آنزمان علاوه بر ریاست مجلس شورای اسلامی و عضویت شورای عالی امنتیت ملی، معاونت ریاست مجلس خبرگان تعیین رهبری را نیز بر عهده داشت، طی یک زد و بند حساب شده، خامنه ای را یک شبه از حجت الاسلامی به مقام آیت اللهی رساند و با تهدید و تطمیع، اکثریت اعضای مجلس خبرگان تحت ریاست مشکینی را وادار کرد که به جانشینی خامنه ای رأی دهند. خامنه ای در آنزمان، مقام ریاست جمهوری را بر عهده داشت که با وجود پست نخست وزیری حسین موسوی، اختیارات چندانی نداشت. رفسنجانی در جریان این معامله، از اسراییلیها و انگلیسیها « OK » را گرفت که ضمن حذف پست نخست وزیری، خرقه ریاست جمهوری را به تن کند.

آنچه مسلم است قتلهای زنجیره ای در دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی شروع شد و در زمان خاتمی ادامه پیداکرد و در زمان احمدی نژاد با حمایت خامنه ای و رفسنجانی هزاران جوان آزادی خواه در زندانها و ملع عام به قتل رسیدند. براستی که عالیجناب سرخپوش، رنگ پیراهنش از خون ملت ایران گلگون شده است. او همکنون ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را بر عهده دارد و در ضمن در چهار دوره متوالی نایب رییس اول مجلس خبرگان رهبری بوده و بعد از فوت آیت الله مشکینی بعنوان ریاست مجلس خبرگان رهبري گمارده شد. او برای گرفتن حمایت از استعمارگران در انتخابات نمایشی و استمرار شیاطین مذهبی در ایران همه گونه باج را پرداخت کرده است و میکند. مهاجرانی و عادلی در رابطه با انگلیس و خرید کارخانه روور ورشکسته، خرید ۴۰ درصد سهام میکروسافت، دادن نفت مجانی به فرانسه، آلمان، ایتالیا، انگلیس، اسراییل و آمریکا، تا بتواند جلب حمایت تبلیغاتی نماید. ولی باید گفت که ملت ایران از این دسیسه ها بسیار دیده است و با تجربه دردناک خود چهره پلید همه کارگزاران حکومت اسلامی خصوصا هاشمی رفسنجانی، رهبر واقعی جکومت اسلامی را میشناسد و در هیچ سناریو انتخاباتی (انتصاباتی) شرکت نخواهد کرد و مردم ایران با همبستگی با سازمان پارس و شورای براندازی همه این شیاطین مذهبی را به زباله دان تاریخ خواهند فرستاد.

پاینده ایران

دکتر آرمان نوری رهبر جنبش سپید براندازی

+ نوشته شده در Tue 4 Nov 2008ساعت 1:11 PM توسط میثاق آزاد |


با پان ايرانيسم و حزب پان ايرانيست آشنا شويم

۹ - "سرآغاز" يا نيايش حزبي

پان ايرانيستها نشستها و اجتماعات خود را با نيايش به درگاه يزدان پاك آغاز ميكنند. اين نيايش از دوران مكتب پان ايرانيسم يعني قبل از سال 1330 و تشكيل حزب پان ايرانيست تاكنون همواره در آغاز نشستها خوانده ميشود. متن اين نيايش جهت آگاهي آنان كه تازه با پان ايرانيستها آشنا ميشوند بطور كامل در زير آورده ميشود. متن اين نيايش را سرور محسن پزشكپور (پندار) در دوران مكتب پان ايرانيسم نگاشته اند.

سرآغاز

پاينده ايران

اي آفريدگار پاك، تورا پرستش ميكنم و از تو ياري ميجويم براي پايداري و سرافرازي ميهن پر افتخار خود، براي پايداري سرزميني كه نخستين جايگاه شناسايي تو و گهواره زندگي مردمان برگزيده توست، براي سرافرازي و پيروزي ملت بزرگوارم كه هميشه وفادار به تو و راه راستي بوده است.

نيايش ميكنم تورا، تورا اي نگهدار مرز و بوم ايران كهن، پايدار ساز سرزمين نياكان مرا، سرزميني كه نور دانش و بينش بر دنياي تاريك و سياه پاشيد، سرزميني كه خانه نياكان، خويشان و دوستان من است، آنها كه راه راستي و سروري برگزيدند، راهي كه راه تو و سروريي كه از آنِ پويندگان راه توست.

تا دنيا بپاست، تا زمين ميگردد، تا خورشيد ميفُروزد، تا ستاره ها بر سينه آسمان ميدرخشند، ميهن بزرگ مرا پيروز و كامياب كن، مرزهاي ميهن مرا از گزند نيروهاي اهريمني دور بدار، از بلندي كوههاي مرز و بوم قفقاز، تا دورافتاده ترين كرانه هاي بحرين، از دامان آمودريا تا كناره هاي دجله خروشان و كف آلود.

پروردگارا، پاينده دار اين سرزمين پاك نياكان را.

سوگند به تو خداي بزرگ ايران، من نيز راه تورا ميپويم، راه نياكان خود را، راه دوستان وفادار تو را، تا خون در بدن دارم، تا قلب در سينه ميتپد، براي پايداري و سرافرازي مرز و بوم تو و پيروزي راه راست تو اي آفريننده بزرگ ميكوشم، ميهن پر افتخار من گهواره فرهنگ ابدي توست. براي بزرگي و استواري اين سرزمين ميكوشم تا جهان تيره و خاموش نگردد.

يكتا كردگار توانا، ميدانم فرمان تو خواست جاويدِ ملت من است، ميدانم اگر ايران نباشد، نامي از تو و آيين پيروزمند تو نخواهد بود، پس من كه يكي از مردمان اين سرزمين ميباشم، من كه پرورده اين خاك با فر و شكوه هستم از راه تو كه راه بزرگي و پايداري ملت من است هيچگاه روي نميتابم.

پروردگارا، اين است هميشه خواست من:

ايران سرفراز در جهان    جهان به ايران سرفراز

پاينده ايران 

***

۱۰- هفت پيمان حزبي

پان ايرانيستها پس از بنيانگذاري حزب پان ايرانيست و از فروردين ماه سال 1331 در پايان جلسات رسمي خود هفت پيمان را با خداي خود ميبندند.

هفت پيمان حزب پان ايرانيست سروده و نوشته سرور دكتر محمدرضا عاملي تهراني (آژير) انديشمند گرانقدر است. متن كامل هفت پيمان حزبي جهت آگاهي در زير آورده ميشود.

هفت پيمان

پاينده ايران

كيست؟ كيست كه پيمان بسته است با خداي خود، با خون خود، كه مام ميهن را تا واپسين دم پاس دارد؟ مرزها را از گزند اهريمنان در امان، همه جا– آنجا كه كوه هاي قفقاز سر بر آسمان كشيده اند و آنجا كه كفهاي خروشان كرانه ها بر هم ميلغزند، آنجا كه كوهساران هِندوكش بر دورنماي دره سِند مينگرند و آنجا كه كردان گرد، تيسفون تاريخي را در بر گرفته اند.

كيست؟ كيست كه ميهن زيبا و بزرگ خود را، همه و يكجا، از دشمنان خواهان است؟

"مــا ..."

كيست؟ كيست كه بر آيين آزادگي به تاريخ خويش، برترين فرهنگها را آفريده و بر آيين انتقام، دشمنان ملت را، خوار و ناچيز ساخته؟