تبليغاتX
ایرانی آزاد

ایرانی آزاد

سیاسی (پان ایرانیست ایران_اوکراین)

در خلوت و به دور از جنجال  ميتوان از خرد بهره برد

ره گم كردگاني كه از حلقه بلا خارج شدند

گفته هاي جوانان نه اعتراف بود و نه توبه، بلكه بيان يك درد بود !!

در بخش پنجم كالبد شكافي روشنفكران  گوشه هايي از مصاحبه رسانه اي آنان را نوشتم و اينك نيز به بخشهاي ديكري از آ ن گفتگوها ميپردازم. گرچه كساني هستند كه هنوز در روياي روزهاي مبارزات مسلحانه رفقاي هم مسلكي خود آنان را قهرمانان دوران استبداد ميدانند و به سيه روزي آنان كه دل به بيگانه سپرده بودند خوش ميدارند ولي تلخي حقايق و سنگيني باري كه اين ره گم كردگان بر دوش ملت ايران گذاردند آنچنان است كه بسياري از آنان كه ذره اي انصاف در وجودشان بوده به خطاي فاحش سياسي خود اعتراف نموده در صدد جبران بر آمده و از ملت ايران طلب پوزش نموده اند

بايد از جواناني نام ببريم كه حد اقل 30 سال از رفقايشان جلوتر بودند و صادقانه آنجه را كه بيان كردند نه اعتراف به گناه بود و نه بيان توبه بلكه بيان دردهايي بود كه در آن روزگار به جان ميهنمان افتاده بود.

برميگرديم به فروردين ماه1351 خورشيدي و سخنان عده اي از جوانان مبارز و زندان ديده را ميخوانيم . توجه داشته باشيد كه اين گفتگوها در سالهاي پاياني اين زندانيان صورت گرفته و هيچ نيازي نبوده است كه يك زنداني پس از تحمل چهار يا پنج سال زندان در ايام پاياني دوران محكوميتش زبان به بيان اين مطالب گشايد. در واقع بر خلاف نظر معترضين، از زمان بازجويي و شكنجه و داغ و درفششان گذشته بود.

در جمع نمايندگان مطبوعات و راديو و تلويزيون چهار نفر ضمن معرفي به تشريح فعاليتهاي سياسيشان به شرح زير پرداختند :

دكتر دامغاني- اسم من هوشنگ دامغاني است، دكتر طب هستم دوره تخصصي جراحي زنان و مامايي را ديده ام- سي و سه سال دارم – نزديك به چهار سال قبل به اتهام اقدام عليه امنيت كشور دستگير و پس از محاكمه به جرم عضويت در دسته اي با مرام اشتراكي در دادگاه به پنج سال محكوم شدم.

مهندس طلوعي-  من ناصر طلوعي مهندس راه و ساختمان هستم در سال 1346 از پليتكنيك تهران فارغ التحصيل شدم، سي و شش سال دارم و به اتهام عضويت در دسته اي با مرا م اشتراكي باز داشت شدم.

مهندس نوشيروان پور– من ابراهيم نوشيروان پور مهندس شيمي هستم– در سال 1348 از پليتكنيك فارغ التحصيل شدم و از نخستين كساني هستم كه در گروهي كه مبارزه مسلحانه را تبليغ ميكرد شركت داشتم و اكنون  بيست و شش سال دارم

عطرفي- من علي اكبر عطرفي دانشجوي سال جهارم رشته زبان ادبيات فارسي از دانشسراي عالي هستم و در سال 1324 در ارسباران متولد شدم و بعلت عضويت در گروهي با مرام اشتراكي بازداشت شدم .

سوال: با توجه به معرفي كه از خود كرديد بيش از يك سال به پايان مدت محكوميت جنابعالي نمانده است ميتوانم بپرسم حضور شما در اين گفتگو جه انگيزه اي دارد؟

دكتر دامغاني - ... من به اين علت در خواست كردم اين تريبون در اختيار من گذاشته شود تا بتوانم تجربيات كذشته ام را كه به قيمت گراني بدست آورده ام در اختيار برادران و خواهران جوانتر از خود بگذارم، به اين اميد كه آنان با چشمان بازتر و ديدي بيناتر راه آينده خود را انتخاب كنند  آنجه در اين گفتگو خواهم گفت محصول تجربه اي است كه بيش از نيمي از زندگي ام را در بر گرفته است و سه سال است كه بطور دايم در باره آن فكر كرده ام و ميدانم در آينده بايد پاسخگوي هر كلمه اي كه در اينجا بيان ميكنم باشم پس فقط چيزي كه با جان و دل به آ ن اعتقاد دارم خواهم گفت.

سوال: جه شد كه شما  به اين راه كشانيده شديد؟

دكتر دامغاني- اين مربوط به سالهاي اول دبيرستان است در آنزمان من ميديدم كه بچه هاي 7-8 ساله در كارگاههاي قالي بافي بكار مشغول ميشدند و ميديدم كه دو سه سال كار در اين شرايط آنها را تبديل به پير مرداني عليل و مردني ميكرد ميديدم كه دهقانان روز و شب در مزارع گندم و پنبه و باغهاي پسته و زنان و دخترانشان در كارگاههاي قاليبافي و پسته پاك كني كار ميكنند اما روز بروز فقيرتر ميشوند در حاليكه اربابها حتي با باز شدن يك مدرسه در دهات مخالفت ميكردند

در اثر مشاهده اين شرايط من نيز مثل بسياري از جوانان كم سن و سال  به دسته اي كه مدعي حمايت از منافع كارگران و دهقانان بود وارد شدم و به هورا كشا ن سياسي آن دسته  تبديل شدم اما خيال ميكنيد عمل ما در جهت هدف ما بود؟ ما چه ميكرديم؟ در جلساتي كه براي ما تشكيل ميدادند شركت ميكرديم تا بما توضيح دهند كه شعار ملي شدن صنعت نفت در تمام ايران غلط است و فقط صنعت نفت جنوب بايد ملي شود در خيابانعا ي شهر كوچكمان هياهو براه مي انداختيم و در شرايطي كه ملت ما احتياج به حد اكثر وحدت ملي را داشت به دو دستگي و چند دستگي كمك ميكرديم.

سوال: پس از اين كه عمر سياسي حزب توده در ايران به سر آمد چه؟

دكتر دامغاتي: فرصتي بدست آمد كه دو سه سال آخر دبيرستان را بدون هورا كشيدن واقعا درس بخوانم و به دانشكاه وارد شوم

سوال: در دانشگاه طبعا با وضع تازه اي روبرو شديد؟

دكتر دامغاني: بله دانشگاه بهر حال محيط تازه اي بود با مسايلي تازه و همين مسايل مرا بفكر وادار ميكرد جزوه هاي قديمي، لابراتوارهايي كه مجهز نبودند، كمبود وسايل در ماني در بيمارستانها، كمبود استاد و بدتر از همه، گونه اي رابطه ارباب و رعيتي بين استاد و دانشجو. اين مسايل من و ديگر جوانها را به جستجو وا ميداشت ما به اين نتيجه رسيده بوديم كه تا كشور ما از عقب ماندگي بيرون نيايد اين مسايل حل نميشود و در جستجوي راه حلي بوديم كه جبهه ملي دوره دوم فعاليت خود را آغاز كرد راه ديگري وجود نداشت يا بايد خاموش ميمانديم و يا به جبهه ملي وارد ميشديم و من اين كار را كردم البته اين مربوط به سالهاي 39-40 است.

سوال: آيا شما به سبب گرفتاريها و مشگلات درون دانشگاه بود كه به جبهه ملي پيوستيد يا شعارهاي آنها شما را جلب ميكرد ؟

دكتر دامغاني: جبهه ملي فقط يك ترجيع بند را تكرار ميكرد " اتتخابات " و  ديگر هيچ راه حلي براي مشگلاتي كه انگيزه فعاليتهاي سياسي من شده بود ارائه نميداد .. شعاري كه جبهه ملي ميداد يعني انتخابات، نه براي من قابل لمس بود و نه قابل قبول. آنها در مورد تعديل ثروت و بهبود وضع خراب دهقانان و كارگران هيچ برنامه اي نداشتند و راجع به توسعه صنعتي و اقتصادي حرفي نميزدند انگار دلشان فقط براي چند تا صندلي در مجلس تنگ شده بود و از ما ميخواستند در رسيدن به اين هدف از آنها پشتيباني كنيم... و به همين جهت من بسوي ديگري كه براي آن تبليغ ميشد يعني ماركسيسم متوجه شدم

چند عامل باعث شد كه من نه  با يك ديد انتقادي بلكه با نوعي عشق و علاقه بمطالعه  كتابهاي ماركسيستي رو كنم– يكي مخفي بودن اين كار بود كه ديگر شكي باقي نميگذاشت كه اين كار حتما درست است بعد هم چون ماركسيسم را از ابتدا بعنوان راه حل پذيرفته بوديم كتابهاي ديگر رادر زمينه هاي مختلف علمي– فلسفي و اجتماعي جدي نميگرفتيم و ميپنداشتيم كه به كليد منحصر به فردي دست يافته ايم كه گشاينده همه قفلها است و بهمين سبب همه مسائل، صرف بر ياد گرفتن ماركسيسم ميشد و هدف اساسي زندگي من ياد گرفتن هر چه بيشتر و كاملتر ماركسيسم بود. ميشود گفت كه يك نوع تكيه گاه رواني و فكري بود، مذهبي تازه براي لامذهبها

سوال: با اين همه، آيا واقعيات، تزلزل فكري در شما پديد نمي اورد ؟

دكتر دامغاني: من بفكر افتادم كه با اين ديدگاه ماركسيستي لا اقل مسايلي  را كه در كشورم ميگذرد مورد بررسي قرار دهم مثلا مساله اصلاحات ارضي، سهيم شدن كارگران در سود ويژه كارخانه ها، تشكيل سپاه بهداشت و دانش يا مساله توسعه صنعتي را من ميديدم كه اين كارها دارد انجام ميگيرد بدون اينكه از كليد گشاينده همه قفلها يعني ماركسيسم استفاده شود و بدون انقلاب مسلحانه كه ماركسيسم تجويز ميكرد مورد استفاده قرار گيرد

سوال: آيا شتاب جواناني كه به اصطلاح خودشان به تبليغ مسلحانه ماركسيستي دست زدند انعكاسي از تضادبين پندارهاي سياسي آنان و واقعيات جامعه ما نبود؟

دكتر دامغاني: ما براي اثبات نظريه ماركسيسم حاضر بوديم هر كاري بكنيم و هر كاري ميكرديم براي اين بود كه واقعياتي مناسب با اين نظريه بيابيم نه اينكه از واقعيات يك نظريه بسازيم. دنبال تاييد ماركسيسم به همه جا ميدويديم و بهمين سبب برنامه مسافرت بنقاط مختلف را اجرا كرديم، ظاهر امر اين بود كه اين مسافرتها براي تحقيق صورت ميگرفت اما در حقيقت ما قبلا نتيجه را گرفته بوديم، در روستاها حرف دهقانها را قبول نميكرديم زيرا با نظريات ما وفق نميداد ما فقط ميخواستيم ثابت كنيم كه بدون انقلاب قهر آميز هيچ تغيير اساسي در زندگي دهقانان ممكن نيست.

 سوال: شما براي اثبات نظريه پيش ساخته خود عملا جه اقدامي كرديد؟

دكتر دامغاني: ما براي اثبات تئوري خودمان در تربت حيدريه مزرعه اي خريديم و در آنجا شروع بكار كرديم، تئوري راهنماي روستائيان تجربه زندگيهايشان بود اما ما ميخواستيم زندگي را با تئوريهاي پيش ساخته تطبيق دهيم بهمين دليل اگر چه ما از نزديك با آنها زندگي ميكرديم اما از نظر سياسي از دهقانان جدا بوديم، اگر بواسطه تعصب خاصي كه در اثر مطالعات طولاني در اطاقهاي در بسته پيدا كرده بوديم نميبود خيلي زود مثل جوانهايي كه در اين تجربه شركت كرده بودند و با روشن بيني زودتر نتيجه صحيح را بدست آورده و اينك همه آنها آزادانه زندگي ميكنند به نتيجه ميرسيديم

سوال: چه نتيجه اي ؟

دكتر دامغاني: ببينيد بعد از مدتيكه با واقعيات زندگي در روستاها آشنا شديم اختلافا ت سياسي و جدايي شروع شد، در گروههاي ماركسيستي غير فعال، اختلافات سياسي و جداييها انعكاس اختلافات فردي است اما در گروههاي ماركسيستي عمل كننده و فعال، اختلافات سياسي و جداييها هميشه انعكاسي از شكست است يعني وقتي كه حس ميكنند شناخت آنها از واقعيت درست نيست اختلافات شروع ميشود، بدون شك علت افتراق و جدايي گروههاي متعدد ماركسيستي در خارج از كشور هم همين بايد باشد، اختلافاتي كه بعد از تجربه زندكي در ميان دهقانان بين ما بروز كرد خود نشان دهنده اين بود كه تجربه ما با شكست روبرو شده است.

سوال: آيا شما دستگيريتان را باعث متوقف شدن تجربه تان ميدانيد يا اينكه اگر فرصت مييافتيد ممكن بود به نتايج ديگري برسيد؟

دكتر دامغاني: تجربه ما قبل از دستگيري با شكست مواجه شده بود، پنج ماه قبل از دستگيري نشانه هاي شكست بطور كامل بچشم ميخورد و بيشتر كساني كه در اين تجربه سياسي شركت كرده بودند نتيجه خود را گرفتند و به زندگي بر گشتند. من هم اكر دستگير نميشدم سرانجام ميبايست واقعيات را انتخاب كنم، البته بعد از دستگيري بود كه فرصت و وقت كافي بدست آمد تا بارها تجارب زندگي خود را بررسي كنم و بين واقعيات جامعه كشورم و تئوريهاي پيش ساخته ماركسيستي يكي را انتخاب كنم .

خواننده عزيز، درد دلهاي صادقانه و شرافتمندانه اين پزشك مبارز سياسي كه در روزهاي آخر بازداشتش بيان گرديد گوشه كوچكي از دوران مرگ آفريني دهه پنجاه بود دوره اي كه سازمانهاي سياسي اوپوزيسيون راه مرگ آفريني را، برابر آغاز جدي توسعه كشور در زمينه هاي اقتصادي، عمراني، اجتماعي و فرهنگي بر گزيدند، دوره اي كه ملت ايران داشت با چنگ و دندان و با كمترين امكانات و در فضايي بشدت آلوده اغراض سياسي و انديشه هاي ضد ايراني، راه را براي سرافرازي كشور ميگشود و پيش ميرفت ولي روشنفكران ما چه ديني و چه  لنيني چشمهايشان را بر آن كوششها بسته و به شعارهاي توخالي و غير قابل اجرا و گاه ضد ملي گشوده بودند.

بايد يكبار ديگر همه آن كجرويها و تعصبات و ستيزه جوييها و فلسفه بافيها را در برابر چشمان نسل جوان امروزي كه قربانيان اصلي بوده اند قرار دهيم تا با قضاوتي عادلانه مسير فردا را پيدا كنند زيرا بازي با ايسمها همجنان ادامه دارد و سياستهاي استعماري اين حربه ارزان قيمت را با همه پوشالي بودنش رها نساخته و برتنور يخ زده ايسمهاي ديني و لنيني ميدمند و عده اي علاف و سرگردان را با دلارهاي نفتي جذب نموده سركار ميگذارند.

باز هم در اين  زمينه با شما  بوده و به درج ادامه گفتگوها خواهيم پرداخت.

+ نوشته شده در Tue 21 Oct 2008ساعت 8:12 PM توسط میثاق آزاد |


پاي درد دلهاي تني چند ره گم كرد
آنان با هوشمندي به جداييها خاتمه دادن
بجای بمب در كشتزارهاي ما لاله کاشتند

همچنانكه در شماره هاي گذشته بدان پرداختم در سالهاي 1329 و 1330 شكار جوانان ايراني وسيله عوامل ضد ايراني در سطح وسيع آغاز و تا سالهاي 1357 اين روند بدون لحطه اي درنگ و با جديت هرچه بيشتر ادامه داشت. سرعت شكار نسل جوان و تحصيلكرده ها دقيقا با رشد ايران در زمينه هاي اقتصادي و سياسي و اجتماعي بستگي داشت... اما بودند كساني كه در مراحل اوليه سقوط با اندك تعمقي، از روياهاي وسوسه انگيز بدر آمده و به جبران گذشته بخدمت جامعه و ساختن ايران ميپرداختند و حتي در رسانه هاي گروهي هشدارهاي لازم را به جوانان منحرف ميدادند.

شنيدن سخنان و مطالعه مطالب آنان از اين روي حائز اهميت است كه خوانندگان عزيز با حال و هواي سياسي آن روز آشنا ميشوند و نيز نقاب از چهره دسيسه گران كنار ميرود.

پرويز قليچخاني عضو تيم فوتبال ايران و چهره محبوب آن روزگار در رديف اولين گروهي بودند كه با شناخت اهريمن  خود را از مهلكه بد نامي خارج ساخته به آغوش ايران باز گشتند.

پرويز قليچ خاني و دوست ورزشكارش مهدي لواساني كه به اتهام كوششهاي كمونيستي بازداشت شده بودند در 24 اسفند ماه 50 13 ديداري با خبرنگاران ورزشي بعمل آوردند كه به درج قسمتهايي از آن ميپردازم:

پرويز قليچخاني در پاسخ به اولين سوال، خود را اينگونه معرفي ميكند:.. من پرويز قليچخاني دانشجوي رشته تربيت بدني دانشسراي عالي تهران و عضو تيم ملي فوتبال ايران هستم ....

...براي من كه يكي از افراد تيمهاي قهرمان ايران هستم و هميشه ايراني بوده ام و باز هم ايراني خواهم بود و بالاتر از همه بيشتر از هر فوتباليست ديگري از مراحم و عنايات شاهنشاه بر خوردار شده ام مايه شرمساري است كه بخواهم، آنچه را كه مرتكب شده ام باز گو كنم... فراموش نكنيد كه من يك دانشجو هستم و حتما به اين حقيقت واقفيد كه دشمنان مملكت كا ر تبليغ و فريب دادن را از دانشگاه و روي دانشجويان شروع كرده اند و همينطور هر كجا كه با جوانان بر خورد ميكنند.

سوال:.. بنظر شما كه يك دانشجو هستيد چرا آن عواملي كه خودتان عنوان دشمنان مملكت به آنها اطلاق كرديد كارشان را از جوانان شروع كردند.

جواب: حقيقت اينست كه من با وجودي كه دانشجو هستم جامعه شناس نيستم و مطالعات زيادي هم ندارم... حالا كه صحبتهايي با من شده مرا بفكر واداشته و ميبينم كه دنبال عواطفم رفته ام نه عقلم... و اين همان چيزيست كه توجه مبلغان بيگانه را جلب ميكند و آنها سعي ميكنند كه از راه بر انگيختن عاطفه و تاثير بر روي عواطف جوانان آنها را بكارهايي كه نبايد وادار ميكنند مثلا بمن گفته اند مدرسه براي همه بچه هاي مملكت وجود ندارد... اما بدليل اين كه عواطفم را تحريك كرده بودند يك لحظه فكر نكردم كه فقط در ده سال اخير تعداد دانش آموز و دانشجو در اين مملكت به پنج برابر رسيده است.

پرويز قليچخاني در اين گفتگوي صادقانه به اين نكته تاكيد داشت" كه ....تحريكات زياد است و آنهايي كه دلشان نميخواهد ايران جلو برود و در آن امنيت و كار و پيشرفت باشد از هر وسيله اي براي اغفال جوانان استفاده ميكنند و اين روشن است كه گناه هاي بزرگ هميشه با يك لغزش كوجك شروع ميشود... "

قليچخاني همه انحرافات و تحريكات را با زباني ساده بيان كرد و از خانواده ها درخواست نمود مراقب فرزندانشان و خطري كه كشور را تهديد ميكند باشند. او گفت:" من عقيده دارم كه اين فقط وظيفه دولت نيست كه بموقع جوانها را از انحراف نجات دهد بلكه خانواده ها، پدر و مادرها، استادان و معلمين همه وظيفه دارند كه جوانان را نسبت به آنچه كه در محيطمان ميگذرد روشن كنند زيرا همانطوركه عرض كردم تحريكات زياد است."

ولي چه سود كه همه در خواب بودند و دشمن بيدار. نه استادان و نه معلمين و نه احزاب سياسي و نه سيستم آموزشي كشور هيچيك ابعاد آن توطئه را درك نكردند و همگان اسير نظريه پردازيهاي وارداتي از جناحهاي چپ و راست و سرگرم لفاظيها و گنده گوييها بودند...!!

قليچخاني و دوستش مهدي لواساني مورد عفو قرار كرفته از زندان آزاد شدند و بعدها منشا خدمات ارزنده اي به ميهن گرديدند.

****************

در روز 29 بهمن 1350 نشست مطبوعاتي ديگري با ده تن از دانشجويان نادم و سر خورده از فريب عوامل ضد ايراني تشكيل گرديد. در آن روزها در پي هر گفتگويي در اين زمينه، بلند گوهاي دشمن در اروپا بويژه بي بي سي  و بوقهاي كمونيسم بين المللي به سر و صدا پرداخته و اين نشستها را نتيجه فشار و شكنجه جوانان بيان ميكردند و شايد در آن روزگار اين حربه بدليل فضاي آلوده سياسي موثر مي افتاد ولي امروز پس از گذشت سالها و فروپاشي آن نظام به آساني ميتوان از آن افراد كه اكنون در قيد حيات هستند پرسش كرد و به صداقت سخنان آن روزشان مهر تاييد گذاشت. ... جواناني كه در اين مصاحبه شركت داشتند از پيروان مكتب ماركس_ ماريگلا دبره و چه گوارا و از اين قبيل بودند كه با شهامت ديوار سنگين و بلند تبليغات جهاني را شكستند و جوانمردانه حقايق را باز گو نمودند. آنان عبارت بودند از:

۱– جعفر كوش آبادي كارمند وزارت آباداني و مسكن و شاعر و نويسنده

۲_ محمود عقلايي دانشجوي دانشسراي عالي تهران

۳_ صمد قاسم شربياني دانشجوي دانشسراي عالي تهران

۴_ عبدالله فرضي پور دانشجوي دانشكده پلي تكنيك تهران

۵_ عنايت الله مداد دانشجوي دانشسراي عالي تهران

۶_ يوسف نصيري دانشجوي دانشكده حقوق دانشكده تهران

۷_ كريم تلاوت دانشجوي دانشسراي عالي تهران

۸_ بهمن حبيبي دانشجوي دانشسراي عالي تهران

۹_ كامبيز مهشيد دانشچوي دانشكده علوم تهران

۱۰_ احمد مدني دانشجوي دانشكده فني تهران

از ميان ساعتها گفتگوي اين جوانان فقط گوشه هايي از آنرا اشاره ميكنم تا از تكرار مطالب و اطاله وقت جلوگيري شود.

سوال: چطور شد بفكر مصاحبه افتاديد

كوش آبادي: در خواست مصاحبه كردم به اين دليل كه خود را مجرم  نميدانم

سوال: آيا فكر ميكنيدكه شما را بيگناه باز داشت كرده اند؟

كوش آباتدي: خير، هرگز من چنين فكري ندارم. اعمالي كه مرتكب شده ايم تبليغات كمونيستي و اقدام عليه امنيت جامعه تلقي شده و طبق قوانيني كه در كشور ما حاكميت دارد جرم است و عامل ارتكاب آن قابل تعقيب است ولي من شخصا خود را بيگناه ميدانم.

سوال: چرا خودتان را بيگناه ميدانيد؟

كوش آبادي: من يك حقوقدان نيستم.. اما تا آنجا كه شنيده ام كسي مجرم است كه قصد ارتكاب جرم داشته باشد، من قصد ارتكاب جرم نداشتم. بنظر من مجرم واقعي عواملي هستند كه چشم ندارند پيشرفتهاي مملكت ما را ببينند و يا پيشرفتهاي ما با هدفهاي آنها موافق نيست. روشنتر بگويم چرا در سال 1320 و سالهاي بعد از آنكه مملكت ما زير پاي سربازان بيگانه بود و همه چيزمان را از دست داده بوديم همين روز نامه هاي خارجي و همين راديوها و بلندگوهاي بيگانه كه امروز  بنام دلسوزي ما را تحريك ميكردند ساكت بودند و چرا امروز كه در ايران همه چيز داريم و هر روز در يك گوشه از مملكت كارخانه اي افتتاح ميشود يا سدي شروع بكار ميكند و يا در روستاها همه گونه اقدام شده است بما ميتازند و چرا در آن ايام كه چيزي نداشتيم همه ساكت بودند و امروز كه ميخواهيم روي پاي خودمان بايستيم سعي مييكنند كه با ايجاد بيگانگي عاطفي يك يك افراد ملت ايران را از هم جدا كنند من هم مثل عده اي ديگر قرباني تبليغات و تحريكات خارجيها هستيم بهمين دليل ميخواهم بگويم كه قصد ارتكاب جرم نداشته ام بلكه ما را به اين راه كشاندند و از عواطف من سواستفاده كردند.

سوال: متشكرم اگر ممكن است توضيح فرماييد فقط تبليغات روي شما اثر گذاشت و شما را به انحراف كشيد تا به ايجاد بي نظمي و تحريك تشويق شويد؟

كوش آبادي: متاسفانه موضوع عميقتر از آنچه كه گفتم است از يك طرف آنها بوسيله راديو و نشريات كوشش ميكنند كه جوانها نسبت به كشورشان بي علاقه شوند و از طرف ديگر عوامل آنها با جوانهايي كه تحت تاثير تبليغات قرار ميگيرند رابطه بر قرار ميكنند و از طريق اين رابطه جوانها را كه عواطفشان تحريك شده مثل ماشينهاي كوكي به هر كاري واميدارند بهمين دليل من تقاضا دارم مردم بچشم مجرم به ما نگاه نكنند بلكه ما را قرباني تحريكات و تبليغات و حادثه آفريني عوامل بيگانه بدانند.

دانشجوي ديگري كه در اين گفتگو شركت داشت محمود عقلايي بود كه در  دنباله سخنان كوش آبادي گفت:

... من با سن كمي از دبيرستان به دانشگاه آمدم و با مسائل تازه اي در دانشكاه روبرو شدم و خودم را در برابر عظمت دانشگاه از نظر معلومات كوچك احساس ميكردم.. درست مثل يك روستايي كه از ده بشهر مي آيد. عواملي كه آقاي كوش آبادي به آن اشاره كردند از ساده دلي دانش آموزي كه بدانشگاه آمده سواستفاده ميكنند. از يك طرف او را به راديوهاي خارجي توجه ميدهند و وقتي كه ذهنش را آماده كردند از طرف ديگر جزوه ها و كتابهايي را در اختيارش قرار ميدهند و گاهي هم ميگويند كه همين يك نسخه جزوه يا كتاب را داريم و تو خودت بايد رونويسي كني و هدفشان از اين كار اينست كه يك نفر با نوشتن به خط خود خود را در يك كار كاملا مخفي و انقلابي حس كند و از طرف ديگر فكر كند كه اين عوامل بجايي بستگي ندارند و من بعدها فهميدم مقدار زيادي كتاب و جزوه از خارج براي اينها مي آورند.

امامي خبر نگار كيهان سوال ميكند: ... براي من ابهامي باقيست و آن موضوع كتابهايي است كه شما و يا دوستانتان ميخوانديد و اين كه امروز در باره آن موضوعها چه فكر ميكنيد؟

نصيري: يكي از مسائلي كه ما بدان تشويق ميشديم ترور، خرابكاري، ايجاد وحشت و طغيان عليه نظام اجتماعي حاكم بود. وقتي بازداشت شدم تصور ديگري از بازداشت خود داشتم اما در عمل ديدم كه با عده اي جوان تحصيلكرده روبرو هستم و يكي از پرسشهايي كه آنها از من ميكردند در باره هدفم از اين قبيل كارها بود آنها از من پرسيدند كه آيا با ويران كردن چند ساختمان و يا كشتن چند نفر چه نتيجه اي ميتوانيد بگيريد؟ من در حقيقت جوابي نداشتم كه به اين سوالات بدهم ولي با اندكي تفكر به اين نتيجه رسيدم كه اينكونه كارها سرانجام نتيجه اي جز هموار ساختن راه و تسهيل كردن كار بيگانه بران نيل به مطامعش نيست؟

امامي خبر نگار: آيا نمونه ديگري از موضوعاتي كه خوانده ايد داريد؟

مثال و نمونه زياد است يك نمونه اينست كه با ارائه دكترين انترناسيوناليسم، به ناسيوناليسم ملتها حمله كردند و به ما مي آموختند كه در كادر محدود مرزهاي كشورمان فكر نكنيم و به منافع جهاني پرولتر بينديشيم. آيا خودشان چنين كردند و آيا همانهايي كه خود را حاميان و پشتيبان انترناسيوناليسم ميدانستند امروز از هر كشور ديگري ناسيوتاليستتر نيستند؟ و نميخواهند از راه تعرض بر منابع ملتهاي ديگر انسانيت را به پاي مطامع خودشان قرباني كنند؟

چگونه قدرتهايي  بزرگي كه از انترناسيوناليسم سخن ميگويند خودشان بروي هم شمشير كشيده اند و به خون هم تشنه اند و هر كدام سعي ميكنند جداگانه با قدرتهاي غربي كه بقول خودشان امپرياليست هستند رابطه دوستي بر قرار كنند؟

خواننده عزيز ملاحظه ميفرماييد زمينه سازان بستر انقلاب در ايران از چه ترفندهايي استفاده ميكردند ابتدا ميگفتند در ايران مدرسه نيست تا اين تفكر را اشاعه دهند كه در ايران جهل عمومي بيداد ميكند و اين ما هستيم تا آمده ايم بساط جهل و بيسوادي را در پناه حكومت كارگري جهاني براندازيم و شما جوانان، سربازان اين عرصه مبارزه ميباشيد سپس بلافاصله توجه آنان را از درون ايران به خارج از مرزها سوق ميدادند و منافع جهاني پرولتر را پيش رويشان ميگذاردند تا مبادا به ايران و منافع ايران و ملت ايران و آرزوهاي اين مردم و مسئوليتهايي كه در قبال خانه و كاشانه شان داشتند بينديشند. جدا ساختن جوانان از خاك و خون و رها كردن آنان در فضاي غبار آلود انترناسيوناليسم كه بشدت ضد ايراني بود از اهداف شوم استعمار گران بود اهدافي كه همچنان با سازي ديگر و با نوايي دلخراشتر دنبال ميشود ...!!

به ادامه اين گفتگوها ميپردازم تا شايد بدانيد و بدانیم اين قصه سر دراز دارد و بيگانگان ما را رها نكرده اند. يورش به هويت ملي و فرهنگي ايران را به اندرون خانه هايمان كشانيده اند و از بستري كه پس از فروپاشي نظام شاهنشاهي فراهم شده حداكثر سواستفاده را مينمايند و امروز اين ما هستيم كه بايد پرده ها را پس زنيم تا رازها برون افتد. آنگاه در مييابيم كه چه وظيفه سنگيني بر دوش ما پان ايرانيستها و ملت ايران قرار دارد.

پزشكان خبر نگار روزنامه آيندگان از آقاي عنايت الله مداد دانشجوي دانشسراي عالي سوال ميكند.

بفرماييد به چه علت بازداشت شديد و به چه دليل اعلام كرديد كه حاضريد در مصاحبه و محاوره شركت كنيد ؟

مداد: من چون علاقه بمطالعه و بحث در باره مسائل سياسي و اجتماعي روز داشتم با تلقينات يكي از دوستانم بسمت مطالعات و سپس تبليغات كمونيستي كشانده شدم. در ابتدا خواندن آثار ماركس و انقلابيوني نظير ماريگلا دبره و چه گوارا براي من بسبار جالب بود و فكر ميكردم تزهايي كه آنها ارائه داده اند جالب و عملي است و حتي در كشور ما نیز ميتوان به آنها عمل كرد و با چند كتاب و آشنا شدن با چند واژه از قبيل عيني و ذهني، روبنا و زير بنا، امپرياليسم، قهر انقلابي و امثال آنها در خود احساس غرور ميكردم و در هر محفل و مجلس بمناسبت و بي مناسبت اين اصطلاحات را بكار ميبردم. رفته رفته خود را شخص مهمي ميدانستم و افرادي نيز بودند كه دانسته و يا ندانسته مرا تشويق ميكردند و با اين تشويق، خودم را هر چه بيشتر در گرداب فرو ميبردم اما بتدريج كه به مطالعاتم مي افزودم حالت شك ترديد در عقايدم پيدا ميشد ولي قبل از آن كه خودم را كنار بكشم گرفتار زندان شدم، در زندان فرصت تفكر بيشتري براي من پيش آمد مخصوصا با بحثهايي كه در زندان با من شد به اين نتيجه رسيدم كه حقيقتا چيزي نميدانم و احساس كردم مشتي محفوظات قالبي و دهان پركن محرك من در اعمالم  بوده نه يك سيستم فكري آگاهانه و ناشي از مطالعات عميق، دريافتم شرايط جامعه ما بكلي با آنچه انها گفته اند متفاوت است

اين آگاهي و بينش مرا واداشت افكار خودم را تصحيح نموده و در جهتي قرار گيرم كه منافع و مصالح كشورم و خودم و خانواده ام را تامين كند و بهمين مناسبت خواستم در مصاحبه شركت كنم.

خواننده عزيز آخرين پيام اين جوانان را با هم مرور ميكنيم شايد خستگي بار گراني كه بيگانكان بر دوشمان گذاردند با اين فراز كاسته شود و چنين آرزو كنيم:

" اميدواريم نوروز را در كنار سفره هفت سين با خانواده مان پيام نوروزي شاهنشاه را بشنويم و در اجراي فرمانشان براي هموطنانمان خير و بركت آرزو كنيم و براي هميشه از اين فكرهاي پليد دور باشيم كه بجاي گل و گندم در  كشتزارها و پاركهاي مملكتمان بمب و نارنجك بكاريم و اگر روزي اسلحه بدست گيريم بدون ترديد سينه اجنبي را هدف خواهيم ساخت نه سينه برادرانمان را از آنچه آدم كشان كرده اند تنفر داريم و خوشحاليم كه هوشياري مملكت نگذاشت كه به تيره روزي و آلودگي آنها گرفتار شويم.

آري اين جوانان همانگونه كه آرزو كردند انجام شد، از زندان به آغوش خانواده هايشان باز گشتند و در كشتزارها گل و لاله كاشتند و بر زخمها مرهم نهادند و براي تحقق آمال و آرزوهاي بزرگ ملت ايران كمر همت بستند... ولي اين پيامها دشمنان را دلسرد نكرد، بلكه بر تلاشهايشان افزود و سيل دلارهاي شركتهاي نفتي و كيسه پر فتوت قذافي و تدارك و برنامه ريزي مشترك سازمان جاسوسي سيا و انتليجنت سرويس و موساد و... نيز حمايت روشنفكران اروپايي از نوع دبره و سارتر و ديگر چپها و راستها، سبب گرديد تا عده اي از جوانان روشنفكر ما از آمريكا و اروپا بيايند و در كشتزارهاي ما بمب و نارنجك بكارند و با اداي الله و اكبر همه چيز را از دم تيغ بگذرانند و خون و شهادت شريعتيها را نصيب اين ملت  نمايند.

وسعت و گستره توطئه آنچنان بود كه هم ناسيوناليسم ايران را به مسلخ برد و هم انترناسيوناليسم را!!

قرباني اصلي ايران بود كه بدست روشنفكران انجام شد و گناهش آن بود كه سري در ميان سرها داشت و مردماني لايقتر از پيرامونيانش كه مخفيگاه انيران بوده و هست..!!

اين قصه پر غصه را رها نخواهيم كرد و باز هم به سراغ اين تراژدي خواهيم رفت چون سوداي غم انگيز ايران زدايي  پايان نيافته و ما همچنان داريم قرباني ميدهيم...!!

+ نوشته شده در Tue 21 Oct 2008ساعت 12:42 PM توسط میثاق آزاد |


روز کوروش بزرگ (7 آبان ماه 29 اکتبر)، سالروز صدور فرمان آزادی انسانها، یعنی نخستین فرمان و کاملترین منشور حقوق بشر را به همۀ میهن پرستان ایرانی شادباش میگوییم.

کوروش، این بزرگترین اسطورۀ تاریخ جهان، با قدرت مهر و دوستی، عشق و برابری خواهی همۀ انسانها، سایۀ زیبایی، صلح، رفاه و آرامش را در جهان گستراند.

کوروش بزرگ، این بزرگ فرزند ایرانزمین، ممالک بزرگی مانند هند، بابل، لیدی، یونان و رم را تحت نفوذ خود داشت و پایه گذار سلسلۀ هخامنشیان شد که از سال 560 قبل از میلاد تا سال 330 قبل از میلاد که اسکندر مقدونی آن سلسله را منقرض کرد قریب 230 سال بر آن ممالک، با قدرت کامل حکم فرماند. شاهنشاهی هخامنشی بزرگترین و وسیعترین حکومتی بود که در جهان تشکیل شد و بیش از دو قرن در کمال قدرت و عظمت باقی ماند و بر ملل، نژادها، مذاهب و زبانهای گوناگون حکمفرمایی نموده و 30 ساتراپ در این سرزمینها برگماشت.

کوروش بزرگ، این بزرگ فرزند ایرانزمین در دورانی به قدرت میرسد که در جهان، حاکمان ظالم، ضد مردمی و جنایتکار که وحشیگری و برده گیری و آزار انسانها را اصول رفتاری خویش قرار داده بودند، مستولی بودند.

کوروش بزرگ، این بزرگ فرزند ایرانزمین از دل سرزمین پارس و در کل سرزمین آریاییها (ایران امروز) بر میخیزد و پس از آزاد نمودن یهودیان از بردگی که شاه بابل « ابو کودونوزور» آنها را به اسارت گرفته بود، منشور جاودانه خویش را برای جهانیان صادر میکند.

کوروش بزرگ، این بزرگ فرزند ایرانزمین که اندیشۀ ستایش مهر و کلام پر از مهر و دوستی زرتشت را چراغ راه خود قرار داده بود، قصدی جز خوشبخت زیستی و احیای حقوق انسانها نداشت. آنچه او در منشور خود یاد کرد، الهام بخش آزادگی، فرزانگی، برابری خواهی و بهزیستی همۀ اقوام و ملتهای جهان شد.

در زمان او جان و مال مردم امنیت یافت، همگان در صلح و آشتی به سر میبردند، بردگی و برده داری لغو شد. فرمان کوروش که به منشور کوروش بزرگ شناخته میشود در سال 1971 از سوی سازمان ملل متحد بعنوان نخستین بیانیۀ حقوق بشر در جهان شناخته شد و سرزمین آریاییها و در مرکز آن ایران امروز به عنوان گهوارۀ تاریخ و تمدن و فرهنگ انساندوستی در جهان ثبت شد.

نباید فراموش کرد که در تاریخ کهنسال میهن اهورایی مان، نشیب های فراوانی نیز بوده است، اسکندر آمد سوزاند و کشت، اعراب بیابانگرد یورش آوردند قتل عام کردند، کتابخانه ها را سوزاندند و زن و کودک ایرانی را به بردگی گرفتند، مغولان نیز چنین کردند، ولی در نهایت فرهنگ پرمهر ایرانیان، دشمنان را مغلوب ساخت و آنان در این فرهنگ پربار و سرشار از مهر و دوستی حل شدند.

امروز حکومت شیادان و شیاطین مذهبی در مقابل این فرهنگ پربار، یارای مقاومت و پایداری ندارد و به زودی فرزندان غیور ایرانزمین با رزمی بزرگ و قیامی همه گیر، بساط ملایان ضد ایران و ایرانی را از میهن اهورایی مان بر خواهند چید و دیگر بار عدل کوروش را بر کشورمان حکمفرما خواهند ساخت.

فرزندان ایرانزمین می بایست از شجاعت، جسارت، عدل خواهی و انساندوستی، نماد فرهنگی و تاریخی خود یعنی کوروش بزرگ الهام گرفته و با نیرو و توان آزادی خواهی یک ایرانی تبار واقعی که از نسل کوروش بزرگ می باشد، بر دشمنان داخلی یعنی ملایان حکومت اسلامی که مردم ایران را به اسارت و بردگی گرفته اند، بتازند و در جنگ با این اهریمنان کژاندیش، همچون نماد خود کوروش بزرگ، با شجاعت و جسارت، آنان را نابود سازند و ایرانی آزاد، آباد و سرافراز را فراچنگ آورند.

پاینده ایران

دکتر آرمان نوری رهبر جنبش سپید براندازی آبان ماه 3746جمشیدی

B.P. 6593 -- 75065 Paris Cedex 02 –France – TEL : 0033(0)140266630

FAX: 0033(0)140266051 – Site Web: www.pars1.com -- www.armanemihani.com

info-Iran@aliceadsl.fr --- sazmanepars@aliceadsl.fr

+ نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت 2:41 PM توسط میثاق آزاد |


علي شريعتي مردي كه در فضاي بشدت مذهبي تربيت شده بود با اين ذهنيت در اروپا وارد كارزار سياسي شد و به جرگه اپوزيسيون نظام شاهنشاهي پيوست. او قلم و قدم و بيانش را به خدمت جبهه ملي درآورد و در پاريس سردبيري نشريه سازمان دانشجويي را كه متعلق به جناح چپ جبهه ملي بود بعهده گرفت.
او همزمان با حوادث خرداد 1342 در ايران، شا خه برون مرزي نهضت آزادي را پايه گذ اري كرد و با انتشار نشريه جديدي بنام " ايران آزاد " كنفدراسيون را به صراط جديدي رهنمون شد كه مانيفست آن در سرمقاله نشريه مذكور نوشته شده بود. شريعتي در اين مقاله شعار " مصدق رهبر ملي_ خميني رهبر مذهبي" را بعنوان حركت جديد مطرح كرد ولي برخي از اعضاي هيات تحريريه مانند علي شاكري و علي افشار راسخ بر اين نوشته اعتراض كردند، زيرا بنظر آنان ايران فقط يك رهبر داشت و آنهم مصدق بوده و بس.!!

اين اختلاف نظر در بين اعضاي جبهه ملي كه از روز ازل تا بحال امري عادي و مرسوم بوده سبب كناره گيري شريعتي از سردبيري نشريه كرديد و چندي بعد به ايران بازگشت.

بنابراين شريعتي با كسب تجربيات بشدت متضاد و غرض آلود سياسي و با انباني از آموخته ها و يافته هاي جامعه شناسي مدرن به ايران مراجعت كرد. در واقع او در فضاي آزاد اروپا بجاي آنكه از نردبان تحجر قرون وسطايي پايين بيايد بعكس همه آن پله ها را بالا رفت او نه تنها نو نشد و متحول نگرديد بلكه با ظاهري مدرن و با صورتي تراشيده و كت و شلوار و كراواتي از مزونهاي پاريس، در انديشه هاي قرون وسطايي ولي رنگ و روغن خورده و عجيب و غريب  باقيماند و به ايران مراجعت كرد.

شريعتي ميخواست " مارتين لوتر ايران " شود ....او بجنگ آخوندها و كمونيستها رفت تا راه براي قهرمان شدنش هموار گردد و درست از همين نقطه بدام ساواك افتاد و درهاي مرحمت و عنايت برويش گشاده گشت...!!

انتشار اين سلسله مقالات بويژه آنجا كه سخن بر سر همكاري شريعتي با ساواك بميان آمد سبب ابراز نظرهاي گوناگوني گرديد. عده اي آزرده خاطر شدند كه چرا به ساحت مقدس بت بزرگ روشنفكري ملي– مذهبيها جسارت شده است. جمعي خوشدل از آنكه عاقبت بت از پشت نقاب بدر آمده!! و جمعي تازه به دوران رسيده كه  براي صحت هر الفباي مكتوب مطالبه سند ميكنند خواستار مدرك شدند..و بالاخره گروهي بر اين تخيلند كه من با اپوزيسيون شاه تسويه حساب ميكنم... هر يك بگونه اي اظهار نظر كردند كه از همه آنان سپاسگزارم... اما بگذاريد در اينجا تكرار كنم، غرض از اين نوشتار و كا لبد شكافي روشنفكران سياسي به اين اعتبار است كه ذهنيت ما انباشته از بتهايي است كه خود ساخته و پرداخته ايم و پاسداري از اين معبدها و اجساد درونش را لجوجانه پي ميگيريم تا بدان حد كه هيچكس جرات نزديك شدن بدانرا ندارد و هيچ انديشمندي جسارت پرسشگري از احوالات آنان را نيافته است و مجال نقد و بررسي از اين بتها و اشتباهاتي كه در گذشته نسبت به آنان كرده ايم پيدا نشده است و شگفتا كه ايران زمين و مردم آن چه آسيبهاي هولناكي كه از اين بت پرستيها ديده و چه بهاي سنگيني كه پرداخته است ...
از جمله نقد هايي كه گاه بر اين نوشته ها دارند اينست كه همكاري شريعتي با ساواك را بايد با سند ودليل بنويسيد.
با آنكه بارها اشاره كرده ام كه خودم شاهد زنده اين رويدادها بوده ام ولي براي رضايت خاطر اينعده يكي از نامه هاي دستنويس دكتر شريعتي را به يك مقام امنيتي ساواك كه منحصر بفرد است عينا از نظر خوانندگان محترم ميگذرانم تا دريابند كه رابطه شريعتي با ساواك از حد يك همكاري فراتر رفته و به يك رابطه مريد و مرادي رسيده بود.. تا آنجا كه مينويسد " .. سازمان امنيت و اطلاعات اسم جامعي براي تشكيلاتي كه من قريب يك ماه با آن سروكار داشتم نيست و به دو كلمه امنيت و اطلاعات ضرورت دارد كلمه هدايت و ارشاد افزود.

نامه دكتر علي شريعتي به كارشناس عاليرتبه ساواك :

محضر مبارك جناب آقاي سرهنگ خديو زاد  دام اقباله

پس از عرض سلام و ابراز نهايت ارادت و اخلاص بايد عرض كنم كه من تا كنون خود را جواني شكست ناپذير تصور ميكردم و چنين ميپنداشتم كه براي نيل به اهداف مذهبي و آمال و مقاصد خود هيچ نيرويي نيست كه بتواند مانع من قرار گيرد اما در اين حادثه احساس كردم كه در برابر يك نيرو سخت ضعيف و ناتوانم و آن بلند نظري و گذشت و مصلحت انديشي و محبتهاي غير منتظره اي بود كه در اين سفر از جنابعالي و ساير افسران شريفي كه كما بيش با آنان سر و كار پيدا كردم از نزديك بچشم ديدم.

من يقين دارم كه براي شما بر خلاف انتظار نخواهد بود اگر اعتراف كنم كه پيش از آنكه از نزديك با طرز كار سازمان آشنا گردم تحت تاثير تبليغات رايج آن عواملي كه بخوبي با آنها آشنائيد نسبت بدان خوشبين نبودم چه اين تبليغات آنقدر وسعت داشت كه حتي كسانيرا كه هيچگونه وجه اشتراكي با آنان نداشتند و حتي خصومتي نيز ميان آنان بود بيش و كم تحت تاثير قرار داده بود ولي اكنون با نهايت اعجاب از نزديك ميبينم كه " سازمان امنيت و اطلاعات " اسم جامعي براي تشكيلاتي كه من قريب يكماه با آن سر و كار داشتم نيست و به دو كلمه " امنيت " و اطلاعات " ضرورت دارد كلمه " هدايت  و ارشاد  " را افزود

من ايمان دارم كه اين عرايض را بتملق و تشبث حمل نخواهيد فرمود زيرا ميان گفته كسي كه پس از تبرئه شدن واقعياتي را ميگويد با آنكه در آستانه محكوميت شبيه بدان گفته ها را بيان ميكند فرق بسياري است.

اينكه عرض ميكنم كلمه هدايت و ارشاد را نيز بايد بدان افزود از نظر كيفيتي است كه در روح و انديشه من اين جريان باقي گذاشته است، تقدير و تشويقي كه سازمان و افسران و خدمتكار آن از خدمات مذهبي و مبارزات ضد كمونيستي من بعمل آورد نسبت بدقت و حسن ظن و بي نظري آن دستگاه يقيني در من بوجود آورد كه قرين امتنانم ساخت و مرا كه از فعاليتهاي مذهبيم دلسرد و افسرده شده بودم بر آن داشت كه با روش دقيقتري بتوانم از اين راه نسبت بملك و ميهنم منشا اثري واقع شوم و اميدوارم كه حق رسي و دادخواهي كه در آن دستگاه احسا س كردم همواره يار و مدد كار من و همه كسانيكه در اين راه گام بر مينهند باشند تا هر كس بفراخور توانايي خويش بتواند در برابر آن دستهاي مرموذي كه موريانه وار ريشه ايمان بمعتقدات مذهبي و تاريخي و ملي ايرانيان را ميخورند و سموم خطرناكي را در خون مهياي افكار و عقايد جوانان حساس و اصلاح طلب تزريق ميكنند بمبارزات سودمند و موثري نايل آيد.

اين نكته را با كمال صراحت در اينحال ناچارم اعتراف كنم كه از نظر فكري در جريانات سياسي پاره اي از موضوعات را اشتباه ميكردم و چون از اصل جريان دور بودم و افق سياسي هم طوفاني و تاريك بود نميتوانستم جريانات را با وسعت نظر و آزادي انديشه از تبليغات متضاد بررسي و مورد قضاوت قرار بدهم ولي پس از بازجوييهايي كه از من شد و بخصوص واقعياتي كه از خلال راهنمائي+ها و نصايح موثر و عميق افسران روشن بين و صاحب انديشه سازمان دستگيرم شد و فرصتي كه در زندان براي من دست داد تا در رفتار و افكارم تجديد نظر دقيقتري بكنم فكر و روح مرا دگرگون ساخت و در آينده ام سخت موثر واقع گرديد، گرچه من قريب دو سال است كه از سياست و اخبار سياسي بيزار شده بودم و جز بدرس و علم نميپرداختم و حتي از فعاليتهاي مذهبيم دلسرد شده بودم ولي سفر به تهران و مشاهده وضع كار و راهنمائيها و هدايات متين جنابعالي و جناب سروان پژمان باز پرس محترم و تيمسار سرتيپ علوي كيا مرا بران داشت كه حتي افكاري را كه در مغزم مبپروراندم بيش از پيش تصفيه كنم و انشاالله براي هميشه از برخي انحرافات فكري كه هميشه در كمين يك جوان حساس و سريع التاثير است در امان باشم و اگر از دستم بر آيد نسبت بمملكت و خدمتكاران مملكت وفادار و خدمتگزار بمانم، آنروز كه قرار بود خدمت برسم چون يكي از دوستان با من بود نتوانستم موفق شوم و فرداي آنروز هم كه آمدم يكساعتي گشتم ولي چون نشاني را درست نفهميدم و بطهران آشنايي نداشتم منزل را پيدا نكردم و عصر آن روز براي زيارت بقم رفتم و روز ديگر چون كار دانشكده ام در خطر بود بمشهد آمدم و متاسفانه موفق بزيارت نشدم. ضمن اظهار تشكر و سپاس بيحد و حصر از همه افسراني كه بكار من و پدرم رسيدگي ميكردند و همواره غرق لطف و محبتشان هستيم راجع به توصيه اي كه قرار بود بجناب سرگرد آرشام بفرماييد و راجع بوضع من و كارهاي آينده ام بايشان مطالبي بفرمائيد ميخواستم عرض كنم اقدام نماييد كه گمان ميكنم ضرورت داشته باشد. در خاتمه اميدوارم بتوانم خدمتي كه شايسته باشد انجام دهم و آرزو ميكنم كه همه كسانيرا كه انحرافاتي داشته اند با نيروي منطق و محبت و ارشاد براهي كه مصلحت مملكت باشد هدايت فرمائيد زيرا بيشك اين نيرو از هر قدرتي شكننده تر و موثرتر خواهد بود و من يقين دارم كه طرز كار و فعاليتهاي من از اين پس تاثير اين نيرو را در من بشما ثابت خواهد كرد.

ارادتمند علي شريعتي

خواننده عزيز توجه دارند اين نامه از مشهد براي يك مقام امنيتي در تهران ارسال شده و كاملا خصوصي است.

همچنانكه در شماره گذشته اشاره كردم علي شريعتي و پدرش همراه چند تن ديگر در مشهد بازداشت و براي بازجويي به تهران اعزام و مورد لطف و محبت مقامات ساواك واقع شدند و در اين اولين ديدار علي شريعتي با ساواك بود كه او اين چنين شيفته رفتار بازجويان و افسران ساواك گرديد و تحت تاثير همين ديدار بود كه روابط حسنه اي بين ايشان و ساواك بر قرار گشت.

سرهنگ خديو زاد نه تنها بنا بتقاضاي شريعتي سفارش لازم را به سرهنگ آرشام رييس ساواك مشهد كرد بلكه طي نامه اي كه براي اداره فرهنگ نوشتند صلاحيت وي را براي ادامه خدمت تاييد نمودند. شريعتي در مشهد با فراغ بال مدرك ليسانسش را گرفت و بعنوان اول شاگرد با هزينه دولت به اروپا اعزام گرديد ولي همچنانكه در بالا نوشتم در فرانسه بر خلاف وعده اي كه داده بود و عليرغم همه آن اظهار ندامتها به صف مخالفان نظام پيوسته از هيچگونه خوش رقصي براي جبهه ملي و نهضت آزادي و دار و دسته كنفدراسيوني دريغ نورزيد و بالاخره پس از بازگشت به ايران و توقيف او در مرز، بهنگام محاكمه باز سر تسليم فرود آورد و قول داد كه جبران مافات نمايد اما همچنانكه در شماره هاي گذشته نوشتم او به هيچكس و هيچ جرياني و عقيده اي و مكتبي وفادار نماند و هر زمان چون عروسكي در دست گروهي و يا كساني به خوش رقصي پرداخت و خوراك تبليغاتي براي مخالفان و موافقان رژيم ايران فراهم ساخت و همگان را به گمراهي كشانيد و قبل از آنكه مارتين لوتر ايران شود، سرخورده و سرشكسته با كمك ساواك از ايران گريخت و پشت سر خود گردبادي از شعار و هيجان و شور و فريب باقي گذاشت و در غربت و بدور از ميهن در گذشت و ما همچنان داريم تاوان بي تدبيريها و خود باختگيهاي پيروان اورا پس ميدهيم  ...!!

+ نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت 12:42 PM توسط میثاق آزاد |


  • اولين بازداشت شريعتي، يا ديدار آشنا... !!
  • شريعتي با مدرك حاجي شناسي به ايران بازگشت...!
  • ( ت – ت) داروي شريعتي براي جامعه ايراني ...!! اولين تجربه سياسي علي، شركت او در گروه سوسياليستهاي مسلمان در سال 1331 بود و در اين تشكيلات بود كه ابوذر را خدا پرست سوسياليست ناميدۀ

رهبري سوسياليستهاي مسلمان را محمد نخشب بعهده داشت و شهرت اصلي او مكانيك بود كه پس از شهريور 1320 نام نخشب را برگزيد

نخشب در سال 1322 به حزب توده پيوست و عضو سازمان جوانان شد اما او كه تربيت شده حسينيه ها و هياتهاي سينه زني بود و با زير بناي اندیشه مذهبي نميتوانست در تشكيلات الحادي دوام بياورد از حزب توده بريد و خود جمعيت نخشب را تشكيل داد او در سال 1328 جمعيت سوسياليستهاي مسلمان را بوجود آورد و پس از ائتلاف با حزب ايران به جبهه ملي پيوست. نخشب از اين پرشهاي 90 درجه اي در فضاي باز سياسي ايران طرفي نبست و مورد اتهام اعضاي جبهه ملي نيز قرار گرفت، آنان شايع كرده بودند كه نخشب از عوامل نفوذي انگليسها در حزب توده و جبهه ملي است، بنابراين از كوششهاي سياسي چيزي عايدش نشد و در سال 1330 به آمريكا رفت و با يك دختر آمريكايي ازدواج كرد و عطاي ايران را به لقايش بخشيد.

علي شريعتي در چنين سازماني انديشه سياسيش را رقم زد. شريعتي پس از 28 مرداد 1332 در راديو مشهد عليه حزب توده سخن ميگفت و آنان را مورد تهاجم قرار ميداد، شايد هم اين نفرت از آنجا ناشي ميشد كه دوستان توده اي در 28 مرداد بياري مصدق نرفته بودند...!

در سال 1336 نهضت مقاومت ملي كه اساس انديشه اش آميخته اي از آرمانهاي اسلامي و ملي طرفدار مصدق بود در مشهد شكل گرفته بود و شريعتي پدر و پسر نيز در اين هيات كوچك فعاليت داشتند و من هم كه آن موقع در مشهد درس ميخواندم از وجود چنين جريان مخفي آگاه بودم، چون تني چند از بستگانم مرحوم عامل زاده و احمد حكيمي و قاضي در اين گروه تحت پوشش پيروان قرآن فعاليت ميكردند. اين گروه بوسيله ساواك شناسايي شدند و 14 نفر در اين ارتباط دستگير و به تهران اعزام گرديدند.

علي شريعتي در جريان بازجويي، خود را مخالف كمونيسم و طرفدار سلطنت مشروطه معرفي كرد.

علي شريعتي ماجراي بازداشتش را در نامه 40 صفحه اي كه در سال 1347 به ساواك نوشته و متن كامل آن در كتاب نهضت امام خميني تاليف سيد حميد روحاني نقل گرديده اينگونه مينويسد:

"...و معتقد بوديم كه سرنوشت ما يا شوم خواهد بود ( با توجه به اينكه رئيس ساواك بختيار بود ) و يا بسيار بطول خواهد انجاميد اما خوشبختانه آنچه گذشت بر خلاف تصور ما بود... همه با نهايت ادب و رعايت شئون هر يك از ما رفتار كردند و هم در ظرف 20 روز سازمان توانست يكايك ما را كه از مشهد آمده بوديم بشناسد و نظر قطعي و دقيق خود را ابراز دارد و اين بود که قريب يك ماه كه از بازداشت ما گذشت من و پدرم و سه چهار تن ديگر آزاد شديم  ..)

بنابراين اولين بازداشت علي شريعتي كه 20 روز بيشتر بطول نينجاميد با خاطره خوش و مناسبات خوب و برنامه ريزي شايسته براي طرفين!! خاتمه يافت و ساواك تهران طي نامه اي بتاريخ 18/7/1336 به وزارت فرهنگ وقت اعلام كرد: " از نظر اين سازمان سوئ ظني نسبت به آقايان نامبرده بالا ( محمد تقي و علي شريعتي ) نيست و صلاحيت ادامه خدمت آنان مورد تاييد ميباشد. سرهنگ ستاد ماهوتيان از طرف رئيس سازمان اطلاعات و امنيت كشور "

ديدار علي شريعتي با مقامات ساواك تهران آغاز آشنايي مباركي بود كه بعدها به وصلت پر ابهامي انجاميد ولي ماه عسل طولاني نداشتند چون رفتار و گفتار اين مه پيكر سياسي بر خلاف عهد و پيمانش از كار در آمد ولي چون اين بي وفايي را يسيار زيركانه انجام داده بود و ضمنا از حمايتهاي غيبي هم بر خوردار بود توانست چند صباحي دل و دين از عاشق بربايد و عاقبت پس از آنكه ساواك فهميد اين يار شيرين زبان خيانت كرده است او را بي سر و صدا طلاق داد و با يك پاسپورت جديد بنام مزيناني روانه اروپا ساخت.

برگرديم به ادامه زندگي شريعتي، او پس از باز گشت از تهران و اطمينان خاطر از پشت سرش ضمن ادامه تحصيل در دانشكه ادبيات و شغل آموزگاري در محافل و مجامع مذهبي نيز داد سخن ميداد و سرانجام پس از اخذ ليسانس چون شاگرد اول شده بود براي ادامه تحصيل به فرانسه اعزام گشت. او بمت 5 سال مشغول تحصيل بود ولي فضاي باز سياسي و وجود جريانهاي مختلف و زمينه ذهني مذهبي او را روانه كوششهاي سياسي در جبهه ملي و نهضت آزادي  نمود و با سخنراني و پخش اعلاميه ها و نشريات مخالفان دولت ايران بشدت سرگرم بود و توانست با اين نوع كوششها از خود جهره مقبولي براي بر اندازان نظام قبلي ارائه كند!!

شريعتي در اين فرصت بدست آمده كه همه دشمان ايران با پوشش دانشجو و زير چتر فدراسيونهاي چپ و راست گرد آمده بودند همنوا با آنان گرديد و يك صدا سرود ويراني ايران را ميخواندند. روشنفكراني كه ديوانه وار و چشم بسته در خدمت ايدئولژيهاي شرق و غرب بودند و بقول كانت مجنونانه در پي عقل نقال ميدويدند و مجال و فرصت را برا انشيدن از خود و ديگرات سلب كرده بودند.

شريعتي 5 سال در رشته جامعه شناسي از جيب ملت ايران آموخت كه چگونه ميشود يك جامعه بزرگ را از ازاد انديشيدن و به خرد جمعي رسيدن باز داشت. 5 سال درس خواند تا بيايد ذهنيت جوانان ما را انباشه از ايدئولژي خونبار شهادت نمايد و عقل و خرد و انديشيدن را از ساحت جامعه ما پاك سازد.

و بالاخره او با مدرك دكتراي ( حاجي شناسي ) به ميهن بازگشت و در تاريخ 12/3/43 كه از مرز بازرگان وارد ايران ميشد بعلت همراه داشتن نشريات و اعلاميه هاي جبهه ملي بازداشت و به تهران اعزام شد. همسفر ايشان در اين سفر زميني شخصي بنام " فيروز پرتوي " بود كه بعدها ساواك پي برد كه نامبرده از عوامل "  سيا " بوده است.

شريعتي پس از 15 روز از زندان آزاد شد ولي به هنگام بازداشت كه بسيار محترمانه با او برخورد شده بود، حرفهاي جالبي گفته و نوشته است كه مرور بخشهاي كوچكي از آن خالي از لطف نيست، او در اين مورد مينويسد " ...مدتهاست بسرعت نسبت به جبهه ملي كم اعتقاد شده ام و سوگند ياد ميكنم كه هميشه آنرا بشدت انتقاد ميكردم و اميدوارم آينده نشان بدهد كه طرز تفكر من نسبت به مسائل سياسي و ضع كشور و جريانات اخير و بي سابقه اخير ايران چيست و در قبال آن چه روشي اتخاذ خواهم كرد". اين روشنفكر ملي مذهبي با انبوهي از نظريات جديد كه مبشر توجيه خلافت بود به ميهن بازگشت، به سرزميني اي نهاد كه به روايت خودش دگرگون و بستر توسعه و رفاه و پيشرفت فراهم شده بود ولي از وجود توطئه هاي بسيار و رنكارنگ، با روشنفكراني تهي از اندشه رنج ميبرد و او كه از كيسه ملت به خارج اعزام شده بود تا همچون طبيبي حاذق دردهاي جامعه را بشناسد و به درمان ان بپردازد ناباورانه و ناجوانمردانه دارويي را به هم ميهنانش تجويز كرد بنام ( ت  ت  ) كه از دو عنصر خطرناك تركيب شده بود:

1 – ت = توطئه غرب

2 – ت = تحجر شرق

اين سوغاتي يا داروي دكتر شريعتي از فرنگ برگشته و روشنفكر ملي- مذهبي براي درمان مسائل اجتماعي در كاسه احزاب سياسي و مبارزان نظام قبلي از قبيل نهضت آزادي- جبهه ملي- سازمان مجاهدين خلق و سپس سازمان فدائيان خلق و حزب از نفس افتاده توده و دانشجويان و جوانان بي هدف و تهي از آرمان ريخته شد و چون دارو سكر آور و گيج كننده اي بود همه آنان بره وار خوردند و مست و لايعقل به تخريب انديشه هاي آزاد و زندگي ساز پرداختند و كشوري را كه بيش از هر زماني تشنه اصلاحات و هدايت و ارشاد بود و ابزار و اسباب خروج از فضاي استبداد سياه برايش فراهم شده بود به آشوب و شور و هيجان سوق دادند و ايران را از  روشنفكران آينده نگر و سازنده نااميد كردند.

شگفت آنكه هيچكس متوجه چهره واقعي او نشد و حتي كارشناسان ساواك فريب لفاظيها و گنده گوييها و چاپلوسيهاي او را خوردند.

در گذشته اعتقاد و باورهاي شريعتي را درباره  " امامت  " يا خلافت ديني از زبان و قلم او نوشتم، اينك براي اينكه بدانيد او در غياب ملت ايران و بدور از هياهوي مستانه روشنفكران چه نامه هايي براي ساواك مينوشت  شما را به خواندن بخش ديگري از نامه ايشان  دعوت ميكنم:

" ... رژيم سلطنتي از نظر جامعه شناسي متناسبترين شكل حكومتي است كه بتواند دست به اصلاحاتي بزند و با تزهاي افراطي و انحرافي كه غالبا از خارج الغا ميشود و سالهاست ايران آماج آن بوده و زيانهاي مادي و بويژه معنوي فراوان ديده است مبارزاتي ريشه اي و عميق كند "

روشنفكر سياسي كه در مورد رژيم پادشاهي اينگونه نظر ميدهد حال ملاحظه كنيد تجويزش براي ملت ايران چگونه و چه اندازه ريا كارانه است؟:

" بنا بر اين در فلسفه اسلام سياسي تشيع استقرار حكومت اسلامي در همه اشكال ان لزوما و لاجرم مبتني بر اصل ولايت خواهد بود ."

رياكاري بعدي به قصد فريب كارشناس ساواك درباره انقلاب سفيد شاه و مردم در نامه مذكور چنين آمده است:

" براي خود من كه رشته ام جامعه شناسي است وقتي وارد ايران شدم در طول راه تا تهران وقتي چشمم به تابلوهاي پياپي كه شركتهاي تعاوني روستايي را اعلام ميكرد، ميخورد غيرعادي مينمود به غالب دهات بين راه كه ميگفتند اين ساختمان مدرسه است كه بدون كمك مالي دولت خود سپاهيان دانش و مردم ساخته اند بر ميخوردم تا حد زيادي قابل تصور نبود... حال بطوريكه خود از نزديك در ظرف اين مدت كوتاهي كه تماس دارم احساس كرده ام كه سازمان و حكومت نه تنها از نظر تغييرات شديد و ريشه دار در سيستم اقتصادي و اجتماعي مصمم است بلكه ميكوشد تا روش خود را نيز بسرعت تغيير داده و با درد و انديشه و ريشه هاي تاريخي تماس بگيرد... تحولات ريشه اي كه امروز در ايران دارد رخ ميدهد در اذهان دانشجوياني كه هميشه تشنه اصلاحات بوده اند اثر فراوان گذاشته ولي اين اثر آنطور نيست كه كاملا همه را به آن معتقد كرده باشد چون آشنائي كافي ندارند و تبليغات بي رقيب مخالف هم مدام و فراوان است. "

اشك تمساح اين روشنفكر از فرنگ بر گشته را ديديد حال نسخه او را براي جامعه ايران از كتاب امت و امامت بخوانيد:

"  .. جهل توده هاي عوام مقلد منحط و بنده واري كه راي شان را به يك سواري خوردن و يا يك شكم آبگوشت بهر كس كه باني شود اهدا ميكند و تازه اينها غير از ارا اسير گوسفندي است.... آرا راس ها ( الاغها و گاوها  ) رهبر ي خود نميتواند زاده آرا ئ عوام تعيين كننده پسند عموم و بر آمده از متن توده منحط باشد...امامت هدفش را بر اساس حقيقت انتخاب ميكند ..كدام حقيقت  ؟ حقيقتي كه ايدئولژي و مكتب اسلام نشان داده است .."

شريعتي تا سال 1347 در مشهد بدون جلب توجه ساواك  به پخش نظرات وخود ميپردازد ولي در اين سال گزارشي به ساواك ميرسد كه او با برخي از عناصر كمونيست در ارتباط است و بلافاصله احضار ميشود كه حاصل اين ديدار و مصاحبه آن شد كه ساواك مشهد به ساواك تهران مينويسد :  " اين فرد اگر خوب هدايت شود عضو مفيدي براي مملكت خواهد بود !!

بيچاره كارشناس ساواك نميدانست كه اين آقا قبلا در ديار فرنگ كاملا هدايت شده است و قادر به تغيير موضع خود نيست و دارد نقش بازي ميكند .

شريعتي پس از اين ديدار است كه نامه 47 صفحه اي خود را به ساواك مينويسد و پايه هاي جعل و فريب و ريا كاري را در حد اكثر ممكن ميريزد .

ادامه دارد

+ نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت 10:45 PM توسط میثاق آزاد |


جلال آل احمد:  قبل از اسلام در ايران تمدني نبود ..!!
روشنفكري ديني تنها يك جريان سياسي و در پي كسب قدرت است
علي شريعتي:  هدف حكومت رام كردن يك  " موجود " است ...! !
شارلاتانيسم ملي- مذهبي چه بر سر ايران آورد؟!
بحث بر سر آل احمد بود... او را بعنوان يك روشنفكر ملي– مذهبي برگزيده بوديم زيرا كه در زمان خودش پر رنگتر از سايرين بود آنهم با كوله باري از 25 جلد كتاب كه در دوران شاه چاپ شده بود آري در همان دوران اختناق سياسي ...!!
از جلال بيشترين اعتراض و انتقاد در آثارش مشاهده ميشد ولي در باره استبداد مذهبي خاموش بود و از تقابل دين با آزادي دم نميزد...!  جلال خود مدعي بود كه مسلمان است و در كتاب  " ارزشيابي شتاب زده " مينويسد:
" زمينه سنت من بهر حال اسلام ( است ) قبل از اسلام من نميبينم يك نوع دنيايي بودن يا يك تمدني .."
جلال هيچ تمدن و مدنيتي در قبل از اسلام نميبيند.. و تمسك او بدين اسلام لابد بدليل تمدن و تجدد در باديه نشينان عرب  بوده است و سر سپردگيش بجهت باورهاي مذهبي.. كه اگر چنين بود چه جاي اعتراض؟ اما تاسف آنجاست  كه جلال يك مسلمان معتقد نبود. او دين را بعنوان يك ابزار انتخاب كرده بود تا آ ن را چماق كند و بر سر اين و آن بكوبد وهمچنانكه رسم ديرين فرصت طلبان بوده و هست پشت اين سنگر قرار گرفت تا به نام و ناني برسد.
شاهدي بر اين ادعا دارم و آن مصاحبه دكتر غلامحسين ساعدي ( گوهر مراد ) با ضيا صدقي در مجله الفبا شماره 7 بسال 1365 ميباشد كه آنرا با هم ميخوانيم:
س: چطور شد با جلال آشنا شديد؟
ج: سر همين نوشته و اين قضايا بود.. دوستان خيلي خوبي با هم بوديم..اختلاف فكر زياد با هم داشتيم يكي اينكه من برداشت مذهبي كه آل احمد ميگفت "  دين وسيله است يعني يك جبه يا قبايي است كه دوخته شده و ميشود زير آن مبارزه كرد: من اين را قبول نداشتم... جلال يكبار رفته بود قم و سمپاتي خاصي نسبت به خميني پيدا كرده بود بهمين دليل تمام آن چندگانگي كه در كتابش به نام " خدمت وخيانت روشنفكران" آدم ميبيند و گاهي هم تعجب ميكند كه چرا اين جوري كرده..."
جلال همچنانكه گوهر مراد بدان اشاره ميكند دين را عبايي ميدانست كه ميشود زير آن پنهان شد و در امان ماند.
او در زير همين جان پناه بود كه چشمانش را بسته بود و هر چه دل تنگش ميخواست ميگفت و مينوشت و نيز زير همين عبا بود كه هيچيك از تلاشها و كوششها را در راه توسعه كشور نميديد او حتي در زير اين جبه ، فداكاريهاي فرزندان ما را در سپاه دانش نميديد و معتقد بود كه: سپاه دانش گرچه در ظاهر امر كاري است مفيد ولي در واقع بزرگترين پيشرفت است بسوي ميليتاريزه كردن فرهنگ مملكت "
راستي چه دوران كور مسلكي و نابينايي غم انگيزي  گريبان ايران را گرفته بود..!! چگونه ممكن است يك روشنفكر قلم بدستي بيايد و افتخارات گذشته را نبيند و بر آينده هم چشم بپوشد و بعد ادعاي آزادي و آزادگي كند و 25 جلد كتاب در باره اين گونه افكار سخيف و بي بنياد بنويسد و قهرمان نسل خودش و نسلهاي بعدي بشود؟ !
ما در آن دوران با روشنفكراني از نوع آل احمد فراوان روبرو بوديم كه پشت دين سنگر ميگرفتند و هر حركت مترقيانه اي را محكوم ميكردند و از پاپ كاتوليكتر ميشدند.
اين قبيل آدمها در انحراف افكار عمومي نقش موثري داشتند قلم فرساييها و سخن پراكنيهاي آل احمد و علي شريعتي و مهندس بازرگان و حاج سيد جواديها بود كه دين از جايگاه والاي خودش دور شد و بدست اين افراد بسوي حكومت اسلامي هدايت گرديد و همين افراد پس از اشغال كرسيهاي قدرت وقتي به پاي عمل آمدند به ضغف و ناتواني و درماندگيشان پي بردند و دريافتند همه آن عربده كشيها و مبارزات مذهبي و سياسي توهمي بيش نبوده و تنها عرض خود برده اند و زحمت بسيار براي ملت ايران روا داشته اند.
اساسا اشكال كار آنجاست كه روشنفكري ديني قبل از آنكه يك حركت ديني باشد يك جريان سياسي است و در پي كسب قدرت. تا زمانيكه به قدرت نرسيده اند آزادي خواه و عدالت طلبند و هنگامي كه به قدرت ميرسند به همه مواضع و شعارهايشان پشت ميكنند. جامعه ايراني بارها شاهد اين دور باطل بوده و بهاي سنگيني بابت اين جريان پرداخته است.
یكي ديگر از جهره هاي شاخص جريان ملي مذهبي كه همكنون خياباني بنام وي در تهران نام گذاري شده و همچنان عده اي زير عكس او سينه ميزنند دكتر علي شريعتي است.
او براي تدوين و تبيين تئوري حكومت ديني تلاش بسيار مبذول داشت و كتابهاي بسيار نوشت و سخنرانيهاي فراوان نمود تا راه را براي ورود داعيه داران حكومت هموار كرد و با اينكه در اجراي نیاتش آزادي عمل بسيار داشت ولي در تمام آثارش از وجود استبداد و خفقان شاكي و گله مند بود..!
متاسفانه شريعتي قبل از آنكه ثمره شيرين تلاشهايش كه حكومت ديني بود بچشد دار دنيا را وداع گفت. شايد اگر زنده ميماند و حاصل دسترنجش را ميديد نيچه وار كتابهايش را به آتش ميكشيد همچنانكه نيچه مبتكر انديشه ابر مرد يا انسان برتر كتابهايش را سوزانيد. البته اگر شريعتي از نعمت آزادگي نيجه برخوردار ميبود ....!!
براي اينكه بدانيم اين روشنفكر تحصيلكرده ملي مذهبي چه آرزوهايي در سر داشت و برا ي همميهنان خود چه نوع حكومتي را مطالبه ميكرد نگاهي اندك به آثارش مي اندازيم. او در كتاب " امت و امامت " مينويسد:
" ...سياست از حكومت مفهومي ديگر دارد، حكومت ( اسلامي ) در اينجا اداره نيست، نگهداري مردم نيست كه احساس خوشي و راحتي و آزادي مطلق فردي داشته باشند، همچنين سياست، هدفش تحقق تمام حقوق فردي نيست  بلكه بمعناي رنج بردن و آماده كردن يك " موجود " است براي هدفي ..."!!
در آن روزگاران پر از هيجان و شور و بي آرماني كه همه روشنفكران ملي– مذهبي و عاشقان مكتبهاي پرطمطراق براي آزادي سينه چاك ميكردند، هيچكس از شريعتي كه در كمال آزادي مينوشت و ميخواند و ميغريد، سوال نكرد: چرا تحقق تمام حقوق فردي هدف حكومت نيست؟ چرا حقوق افراد مطمح نظر حكومت اسلامي نيست؟ اگر حقوق افراد و آزادي مورد نظر نيست پس اين همه جار و جنجال و مبارزات سياسي و نظامي و فرهنگي و ديني براي چيست و براي كيست..؟ چرا انسا نها بايد در رنج باشند؟ اين چه ساديسمي است كه رنج و درد بشارت زندگي آنست؟
تعريف جديد شريعتي از حكومت، توجه هيچيك از دانشجويان و دانشگاهيان و اربابان سياست و حكمت را جلب نكرد و حتي مغايرت آشكار اين تعريف با اعلاميه جهاني حقوق بشر، آ قاي بازرگان و ياران طرفدار حقوق بشرشان را نگران نساخت. و يا آنجا كه شريعتي ميگويد: " سياست هدفش رام كردن و‌آ ماده كردن يك موجود است برا ي هدفي..." هيچ روشنفكر سينه چاكي به ايشان ياد آور نشد كه انسان از نظر حقوقي يك " موجود " نيست . انسان عاقل و بالغ و آزاد يك " موجود  " تعريف نميشود تنها جريانهاي ضد بشري هستند كه انسان را " موجودي " ميشناسند كه بايد " رام " گردد.
بيان اين قبيل نظريات كه در ميان هياهوي روشنفكران و پيروان شور و حال گم شد نه تنها آزاديخواهانه و دمكرات منشانه نبود بلكه صدور مسلم فرمان عليه اعلاميه حقوق بشر بشمار ميرفت. اما از انجا كه فروپاشي اقتدار يك ملت و به زانو در آوردن نظام تاريخي و اجتماعي ايران در دستور كار قرار داشت همه گوشها كر و همه چشمها بسته شدند تا مشعلداران نظم نوين جهاني بتوانند قدرتها، فرهنگها، ارزشها و احكام تاريخي ايران به قربانگاه هدايت كنند...!!
آنان چراغ بدستان دانشكده رفته اي بودند كه به پشت دروازه هاي آزادي اعزام شدند تا بناي آزادي و آزادگي را ويران كنند و دنيا يعني جهانخواران آزاديخواه برايشان كف بزنند ..!!
ساواك دست شريعتي و ياران او را در برگزاري جلسات سخنراني حسينيه ارشاد و محافل دانشگاهي باز گذارده بود و بر آن گمان بود كه شريعتي بر اساس تعهدي كه به ساواك سپرده بود بجنگ كمونيسم و آخونديسم برود ولي او از اين غفلت استفاده كرد و به تبيين نظرياتي پرداحت كه نه تنها كمونيسم و آخونديسم را زير سوال نبرد بلكه بازوي توانا ولي هيجان زده نسل جوان را در خدمت كساني در آورد كه قدرت سازماندهي و بهره برداري از اين فوج نيروي انساني شوريده سر را داشتند و بهنگام نياز از ان سود بردند و بر موج سوار شدند.
شريعتي دو بار به ساواك احضار شد و هر بار تذكرات لازم را پيرامون قول و قرارهايش به او دادند و او چند روزي در زمينه تعهداتش سخنراني ميكرد و كمونيزم را زير ضربات فلسفه بافي مذهبي ميبرد و سپس دوباره به بيراهه ميزد. در پي اين جنگ و گريز زرگري بود كه از سوي جامعه روحانيت مورد سرزنش قرار گرفت و داشت سفره اش از سوي مقامات روحاني قم بر چيده ميشد كه با وساطت بازرگان و مطهري و با يك عقبگرد جدي  به ميدان آمد. اين عقب نشيني را ميتوان در كتاب " مذهب عليه مذهب " چنين خواند:
"  پس اين شايعه از كجا پا گرفته كه من مخالف علما و حوزه علميه هستم؟  مساله بسيار مهم ديگري كه مطرح است آنست كه ميكوشند تا با انواع حيله ها ما را بعنوان عده يا فرد يا افرادي كه با روحانيت مخالفند جلوه دهند. به اين عنوان حمله ميكنند و هدفشان اينست كه ما را وادارند تا بعنوان دفاع از خود به روحانيت حمله كنيم و اين حمله در جامعه به اين شكل تجلي كند كه گروهي يا قشري يا عده اي از روشنفكران آن جامعه با روحانيت مخالفند، ممكن است اين روشنفكران مذهبي انتقاداتي به شيوه تبليغ مذهبي يا شيوه تحليل بعضي از مسايل اعتقادي داشته باشد– ممكن است با روحاني يا روحانيت در بعضي مسائل اختلاف سليقه داشته باشد و ممكن است كه با فلان عالم مذهبي– روحانيیكه عالم جدي مذهبي است– و روحانيت واقعي ديني، اختلاف فراواني داشته باشيم و او بشدت بمن بتازد و من بشدت به او حمله كنم اما اختلاف من با او اختلاف پسر و پدري است در داخل خانواده و وقتي كه به همسايه بيگانه برسد ما يك خانواده هستيم ..."
گفته ها و نوشته هاي شريعتي در باره روحانيت  بطور قطع و يقين از مصاديق بارز دورويي و نفاق است، او بنا بدلايل مشخص بر آن بود كه دو پايگاه اجتماعي و تاريخي ايران را هدف قرار داده آن را تضعيف و بلا اثر نمايد يكي  مرجعيت و ديگري سلطنت تا راه براي حكومت ديني هموار گردد. بايد تمام آثار او را با دقت خواند تا اين نتيجه بدست آيد ..!!
شريعتي در پي سياست مزورانه و نيات باطنيش در جهت حذف مرجعيت، به پر رنگ كردن نقش امام در جامعه پرداخته و آنرا جايگزين سلطنت و مرجعيت ميسازد. او اين انديشه را در كتاب " امت و امامت " به تفصيل شرح داده و مينويسد:
" امام پيشواست و عامل حيات و حركت امت است، وجود و بقاي اوست كه وجود و بقا جامعه را ممكن ميسازد.
حيات وجود امت مستلزم روحي است بنام امام. بنابراين انساني كه امام خود را نميشناسد به مانند گوسفندي است كه شبان خود را گم كرده باشد..." !!
ملاحظه ميفرماييد در چنين جامعه اي كه شريعتي ترسيم كرده نشاني از سلطنت و مرجعيت ديني نيست زيرا كه اين دو نهاد هزاران سال براي بقاي ملت و استقلال كشور و پاسداري از تماميت ارضي و فرهنگ ملي كوشا بوده اند. مبدل ساختن يك ملت به امت و عبور از دو نهاد سلطنت و مرجعيت همان مدينه فاضله اي است كه دكتر شريعتي تحصيلكرده فرانسه ( مهد آزادي ) براي همميهنانش طلب ميكرد.
شريعتي اين روشنفكر ملي– مدهبي و طرفدار مصدق رسالت شبان را در برابر گوسفندان چنين ادامه ميدهد:
"..امام در كنار قدرت اجرايي نيست. هم پيمان و هم پيوند با دولت نيست، نوعي همسازي با سياست حاكم ندارد، او خود مسئوليت مستقيم سياست جامعه را داراست و رهبري مستقيم اقتصاد، ارتش، فرهنگ و سياست خارجي و اداره امور خارجي جامعه با اوست يعني امام هم رئيس دولت است و هم رئيس حكومت..."
اگر شريعتي بجاي اين همه صغري و كبري چيدن از كلمه " خليفه "استفاده كرده بود آنوقت تكليف سلطنت و مرجعيت روشن ميشد. كما اينكه بالاخره اين روايت به حكومت مذهبي ختم گرديد.
سحر و جادوي كلام شريعتي براي بكرسي نشانيدن دين در مسند حكومت و قدرت آنهم در آستانه هزاره سوم از شگفتيهاي عصر ماست كه فقط از عهده روشنفكران مذهبي و حمايت قدرتهاي بين المللي ساخته بود و بس. شريعتي اين روشنفكر مكتب ديده با تبليغ اين قبيل نظريه پردازيها چراغ حكومت ديني را روشن كرد و خوراك تبليغاتي براي نهضت آزادي و سازمان مجاهدين خلق فراهم ساخت تا آنان پياده نظام انقلابي گردند كه دو نهاد مرجعيت و سلطنت را در هم بكوبند.
شريعتيها و آل احمدها بدون توجه به ساختار اجتماعي ايران و بدون عنايت به شرايط اقليمي اين كشور با  بازي با كلمات و شارلاتانيسم سيا سي و مذهبي كمر اقتدار ملت ايران را شكستند و اين همان توطئه اي بود كه ساحل نشينان رود تايمز از مدتها پيش براي ايران تدارك ديده بودند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت 10:26 PM توسط میثاق آزاد |


يك مقام وزارت اطلاعات حكومت اسلامي كه اخيراً به اروپا پناهنده شده است در يك افشاگري بي سابقه اعلام كرد كه در معاونتهاي ده گانه وزارت اطلاعات واحدهايي وجود دارد كه مأموريتشان ايجاد هسته هاي تحت كنترل در درون اپوزيسيون خارج از كشور است. به گفته اين مأمور كه خواست ناشناس بماند، وزارت اطلاعات مطالبي را كه براي ايجاد توازن ميان جناحهاي نظام لازم دارد به له يا عليه يكي از شخصيتهاي بلند پايه نظام، يا جناحهاي آن، از طريق اين هسته ها در خارج از كشور مطرح مينمايد. وي در بين اين واحدهاي معاونت اپوزيسيون از واحد خامنه اي، رفسنجاني، خاتمي و... نام برد. او در تعريف وظايف اين هسته هاي تبليغاتي در خارج از كشور گفت: « اينها افراد، گروهها و رسانه هايي هستند كه از طرف وزارت (اطلاعات) مورد پشتيباني محتوايي، مالي و تداركاتي قرار ميگيرند تا برعليه يكي از جناحها يا شخصيتهاي حكومت اسلامي تبليغ كنند. افراد بايد از طريق انتشار، سخنراني، مصاحبه، حضور در مجالس، تلفن بر روي كانالهاي راديويي و تلويزيوني و غيره عمل كنند. رسانه ها بايد خط ديكته شده و توافق شده را پيش برند و در انتخاب موضوعات، اخبار، مطالب، افراد، برنامه سازان به مسير تعيين شده توجه كنند. سازمانها و گروهها نيز بايد در اطلاعيه ها و انتشارات خود، سايتهاي اينترنت، جلسات و سخنراني خطوط ديكته شده را پيش ببرند ».

وي اضافه ميكند: « ما افرادي را در خارج از كشور داريم كه كارشان عبارتست از تماس با چهره هاي سرشناس اپوزيسيون و خود را پيرو و يا هوادار آنها نشان دادن. آنها بايد اين نزديك شدن را بطور فعال انجام دهند و با تعريف و تمجيد از آن شخصيت تماسهاي فردي با وي برقرار كرده و بباورانند كه با نيت خوب و جهت مبارزه با حكومت اسلامي عمل ميكنند. سپس بتدريج ضمن كشف افكار، عقايد، روانشناسي فردي، روابط و شبكه هاي همكاري اين شخصيت اطلاعات را به وزارت بفرستند و در مقابل دستورات وزارت را در رابطه با اين شخصيت بكار گيرند ».

اين مأمور ادامه ميدهد: « ما از طريق برخي افراد كه با ما همكاري دارند جمع كثيري از ايرانيان خارج از كشور را تحت اختيار داريم، بدين ترتيب كه مأمور با افرادي چند در تماس است از آنها كسب اطلاع ميكند و به آنها خط ميدهد، آنها را بر له يا عليه كسي يا جرياني تحريك ميكند و يا براي توزيع يك شايعه از آنها استفاده ميكند ».

او ميگويد: « ما آنچه را كه بعنوان موضوع عمده براي رسانه هاي خارجي بايد مطرح شود تعيين ميكنيم، در هر زمان از طريق امكانات رسانه هاي در اختيار خود، يك موضوع را مطرح كرده و سپس از شبكه خود به اين جريان دامن ميزنيم. با تلفنهاي مختلف به راديو و تلويزيونها اين موضوع را بصورت پرسش يا طرفداري و يا انتقاد مطرح كرده و آن رسانه يا آن برنامه ساز را وادار ميكنيم كه به واكنش بپردازد ».

وي سپس اضافه ميكند: « كار جذب ايرانيان از طريق واحدهاي مربوط به سفارتخانه ها در هر كشور انجام ميشود و فقط در آمريكا اين كار بعهده افراد مشخصي است. پس از آنكه فرد شناسايي شد بسته به اينكه به ايران رفت و آمد داشته باشد يا خير كارها تنظيم ميشود. معمولاً كار جذب افرادي كه به ايران ميروند و مي آيند بسيار ساده است و ريششان راحت در گرو ميباشد. در مورد ساير ايرانيها نيز از طرق مختلف اقدام ميشود از جمله بوسيله دوست و آشناي آنها و شناخت از زندگيشان، نيازهايشان، مشكلاتشان و تمايلاتشان اين كار انجام ميشود ».

اين شخص ادامه ميدهد: « افراد، رسانه ها و تشكيلات متعلق به وزارت (اطلاعات) وظيفه دارند كه در زمانهاي معمول بكار خود بپردازند و نقش رسانه هاي يا بيطرف و يا مخالف نظام را ايفا كنند. البته مخالف آن بخش از نظام كه تعيين و تعريف شده است. در اين مواقع عادي هدف فقط پيش بردن اهداف كلي نظام است، يعني دور كردن افكار از نوع مبارزه راديكال از يكسو و مانع از شكل گيري يك خط متحد ساز شدن از طرف ديگر. آنها به اين دو وظيفه كلي ادامه ميدهند تا در مواقع خاص مأموريتهاي مشخص داده شود. در آن زمان اين نيروها بايد به آن مأموريت بپردازند و از امكانات خود براي احراز آن استفاده كنند.»

وي درباره اين مأموريتها توضيح ميدهد: « مثلاً آنكه برعليه فلان جريان اپوزيسيون يا يك تشكيلات و يا يك شخص وارد عمل شوند و اجازه ندهند كه اين جريان يا شخصيت مطرح شود و پا بگيرد، معمولاً جريان اينطورست كه خط اصلي توسط تهران تعيين ميشود و يكي از رسانه های شبكه وزارت، آنرا مطرح ميسازد، بلافاصله وسايل ارتباطي ديگر شبكه و يا افراد درون آن كار خود را آغاز كرده و اين خط را به پيش ميبرند. همه ابزارها بكار گرفته ميشود: مطبوعات، اينترنت، راديوها، تلويزيونها، تلفن و ارتباط فردي، تشكيل جلسه و سخنراني، گردهمايي و سمينار و امثالهم و غيره. همه راهها مجازند به شرط آنكه خط را به پيش برند و تبليغات را تقويت كنند. هدف اشغال صحنه توسط موضوعات مورد نظر وزارت است ».

او همچنين ميگويد: « از دانشجويان بورسيه حداكثر استفاده ميشود، آنها در هر سفر به ايران جلسات ويژه دارند و تخليه اطلاعاتي شده و توجيه ميشوند. علاوه بر اين، گزارش ماهيانه بايد بدهند و يا گزارش ويژه اگر لازم باشد. از همسران دانشجويان بورسيه براي نفوذ به خانواده هاي ايرانيان مقيم هر كشور استفاده ميشود. مأموريتهايي مانند تلفن زدن به رسانه ها نيز با آنهاست. بعضي حتي دوره آموزشي قبل از اعزام طي كرده اند. در زمان حضور در هر كشور نيز گزارشهاي ويژه داراي ارزش حتي پاداش دريافت ميكنند. هر چند زوج دانشجوي بورسيه تحت نظر يك مسئول اداره ميشود كه معمولاً با سفارت و يا مستقيم با تهران در ارتباط است ».

اين مأمور سپس مي‌افزايد: « پر كردن صحنه تبليغاتي و رسانه هاي خارج از كشور يك كار هماهنگ ميان وزارت (اطلاعات) و وزارت خارجه و نيز چند سازمان دولتي ديگر مانند سازمان تبليغات (اسلامي) است. بودجه آن از طريق چندين منبع از جمله دفتر ولي فقيه و نيز بودجه ويژه اي كه ظاهراً برادر رفسنجاني اداره ميكند تأمین ميشود. چندين رابط در لندن كار توزيع اين بودجه را در اروپا بعهده دارند و يك رابط در امارات نيز برخي ديگر از اين افراد و رسانه ها را مورد حمايت مالي قرار ميدهند. در دبي در پوشش يك شركت تجاري اين كارها صورت ميپذيرد ».

او ميگويد: « چندين مورد بوده كه پورسانتاژهاي حق واسطه گري براي معاملات انجام شده توسط فلان شركت خارجي در ايران به حساب رابطها در خارج از كشور ريخته شده است. هدف آنست كه رد كمتري از جانب دولت ايران در اين بده بستانها بجاي گذاشته شود. مواردي از حمل بسته هاي ترياك در كيفهاي ديپلماتيك بوده كه در خارج از طريق رابطها بعنوان پاداش به همكاران شبكه داده ميشود ».

اين فرد سپس مي افزايد: « در داخل وزارت مخابرات واحد كنترل تلفنها روزانه هزاران مكالمه را كه از طريق كارتهاي مخصوص و شماره هاي مخصوص انجام ميشود مورد شنود قرار ميدهد. اين واحد در واقع متشكل از مأموران سپاه وزارت اطلاعات است كه به كنترل شماره هايي ميپردازد كه از كارتهاي شركتهاي ساخته وزارت اطلاعات در خارج استفاده ميكنند. چند شركت كه توسط آقازاده ها مورد سرمايه گذاري قرار گرفته به ترمينالهاي اين واحد كنترل در ايران وصل هستند و تمامي استفاده كنندگان از كارتهاي آنها مورد شناسايي و شنود قرار میگيرند ».

او هم چنين اضافه ميكند: « شناسايي مخالفان فعال در خارج از كشور و تهيه پرونده از آنها جزو وظايف اوليه شبكه است و آنها چندين كارشناس كامپيوتر براي اين منظور به خارج از كشور ارسال داشته اند ».

سازمان پارس و شورای براندازی

پاینده ایران

B.P. 6593 -- 75065 Paris Cedex 02 –France – TEL : 0033(0)140266630

FAX: 0033(0)140266051 – Site Web: www.pars1.com -- www.armanemihani.com

info-Iran@aliceadsl.fr --- sazmanepars@aliceadsl.fr

+ نوشته شده در Fri 17 Oct 2008ساعت 8:9 PM توسط میثاق آزاد |


* پاسخي كوتاه به نقدي بلند...

* نسل ما خسته و عصباني است ولي نااميد نيست!

* نسل ما در بستري پرچالش به سازندگي پرداخت ...!

* چالش بزرگ، شارلاتانيسم آل احمد و خيالبافي علي شريعتي بود...!

ماههاست كه ضرورت بازنگري جريانهاي سياسي تاريخ معاصر، مرا به نگارش نقد‌گونه‌اي واداشته كه تابحال طي سلسله مقالاتي به«حزب توده»، «سازمان افسران حزب توده»، سازمان مجاهدين خلق و سازمان فداييان خلق «كنفدارسيون دانشجويي»، «نهضت آزادي» و «ملي‌مذهبيها» هر چند به اختصار پرداخته‌ام و بر ‌آن بودم كه به ساير جريانها بپردازم اما وصول نامه اي از آزاده‌‌ ايران پرست مرا ملزم به اداي توضيحاتي نمود كه بي‌ارتباط با اين نوشتار نيست...

آقاي «عليرضا افشاري» دوست جوان و انديشمند مورد احترام من، طي نامه‌اي مفصل و پر از پند و راهنمايي، همراه با احساسات گرم و بيشائبه نسبت به اين نويسنده، نكاتي را يادآوري كرده‌اند كه سعي ميكنم به بخشهايي از آن پاسخ دهم و قسمتهايي را نيز به حرمت آن انديشه‌ پاك در آ‌ينده مورد توجه و رعايت قرار دهم. ايشان مينويسند: « از خوانندگان نوشتارهاي سرور يزدي هستم شايد بدليل اطلاعات مفيدي كه در نوشته‌ ايشان است، شايد هم به خاطر قلم توانا و جذاب ايشان، هميشه اولين مطلبي كه در حاكميت ملت ميخوانم نوشته‌هاي ايشان است اما بر آنها نقد دارم....»

سپس نويسنده‌ نامه به نفد چنين ادامه ميدهد: «... لحن  نوشته‌هاي ايشان در برخي جاها پر از نيش و كنايه است كه بافت پژوهشي- اطلاع رساني متن را تحت  تأثير قرار ميدهد در حاليكه به گمان من آگاه كردن غيرمستقيم مخاطب، بسيار كارساز‌تر است. در اين مورد خاص، من با سرور يزدي تنها اختلاف سليقه دارم نه ديدگاه ...»

با سپاس ازعنايات اين خواننده‌ عزيز و دلسوز، ناچار به اعتراف هستم كه حق با ايشان است و قلم من در نقد جريانهاي روشنفكر‌ی سياسي ايران از تندي و تيزي ويژه‌اي برخوردار است كه شايد سبب گريز هواخواهان آن جريانها گردد و تاب تحمل نيش قلم را نداشته باشند...

ولي از شما چه پنهان زندگي در دو دوره‌ كاملاً متضاد قبل و بعد از انقلاب و حضور عيني در حوادث و تماشاي وقايعي كه همچنان بايد در دل تنگان از آن مراقبت كنيم كه مبادا از زبان يا قلم جاري شود و سرسبز را دهد بر باد و بالاخره رنجي كه بر نسل ما وارد آمد ما را متفاوت از نسل دوم و سوم انقلاب بار آورده است، سينه‌ من خانه‌ اسرار نهفته‌اي است كه نميتوانم به تمامي آنها حتي اشاره كنم و آنچه كه در كمال اختصار بر قلم جاري ميشود حاصل بيتابیهاي دروني من از اين همه ريا و دورويي و وطن فروشي و ادعاهاي كذب روشنفكران سياسي كشور است، جدا از آن همه ديده‌ها شنيده‌ها، رنجي ديگر بر جانمان خانه كرده و آن اينكه ما شاهد تربيت نيروهاي انساني كارآزموده اي در قبل از انقلاب بوديم كه در كمال شايستگي و لياقت و ميهن پرستي و بدون ادعا و منت گردش چرخ اصلاحات و توسعه و سازندگي را بعهده داشتند... اما آنان بدست روشنفكران سياسي ملي و يا مذهبي سرنوشت شومي پيدا كردند، آنها يا اعدام شدند يا جلاي ميهن كردند و يا در خانه‌هايشان به انتظار مرگ زودرس نشستند و دنيا را با حسرت بسيار وداع گفتند و به هرحال همه‌ آن سرمايه‌هاي انساني خلاق و سازنده از چرخه‌ مديريت و اداره كشور رانده شدند و بهتر است بگوئيم بيخردانه تنبيه شدند!! ما شاهد توسعه‌ اجتماعي– فرهنگي، اقتصادي و سياسي كشور بوديم و حركت بسوي آ‌ينده‌اي روشن را با همه‌ وجودمان احساس ميكرديم و صدالبته كه نقدي هم بر آن جريانها داشتيم ولي وقتي ديوار بلند توطئه‌ انگليس و آمريكا را در برابر اين حركت عظيم ديديم آه از نهادمان برخاست...!

نسل ما، در يافتن راه دموكراسي و آزادي از ميان انواع موانع داخلي و خارجي در تكاپو بود. كاري كه نه ميتوان گفت و نه گوش شنوايي هست... ما اين راه را در ميان انبوهي از مشكلات سياسي، مذهبي، اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي ميپيموديم و در بستري از مقاومتها پيش ميرفتيم ولي اين تلاش را ملي مذهبيها نميديدند و حركت جامعه را با شارلاتانيسم غربي و مظلوم نمايي مذهبي عقب ميراندند..!! و شگفتاكه هدايت اين گردونه‌ جهل و ريا را به دست عوامل بيگانه ميديديم ولي فريادمان در هياهوي انقلاب به جايي نميرسيد...!!

آري!‌نسل ما خسته و عصبي است.... خسته از حركات باطل و عصبي از بازگشت به قهقرا... كالبد شكافي ما پيرامون آ‌نچه كه اتفاق افتاده دردناك است ولي اگر ننويسيم و نگوئيم و نق نزنيم و بميريم، مرگ مفاجاتي خواهد بود...!

 نسل ماخسته است ولي نااميد نيست، زبان و قلممان تلخ است ولي كلاممان از بار و ميوه‌ تجربياتي برخوردار است كه آسان بدست نيامده.

ما بر خلاف روشنكفران ملي– مذهبي مشكل را تنها در حكومت نميديديم بلكه اساس مسأله در آن بود كه ملت ما خود به حمايت از استبداد برخاسته و هرگز در پي جايگزين ساختن حكومـتهاي غيراستبدادي نبوده است. اين ادعا به سالها مطالعه و بررسي محافل تحقيقاتي نياز دارد وگرنه با زنده باد و مرده باد گفتن يك نسل، آزادي و دموكراسي و توسعه نصيب ملتي نخواهد شد...! در دوران قبل از انقلاب در اين بستر پرچالش و سراسر رمز و راز میبايست مدرسه ساخت، راه و راه آهن ساخت، دانشگاه تأسيس نمود، كارخانه بنا كرد، به توليد پرداخت، كشاورزي را سامان داد، آدم تربيت كرد، با دنياي هيجان زده‌ بيمسئوليت رابطه برقراركرد، آبرو خريد... و شگفتا كه اين قبيل كارها نه بر مذاق خارجيها خوش آمد و نه بر مردم گوارا...!!

دوست عزيز- فقط اشاره كنم كه در دوران قبل از ا نقلاب، براي حفظ استقلال و تماميت ارضي ايران جانها كنده شد! ما استقلال داشتيم... شعار آزادي، استقلال، جمهوري اسلامي آقايان انقلابي، يك سفسطه‌ بزرگ تاريخي بود؛ ما استقلال داشتيم و گناه‌مان هم همين بود ولي روشنفكران سياسي ما نفهميدند كه چه ميخواهند و براي فرداي مبارزاتشان نيز هرگز برنامه‌اي نداشتند.!

هنگامي كه از زبان «مهندس بازرگان» نخست وزير دولت موقت وانقلابي ايران از تلويزيون شنيدم كه ميگفت « ماهيچ برنامه‌اي براي اداره‌ مملكت نداريم» دو دستي بر سرم كوفتم و از اين كابوسي كه بر سر ملت ايران سايه افكنده و حشت كردم. با خودم ميگفتم آيا ممكن است، گروهي روشنفكر چندين ساله مبارزه‌ سياسي بكنند، زندان بروند، قلم بزنند و براي فروپاشي يك حكومت پابرجا، خودشان را به زمين و زمان گره بزنند اما براي فرداي كشور برنامه نداشته باشند؟!!

بله عزيز! لحن ما پر از نيش و كنابه است زيرا از سقوط پر هيبت و دلخراش جامعه ايران سخت عصباني هستيم. عصباني از مرداني كه با چراغ آمدند و راه را براي جنگ و آشوب و جهل و خرافات هموار كردند. آري با چراغ آمدند تا ايران را به اسارت برند آمدند تا بري ايران آزادي و استقلال به ارمغان آورند...!!و حال پس از فروپاشي با سرافكندگي و با يك گردش مسخره‌ سياسي به بازي كودكانه‌ « كي‌بود كي بود من نبودم....» پرداخته‌اند...!!

براستي اگر پاسخ ما به اين توطئه‌ بزرگ نيش وكنايه نباشد پس دردهاي نهفته در سينه مان را كجا و كي فرياد كنيم؟!‌ قاتلان ايران هنوز زنده‌‌اند و در انتظار عنايت اربابان چشم براهند كه يك بار ديگر بر سفره‌ رنگين قدرت نشانيده شوند و اين بار نسل جديد را پاكسازي كنند!

دوست عزيز ما، «عليرضا افشاري» مينويسند: « درست است كه دشمنان ايران خواهان تضعيف آن بودند و اين رسم ديرين آنهاست و هميشه اين گونه بوده است ولي قطعاً اشتباهاتي هم در داخل، اين فضا را بوجود آورده ....»

من با نظر نويسنده‌ عزيز همراه هستم، بي ترديد  اشتباهاني در داخل بوده كه قابل بررسي است. ولي آنچه كه با قاطعيت ميتوان بيان كرد آن است كه اشتباه در حركت بسوي توسعه، ترقي و پيشرفت وامنيت نبود؛ اشتباه در اقتدار ايران نبود، اشتباه در توسعة‌ فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي ايران نبود، اشتباه آن بود كه شاهنشاه ايران بيش از حد متعارف به ديپلماسي غرب اعتماد داشت و گمان ميكرد انگليس بدليل ذلت اقتصادي، دست از توطئه‌ ناجوانمردانه‌اش در منطقه برداشته است و بهمين دليل حضور انگليس در داخل كشور مورد شناسائي محافل امنيتي قرار نداشت و آنان از فضاي امنيتي پيرامون خود نهايت سواستفاده را براي ارتباط با مخالفان نظام و تهيه و تدارك لازم براي فروپاشي نظام ميكردند. رژيم قبلي هرگز نفهميد كه نقش آقاي «دكتر كلمن»بعنوان يك پزشك در شيراز و يزد و ساير نقاط ايران چه بود! رژيم ايران و ساواك هرگز ندانست چرا بعضي از مقامات با آقای كلمن رابطه داشتند و شگفتا كه در بعد از انقلاب آن شخصيتهاي معروف در اوج اعتبار كشته شدند!

هنوز كسي نيست توضيح دهد؛ رفت وآمد و حضور 30 نفر انگليسي كه به زبان فارسي سليس حرف میزدند و در تظاهرات خياباني اصفهان و برخي از مراكز استانهاي ديگر شركت ميكردند براي چه بود؟! اشتباه رژيم سابق آ‌ن بود كه وقتي رمزي كلارك در ايران با آقاي بازرگان نرد عشق ميباخت، گوشش را نگرفت و با يك اردنگي از كشور اخراج نكرد! اشتباه شاهنشاه در آن بود كه آقاي هايزر را كه بدون اطلاع ايشان به ايران آمده و با رهبران روحاني انقلاب، تماس گرفته بود، نداد به گاري ببندند و از كشور بيرونش كنند! اشتباه رژيم آن بود كه وقتي ميهن پرستان دل سوز مانند سروران پزشكپور و دكتر عاملي به شاهنشاه يادآور شدند كه اقدام به تشكيل حزب رستاخيز غلط است، مسأله را جدي تلقي نكردند! اشتباه رژيم در آن بود كه وقتي ساواك مطلع ميشد، دانشجويان خارج رفته‌ ما سر از اردوگاه‌هاي تربيت تروريست در آ‌ورده‌اند روابطش را با آن كشورها قطع نكرد!

اشتباه آن بود برخي از دانشجويان ايراني كه از بورسيه‌هاي دولتي و از خزانة‌ ملت پول میگرفتند ولي در جهت اجراي سياستهاي سيا CIA و «اينتجلنت سرويس» و «موساد» و «كا‌گ‌ب» حركت ميكردند افشا و رسوايشان نكرد.

بله از اين گونه اغماضها و چشم روي هم گذاردنها و عفو و گذشتها فراوان بود كه هزينه‌ آن را ملت ايران پرداخت. اما لازم ا ست اشاره كنم كه رژيم گذشته ميخواست از ميان گردباد خطرناك توطئه ها عبور كند بدون آنكه از دماغ كسي خون جاري شود واين را بعدها روشنفكران سياسي به ما آموختند كه اين روش يك ساده‌انگاري بيش نيست!!

نويسنده‌ نامه اضافه ميكند «( آن هنگام چه درست چه نادرست از شاعران و خوانندگان گرفته كه به گمان من تب سنج هستند و سرودهاي انقلابي عرضه ميكردند تا سياستمداران درون حكومت هر كسي به نوعي با حاكميت برخورد ميكرد...»

بگذاريد اين اشتباه تاريخي را تكرار نكنيم و نگوئيم شعرا و خوانندگان تبسنج هستند، در جوامع ملتهب و هيجان زده و عصبي و ايلاتي و گرفتار تهاجمات گوناگون، هرگز شاعر و نويسنده و خواننده نميتواند تبسنج باشند در چنين جامعه اي كه مردم دائماً گوش به زنگ تغيير حكومتـها هستند، جامعه‌اي كه 1200 جنگ جدي را تجربه كرده است، جامعه‌اي كه امرار معاش آن از يكسو به آسمان گره خورده و از سوي ديگر در دست پادشاهان و حكام و اولياي ديني است چه كسي ميتواند جز به چتر امنيتي دروغ و تزوير و تملق و چاپلوسي و مديحه سرايي پناه نبرد؟ متأسفانه خواننده، نويسنده، شاعر و روشنفكران ما سكه‌ دورويي بودند كه يك روي آن عقده‌ حفارت و روي ديگر آن خود بزرگ بيني بود واين در كشور ما عامل مهمي براي ساختار شكني و انديشه شكني بوده و هميشه مكانيسم دفاعي بشمار ميرفته است.

اين طنز تلخي است كه بايد بدان اعتراف كرد، گروهي كه شما از آنان نام برديد درعصر و زمان ما نه تنها انديشه‌ سازنده‌ و نوئي عرضه نكردند بلكه اكثراً مقلداني بودند كه بر منبر «منيت» آنچنان به زمين و آسمان فخر ميفروختند كه تشخيص راه از چاه برايشان ميسر نگشت وامروزه غالباً در هجو انديشه‌هاي بيهوده‌شان به مرثيه سرايي پرداخته‌اند!

عليرضا افشاري عزيز م‌نويسد: « ... در  نوشتارهاي سرور يزدي كمتر منابعي ذكر شده است...»

لازم به يادآوري است به بسياري از منابع در متن نوشتار اشاره كرده‌ام و. اما آنجا كه از ذكر منابع خودداري شده به آن دليل است كه متأسفانه از ذكر نام افراد و منابع مذكور معذورم، اطلاعات مربوط به ساواك و آ‌نچه كه پيرامون آن نوشته‌ام در ارتباط با اشخاص و مديران و مسئولاني بوده كه شرايط روز، مانع از ذكر نام آنهاست. پس شما ميتوانيد با اطمينان خاطر به هنگام ذكر مطلب از نام خود من استفاده كنيد و مطمئن باشيد كه در شرايطي مطلوب همه‌ آن دانستنيها و آموخته ها برشته‌ تحرير در خواهد آمد!

اقاي افشاري به جريان 28 مرداد اشاراتي دارند كه پاسخ آن را در ادامه‌ سلسله مقالات روشنفكري به هنگام نقد حوادث نهضت ملي شدن نفت، خواهم داد... البته بنا به توصيه‌اي اين دوست عزيز عاري از نيش و كنايه! البته تا به حال نيش و كنايه‌هاي بسياري از جانب آنان به جان خريده‌ام و دل آزرده هم نيستم زيرا روند روزگار را بر نيش و نوش ميبينم!

وا ما پرسش نويسنده نامه:«... آيا دولت موقت در تحت تعقيب قرار دادن سرور پزشكپور يا به اعدام سپرده شدن شادروان دكتر عاملي نقش داشته است؟»

در پاسخ به اين سوال و نيز براي ثبت در تاريخ سياسي كشور و اذهان نسل جوان كه در روزهاي آغازين انقلاب حضور نداشتند به درج سختان واعترافات مقامات دولت موقت و شخصيتهاي معتبر ملي– مذهبي ميپردازم:

آقاي «علي‌اصغر حاج سيد جوادي»  از پيش قراولان نهضت آزادي و ايدئولوژيستهاي جريان ملي– مذهبي پس از اعدام شادروان خانم «فرخ رو پارسا» وزير آموزش و پرورش، فرمودند:

«... محيط انقلاب بايد به سرعت و شدت پاكيزه شود، يعني همه دشمنان انقلاب، همه ميكروبها و مسمومات مولد فساد و ظلم بايد بلافاصله و بدون كمترين درنگ نابود شوند، انقلاب عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلاب يعني شدت عمل هرچه بيشتر...»

اين فرمايشات را با اظهارات آقاي خلخالي كه هم فدايي اسلام بود و هم فراماسون، مقايسه كنيد ببينيد كدام داغتر و انقلابيتر است؟ همين دكترين سبب هموار شدن راه براي آقايان رفسنجاني، بهشتي و غفاري و موسوي اردبيلي و موسوي تبريزي و... گرديد.

آقاي مهندس بازرگان نخست وزير انقلاب روز شنبه 11 فروردين  1358  درمصاحبه با تلويزيون فرانسه كه در سطح جهان پخش ميشد، گفتند: «... تاكنون تنها 62 نفر اعدام شده‌ا ند و اميرعباس هويدا سيزده سال نخست وزير ايران و دست راست شاه بشمار ميرفت مسئول و گناهكار است و بايستي مجازات شود....»

آقاي بازرگان كه هنوز يك ماه از صدارتشان بيشتر نگذشته بود، نگران «تنها 62 اعدام كه عدد كمي پنداشته، نمیباشند! قابل ذكر است كه اين عده شامل اميران و فرماندهان ارتش و شخصيتهاي سياسي معتبر كشور، مانند نخست وزير و وزرا و وكلا بودند. ايشان بعدها به آرزوي ديرينشان رسيدند و آمار اعدام بسيار بالا رفت و سبب خشنودي فرزندان مكتب علي شريعتي گرديد.!

جالب آنكه همزمان آقاي « احمد صدر حاج سيد جوادي» وزير كشور دولت در مصاحبه با كيهان گفت:« ... شالوده‌ قانون اساسي بر قرآن و نهج‌البلاغه بنا شده است. در تدوين قانون اساسي به احاديث مسلم–اجماع و فرمايش معصوم توجه شده است...»

آن آقايان امروز مدعي هستند كه  قانون اساسي ما چنين و چنان بود و آقاي خميني در آن دست برد!! آيا بيماري. الزايمر تاريخي را تنها با نيش قلم ميتوان درمان كرد!

با اين توضيحات چرا عده‌اي گمان ميكنند دولت موقت در اعدامها نقشي نداشته است؟ سرور دكتر عاملي در چنين فضايي اعدام شد، خون اين فرهيخته‌ ميهن پرست پررنگتر از خون افسران و مديران و وزيران كشور نيست.

و ما در شهادت همه‌ آنان سوگواريم و از نماز شكري هم كه در مدرسه‌ علوي خوانده شد، غافل نيستيم ولي يادمان باشد پس از قبول مسئوليت دولت موقت توسط روشنفكران ملي و مذهبي، روحانيت در قم استقرار يافت و قدرت در دست آقايان بود ما بر آن باوريم كه راه آخوندها را روشنفكران چپ و راست هموار كردند و سرود را آقايان بني صدر و قطب زاده و يزدي و بازرگان و سحابي و صدر حاج سيد جوادي ياد مستان دادند، اين شاگردان جلال آل احمد و پيروان مكتب علي شريعتي بودند كه با ريختن خون هموطنانشان، قصد پاك سازي محيط انقلاب را داشتند! سرور پزشكپور نيز در معرض اتهام و اعدام قرار داشت ولي به اصرار دوستان براي جلوگيري از پاكسازي به سبك حاج سيد جوادي به خارج از كشور عزيمت نمودو در زمان آقاي هاشمي رفسنجاني به كشور بازگشت.

و اما آخرين پرسش دوست عزيز نويسنده درباره‌ نامه‌هاي حاج سيد جوادي است. استدلال من در آن نوشته اين بود كه صدر حاج سيد جوادي از باب ترحم و شفقت به خانم سيمين صالحي، نامه نگاري نميكرد بلكه نامه‌هاي ايشان به قطب زاده و يزدي رونوشت ميشد تا بهره برداري سياسي و تبليغاتي در محافل و مجامع بين‌المللي گردد، اگر اينان به اصول انساني پاي بند بودند در فرداي انقلاب تئورسين پاكسازي محيط انقلاب با ريختن خون بقيه لسيف مجاهدان و فدائيان و توده‌ايها نميشدند. اينك با سپاس از آقاي عليرضا افشاري، مطلب امروز را با فرازي از مصاحبه‌ آقاي دكتر جواد طباطبائي در مصاحبه با روزنامه همشهري به پايان ميبرم.

آقاي طباطبائي ميفرمايند:«... تاريخ معاصر ايران نه با شارلاتانيسم سياسي جلال آل احمد وخيالبافيهاي علي شريعتي آغاز ميشود و نه به طريق اولي با روشنفكري ديني دو دهه‌ اخير پايان خواهد يافت، ارزيابي من اين است كه همچنان كه امروز هيچ عقل سليمي، آل احمد نظريه پرداز غرب‌زدگي را جدي نميگيرد در يكي دو دهه‌ آينده نيز مرده ريگ روشنفكر ديني كنوني بطرز عمده به فراموشي سپرده خواهد شد...»

پاينده ايران

+ نوشته شده در Fri 17 Oct 2008ساعت 1:59 PM توسط میثاق آزاد |


آل احمد 

*كالبدشكافي جلال آل احمد و اثراتش يك ضرورت تاريخي است.

* روياهايي كه به حقيقت پيوست... اما جاي جلال خالي است.

*  آدم غرب زده قرتي است...!!

* حكومتها بر سرميز مذاكره تعيين ميشوند...!!

براي نتيجه گيري از آنچه كه در چند شماره‌ گذشته پيرامون نهضت آزادي و جريان ملي– مذهبي نوشتيم توجه شما را به جمع بندي زير جلب ميكنيم:

انديشه‌ نهضت آزادي و يا آرمان ملي– مذهبي در ايران نتايج غم انگيزي به بار آورد زيرا ابهام و آشفتگي و التقاط فكري- فلسفي آن جريان- براي ملت ايران، كربلاي احساس مذهبي، ترويج عزاداري و مرثيه خواني مدرن، رونق انديشه‌ «شهيد قلب تاريخ» علي شريعتي و «شهيد شمع تاريخ» مرتضي مطهري را به ارمغان آورد و نيز گريز جريان ملي مذهبي از واقعيات تاريخي، اجتماعي و سياسي ايران سبب ناديده انگاشتن سياستهاي استعماري و توطئه‌هاي بين‌المللي گرديده و آنان با پشت پازدن به آرمانهاي خانه‌ پدري- به احكام قبيله‌اي و التقاطي روي آوردند. آنان به ياري سياستهاي بيگانه توانستند رژيم گذشته را از پاي درآورند ولي هرگز قادر نبودند و نخواهند بود كه جامعه را بسوي عدالت اجتماعي– عدالت اقتصادي و سياسي رهنمون گردند؛ زيرا آن جريان از ابتدا بنايش بر فريب و ريا و دروغ و مغلطه استوار گرديده بود.

يكي از تئوريسينهاي معروف اين عوام فريبي تاريخي، جلال آل احمد بود كه بدون پرداختن به اين چهره و افرادي نظير او، كالبد شكافي ما ناقص خواهد  ماند. اگرچه اين قبيل افراد و آثارشان به تاريخ پيوسته‌اند و جامعه ايراني از اين ترهات عبور كرده ولي تلاش ملي– مذهبيها براي نبش قبر از اين افراد و فرستادن نامشان به سرخيابانها سبب شده تا براي جلوگيري از فريب اجتماعي نسل جوان به كالبد شكافي جلال آل احمد پرداخته شود.

اما قبل از ورود به اين مبحث لازم است به يك سئوال از يك نامه پاسخ بدهم و آن اين كه پرسيده بود، چرا شما براي سلسله مقالاتتان عنوان كالبد شكافي را برگزيده‌ايد، لازم است به آگاهي اين خواننده‌ نكته سنج برسانم كه معمولاً كالبد شكافي از اجساد در پزشكي قانوني و يا سالنهاي تشريح صورت ميگيرد كه باتكه پاره كردن جسد؛ يا علت مرگ را مشخص ميكنند و يا اجزاي بدن را به دانشجويان تدريس مينمايند.

در اين سلسله مقالات توجه نويسنده بيشتر معطوف به اجسادي است كه روي دست ملت ايران باد كرده و عفونت آن دارد براي ‌آينده ايران دردسر ايجاد ميكند.

پس بايد هرچه زودتر آن را تشريح كرد و به خاك سپرد- زيرا براي ملت ايران كه قصد دارد از دره هاي عبرت و حسرت و غفلت عبور كند ضروري است را‌ه‌هاي عبور از اين تنگه‌ها را بياموزد و ديوار بلند استعمار را بشكند و به راه سرافرازي ايران ادامه دهد، توقف كردن و ايستادن بر روي ستونهاي خيالي يك انديشه و حركت نكردن، راه زندگي ملت ايران نيست- تا برين پيمانيم كه زندگي كردن زنده بودن نيست- زنده بودن زندگي ميخواهد. براي زنده بودن بايد همه‌ دريچه‌هاي بسته زندگي را باز كرد تا هواي تازه وارد شود.

شعري از پابلو نردا را ديدم كه بي ارتباط با  فراز بالا نيست و دريغم آمد كه شما را با آن همراه نكنم:

آرام ارام مردن را آغاز ميكني

اگر به نواهاي زندگي، گوش فرا ندهي

اگر برده‌ عادت خود شوي

اگر هميشه از يك راه مكرر بروي

آرام آرام، مردن  را آغاز كرده‌اي

اگر روز مرگي را تغيير ندهي

اگر رنگهاي متفاوت را به تن نكني

امروز زندگي را آغاز كن

امروز خطر كن

امروز كاري ك

نگذار به آرامي بميري!

راه ما زنده بودن و زيستن سرافراز است و نگاهمان به سوي فردا تا بار ديگر اقتدار ملت ايران را عليرغم تمايل آل احمدها- شريعتيها – يزديها – بازرگانها -  رجويها-  سحابيها و همه‌ جريانهاي واپسگرا برپا كنيم.

و اما بپردازيم به جلال آل احمد، او در سال 1302 خورشيدي در تهران در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد و درس و مشق را در دارالفنون دنبال كرد اما به تشويق پدر، راهي مدرسه مروي شد و طلبگي را تجربه نمود.

جلال به شوق آخوند شدن به عراق اعزام شد، اين سفر درسال 1321 يعني حدود هفت ماه پس از تجاوز متفقين به ايران انجام گرفت.

برادر جلال يعني شمس آل احمد در مقدمه‌ كتاب «سفر به ولايت عزرائيل» مینويسد:«.... سفر به عراق در سال 1321 و سياحت و زيارت شهرهاي بصره، خانقين، سامرا، كربلا، نجف و كاظمين سفري كه پس از ختم دوره‌ دارالفنون تهران به تشويق مرحوم پدرمان و به نيت اتمام تحصيلات طلبگيش انجام داد تا زير سرپرستي مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني صاحب‌الذريعه (دايي مادرمان) و نيز در معيت برادر بزرگمان مرحوم سيد محمد طالقاني كه از نخبه شاگردان حوزه مرجع زمان آيت‌الله سيدابوالحسن اصفهاني بود ادامه تحصيل دهد...».

جلال با ادامه‌ جنگ جهاني دوم– عراق و اسلام و قرآن را به برادر بزرگتر سيد محمد تقي طالقاني واگذشت و به ايران آمد و با يك چرخش 180 درجه‌اي به حزب توده پيوست...!! هنوز نميدانم چه زمزمه‌اي و در كجا در گوش جلال خوانده شد  كه او را به مسلك مادیگرايان و دشمنان دين و آيين درآورد، شايد هم به تبعيت از مد روز كه توده‌اي شدن علامت روشنفكري بود گام در اين وادي نهاد. ولي هرچه بود در اين راه استعداد و لياقت لازم را نشان داد و بزودي از سردمداران حزب توده شد تا آنجا كه حرف براي گفتن و نوشتن و خواندن داشت و بالاخره در سال 1326 با جمعي ديگر از رفقاي حزب توده دست به انشعاب زدند و در راه حزب سوسياليست توده ايران كوششهايي مبذول داشتند ولي توفيقي نصيبشان نشد وامواج خروشان نهضت ملي شدن نفت ايشان را هم بلعيد و جلال با سري پو شور ازمكتب انترناسيوناليسمي، لباس ملي‌گرايي به تن كرد... استعداد اين روشنفكر مذهبي- توده‌اي و ملي براي رنگ عوض كردن و هر روز به دامني غلطيدن از شگفتيهاي جامعه روشنفكري ملي– مذهبي است. شايد عدم بضاعت فسلفي و تاريخي و ندانستن زبان، او را به يك روشنفكر سياسي حرف شنو تبديل كرده بود و ايشان از طريق مباحث سياسي و گفتگو و حضور در مجامع مختلف، راهي را ميپذيرفت كه طرف مقابل توانسته بود در او تأثير بگذارد و در واقع همچون خس و خاشاك با هر باد و طوفاني به اين سو و آن سو كشيده ميشد.

جلال در سال 1325 از دانشسراي عالي تهران فارغ التحصيل شد و چند سالي را، ( پس از حمله راديو مسكو به كساني كه از حزب توده بريده و لقب خائن دريافت كرده بود) در خلا فكري بسر ميبرد. تا در سال 1329 بهمراه خليل ملكي به حزب زحمتكشان دكتر مظفر بقايي كرماني پيوست ولي درسال 1331حزب زحمتكشان را نيز رها كرد و براي ارضاي احساسات بي سرانجامش همراه با خليل ملكي حزب نيروي سوم را تشكيل دادند-  جلال يك سال بعد از نيروي سوم هم كناره گرفت و چون آدمي نبود در چهارچوب آئين و مرامي قرار گيرد پس از سالها سرگرداني ميان اسلام سنتي و توده ماركسيستي و سوسياليزم جهاني و ناسيوناليسم نهضت ملي، بالاخره به خانه‌‌ اول بازگشت و با نگاهي ديگر به اسلام، راه نويسندگي را دنبال نمود كه حاصل آن كتاب «غرب‌زدگي» بود. با هم فرازهايي از اين كتاب را كه به شهرت آل احمد كمك فراواني نمود ميخوانيم:

«.... و اما اسلام وقتي به آباديهاي دجله و فرات رسيد اسلام شد و پيش از آن بدويت و جاهليت اعراب نبود هرگز به خونريزي برنخاسته بود، درست است كه از شمشير اسلام فراوان سخنها شنيده‌ايم ولي آيا گمان نميكنيد كه اين شمشير اگر كاري هم بود بيشتر در غرب بود؟ و درمقابل عالم مسيحيت؟ به هر جهت سلام اسلامي صلحجويانه ترين شعاري است كه ديني در عالم داشته، گذشته از اين، اسلام پيش از آنكه به مقابل ما بيايد، اين ما بوديم كه دعوتش كرديم، بگذريم كه رستم فرخزادي بود كه از فرديت ساساني و سنت متحجر زردشتي دفاعي مذبوح كرد، اما اهل مداين تيسفون، نان و خرما به دست در كوچه ها بيشتر به پيشواز اعرابي  ايستاده بودند كه به غارت كاخ شاهي و فرش بهارستاني ميرفتند....»

بيچاره جلال نسبت به تاريخ اديان و تاريخ ايران بيگانه بود و اگر كه سرش را به مطالعه‌ تاريخ ايران سرگرم ميكرد شايد امروز تا اين اندازه به ناآگاهي از فرهنگ ميهنش و بيگانگي با حقايق تاريخي متهم نميشد... ولي خوب او شنيده‌هايش را از مجالس نجف و بصره و تهران به قلم كشيده بود و خود اهل مطالعه نبود و گرنه ميدانست كه شمشير وقتي به راه مي‌افتد ديگر مسيحي و زردشتي نميشناسد...!!

جلال آنجا كه وارد تاريخ ايران آن هم دوره‌ مشروطيت ميشود حرفهاي عجيب و غريبي دارد كه با هم ميخوانيم:

«...  اينكه پيشواي روحاني طرفدار «مشروطه» در نهضت مشروطيت بالاي دار رفت خود نشانه‌اي از اين عقب‌نشيني بود و من با دكتر «تندركيا» موافقم كه نوشت شيخ شهيد نوري نه بعنوان مخالف مشروطه كه خود در اوايل امر مدافعش بود بلكه بعنوان مدافع مشروطه بايد بالاي دار برود. بله اين چنين بود كه مشروطه بعنوان پيش قراول، ماشين روحانيت را كوبيد و از آ‌ن پس بود كه مدارس روحاني در دوره‌ بيست ساله به يكي دو شهر تبعيد شد و نفوذش از دستگاه عدليه و آمار بريده شد، پوشيدن لباس منع شد و آنوقت روحانيت در قبال اين همه فشار نه تنها كاري بعنوان عكس‌العمل نكرد بلكه همچنان در بند مقدمات و تصارفات نماز ماند يا در بند نجاست و مطهرات يا سرگردان ميان شك دو و سه و خيلي كه همت كرد راديو وتلويزيون را تحريم كرد كه چنين گسترش يافته‌اند و هيچ رستمي جلودارشان نيست، در حاليكه روحانيت بسيار بجا و به حق ميتوانست و میبايست به سلاح دشمن مسلح بشود واز ايستگاه‌هاي فرستنده راديو و تلويزيون مخصوص به خود از قم باشند، همچنان كه در واتيكان ميكنند به مبارزه با غرب زدگي بپردازند...».

آرزوي جلال آل احمد پس از 30 سال برآورده شد و اكنون بايد خانم سيمين دانشور همسر گرانمايه جلال وضعيت رسانة‌هاي اسلامي و تلويزيونهاي داخلي و خارجي اسلام را بر سر قبر او گزارش كنند تا روح ناآرام و ناكام آن فقيد سعيد آرام بگيرد- جلال تنها به اين آرزوها اكتفا و بسنده نكرد بلكه چراغ سبز ولايت را روشن ميكند و علامت ميدهد تا بدينوسيله به جنگ غرب و غربزدگي بروند.... !! ايشان مينويسد:

«...سربسته بگويم اگر روحانيت ميدانست كه با اعتقاد به عدم لزوم اطاعت از اولوالامر چه گوهر گرانبهائي را همچو نطفه‌اي براي هر قيامي در مقابل حكومت ظالمان و فاسفان در دل مردم زنده نگه داشته و اگر ميتوانست ماهيت اصلي اوليا ‌امر را بوسايل انتشاراتي (روزنامه– راديو– تلويزيون– فيلم وغيره) خود براي مردم روشن كند و حكم موارد عام را به موارد خاص بكشاند. و اگر ميتوانست با پا بازكردن به محافل بين‌المللي روحانيت حركتي و جنبشي بكار خود بدهد هرگز اين چنين دل به جزئيات نميبست كه حاصلش بيخبري و كنار ماندن از گود زندگي است بگذريم...»

اشكال آقا جلال در اين بود كه قدري عجله در كار بزرگترها روا ‌داشت، اگر قدري صبر ميكرد و به بقاالله نميپيوست امروز شاهد « پا باز كردن روحانيت» به محافل بين‌المللي ميبود وايشان نيز از بركت اين جنبش برخوردار ميشد ولي فعلاً فقط نام مباركشان زينت بخش خيابان است. جلال در ادامه‌ كتاب معروف غربزدگي‌اش، همه جا با هرگونه تغيير و يا توسعه و يا پيشرفت مخالفت ميكرد– اصلاحات ارضي را گستردن طبقه‌ خرده مالك مي‌انگاشت. وجود تراكتورها را در سطح مزارع، قبرستان قراضه‌هاي پوسيده نام ميبرد و خلاصه پريشان گويي و خط بطلان كشيدن بر هر تغيير وتحولي، انسان را به حيرت وا ميدارد. جلال آل احمد خود غرب زده را اينطور تعريف ميكند:

«.. آدم غرب زده قرتي است– زن صفت است. به خودش خيلي ميرسد. با سر و پُزش خيلي ور ميرود- حتي گاهي زير ابرو بر ميدارد به كفش و لباس و خانه‌اش خيلي اهميت ميدهد ماشينش هر سال سيستم جديد در‌مي آيد و خانه‌اي كه روزگاري ايوان داشت و زيرزميني داشت و حوضخانه و سرپوشيده و هشتي، حالا هر روز شبيه يك چيز است...»

راستي آدم دلش براي جلال ميسوزد كه چگونه آينده را ميتوانست پيش‌بيني كند ولي حالا خود در اين آينده حضور ندارد تا ببيند كه آقازاده‌ها و فرزندان آقايان در ايران و خارج از ايران چه سروپوزي به هم زده‌اند و نه تنها در لندن و ونكوور زيرابرو بر ميدارند بلكه در تهران اسلامي هم همان ميكنند كه آقا جلال از آن دلخور بود. تازه در عصر و زمان ايشان، ما كه هرگز يك غرب زده ا برو برداشته نديده بوديم و ايشان مغلطه ميكرد ولي حالا الحمدالله آقا زاده‌ها نه تنها ماشينشان را هر سال عوض ميكنند بلكه خانه‌ها و ويلاهايشان در ايران و خارج از كشور ديدني و افسانه‌اي است.

آقا زاده‌ها بر خلاف ميل واراده‌ باطني آقا جلال چهار اسبه بسوي تمدن غرب ميتازند و از معروفترين مزونهاي اروپايي و آمريكا لباس ميخرند و در بانكهاي معروف جهان حساب باز ميكنند و دركشورهاي معتبر، هتل و مجتمع و جاده ميسازند و ميخرند و در دانشگاه‌هاي غرب درس ميخوانند و با شركتهاي غربي سر و سري دارند و خلاصه هزار جور غربزدگي ديگر...!!!

شايد لازم باشد براي خروج از جو تشنجي كه برايتان فراهم شده قدري هم بخنديد پس بخوانيد:

«... در روزگاري كه سرنوشت حكومتها و مرزهاي جهان را بر سر ميز مذاكرات تعيين ميكردند نه در ميدان جنگ، در چنين روزگاري از برد جديد توپهاي اهدايي سخن گفتن مسخره است و با تانك در توپخانه رژه رفتن و دسته‌هاي چترباز و كماندو پروردن نيز فقط به درد قلع و قمع تظاهرات جوانان دانشگاه ميخورد يا خواباندن سر و صداي طلاب مدرسه فيضيه و براي خواباندن چنين بلواهاي كوچكي هرگز به اين همه سلاح و مرد احتياجي نيست. صلاح ما در اين نيست كه از قواي تأميني تنها به پليس و ژاندارمري اكتفا كنيم.....»

خوب، اجازه بدهيد به پيشگويي جلال آفرين بگويم چون ايشان ميدانستند كه حكومتها بر سر ميز مذاكرات تعيين ميشوند... البته سران نهضت آزادي و دوستان آقاي بازرگان هم بر اين عقيده آل احمد باور جدي داشتند!!!

يكي از ويژگيهاي زندگي جلال آل احمد اين بود كه ايشان با تمام عقيده‌اي كه نسبت به مبارزه با غرب داشت هرگز مصون از تأثيرهاي غربي نبود او كاملاً تحت تأثير متفكران و انديشمندان اروپا بود، او مريد ژان پل سارتر و طرفدار تز سلطه ستيزي سارتر بود، جلال اگزيستانسياليسم سارتر را نخستين جنبش اصيل پس از جنگ ميدانست– او تحت تأثير عقايد هايدگر در مورد سرشت تكنولوژي و ماترياليسم غرب قرار داشت و به دليل سرسپردگي ناقص به اين قبيل نظرات بود كه پديده ماشنيسم را با افسوس فراوان نقد ميكرد. او مينويسد:

«... ماشين كه آمد و در شهرها و روستاها مستقر شد، چه يك آسياب موتوري چه يك كارخانة‌ پارچه بافي، كارگر صنايع محلي را بيكار ميكند، آسياب ده را ميخواباند، چرخ ريسه‌ها را بيمصرف ميكند، قالي بافي و گليم بافي و نمدمالي را ميخواباند....»!!! 

+ نوشته شده در Fri 17 Oct 2008ساعت 1:27 PM توسط میثاق آزاد |


  • چگونه پیشنهاد آقای پزشکپور به امام خمینی برای نجات ارتش نقش بر آب شد..
  • ابراهیم یزدی چه نقشی در اعدام فرماندهان ارتش داشت و چرا؟!
  • گفتگو با امام خمینی بر سر نجات ارتش...!
  • نیروهای خالص اسلامی یا نیروهای غیر اسلامی...؟!

وعده داده بودم یکی از شاهکارهای سیاسی ابراهیم یزدی دبیر کل فعلی نهضت آزادی و یاران همراه اش را در مورد اعدام ارتش ایران بازنویسیم

از روزگاری که مردان از ره رسیده بر کرسیهای قدرت تکیه زدند و در ناآگاهی مطلق از فضای ایران و تاریخ ایران و سرنوشت ملت ایران، به قلع و قمع هر آنچه که پیرامونشان نشانی از قدرت گذشته میدیدند پرداختند. حذف ارتش و عناد با فرماندهان آن یکی از آن توهمات القا شده ای بود که همه مردان انقلابی را به خود مشغول ساخته بود، آنان از هیبت ارتش و ساواک میترسیدند این همان ترسی بود که قبلا در دل ابرقدرتها نیز خانه کرده بود. ساواک را دولت بختیار از سر راه شان برداشته بود و اینک نوبت ارتش فرا رسیده که باید حذف میگردید جبهه پياده نظام انقلاب قدرت رو در رویی با ارتش شاهنشاهی ایران را نداشت... بنابراین از روزهای آغازین انقلاب توطئه علیه ارتش آغاز گشت.

شاهنشاه ارتش را به دولت بختیار سپرده و کشور را ترک گفته بود تا شاید ایران آرام بگیرد و توطئه گران دست از نابودی ایران و کشتار بردارند... ارتش طبق قانون اساسی میبایست از دولت بختیار که رای اعتماد مجلس شورای ملی و فرمان شاهنشاه را داشت اطاعت کند... اما حضور عناصر خائنی همچون فردوست و قره باغی در سطوح بالا و برخی عناصر ترسو در رده پایین، دلگرمیهایی برای دولت موقت فراهم ساخته بودند. در این وانفسای سیاسی برخی از فرماندهان نظامی که ارتش و کشور را در معرض فروپاشی میدیدند، دغدغه خاطرشان را با سرور محسن پزشکپور لیدر اقلیت مجلس شورای ملی و رهبر فراکسیون حزب پان ایرانیست در میان گذارده و حمله قریب الوقوع عراق را به ایران یادآور میشدند در آن روزهای پرتنش ما 5 تن از پان ایرانیستهای نماینده مجلس شورای ملی بهمراه عده ای از نمایندگان مستعفی، گروه اقلیتی را تشکیل داده بودیم که هنوز فرصت قانونی 15 روز پایان نیافته بود و در کمیسیون عرایض مجلس شورای ملی به ریاست سرور محسن پزشکپور جلساتی را برگزار میکردیم در یکی از این جلسات، موضوع مذاکره که از طرف سرور پزشکپور طرح شد، مشکل ارتش و تهدیداتی بود که علیه آن براه افتاده و نیز حمله احتمالی عراق به ایران بود، بویژه آنکه مطلع شده بودیم امام خمینی قصد دارد مهندس بازرگان را به نخست وزیری برگزیند، در این صورت ارتش نمیتوانست از دولتی که رأی اعتماد به مجلس را ندارد حمایت کند و در واقع ارتش میان دو دولت یکی تاریخی ( دولت بختیار) و دیگری انقلابی ولی غیر قانونی قرار داشت و در بلاتکلیفی به سر ميبرد پس از ساعتها رایزنی و گفتگو پیرامون حوادث روز چاره را در آن دیديم که با امام خمینی و برخی دیگر از سران انقلاب مذاکره نموده، مسائل موجود را با ارائه راه حلها در میان گذاريم همان روز آقای پزشکپور با دفتر امام خمینی تماس تلفنی برقرار کردند و نیز البته با یکی دو تن دیگر، دیدار با امام به فردای آن روز یعنی 15 بهمن 1357 موکول گشت. در آن نشست 5 نفر از نمایندگان مجلس آقایان پزشکپور- نواب صفا- مهندس هرزندی- مهندس پرویز ظفری- و اینجانب آمادگی مان را برای این دیدار اعلام کردیم- و ملاقات در ساعت موعود صورت گرفت.

آقای پزشکپور در این نشست رشته سخن را بدست گرفته ضمن تشریح اوضاع کشور و بیان مشکلات در این روزهای سخت، فرمودند:

«... ما مطلع شدیم که جنابعالی قصد دارید آقای بازرگان را به نخست وزیری انتخاب کنید اما این انتخاب از نظر ارتش وجهه قانونی ندارد زیرا ایشان رای مجلس را ندارد و ارتش طبق قانون اساسی نمیتواند از نخست وزیری که رای اعتماد مجلس و یا فرمان شاهنشاه را ندارد تبعیت کند و این مشکل قانونی است که ارتش با آن رو به روست بنابراین ما برای رفع این معضل پیشنهادی داریم و آن این است که ما نمایندگان مستعفی حاضریم به مجلس بازگردیم چون هنوز مهلت قانونی برای قطعیت یافتن استعفا داریم و به آقای بازرگان یا هر کس دیگر که مورد نظر شماست رای اعتماد داده آنگاه نسبت به انحلال مجلس اقدام کنیم تا در انتخابات بعدی که مردم تصمیم خواهند گرفت.»

امام خمینی سؤال کردند؛ خوب... این کار چه فایده ای دارد؟

سرور پزشکپور پاسخ دادند: با ارتباطی که ما با برخی فرماندهان نظامی داریم و نیز آشنایی به شرایط كشور و به دلیل سالهای طولانی کوشش سیاسی و اجتماعی و آگاهی از جریانهای منطقه و جهان، حمله عراق را به ایران قریب الوقوع میدانیم بنابراین باید به هر قیمتی از فروپاشی ارتش جلوگیری شود و در صورت قبول پیشنهاد ما، ارتش از بلاتکلیفی در مورد حمایت از دولت قانونی خارج شده و دچار تزلزل و فروپاشی نخواهد شد.

در این موقع امام خمینی که نگاهشان بر زمین دوخته شده بود پس از شنیدن خبر حمله احتمالی عراق به ایران، سربلند کرده پرسیدند: ... شما از کجا میدانید که عراق حمله میکند...؟

سرور پزشکپور ادامه دادند...: قرارداد الجزایر و صلح صدام حسین صرفاً بدلیل ترس از ارتش قدرتمند ایران بود و اگر این ارتش در جریان انقلاب آسیب ببیند و دچار هرج و مرج و بی نظمی گردد، صدام حسین با حصول اطمینان از ضعف در ارکان ارتش لحظه ای برای حمله به ایران درنگ نخواهد کرد... سکوت توأم با تأیید امام... سبب شد که سرور پزشکپور جلسه را برای ادامه بحث و اشاره به برخی مسائل حیاتی کشور مساعد تشخیص داده به دو موضوع دیگر یکی حفظ دادگستری و نظام قضایی کشور و دیگر پاسداری از دستاوردهای ملت ایران در ایجاد پروژه ها و طرحهای زیربنایی کشور بپردازند و رهنمودهای لازم بنمایند.

مشروح این مذاکرات و سخنان آقای پزشکپور را در گفتگویی که با ایشان داشته و دارم به تفضیل نوشته ام که امیدوارم بزودی چاپ آن در نشریه حاکمیت ملت از سرگرفته شود. به هر حال این نشست در فضایی صمیمانه و آرام صورت گرفت و بنظر میرسید که امام خمینی از مجموع سخنان سرور پزشکپور راضی و قانع شده اند و ضمن اظهار تشکر از نمایندگان مستعفی و دعای خیر برای آنان، در پایان فرمودند: « ما نتیجه را خبر میدهیم...»

فردای آن روز، شرح این دیدار در روزنامه آیندگان چاپ شد و کمیسیون اقلیت مجلس نیز در دیداری با شادروان جواد سعید رئیس مجلس شورای ملی از ایشان خواست که آماده برای تشکیل جلسه فوق العاده باشد تا در صورت موافقت امام نمایندگان به مجلس بازگردند و پس از رأی اعتماد به نخست وزیر معرفی شده از سوی امام، نسبت به انحلال آن نیز اقدام کنند و راه را برای انتخابات بعدی دولت موقت بازگذارند... تا همه امور بر اساس قانون پیش برود و از تندرویهای هیجان انگیز انقلابی پرهیز گردد... اما... همان شب دکتر جواد سعید در یک تماس تلفنی به سرور پزشکپور اطلاع داد که امام با پیشنهاد نمایندگان مجلس موافقت نکرده و جلسه فوق العاده ای در کار نخواهد بود.

این خبر همه ما را غافلگیر و سخت متعجب ساخت زیرا بطور یقین میدانستیم که امام موافق بودند پس چه اتفاقی رخ داده که نظر ایشان را تغییر داده است؟!... ما در بی خبری بودیم تا کتاب خاطرات ابراهیم یزدی با عنوان ( آخرین تلاشها در آخرین روزها ) منتشر شد و متوجه شدیم آن دستی که از پشت مصالح کشور بیرون آمده و امام را منصرف ساخته، دست غیب آقای ابراهیم یزدی بوده است که خود او در چاپ اول کتابش بدان اعتراف دارد... ولی در ویرایشهای بعدی به حذف آن اقدام کرده است  بنابراین آخرین تلاشهای یک گروه میهن پرست در آخرین روزها با اولین تلاشهای یک روشنفکر، تحصیلکرده غرب اما با ریشه مذهبی و اندیشه انقلابی در آخرین روزهای سرنوشت ساز ایران تصادم پیدا کرد و ارتش را به مسلخ روانه نمود...!! و تیرهای خلاص بر جان و تن فرماندهان از جان گذشته ارتش ایران در دولت موقت و با خوش رقصیهای آقای ابراهیم یزدی شلیک گردید تا روشنفکران از ره رسیده و دم مسیحایی غرب بر جانشان دمیده، آرامش خاطر پیدا کنند.

ما این اقدام ضد ملی و ضد ایرانی را به نام ابراهیم یزدی دبیر کل نهضت آزادی و جانشین مهندس بازرگان و سردسته پیاده نظام ارتش انقلاب ثبت و ضبط میکنیم و هرگز دچار این تردید نیستیم که ایشان از همه حوادث و توفانهای مرگبار انقلاب و در جنگ قدرت ایران تصادفی سر سالم به در نبرده و حتی حکم بازداشت ایشان، به مرحله اجرا در نیامده و همچنان از برکت انفاس قدسی و گرمای خورشیدی که از غرب طلوع کرد به ایفای وظایف خود در این سرزمین جن زده مشغول است و از کسی باکی ندارد و کسی را هم با او کاری نیست...

اما ما بدلیل اهمیت این واقعه ... پرده از چهره سیاهکاران و کژاندیشان برمیداریم و آنان را در برابر تاریخ عریان میکنیم و در سر هر کوی و برزن مینشانیم  تا عبرت خلق گردند... ما با فریاد نام قاتلان سرداران و فرماندهان ارتش ایران را باز میگوییم تا به این آلزایمر تاریخی پایان بخشیم...

ابراهیم یزدی علت عنادش را با ارتش ایران بارها و به کرات بر زبان و قلم جاری ساخته است که من امروز به یکی از آنها اشاره میکنم تا همگان بدانند براستی علت این جنایات بزرگ در حق ملت ایران چه بوده است...؟ ... او در تاریخ 5/7/84 مصاحبه ای با روزنامه شرق دارد که در سایت امروز منعکس گردید. مصاحبه کننده آقای مهدی محمودیان از او سوال میکند.

س: شما هیچ پیش بینی نکرده بودید که عراق به ایران حمله میکند؟

ج: چرا... هم تجربه سایر انقلابها را داشتیم و هم ناظر بر رفتارهای دولت بودیم.

تجربه انقلابات دیگر نشان میدهد، هنگامی که انقلابی در یک سرزمین پیروز میشود گروه های شکست خورده از آن انقلاب به بیرون از مرز میروند و با کمک و حمایت قدرتهای خارجی که از پیروزی انقلاب ضرر کرده اند از بیرون به انقلاب حمله میکنند ما احتمال میدادیم که بزودی یکی از کشورهای همسایه به ما حمله خواهد کرد که احتمالاً عراق خواهد بود...! ابراهیم یزدی ضمن تشریح سوابق روابط ایران و عراق و اختلافات مرزی دو کشور بر قرارداد الجزایر اشاره کرده و سپس اضافه میکند...:

« ... هنگامی که عراق در اسفند 1357 دهات مرزی ما را مورد تجاوز قرارداد دولت بازرگان تحت فشار شدیدی قرار گرفت که برای تقابل نظامی با عراق ارتش را به مرز بفرستیم ارتش در اسفند 57 و فروردین 1358 ارتش قابل اعتمادی نبود که بتوانیم چنین مأموریتی را به آن بدهیم...

ابراهیم یزدی دلیل لازم برای عدم اعتمادشان به ارتش را از تاریخ عراق مدد میگیرد و داستان اعزام ارتش عراق به فرماندهی عبدالکریم قاسم برای کمک به اردن در جنگ اسرائیل و کودتای نظامی قاسم علیه ملک فیصل و نوری سعید را بازگو کرده اضافه میکند...

«... این دغدغه ها در استفاده از ارتش وجود داشت ما نمیتوانستیم به ارتش که از انقلاب شکست خورده بود و هنوز بازسازی نشده بود چنین مسئولیت و ماموریتی واگذار کنیم حتی نگران این بودیم که ممکن است ارتش برود به مرز و در یک تقابل نظامی عراق را از مرزها بیرون براند و سپس پیروزمندانه بعنوان مدعی انقلاب برگردد... این احتمال وجود داشت»

ابراهیم یزدی خوب میدانست همان اندازه که ایشان به ارتش اعتماد نداشتند و از آن به وحشت افتاده بودند. صدام حسین نیز خواب راحت و آرام از این ارتش نداشت زیرا به کرات طعم تلخ مشت آهنین را در مرزهای خود از ارتش دلاور ایران چشیده بود و به آن هرگز اعتماد نداشت...!! پس ابراهیم یزدی و صدام حسین در یک نقشه خانمان سوز، ضد ایرانی به یک نتیجه رسیده بودند و ارتش را دشمن مشترک خود میدانستند...!!

ابراهیم یزدی در ادامه این گفتگو به نقش ساواک در گذشته پرداخته و از آن چنین تجلیل میکند:

«... اداره دوم و هشتم ساواک کارهای خوبی انجام داده بودند بطوری که من وقتی اسناد این دو اداره را مطالعه و بررسی کردم دیدم گزارشات ارتش عراق حتی قبل از این که برای حسن البکر رئیس جمهور وقت عراق فرستاده شود به ایران فرستاده میشد. در میان اسناد حتی صورت جلسه مذاکرات پنهانی جرج حبش با قذافی را که در تریبونی دو نفری تنها صحبت کرده بودند خواندم معلوم شد که سازمان امنیت لیبی این مذاکرات را ضبط کرده و از طریق عناصر نفوذی یک کپی هم برای ساواک آمده بود، حتی در مطالعاتی که شد متوجه شدیم ساواک تعداد زیادی از دامداران و چوپان مرزی ایران و عراق را استخدام کرده بود و افسران عراقی اطلاعات خود را به آنها میدادند و آنها هم این طرف مرز به ماموران ساواک میدادند ... اما بعد از انقلاب این ارتباط به کلی به هم ریخته بود...!!

آقای ابراهیم یزدی از همان آغاز ورود به خاک ایران از طریق سروش غیبی دریافته بود که حمله عراق به ایران قطعی است وگرنه او که هنوز وزیر خارجه نشده بود تا به اسناد ساواک و مدارک سیاسی دست یابد و از کم و کیف قضایا با خبر باشد... اما سؤال این است او که میدانست حمله عراق به ایران قطعی است چرا این چنین به ارتشی که برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور سوگند یاد کرده بود، بی اعتماد بود؟! چرا فراموش کرده بود که صدام حسین بدلیل حضور ارتش قدرتمند ایران در خاورمیانه دست محمدرضا شاه را بوسیده و تن به عقد قرارداد الجزایر داده بود و با خروج فرمانده کل قوا از کشور بدنه ارتش سالم و دست نخورده باقی مانده و صحنه را ترک نکرده بود و میتوانستند روزهای خوش صدام را با ترک ایران از سوی شاهنشاه، به شب تار مبدل سازند... کما اینکه ارتش نیمه جان بعد از انقلاب پس از آن همه تلفاتی که در راس هرم قدرتش داده بود دو سال اول جنگ تا فتح خرمشهر را آنچنان درخشیده بود که جانشین فرمانده کل قوا یعنی آقای هاشمی رفسنجانی در مصاحبه و در کتاب عبور از بحران بیست سال پس از پایان جنگ اعتراف کرد و گفت «... نیروی هوایی خوب عمل کرد و پشت جبهه عراق را فلج کرد کمی گذشتیم و بعد نیروی دریایی کل نیروی دریایی عراق را در شمال خلیج فارس منهدم کرد که دیگر تا آخر جنگ همه اینها نتوانستند فعالیت نظامی کنند... ( به نقل از روزنامه اطلاعات بین المللی 8  مهرماه 1379 ) اما همین آقای هاشمی رفسنجانی که شاهد غرورآفرینیهای نیروی هوایی و نیروی دریایی ارتش ایران بود به هنگام ریاست ایشان در مجلس شورای اسلامی نامه ای به آیت الله خمینی در تاریخ 25 بهمن 1359 مینویسد که به قسمتی از آن اشاره میکنیم:

«... در خصوص جنگ و فرماندهان ارتش، مطالب و احتمالات زیادی داریم، فرمانده ارتش به خاطر ناهماهنگی و وحشت از نیروهای خالص اسلامی مایل است نیروهای غیر اسلامی را درارتش حاکم کند که منافع مشترک پیدا کرده و نیروهای خالص دینی را یا منزوی و یا منفصل نمایند...» (به نقل از مقدمه کتاب عبور از بحران)

ملاحظه میفرمایید، ترس از ارتش شاهنشاهی ایران تنها دردل ابراهیم یزدی از آمریکا برگشته غوغا به پا نکرده بود، بلكه انقلابیون مسلمان داخلی هم شب سر آرام بر بستر نمیگذاشتند و نگران نیروهای خالص اسلامی بودند. این نگرانیها زمانی بر قلم آقای هاشمی رفسنجانی جاری میشود که مردان ارتش یا اعدام شده بودند و يا در صحنه نبرد به یک جنگ کلاسیک تمام عیار با دشمن مشغول بودند و به نجات ایران میاندیشیدند و در این راه از دانش نظامی و تجارب دستاوردهای فنی نظامی بهره میبردند نه به جنگهای عقیدتی حیدری و نعمتی!!! براستی درک این مطلب برای آقایان بسیار مشکل بود که آنچه در جبهه ها تعیین کننده است مدیریت و دانش نظامی و اصول فرملندهی کلاسیک است نه روضه خوانی و توسل به شعارهای عبور از کربلا و تصرف قدس...! برای عبور از کربلا باید عاشق بود... باید به سلاح دانش نظامی و علم مدیریت فرماندهی مسلح بود که تا زمان فتح خرمشهر و حضور جدی و چشمگیر ارتش در صحنه های نبرد وجود داشت و افتخاراتی آفرید ولی پس از فتح خرمشهر، عدم اعتماد و ترس از نیروهای غیراسلامی کار خودش را کرد و ارتش به حاشیه رانده شد و مردان مکتب نرفته و درس نظام نیاموخته و با جنگ کلاسیک بیگانه- زمام امور جنگ را بدست گرفتند و کردند آنچه را که امروز از خلال نامه ها و مصاحبه ها و اعترافات فرماندهان سپاه میشنویم و میخوانیم و عاقبت جام زهر را بدست رهبر انقلاب دادند و با تسلیم در برابر قطعنامه 598 (شروع ۱۳۵۹ و ۸ سال تداوم) بازی نظامی را باختند و با عجله بر سر میزهای ریاست و کیاست نشستند و مدال بر خود آویزان کردند و شرح و بسطها از مفاخر جنگی نوشتند و گفتند و برخاستند و حال از ملت ایران طلبکارند که چرا در صحنه حضورشان کمرنگ شد... و چرا بیشتر و بیشتر به روی مینها نرفتند.!!

داستان جنگ مقوله ای است بس دردناک که من در فرصتی دیگر با استناد به مدارک موجود پرده از آن برخواهم داشت...

اما آنچه که در این مقال موضوع بحث ماست، این است که آقای ابراهیم یزدی در آغاز انقلاب با توجه به ارتباط نزدیکی که با امام خمینی داشت توانست ماموریتش را به خوبی ایفا کند و به کمک همفکران و هم مسلکانش، ارتش را از چشم رهبر انقلاب بیندازد و سپس از روحانی مذهبی گرفته تا روحانی غیرمذهبی و نیز غیر روحانی و غیر مذهبی همه با هم کمر به قتل ارتش بستند...

کارگردان این تراژدی ابراهیم یزدی و دولت موقت بود... ابتدا برخی از فرماندهان را در پشت بام عدالت، مدرسه علوی خونشان را بر زمین ریختند و نماز شکر بجای آوردند و آنگاه دادگاه های اسلامی را در زمان نخست وزیری بازرگان این مدافع حقوق بشر بر پا ساخته و از ارتشبد تا سرباز را بدون حضور وکیل مدافع از دم تیغ گذرانیدند. من اینک برای ثبت در تاریخ و یادآوری به بیماران آلزایمر دولتی اسامی اعدام شدگان از ارتشبد تا سرتیپ را مینویسم... اسامی شهدای سرهنگ به پایین تا درجه گروهبانی و سربازی را به وقت دیگر موکول میکنم:

ارتشبد نصیری(رئیس سابق ساواک)- سپهبد مهدی رحیمی- سپهبد نادر جهانبانی ( که دیگر ایران چنین سرداری را به خود نخواهد دید) سپهبد نادر برنجیان- سپهبد امیرحسین ربیعی- سپهبد منوچهر یزدان بخش- سپهبد فخر مدرس- سپهبد جعفرقلی صدری- سپهبد عبدالله خواجه نوری- سپهبد امیرهوشنگ امجدی- سپهبد ناصر مقدم- سپهبد فضل الله جعفری- سپهبد حجت کاشانی- سپهبد علی محمد خواجه نوری- سپهبد محمد تقی مجیدی- سپهبد سعادتمند- سرلشگر رضا ناجی- سرلشگر منوچهر خسرو داد- سرلشگر پرویز امینی افشار- سرلشگر جمشید خاتمی- سرلشگر نوذری لقا- سرلشگر حسین همدانیان- سرلشگر حسن پاکروان- سرلشگر محمد جواد مولوی طالقانی- سرلشگر سمیعی نشاط – سرلشگر بیدآبادی- سرلشگر محمد ولی زند- سرلشگر شمس تبریزی- سرتیپ مرتضی شیرانی- سرتیپ حسینعلی بیات- سرتیپ اکبر غفاریان- سرتیپ یزدجردی- سرتیپ فتحی امین- سرتیپ نصرت الله شعاعی- سرتیپ محققی- سرتیپ اسماعیل اتابکی- سرتیپ نعمت الله معتمدی- سرتیپ منوچهر ملک.

اضافه میکنم که سپهبد عبدالعلی بدره ای– سرلشگر بیگلری و سرتیپ علی وفایی نیز در حملات بهمن ماه 1357 کشته شدند و افرادی چون سپهبد ایرج مقدم به نام نامی شاهنشاه ایران تیری در مغز خود شلیک کرد.

آری- این عده از امیران کشور به اضافه فرماندهان و افسران دیگر از سرهنگی به پایین در دادگاه های انقلابی دولت موقت اعدام شدند- تا آقای یزدی و بازرگان و سایر ملی- مذهبیها و اعضای جبهه ملی خواب راحت داشته باشند و نگران کودتا نباشند و بیماری « بی اعتمادی» خاطر مبارکشان را آزرده نسازد و کرسیهای وزارت و وکالت و مدیریت را با دل آرامی اشغال کنند و آنگاه که بر صندلی وزارت امور خارجه نشستند و اسناد و مدارک وزارتخانه را مطالعه کردند و دریافتند که ساواک و سربازان گمنام آن چه دیوار مستحکمی در برابر نقشه های شوم دشمن پیرامون کشور کشیده بودند- آیا عرق شرم از پیشانیشان به خاطر آن همه تهمتهای به ناحق که به ساواک زده بودند ننشست...؟ آیا وقتی فهمیدند که دیگر چوپانها آن سفیران مکتب عشق به ایران در صحراها آواره اند و به دولت آقای بازرگان اطلاعات نمیدهند بر خود نلرزیدند؟! مسلما خیر، نه شرمی- نه حیایی، نه تکانی و نه لرزشی در پیکر یخ زده و بیگانه آنها مشاهده نشده و نخواهد شد...

+ نوشته شده در Thu 16 Oct 2008ساعت 1:21 PM توسط میثاق آزاد |


خبرها کوتاه بود ... اعدام!!

اعدام ارتش ایران بدست مدعیان آزادی و حقوق بشر...!

آشتي جريانهاي متضاد سياسي

درباره نحوه تاسیس جمعیت دفاع از آزادی و حقوق بشر در ایران به همت آقای رمزی کلارک و بدست سران نهضت آزادی به اجمال مطلب نوشته شد و بدان اشاره کردیم که در آن سالها آقای بازرگان و یارانشان، راه مبارزه با نظام شاهنشاهی را عبور از دروازه آمریکا و طریق به آغوش کشیدن قدرت را پریدن به دامان غرب میدانستند. دفاع از حقوق بشر هم دستاویزی بود نه برای مبارزه با دیکتاتوری و یا دفاع از حقوق انسانی در ایران، بلکه فرصتی بود غنیمت برای راندن رقیب از میدان.

حضور رمزی کلارکها در صحنه اپوزیسیون این بود که مهم نیست حقوق بشر تا چه اندازه در ایران رعایت میشود. مهم آنست که حقوق بشر مورد نظر شاهنشاه مورد پسند آقای رمزی کلارک نماینده شرکتهای سرمایه داری و کارتلهای نفتی نیست. مهم نیست که آقای طالقانی تنوریسین نهضت آزادی یهود و نصاری را قبول ندارد و در کتاب پرتوی از قرآن آنان را متمردین از حق و کمال میداند و رمزی کلارک هم یهودی الاصل است. مهم این است که از وجود این یهودی، میتوان استفاده های مطلوب کرد. در حقیقت میتوان چنین بیان کرد که وجه اشتراک نظری در مورد مبارزه با شاهنشاه ایران بین دو جریان کاملا متضاد بوجود آمد و آرمانهای نهضت آزادی وجه المصالحه یک معامله سیاسی گردید.

سران نهضت آزادی به هنگام بیعت با دلالان فروپاشی اقتدار ایران خوب میدانستند که در رژیم شاه آزادیهای فردی و آزادی مذهب در ایران وجود دارد و کسی را برای باورهای دینیش مورد سؤال و شکنجه و بازداشت قرار نمیدهند. پیروان سنی و شیعه و بهایی و ارمنی و آشوری و زردشتی و هر فرقه دیگر در بستر فرهنگ اصیل و شکوهمند ایرانی زندگی میکنند و همه با هم در حفظ استقلال و تمامیت ارضی و پاسداری از هویت ملی کوشا هستند. آنان خوب میدانستند که آزادیهای فردی وجود دارد و کسی را برای پوشش لباس و انتخاب رنگ و ... به دادگاه ها حواله نمیدهند و اشخاص در گزینش نوع شادیها و یا عزاداریها آزاد هستند. حتی آقای بازرگان حق داشت با کراوات و صورت تراشیده و ادکلن زده کنار آقای طالقانی بنشیند و برای مجاهد خلق دلسوزی نمایند و یا برای چریکهای فدایی راهکار ارائه دهند.

با آقایان به هنگام دستگیری به اتهام اقدام علیه امنیت کشور که همان سازمان دادن و تربیت تروریست در مصر بود با احترام رفتار میشد و حق داشتند در دادگاه ها هر چه دل تنگشان میخواهد بگویند و از حق انتخاب وکیل برخوردار بودند و همه موازین قانونی درباره شان رعایت میگردید... سران نهضت آزادی حق داشتند جلسات مستمر سیاسی به نام جلسه تفسیر قرآن برگزار کنند و مقامات اطلاعاتی و انتظامی کشور هم از نشستها و گفتگوهای آنان مطلع بودند و تا زمانیکه پایشان را از گلیم حرف و نظر درازتر نمیکردند کسی را با آنها کاری نبود ولی تربیت چریک و اقدام به خرابکاری را هیچ رژیمی در دنیا تحمل نمیکند... حتی دولت آقای رمزی کلارک در آمریکا یا اسرائیل...!!

اما با همه این آگاهیها و حقایق مسلم و ملموس، انجام یک کار را پشت گوش می انداختند و آن هم مطالعه تاریخ ملتها و عوامل و دلایل رشد کشورها بود...!

اگر به تاریخ اروپا و غرب که قبله گاه آقایان بشمار میرفت مراجعه میکردند. در آنجا میخواندند که در غرب برای رسیدن به آزادی، ابتدا کشیشها را به کلیساهایشان بازگرداندند و فضا را برای ظهور و حضور اندیشه ها آماده کردند، آنگاه آزادی جرأت گام نهادن در زندگی مردم را پیدا کرد وگرنه « آزادی» با قلاده ای به گردن در پستوی کلیساها اسیر و بازداشت بود و متولیان دین و رابطان عیسی مسیح تعریفی که از آزادی داشتند شبیه اعتقاد آقای طالقانی نسبت به آزادی بود، آن مرحوم عقیده داشتند: ... درک فیض آزادی، بندگی مطلق ذات احدیت اوست...

براستی نهضت آزادی از کدام آزادی دم میزند؟ اگر مقصود تعریف آقای طالقانی از آزادی بود. این که دیگر نهضت و جمعیت نمیخواست، تکلیفشان را فقه شیعه جعفری مشخص و معلوم کرده بود... ولی اگر در پی آزادی از نوع تعریف شده آن در غرب و کشورهای آزاد  بودند درمییافتند که آزادی و دموکراسی را یک شبه نمیتوان به یک جامعه سنتی و اسیر روشنفکرانی از نوع شریعتی، طالقانی، سحابی، حاج سید جوادی و سنجابی و رجوی تقدیم کرد...!

دروازه های آزادی زماني بروی غرب باز شد که عامل سرکوب اندیشه یعنی کلیسا از میدان بازیهای سیاسی عقب رانده شد و بر دوران انگیزاسیون یا تفتیش عقاید نقطه پایان نهادند. اما آقای بازرگان و یاران ایشان با آنکه در غرب درس خوانده بودند و به خلقیات و روحیات مردم آن سامان آشنایی داشتند ولی بازهم تجاهل میکردند و علت العلل گرفتاری جامعه ایرانی را پشت تفسیرهای رنگ و لعاب زده پنهان میکردند و معتقد بودند که نهضت ایشان قادر است بین آزادی و دین و حقوق بشر آشتی برقرار کند...!!

این روشنفکران محترم یا اعلامیه جهانی حقوق بشر را نخوانده بودند و تنها ادای دفاع از حقوق بشر را در می آوردند و یا پایه های اعتقادی به دینشان سست و متزلزل بود... براستی چگونه میتوان از نهضت آزادی پذیرفت که راه رسیدن ایران به آزادی توسل به خشونت و انقلاب و تربیت چریک و تروریست بود ...؟!

چگونه میتوان باور کرد در حالیکه سردمداران نهضت آزادی در جزیره آرامش غرب غنوده بودند. آزادی را در پایگاه های تربیت تروریست در فلسطین و قاهره و بغداد جستجو میکنند!

آیا غرب هم با انقلاب و خونریزی به عصر روشنگری رسید یا با رنسانس ...؟!

بدیهی است اینگونه دوگانه اندیشیدن و دوگانه رفتار کردن آنهم در عالم سیاست و در نقش مرشد و راهبر فقط به ریای سیاسی ختم میشود... منتهی زمانی از این ریا و فریب بزرگ پرده برداشته شد که آقایان دولت موقت را تشکیل دادند و نوبت عمل فرا رسید...!!! و ملت ایران سردمداران نهضت آزادی و جبهه ملی را با انبوهی از ریش اسلامی و کت وشلوار آمریکایی و لهجه انگلیسی، فارسی و سینه ای گشاده از غرور پیروزی در دادگاه های انقلاب مشاهده کردند... این بار مدعیان نهضت آزادی و برپا کنندگان علم دفاع از حقوق بشری، روی صحنه ظاهر شدند... چه نمایش غم انگیزی ...!! دادگاه های انقلاب اولین پرده از نمایش بازیگران دولت موقت بود.

نمایش با حضور افسری که تارهای صوتیش آسیب دیده بود شروع میشد... او را به دار کشیده بودند و طناب پاره شده بود حال مدافعان آزادی و حقوق بشر او را محاکمه میکردند... نگاه های غضب آلود، لبان پر از تمسخر و دهانی مملو از اهانت، فضای دادگاه ها را سخت غم انگیز ساخته بود. فرشته آزادی که تا دیروز توی بغل سردمداران نهضت آزادی بود. در دستهای آقایان بازجو مچاله و له شده و غمگین، به دادگاه عدل علی نظاره میکرد...

جمعیت دفاع از حقوق بشر بر کرسی قضا تکیه زده بود تا از حقوق سپهبد رحیمی، سپهبد نادر جهانبانی، سپهبد برنجیان، سپهبد ربیعی، سپهبد نصیری، سپهبد ناصر مقدم، سرلشکر خسرو داد، سرلشکر پاکروان و صدها امیر و افسر دیگر دفاع کند! صدها وزیر و نخست وزیر و نماینده مجلس و معاون وزیر و مدیر کل چشم به قضاوت مدافعان حقوق بشر دوخته بودند... و ملت ایران نظاره گر و تماشاچی این درام تاریخی، به پاک کردن عرق شرم از پیشانیش مشغول بود...!! ... خبرها کوتاه ولی سنگین بود... حکم دادگاه ها صادر میشد: متهم به اتهام مفسد فی الارض، اعدام ...! متهم به اتهام تحکیم پایه های نظام طاغوت ... اعدام.

سردمداران نهضت آزادی و پرچمداران جمعیت دفاع از حقوق بشر که شاه را به نقض حقوق انسانها متهم میکردند... حال حق انتخاب وکیل و تشكیل یک دادگاه صالحه را نمیدادند. حق اولیه انسانها که مردم مبرا از هر اتهامی هستند مگر خلاف آن ثابت شود در دادگاه ها جایی و حرمتی نداشت... آقای ابراهیم یزدی دبیرکل نهضت آزادی بیش از سایر چهره ها در دادگاه خودنمایی میکرد و الحق که نقش بازجو را خوب و به نحو احسن ایفا میکرد... حتما آقای رمزی کلارک سپاسگزاری ویژه از ايشان نموده است. مردم متحیر و فریب خورده که هنوز فریاد: ... بازرگان- بازرگان حمایتت میکنیم در گلویشان خشک نشده بود وقتی اولین پرده از نمایش را مشاهده کردند... دیگر حالشان از هرچه آزادی و حقوق بشر و پاسداران حقوق بشر و مدافعان آزادی بود به هم خورد... و بازار شایعات که برنده ترین اسلحه مردم مظلوم است رواج گرفت و به سرعت در سراسر کشور این شایعه پخش شد که دولت موقت مأمور اعدام لیستی است که به او داده اند!!! این شایعه ورد زبانها و سخت بر دلها نشسته بود که دولت موقت، دولت مجلل و دولت پاک سازی کننده است، آمده تا ایران را از هرچه مرد و زن مقتدر است تهی کند. افسران عالیرتبه ای که خواب آرام از صدام حسین ربوده اند باید از صفحه روزگار محو شوند، باید ارتش را اعدام کنند، باید هرکس به اسرار مگو آشناست به دیار باقی سفر کند، باید صاحبان قدرت را به خاک و خون کشند، باید همه کسانی را که در زمان شاه، اسمی و رسمی داشتند کشته یا فراری دهند و یا تبعید کنند... یا پاکسازی نموده و به زندان افکنند، باید چرخهای کشور بدست افراد نهضت آزادی و جبهه ملی سپرده شود... تا آخرین تیر خلاص را بر نام « آزادی» و حرمت « ملی» و « حقوق بشر» شلیک کنند و سپس باید تنوری مرگ بر آمریکا و گروگانگیری در دولت موقت انجام شود تا بهانه برای بازگرداندن دولت موقت به خانه اش فراهم گردد...!

دولت نهضت آزادی و جبهه ملی سقوط کرد با صدای دلخراشي هم ساقط شد... اما با بدنامی و چهره ای دژم و دستانی خون آلود به لانه هایشان بازگشتند و نفرین هزاران خانواده اعدامی بی گناه بدرقه راه کسانی شد که شاه را متهم به جوان کشی میکردند...

شاه را متهم به ویران سازی ایران و دیکتاتوری مینمودند ... و برای حذف این شاه از راس قدرت چه ها که نکردند ...؟!

شاید پاسخ فریبکارانه نهضت آزادی این باشد که در انقلاب عوام الناس حاکم اند و هر کاری میخواهند میکنند... اما سخن ما این است که بازرگان و یزدی و طالقانی و سحابی و سنجابی و فروهر و حاج سید جوادی و ... عوام الناس نبودند بلکه همه آقایان تحصیلکرده فرنگ و حاشیه نشینان ینگه دنیا و دانشکده رفته های پرادعا و روشنفکران ملی- مذهبی بودند و با احساس خوبی مرتکب آن اعمال شدند...

مگر همین آقای بازرگان نبود که کسانی را که به جمهوری اسلامی رای نداده بودند یک درصدیهای بی حیا نامید...؟ آیا در مرامنامه نهضت آزادی هر کس که به آزادی عمل کرد و رای نداد بی حیاست...؟! براستی آیا محیط رعب و وحشتی که آقایان برای جلب آرا به پا کردند بی حیایی بود با آن یک درصدی که محاسبات دولت را به هم زده بودند...؟!

بی گمان این یک درصد جامعه ما تاریخ را خوب خوانده بودند و بر اوضاع سیاسی کشور اشراف کامل داشتند... آنها در تاریخ معاصر کشورمان خوانده و یا شنیده بودند که شادروان مصدق نسبت به بازرگان چه نظری داشت؟ و من برای یادآوری به اعضای جبهه ملی و مصدقیهای دو آتشه که کز نکرده پاره کردند و پریدند توی بغل نهضت آزادی و در دولت موقت به نام و نشانی رسیدند به این گوشه تاریخ اشاره میکنم:

مرحوم مصدق در زمان نخست وزیریش برای تشکیل کابینه در پی یک وزیر فرهنگ مناسب بود دکتر علی شایگان که گاه مورد مشورت مصدق قرار میگرفت آقای بازرگان را برای احراز پست وزارت فرهنگ ( آموزش و پرورش امروز) معرفی کرد. دکتر مصدق در برابر پیشنهاد شایگان پاسخ میدهد: «... بازرگان به درد این کار نمیخورد. اولین کاری که بکند این است که چادر بر سر دختر بچه های مدرسه میکند...!»

شگفتا که هیچیک از مدعیان راه مصدق، او را نشناختند و پیام وی را درک نکردند و از مصدق یک ابزار برای رسیدن به قدرت ساختند و با چشمان بسته و در کمال جهل سیاسی هرجا سفره قدرت پهن میشد در کنار آن دو زانو مینشستند و بامزاجهای علیل به پرخوری و بدخوری میپرداختند که نتیجه آن این شد که هم عرض خود را بردند و هم زحمت ما افزودند!!

مصدق هرگز بازرگان را در حد و اندازه یک وزیر آن هم وزیر فرهنگ یک کشور با فرهنگ نمیدانست... از او در حد تحصیلاتش برای خلع ید استفاده کرد که بعدها پشیمان شد. چون برای این کار هم ظرفیت لازم را نداشت. اما هیچیک از این پیامها برای ملیون مصدقی کارساز نبود و آقایان در روز واقعه و در طوفان حوادث، زیر چادر نهضت آزادی و عبای آقای طالقانی فرو رفتند تا در این شرایط غم انگیز سهمی از قدرت ببلعند

آنان نامردانه دوستان قدیمیشان را که اندکی شعور سیاسی داشتند به کناری نهادند چون بوی کباب را از سفره خانه رمزی کلارک استشمام کرده بودند- شرح این درد را بگذاریم برای وقت دگر...!

و اما بازیهای سیاسی روزگار را ببینید که چه نقشها دارد و ما فرا نمیگیریم و مجبور میشویم تاریخ را تکرار کنیم. یکی از این بازیها این بود که قبل از تشکیل دولت موقت، آقای بازرگان برای انتخاب وزرا از امام خمینی کسب نظر میکرد. به هنگام انتخاب وزیر برای آموزش و پرورش، آقای بازرگان از یار عار خود آقای حاج سید جوادی که ظاهرا هم ملی بود و هم مذهبی ... نام میبرد اما امام میفرمایند:«... ایشان به اندازه کافی اسلامی نیستند...!!» جالب آنكه این پاسخ روشن و این پیام آگاهی دهنده هیچیک از باده بدستان می غرور و قدرت را بر سر عقل نیاورد. پیام این بود: « من بیعت کسی را که یک دستش در بیعت مصدق و دست دیگرش بر گردن پدر طالقانی است نمیپذیرم...»!

اما نه رهبر دیروزی نهضت آزادی و نه رهبر امروز نهضت و نه چله نشینان جبهه ملی و نه شادروان فروهی خیلی ملی و نه عکس بدستان مصدقی، هیچیک به ژرفای این پیام درنیافتند و گمان میکردند میشود مثل زمان شاه، دو دوزه بازی کرد یعنی هم ادای زندانیان سیاسی و قهرمانان ملی را درآور و هم با بیعتهای پنهانی به لفت و لیسی از بیت المال پرداخت...!

غافل از آنکه در یک جریان انقلابی همه چیز عیان است و دیگر نمیشود دو دوزه بازی کرد...

باید میفهمیدند که انتصاب بازرگان و یاران ایشان یک بهره برداری سیاسی است... امام به یک محلل سیاسی نیاز داشت. دکتر بختیار از قبول این نقش خودداری ورزید و به ناچار این قبا را برای آقای بازرگان دوختند که به سادگی و ساده لوحی سخت شهرت داشت. حال دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از یاران ایشان که با این طناب روانه چاه انقلاب شدند...!!

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان... که آقای رمزی کلارک دار و دسته های سیاسی و اپوزیسیون شاه را میشناخت و میدانست که نه مجاهدین خلق، مجاهد هستند و خلقی و نه فدائیان خلق، فدایی خلق اند و نه نهضت آزادی، جگرش برای رسیدن به آزادی کباب است و نه جبهه ملی درد ملت را در دل دارد و نه دار و دسته شریعتی شهادت طلب اند و نه مؤتلفة اسلامی غم اسلام دارد...!!

بنابراین باد کردن نهضت آزادی از میان همه گروه های سیاسی و مذهبی بدلیل لیاقت و کاردانی نبود بلکه ساده لوحی آقای بازرگان و عشق مفرط ایشان و دوستانشان به کسب قدرت و ایجاد مدینه فاضله اسلامی بود که کار دستشان داد و به کسب مدال افتخار دولت انقلابی نایل شدند... و با شناخت از روحیه کابینه دولت موقت بود که برنامه خون وآتش و اعدام و پاک سازی و محاکمه و مصادره اجرا شد...

دولت بازرگان ، باد کاشت و طوفان درو کرد. طوفانی که گریبان یک ملت را گرفت طوفانی که همه ارزشهای ملی- فرهنگی- انسانی و دیني یک جامعه را نابود کرد...

+ نوشته شده در Thu 16 Oct 2008ساعت 1:10 PM توسط میثاق آزاد |


کالبد شکافی روشنفکران قبل از انقلاب به منظور دستیابی به پاسخ چرای بزرگ که گریبان ملت ایران را گرفته ضرورت تاریخی یافته است. زیرا تا زمانیکه نام و نشانی از این جمعیتها- نهضتها و احزاب روشنفکر مآبانه در عرصة سیاسی کشور وجود دارد باید به حیات سیاسی و گذشتة آنها پرداخت و پاسخ لازم را از تجزیه و تحلیل آن همه هیاهو و ادعای مبارزاتی پیدا کرد و حداقل آنکه بدانیم مصالح و منافع ملت ایران با آن همه جنجال های سیاسی و ادعاهای دمکراتیک بودن در کجا تعقیب میشد؟!

بر این روال از 2 شمارة قبل نهضت آزادی را زیر ذره بین قرار دادیم و به گوشه هایی از اقدامات آنان پرداختیم.

نسل امروز باید تکلیفش را باگذشته روشن کند، گذشته ای که میگویند اگر شفاف نشود و آگاهیهای لازم به دست نیاید، راه فردا را دچار مشکل میسازد بویژه آنکه مدعیان نهضت آزادی که از جمعی روشنفکر ملی و مذهبی و تحصیل کردگان آمریکا و اروپا و مبلغان مذهبی فکل، کراواتی تشکیل شده بود بیش از نیم قرن از گذشتة تاریخ ایران را به خود اختصاص داده اند و هنوز نیز خسته و نادم و شکست خورده دست از ادعا برنداشته و بر آن است که عروس دمکراسی را بر حجله دین بنشاند و از دروازه های شهر آشوب زده عبور دهد و سالیانی دیگر کام از قدرت بستاند...!!

اگر این گروه سیاسی- مذهبی به نقطة پایان کارشان رسیده بودند و از پیشگاه ملت ایران عذر تقصیر خواسته و روانه خانه هایشان میشدند ما را با آنان بحثی و جدلی نبود و ما این قربانیان پیکار جهانی در دوران جنگ سرد را تا گورستان تاریخ بدرقه میکردیم و خاک بخشش بر جنازه هایشان میپاشیدیم و به خانه بر میگشتیم تا این ویرانه سرا را دوباره بسازیم... همچنان که در همه ایلغارها تجاوزها و حملات بیگانه دوباره سر از خاکستر برداشتیم و ایران را ساختیم. اما متأسفانه چنین نشده جریان مذکور هنوز نفس میکشد و عذرخواهی از پیشگاه ملت ایران نکرده است، هنوز یک دبیرکل آمریکایی تبار، این نهضت ورشکسته به تقصیر را رهبری میکند تا شاید شاهد تماشای آخرین صحنة تآتر دراماتیک باشد...!!

گذشته و سابقة ملی- مذهبیهای باشگاه نهضت آزادی بر این حقیقت تلخ گواهی میدهد که استفاده از واژة آزادی به گونه ای که در جهان متمدن از آن یاد میشود نیست بلکه مراد از آزادی- آزادی دار و دستة خودشان است و بهمین علت نیز دم زدن از مفاهیم شناخته شده ای نظیر ملت، ملیت، آزادی قلم، آزادی بیان، مصدق ایرانیت و حاکمیت ملت، تنها برای ربودن این شعارها از دست آزادیخواهان و ایران پرستان و ملیون واقعی بوده است و گرنه روشنفکران ملی- مذهبی با تکیه بر احکام شریعت و اقتدا به مرجعشان آیت الله طالقانی، تکلیفشان را در عمل و نظر با حاکمیت ملت و دمکراسی روشن کرده اند. شاید بد نباشد برای اثبات این موضوع و دستیابی به نظرگاه های نهضت آزادی سری به باورها و نظرات تنوریسین نهضت و مغز متفکر این جمعیت سیاسی- مذهبی یعنی مرحوم آیت الله سید محمود طالقانی بزنیم.

آقای طالقانی بارها گفته و نوشته است:

« ... اسلام صاحب زمینی نیست که هرکس دستش رسید حق دارد نقشة خود را طرح نماید... برای رسیدن به حکومت اسلامی که تسلیم مطلق به ارادة خداوندی است و درک فیض آزادی که بندگی مطلق ذات احدیت اوست باید در زمان حضور از فرامین حکام به حق و اولیا مطلق یعنی پیامبران و امامان اطاعت کرد و در زمان غیبت آنان نیز باید کار اجتماع را بدست علمای عادل و عدول مؤمنین که به اصول و فروع دین تسلط دارند سپرد. ارادة خداوند در وحیها و الهاماتش به پیامبران و معصومان بصورت قوانینی درآمده و اجرای آن بدست اولی الامر و نواب امام سپرده شده و اندیشه و جستجو جز گمراهی نخواهد بود...»

ملاحظه میفرمایید، آقای طالقانی تکلیف آقای بازرگان و نهضت آزادی را مشخص کرده... هدف ایجاد حکومت اسلامی است در پناه قوانینی که جز وحی و الهامات پیامبران و معصومان نمیباشد و اجرای این قوانین هم باید به دست اول الامر و معصومان و نواب امام سپرده شود و به یقین مبارزه آقای بازرگان با پادشاه ایران بدان روی بوده است که ایشان نه نواب امام بودند و نه معصوم... باید مبارزه کرد معصومان را گرد هم آورد و حکومت را بدست آنان سپرد...!

و یا عدم شرکت نهضت آزادی در انتخابات قبل از انقلاب و نفی هرگونه انتخاباتی در آنزمان بدان جهت بود که چه نیازی به انتخابات و مجلس و قوة مقننه میباشد وقتی که الهامات و وحی پیامبران و معصومان کارساز قوانین است...

بویژه آنکه بنا به فتوای آقای طالقانی، اندیشیدن و جستجو کردن جز گمراهی حاصلی ندارد حال سؤال این است که اختلاف نهضت آزادی با جریان بنیادگرایی و یا فدائیان اسلام در چیست؟ و چرا آنان خودشان را تافتة جدا بافته و اصلاح طلب و دگراندیش میدانند مگر آنها با نفس آقای طالقانی حرکت نمیکردند...؟! آن مرحوم افکار و عقایدش روشن بود... او حتی در جوانی بدلیل مخالفت با کشف حجاب روانة زندان شد و با مدرنیسم رضاشاهی مخالفت میکرد...

همان رضا شاهی که آقای بازرگان را به خارج فرستاد آن هم از بیت المال تا بروند و بیاموزند و برگردند و جامعه را از عقب ماندگی و جهل و خرافات نجات دهند... اما آقای بازرگان رفتند و از جیب ملت ایران درس خواندند و مهندس شدند و برگشتند و کتاب مطهرات در اسلام را نوشتند که خیال میکردند باب جدیدی از خوشبختی را بر روی مردم گشوده اند...! آقای طالقانی در دوران همکاری و همراهی با نهضت آزادی نیز از اندیشة خود عدول نکرد و در جلسات تفسیر قرآن و کتاب پرتوی از قرآن نیز بر همان سیاق ضد غربی و ضد مدرنیته حرف میزد و عمل میکرد و اسمی هم از آزادی و حکومت مردم نمیبرد و در ایامی نیز که بر کرسی اقتدار حکومت جمهوری اسلامی تکیه زد با سخنرانیها و حمایتهایش از مجاهدین خلق و ابراز رضایت از اعدام طاغوتیها تکلیفش را با قانون و دموکراسی و حقوق بشر روشن کرده بود، بنابراین با چنین صراحت در اظهارات و عقاید و نوشته های آقای طالقانی که مغز متفکر نهضت آزادی بود چگونه این جمعیت به خود اجازه داد که از واژة نهضت آزادی یعنی برخاستن برای آزادی بهره جوید ...؟ آیا بازی با کلمات و شعارها جزو ترفندهای عوام فریبانة این نهضت نبوده است؟!

آیا تشکیل جمعیت دفاع از آزادی و حقوق بشر فریب دیگری نبود...؟ زیرا دیدگاه های مذهبی نهضت آزادی و فتاوی و باورهای آقای طالقانی بانی نهضت آزادی هرگز همخوانی با احکام و فرامین حقوق بشر نداشت و ندارد و شاید بدلیل همین بی اعتقادی به اصول جهانی حقوق بشر بود که دولت موقت تن به محاکمات ضد انسانی افسران عالیرتبة ارتش داد و آقای ابراهیم یزدی را بعنوان ناظر و قاضی و بازجو روانة قتلگاه ها نمود تا هرگونه حق انسانی و قضایی را از قربانیان خود سلب نماید و بر پشت بام مدرسة علوی سفرة خون بگستراند... این تحصیلکردة روشنفکر آمریکا دیده و مدافع آزادی و حقوق بشر خیلی زود نقاب از چهرة دولت موقت برداشت و با محاکمة سپهبد رحیمی و دیگر در بندان و اسیران انقلابیون ثابت کرد که اطلاق نام نهضت آزادی آنهم برای آزادی و تاسیس جمعیت دفاع از حقوق بشر و آزادی از نوع رمزی کلارکی آن جز ابزاری برای مبارزه با رژیم پادشاهی و نشستن بر کرسی قدرت چیز دیگر نبوده است اعدام افسران و فرماندهان ارتش که خواب را برچشم بیگانگان و صدامیان حرام کرده بودند. بهترین پاداش و هدیه به دشمنان ایران بود. اعدام ارتش ایران، محاکمه و اعدام وزیران کشور و صاحب منصبان پاکدل و با شرف، اتهامی است که هرگز از دامان دولت موقت متشکل از جبهة ملی و نهضت آزادی پاک نخواهد شد و من در فرصتی دیگر نقش آقای ابراهیم یزدی را در منحرف ساختن امام خمینی بر سر جلوگیری از فروپاشی ارتش ایران خواهم نوشت، تا ملت ایران پاسخ چراهایش را پیدا کند ...!

آنچه که سران نهضت آزادی در دولت موقت با ملت ایران کردند نظیر اعدامها، شکنجه ها زندانی کردنها، مصادره به ناحق اموال مردم، پاک سازیهای مسخره و اخراج بهترین فرزندان این آب و خاک از سازمانهای اداری و دولتی و سپردن کارها بدست عده ای معلوم الحال و بی سواد و بی تجربه، ما را و ملت ایران را به حقانیت اعتقاد و باور شاهنشاه نسبت به رهبران جبهه ملی و نهضت آزادی آگاه ساخت.

پادشاه ایران به کرات گفته بود: « ... اگر کمترین لیاقتی در اعضای جبهه ملی و نهضت آزادی ببینیم از وجودشان برای مملکت استفاده میکنیم...»

البته پادشاه ایران این آدمها را در جریان نهضت ملی شدن نفت به سنگ محک زده بود و حد و اندازه و شعور سیاسی آنان را میدانست ولی این مردم کوچه و بازار و روشنفکران دانشکده دیدة ما بودند که حافظة تاریخیشان را پای بند وعظ و خطابه شریعتیها، بازرگانها و سحابیها و طالقانیها از دست داده بودند و مرتکب اشتباه بزرگ تاریخی خود شدند ... و حالکه از خواب برخاسته اند میپرسند... چه شد... چه شد... کی بود کی بود... من نبودم!!!

دولت موقت که بن و پایه اش بر فریب و ریا بی عرضگی و ساده لوحی بنا شده بود خیلی زود در برابر تضادهای وحشتناک درون ایدئولوژی به زانو درآمد و در برابر صف متشکل آخوندها که بسیار زیرکتر از ملی- مذهبیها بودند تسلیم شد و با کوله باری از اشتباهات و خطاهای نزدیک به خیانت اریکة قدرت را بر رقبای سیاسی خود واگذار نمود روحانیت با قرار دادن پوست خربزه زیر پای ملی- مذهبیها آنان را روانة پستوی انقلاب کردند و اجازه ندادند بلایی که بر سر مصدق آوردند بر سر خمینی بیاورند... براستی مصدق چوب اطرافیان نالایقش را خورد که پس از قیام 28 مرداد... خیمه و خرگاه بپا کردند و بر سر آن عکس شادروان مصدق را آویختند و در عزای 28 مرداد همچنان بر سر و سینه خود میکوبند غافل از آنکه شکست مصدق، نتیجه خردورزیهای سیاسی رقیب نبود بلکه کجرویهای جبهه ملی فروپاشیده شد و بی تدبیریهای یاران نزدیک مصدق و خود مصدق(انگلوفیل) و خودخواهیهای برخی از قهرمانان کابینة مصدق بود. این شکست خوردگان بودند که بنای نهضت آزادی را ریختند و خواستند کار سیاسی کنند و از شاه و زاهدی و ارتش و مردم انتقام بگیرند...!

نهضت آزادی پس از شکست در عرصه قدرت، تصمیم گرفت ادای روشنفکران دگراندیش و اصلاح طلب درآورد و در نقش اپوزیسیون جمهوری اسلامی خودش را به سیاست جهانی معرفی نماید، مدیریت این چرخش سیاسی به آقای عزت الله سحابی مدیر مجله ایران فردا سپرده شد تا ضمن اعادة حیثیت از نهضت آزادی گردش صد و هشتاد درجه ای را طوری به جامعه القا کند که مشروعیت از دست رفته ملی- مذهبیها بازگردد ولی پایه ها لرزانتر و مغزها خالیتر از آن بود که بشود آب توبه بر سر این لاشة سراپا گناه ریخت.

عزت الله سحابی در یکی از مقالات مجله ایران فردا نوشت:

... پس شما انحصارگران قدرت، داستان خودی و غیر خودی را اختراع کرده اید تا شاید اصلاح طلبان درون حاکمیت را که به واقع آخرین فرصت نجات نظام از انحطاط و فساد و فروپاشی است از نزدیک شدن به جریان ملی- مذهبیها بترسانید ...

این منابع طبیعی ( نفت، جنگل، معدن ) رو به اتمام میرود ولی اسلام تمام نمیشود ولی حضور و نفوذ و محبوبیت 1200 سالة آن در ایران تمام میشود ...

خوانندة عزیز ملاحظه میفرمایید آقای عزت الله سحابی چگونه برای حفظ نظام اشک میریزد و طیف ملی- مذهبیها را شایسته پاسداری از این نظام برای جلوگیری از فروپاشی میداند و شگفت آنکه آنچه مدنظر این روشفکر تحصیل کردة ملی- مذهبی نیست سرنوشت ایران و ملت ایران است و نیز غافل از این مهمند که نهضت آزادی تنها یک محلل و عامل انتقال نظام شاهنشاهی کشور به جمهوری اسلامی بود و بس ...!

وظیفه آنها پس از اعدامها و بگیر و ببندها و فروپاشی کامل اقتدار ملت ایران پایان مییافت. کاش روشنفکران ملی- مذهبی میتوانستند یا فرصت میکردند بجای غرق شدن در افاضات دکتر شریعتیها، قدری تاریخ مبارزات سیاسی ملت ایران را میخواندند تا در مییافتند که چه اندازه بین ایشان و روشنفکران عصر مشروطیت فاصله بود؟ هشتاد سال عقب کرد- یک فاجعه تاریخی برای روشنفکران کشور است.

ملت ایران و روشنفکران عصر مشروطیت در صد سال قبل ستونهای حکومت استبدادی را فرو ریختند و پایه های جامعه مدنی و حکومت قانون را بنا کردند ولی روشنفکران و دانشکده دیده های ما در آستانه هزارة سوم بر قطار انترناسیونالیسم مذهبی سوار شدند و در قطاری که مسافران دیگری نیز از حوزة انترناسیونالیسم سیاسی سوار بودند. همه هیجان زده- همه فراری از سرزمین مادر و مام میهن، همه به شدت ایدئولوک همه عاشورایی و شهادت طلب، همه تشنة خون و جنون – همه دانشکده رفته و درس خوانده، همه یک بعدی و حذفی طلب، همه مکتب دیده و شیدای بازگشت به خویشتن، به سوی آزادی تعریف شده در اردوگاه های تربیت تروریسم در غرب و شرق حرکت میکردند- طبیعی و بدیهی بود که این قطار با چنین مسافران و راننده ای از نوع بازرگان و چمران و قطب زاده و یزدی نمیتوانست در ایستگاه آزادی توقف کند، قطاری که ترمزش بریده بود و سرنشینانش مست از بادة خون وشهادت، انواع ایسمهای وارداتی بودند حتماً به دره سقوط میکند و یا به دیوار جهل و خرافه میکوبد...! زیرا از حوزة روشنفکری دینی تا ایستگاه آزادی و دموکراسی هیچگونه راهی وجود ندارد و این راز بزرگ را ملت ایران با هزینة گزافی دریافت.

+ نوشته شده در Wed 15 Oct 2008ساعت 5:9 PM توسط میثاق آزاد |


نهضت آزادی که منادی انترناسیونالیسم اسلامی بوده و هست ادعای ملی گرایی نیز داشته و دارد اما تاریخ 2500 ساله شاهنشاهی ایران را نفی میکند. برای مصدق کف میزد و میزند ولی حاضر نیست لحظه ای در کنار جبهه ملی قرار گیرد. کلام الله مجید را در جلساتشان تفسیر مینمایند ولی نتیجه گیریهایشان نزدیک به مارکسیسم بود... به هر صورت تضاد در درون مرامنامه و کوششهای نهضت آزادی را میتوان به فراوانی یاد کرد و شاید بهمین دلیل باشد که روحیه دورویی و تذبذب و مخالف خوانی در ارکان این جریان وجود دارد.

در یاد نامه ای که نهضت آزادی به سال 1362 به مناسبت بیستمین سال تاسیس منتشر نمود به سه حرکت عمده رهبران آن از شهریور 1320 به بعد اشاره کرده که عبارتند از:

1. حرکت مارکسیستی

2. حرکت ملی

3. حرکت اسلامی.

در این یادنامه اشاره شده که در حرکت اسلامی- انجمنهای اسلامی دانشجویان و انجمن اسلامی مهندسین و  پزشکان و معلمین و نهضت خدا پرستان سوسیالیست- کانون اسلام، انجمن تبلیغات اسلامی و... بوجود آمدند...!

در واقع اقدامات آقایان روشنفکران مذهبی حوزه ای وسیع و به مراتب بیش از آقایان روحانیون در قم و نجف بوده است و با وجود این همه انجمن و تشکل سیاسی و مذهبی باز هم فریادشان از اختناق برپا بود در یادنامه مذکور تماس رهبران نهضت آزادی با فداییان اسلام نیز به اینگونه آمده است:

... میان رهبران و اعضای فداییان اسلام از قبیل شهید نواب صفوی با رهبران نهضت آزادی نظیر مهندس بازرگان و مهندس سحابی – دکتر یزدی و دکتر چمران تماسها و ملاقاتهایی برقرار بوده است...

روشنفکران ملی- مذهبی هرگز محدودیتی برای حوزه کوششهای خودشان نداشتند و براحتی با هر کس که خنجرش را از رو بسته بود نزدیک شده عقد اخوت میبستند تا کشور را نا آرام و مردم را نسبت به روند اصلاحات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی موجود مأیوس سازند و بدلیل اینگونه اندیشیدن هرگز نگاه مسالمت آمیز به رویدادهای مثبت داخل کشور نداشتند و بدین گونه بود که در اعلامیه چهارم بهمن 1341 رفراندوم شاه و مردم را به شدت مورد نقد و انتقاد قرار دادند- پس از واقعه 15 خرداد و تبعید امام خمینی برخی از سران نهضت آزادی که در پی بازار آشفته بودند بازداشت شدند و اوضاع داخلی ظاهرا آرام شد ولی چون ریشه تحریکات در خارج از کشور بود موج ناآرامی در بین دانشجویان کنفدراسیون اعم از چپ و راست- اسلامی و غیر اسلامی، کافر و مسلمان و ... شکل گرفت و در پی سازماندهیهای آنزمان بود که فعالین این جمعیت در خارج از کشور تنها راه رهایی را جنگ مسلحانه دانسته و در تدارک آن بر آمدند و بالاخره امداد غیبی راه را برای آتش افروزان معرکه سیاست باز کرد و سفرهای نمایندگان نهضت آزادی به الجزایر و مصر و لبنان و هر کشور دیگری که میتوانست با ایران مخالف باشد آغاز گردید شگفت آن که در این مسیر هرگز درها به رویشان بسته نمیشد و بر خلاف امروز که اپوزیسیون در حصار بزرگی از فشارهای امنیتی قرار دارد- در آن روزگار همه راه ها برای رسیدن به اردوگاه های تربیت تروریست و چریک باز و هزینه های آن از برکت وجود قذافی و عبدالناصر و ... شرکتهای نفنی تامین میشد به منظور رسیدن به آرمان جنگ مسلحانه دست یاری و امداد غیبی از آستین انقلابیون الجزیره به درآمد و آقایان نهضت آزادی را به جمال عبدالناصر رئیس جمهور مصر و دشمن شماره یک ایران و استقلال ایران و رژیم ایران و اقتدار ملت ایران معرفی کرد- ناصر بنیانگذار سیاست پان عربیسم در منطقه بود و برای اعمال سیاستهای ماجراجویانه خود اعراب را به وحدت فرا میخواند و به خیال خود صف متحدی برابر ایران و اسرائیل تشکیل داده بود. او برای اولین بار نام خلیج فارس را خلیج عربی نامید و برادران عرب ایرانی را در خوزستان تشویق به جدایی طلبی میکرد و نغمه جدایی خوزستان را ساز نمود، البته کشورهای عربی همیشه از این تبلیغات تهی و به دور از خرد سیاسی لذت برده اند و فریب این هیاهو را خورده و به چاه جنگ و بحران و تفرقه فرو رفته اند و هنوز هم درس عبرت نیاموخته اند ...

روشنفکران ملی– مذهبی ما نیز که هرگز درد وطن نداشتند و از توطئه های بیگانه علیه مصالح و منافع ملت ایران بیمی به خود راه نمیدادند به دامان ناصر غلتیدند...!!

آقای مهندس بازرگان در کتاب خاطرات خود در این مورد مینویسد:

... از سال 1342 گروهی از فعالین نهضت آزادی در اروپا و آمریکا پس از جلب موافقت جمال عبدالناصر با ابتکار و همکاری سران انقلابیون الجزیره  برای طی دوره آموزش چریکی به قاهره رفتند و تا اواسط سال 1345 بیش از بیست نفر در شش دوره برنامه های نظامی- سیاسی را طی کردند. تعدادی از این افراد از تهران انتخاب و به قاهره اعزام شدند...

در ادامه آمده است:

دکتر رضا رئیس طوسی با نام مستعار « احمد نطاق » مدتی در خارج از ایران مسئولیت تشکیل خانه های سازمانی و اعزام افراد را به مصر بعهده داشت و پس از طی دوره چریکی به ایران بازگشت. در اواخر سال 1345 حوزه عملیات فعالان نهضت آزادی در اروپا و آمریکا بدین ترتیب بود:

دکتر مصطفی چمران در قاهره سرپرستی افرادی را که آخرین دوره آموزش چریکی طی میکردند و نیز اعزام آنها را به خاورمیانه و اروپا بعهده داشت. مهندس محمد توسلی و پرویز امین در بغداد و بصره فعالیت میکردند و با ایران ارتباط داشتند دکتر ابراهیم یزدی در بیروت مامور تبلیغات بین المللی بود...

این عده که در دامان بیگانه تعلیمات تروریستی و آدم کشی و تخریب میدیدند. همگان روشنفکران سیاسی و فعالان دانشکده دیده و مبارزان تحصیلکرده بودند و خوب میدانستند که به چه کاری دست میزنند و درک این مساله بر ایشان آسان بود که حکام قاهره و بغداد و لیبی و چین و مسکو گامی در جهت مصالح ملت ایران بر نمیدارند و پذیرایی از آقایان روشنفکران ملی مذهبی نه به قصد خدمت به اسلام است و نه نگران ملت ایران...! بنابراین از نظر قذافی و ناصر و صدام و غیره، این افراد مزدورانی بیش نبودند که با سواستفاده از وجود آنان به حکومت ایران فشار وارد میکردند...!

همانگونه که در بخش کنفدراسیون توضیح دادم سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و اروپا و اتحاد جماهیر شوروی حمایت مالی از این روشنفکران دانشکده رفته را فاش کردند و عجیب آن که همه راه های مبارزاتی به یک چیز ختم میشد و آن برکناری شاهنشاه ایران از مسند قدرت و فروپاشی نظام شاهنشاهی! وگرنه نهضت آزادی و سایر احزاب و گروه های سیاسی خارج از کشور درد وطن نداشتند...

اکنون که عده زیادی از ایرانیان پس از انقلاب به خارج رفته اند و با جمهوری اسلامی مخالفت میکنند میتوان براحتی دریافت که امداد غیبی قبل از انقلاب در مسیر راه اپوزیسیون فعلی وجود ندارد و از هرگونه نزدیکی و ارتباط گروه ها و سازمانهای اپوزیسیون و اپوزان خارج از کشور بشدت جلوگیری بعمل می آید و حتی ناله و زاری مدیران تلویزیونهای ماهواره ای را که دست نیاز بسوی هموطنانشان دراز میکنند میبینیم و میشنویم ولی هیچ دست غیبی برای نجات آنها از ورشکستگی به مددشان نمیرسد در حالیکه فضای سیاسی قبل از انقلاب در خارج از کشور درست عکس فضای فعلی بود و هر صدایی ولو مختصر بی اجر و پاداش نمیماند و به سرعت در یکی از شبکه های سیاسی جذب میگردید و آموزشهای لازم میدید و روانه انجام ماموریتشان به ایران میشدند...!!

هزینه سرسام آور اداره و هدایت و ساماندهی این جریانهای سیاسی در داخل و خارج از کشور منحصر به تربیت تروریست و اعزام آنان به اردوگاه های مختلف نظامی نبود بلکه بخش انتشارات و چاپ و تهیه اعلامیه و توزیع آن در سطح جهان براستی حیرت آور بود. چاپ و انتشار تحلیلهای سیاسی و ماهنامه پیام مجاهد- انتشار مدافعات و زندگی نامه های مجاهدین و ترجمه آنها به زبانهای مختلف، ترجمه آثار و تجارب انقلابی مردم ایرلند- فیلیپین- ارتیر – چا - ویتنام- کوبا و ... حتی انتشار کتبی مانند شورشگری و ضد شورشگری- انتشار روزنامه ایران آزاد به مسئولیت علی شریعتی - چاپ مجله اندیشه جبهه- ماهنامه 16 آذر-  انتشار مجله « مکتب مبارز » ترجمه کتابهای شریعتی- بازرگان و مطهری بطور قطع و یقین از عهده یک حزب یا جمعیت ساخته نبود. علاوه بر کار نشر و طبع و توزیع- شرکت در تظاهرات ضد رژیم و جمع آوری نیرو از سراسر جهان و اداره و پذیرایی آنها در هتل، تهیه جا و مسکن و خوراک آنان نیز از هزینه های سنگین گروه های سیاسی خارج از کشور بود که براحتی تامین میشد و امداد غیبی رازی بود که سر به مهر باقی نماند- بازوان توانای شبکه امداد رسانی همه دولتهایی بودند که با ایران سر عناد و مخالفت داشتند. شرکتهای نفتی که از حرکت کوبنده اوپک به فرماندهی ایران متضرر شده بودند یکی دیگر از بازوان شبکه امداد غیبی بودند و سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی برخی از کشورها بکار سازماندهی این حلقه های جدا از هم میپرداختند.

مجموعه حمایتهای آشکار و پنهان از نهضت آزادی سبب شد که در اروپا و آمریکا، صف قابل ملاحظه ای از عناصر فرصت طلب کرد علم این جمعیت جمع شوند و طیف نسبتاً گسترده ای را تشکیل دهند و به امید فروپاشی نظام قبلی و بازگشت به ایران و نشستن بر مسندهای قدرت از هیچ تلاشی فروگذاری نکنند...! بالاخره بوی کباب خیلیها را مست کرده بود و چراغ سبز دولتهای بزرگ، قند در دلها آب کرده بود.

در سال 1354، نهضت آزادی اعلام داشت که « ... برنامه های دفاعی شامل دفاع از زندانیان سیاسی و مبارزه برای آزادی آنان بطور عمده در جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر متمرکز گردید...»

در کتاب صفحاتی از تاریخ معاصر ایران- دفتر دوم از انتشارات نهضت آزادی چاپ اسفند 1362 اسامی اعضای این جمعیت به شرح زیر آمده است:

مهندس مهدی بازرگان-  دکتر نورعلی تابنده- دکتر علی اصغر حاج سید جوادی- دکتر کریم سنجابی- احمد صدر حاج سید جوادی-  دکتر عبدالکریم لاهیجی-  دکتر اسدالله مبشری- دکتر ناصر میناچی- حسن نزیه.

تاسیس جمعیت مذکور داستانی شنیدنی دارد که آن را به شماره آینده موکول میکنیم تا از هنرهای روشنفکران ملی- مذهبی داخل کشور هم مطلع شوید.

+ نوشته شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 12:48 PM توسط میثاق آزاد |


همزمان با پیروزی حزب دموکرات در آمریکا، نهضت آزادی در ایران تشکیل شد

۲۵۰۰سال کنار نشستیم، حساب مان را کف دستمان گذاردند ...؟!!

سوپر مارکت سیاسی، هر گروهی را جذب می کرد و هر کالایی را میفروخت...!

نهضت آزادی در کنار دشمنان ایران و پان عربیسم...!

همچنان که وعده داده بودیم از این شماره به تشریح تشکلی به نام نضهت آزادی میپردازیم. شاید کالبد شکافی این شبکه انترناسیونالیستی اسلامی بتواند نقاب از چهره واقعی این حرکت سیاسی- مذهبی در ایران بردارد و نسل جوان را که جویای چگونگی جریانهای سیاسی در نیم قرن اخیر کشور با روی دیگر سکه نهضت آزادی آشنا سازد.

در سال 1340 خورشیدی که حزب دمکرات آمریکا در انتخابات پیروز شد و جان اف کندی ریاست جمهوری آمریکا را بدست گرفت و سیاست حقوق بشر را سرلوحه دیپلماسی کشور قرار داد. نهضت آزادی در ایران تأسیس شد. شامه قوی رهبران نهضت بوی کباب را از آشپزخانة حزب دمکرات آمریکا استشمام کرده و به راه افتادند...!

بنیانگذاران این حرکت سیاسی- مذهبی آقایان طالقانی– مهندس بازرگان و دکتر یدالله سحابی و رحیم عطایی بودند ولی نام بازرگان با نام نهضت آزادی در افکار عمومی جا افتاد. زیرا در نامه ای که هیات موسس به دکتر مصدق نوشت و راهنماییهای وی را طلب کرد پاسخ ایشان از احمدآباد خطاب به مهندس بازرگان داده شد و بدین ترتیب نام بازرگان پر رنگتر از سایرین جلوه کرد. دکتر مصدق در پاسخ نامه نوشته بود: « ... تردیدی ندارم که این جمعیت تحت رهبری شخص جنابعالی موفق به خدمات بزرگی نسبت به مملکت خواهد شد... »

غافل از آنکه شخص شخیص بازرگان به قصد خدمت وارد بازار سیاست نشده بود او کمر براندازی را بسته بود و عرابة سیاست را هم در جاده دین اسلام و مذهب شیعه به حرکت در آورده بود و گمان میکرد خدمت به مردم جز از راه تلفیق سیاست و حکومت و دین میسر نیست و با این اندیشه بود که هر آنچه در دهه 40 در ایران میگذشت ایشان و یارانشان با آن مخالفت میکردند منجمله اصلاحات ارضی- سپاه دانش- سهیم شدن کارگران در سود کارخانه- مشارکت زنان در انتخابات و هر نوع اصلاحات دیگر را آقایان نهضت آزادی بر نمیتافتند و مورد قبول نظر مبارکشان نبود.

به هر حال با دریافت نامة دکتر مصدق، جلسه ای در منزل صادق فیروزآبادی تشکیل شد و بازرگان مطالبی ایراد داشت که به نقل از کتاب « صفحاتی از تاریخ معاصر ایران» از انتشارات نهضت آزادی، بخشهای کوتاهی از آنرا در زیر می آوریم:

« ... 2500 سال کنار نشستیم و اختیار را رها کردیم حسابمان را کف دستمان گزاردند، دائماً گرفتاری- خرابی- چپاول تا پشت دروازة شهر- نا امنی- عقب افتادگی و بردگی ... اگر ما خرابیها را درست نکنیم و لکه های ننگ را از دامان ایران نزداییم پس کی این کار را بکند!...

معنی و موقع خدمت و فداکاری چیست و کجاست...!!

... مملکت صاحب و مسئولی غیر از ما ندارد ... »

بازرگان اضافه میکند:

« ... بنده بطور خلاصه باید عرض کنم، ما مسلمان- ایرانی- تابع قانون اساسی و مصدقی هستیم ... مسلمانیم نه به این معنی که یگانه وظیفة خود را روزه و نماز بدانیم. بلکه ورود ما به سیاست و فعالیت اجتماعی من باب وظیفة ملی و فرضیة دینی بوده. دین را از سیاست جدا نمیدانیم. ایرانی هستیم ولی نمیگوییم هنر نزد ایرانیان است و بس. ایران دوستی و ملی بودن ما ملازم با تعصب نژادی نیست- تابع قانون اساسی ایران هستیم ولی منافی نبوده از قانون اساسی بصورت واحد جامع طرفداری میکنیم. مصدقی هستیم و مصدق را از خادمین بزرگ افتخارات ایران و شرق میدانیم ولی نه به آن معنی و مقصدی که از روی جهل و غرض تهمت زده مکتب او را مترادف با هرج و مرج و تقویت کمونیسم و تعصب ضد خارجی و جدایی ایران از جهان معرفی کرده اند... »

خواننده عزیز- این گفته ها را با دقت بخوانید و به خاطر بسپارید تا بتوانید با عملکرد ایشان و نهضت آزادی چه در قبل از انقلاب و چه در بعد از انقلاب به داوری بنشینید- بازرگان بطور شفاف میگوید: « جز ما کسی قادر نیست خرابیها را درست کند...!! و حتما ملت ایران میتواند دریابد که ایشان و یارانشان در دولت انقلابی آنهم بدون حضور شاه و رژیم شاهنشاهی و نیز در کنار مدافعان بین المللیشان نه تنها به رفع خرابیها اقدام نکردند بلکه بر خرابیها افزودند...!!

بازرگان بر این باور بود که 2500 سال کنار نشسته اند و از زمان کوروش تا حال ( سال 1340 خورشیدی) حساب ایشان را کف دستشان گذارده اند.. » یعنی باید رژیم شاه و دولتهای قبل از انقلاب بدلیل درک جدید آقای بازرگان انتقام همه قرون و اعصار تاریخ حیات ایران را پس بدهند. آنهم به نهضت آزادی و شخص شخیص ایشان ( به قول دکتر مصدق ) و برای این که بتوان این فاصله زمانی طولانی توأم با بدبختی و خرابی و چپاول را جبران کرد باید بر مرکب دین سوار شد و از توده های عوام الناس و روشنفکران مقیم اروپا و آمریکا آنهم از هر جناح و گروه سیاسی و با هر عقیده ای که باشند استفاده کرد و دست در دست سازمانهای جاسوسی بیگانه و شرکتهای نفتی و دولتهای عربی ضد ایرانی، قیام کرد و بساط کفر را بر انداخت و طاغوت را از پای درآورد و بنای نو با جلوه های اسلامی و عدالت عدل علی بر پا کرد...!!

نشست منزل آقای فیروزآبادی که در 21 اردیبهشت 1340 با سخنرانیها و لفاظیهای بسیار از سوی آدمهای رنگارنگ انجام شد. هر کس گلی میگفت و گلی میشنید. از جمله حاضران آقای حسن  نزیه، هم اظهاراتی فرمودند: « ... ما با فساد و تباهی و با دشمنان عدل و حق و آزادی تا جایی مبارزه میکنیم که مشروطیت و حقوق اساسی ملت را از خطر زوال و بدنامی رهایی بخشیم و بحمدالله تا حد امید بخشی موفق شدیم.. »!!

آقای نزیه و سایر دوستان حاضر در آن جلسه که از برکت آن رژیم به نان و نوایی رسیده بودند و در فساد و تباهی موجود نقش داشتند. بر خلاف آقای بازرگان درد دین نداشتند بلکه دغدغه خاطر ایشان برای نجات مشروطیت و حقوق اساسی ملت بود که بحمدالله تا حد امید بخشی به نجات آن موفق شده بودند..!!!

در پی این نشست و برخاستها هیأت موسس از آقای طالقانی در خواست کرد به جمعیت مذکور بپیوندد...

ایشان نیز به استخاره متوسل شد و لازم دید که با خدا مشورت کند، مرحوم طالقانی به آیه های 94 و 95 از سوره نسا، تمسک جست که خداوند مجاهداتی را که با مال و جان خود در راه خدا جهاد میکنند با مومنان خانه نشین یکسان نمیداند و به آنان وعده پاداش نیکو داده است...

بدیهی است که آقای طالقانی از مجموع آیه ها فقط به این دو آیه دل خوش داشتند که پاداش الهی را در بر داشت، پس تردید روا نداشت و در پاسخ دعوت آقایان هیأت مؤسس نوشت:

« ... اینجانب اگر چه از کوتاهی در انجام وظیفة خود نزد خدا و اولیا اسلام و نیاکان بزرگوارم شرمسارم ولی پیوسته در صف مبارزه با فساد و مفسدین باقیمانده و به این سبب دعوت همکاری با بنیانگذاران نهضت آزادی را پذیرفتم ... »

برای نوشتن مرامنامه، شخصیتهای مذهبی- ملی و روشنفکران خارج دیده و دانشکده رفته از چپ و راست اظهارنظر فرمودند تا بالاخره در 25 اردیبهشت 1340، مرامنامه دارای یک مقدمه و 12 اصل است که تاکید آن بر سه اصل بود:

مبادی عالیه دین مبین اسلام و قوانین اساسی ایران

اعلامیه جهانی حقوق بشر

منشور ملل متحد

خوانندگان عزیز توجه دارند که قصه اعلامیه جهانی حقوق بشر حرف و حدیث امروزی نیست بلکه از وجود این اعلامیه حدود نیم قرن پیش هم اربابان سیاست و طالبان قدرت بهره میجستند و به طناب آن آویزان میشدند... اما سوال آن بوده و هست که مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر چه تناسبی با احکام دین مبین اسلام داشته و دارد؟ مسلما در نشست و برخاستهای تصویب مرامنامه از آقای بازرگان سوال شده است که حقوق زنان مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر را چگونه میشود با احکام غیر قابل تغییر دین اسلام رعایت کرد و ده ها سوال دیگر از این قبیل درباره تضاد و تغایر احکام آن دو شده است ولی تبحر آقایان بازرگان و سحابی در استفاده از احادیث و روایات برای وصله پینه کردن این شکاف و سرهم بندی قضایا- سوالات حاضران را لوث میکرد و شاید آقایان روشنفکران ملی - مذهبی بیشتر در پی ایجاد و تاسیس یک تشکل و جمعیت سیاسی بودند تا رسیدن به یک آرمان منطقی و قابل اجرا...!

+ نوشته شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 12:35 PM توسط میثاق آزاد |


سازمان امنیت و اطلاعات کشور در چند جبهه میجنگید؟!

اتحاد نا مقدس سرخ و سیاه چگونه شکل گرفت...؟!

روشنفکران بی هویت و بی آرمان چه بر سر ملت ایران آوردند...! ؟

مبارزات غیر انسانی سازمان مجاهدین خلق علیه نظام شاهنشاهی، ساواک و مردم را مختصارا نوشتم و اشاره کردم که این سازمان درباره پدر طالقانی و دخترش با شنیعترین ادبیات سیاسی و تبلیغاتی برخورد کرد تا افکار عمومی را علیه رژیم برانگیزاند و شگفت آنکه در آن ایام هیچیک از مقامات مذهبی و حتی خانواده آقای طالقانی به این اهانتها و دروغ پردازیها اعتراضی نکردند و امر نهی از منکر را نادیده گرفتند....! و به گمان خود با پخش این گونه شایعات  مبتذل، قصد تخریب ساواک را در افکار عمومی داشتند.

حمله به ساواک و سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی ایران که تحت نام مبارزه سیاسی توسط روشنفکران ملی و مذهبی انجام میشد از جمله دسیسه هایی بود که در دستور کار مسکو قرار داشت.

مسکو از سال1334 تا1348 با اعمال سیاستهای مزورانه و با بهره جویی از روشنفکران چپ موفق شده بود در بازار تهران و صنعت نفت رخنه کند و با اعزام عوامل خود به نامهای عبدالرحمن قاسم لو- علی خاوری و حکمت جو و عادل کمونیست عراقی به ایران، کار سنگ اندازی در پروژه های اقتصادی و عمرانی شاه را در برنامه اقدامات خود قرار داده بود

این عده و جمعی از روشنفکران چپ به شبکه های مذهبی از قبیل حزب ملل اسلامی و هیأ ت موتلفه و فداییان اسلام نزدیک شده و در یک ائتلاف مرموز توانسته بودند غائله عشایر جنوب را سازماندهی نمایند و اعتراض مردم در15 خرداد را به خشونت بکشانند و نیز ترور شاه را در کاخ مرمر طراحی نموده و حسن علی منصور نخست وزیر وقت را ترور نمایند و بالاخره درسال۱۳۴۳ جبهه آزادی بخش خوزستان را علم کنند.

مسکو برای طرح خوزستا ن 900 افسر عراقی و مصری را با رهبری سرگرد ناجی النحر و طا لب بدر به خوزستان اعزام داشت و آنان با تشکیلات حزب توده در جنوب تهران و عربهای تجزیه طلب مقیم خوزستان رابطه برقرار کردند تا به کمک و یاری روشنفکران دانشکده دیده چپ- خوزستان را از بدنه ایران جدا نمایند و یا لااقل رژیم و ساواک را تحت فشار قرار دهند اما سازمان امنیت و اطلاعات کشور همه آنها را شناسایی و دستگیر و روانه دادگاه نمود و به این غائله پایان بخشید.

مسکو که در پروژه ناامن سازی ایران شکست خورده بود تصمیم به مبارزه علیه ساواک و بدنام ساختن این سازمان گرفت و بر آن شد که راه و روش دیگری را اتخاذ کند و بدین منظور دست به دامان جمال عبدالناصر و احمد شوقیری و برخی از رهبران کشورهای وابسته بلوک شرق شد و جنگ مسلحانه روشنفکران ایرانی را با رژیم شاهنشاهی و سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی و انتظامی در دستور کار خود قرار داد.

طولی نکشید که دروازه کشورهای عراق- لبنان- سوریه- باکو، آلبانی و چین کمونیست به روی جوانان تحصیل کرده و دانشکده دیده و کتابخوان ملی- مذهبی و چپ باز شد و همچنان که حکومت ایران در جهت توسعه اقتصادی، برنامه های وسیع  تدارک میدید و انقلاب سفید شاه به ثمر مینشست اردوگاه های تربیت تروریست نیز فعا ل میشد.

از سوی دیگر مبارزه شاهنشاه ایران با کارتلهای نفتی و تشکیل اوپک و قرار گرفتن ایران در جایگاه عقاب اوپک و افزایش بهای نفت به سرکردگی ایران، خشم غرب را برانگیخت و آقای کیسینجر وزیر خارجه وقت آمریکا به نمایندگی از سوی سرمایه داری مافیای غرب ایران را به چالش طلبید و با رفت و آمدهای مکرر و تهدیدهای لفظی و علنی عدم رضایت اربابان خود را ابراز میداشتتا آنجا که افسار جراید آمریکایی و انگلیسی را باز کرد تا ایران را هدف حملات خود قرار دهند و بالاخره غرب هم به اردوگاه شرق پیوست و اتحاد نا مقدس سرخ و سیاه به ثمر نشست و از سا ل 1350 مسکو یاران جدیدی نظیر بی بی سی و رسانه های وابسته به شرکتهای نفتی، دموکراتهای آمریکایی، اعضای حزب کارگر انگلیسی و روحانیت بنیاد گرای داخلی و نهضت آزادی و جبهه ملی را در کنار خود و هم آوا و همراه با سیاستهای خود ملاحظه کرد...!!

بی سبب نبود که دفعتا روزنامه های اروپا و آمریکا به پرونده سازی برای ساواک و شاهنشاه ایران پرداختند آنها نوشتند که در ایران صد هزار زندانی سیاسی وجود دارد آنان نوشتند و بلندگوهایشان فریاد میزدند که رژیم ایران فرزندان مبارز را شکنجه میکند ناخن میکشد، به صندلی برقی مینشاند، تجاوز و اعدام مینماید و در این ماجرا سازمانهای حقوق بشر و نیز حمایت از زندانیان سیاسی و عفو بین المللی هر یک از کمکها و عنایات شرکتهای نفتی برخوردار میشدند و به میدان می آمدند!!

از سیاستهایی که پادشاه ایران برای مبارزه با بی لطفی دوستان غربی اتخاذ کرد نزدیک شدن به اتحاد جماهیر شوروی و چین بود که آن خود حدیث مفصلی دارد و در جای دیگر بدان خواهم پرداخت..اما هم آوایی با شرق نه تنها تاثیری در روابط غیر دوستانه غرب با ایران نبخشید بلکه دقیقا از اردیبهشت 1355 خورشیدی دو نشریه نیویورک تایمز در آمریکا و تایمز در انگلیس دست در دست هم و با اتخاذ روشهایی هماهنگ و متحد حمله به نظام شاهنشاهی و ساواک را آغاز نمودند و همه مخالفان رژیم ایران را با هوشیاری زیر چتر حمایتی خود قرار دادند ...دیگر مجاهد خلق و چریک فدایی خلق و مذهبیون نهضت آزادی و جبهه ملی حق نداشتند به اختلافات مسلکی بپردازند.. همه با هم سر یک سفره نشستند و برادروار غصه خلق را تناول فرمودند

قذافی و صدام حسین از این سفره رنگین سود بردند و شاه ایران را دیکتاتور و ساواک را عامل قتل و شکنجه و اعما ل غیر انسانی به جهانیان معرفی کردند و بالاخره در سا ل 1375 روشفکران چپ و راست با دین و بی دین، باورهای مسلکی و فرقه ای را کنار گذاردند و در آغوش هم غلطیدند... روشنفکران کراواتی، کراواتهایشان را باز کردند و ریش گذاشتند تا همرنگ جماعت انقلابی شوند مذهبیون کتها را در آوردند و پیراهن گشاد سفید بر تن کردند خانمها روسری و چادر به سر کردند و در پناه شعارهای الله اکبر به وحدت کلمه مرگ بر شاه رسیدند...!!

کار هماهنگی و وحدت کلمه به جایی رسید که در تهران جلسه ای با حضور نماینده آقای طالقانی و فدائیان خلق و مجاهدین و چند گروه دیگر تشکیل شد و در این نشست طرح حمله به کلانتریها و پادگانها و ادارات ساواک را به تصویب رسانیدند... گرچه آقای خمینی حمله به کلانتریها و پادگانها را مردود دانست ولی آقای هادی غفاری بی توجه به این دستور در تهران تبلیغ میکرد که خون افسران و ساواکیها مباح است و جالب آنکه چریکهای فدایی خلق، مائوئیستها، گروه توفان و مجاهدین، فتوای آقای هادی غفاری را با جان و دل پذیرفتند و به مراکز ارتش و پادگانها حمله بردند و مأموران ساواک را دستگیر و به کمیته ها تحویل میدادند و گاه خود در اعدام آنان نقش اساسی ایفا میکردند...!!

اقدام نسنجیده دکتر بختیار نخست وزیر وقت در مورد انحلال ساواک دست روشنفکران چپ و راست را در نابودی یک سازمان اطلاعاتی و امنیتی باز گذاشت و اردوگاه های شرق و غرب برای آقای بختیار کف زدند و هورا کشیدند ولی او را برای ادامه حکومت شایسته نمیدانستند و زیر آبش را کشیدند!!

طرح فروپاشی نظام شاهنشاهی با انحلال ساواک رسمیت یافت اما لازم است در اینجا اشاره کنم که چرا دشمنان ایران ساواک را هدف قرار دادند...؟

میدانید قبل از انقلاب اسلامی، ایران به جزیره ثبات و آرامش معروف و مشهور بود و این آرامش و امنیت حاصل تلاش عده ای از جان گذشته و میهن پرست بود که در یک سیستم اداری منظم و با برنامه هایی علمی و تدارکاتی مدرن، حفظ و حراست از کیان ایران را بعهده گرفته بودند. جمع آوری اطلاعات به منظور ایجاد یا حفظ امنیت کشور از اهداف سازمان امنیت و اطلاعات کشور بود و در پی این هدف بود که مأموران این سازمان موفق شدند دامان این سرزمین را از لوث وجود عناصر خائن و وطن فروش پاک کنند و توطئه های دشمنان دانا و دوستان نادان را نقش بر آب سازند..اما چگونه و با چه روشهایی ساواک میتوانست توطئه ها را نقش بر آب سازد ..؟  به بخشی از اقدامات ساواک اشاره میکنم .. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....

خوانندگان عزیز لازم است بدانید که در دنیا بیش از سه هزار نوع مرکب نامرئی وجود دارد که وقتی از این مرکبها استفاده میشود قابل خواندن نیستند و اگر بخواهند آن نوشتار را بخوانند باید از یکی از 2 هزار معرف که در بازار وجود دارد استفاده کنند تا قابل خواندن شود وقتی نامه ای از خارج برای عناصر مخالف میرسید گیرنده نامه میدانست که باید از چه معرفی استفاده کند تا نامه قابل خواندن باشد ولی برای مأموران ساواک خواندن آن نامه کار آسانی نبود زیرا آنان باید در آغاز میفهمیدند که این نامه با کدام یک از سه هزار مرکب نامرئی نوشته شده و آنگاه باید دریابند که از کدام یک از دو هزار معرف استفاده نمایند تا نامه قابل خواندن شود نکته قابل توجه این است که روزانه دو تا دوهزار و پانصد نامه از شوروی و کشورهای بلوک شرق و یا مخالفان نظام و نیز کنفدراسیونهای دانشجویی به ایران میرسید که مورد سوظن مأموران بود و باید گشوده و خوانده میشد و سپس با ظرافت چسب آن را چسبا نیده و به آدرس گیرنده میفرستادند و عجیب آنکه این نامه ها با 24 ساعت تاخیر به دست صاحبانش میرسید...!! سرعت، دقت و وظیفه شناسی مأموران این کار قابل بررسی است ضمنا باید بدانیم که باز کردن پاکتها خود نیز راه و روش ویژه ای داشت زیرا کارشناس باید میفهمید که در پاکت از چه چسبی استفاده شده و باز کردن آن با اطو کشیدن یا بخار و یا انواع طرق دیگر میسر است.

مجموعه این کارها که بسیار ضروری بود و میبایست راه ورود دشمنان را از دروازه های کشور زیر نظر میگرفتند خود یک شاهکار اداری بود که علاوه بر ورزیدگی کارمندان و تعصب نسبت به سرنوشت کشور به اطلاعات فنی و تکنیکی احتیاج داشت.

این اقدام گاه در سفارتخانه ای ضرورت پیدا میکرد که باید به آنجا وارد شوند پاکتها را باز کنند و از روی آن عکسبرداری نما یند و دوباره آنها را چسبانده سر جایش قرار دهند. در یک چنین پروژه ای از خرید مأمور سفارت گرفته تا قفل باز کنی و رمز خوانی و میکروفن گذاری باید انجام میشد...!

این کار بارها در سفارت عراق پس از کودتای عبدالکریم قاسم اتفاق افتاد زیرا با روی کار آمدن قاسم و تیرگی روابط ایران و عراق تعدادی از افسران عراقی به ایران پناهنده شدند و با توجه به روابطی که بین عراق و شوروی وجود داشت بیم آن میرفت که در بین این افسران پناهنده جاسوسانی نیز وجود داشته باشند پس کنترل آنان و نیز زیر نظر گرفتن سفارت عراق و افراد آن در دستور کار ساواک قرار گرفت، برای انجام این پروژه روزها و شبهای متوالی تمام اعضای سفارت از سفیر تا کارمندان جز آن تحت مراقبت قرار میگرفتند و ساعت رفت و آمد آنان و شیفت کاریشان مورد شناسایی واقع میشد بعنوان مثال یک روز ساعت یک و نبم بامداد گروه ویژه وارد سفارت عراق شد، گاو صندوق وابسته نظامی را باز کردند، طرز قرار گرفتن مدارک را در گاو صندوق مورد بررسی قرار دادند و نشانه گذاریها را به دقت پیدا کردند سپس مدارک را از گاو صندوق در آورده عکسبرداری نموده و به همان شکل قبلی در جای خود قرار دادند و پس از میکروفن گذاری، ساعت چهار بامداد از سفارت خارج شدند.

این قبیل عملیات بسیار خطرناک بارها در سفارت عراق انجام شد و اطلاعات بسیار ارزشمندی در جهت حفظ مصالح و منافع ملت ایران بدست آمد و بسیاری از توطئه های شرق نقش بر آب شد...!!

حال اگر در این قبیل عملیات پرماجرا- مأموران ایرانی در داخل سفارت هدف گلوله مأموران عراقی قرار میگرفتند بدون تردید دولت ایران  آنها را سارق و دزد اعلام میکرد...!!

سازمان امنیت و اطلاعات کشور که در یک جنجال جهانی- سازمانی شکنجه گر معروف شده بود شاهکارهایی دیگر نیز داشت منجمله اقدام بسیار شجاعانه و وطن پرستانه شادروان لواسانی فرزند آیت الله لواسانی و کارشناس برجسته امنیتی ایران در کشورهای عربی بود که با تهیه عکس از هم آغوشی رئیس سازمان امنیت عراق با خواهر عبدالکریم قاسم وی را به خدمت ساواک در آورد و رئیس اداره امنیت عراق (استخبارات) سالها مأمور خریداری شده ایران بود و اطلاعات بسیار ارزشمندی داد که مصالح ملی ما در آن هویدا بود.

نفوذ عوامل ساواک در حریم خانه و کاشانه و حکومت اکثر کشورهای همسایه و عرب سبب شد که ایران بتواند نقش عقاب اوپک را با شایستگی ایفا کند و قدرتهای بزرگ منجمله آمریکا و اروپا نتوانستند از طرح ملی شدن واقعی نفت و خلع ید از کنسرسیوم و افزایش بهای نفت جلوگیری نمایند اما عقده هایشان را بدست روشنفکران سیاسی- ملی و مذهبی ما بر سر ملت ایران خالی کردند و در پی همین عقده گشاییها بود که سازمان مجاهدین خلق- فدائیان خلق- نهضت آزادی- جبهه ملی، فدائیان اسلام و گروه های بنیاد گرای دیگر و نیز بی بی سی به نمایندگی از سوی کارتلها- تلویزیونهای عربی و غربی، دست در دست یکدیگر، به مرثیه خوانی پیرامون حقوق بشر در ایران پرداختند و بناگهان ساواک هدف تیر حملات زهرآگین آنها واقع شد...!!

ساواک مورد اتهام مسکو بود چون جاسوسان آنها در ایران نتوانستند از اسرار نظامی و فنی هواپیماهای f14 و تانکهای انگلیسی چیفتن مطلع شوند- ساواک مورد اتهام بود زیرا با اطلاعاتی که بدست می آورد و به دولت ایران میداد مانع توطئه های غرب و شرکتهای نفتی برای از هم پاشیدن اوپک میشد- ساواک مورد اتهام بود زیرا کارشناسان روسی در ذوب آهن اصفهان- معدن زغال سنگ بافق- سد ارس و سیلوها و بیمارستان شوروی و سایر مراکز تجاری و اقتصادی به شدت تحت نظر قرار داشت و همه آنها به بچه های آرام و مطیع و سر به راهی تبدیل شده بودند...!!

ساواک مورد اتهام بود زیرا سر لشکر مقربی ژنرال خائن ایرانی که برای روسها جاسوسی میکرد و لوازم فوق مدرن در اختیار داشت به دام مأموران و سربازان گمنام وطن افتاد و سازمان اطلاعات شوروی همچنان در گیجی و مبهوتی باقیمانده است که مقربی چگونه لو رفت؟

با آنکه پس از انقلاب اسناد ساواک مورد دستبرد مجاهدین و فداییها قرار گرفت و در اختیار سفارت شوروی گذارده شد ولی هرگز نفهمیدند که چگونه مقربی دستگیر و اعدام گردید، شاید کمتر کسی بداند روزی که ساواک مطلع شد یک ژنرال ایرانی توسط شوروی خریداری شده و اطلاعات ارتش را به آنان میدهد تا روز دستگیری او 9 ماه طول کشید و تنها گزارشی که در اختیار ساواک قرار داشت آن بود که این ژنرال در شمال تهران زندگی میکند، در اولین بررسی ساواک متوجه شد که 46 ژنرال ایرانی در شمال تهران زندگی میکنند!! کار بررسیها ادامه یافت تا به 5 نفر و بالاخره به مقربی رسید! ساواک مورد اتهام بود زیرا خود فروختگان به شرق و غرب که در اردوگاه های تربیت تروریست آموزش دیده بودند فقط چند روز پس از بازگشت به ایران بدام مأموران انتظامی و امنیتی می افتادند و همه دلارهایی که برای آنها هزینه شده بود به باد م رفت...!

ساواک مورد اتهام بود زیرا وقتی نهضت آزادی عده ای را برای آموزشهای نظامی به مصر فرستاد تا با پول شرکتهای نفتی وهمکاری جمال عبدالناصر در مکتب خون و آتش و خیانت درس وطن فروشی بیاموزند و به کشور باز گردند سران آنها مانند آقای بازرگان دستگیر و روانه زندان شدند...

ساواک مورد اتهام و حمله و هتک حرمت روشنفکران قرار میگرفت زیرا عده ای در حدود 100 نفر که از نسخه های مارکس- مائو- استالین- ژان پل سارتر- برتراند راسل- چه گوارا و میرزا کوچک خان پیروی میکردند، تحت مراقبت و گاه مواظبت ساواک قرار داشتند و این جوجه روشنفکران حیرت زده در وادی ایدئولوژیها که جز حرافی و نظریه پردازی و غلوگویی و سخنرانی کار دیگری نداشتند متاسفانه از همه مواهب دولتی بهره میبردند ولی از عدم آزادی و حقوق بشر شکوه داشتند این خود بزرگ بینهای بی هویت در لباس شاعر و نویسنده و نقاش و مجسمه ساز و مورخ و منتقد از بورسهای دولتی استفاده میکردند و با حقوقهای گزاف در رادیو و تلویزیون و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کار میکردند و از بودجه دولت فیلم میساختند و کتابهایشان بارها چاپ میشد و شب شعر در سفارتخانه ها و خانه های روشنفکران قلابی برپا میکردند ولی لحظه ای از انتقاد و اهانت و توهین نسبت به دولت ایران- مفاخر ایران- تاریخ ایران و هویت ملی ما دریغ نمیورزیدند این عده که هم از آخور میخوردند و هم از توبره هیچ آرمانی در سر نداشتند فقط جویای نام و مرده شهرت بودند، معروفترین این افراد عبارت بودند از: جلال آل احمد- دکتر غلامحسین ساعدی- شاملو- به آذین- سیروس طاهباز- دکتر رضا براهنی– شریعتی– حاج سید جوادی و...

ملت ایران برای خوش رقصی این آقایان بهای سنگینی پرداخت زیرا ایران بدست و یاری روشنفکران به وادی سیاهی و عقب ماندگی روانه گشت....

 

+ نوشته شده در Mon 13 Oct 2008ساعت 11:13 AM توسط میثاق آزاد |


رخدادهای دهه "50 " همچنان دامان ملت ایران را گرفته است

افسانه شکنجه هایی که بر پدر طالقانی و دخترش وارد شد چه بود ؟

آیا سند  ( نوار شمشک) میتواند چهره روشنفکران مجاهد خلق را افشا کند ؟

با غمی جانکاه پرونده سازمانی را ورق میزنیم که قربانیان آن فرزندان پاک باخته و فریب خورده کشورمان بودند و ندانسته در دام هولناک توطئه های جهانی گرفتار شدند و تحت رهبریهای مرموز و خائنانه آن سازمان تروریستی، مملکتشان را به ورطه نابودی، جنگ، عقب ماندگی و ارتجاع و برادر کشی سوق دادند و در فروپاشی اقتدار ملت ایران سهم بسزایی داشتند.

به هنگام نگارش این سلسله مقالات، تلفنهایی داشتم که از نگارنده میخواستند در این شرایط حساس از افشا خانه های تیمی خود داری نمایم. برای آن عزیزان توضیح دادم که اتفاقا این شرایط حساس را این آقایان و خانمهای روشنفکر چریک سیاسی دهه 50 بوجود آورده اند و دقیقا بدلیل این دوران سر نوشت ساز است که سعی در شفاف سازی فضای سیاسی ایران در قبل و بعد از انقلاب داریم. زیرا متاسفانه رخدادهای آن روزها و تبعات آن دامان ملت ایران را گرفته و همچنان ادعاهای سیاسی این افراد از رادیوها و تلویزیونهای بیگانه  پخش و منتشر میشود..!!

ملت ایران باید از تاریخ معاصرش درس عبرت بگیرد و مرتکب خطاهای بعدی نشود. اما ما سعی خواهیم کرد پلیدی خانه های تیمی را که به زبان و قلم وحید افراخته ضبط و ثبت شده است به حرمت خانواده ها فراموش کنیم و با عنایت به اینکه عده ای از این روشنفکران دیروزی!! امروز بر سر عقل آمده و مسلک شیطانی را رها کرده و به زندگی شرافتمندانه روی آورده اند و درغم و شادی ملت ایران شریک شده اند از افشای اسرار پشت صحنه روشنفکران مجاهدین خلق خودداری میورزیم... ولی آنچه که رهبران مزدور این سازمان با ملت ایران کردند قابل اغماض نیست و چون همچنان با وقاحت، دم از آزادی ملت ایران میزنند ضروری است که نسل جوان در جریان جنایت آنان قرار گیرد تا لااقل بدانند رجویها و مریمها چگونه باورهای مذهبی و سیاسی جامعه را به بازی گرفتند و کشور را به دامان ارتجاع سوق دادند. برای این منظور سری به اندرون این سازمان میزنیم. در این گشت و گذار به سندی بر میخوریم که شاید بوی تعفن آن مشامتان را آزار دهد ولی چه میشود کرد- تاریخ بیرحم است. آنچه که در زیر میخوانید نوشتاری است از سازمان مجاهدین خلق به هنگام دستگیری آیت الله طالقانی در دهه 1350

این اعلامیه که در سطح وسیع منتشر شد مطا لب آن نقل هر محفل و مجلس سیاسی و مذهبی و حتی خانواده ها بود ..!!

ابتدا آن را با هم بخوانیم و بعد به تحلیل آن بپردازیم:

... مجاهد نستوه پدر طالقانی روزها و هفته هاست که مقاومت میکند، گویی این اسطوره شجاعت را از سنگ خارا ساخته اند که هر چه فشار و خشونت جلادان بیرحم ساواک بیشتر میشود بر ابعاد مقاومت این آیت الله پیر افزوده میگردد. پیر مرد بارها اشهد ش را گفته است– سالها مبارزه، تبعید، به زندان رفتن، شکنجه و محاکمه، پدر را آنچنان آبدیده ساخته که میداند چگونه در برابر خشونت ساواکیها مقاومت کند. از دستگیری او ماهها میگذرد، حتی حرمت مقام روحانیش را نگاه نداشته اند ابتدا مشت و لگد و فحش و بد و بیراه بکار آمده، بعد به او دستبند قپانی زده اند– ساعتها او را روی صندلی برقی نشانده اند تا بلکه اعتراف کند و پدر در حالیکه گوشت بدنش بریان میشد، مقاومت، این نخستین درس مبارزه را از یاد نبرد– با کابل او را فلک کردند، پاها باد کرد و سپس ترکید، پانسمانش کردند و دوباره فلک شد، پدر را، حتی به آپولو نیز بستند– اما باز هم مقاومت میکرد، هر وقت طاقتش طاق میشد و میرفت تا زبان بگشاید، اصول مقاومت به یادش می آمد و ناگهان همه شکنجه گران ساواک را در شکل و شمایل شمر و یزید مییافت، در حالیکه خود از 72 تن، امام حسین بود. آپولو  میچرخید و پدر لبخند میزد، لبخند مقاومت، لبخند هیچ گرفتن سبعیت شکنجه گران ساواک– سوزنهای تفتیده و سرخ، زیر ناخنهایش فرو بردند، به بیضه هایش وزنه های سنگین آویختند – اما پدر طالقانی، همچنان آتش سرخ مقاومت را سرختر میساخت و ثمره همین مقاومتها بود که یکی از تکراریترین نما یشها در مقابل چشمان آیت الله پیرمرد به روی صحنه آمد: آیت الله روزها بود درد میکشید، از پشت سوخته و پاهای ترکیده او چرک و خون بیرون میزد و از پزشک و معالجه و دارو خبری نبود، امروز او را به اتاقی آورده بودند که از پشت شیشه اش میشد حوادثی را که در آنسو، رخ میداد به وضوح دید.

اعظم را آوردند– دخترش را– این پاره تنی که درس مقاومت را از پدر آموخته بود او را نیز از زمان دستگیری مقاومتی جانانه نشان داده بود، کتکها ، فحشها و ناسزاها و فلک کردنها ، قفل از زبان اعظم بر نداشته بود، همان شب قبل، تخم مرغ پخته به پشتش فرو کرده بودند و حالا در اتاق جنب بازداشتگاه پدر، یکی از شکنجه گران ساواک با زور و خشونت لباس از تن او میدرید تا در مقابل چشم پدر به او تجاوز کند، پدر طالقانی به چشم دید که یکی از پستانهای دخترش را هم بریده اند، اشک به آرامی از چشم پدر فرو ریخت ، از این همه سبعیت و سنگدلی به فغان آمده بود اما اصول مقاومت به او میگفت خویشتندار باشد و نگذارد اشکهای او را جلادانش ببینند. ساواکی داشت به دخترش تجاوز میکرد و پدر پیر، تنها کاری که از دستش بر می آمد این بود که صیغه عقد را بخواند تا این گناه کبیره به محاسن حمیده بدل شود...

بوی عفونت قلم را احساس کردید ..؟! بی شرمی و بی آزرمی را در چهره این روشنفکران مبارز قلم بدست مشاهده نمودید؟! بی ایمانی و فقدان دردناک اخلاق را در سطر سطر این نوشتار احساس نمودید..؟!

این مشت، نمونه ای از خروارها اعلامیه، نوشته و کتاب و مقالاتی است که روشنفکران و دانشکده دیده های سازمان مجاهدین خلق ساختند و پرداختند و به خورد خلق قهرمان دادند!! شگفتا که این نوشته ها به مدت 10 سال تا روز واقعه مورد تایید مقامات مذهبی بود و مبارزان سیاسی آن روز گار مثل نهضت آزادی، جبهه ملی، مجاهدین خلق، توده ایها، مائوئیستها، توفانیها، طرفداران چه گوارا، فدائیان اسلام، موتلفه ایها ، حوزویها و محافل مذهبی، همه و همه برای این صاحبان قلم کف میزدند و گاه صلوات میفرستادند و زمانی دست به دعا بر میداشتند ..! این نوشته سراپا دروغ، حکایت از آن داشت که ساواک ناخن میکشد، بدن را با اتوی داغ میسوزاند، به زنان و دختران تجاوز میکند، تخم مرغ پخته از پشت فرو مینماید، پستان میبرد و سیخ داغ زیر ناخن فرو میکند.

این داستان پردازیهای بی شرمانه که از دوران توده ایها، به ارث رسیده بود به قلم تحصیل کرده ها، دانشکده دیده ها و روشنفکران دهه50 نوشته و به خورد ملت ایران داده میشد و نامش را مبارزه سیاسی میگذاردند ..! و اما داستان واقعی از این قرار بود که محافل  بین المللی برای فروپاشی ایران دو هدف را مورد نظر قرار داده بودند 1- نظام شاهنشاهی 2-اقتدار امنیتی و انتظامی ایران.

شاه اهرم قدرت ملی بود که ریشه در هویت ملی داشت و ساواک، حافظ استقلال و اقتدار ایران بود که در قلب سازمانهای مخوف تروریستی نفوذ کرده بود و هر تروریستی را که به زمین میزد، میلیونها دلار هزینه و سالها کوشش شبکه های نامرئی و ماهها برنامه ریزی قدرتهای سرمایه داری نفتی را به باد میداد، پس باید ساواک ابتدا بدنام و سپس حذف میشد و بهمین دلیل از سا ل 1354 هزینه بدنام سازی ساواک و فحاشی به شاه در دستور کار روزنامه ها و رسانه های اروپایی و آمریکایی، وابسته به شرکتهای نفتی توسط قذافی و ناصر و صدام قرار گرفت..

سرعت و شدت تبلیغات در داخل و خارج از کشور بحدی بود که نوشته های روشنفکران ملی و مذهبی و سیاسی و تروریستهای چپ و راست به سرعت در سراسر جهان پخش میشد و آنچنان افکار عمومی از جهات مختلف بمباران میشد که برای اندیشیدن فرصتی باقی نمیگذاشت ..!!

پرداختن به قصه آیت الله طالقانی صرفا برای مبارزه با سازمان امنیت و اطلاعات کشور بود و بس ...و اما قضیه  پدر طالقانی و دختر ایشان اعظم خانم به قرار اسناد و مدارک موجود از این قرار بود، زمانی که آقای طالقانی دستگیر شد در یک اتاق مبله در شهربانی که در اختیار معاون اداره بود با تمام وسائل و کتابهای فراوان، آنهم خارج از سلولهای زندان تحت نظر قرارگرفت او از احترام زیادی برخوردار بود، زیرا، در آن روزها، لباس روحانیت حرمت ویژه ای داشت هنوز روحانیت به پست و مقام و کاخ و اتومبیل و سفرهای خارجی و لذات دنیوی دست نیافته بود و روزگارش را با مداحی و روضه خوانی و ذکر مصیبت و سخنرانی میگذرانید و با سیاست و سیاست بازی بیگانه بود و اغلب در مراسم غم وشادی مردم حضور داشت و مثل امروز ازجامعه فاصله نگرفته بود. بنابراین همه حتی افسران شهربانی به لباس روحانیت احترام میگذاردند.. و مرحوم طالقانی نیز از این توجه برخوردا ربود..

ضروریست به این نکته اشاره شود که اعظم طالقانی عضو سازمان مجاهدین و مجتبی پسر آقای طالقانی  عضو سازمان چریکهای فدایی خلق بودند و خود آقای طالقانی هم که پدر خوانده مجاهدین و مورد وثوق گروههای دیگر تروریستی بود.

اعظم طالقانی عضو سازمان مجاهدین خلق و نیز مدیر مدرسه دخترانه علایی هم بود، او از طرف ساواک تحت مراقبت قرار داشت و پس از مشاهده دیدارهای مشکوک، وی را بازداشت کردند در جریان بازجویی، اعظم طالقانی به پشتوانه احترامی که ماموران په پدرش میگذاشتند با بازجویش فریدون توانگری ( آرش ) با هتاکی سخن گفت و حتی بصورت او آب دهان انداخت و بازجو خشمگین شده به او سیلی محکمی میزند. بازجوی اعظم همان کسی است که در تلویزیون جمهوری اسلامی به محاکمه کشیده شد و با ایجاد فضای رعب و وحشت او را وادار به بیان حرفهایی کردند که اساسا حقیقت نداشت و در پی این شوی تلویزیونی او و بهمن نادری پور را اعدام کردند. خانم اعظم طالقانی در زندان بود که ساواک تصمیم گرفت با استفاده از شیوه های پلیسی او را تخلیه اطلاعاتی کند و بدین منظور دختری بنام بتول فقیه ذزفولی را که در جریان یک درگیری مجروح و دستگیر شده و پس از بهبودی به توصیه برادرش خلیل با ساواک همکاری میکرد به زندان اعظم منتقل کرد، چند روز بعد خلیل برادر بتول در خواست ملاقات با یکی از مسولین پرونده میکند و در این دیدار از او میخواهد که ترتیب انتقال خواهرش را به سلولی دیگر فراهم نماید، مسول مربوطه به این زندانی جوان یعنی خلیل توضیح میدهد، بتول را برای کسب اطلاعات به سلول اعظم فرستاده....اما خلیل که بسیار هیجان زده شده بود و اشک میریخت با شرم بسیاراظهار میدارد که خواهرم در همان شب اول هم سلولی با اعظم مورد تقاضای غیر اخلاقی قرار میگیرد...!! این گزارش ساواک را با پدیده غیر قابل باوری روبرو کرد و درنتیجه بتول را از زندان فرا خوانده و مورد سوال قرار میگیرد، بتول گفته های برادرش را تایید میکند... اما ساواک برای اطمینان بیشتر بتول را به سلولی دیگر فرستاده و بجای او آذر سرخوش را با آموزشهای لازم به سلول اعظم میفرستد و موفق میشود نوار مذاکرات آنها را ضبط کند که نام این نوار را " شمشک " گذاردند.

ساواک پس از کسب این اطلاعات اعظم را از زندان آزاد مینماید ولی خانه او از قبل با سیستمهای شنود مجهز میکند نتیجه این تعقیب و مراقبتها، دستیابی به ارتباط اعظم با دو دختر از مدرسه ایشان میگردد. حالا دیگر ساواک با دست پر به سراغ اعظم میرود و با پخش این نوارها در برابر وی و تهدید به این که اگر اعتراف نکند این نوار را برای پدر طالقانی خواهند برد ا مقاومت وی را درهم میشکند

اعظم پس از آزادی از زندان به گمان اینکه شاید ساواک این نوار را تکثیر کند پیشدستی کرده و در جمع یاران مجاهدش افسانه های شکنجه و تجاوز را خلق و آنگاه بصورت اعلامیه ای که در بالا ملاحظه فرمودید در سطحی وسیع منتشر مینمایند تا در صورت پخش نوار شمشک ادعا نمایند که ساختگی بوده است اما هنگامی که دید حتی پس از انقلاب این نوار منتشر نشد شایعاتی را که خود ساخته و روشنفکران مجاهد آن را پرداخته بودند مطالب اعلامیه ها را تکذیب کرد. خانم اعظم طالقانی باید شهادت بدهند که چگونه ساواک آبرو و حیثیت ایشان را حفظ کرد و اعلام کند که ایشان به هنگام بازجویی آب دهان بصورت فریدون توانگری بازجوی ساواک انداخت و در عوض فقط و فقط یک کشیده خورد و بقیه داستان نقل شده اتهامی بیش نیست..

خانم طالقانی که خود روزگاری عضو سازمان مجاهدین خلق و برادرشان عضو سازمان فدائیان خلق بودند باید شهادت بدهند که رفتار مأموران امنیتی با ایشان آنقدر انسانی بود که حتی از نوار ضبط شده معروف به شمشک هرگز استفاده نشد و اسرار آن نوار برملا نگردید و فقط ایشان را با آن صدای ضبط شده تهدید کردند که اگر ارتباطش را با سازمان مجاهدین و تماسشان را در بیرون با آنها فاش نکند آن را به سمع پدرش خواهند رسانید و در این لحظه اعظم خانم گریست و گفت: اگر پدرم از این ماجرا آگاه شود سکته خواهد کرد..!! خانم طالقانی که در آن روزگار در برابر این نوشتار سکوت کرد، امروز باید شهادت بدهد که طرز رفتار ایشان با خانم بتول فقیه دزفولی که برادرش جلیل در مشهد در یک زد و خورد خیابانی با ماموران به قتل رسیده بود و نیز رفتار ایشان با خانم آذر سرخوش دختر یک چلوکبابی در سر چشمه که هم سلولیهای اعظم بودند چگونه بوده است؟! و ساواک این راز را به حرمت خانواده ها افشا نکرد ولی آنها کثیفترین اتهامات را به ماموران ساواک وارد ساختند و پس از انقلاب آن بازجوی نگونبخت، مرحوم توانگری ( آرش ) را همراه با بهمن نادری پور معروف به تهرانی پس از یک نمایش تلویزیونی اعدام کردند.

سازمان مجاهدین خلق با سواستفاده از نام خدا، قرآن، اسلام و علی(ع) و نهج البلاغه، بزرگترین دروغهای تاریخی و سیاسی را علیه  رژیم شاهنشاهی و کار گزاران آن گفتند و زمینه را برای ترورها، قتلها، اعدامهای پس از انقلاب آماده ساختند و شعور جامعه را مورد اهانت قرار دادند.. چون بساط دروغ و ریا و خیانت سخت گسترده بود و خریدار داشت!! باید همه روشنفکران سیاسی دهه 50 بویژه آنان که دم از دین خدا میزدند امروز خجالت بکشند، باید مبارزان مذهبی از مولا علی و کتاب او شرم کنند.. آنان که هنوز زنده اند باید از پیشگاه ملت فریب خورده ایران عذر تقصیر بخواهند و پرونده سیاسیشان را ببندند و به توبه بر خیزند ..! و دست از سر این ملت بی پناه و فریب خورده و احترام از دست داده بر دارند. بازی با باورهای مردم، با احساسات مردم، با دین و آبروی مردم کافی است! مسعود رجوی رهبر، همراه با رئیس جمهور کذاییشان خجالت بکشند و محض رضای خدا دم فرو بندند و سر بگذارند و بمیرند و از جوانان فریب خورده این سازمان عذرخواهی کنند...!

آن روز که مردم تهران گروه گروه برای تماشای بدن آیت الله طالقانی به غسالخانه هجوم می آوردند در کمال حیرت نه جای اتو در بدن بود– نه سوختگی حاصل از صندلی برق دار به چشم میخورد و نه ناخنهای ایشان کشیده شده بود.. بدنی سالم را دیدند که حتی خراشی از شکنجه در آن مشاهده نمیشد ..! آن روز همه انقلابیون، همه مجاهدین، همه تهمت زنندگان در بهشت زهرا به تماشای غسل میت رفتند و با هم خجالت کشیدند... ولی به گناهشان، به دروغشان، به خیانتشان اعتراف نکردند و ما به حکم تاریخ ناچاریم از آن همه وقاحت که به نام مبارزه سیاسی صورت گرفته پرده بر داریم ..!!

+ نوشته شده در Mon 13 Oct 2008ساعت 10:50 AM توسط میثاق آزاد |


سازمان مجاهدین خلق در سال 1344 بوسیله شش نفر از اعضای سابق جبهه ملی و نهضت آزادی ایران تأسیس شد. این شش تن فارغ التحصیل دانشکده و روشنفکرسیاسی ..! عبارت بودند از: محمد حنیف نژاد– سعید محسن– محمود عسگری زاده– رسول مشگین فام– علی اصغر بدیع زادگان و احمد رضایی جالب آنکه این سازمان همزمان با تأسیس سازمان فلسطینی الفتح که دستاورد سازمانهای جاسوسی شوروی بود تأسیس شد.

رهبران این سازمان به مدت 5 سال درگیر بحثهای ایدنولژیک بودند و برای ورود به مبارزه مسلحانه نیاز به مکتب داشتند بدین روی پس از مدتها بحث و جدل بر آن شدند که اسلام را با مارکسیسم و خدا را با مارکس آشتی دهند و نام این اقدام سفیهانه را مکتب بنامند ..!

در سال 1349 که چریکهای فدایی خلق ماجرای سیاهکل را آفریدند مجاهدین خلق نیز برای آنکه از حریف سیاسی عقب نمانند به بحثهای سیاسی خاتمه داده و تصمیم گرفتند خودشان را به اردوگاه فلسطین برسانند تا آداب رزمی و شیوه برادر کشی و تخریب و انهدام منابع اقتصادی کشورشان را بیاموزند و الحق که درس ناجوانمردی و پنجه بر چهره ملت کشیدن را از اعراب فلسطینی به خوبی آموختند ..!

مجاهدین خلق علت گرایش به مبارزه مسلحانه را طی بیانیه ای اینگونه اعلام کردند:

(( ....پیروزی شکوهمند خلق الجزایر بر استعمار فرانسه پس از 7 سال مبارزه و دادن بیش از یک ملیون قربانی و مبارزات خلق ویتنام علیه امپریالیسم آمریکا، عواملی بودند برای پذیرش شیوه جدید یعنی مبارزه مسلحانه...))

با این هدف، درسازمان، واحدی بنام واحد تدارکات و اطلاعات بوجود آمد که کارش تهیه مواد منفجره– تهیه لوازم تایپ و چاپ و اجاره خانه و خرید اتومبیل برای اجرای عملیات خرابکارانه و تشکیل گروه های الکترونیک. شیمی و نیز شناسایی عوامل نیروهای انتظامی و امنیتی بود

این واحد برای اعزام اولین گروه به اردوگاه فلسطین دست بکار شد و تعدادی شناسنامه و گذرنامه جعلی فراهم دید تا عده ای روشنفکر دانشکده رفته را برای آموزش خرابکاری به اردوگاه های جهنمی ضد ایرانی بفرستد!!

با اجرای عملیات هواپیما ربایی و جعل اسناد دولتی چند تن موفق شدند به اردوگاه راه یابند و در عملیات نظامی فلسطینیها علیه ارتش اردن شرکت نمایند ...

آنچه که در اردوگاه آموختند– عملیاتی ضد انسانی– بی شرمانه و مغایر با منافع و مصالح ملت ایران بود، این روشنفکران سیاسی با کسب آموزشهای لازم به کشور باز گشتند و به انواع جنایات دست زدند تا ساواک با شناسایی کامل آنان اقدام به یک حمله سراسری نمود. عده ای در درگیری کشته و جمعی دستگیر شدند و به اتهام جعل اسناد دولتی، هواپیما ربایی و انتقال اسلحه قاچاق به داخل کشور و اعما ل خرابکارانه محاکمه شدند، از این عده 14 نفر به مرگ محکوم شدند که مسعود رجوی هم در میان آنها بود ولی با استفاده از عفو پادشاه ایران از مرگ نجات یافت. علت نجات مسعود رجوی آن بود که وی در مدت بازجویی همکاریهای فراوان با ساواک داشت و عده زیادی از دوستانش را لو داد و حتی در آرام کردن اعتصابها و همراهی با مأمورین ساواک، نهایت همدلی را ابراز مینمود، از سوی دیگر برادرش کاظم رجوی که در ژنو برای مقامات امنیتی سفارت ایران کار میکرد طی نامه ای به تیمسار نصیری به خدمات خویش و همکاریهای جدیش با مقامات اطلاعاتی اشاره کرد و تقاضای عفو مسعود را نمود. در نتیجه ارتشبد نصیری نامه ای به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی ( دادستانی ) در سال 1351 نوشت. در این نامه آمده است:

(( ... در باب مسعود رجوی فرزند حسین– نامبرده بالا که در دادگاه تجدید نظر نظامی به اعدام محکوم گردیده – بعد از دستگیری در جریان تحقیقا ت– کمال همکاری را در معرفی اعضای سازمان مکشوفه بعمل آورده و اطلاعاتی که در اختیار گذارده از هر جهت در روشن شدن وضعیت شبکه مزبور موثر و مفید بوده و پس از تحقیقات نیز در داخل بازداشتگاه همکاریهای صمیمانه ای با مأمورین بعمل آورده– لذا به نظر این سازمان استحقاق ارفاق و تخفیف در مجازات را دارد ..))

 این نامه به حضور شاهنشاه تقدیم شد و مورد عفو قرار گرفت و مسعود رجوی از مرگ نجات یافت.(حیف شد)

مسعود رجوی همیشه از فرصتها استفاده کرده و برای نجات خود، دوستانش را به مسلخ فرستاده است. اقدامات نظامی او در ایران، قبل و بعد از انقلاب و نیز در زمان تجاوز عراق به ایران و بالاخره برادر کشی این سازمان با نام فروخ جاویدان، همه و همه موید این نظر است که او در قربانی کردن یاران و دوستان نزدیکش برای رسیدن به اهدافش لحظه ای درنگ نورزیده و همکنون نیز در خانه ای نزدیک فرودگاه بغداد زندگی مرفهی را میگذراند ولی اعضای سازمان در اردوگاه اشرف یکی بر سر خود و یکی بر سر روزگار میزنند و راه فرار ندارند ..!

به هر حال پس از دستگیری و محاکمه مجاهدین، واکنشهای شگفت انگیزی از سوی شخصیتهای مذهبی مشاهده شد، که نگاهی به آن به منظور آشنایی با وقایع غم انگیز آن روزها، خالی از لطف نیست ..!

از استان فارس آقایان آیت الله بها الدین محلاتی– محمود علویان– حسین الحسینی– عبدالحسین دستغیب–سید محمد امام– صدرالدین حایری– محمد کاظم موسوی و آیت اللهّی، نامه ای خطاب به آیت الله میلانی نوشتند که در آن آمده بود:

(( ... عده ای از جوانان مسلمان مجاهد که جز انگیزه دینی و جهاد در راه اسلام عزیز داعیه دیگر نداشتند بعناوینی در محاکم نظامی محاکمه و حکم اعدام در باره آنان صادر شده است اینها حافظ و قاری قرآنند و در این روزگار تاریک مبلغ اسلامند– همه جوانند– اهل نمازند ..! ))

البته خوانندگان عزیز توجه دارند که داوری آقایان علما در باره مجاهدین خلق  در قبل از انقلاب و پس از انقلاب تا چه اندازه متفاوت میباشد... و چگونه گلوی این قاریان قرآن را بریدند !

جبهه ملی در خبر نامه خرداد 1351 نوشت:

 (( ... روز عاشورا در حسینه ارشاد تظاهرات شده و تراکتهایی پخش میشود که روی آن نوشته شده بود ملت قهرمان مسلمان برای نجات مجاهدین خود به پا میخیزد ..!))

البته جبهه ملی بدلیل فقدان هر گونه تشکیلات و نیرو، برای عرض وجود دنباله روی هر جریانی از چپ و راست و مذهبی و غیر مذهبی بود...!

روحانیون مترقی قم نیز در اعلامیه ای نوشتند:

(( ... جوانان دینداری که اکثرشان حافظ قرآن و نهج البلاغه و روایت اهل بیت بوده و هستند به جرم حقگویی و دفاع از مردم یکی پس از دیگری را به جوخه های اعدام بسته و تیر باران میکنند. همکنون زندانها و تبعیدگاههای حکومت آدم کش ایران پر است از جوانان آزادیخواه و غیور که بیشترشان تحصیلکرده دانشگاههای بزرگ جهانند !))

البته این جوانان آزادیخواه و تحصیلکرده دانشگاههای بزرگ پس از انکه ماموریتشان پایان یافت بگونه فله ای سر به نیست شدند تا زندانها مانند زمان طاغوت پر نباشد...! !!

حوزه علمیه قم نیز به اظهار نظر پرداخت و طی اعلامیه ای نوشت:

(( رزمندگان با ایمانی چون حنیف نژادها– سعید محسن ها– بدیع زادگان ها– ناصر صادق ها– باکری ها از بنیانگزاران سازمان مجاهدین خلق ایران را اعدام کردند. رزمندگان مجاهدی را شهید ساختند که اصالتهای فکری اسلامی و دید صحیح و انقلابی از قوانین آزادی بخش قرآن تعیین کننده جهت آنان بود..!))

ملاحظه میفرمایید صندلی قدرت چه سهل و آسان قادر است، صاحبان اصالت فکری اسلامی !! را به مفسدان فی الارض و محاربان با خدا تبدیل کند و ریشه شان را برکند.

روحانیون مبارز خارج از کشور در قطعنامه 5 فروردین 1352 اعلام داشت:

(( ما پشتیبانی کامل خود را از جنبش مسلحانه خلق خویش اعلام داشته به پیروزی نهایی آنان ایمان داریم .))

ملاحظه میفرمایید که فریاد اعتراض همه گروه های مذهبی و ملی– بدون توجه به عواقب اعما ل تروریستی یک گروه سیاسی وابسته چقدر دل سوازنه و غیر مسولانه و فاقد خرد سیاسی بود و چگونه میتوانست افکار عمومی را منحرف کند. قباحت آنچه که مجاهدین خلق انجام داده بودند از نظر مقامات مذهبی پنهان نبود ولی حقیقت را کتمان میکردند تا چرخ انقلاب به راه خود ادامه دهد و بدینگونه چراغ ریا و تزویر سیاسی را فروزان نگه داشتند تا بر پایه های دروغ، ارکان حکومتشان را بنا نهند..

آیت الله طالقانی از جزئیات اقدامات مجاهدین با اطلاع بود. معذالک ضمن تأیید آنها– از آیت الله خمینی کتبا خواست که مجاهدین را مورد عنا یت قرار دهد.

این ماجرا را مسعود رجوی در مصاحبه با مجله آفریقا – آسیا بتاریخ 29 مارس1982 فاش کرده میگوید:

((... دومین گروه که قرار بود به ما در اردوگاه فلسطین بپیوندند و موسی خیابانی هم جزو آنها بود در دوبی دستگیر شدند و من مجبور شدم فورا به دوبی برگردم. من حامل نامه ای از رئیس نیروهای العاصفه یعنی شخص عرفات بودم (این نامه برای شیخ دوبی نوشته شده بود) و بایستی بهر ترتیب که میشد هفت نفر همرزمم را آزاد کنم ... با کمک فلسطینیها بود که آنها ( هواپیما ربایان ) توانستند از بغداد به بیروت بروند. از طرفی ما هم با پدر طالقانی تماس گرفتیم و از او خواستیم که نامه ای به خمینی بنویسد و از او بخواهد که در این مورد کاری بکند. بخاطر دارم که پدر طالقانی را به خارج از شهر بردیم و وی در داخل اتومبیلی که در کنار جاده متوقف شده بود پیام صمیمانه ای به خمینی نوشت و از او خواست که نزد مقامات بالا به نفع ما کاری بکند ...))

در این مورد بعدها در سا ل 1359 حجت الاسلام دعایی طی مصاحبه ای با روزنامه جمهوری اسلامی شماره 160317 تیر ماه 1359 گفت:

(( زمانی که روابط شاه با رژیم عراق تیره شده بود سه مرتبه رزمندگان ایرانی! هواپیماهای مسافربری را مجبور کردند که در عراق بنشینند. سومین هواپیما که از دبی عازم بندرعباس بود 9 نفر سرنشین داشت که موسی خیابانی و سعید مشگین فام و حسین روحانی از سازمان مجاهدین جزو آن عده بودند .))

بنا به توصیه آقای طالقانی این افراد مورد حمایت آیت الله خمینی قرار میگیرند که در مصاحبه آقای دعایی بطور کامل آمده است. باید اضافه کنم که دعایی مترجم عربی آقای خمینی در عراق بود و نزد ایشان زندگی میکرد.

یکی دیگر از کسانی که مجاهدین را مورد حمایت قرار میداد آقای هاشمی رفسنجانی بود

در کتاب تاریخ سیاسی معاصر ایران نوشته سید جلال الدین مدنی(وزیر دفاع بازرگان ) در جلد دوم این کتاب به نقل از علی اکبر هاشمی رفسنجانی پانویس صفحه 218 آمده است:

((... ما روحانیون از فعالیت مجاهدین خوشحال بودیم که تشکیلاتی دارند– ما، در مدرسه رفاه کار میکردیم و از طریق همسر حنیف نژاد که در آن مدرسه کار میکرد در جریان کار آنها بودیم بخاطر کمک به آنها نامه ای به امام، وسیله سحابی فرستادم. در پاریس لو رفت. ما را دستگیر کردند مهندس سحابی و توسلی اعتراف کردند ولی من قبول نکردم و پس از مدتی آزاد شدم ...))

کاش آقای رفسنجانی که صاحب تریبون میباشد، جوانمردانه خوش رفتاریها و بر خورد انسانی مامورین ساواک را با ایشان و سایر دوستانشان را بیان میفرمود تا شاید درس عبرتی برای دیگران باشد

بنا بر روایات بالا، روحانیون در تمام دوران فعالیت مجاهدین از آنها حمایت کردند تا انقلاب فرا رسید. پس از انقلاب، هر یک از آقایان به انکار حمایتهایشان پرداختند و حداقل آنکه میگفتند پس از آن که فهمیدیم مجاهدین در مسیر التقاطی مارکسیستها افتاده اند از آنان کناره گرفتیم... ولی واقعیت امر این است که جدایی مجاهدین از بدنه روحانیت زمانی بطور جدی انجام شد که مسعود رجوی و دار و دسته اش از حکم پدر طالقانی تبعیت کرده و ادعای اداره کشور و ریاست جمهوری را داشتند و بقیه را بحساب نمی آوردند– در نتیجه داستان پر ماجرا و خونین، حذف آنان آغاز شد ...

و اما در خارج از ایران یکی از کسانی که سنگ مخالفان رژیم شاه را به سینه میزد نویسنده مرموزی بود بنام فردهالیدی که کتاب { دیکتاتوری و توسعه سرمایه داری در ایران } را نوشته و در ایران نیز به چاپ رسیده است .. آقای هالیدی نگاه تحسین آمیزی به تروریستهای مجاهد و فدایی و اسلامی دارد– او در این کتاب مینویسد:

((عمده ترین فعالیتهای فدائیان و مجاهدین را میتوان در سا ل های 1971 و 1972 چنین خلاصه کرد ... انفجار بمب– حمله به بانکها – حمله به کلانتریها و ترور سیاسی ...

مجاهدین ژنرال طاهری افسر شهربانی را به قتل رسانیدند و چند آمریکایی را که در ایران کار میکردند از پای در آوردند، دو سرهنگ نیروی هوایی آمریکا را در مه 1975 و سه آمریکایی غیر نظامی را در اوت 1976 به قتل رسانیدند ... بنظر میرسد که تعداد برخوردهای مسلحانه و عملیات چریکی انجام شده درست نباشد ولی طبق آمار دولتی از فوریه 1971 تا اوت 1976 روی همرفته 55 نفر از مأموران دولتی در برخورد با چریکها کشته شده اند ...))

کشته شدن 55 مأمور دولتی و تعداد زیادی افراد بی گناه دیگر که در انفجارها به قتل رسیدند. هرگز سرو صدایی در ایران ایجاد نکرد و احزاب و گروه های سیاسی و حتی مذهبی از قتل عام مردم بی گناه سخنی بر زبان نراندند و فتوایی صادر نکردند... ولی عبرت آموز است بدانیم همه آنها که در پای این سفره خونین نشسته بودند. از مجازات مصون نماندند... ما شاهد جنگ گسترده مجاهدین با یاران دیروزیشان بودیم و مشاهده کردیم که چگونه خون بهای خونهای بنا حق ریخته را پرداختند

اما اجازه بدهید در همینجا علت العلل این نبردهای خونین و ضد ایرانی را بازگو کنم و پرده از این راز بردارم که چرا و چگونه همه نیروهای مذهبی و سیاسی چپ و راست دست در دست هم دادند و به قصد سرنگونی نظام شاهنشاهی ایران که سنگر و جان پناه مصالح و منافع ملت ایران بود هم آواز شدند؟

فشار تروریستها از زمانی آغاز شد که پادشاه ایران جنگ نفت را با شرکتهای نفتی آغاز کرد... سا ل 1350...سالی که گروه های روشنفکر سیاسی از نهضت آزادی گرفته تا فدائیان خلق، مسلح شدند و در آشتی و مذاکره را با نظام پیشین بستند، آن سال، سالی بود که بین شاهنشاه و شرکتهای نفتی نیز امکان سازش وجود نداشت و شاه مصمم بود که همه حقوق حقه ایران را در زمینه نفت کسب کند، تنشهای جدی بین محمد رضا شاه از یک سو و کارتلهای نفتی از سوی دیگر برای بالا بردن سهمیه و قیمت نفت و تشکیل اوپک و بالاخره خلع ید از کنسرسیوم از همان سال آغاز شد... شاید لازم باشد خوانندگان عزیز، مذاکرات کنفرانس تهران را که با حضور وزرای نفت کشورهای اوپک تشکیل شده بود مطالعه نمایند تا بدانند که رویدادهای دهه 1350 صرفا در اثر موضع گیریها و پافشاری شاهنشاه در مورد نفت بوده است و بس..!!

روزهایی که مجاهدین خلق دکلهای برق و پل دزفول را منفجر میکردند.. زمانی که این جوانان تحصیلکرده دانشگاهی و روشنفکر. رستوران خوانسالار را با عده ای مرد و زن بیگناه منفجر و 19 انسان را خاکستر منمودند و یا موقعی که پاسبان بی خبر از همه جا را بقتل میرساندند تا اسلحه اش را بربایند و یا هنگامی که به بانکها یورش میبردند، همه و همه این فجایع، تاوان نبرد پنهانی کارتلهای نفتی با دولت ایران بود و شگفتا که صدای همراهی و همصدایی بر سر منافع ملت ایران و یا اعتراض به این قبیل خشونتها از حلقوم هیچ مرجع تقلید و یا رهبر حزیی بیرون نیامد، زمانی که دختران و زنان روشنفکر سیاسی در خانه های امن مجاهدین حامله میشدند و سقط جنین میکردند و یا نوزادشان را در بیمارستانهای تهران بدنیا می آوردند صدای اعتراض هیچ مسلمان مبارزی در نیامد و به این همه فضا حت و بی آبرویی و سنت شکنی و اعمال نامردانه معترض نشدند بلکه بعکس به دستور آقای طالقانی و مهندس بازرگان. بازاریها موظف شدند وجوهات شرعی را به این عده جوان بی بند و بار و افسار گسیخته بدهند تا محکمتر تیشه بر ریشه های اقتدار ایران فرود آورند و نوکری اجانب را بهتر انجام دهند ..!

بگذارید اعتراف کنم، مجاهدان فدانی خلق از لحاظ اخلاقی بسیار آلوده دامان بودند و با آنکه ادعای پیروی از مکتب علی علیه السلام مینمودند و با یک دست نهج البلاغه و با دست دیگر آموزه های علی شریعتی را حمل میکردند حتی یک مورد یافت نشد که بین دختران و پسران این سازمان روابط نا مشروع وجود نداشته باشد و کارشان به سقط جنین نکشد اما شگفتا که در بین چریکهای فدایی خلق که با اسلام و باورهای مذهبی بیگانه بودند حتی یک مورد روابط نامشروع بین دختران و پسران دیده نشد...!

آقایان مراجع تقلید و روحانیت ایران چشم بر اعمال مجاهدین بستند و روزی چشمهایشان را گشودند که لوله اسلحه آنها متوجه خودشان شده بود و داس مرگ فرزندان انقلاب دینی ایران را مرتب درو میکرد. انفجار نخست وزیری و حزب جمهوری اسلامی و صدها ترور شخصیتهای سیاسی و مذهبی آقایان علما را از خواب غفلت بیدار کرد وزمانی به این حقیقت تلخ آگاهی یافتند که نوچه های بازرگان و طالقانی و دکتر شریعتی و دست آموزهای عرفات و صدام، استقلال و تمامیت ارضی کشور و اقتدار ملت ایران و جان رهبران و دولتمردان حکومت اسلامی را به خطر انداخته بودند، گر چه مجاهدین خلق با مشارکت در اعدام ارتش ایران و جنایات دولت بازرگان خوش رقصیهای بسیار کردند و دستشان تا آرنج به خون مخالفان انقلاب اسلامی آغشته بود ولی جنگ قدرت آن جنان بیرحمانه در گرفت که حتی پدران به فرزندانشان رحم نکردند و هر کس بر سر راه حکومت قرار میگرفت به خاک و خون کشیده میشد و این ثمره همان مکتب شهادتی بود که شریعتی به شاگردانش آموخت.

تا شماره آینده که بقیه حوادث پشت صحنه یعنی خانه های امن را خواهیم نوشت خدا نگهدارایران و شما باد.

+ نوشته شده در Sun 12 Oct 2008ساعت 2:5 PM توسط میثاق آزاد |


وعده داده بودم تابوتهای دیگری از ایدئولوژیهای غرقه به خون و آلوده را با دستان شما به گورستان تاریخ بسپاریم- تابوتهایی که فضای پاک ایران عزیز را متعفن ساخته اند و روی دست جمعی فریب خورده از دوران سیاه ریا و تبهکاری مانده اند...!!

باید از این عفونتها عبور کرد و جاده را برای خرد سیاسی، پاک سازی نمود...! باید ذهنها آن چنان آماده حرکتهای سیاسی بشوند که دیگر هیچ ترفند داخلی و خارجی و هیچیک از ایسمهای وارداتی نتوانند بر قلبها و مغزیهای جوانان ما لانه کنند!

این بار جنازه روشنفکران سازمان مجاهدین خلق این شبکه ننگ و خیانت و جنایت را تا گورستان تاریخ بدرقه میکنیم کاری است بس ناگوار و غم انگیز؛ زیرا باید از روی جنازه فرزندان و دلبندان و جگر گوشه هایمان که به آنها دل بسته بودیم عبور کنیم باید گلهای پرپر شده ای را بدرقه کنیم که بدام طوفان سهمناک توطئه های استعماری و شرکتهای نفتی و بی خردان داخلی گرفتار شده و ایران را به تباهی کشانیدند...

صحبت از سازمان مجاهدین خلق است سازمانی که در یک دستش قرآن و نهج البلاغه و در دست دیگرش آثار مارکس و لنین بود، نگاهی به علی و ابوذر داشت و نگاهی دیگر بر قذافی و ناصر و صدام...!!

طفل سرگردانی که از مهندس بازرگان و علی شریعتی آموخت و در وادی تضادهای مکتبی و فلسفی دست و پا زد تا در منجلاب غرق شد...

سازمان مفلوک سیاسی که بوسیله دلالان نفتی و قدرتهای جاه طلب داخلی و دولتهای دست نشانده سرمایه داری شکل گرفت و در راه رشد و قد کشیدنش لیره ها و دلارها هزینه گردید

قصد آن ندارم تاریخچه این تبار خون و جنایت را بنویسم که همگان آگاهند؛ فقط سری به خانه های امن این مدعیان روشنفکری و مبارز سیاسی میزنیم آنهم از زبان و قلم خودشان، از نشریات و جراید سالهای 1357 و 1358و  از اسناد ساواک.

سازمان مجاهدین خلق در سال 1340 از شکم نهضت آزادی سزارین شد و پدر خوانده اش جبهه ملی بود؛ طفل نوزاد از پستان پان عربیسم و مارکسیسم تغذیه کرد و با رشد غیر طبیعی در 4 سالگی به مکتب خانه رفت؛ معلمان ایشان جمال عبدالناصر پان عربیسم و فلسطینیهای پان اسلامیسم و صدام بعثی و دکتر شریعتی ایرانی و آیت الله طالقانی مسلمان معروف به آیت الله سرخ بودند که یک حرف و دو حرف بر زبانشان جاری کردند تا شیوه پرت و پلا گویی را آموختند.

در سال 1350 که طفل ده ساله بود ندایی دریافت کرد که دیگر بحث و درس کافی است باید کاری کرد کارستان!! باید برای مبارزه با انقلاب سپید و شکست دادن پروژه های توسعه ملی در ایران اسلحه بدست گرفت و به جنگ آبادانی و عمران و بانیان آن رفت! باید به ستیز با رژیمی رفت که نفت یک دلار را به 11 دلار میفروشد و اختیار کامل استخراج و تولید و توزیع و فروش آن را به ایرانیها سپرده است و نفت را به معنای واقعی کلمه ملی کرده است.

باید دمار از روزگار کسانی که دانشگاه ساختند، کارخانه ها بپا کردند، ذوب آهن و پتروشیمی و انرژی اتمی براه انداختند و زیر بنای اقتصادی کشور را محکم و استوار نمودند در آورد... تا عبرت جهانیان گردند!!

بدین ترتیب در سال 1350 ماشین جنگی سازمان مجاهدین استارت زده شد و چهار سال تمام صدها جوان تحصیل کرده و دانشکده دیده روشنفکر سیاسی- مذهبی از هیچ جنایتی دریغ نورزیدند؛ کشتند و کشته شدند؛ بمب گذاری کردند و تخریب نمودند؛ دانشکده ها را نا آرام و فضای تحصیلی را تیره و تار ساختند

سرمایه داری غرب، شرکتهای نفتی، مارکسیستهای جهان وطنی، کانونهای مذهبی در یک اتحاد نا مقدس، پروژه mi6 و CIA را که براندازی رژیم بود بدست آقایان روشنفکر چپ و راست و انقلابی و مذهبی سپردند، تحصیلکرده ها پا را از فروپاشی ایران فراتر نمیگذاردند، شگفت آنکه هیچیک از این دانشکده دیده ها، طرحی برای اصلاح اوضاع نداشتند همه و همه سوار بر بولدوزر انقلاب بر جاده انهدام و ویرانی میراندند تا اینکه سال 1357 فرا رسید پرچمداران مجاهدین خلق و فدائیان خلق، توده ایهای شکست خورده، اعضای جبهه ملی، نهضت آزادی، مائوئیستها، پیکاریها، مذهبیها و تربیت شدگان اردوگاههای قاهره، بغداد، لبنان و پکن همه با هم زیر یک چتر بزرگ قرار گرفتند و شورها و شرها به پا کردند و نامش را انقلاب نهادند و بنیاد نظام شاهنشاهی را برانداختند...!

و اما در فاصله سالهای 1350 تا 1357 مجاهدین، این منادیان نجات خلق محروم! این روشنفکران استبداد ستیز و کتاب خوانده های روضه خوان با کشور و ملت ایران چه کردند؟!

در سالهای 1350 تا 1354 دو سازمان فدائیان و مجاهدین خلق با پا در میانی مصطفی شعاعیان که خودش را رهبر سازمان آزادی بخش میدانست جبهه مشترکی بوجود آوردند، دو رهبر این سازمانها یعنی حمید اشرف و بهرام آرام با یکدیگر در خیابان فرح آباد ژاله ملاقات و بر سر سفره عقد نشستند جالب آنکه نوار گفتگوی این دو رهبر در اختیار ساواک قرار گرفت، در این پیمان زناشوئی سیاسی درباره همکاریهای بیشتر دو سازمان و اعزام روشنفکرترین اعضا به اردوگاههای تربیت تروریست مذاکره و توافق شد اما این ازدواج نا مانوس بر برخی از روشنفکران خیلی مذهبی خوش نیامد و از اینکه صاحب پدری نامسلمان شدند بر خروشیدند؛ مجید شریف واقفی، مرتضی صمدیه لباف، عباس روحانی، خلیل فقیه دزفولی، حسن ابراری، تراب حق شناس و محمد توکلی که نزدیک شدن به مارکسیستها را خلاف مکتب و آئین سیاسی خود میدانستند تهدید به استعفا و افشاگری کردند اما این اعتراضها راهی به جایی نبرد چون دستور از بالاها آمده بود و هزینه این پیوند سیاسی را بازار ایران و بازار نفت پرداخته بودند و به غیر از آن راضی نمیشدند...!

اختلافات داخلی سازمان مانع از اجرای پروژه های قتل و جنایت و انفجار و انهدام نبود و هر گروه رسالت خود را که تخریب بود بنحو احسن انجام میدادند

بالاخره رهبران سازمان مجاهدین تصمیم گرفتند که به یک پاکسازی خونین در درون سازمان دست بزنند اما در این وضعیت ساواک هم بیکار نبود و اطلاعات ذی قیمتی از هنرهای سازمان داشت و مترصد فرصت مناسبی بود که فراهم شد و ساواک در یک تهاجم سرتاسری دست به بازداشت آنان زد عده ای از آنها در نبردهای خیابانی کشته شدند جمعی دستگیر و روانه زندان گردیدند موسی خیابانی از جمله دستگیر شدگان بود.

در زندان گروه های مختلف سیاسی گرد هم جمع شده و به یکدیگر آموزشهای لازم را میدادند مثلاً اقای بهزاد نبوی در زندان به سعید متحدین و دوستانش طرز ساختن بمب را می آموخت و نحوه مسموم کردن دانشجویان دانشگاه تهران و صنعتی آریامهر و علم و صنعت سابق را آموزش میداد که اتفاقاً این اقدام مورد تائید موسی خیابانی نیز قرار گرفت و دستور اجرای آن را به دوستان بیرون از زندان صادر کرد.

براساس این طرح قرار شد در غذای دانشکده های فوق مقداری سیانور صنعتی ریخته شود تا پس از مسموم شدن دانشجویان، وانمود گردد که رژیم دست به این جنایت زده است و چون از پخش خبر و توجیه آن توسط دوستان فداکاری مانند بی بی سی مطمئن بودند این پروژه را مناسب برای اجرا دانستند اما خوشبختانه ساواک از اجرای این طرح مطلع شد و جلوی آن را گرفت...

آقای بهزاد نبوی هم پس از انقلاب چون یک قهرمان بر صدر نشست و سپس وزیر شد و شرکتها تاسیس کرد و ساختمانها در جردن و نقاط دیگر تهران خریداری نمود و با نفتیها هم پرواز شد و به علت گرفتاری کاری خلق محروم را فراموش فرمود...! آقای نبوی که کارشناس هواشناسی سیاسی است با ظهور خاتمی چون پروانه گرد شمع آقا گشت و گشت تا به مجلس اصلاح طلبان راه یافت و نایب رئیس مجلس شد این مبارز و روشنفکر سیاسی مذهبی سهم مبارزاتش را از سفره انقلاب دریافت کرد و از همه حوادث گذشته و حال هم جان سالم  بدر برد و بعد هم  سری به خانه آیت الله هاشمی رفسنجانی زده و عذر تقصیر خواست...!!

و اما ماجرای پاک سازی درون سازمانی از این قرار بود:

رضا رضایی فرزند خلیل رضایی (پدر رضاییها) دارای یک همسر سازمانی بود بنام لیلی زمردیان پس از آن که رضا در یک محاصره کشته شد؛ لیلی خانم به تصرف مجید شریف واقفی درآمد اما تقی شهرام دل در گروی لیلی خانم داشت و جسارت مجید خان  را بر نمیتافت..! بنابراین مجید شریف واقفی مرتکب دو خطا شده بود یکی عشقی و دیگری سیاسی و مسلکی!!

تقی شهرام و بهرام آرام که هر دو از رهبران سازمان مجاهدین خلق بودند از لیلی زمردیان که در خدمت مجید خان بود خواستند که نقاط ضعف مجید را گزارش کند و او نیز در اجرای اوامر رهبران تشکیلات برای آنان فاش کرد که مجید شریف واقفی راه مارکسیسم را نمیپسندد و قصد افشاگری دارد

این گزارش کافی بود که پرونده مجید خان در یک دادگاه سری مطرح و حکم غیابی دال بر حذف وی صادر گردد. اجرای حکم به وحید افراخته مسئول شاخه نظامی سازمان سپرده شد و او نیز با چشم بسته در اجرای فرمان بیدرنگ مجید شریف واقفی را به یک دیدار دعوت کرد و در سر قرار مجید را به قتل رسانید جنازه مجید شریف واقفی را قطعه قطعه کردند و در داخل یک گونی به بیابانهای مسگرآباد برده و آتش زدند!! و بدین صورت یک روشنفکر مذهبی ولی منحرف به دستور سایر روشنفکران اعدام انقلابی شد و به اعضا تفهیم گردید که سر پیچی از فرامین رهبران چنین عاقبتی دارد، به این میگویند دموکراسی در یک سازمان سیاسی!!

و اما بخوانید یکی دیگر از شاهکارهای این تحصیلکردههای روشنفکر مبارز سیاسی- مذهبی؛ را تا با روحیات و خلقیات این روشنفکران سیاسی که میخواستند ایران را آباد و آزاد کنند آشنا شوید...!!

در مرداد 1353 در یک خانه تیمی واقع در خیابان آقا شیخ هادی سه نفر از افراد برجسته سازمان بنام دکتر سیمین صالحی(رفیقه بهرام آرام) و حمید جوهری و لطف الله میثمی مشغول ساختن بمبهای انفجاری بودند تا در شب 28 مرداد ( سالروز قیام ملی )مردم بیگناه را به خاک و خون بکشند اما از بخت بد، یکی از بمبها منفجر شد و هر سه نفر آسیب فراوان دیدند. حمید جوهری که انگشتان دستش قطع شده بود به اتفاق سیمین صالحی که او نیز سخت مجروح بود پا به فرار گذاردند و آقای لطف الله میثمی را که اکنون در قید حیات است و الحمد لله مورد عنایت نظام اسلامی قرار دارد مجروح و بی یار و یاور رها کرده و گریختند. اما هر دوی آنها ساعاتی بعد دستگیر و روانه بیمارستان شده مورد معالجه و مداوا قرار گرفتند. سیمین خانم که از بهرام آرام حامله بود در بیمارستان شهربانی وضع حمل کرد و دختری زائید که نامش را سحر گذاردند تا در سحر گاه انقلاب به فروغ جاودان بپیوندد ...!!

لطف الله میثمی با از دست دادن یک دست و دو چشم و جراحت صورت در همان خانه ماند تا ماموران آمدند و وی را در بیمارستان تحت مداوا قرار دادند. لطف الله در زندان بود تا به لطف و مرحمت آقایان شریف امامی و دکتر بختیار، همچون یک قهرمان از زندان آزاد شد و در تظاهرات روزهای انقلاب از وجود ایشان بعنوان فردی که بوسیله ساواک تحت شکنجه بوده بهره ها بردند!! و اما بشنوید از ماجرای خانم دکتر سیمین صالحی خانم خیلی روشنفکر مجاهد خلق. ایشان قبل از مجروح شدن و بستری گردیدن در زایشگاه  اقدامات چشمگیری در راستای اهداف سازمان نموده بود که لازم است بدان اشاره گردد ..

سیمین دختر سرگرد صالحی کرمانی عضو سازمان نظامی افسران حزب توده بود. سرگرد صالحی با سرتیپ رضا زندی پور رییس زندانها رابطه دوستی عاطفی و خانوادگی صمیمانه ای داشت و از محبتهای فراوان تیمسار برخوردار شده بود اما خانم دکتر سیمین صالحی که در اثر آموزش و تربیت سیاسی، درس قهر و غضب آموخته بود توسط خواهرش به سازمان اطلاع داد که محل تیمسار زندی پور را شناسائی کرده است و اسم و مشخصات و آدرس او را برای سازمان فرستاد. سازمان مجاهدین حکم اعدام انقلابی سرتیپ زندی پور را صادر و اجرای آنرا بدست تیمی شامل: وحید افراخته- مرتضی صمدیه لباف نژاد- مهدی غیوران- محسن سعید خاموشی- سیمین تاج جریری- تقی شهرام و فاطمه تهرانی پور سپرد، این تیم روز 26 اسفند تیمسار زندی پور و راننده اش را در یک عملیات تروریستی به قتل رسانیدند تا ثابت شود که نان و نمک و محبت و رفاقت در نظام روشنفکران تروریست، پشیزی ارزش ندارد...!

اما روزگار را ببینید که همین آقای وحید افراخته از سوی سازمان ماموریت یافت تا دوست و هم رزمش صمدیه لباف را به جرم خیلی مذهبی بودن ترور کند...! وحید افروخته با شلیک گلوله ای او را مورد اصابت قرار داد و صمدیه لباف نیز متقابلاً به او تیراندازی کرد در نتیجه هر دو مجروح شدند و از محل فرار کردند اما صمدیه لباف دستگیر و افراخته فراری شد ولی او نیز چندی بعد در اثر یک اتفاق ساده بدام افتاد که برای سازمان امنیت حادثه ای مبارک بود

نحوه دستگیری افراخته چنین بود که یک روز یکی از افسران گشت کمیته مشترک به نام سرگرد اسدالله بختیاری که از خیابان ایران ( پشت مجلس شورای ملی ) عبور میکرد متوجه دو جوان میشود که کنار منبع آب ایستاده اند سرگرد به آنها مظنون میشود و به بهانه نوشیدن آب به آرامی به آنها نزدیک و به آن دو میگوید:

من افسر پلیس هستم آقایان چه کاره اند ؟! یکی از آنها پاسخ میدهد ما دانشجو هستیم ولی بلافاصله دستش را روی اسلحه کمریش میبرد که سرگرد بختیاری به او مجال نمیدهد و مچ دست او را محکم میگیرد و در یک چشم بهم زدن وی را نقش زمین میکند و متوجه میشود که روی کمربند او دو عدد نارنجک بسته شده است نفر دوم نیز قصد فرار داشته که توسط همکاران بختیاری بازداشت میگردد لازم است اشاره کنم سرگرد بختیاری که افسری ورزیده ورزشکار و باهوش بود پس از انقلاب در دادگاههای انقلاب محاکمه و اعدام شد...و بهای مبارزه با تروریستها را با خون خود پرداخت ...!!

بهرحال این دو جوان که هویتشان مشخص نبود به کمیته مشترک انتقال داده شدند. در جریان بازجوئی متوجه موی سر رنگ کرده یکی از آنها میشوند و ضمناً کشف یک کارد سنگری و اسلحه و 12 عدد فشنگ ماموران را متقاعد میسازد که این دو باید از اعضای فعال یک سازمان تروریستی باشند ضمناً بد نیست بدانیم که در آن روزها نیروهای انتظامی و امنیتی سخت تحت فشار مقامات کشوری و بین المللی بودند زیرا با ترور چند آمریکایی حیثیت ساواک زیر سوال رفته بود بنابراین پیدا کردن قاتلان آمریکاییها در اولویت کاری قرار داشت و بازداشت این دو فرد مسلح از اهمیت ویژه ای برخوردار بود اما هر دو دستگیر شدگان مقاومت میکردند و هویتشان را اعلام نمینمودند 48 ساعت مقاومت این دو به آن امید بود که دوستانشان خانه های تیمی را تخلیه نمایند.

ساواک برای شناسایی آن دو آنها را با تعدادی از مجاهدین مواجهه داد و آنگاه معلوم شد که این دو وحید افراخته و سعید خاموشی هستند. بازداشت وحید افراخته مسئول شاخه نظامی موهبتی برای ساواک بود، وحید افراخته پس از 48 ساعت مقاومت زبان به اعتراف گشود آنهم چه اعترافاتی..!!

افراخته با نوشتن هزار صفحه مطلب هیچ رازی را از قلم نینداخت، گویی یک شبه این آقای روشنفکر مبارز خواب نما شده حتی اسرار هم خوابگیهای دوستانش را فاش ساخت و به نکاتی اشاره نمود که مورد پرسش کسی نبود.

همکاری و همدلی افراخته با ساواک بجایی رسید که در دستگیری دوستانش با مامورین و تیم تعقیب و مراقبت حرکت میکرد و در چند مورد به او مسلسل دادند که در درگیری مورد استفاده قرار دهد و یاران همسنگرش را به رگبار ببندد...!!

اعترافات گسترده و بسیار با ارزش این (به اصطلاح) روشنفکر سیاسی، سازمان تروریستی مجاهدین خلق را به ویرانی کامل کشانید، او نام تمام اعضا سازمان و دوستانش و محل خانه های تیمی را لو داد و برنامه های سازمان و نحوه همکاری با خارج و داخل را فاش ساخت.

با اطلاعاتی که ساواک بدست آورده بود در یک حمله ناگهانی عده ای از مجاهدین دستگیر شدند جمعی در درگیریها کشته شدند چند تنی با سیانور خودکشی کردند و تعدادی نیز به خارج از کشور فراری شدند و بدین ترتیب سازمان مجاهدین خلق تقریبا زمین گیر شد و کسانی خارج از سازمان نیز نظیر آقایان آیت الله طالقانی- هاشمی رفسنجانی- حسینعلی منتظری و لاهوتی. باز داشت شدند..!

بهرام آرام یکی از رهبران در درگیری کشته شد تقی شهرام رهبر دیگر روشنفکران به خارج فرار کرد عبدالرضا نیری جاوید و دکتر فرامرز لبافی نژاد پزشک و مسئول شاخه تبریز و اعضای تیمش دستگیر شدند. وحید افراخته در اعترافات خود اظهار داشت وظیفه ما ترور آمریکاییها و به سرقت بردن مدارک آنها بود ما نیز مدارکی که پس از ترور بدست می آوردیم به آنها تحویل میدادیم که در اختیار شورویها قرار دهند...!! وحید افراخته اضافه کرد: رابط ما خلیل رضایی (پدر رضائیها) و طالقانی هستند...!! بهرام آرام و تقی شهرام اسامی افرادی را که باید ترور شوند در اختیار ما میگذاردند و ما عمل میکردیم...!

شرح خونهای بنا حق ریخته شده، خیانتها و جنایتهای یک گروه روشنفکر سیاسی و مبارز وابسته به بیگانه را که از قلم و زبان افراخته جاری شده به  آینده موکول میکنم.

+ نوشته شده در Sun 12 Oct 2008ساعت 12:51 PM توسط میثاق آزاد |


ترور شاهنشاه، میوه درخت ارتجاع سرخ و سیاه

داستان پر ملال تهاجم بیگا نگان به ایران و حضور سربازان انگلیس و روس و سپس آمریکا به ایران را نوشتم و نوزاد این عفریته زمانه را که با پوشش دموکراسی به خاک پاک ایران گام نهاده بود معرفی کردم انترناسیونالیسم لنینی و نوزاد بهم چسبیده اش انترناسیونالیسم دینی را میگویم. نوزادانی که در دامان بیگانه و در کنار سربازان روسی و انگلیسی، پرورش یا فتند.

حزب توده در آغوش فرقه دموکرات آذر بایجان که از پستان کمونیزم شوروی تغذیه شده بود ائتلافی را پدید آورد که جای روشنفکران دیگری از جریان ایران بر باد ده های زمانه خالی بود که آنهم پس از اندک زمانی با پیوستن حزب ایران به آن دو طفل نا بالغ، جرثومه فساد کامل شد و ثمره این اتحاد نامقدس همانگونه که قبلا نوشتم توطئه جدایی آذر بایجان از ایران زمین بود. اما این دسیسه تاریخی به یاری میهن پرستان ایرانی و فشارهای جهانی نقش بر آب شد و حزب توده از بوته آزمایش تاریخ سر افکنده بیرون آمد، شکست توطئه نافرجام روسها در ایران، آن چنان تلخکامی برای حزب توده ببار آورد که دیگر هرگز نتوانست اثرات آن را از خود بزداید.....

اما نکته پر اهمیتی که نمیتوان بدون ذکر آن گذشت، واکنش محمد رضا شاه در این سلسله حوادث شوم و ایران بر باد ده بود،براستی نقش یک پادشاه جوان در سن بیست سالگی برابر طوفانی از تهاجم نیروی متفقین- وجود و حضور رجال وابسته و خائن در عرصه سیاست- فرصت طلبیهای رذیلانه انگلیسها- توطئه تقسیم ایران به مناطق نفوذ بین روس و انگلیس- فقر و نابسامانی اقتصادی حاصل از جنگ- دشمنان سوگند خورده داخلی برای برچیدن نظام پادشاهی ... و بسیاری فشارهای دیگرچگونه باید میبود؟ و با این مصائب ملی چگونه باید مبارزه میکرد و جان سالم از این مهلکه خوفناک بدر میبرد و ایران را نجات میداد؟ خوشبختانه اسناد و مدارکی که در سالهای اخیر بدست محققین رسیده و بصورت کتاب منتشر شده تا حدودی ما را بی نیاز از تحلیلهای شخصی میسازد.

در کتاب " امپراطوری بریتانیا در خاورمیانه " که اسرار شگفت آوری از توطئه تجزیه ایران با مشارکت و حمایت انگلیسها فاش شده نشان میدهد که سر ریدر بولارد سفیر وقت انگلیس در ایران چگونه بر احساسات تجزیه طلبانه پیشه وریها دامن زده و سعی در تحقیر ملت ایران داشته است و از حکومت پوشالی فرقه دمکرات در آذر بایجان بعنوان" دولت ملی آذر بایجان " نام برده استدر این کتاب نقش محمد رضا شاه در مبارزه با فشار روسها و تجزیه آذر بایجان و خنثی سازی دسیسه های داخلی و خارجی بخوبی قابل برداشت است. نویسنده کتاب  " ویلیام راجر لوئیس " با انتشار اسناد وزارت خارجه انکلیس، پرده از اسرار مقاومت پادشاه ایران بر میدارد که طی همه این سالها آن را از دید جهانیان پنهان نگه داشتند و در عوض لاطائلاتی را به خورد روشنفکران چپ و راست دادند تا با تحریک احساسات خام آنها کشور را به سوی ناامنی و آشوب و انقلاب هدایت کنند این کتا ب پس از انقلاب اسلامی در سا ل 1984 میلادی از طرف دانشگاه آکسفورد چاپ شده است.

اسناد وزارت امور خارجه آمریکا نیز که  پس از انقلاب اسلامی منتشر شد، مظلومیت و مشروعیت و روحیه میهن پرستی محمد رضا شاه را از لابلای خطوط گزارشهای آن هویدا است.

در تمامی این اسناد میخوانیم که در جریان توطئه جدایی آذر بایجان، چگونه شاه یک تنه در برابر تحریکات توده ایها و فشار مشترک روسها و انگلیسها می ایستد و قوام السلطنه را از فرو غلطیدن به دامان شوروی باز داشته و سبب اخراج وزیران توده ای از کابینه قوام میگردد. و علیرغم توصیه های قوام و سفیر شوروی نیروهای ایران را به سوی آذر بایجان روانه میکند. بدون تردید پادشاه ایران در آن مقطع تاریخی از حمایت دولت آمریکا بر خوردار بوده است ولی این حمایت قبلا از قوام هم شده بود. متاسفانه رجال فاسد سیاسی ما هر گامی که در جهت منافع ملی بر میداشتند بلافاصله در پی پاداش آن بودند و برای محکم کردن ریسمان قدرت و بقای خود تاج و تخت را هدف قرار میدادند و گاه لباس ریاست جمهوری برای قامت خود تدارک میدیدند و در نتیجه به یک نبرد قدرت داخلی کشانیده میشدند که جز ناکامی برای خودشان و گرفتاری برای ملت ایران چیزی در بر نداشت. بدون تردید اگر شاهنشاه ایران در آن شرایط سخت، قوام السلطنه را در کارهایش آزاد میگذاشت و ایستادگی به خرج نمیداد او با وعده ریاست جمهوری که از طرف استالین دریافت کرده بود به سویی میرفت که نه از تاک نشان میماند و نه از تاک نشان...!!

خروج ارتش سرخ که حامی  روشنفکران جدایی طلب و حزب توده بود، اندرون حزب را با آشوب و تفرقه مواجه ساخت تا آنجا که عده ای خواستار استعفای اعضای کمیته مرکزی شدند و تنشهایی بوجود آمد که حاصل آن تشکیل یک هیات اجرایی جدید و انتخاب دکتر رضا رادمنش به دبیر کلی حزب بود، اولین اقدام غیر مسئولانه و ضد آزادی مسئولان جدید تحریم انتخابات مجلس پانزدهم به قصد سرگرم ساختن نیروهای حزب به مسائل بیرونی و جلوگیری از توسعه اختلافات درون حزبی بود. اما این روش مفید واقع نشد و کار به انشعاب کشید و خلیل ملکی که قبلا در کمیسیون تفتیش عضویت داشت از حزب جدا شد و جمعیت سوسیالیست توده ای را تشکیل داد ولی روسها ملکی و یارانش را بعنوان یک جریان چپ نپذیرفتند و جراید و بلند گوهای حزب توده وی را زیر بمباران اتهامات گرفتند تا عاقبت در سال 1330 جمعیت مذکور منحل گردید و ملکی و گروه اصلاح طلبش به حزب زحمتکشان دکتر بقایی پیوستند و وظایف تشکیلاتی و آموزشی و ایدئولوژیکی حزب را بعهده گرفتند و سپس به انتشار نشریه ای بنام " نیروی سوم " دست زدند. حزب زحمتکشان که در آغاز در جریان نهضت ملی شدن نفت در کنار مصدق قرار داشت پس از حوادث سی تیر و سپس فشار مصدق برای اخذ اختیارات، از جبهه ملی و شخص مصدق دور شد و کار ملکی را با دکتر بقایی به اختلاف کشانید. ملکی در کنار مصدق باقیماند ولی به ایشان گفت که آقای مصدق راه شما به جهنم منتهی میشود ولی من تا جهنم با  شما هستم .....

گروه خلیل ملکی پس از وقایع 28 مرداد 1332 مجددا دچار انشعاب شد و خنجی از نیروی سوم جدا گردید.

حزب توده در سالهای 1324 و 1325 روزهای پر تنشی را در داخل و بی اعتباری را در خارج از حزب میگذرانید و در نقطه مقابل گروهی که به رهبری مصدق نقش اپوزیسیون را بازی میکردند متشکل و منسجم نبودند و در این میان حزب دموکرات ایران به رهبری قوام السلطنه در انتخابا ت دوره پانزذهم مجلس موفق شد نود در صد کرسیها را بدست آورد.

مجلس پانزدهم در تیر ماه 1326 گشایش یافت و رسیدگی به پیش نویس قرارداد شرکت نفت ایران و شوروی را در دستور کار خود قرار داد این قرار داد با 102 رای مخالف و 2 رای موافق از سوی نمایندگان مجلس رد شد و سبب حیرت همگان گردید.

موضعگیری مجلس که عمدتا از طرفداران پادشاه بودند یکی از شاهکارهای سیاسی تاریخ معاصر بود که نه تنها حزب توده را مات کرد بلکه دولت شوروی را از یک ابر قدرت فعا ل به یک دولت منفعل و شکست خورده مبدل ساخت شکست کامل دیپلماسی شوروی در ایران اسباب سرشکستگی هر چه بیشتر حزب توده را فراهم ساخت و در همین زمان بود که احزاب چپ و راست متوجه قدرت شاه و محبوبیت وی در پارلمان و بین مردم کوچه و بازار شدند و برای حذف فیزیکی ایشان به رایزنی پرداختند.

در آستانه انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی، حزب توده به تجدید قوا پرداخت و اینبار به سراغ جوانان کم سن و سال و بی تجربه رفت و به جذب نیرو از میا ن دانش آموزان و دانشجویان اقدام نمود و موفق هم شد بطوری که در روز 15 بهمن 1327 در مراسم تجلیل از شهدای حزب بر مزار دکتر ارانی در امامزاده عبدالله بیش از ده هزار نفر از اعضا و هواداران حزب شرکت جستند و بنظر میرسید که حزب توده برای پیروزی در انتخابات دوره شانزدهم که در تابستان 1328 میبایست برگزار شود تدارک لازم را دیده است ولی ترور نافرجام شاهنشاه در دانشگاه نه تنها حزب را از فرصت بخت آزمایی محروم کرد بلکه حزب توده و شورای متحده غیر قانونی اعلام و فعالیت سیاسی کمونیستی و ضد سلطنتی ممنوع گردید و رهبران حزب بازداشت و دفاتر آن در تهران و شهرستانها تعطیل گردید. عده ای از رهبران و کوشندگان حزب از چنگ فانون گریخته به شوروی و بلوک شرق گریختند و سایرین که در زندان بودند به تا 10 سا ل حبس و تبعید به جزایر خلیج فارس محکوم شدند.

خواننگان عزیز توجه دارند که از سال 1320 ببعد تمام حرکتهای سیاسی انترناسیونالیستی که راه های مبارزاتیشان به حذف شاه از قدرت منتهی میشد، برای رسیدن به آن هدف به دو گونه عمل میکردند، انترناسیونالیستهای راستگرا از طریق مبارزات پارلمانی و توسل به خارجی و انترناسونالیستهای چپگرا از راه مبارزات فرهنگی و ترور شخصیتها و تهدید و مزدوری بیگانه .....!!

و بدین روی بود که روشنفکر شماره یک سازمان افسران حزب توده یعنی خسرو روزبه با همه دانشی که داشت با ایجاد شبکه ترور اقدام به قتلهای زنجیره ای نمود. ترور دهقان مدیر مجله روشنفکر و نیز قتل ناجوانمردانه حسام لنکرانی و داریوش غفاری- محسن صالحی- پرویز نوایی و فاطری که از یاران و دوستان روزبه بودند حاکی از آن است که روشنفکران انترناسیونالیست چه دلهای تاریک و ذهنیت بیماری داشتند. نکته قابل اهمیت آنکه حزب توده با تردستی و تبلیغات وسیع گناه این جنایتها را به حساب دربار و شخص شاهنشاه میگذاردند تا افکار عمومی را بر علیه محمد رضا شاه تحریک نمایند.

ترور نا فرجام شاهنشاه در دانشگاه تهران در روز 15 آبان 1327 یکی دیگر از حوادث شگفت انگیزی بود که خبر از اتحاد شوم ارتجاع سرخ و سیاه میداد ..

ماجرای ترور شاهنشاه ازاین قرار بود که در آن روز هنگامی که پادشاه برای شرکت در جشن سالروز تاسیس دانشگاه تهران قصد ورود به دانشکده حقوق را داشت هدف پنج گلوله قرار گرفت و از یک سو قصد برنامه ریزی شده جان سالم بدر برد. ضارب شخصی به نام تاصر فخر آرایی بود که توسط محافظین شاه کشته شد او فقط سر پادشاه را هدف قرار داده بود زیرا سه تیر به کلاه و یک تیر به لب و یک تیر به پشت ایشان اصابت کرد که هیچکدام کاری نبودند فقط لب و پشت شاهنشاه خراش جزیی برداشت، تیر ششم در اسلحه گیر کرد که ضارب اسلحه را به صورت ایشان پرتاب نمود و بنای دویدن را به سمت غرب دانشگاه گذاشت تا خود را به بیابانهای اطراف دانشگاه برساند ولی تیراندازی افراد گارد به او مجال فرار نداد.

ناصر قبل از آنکه نقش بر زمین شود دستهایش را به علامت تسلیم بالا نکهداشته و میگوید:  " این که دیگر قرار نبود " !! و او  قبل از آن که لب بگشاید اسرار زیادی را با خود به گور برد.

از جیب ضارب یک کارت خبر نگاری روز نامه پرچم اسلام بدست آمد و در تحقیقا ت بعدی مشخص گردید عضو اتحادیه عکاسان وابسته به شورای متحده حزب توده بوده است. بیچاره ناصر که یک دستش در دست چپیها و دست دیگرش در جیب مذهبیون و دلش در گروی عشق مهین اسلامی دختر باغبان سفارت فخیمه  انگلیس بود قربانی توطئه ای شد که، حزب توده را به محاق تعطیل کشانید. 

حذف شاه از راس هرم قدرت پروژه دیرین ارتجاع سرخ و سیاه و مطبوع طبع دولتهای روس و انگلیس بود و پیشینه امر چنین نشان میداد که یک پادشاه، زمانی مورد حمایت سیاستهای بیگانه قرار میگرفت که ضعیف، فاسد و نالایق باشد و از همه مهمتر به ایران نیندیشد.

سیاستهای مهاجم و متجاوز به ایران رویای دوران قاجار و اجرای قرارداد های 1905 و 1915 و1919 را در سر داشتند و از رضا شاه پهلوی جز تلخ کامی بهره ای نبردند و بنابراین حالکه او را از سر راه برداشته بودند دیگر نمیخواستند با محمد رضا شاه فرزند رضا شاه تجربه جدیدی را بیازمایند...!!

تیرهای ناصر در روز 15 بهمن ماه 1327 که سر شاه را در دانشگاه تهران هدف قرار داده بود بطور معجزه آسا کارساز نشد و شاه از مهلکه جدی نجات یافت بلافاصله در تحقیقات اولیه نقش حزب توده برملا و عبدالله ارگانی و 28 نفر از سران حزب توده بازداشت و 20 نفر دیگر فراری شدند دولت حزب توده را غیر قانونی اعلام کرد و دفاتر آن را در تهران و شهرستانها بست و عده ای از اعضای سازمان نظامی حزب توده که مورد سوظن رکن 2 ستاد ارتش بودند به مناطق جنوبی کشور تبعید شدند!!

در واکنش به بازداشتهای پس از ترور شاه، آن عده از کسانی که دستگیر نشده بودند موفق شدند به سازماندهی مجدد حزب بطور پنهانی بپردازند و از عوامل و یاران خود در ارتش و مجلس شورای ملی و سایر ارگانها یاری جویند. در این زمینه حسن ارسنجانی مدیر روزنامه داریا و نماینده جبهه ملی در مجلس بیش از سایرین به حمایت حزب توده پرداختند، بطوریکه حسن ارسنجانی روزنامه اش را در اختیار زندانیان و خانواده های آنان قرار داد تا با ارسال نامه، افکار عمومی را تحت تاثیر قرار دهند، در پی این قبیل اقدامات بود که عناصر وابسته و عاشقان قدرت در کنار یکدیگر قرار گرفتند و طرح فرار رهبران حزب توده را مورد توجه قرار دادند و در نتیجه آقایان: دکتر یزدی – کیانوری – قاسمی – نوشین – علوی– شاندرمنی – بقراطی– حکمی– جودت و خسرو روزبه، دانشمندان و روشنفکران سیاست باز حزب توده ابتدا از زندانهای جنوب به تهران منتقل شدند تا در دسترس باشند و آنگاه دستهای نامرئی که از استین رزم آرا بیرون آمده بود بکار افتاد و شب 24 آذر ماه 1329 آنان را از زندان فراری داد.

خسرو روزبه که در راس سازمان نظامی افسران حزب توده قرار داشت موفق به بازسازی سازمان شد و جنایات خود را پی گرفت.

سازمان افسران حزب توده از سا ل 1329  دارای هیئت اجرائیه هفت نفره ای شد که توسط کمیته مرکزی حزب توده انتخاب میشدند. هیئت اجرائیه دارای پنج شعبه بنامهای ذیل بودشعبه تشکیلات– شعبه تبلیغات– شعبه تعلیمات– شعبه مالی و شعبه اطلاعات. هیئت اجرائیه سازمان افسران در صدد ایجاد دبیرخانه و بایگانی نیز بر آمد تا اسناد و مدارک شعبه تشکیلات را که بطور پراکنده در منازل افراد نگهداری میشد در یک محل جمع آوری کند و بدین منظور ستوان یکم خلبان حسین مرزدان خانه ای دو طبقه در خیابان اسکندری، چهارراه مرتضوی اجاره کرد، یک طبقه آن را به دبیرخانه اختصاص داد و طبقه دیگر را به خانواده ستوان زندیان که در آذربایجان تیر باران شده بود واگذار نمود.

در بهمن ماه 1330 اداره آگاهی شهربانی در جستجوی یک قطعه فرش دزدیده شده که توسط ستوان حسین مرزدان خریده شده بود خانه وی را مورد بازرسی قرار داد و با مشاهده عکسهای لنین و استالین و دکتر ارانی که به دیوار نصب شده بود، رکن دوم ستاد ارتش را مطلع نمود، در بازرسی از منزل مرزدان علاوه بر اسناد و مدارک تشکیلاتی و دفترچه اسامی اعضای سازمان که به رمز بود، تعدادی کتاب و نامه نیز کشف که آنها را به دادرسی ارتش منتقل کردند.

کشف دبیرخانه و بایگانی سازمان افسران و دستگیری افسران توده ای در نیروی هوایی، این سازمان را متلاشی نکرد، چون دولت شادروان مصدق با بازگذاشتن دست حزب توده در فعالیتهای سیاسی و بی اعتنایی به غیر قانونی بودن حزب، فرصت کوششهای بیشتری برای این حزب و سازمان افسران و نفوذ هر چه بیشتر آنها را در ارتش فراهم میساخت. البته دکتر مصدق پاسخ لطف و محبت به حزب توده را در یافت کرد..! و این حزب در تمام دوران نهضت ملی شدن نفت بزرگترین ضربه ها را به نهضت و شخص مصدق وارد آورد .

حزب توده نهضت ملی شدن نفت را عمدتاً بر اساس تضاد امپریالیسم آمریکا بر علیه امپریالیسم انگلستان تحلیل میکرد و هیئت حاکمه کشور را به دو جناح تحت رهبری شاه ( با حاکمیت انگلیسها ) و دکتر مصدق ( با حمایت آمریکاییها ) تقسیم مینمود و اعتقاد داشت هیچیک از این دو جناح در جهت منافع ملی و روند دموکراتیزه کردن جامعه ایران گام بر نمیدارند و با این برداشت در برابر شعار ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور قد علم کرد و شعار (( لغو قرار داد نفت جنوب و ملی کردن آن )) را مطرح نمود و به مقابله با نهضت ملی شدن نفت پرداخت.

افسران حزب توده با قدرت هرچه تمامتر مخفیانه در درون ارتش فعالیت میکردند و در پی فرصتی بودند که مصدق را از کار برکنار و خود قدرت را بدست گیرند. بدین روی در  25 مرداد 1332 با خروج شاه از کشور به پایکوبی پرداختند و در کنار طرفداران مصدق به پائین کشیدن مجسمه های محمد رضا شاه دست زدند اما در روز 28 مرداد که مردم برای باز گردانیدن شاه به کشور به خیابانها ریختند، اعضای حزب توده در خانه هایشان مخفی شدند و به یاری مصدق نیامدند ....!!

تحلیل توده ایها این بود حالکه شاه رفته است بگذار مردم مصدق را بر کنار کنند تا صحنه برای ورود اندیشمندان و روشنفکران حزب توده خالی شود و آنان بدون زحمت بر اریکه قدرت استقرار یا بند ..!!

اما خدا نخواست و ملت ایران هوشیار بود و کشور را از ماجراجویان و عوام فریبان و وابستگان به سیاستهای بیگانه پاک کرد .

و بالاخره در شب 28 شهریور 1332 خسرو روزبه هنگامی که برای ابلاغ دستور (( ستاد مقابله با کودتا )) در مورد گروههای ضربت و آموزش نظامی در جلسه کمیته محلی شهر ری شرکت کرده بود باز داشت و روانه زندان شد.

سازمان افسران برای فرار روزبه از زندان دست به عملیاتی زد که موفقیت آمیز بود، این سازمان برای فرار دکتر مصدق از بازداشتگاه اش در پادگان سلطنت آباد و نیز فرار دکتر فاطمی از محل اختفایش طرحهایی را تدارک دید که دکتر مصدق زیر بار پیشنهاد حزب توده نرفت ولی. دکتر فاطمی آن را استقبال کرد، بنا براین او را به ستوان محمود محسنی عضو سازمان افسران حزب توده سپردند تا از او نگهداری کند اما بی احتیاطی دکتر فاطمی سبب شد که ماموران از مخفیگاه وی مطلع شده و او را دستگیر نما یند.

 قیام مردم در 28 امرداد 1332 آنچنان همه جانبه و وسیع و گسترده انجام گرفت که مجا ل هرگونه حرکتی را از قدرتهای نفوذی و عمال شوروی سلب کرد و طولی نکشید که در پی بازداشت سرهنگ عباسی که دفتر رمز و اسناد حزب را از نقطه ای به نقطه دیگر انتقال میداد همگی شناسایی و افسران خائن به وطن بازداشت شدند و تعدادی نیز به خارج از کشور فراری گردیدند. با بازداشت سازمان افسران حزب توده، دادگاههای نظامی برقرار و پس از محاکمه آنان و احراز اتهاماتشان به حبسهایی از ابد تا هیجده ماه محکوم شدند. خسرو روزبه د ر اردیبهشت 1337 اعدام گردید.

اما باید اشاره کرد که هیچیک از حبس ابدیها بیش از 5 سال زندانی نشدند و همه آنها اظهار ندامت کرده و آزاد شدند، در میان این جمع شاه بسیار علاقمند بود که خسرو روزبه اعدام نگردد بدین روی به تیمسار آزموده ماموریت داد که با او وارد مذاکره شود و او در خواست عفو کند اما روزبه نپذیرفت. شاه برای بار دوم و سوم به آزموده تاکید کرد با روزبه صحبت کند و لااقل تغییر مواضعش را اعلام نماید ولی خسرو روزبه در برابر اصرار آزموده میگوید: ((دوستان من همه اعدام شده اند اگر من اعدام نشوم شرافتم ملکوک میگردد ..!)) این موضوع را دوست شادروانم تیمسار سر لشکر جباری برایم نقل کرد که برای ثبت در تاریخ به آن اشاره کردم.

با اعدام آخرین روشنفکر سیاسی حزب توده و تئوریسین خون و آتش بساط این قبیل عوام فریبیها از کشور برچیده شد و سران حزب توده به آغوش سر زمین رویاهایشان روسیه شوروی پناهنده شدند و تا انقلاب اسلامی از سفره بیگانه تغذیه میشدند و از رسانه ها و بلند گوهای بیگانه هر نوع پیشرفتی را در کشور به باد استهزا و انتقاد میگرفتند و دست در دست همه دشمنان ریز و درشت ایران از اروپا تا آمریکا و از بغداد تا پکن به دروغ پردازی و ترور شخصیتها و آماده سازی ایران برای انقلاب میپرداختند.

روشنفکران سر سپرده به بیگانه پس از انقلاب به میهن آسیب دیده سرازیر شدند تا سهم خود را از آن همه جنایت و خیانت بستانند و شگفتا که با هزاران ترفند و ریا خودشان را توجیه میکردند تا تضاد میان اندشه و ایدئولوژیهایشان را نادیده بگیرند و بر خوان یغما حاضر شوند و با همین نیت بود که رهبران حزب توده در نمایشات تلویزیونی حاضر میشدند و بیاناتی میفرمودند که مرور برخی از آنها خالی از لطف نیست ونیازی به هیچ تفسیری ندارد.

دکتر کیانوری دبیرکل حزب توده ایران در میزگرد 18 نفری تلویزیون جمهوری اسلامی در سا ل 1362 سفره خیانت حزب توده را گسترد و گفت:

((... طی 15 سال از این دوران ما هیچگونه فعالیتی در ایران به نام حزب نداریم و اگر فعالیتهای خود به خودی در ایران بوجود میآمد در نتیجه امکاناتی که ساواک در رهبری حزب به دست آورده بود دو بار در جنب رهبری حزب افرادی را کاشته بود و بهتر بگویم سه بار – دو بار در جنب دکتر رادمنش و یکبار هم در جنب آقای اسکندری– آن اطلاعات دقیق از کار ما داشت و بلا فاصله این گروهها لو میرفتند ...))

کیانوری در ادامه سخنانش گفت:

((... ما در آن دوران کوشش میکردیم این ضعفها را با تبلیغات خودمان به اشکال مختلف جانشین کنیم، مثلاً کوشش میکردیم قهرمان درست کنیم– روزبه را که تنها از حزب توده دفاع کرده بود، او را بعنوان یک قهرمان بدون خدشه معرفی بکنیم– در اینجا هم با مردم ایران حتی با حزب و کادرهای بالای حزب صادق نبودیم و از دفاعیات روزبه نکات مهمی را، سه بخش مهم را حذف کردیم – یک بخش که مربوط به قتل محمد مسعود که روزبه اعتراف کرده بود که او با گروه تروریستی که ایجاد کرده بود و این قتل را انجام داده بود که آنوقت همه خیال میکردند در بار این کار را کرده و بعد مساله دوم عبارت بود از قتلهایی که رهبری حزب تصمیم گرفته بود روی سوظنهایی که به افرادی داشت که از همه مهمتر قتل حسام لنکرانی بود، و سومین مساله اظهار نظرهایی بود که روزبه روی رهبران حزب کرده بود و تقریباً درباره همه اظهار نظرهای منفی زیادی داشت ما این سه بخش را از دفاعیات خسرو روزبه حذف کردیم.

بله اینها واقعیاتی بدون خدشه است که بالاخره اعترافات روزبه بالاتر از همه است و بدون فشار این اعترافات را کرده بود و تمامش با واقعیت منطبق بود .))

دکتر کیانوری و سایر رهبران حزب توده پس از انقلاب اسلامی با همه خوش رقصیها و مکاری و همراهی با انقلابیون، عاقبت دستگیر و روانه زندان شد او در زندان در گذشت و با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بساط حزب توده از ایران برچیده گردید و به بیش از نیم قرن خیا نت و دروغ پردازی و ریا و تزویر، گروهی تحصیل کرده، خارج رفته و روشنفکر بی وطن خاتمه داده شد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در Sat 11 Oct 2008ساعت 3:41 PM توسط میثاق آزاد |


چگونه روشنفکران حزب توده و یارانشا ن، آزادی را به مسلخ بردند؟

جنبشهای اولیه کمونیسم در زمان رضاشاه را به اختصار نوشتم و واکنش پادشاه ایران را بر شمردم ....اما متاسفانه حمله متفقین به ایران سبب کناره گیری رضاشاه از قدرت و برباد رفتن آرزوهای ملت ایران گردید و سپس فرصت مناسبی برای سوسیالیستهای رها شده از زندان فراهم گشت تا به بازسازی تشکیلات سیاسی خود بپردازند و حزب توده را تاسیس نمایند.

۱۵مهر ماه 1320 گروه بازمانده ارانی با تاکتیکی نو به میدان آمدند و آن سرپوش گذاردن بر وابستگیهای کمونیستی خود بود زیرا قانون مجازات مقدمین علیه امنیت و استقلال کشور که در 22 خرداد 1310 بتصویب رسیده بود هر گونه فعالیتهای کمونیستی را در کشور ممنوع میساخت.

حزب توده در آغاز نمیتوانست آشکارا مرام کمونیست را تبلیغ کند و بدین روی به بهره گیری از اعتبار رهبران سیاسی و پارلمانی دوران قبل پرداخت و سلیمان میرزای اسکندری یکی از اعضای خوشنام حزب سوسیال دمکرات ایران را بعنوان " رئیس کمیته مرکزی موقتی پانزده نفره" برگزید و برادرزاده های او عباس و ایرج اسکندری را در آن کمیته پذیرفت.

اولین اقدام حزب توده براه اندازی یک روزنامه ضد فاشیستی به نام " مردم " بود و نیز کمیته های " ضد فاشیستی " در چند استان بویژه در آذربایجان تشکیل داد، این اقدام سبب جذب نیروهای روشنفکر که از امپریالیسم انگلیس نفرت داشتند گردید.

در 17 مهر ماه 1321 اولین کنفرانس ایالتی حزب توده در تهران با حضور 120 تن از روشنفکران و پیشه وران و کارگران تشکیل شد.

در این کنفرانس زمینه تاسیس یک حزب توده ای پایه ریزی گردید. از اولین در خواستهای این حزب لغو قانون مجازات مقدمین علیه امنیت و استقلال کشور بود که مانع فعالیت کمونیستها میشد. تقسیم زمیتهای مالکین بین کشاورزان و اجرای اصول قانون اساسی از دیگر مطالبات حزب توده بود... ولی همزمان سران این حزب که دل در گروی انقلاب کمونیستی شوروی داشتند و نگاه شان به بیگانگان بود کادرهای تربیت شده را به استانهای شمالی بویژه آذر بایجان که در اشغال ارتش سرخ بود اعزام داشتند تا در زیر چتر حمایتی اربابان از آزادی عملیات بر خوردار باشند.

متشکل ساختن کارگران به منظور کسب هرگونه امتیاز و وادار ساختن آنان به اعتصاب و تظاهرات، به بالا رفتن دستمزدها و کاهش ساعات کار کارگران انجامید و بهمان نسبت بر وجهه حزب در بین کارگران و زحمتکشان افزود و دارای هوادارانی شد که حزب را در زمینه های گوناگون یاری میرسانیدند

شعارهای ضد فاشیستی حزب و بسیج کارگران و روشنفکران سبب گردید که در اندک زمانی 35 نشریه حمایت خود را از حزب توده اعلام کنند و حزب بتواند بعنوان متشکلترین حزب چپ گرا در مبارزات انتخاباتی  دوره چهاردهم مجلس شورای ملی شرکت نماید و از مجموع یک میلیون آرا کل کشور،  دویست هزار رای را به خود اختصاص داده و 9  نماینده به مجلس شورای ملی بفرستد. در جریان انتخابات، سلیمان میرزای اسکندری در گذشت و رحمانقلی خلعتبری از حزب اخراج شد زیرا در شهسوار به مناسبت درگذشت رضا شاه مجلس ترحیم گذارده بود و این اقدام انسانی با روح شعارهای کمونیستی در تغایر بود... بهر حال از مجموع یازده نفر منتخبین حزب توده فقط 9 نفر به مجلس راه یافتند و اعتبار نامه جواد زاده معروف به پیشه وری که نماینده منفرد بود از سوی مجلس به دلیل گذشته کمونیستی وی رد شد.

در همینجا باید یاد آور شوم که وجود آزادی سیاسی و دموکراسی در روزها و سالهای آغازین پادشاهی محمد رضا شاه، عرصه تاخت و تاز را برای بیگا نگان هموار کرده بود و روشنفکران چپ و راست این موهبت را ارج ننهادند و از آن در راه حفظ منافع ملت ایران هزینه نکردند و شما خواننده عزیز ملاحظه خواهید کرد که بازیگران عرصه سیاست کشور را با چه بحرانهایی مواجه ساختند و چگونه از نام آزادی، سو استفاده کردند و قدرت طلبیهای حزبی را فدای مصالح و منافع ایران نمودند.

حزب توده که با اختفای نیات کمونیستی خود به پیروزیهای درخشانی دست یافته بود اولین کنگره را از دهم تا بیستم امرداد 1323 با حضور 138 تن از فعالان حزبی تشکیل داد... در این کنگره مرامنامه و برنامه حزب  بتصویب رسید که به برخی از اصول آن اشاره میشود

اصل اول- حزب توده ایران، حزب طبقات ستمکش یعنی کارگران و دهقانان و پیشه وران و زحمتکشان آزادیخواه است.

اصل دوم- حزب توده طرفدار استقلال و تمامیت ارضی ایران است و علیه هر گونه سیاست استعماری تحمیل شده به کشور مبارزه میکند.

اصل سوم- همکاری دوستانه با کلیه کشورهای صلح دوست بر شالوده برابری همه ملل و حفظ صلح جهانی.

اصل چهارم- ایجاد یک حکومت ملی و رژیم دموکراسی واقعی.

اصل پنجم- مبارزه با آثار اقتصادی رژیمهای کهن اجتماعی مانند فئودالیسم و اقتصاد شبانی و حمایت از یک نظام اقتصادی متمرکز و مترقی مبتنی بر حفظ منافع اکثریت مردم ایران.

حزب توده با ارائه این تصویر زیبا تمام نیرویش را در کنگره مصروف پنهان سازی مرام کمونیسم از مردم نمود ولی با پذیرش اصولی مانند مرکزیت دمکراتیک و اطاعت اقلیت از اکثریت و رهبری دسته جمعی و انضباط شدید حزبی، قراینی از جهت گیری به سوی مارکسیسم– لنینیسم را نشان داد.

سیاست ریا و تزویر و پنهان کاری زیاد به طول نینجامید و در اوخر سال 1324 گروه پارلمانی حزب توده به صورت بلند گوی روسها در مسائل مختلف در آمد.

با یورش دولت شوروی برای کسب امتیاز نفت شمال آن هم در زمانی که متفقین در ایران حضور داشتند، حزب توده پرده از جهره خود برداشت و با تمام قد و قواره اش به حمایت از سیاست استعماری روسها در مورد نفت شمال پرداخت و علنا به جنگ دولت ساعد که مخالف دادن امتیاز به روسها بود رفت. تظاهرات حزب توده در خیابانها تحت حمایت یگانهای ارتش سرخ دیگر جای تردید برای کسی باقی نگذارد که این حزب در نقش ستون پنجم دولت شوروی وارد کارزار شده است.

حزب توده به بازی تن داده بود که لحظه به لحظه پیروانش را از دست میداد و ماهیت ضد ایرانیش بر همگان هویدا میگشت. گرچه کابینه ساعد تحت فشار روسها استعفا کرد و حرب  توده آن را به حساب پیروزی خود گذارد ولی نظریه جدید این حزب در باره " حریم امنیت مرزهای شوروی "، روشنفکران چپ را از نشئه مکتب مارکسیسم بدر آورد.

حزب توده، منطقه شمالی ایران بویژه آذربایجان را در حریم امنیت شوروی میدانست و بر این ادعا بود که باید این منطقه از نفوذ انگلیسها به دور باشد و با این حرکت رسما در برابر نمایندگان ناسیونالیست مانند دکتر مصدق که مبتکر قانون "  غیر مجاز بودن انجام مذاکرات نفتی مستقیم با خارجیان از سوی دولت در دوران اشغال ایران "  بودند قرار گرفت و به لایحه منع مذاکرات درباره اعطای امتیاز نفت رای نداد.

همزمان با جدایی جناحهای چپ و راست از یکدیگر، جنبش کمونیستی ایران به سیاست تهاجمی دست زد که هدف آن پایان دادن به امتیازات نفتی و استقرار یک حکومت طرفدار شوروی در ایران بود که حاصلی جز فرو رفتن در دام حمایت ارتش سرخ و وابستگی مطلق به سربازان بیگانه در بر نداشت. متعاقب این گرایشهای خطرناک شاهد اعمال دیپلماسی خشن شوروی نسبت به ایران و حکومت آن هستیم تا آنجا که حزب دموکرات در آذر بایجان و حزب کومله در کردستان تاسیس گردید و با شورش مسلحانه خواستار خود مختاری شدند.

دیگر جای هیچگونه ابهامی در دیپلماسی ضد ایرانی شوروی باقی نماندده بود و حزب توده که از این آبشخوار تغذیه میکرد اعتبار سیاسیش که در یک فضای آزاد سیاسی پدید آمده بود بشدت زیر سوال رفت و دولت ناچار شد در برابر اغتشاشات و زیاده طلبیها و وابستگیهای حزب توده واکنش نشان دهد. بدین روی در امرداد 1324 نیروهای انتظامی، دفاتر حزب توده را در تهران اشغال کردند و دستور انحلال شعبات حزب و تعطیلی روزنامه های آنان صادر شد. واکنش حزب توده بسیار سریع بود، آنها اقدام به راه اندازی تظاهرات و ایجاد اغتشاش کردند. دکتر فریدون کشاورز نماینده حزب توده در مجلس شورای ملی که پیشاپیش دستجات تظاهر کننده حرکت میکرد در بر خورد با احزاب راست و ماموران انتظامی کتک مفصلی خورد و با لباسهای پاره و سر و وضع آشفته و خاک آلود در مجلس حاضر شد و با سخنان التماس آمیز وفاداری خود را به تمامیت ارضی ایران اعلام داشت و هر گونه اتهامی را مبنی بر طرفداری حزب از ادامه اشغال ایران توسط شوروی رد کرد.

شبه نظامیان حزب توده در مازندران و گرگان به تصرف شهرهای بزرگ و کارخانه ها و راه اهن دست زدند و کنترل راهها و شبکه مخابراتی را بدست گرفتند و هنگامی که نیروهای نظامی برای جلوگیری از این اغتشاشات اعزام شدند روسها به آنان اجازه ورود به شهرهای میهن مان را ندادند و در نتیجه تمام تابستان و پائیز 1324 استان گیلان در قبضه حزب توده تحت حمایت ارتش سرخ بود.

قصه تلخ جدایی

روسها برای آغاز یک یورش کمونیستی، دو استان آذربایجان و کردستان را برگزیدند زیرا این دو استان با آذربایجان شوروی ( اران ) مرز مشترک داشتند و ضمنا رد اعتبار نامه پیشه وری زمینه را در آذربایجان فراهم ساخته بود. پیشه وری نسبت به حزب توده نظر مساعدی نداشت و کمیته محلی حزب توده در آذربایجان را یک سازمان پوسیده و بد نام توصیف میکرد.

پیشه وری حزب دموکرات آذربایجان را درشهریور 1324تاسیس کرد و طی بیانیه ای اهم مطالبات خود را در موارد  زیر بیان کرد:

1 – تعیین زبان ترکی آذری بعنوان زبان رسمی استان.

2 – خود مختاری در چهار چوب حاکمیت ایران.

در روز 21 شهریور 1324 احمد بیریا رئیس شورای متحده سندیکاهای کارگری آذربایجان به حزب دموکرات پیوست و در همان روز کمیته استانی حزب توده نیز پیوستگی خودش را به حزب دموکرات اعلام کرد. در 19 مهر ماه 1324 نخستین کنگره حزب دموکرات تشکیل شد که مهمترین تصمیم آن، تشویق و حمایت از شبه نظامیان دهقانی بود که دسته فدائیان نامیده میشدند.

حزب دموکرات که اینک به یک اتحاد مثلث دست یافته بود بکمک فدائیان و به زور اسلحه مراکز قدرت در سراسر استان را قبضه کرد و هنگامی که قوای نظامی به آذربایجان اعزام گردید نیروهای شوروی مانع حرکت آنان شدند. به این ترتیب  پیشه وری نه تنها با حزب توده ائتلاف کرد بلکه به آلت دست ارتش شوروی نیز مبدل شد. فرقه دموکرات با برگزاری انتخابات محلی تحت حمایت شوروی، مجلس ملی آذر بایجان را تشکیل و پیشه وری را به نخست وزیری بر گزید.

پس از استقرار حکومت آذربایجان، ارتشی بنام قزلباش تشکیل شد و برخی از افسران فراری فرماندهی آن را بعهده گرفتند و بدین ترتیب مقدمات جدایی آذربایجان و تاسیس یک پایگاه روسی در این منطقه فراهم گردید.

خواننده عزیز ملاحظه فرمودید که در آغاز پادشاهی محمد رضا شاه چگونه قدرتهای بیگانه بکمک روشنفکران چپی، آرامش و استقلال و وحدت ملی کشور را دستخوش امیا ل و آرزوهای پلید خود کردند.

روشنفکران توده ای به یاری شوروی بر خاستند....!!!

همزمان با غائله آذر بایجان، عبدالصمد کامبخش نماینده حزب توده در مجلس شورای ملی، طی یک سخنرانی آشکارا بیان داشت:... تا وقتی تبعیض نسبت به یک همسایه ایران ( شوروی ) وجود دارد، نیروهای اشغال کننده ایران را ترک نخواهند گفت.

راد منش دبیر کل حزب توده در مجلس شورای ملی نیز چنین گفت: ....هر نهضت انقلابی میکوشد تا از اوضاع و احوال زمانی و مکانی به سود خود بهره گیری کند و انقلابات فرانسه و آمریکا و حتی انقلاب مشروطه ما نبز از این قاعده مستثنی نبود...

یکی دیگر از روشنفکران حزب توده به نام شهاب فردوس در جانبداری از فتنه آذربایجان در مجلس شورای ملی خواستار اتخاذ سیاست موازنه مثبت گردید تا توهمات دخالت شوروی از بین برود.

این فریادها و یقه درانیها در حمایت از اشغال ایران توسط شوروی کار را به آنجا کشانید که بحران آذربایجان به مجمع عمومی سازمان ملل کشیده شد و بعنوان اولین مورد از اختلاف متفقین در شورای امنیت مطرح گردید و بالاخره با روی کار آمدن دولت قوام، ایران ناچار به مذاکره مستقیم با روسها شد.

بهار و تابستان 1325 اوج اقتدار جنبش کمونیستی ایران بود و در روز 11 اردیبهشت همان سال حزب توده روز جهانی کارگر را جشن گرفت و با به راه اندازی تظاهرات پانصد هزار نفری، قدرت خود را به معرض نمایش گذارد و از این طریق به کابینه دولت قوام السلطنه راه یافت و برای نخستین بار یک کابینه ائتلافی با شرکت سه عضو حزب توده: ایرج اسکندری وزیر بازرگانی و پیشه و هنر- دکتر فریدون کشاورز وزیر فرهنگ-  دکتر مرتضی یزدی وزیر بهداری، یک وزیر از حزب ایران الهیار صالح و یک وزیر از حزب دموکرات ایران مظفر فیروز، تشکیل شد.

یکی از شاهکارهای قوام در عرصه سیاست که رویاهای توده ایها را نقش بر آب کرد تشکیل حزب پر قدرت دموکرات ایران بود که مورد حمایت گسترده کارگران و اشراف و کسبه قرار گرفت.

قوام با انتخاب سه وزیر توده ای با یک تیر چند نشان را هدف قرار داد:

1- تضعیف  نقش مخالفت حزب

2- کاهش نقش حزب از قهرمان مظلوم

3- استفاده از نفوذ حزب در استفاده ابزاری از کارگران

شادمانی حزب توده از این پیروزی زیاد بطول نینجامید زیرا یک ماه بعد در شهریور 1325 ایلات بزرگ قشقایی و بختیاری علیه دولت مرکزی با یکدیگر متحد شده و با قیام مسلحانه خواستار اعطای خود مختاری به استان فارس و خروج توده ایها از کابینه شدند.

قوام شورش ایلات در فارس و کرمانشاهان را بهانه قرار داد و بدلیل ایجاد نظم جهت بر گزاری انتخابات، کابینه جدیدی تشکیل داد که نمایندگان چپ در آن عضویت نداشتند ... !!

این اقدام زیرکانه قوام ضربه شدیدی بر پیکر حزب توده وارد ساخت.

حرکت بعدی قوام تدارک برنامه ای به منظور استقرار ارتش در آذر بایجان به بهانه برگزاری انتخابات بود که مطلوب طبع روسها و توده ایها نیز واقع میشد، زیرا آنان تصور میکردند در انتخابات آینده میتوانند صاحب کرسیهای زیادی شوند.

همزمان مذاکرات قوام و رهبران شوروی به تصویب موافقت نامه ای انجامیده بود که میبایستی به تصویب مجلس آینده ایران برسد.

در آذر 1325 شمسی مقدمات حمله به آذربایجان با گذراندن یک تصویب نامه هیات دولت تحت عنوان " نظارت ارتش بر انجام انتخابات منظم " فراهم شد و حتی ملاقات یازده ساعته سادچیکف سفیر شوروی با پادشاه ایران نتوانست مانع اعزام نیرو به آذربایجان شود و رژیم انقلابی آدربایجان نیز قادر به انجام کاری نگردید و روز 21 آذر 1325 ارتش وارد تبریز شد و در اندک مدتی غائله آذربایجان و کردستان ختم گردید و پیشه وری و یارانش که قربانی مذاکرات تهران و مسکو شده بودند به شوروی گریختند و بدین سان حزب توده ثمره خیانت به کشور را چشید.

امروز جای سوال از روشنفکران حزب توده و حزب ایران و سایر جریانهای وابسته به چپ  باقی است، آیا شما آزادی را برای خود فروشی به بیگانه میخواستید؟ آیا میخواستید آزاد باشید تا ایران را تکه تکه کنید؟ آیا آزادی میخواستید تا بدون مانع و رادع، رضا شاه و محمد رضا شاه را مورد اهانت قرار دهید؟ آیا آزادی از آن جهت مطلوب بود که شما بتوانید همه ارزشهای ملی و شخصیتهای آزاده و مورد احترام مردم را به لجن بکشید؟ آیا شما آرزو داشتید به پارلمان ایران راه یابید تا از منافع شوروی دفاع کنید؟ آیا شعارهای شما فریب بزرگ نبود...؟ آیا جسارتهای شما به رضا شاه از آن روی نبود که آن سرباز میهن پرست، ماهیت ذاتی جریان چپ را میشناخت و مجال نفس کشیدن به عناصر خائن نمیداد؟

در این زمینه باز هم مطلب خواهیم داشت ...

+ نوشته شده در Fri 10 Oct 2008ساعت 1:32 PM توسط میثاق آزاد |


چرا بیانیه سردار سپه را جدی نگرفتند .... ؟

برای  جامعه ایران که در عصر روشنگری صدمات جبران ناپذیری از روشنفکران دریافت کرده است هیچ امری ضروری تر از کالبد شکافی اجتماعی و بررسی علل و دلایل عدم توسعه سیاسی در کشور نمیباشد.

در این که جوامع عقب مانده تا چه اندازه نیازمند آزادی هستند و آیا توسعه اقتصادی و رفاه اجتماعی در اولویت قرار دارد یا توسعه سیاسی...؟ و اینکه آیا جامعه ای که گرفتار فقر و بیسوادی و بیکاری و آنارشیسم و حضور عوامل ریز و درشت خارجی و بی قانونی و استبداد مذهبی هست میتواند طالب آزادی و دموکراسی باشد یا خیر؟ از نکاتی است که باید به آن بطور شفاف و بی غرض و مرض پرداخت تا سهم هر کس در پیشرفت امور اجتماعی و ایجاد عدالت اقتصادی و سیاسی مشخص گردد.

ملت ایران از یکصد سال پیش برای ایجاد عدالت و مبارزه با دیکتاتوری بپا خاست و در واقع پرچمدار یک جنبش ملی در سراسر منطقه بود ولی چرا این نهضت آلوده به دخالت انگلیس و روس شد و ناکام گردید و اساسا سهم روشنفکران و لیدرهای سیاسی کشور ما در عدم توفیق پروژه توسعه سیاسی چقدر بوده از نکات قابل بحث و بررسی است که تا بحال به آن نپرداخته ایم.

در تاریخ ایران نقش پادشاهان و نخست وزیران و چهره های شاخص سیاسی به شکل پیچیده ای مطرح شده ولی به آن گروه از آدمهایی که جریان ساز حوادث بوده اند و در تفکر شخصیتهای مطرح زمان نقش اساسی داشته اند اشاره نگردیده.

اینکه روشنفکران در هر عصر و زمانی دم از آزادی زده یا میزنند خود تا چه اندازه در سازندگی کشور نقش داشته اند و نیازها و باید و نبایدهای اجتماعی را چگونه دریافته اند باید به نقد کشیده شود تا حداقل انتظارات جامعه به بیراهه هدایت نگردد و عوام فریبی جایش را به وجیه المله بودن ندهد...!

در سلسله مقالاتی که پیرامون زندگی رضا شاه مینوشتم اجل معلق سانسور و دادگاه انقلاب و سپس مباحثه با آقای مرتضوی قاضی پرونده اجازه نداد که به همه مسائل آن دوران بپردازم و پرده از چهره برخی به ظاهر آزادیخواهان بردارم که جز ریا و عوام فریبی هنری نداشتند و آنچنان عمل کردند که هنوز عده ای از قلم بدستان از آنان بعنوان قهرمان و اسطوره های زمان یاد میکنند...!؟ اما اگر عمری بود در فردایی که به آن دل بسته ایم به این مهم خواهیم پرداخت به فردایی که حتما روشنتر از امروز است به فردایی که کسی جرات نکند قلم را بفروشد، ایران را به حراج بگذارد، ملیت و هویت ملی را زیر سوال ببرد، قهرمانهای پوشالی بسازد و قهرمانهای واقعی را از چشم ملت ایران پنهان کند و به زهر قلم مزورانه اش مانع رشد فرهنگی و اجتماعی و سیاسی کشور گردد. در آن فردا که خیلی دیر نیست، ما هم رسالتمان را نسبت به مظلومان تاریخ و قهرمانان سازندگی و پیشرفت که پشت ابر سنگینی از اتهامات ناروا و تبلیغات ضد ملی و توطئه های بیگانگان پنهان شده اند ایفا خواهیم کرد.

اینک پرونده کمونیزم در ایران و بویژه حزب توده پیش روی من است، پرونده ای سنگین و سیاه و غم انگیز ...

اینکه کمونیزم چگونه به ایران آمد در کتاب " ایران در دو سده واپسین " نوشته احسان طبری نظریه پرداز توده ای، چنین آمده است که رخنه و نفوذ اندیشه های سوسیالیستی در ایران با فعالیت سوسیالهای قفقاز رابطه مستقیم دارد.

بنا به نظر احسان طبری، سرازیر شدن کارگران ایرانی به قفقاز بمنظور پیدا کردن کار در صنایع نفت باکو و معاشرت آنها با سوسیال دموکراتهای روسیه سبب ایجاد احزابی نظیر همت، اجتماعیون عامیون و عدالت گردید.

در سال 1917 بلشویکها، حکومت روسیه تزاری را سرنگون ساختند و نیروهای سرخ به بهانه تعقیب نظامیان ارتش تزاری وارد خاک ایران شدند و بدین ترتیب در 30 خرداد 1299 یعنی ۸ ماه پیش از کودتای سوم اسفند رضا خان، اساس و پایه حزب کمونیست در ایران ریخته شد. باید در همینجا اشاره کنم که پایه گذاران و سران احزابی مانند همت و اجتماعیون عامیون، عدالت و کمونیست ایران جملگی یا ماموران اعزامی از شوروی بودند یا از جمله ایرانیان مهاجری بودند که به روسیه رفته و در محیط کارگری با مارکسیسم– لنینیسم روسی آشنا شده بودند. بعنوان مثال کمونیست ارمنی ایرانی بنام آوادیس میکائیلیان که در ایران او را بنام مستعار سلطانزاده میشناسند از دوستان بسیا ر نزدیک لنین بود که در دهه 1920 گرفتار تصفیه های خونین استالین شد و بقتل رسید و نیز در حزب اجتماعیون عامیون که نریمان نریمانف رهبری آن را بعهده داشت کسانی مانند: نظیر علی مسیو ( به ترکیب اسمها توجه کنید ) حاج رسول صدقیانی، میرزا محمد علی خان تربیت، میر باقر خوئی، آقا تقی شجاعی، حاج علی دوا فروش، سید حسن شریف زاده، محمد صادق خامنه ای و .... عضویت داشتند.

در سال 1308 در زمان رضا شاه کمونیستها شناسایی و بازداشت شدند. رضا روستا، دکتر سلام الله جاوید، کاظم شاهرخی، آرداشس آوانسیان، سید محمد تنها، علی شرفی، جعفر پیشه وری، یوسف افتخاری و ستار زاده از جمله دستگیر شدگان بودند.

گروه دیگری که در زمان رضاشاه خود نمایی کرد گروه مارکسیستی تقی ارانی بودند که شباهتی به مارکسیسم روسی نداشتند بلکه میتوان آنان را به مارکسیسم اروپایی شبیه دانست.

در سال 1310رضا شاه عده ای دانشجو را برای کسب دانش تخصصی به کشورهای آلمان و فرانسه فرستاد، این دو کشور از نقاطی بودند که فعالیتهای کمونیستی بشدت در آنجا رواج داشت و این دانشجویان با مارکسیسم آشنا و آن را بعنوان تحفه وارد ایران کردند.

گروه ارانی از سال 1313 فعالیت خود را آغاز کرد ولی در سال 1315 با دستگیری آنان از هم پاشیده شد.

گروه 53 نفر نمایانگر چهره روشنفکری کمونیسم در ایران است که با وجود عناصر وابسته ای چون عبدالصمد کامبخش و محمد شورشیان ولی در مجموع گروه تاثیر پذیری از مسکو نبود.

گروه 53 نفر در دادگاه محاکمه و سه نفر آنان تبرئه شدند و50 نفر دیگر به سه تا ده سال زندان محکوم گردیدند که در شهریور1320 مشمول عفو گردیده و آزاد شدند، بجز دکتر تقی ارانی که بعلت ابتلا به بیماری تیفوس در زندان در گذشت

آزادی این عده در زمانی صورت گرفت که ایران در اشغال نظامی ارتش کشورهای روسیه شوروی و انگلستان قرار داشت و همین آزاد شدگان در پناه حمایت بی دریغ ارتش سرخ حزب توده ایران را تشکیل دادند.

اندیشه کمونیزم قبل از رضا شاه به ایران گام نهاد ولی چون نگاهش به دو جریان دهقانی و کارگری بود و از سویی با دین در تعارض کامل بود نمیتوانست در ایران جاذبه ای داشته باشد ولی آنچه که رضا شاه را وادار به مبارزه با آنان کرد، وارداتی بودن این اندیشه بود که با مطالبات ملی در تقابل کامل بود... رضاشاه قبل و پس از پادشاهی با بیگانگان و اندیشه های بیگانه سر سازش نداشت.

او ریشه بدبختیهای ایران را در دخالت بیگانگان میدانست و نزدیک شدن ایرانیها را به اجنبی تحمل نمیکرد. رضا خان سردار سپه پیش از آن که به تخت پادشاهی تکیه زند بیا نیه ای صادر کرد که معرف روحیه و طرز نگاه او به آینده بود... این بیانیه را باهم میخوانیم به شرط آنکه خودتان را در فضای زمانی 85 سال پیش قرار دهید... در آن سالهای ابر قدرتی روس و انکلیس در ایران و جهان...

"هرگز یک عنصر با شرفی به این مسکنت تن نخواهد داد که در داخل مملکت و در تحت لوای استقلال خود، اساس قومیت و ملیت خود را فراموش کرده و تشبثات اجنبی را وسیله امرار حیات خود قرار بدهد، ایرانی باید مستقل الفکر و مستقیم الاراده زیست کرده و شرافت ملی خود را بالاتر از آن بشمارد که به ننگ تشبثات موهوم مخمر و آلوده گردد.

هموطنان: شما اگر در داخله خود از زحمت فقر و ناتوانی جان بسپرید هزار درجه مفتخرتر خواهید بود که خود را در انظار خارجی به ذلت و پستی معرفی کرده و ایادی غیر ایرانی را در طرز زندگی خود طرف مداخله قرار بدهید همه میدانند که در یک مملکت مستقل عیبی بزرگتر از این شمرده نخواهد شد که نفرات آن، نظریات بیگانه را در امورات سیاسی خود دخالت داده خود را وسیله اجرای مقاصد دیگران معرفی نمایند."

این بیانیه نشانه درد بزرگ اجتماعی بود که ایران را رنج میداد، تشبث به بیگانه، نوکری بیگانه تملق نسبت به بیگانه و خلاصه سر سپردگی به بیگانه آنهم از سوی مردان سیاسی و رجال فرهنگی و روشنفکر نماهای از خود راضی از چشم رضا شاه دور نمیماند.

برای آنکه بدانید مملکت چه دوران اسف باری طی میکرده با هم سندی را از مجله خاطرات وحید شماره اول دوره جدید بتاریخ پانزده آبان 1350 میخوانیم این سند دستخط یکی از روشنفکران و چاکران دربار ناصر الدین شاه است که از عین الدوله تقاضا میکند نزد ناصر الدین شاه وساطت نماید تا پادشاه با واگذاری امتیاز به خانم وزیر مختار انگلیس موافقت نماید نامه چنین است:

تصدق حضور مبارک شوم ( پس از مقدمه چاپلوسانه ای ) در باب مساله امتیاز مرحمتی در حق خانم محترمه جناب جلالت ماب وزیر مختار دولت بهیه انگلیس از قراری که جناب امین الحرم مذکور نمود مرحمت مخصوص امر و مقرر بحضرت اقدس والا روحی فداه فرموده اید متضرعانه از حضور مبارک مستدعیم هر گاه از طرف قرین الشرف هدیه ملوکانه مرحمت بشود به جهت خانم، فدوی را به این خدمت مفتخر سرافراز فرمائید...!

این سند تاریخی یعنی سند خوش رقصی نزد بیگانه و افتخار ورزیدن به  نوکری و چاکری و در یوزگی ... !

بنابراین در چنین زمانه ای وقتی رضا خان رئیس الوزرا آن بیانیه را صادر میکند یعنی مشت آهنین به دیوار قطور و درشت و بدقواره نوکری اجانب کوبیدن...!

بی جهت نیست که بهنگام روی کار آمدن رضا خان، ایران در حسرت استقلال و امنیت و غرور ملی پایمال شده میسوخت، بگذارید تصویر جغرافیای سیاسی ایران را آنگونه که بود ترسیم کنم شاید بهتر بتوانیم نقش یک ناسیونالیست میهن پرست را در آن آشفته بازار درک کنیم:

ایلات و عشایر گوناگون از دامنه آرارات تا سواحل رود ارس و سفید رود بیداد میکردند، مازندران در چنگال قهر و غضب امیر مؤید سواد کوهی ساعد الدوله و احسان خان بسر میبرد گیلان عرصه تاخت و تاز میرزا کوچک خان جنگلی و سید جلال چمنی بود، دشت گرگان در آتش بیداد ایلات یموت و کوکلان میسوخت، خراسان عرصه قدرت نمایی ایلهای هزاره، زعفرانلو، ترکمن و بلوچستان محل ترکتازی محمد خان بلوچ بود، فارس صحنه نبرد ایلات قشقایی و خمسه و ممسنی و بویر احمدی بود که تا خلیج فارس ادامه داشت

در خوزستان شیخ خزعل بندر خرمشهر و آبادان را بکلی در دست داشت و در تمام آن منطقه فرمانروایی میکرد. سقز و بانه و گروس پایگاه شرارت سید طه بود.

گلباغیها حومه سنندج را در اختیار داشتند و سردار رشید بر کردستان فرمانروایی میکرد، کرمانشاه را سنجابیها و بابا جانیها در تصرف داشتند، صحنه و کنگاور قلمرو طایفه چواری و کاکاوند بود، نهاوند و تویسرکان و ملایر را طایفه حسنوند در اختیار داشتند، بروجرد تا قم منطقه تاخت و تاز بیرانوندها و سکوندها بود اصفهان و مرکز ایران دست نشانده ایل بختیاری بود کاشان در دست سارق مسلحی بنام نایب حسین کاشی قرار داشت و اما تهران پایتخت کشور ناامنترین شهرهای ایران بشما ر میرفت زیرا شهر در اختیار باجگیرها و قمه کشها و لاتهای مست و نوکران سفارتخانه ها بود.

بله خواننده عزیز آیا ایران با چنین شکل و محتوایی به سفره گدایی مارکسیسم نیاز داشت یا امنیت؟ آیا ایران به وحدت ملی و استقلال سیاسی محتاج بود یا آزادی مورد نظر روشنفکران لنینی و د ینی ...؟

در کشوری که حکومت مرکزی از اقتدار و مشروعیت لازم بر خوردار نبود، بیگانه به راحتی این خلا را پر میکرد و با پراکندن بذر نفاق، زمینه را برای جذب نیروهای قدرت طلب و حمایت آنان فراهم میساخت و بدیهی است که شعارهای مارکسیستها در این بستر آماده بیشتر خریدار داشت، ولی میهن پرستان و دلسوزلان ایران میدانستند که داروی درد ایران بازگشت به هویت غرور افرین و حفظ وحدت ملی و سیاسی و پاسداری از کیان ایران زمین است.

بشتر کسانی که در ارتباط با امنیت کشور دستگیرو محاکمه و یا زندانی شده بودند جز یاغیان محلی، گردنکشان داخلی، راهزنان و سارقان و مزدوران خارجی نبودند، وقتی روس و انگلیس با صلابت ارتش نوین ایران و قلع و قمع یاغیان و سارقان و دست پروردگانشان روبرو گردیدند بر آن شدند که از نیروی انسانی تربیت شده در مسیر سیاسی و فرهنگی استفاده کنند و اولین جنبش کمونیستی را در ایران به راه اندازند

در زمان رضا شاه، کشور دارای سازمان اطلاعات و امنیت نبود و بهمین دلیل در سا ل 1310 قانون مجازات مقدمین علیه امنیت و استقلال کشور به تصویب مجلس رسید.

بازداشت گروه 53 نفر به اتهام عضویت در گروهی با مرام کمونیستی با روش کاراگاهی انجام یافت که در بین آنها عده ای از کشور شوروی اعزام شده بودند دکتر انورخامه ای در کتاب پنجاه نفر و سه نفر مینویسد: کشف و دستگیری53 نفر براستی برای همه ما فاجعه ای هولناک بود و هیچکدام انتظار آن را نداشتیم هیچ پدیده ای که نشانه وقوع چنین مصیبتی باشد وجود نداشت این بلا از آنسوی مرز بر سر ما نازل شد و همه ما را غافلگیر کرد اگر بقراطی و صادقپور از شوروی به ایران فرستاده نمیشدند اگر شورشیان برای راهنمایی آنها انتخاب نمیشد اگر هنگام فرار، چمدانهای خود را جا نمیگذاشتند اگر شورشیان هوس هنر پیشگی به سرشان نمیزد و اسم خود را در آگهی نمایش بعنوان کارگردان مشهور چاپ نمیکرد و بسیاری اگرهای دیگر شاید هیچگاه قضیه ای به نام پنجاه و سه نفر در تاریخ ایران پدید نمی آمد.

به باور من آقای انور خامه ای از آن روی غافلگیر شد که به بیانیه های دولت کمونیستی شوروی بیشتر بها میداد تا بیانیه های رضا خان سردار سپه و یا رضاشاه... سردار سپه در بیانیه اش به این روشنفکران نو پا تذکر داده بود که:

در یک مملکت مستقل عیبی بزرگتر از این شمرده نخواهد شد که نفرات آن، نظریات بیگانه را در امورات سیاسی خود دخالت داده خود را وسیله اجرای مقاصد دیگران معرفی نمایند."

ایشان باید میفهمیدند که یک پادشاه ناسیونالیست اندیشه های وارداتی و اغوا گرانه را بر نمیتابد... او بتکده های مسکو و لندن را در ایران ویران کرده بود که اگر چنین نمیکرد میهن ما در مسیر مدرنیسم و سکولاریسم پیش نمیرفت... این جهادی بود که پرچمش را مردی از تبار داریوش و کورش به دوش میکشید و خوب میدانست جه بار گرانی را با خود حمل میکند و انتظار هر گونه تقابلی را با بیگانگان داشت.. ولی  دیدیم آنچه بر سر او آمد از دست و قلم و اراده روشنفکران خودی آمد.

ادامه دارد.

+ نوشته شده در Fri 10 Oct 2008ساعت 12:59 PM توسط میثاق آزاد |


 اولین گروه سیاسی که در این شرایط حساس به عبدالناصر پناه برد تا در قاهره به افراد ناراضی ایرانی آموزش نظامی و تروریستی بدهد ، نهضت آزادی بود که  به آن  پرداخته ایم .، هم زمان دو شبکه تروریستی دیگر پدید آمدند . یکی از شکم حزب توده متولد شد ، بنام سازمان چریک های فدایی خلق و دیگری سازمان مجاهدین خلق که از بطن نهضت آزادی سر برون آورد. بنیانگزار سازمان فدائی خلق شخصی بود به نام بیژن جزنی فرزند رحمت الله جزنی ، توده ای معروف که به شوروی گریخته بود . مادر بیژن نیز یک زن یهودی بود که به اسرائیل رفته و بیژن را رها کرده بود و او درد بی پدری و بی مادری را با همه سلول ها یش احساس میکرد . بیژن با مهین قریشی یکی از مارکسیست های فعا ل ازدواج کرد و همسرش را به یک عامل اطلاعاتی موثر تبدیل نمود. بیژن جزنی جوانی تحصیل کرده ، فلسفه خوانده ، اهل کتاب و با سواد بود که متاسفانه عقده های روانی ، او را از مسیرخردگرایی منحرف و به ناکجا آباد هدایت کرد ، او صاحب شرکت تبلیغاتی (( تبلی فیلم )) بود و از این راه سرمایه هنگفتی کسب کرد و خانه ای مدرن در خیابان آمل خریداری نمود و از رفاه کامل بر خوردار شد . بالاخره بیژن خوش تیپ ، تحصیلکرده روشنفکر پس از سالها فعالیت پنهانی ، سازمانی را با همکاری سه تن از دوستانش به نامهای حسن ضیاء ظریفی و جلبلی افشار و کلانتری ( برادرمنوچهرکلانتری یکی از رهبران کنفدراسیون در لندن ) تشکیل داد... اما سازمان امنیت و اطلاعات کشور که از کوشش های سازمان های ضد ایرانی آگاهی داشت و بر اوضاع داخلی مسلط بود ، از همان روزهای اولیه در گروه جزنی نفوذ کرد و دو خانه تیمی آنها را یکی در پشت پادگان جی ( در غرب تهران ) و دیگری نزدیک ستاد نیروی دریایی که انبار اسلحه هم بود تحت کنترل قرار داد . بیژن جزئی هنگامی که در خیابان ملک برای دریافت اسلحه رفته بود تحت نظر قرار داشت  اوپس ازدریافت سلاح  با اتومبیل فولکس واگن خود حرکت نمود که به محاصره ماموران درآمد و دستگیر شد و آن دو نفر دوست بیژن نیز در خیابان آریامهر (فاطمی امروز) که بر سر قراری آمده بودند بازداشت و هر سه به اتهام تشکیل شبکه مارکسیستی و فعالیت های مسلحانه محاکمه شدند و با آنکه طبق قوانین جاری و براساس اعترافاتی که نموده بودند مشمول قانون مقدمین علیه امنیت کشور به حساب می آمدند ولی در دادگاه به پانرده سال زندان محکوم گردیدند...! این عده پس ازصدور حکم ، از زندان تهران به رشت منتقل شدند و در آنجا بود که دیدارهایی با حمید اشرف و اسکندر صادقی نژاد و امیر پرویز پویان  متولد 1325 و کارمند موسسه تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران برقرار نمودند و طرحی نو برای ادامه مبارزات در خارج از بازداشتگاه ریختند . در پی این دیدارها سازمان مجدداً فعال شد و پنج تیم به نامهای  تیم کوه– تیم شهر– تیم اسلحه– تیم ارتباط– و تیم علمی تشکیل دادند. تیم شهر وظیفه داشت وسایل مورد نیاز تیم کوه را فراهم نماید و مراکز حساس شهرها را شناسایی کند و مقامات موثر رژیم را زیر نظر قرار دهد و نشریات سازمان را تهیه و انتشار دهد ، تیم اسلحه کارش تهیه سلاح از داخل و خارج  حتی به بهای کشتن پاسبان بیگناه گشت و سرقت اسلحه بود  .تیم ارتباط  - مسئولیت پیام رسانی بین گروهها و ایجاد رابطه را به عهده داشت . تیم علمی  -  مامور تهیه لباس و وسایل ارتباطی و گریم و ...بود. اعضای این تیمها بتدریج تعدادشان به 60 نفرمیرسید و اقدامات شان تقلیدی از جنگهای پارتیزا نی  کاسترو و چه گوارا در کوههای سیرا ماسترا  در سالهای 1948 تا 1950 میلادی بود تیم جنگل به رهبری علی اکبر صفایی فراهانی به ذخیره سازی وسا یل و آذوقه و شناسا یی نقاط استراتژیک کوهستانی و جنگلی پرداخت. در تیم جنگل یکی از افراد بنام ایرج نیری مورد سوءظن اهالی قرار گرفت و توسط مردم بازداشت و تحویل ژاندارمری گردید و  رهبری تیم  برای نجا ت هم رزمشان دست به عملیات مسلحانه  زده و به پاسگاه ژاندارمری حمله کردند  ، در این نبرد تعدادی ژاندارم و چریک کشته شدند و بقیه متواری گردیدند و ایرج نیری را نتوانستند آزاد کنند ، رهبری این عملیات با صفائی فراهانی بود او دبیر هنر سرای عالی تهران بود ولی آموزش ترور و جنگهای پارتیزانی را در خدمت یاسر عرفات در فلسطین دیده و به درجه سروانی رسیده و به نام ابو عباس معروف بود ، این جوان تحصیلکرده و معلم  ، در اردوگاه تربیت تروریست آموزش دید تا بر روی هم وطنانش آتش گشاید و آب به آسیاب شرکت های نفتی و قدرت های سرمایه داری و کمونیست های بین المللی بریزد... با دستگیری ایرج نیری و اعترافاتی که نمود تیم شهری هم لو رفت و بسیاری از آنها دستگیر شدند و در اسفند 1349 سیزده تن از آنان محاکمه و اعدام شدند و سازمان از نفس افتاد. در جریان دستگیری گروه سیاهکل نیروهای نظامی و غیر نظامی هفت کشته و دوازده زخمی دادند . ولی پس از یک سال با تلاش امیر پرویز پویان - محمد علی پرتوی- محمد صفاری آشتیانی- اسکندر صادقی نژاد- سازمان مجدداً فعال و عملیات ترور و انفجار و کشتار از سر گرفته شد و در این راه ضد مردمی هرگز مصالح ملت ایران در نظر نبود و برای فروپاشی ایران تن به هر جنایتی می دادند زیرا جنگ پنهان نفت بیرحمانه در پشت پرده جریان داشت و هر دو طرف در گیر این مبارزات نمیدانستند که ریشه این خونریزی ها برای چیست. پادشاه ایران از وجود این جریان سازمان یافته متعجب بود و آن را به حساب شوروی و کشورهای اقمار آن میگذاشت  و از سوی دیگر روشنفکران فریب خورده مبارزات خونین شان را به حساب اقدامات روشنفکرانه برای آزادی خلق میگذاردند  و به راستی از بازی های پنهان سیاست و اقتصاد  نا آکاه بودند. چریکهای فدایی خلق برای گرفتن انتقام دوستان همرزم شان در روز 18 فروردین 1350 جلوی منزل تیمسار ضیاء فرسیو رییس دادرسی ارتش که حکم اعدام گروه سیاهکل را امضا کرده بود کمین کرده و اورا به رگبار بستند و او و راننده اش را بقتل رسانیدند در این سوء قصد فرزند خردسال فرسیو نیز مجروح گردید .   در آن زمان مفامات بدون محافظ تردد میکردند و حتی نخست وزیر کشور آزادانه در بین مردم رفت و آمد داشت و مانند امروز از مراقب و محافظ و گارد ویژه بر خوردار نبودند ... ! ترور تیمسار فرسیو دستگاههای امنیتی را به تکاپو واداشت و حتی برای دستگیری تروریست ها مبلغ هنگفتی حدود یک میلیون تومان جایزه تعیین کردند. از جمله اقدامات ضد مردمی آنها که خوشبختانه ناکام ماند طرح انفجار استادیوم ورزشی یکصد هزار نفری به هنگام بازیهای آسیایی در تهران بود  ،گروههای تروریستی در یک ائتلاف هماهنگ قرار گذارده بودند از این فرصت برای ناآرام جلوه دادن ایران حداکثر استفاده را بنمایند و نظام را بی آبرو سازند.اما سیستم امنیتی کشور هوشیار تر از آنان بود و با دقت بسیار موفق شد این طرح جنا یتکارانه را نقش بر آب سازد. جریان از این قرار بود که اطلاعات نیروی هوایی به افسری به نام محمد برادران خسرو شاهی مشکوک شده به ساواک گزارش میدهد که مراقب او باشند...امر تعقیب و مراقبت از این افسر به نتیجه میرسد و خسرو شاهی و شش نفر دیگر در یک خانه تیمی واقع در سلسبیل دستگیر میشوند اعترافا ت این عده سبب افشای نام هفتاد نفر از اعضای فدائیان خلق گردید و همه آنها بازداشت شدند یکی از این افراد در دفتر آقای مهندس بازرگان مشغول بکار بود و فرد دیگری که ایرج خلف بیگی نام داشت پرده از راز جنایت بزرگ انفجار استادیوم برداشت و شخصی به نام حبیب برادران خسرو شاهی را مسبب آن معرفی کرد. حبیب برادران خسرو شاهی از کارمندان عالی رتبه سازمان تربیت بدنی و مسئول ساختمانهای استادیوم ورزشی بود، نامبرده طرح و نقشه جاسازی تعداد بسیاری بمب را در محلی که تماشاچیان زیر جایگاه مینشستند افشا کرد، او حتی جای آنرا نیز به ماموران نشان داد. مراقبتهای شبانه روزی ماموران سبب شد که از به خاک و خون کشیده شدن بیش از پنج هزار نفر در این عملیات جلوگیری شود ومانع از جنایت این آقایان تحصیلکرده  و عاشقان خلق ستمدیده و کارگران به زنجیر کشیده شده !!!!  گردند. اما حبیب خسرو شاهی که با اعترافات چهار صد صفحه ای خود سازمان را به نابودی کامل کشانیده بود برای فرار از سرزنش دوستان خود دست به اقدام عجیبی زد. او اعلام کرد که با حمید اشرف قرار ملاقاتی دارد و از مامورین خواست او را به وعده گاه ببرند، حمید اشرف که تا آنزمان سیزده نفر را به قتل رسانیده بود تحت تعقیب قرار داشت. بنابراین پیشنهاد خسرو شاهی مورد استقبا ل قرار گرفت و او را به چهار راه پهلوی (ولی عصر) بردند و به ناچار از او فاصله گرفتند تا مورد سو ظن قرار نگیرند اما حبیب ناگهان با استفاده از یک فرصت خود را زیر چرخهای یک اتوبوس دو طبقه انداخت و خودکشی کرد... اعترافات وسیع خسرو شاهی او را به عنصری سوخته تبدیل کرده بود و دیگر نمیتوانست نزد دوستانش ادای روشنفکر مبارز را در آورد و چاره ای ندید جز آن که قهرمان بازی را پیشه نماید. اتفاقاً این روش موثر واقع شد زیرا سازمان فدائیان خلق بعدها مدعی شد که حبیب خسرو شاهی زیر شکنجه به شهادت رسیده است...! یکی دیگر از مشکلات و معضلات بازیهای آسیایی در تهران وجود ورزشکاران اسرائیلی بود که باید از آنان مراقبت های ویژه به عمل می آمد تا داستان کشتار ورزشکاران اسرائیلی در مونیخ تکرار نشود و نیروهای امنیتی میبایست نهایت کوشش شان را برای اجرای بازیها در فضای کاملا امن مبذول میداشتند بدین روی ورود بازیکنان اسراییلی یکبار ساعت پنج بعد از ظهر اعلام شد ساعتی بعد گفته شد ساعت ده شب وارد تهران خواهند شد و بلافاصله اعلام گردید فردا صبح وارد میشوند در حالی که بست وجهارساعت قبل  ورزشکاران اسرائیلی وارد تهران شده و مشغول استراحت بودند... در ایامی که رهبری چریک های فدائی خلق به عهده حمید اشرف بود چهارده خانه تیمی در تهران تشکیل شده بود که خانم نسترن آل آقا اداره آنها را به عهده داشت این خانه ها پر از جوانان تحصیلکرده، خارج دیده، دوره دیده و قسم خورده بودند که گمان میکردند برای خدمت به خلق های تحت ستم... باید نارنجک در جیب و مسلسل در دست و سیانور در دهان داشته باشند غافل از آنکه آنها جاده صاف کن هایی بیش نبودند تا ایران فرو بپاشد. از سال 1350 تا 1357 که ترور و خرابکاری و کشتن افراد بیگناه توسط گروههای مسلح بطور مستمر ادامه داشت ترور آمریکایی ها نیز بر پیچیدگی درک قضایا افزود و افکار عمومی را در ایران و جهان به خود مشغول میداشت و در واقع خراب کردن چهره ایران از همان سالها در دستور کار قرار داشت و این گونه احساس میشد که حکومت ایران باید در آمریکا غیر قابل تحمل جلوه کند. سال 1355 برای تروریست های جپ و راست سال خوبی نبود زیرا ساواک در پی زحمات شبانه روزی و اقدامات اطلاعاتی موفق شد ضربه های جدی بر شبکه های خرابکار و وابسته وارد کند ، خانه های تیمی بزودی توسط ساواک شناسایی و طرح ضربه زدن به آنها ریخته شد خانه تیمی که حمید اشرف در آن ساکن بود در تهران نو قرار داشت ، پس از محاصره  خانه ابتدا توسط مامورین با بلندگو اعلام شد که در محاصره هستند و باید تسلیم گردند چند لحظه بعد دود غلیظی که علامت سوزاندن مدارک بود از خانه بلند شد و متعاقب آن صدای شلیک دو تیر به گوش رسید و حمید اشرف در پناه مسلسل های دوستا نش در حالیکه از ناحیه پا مجروح شده بود موفق به فرار گردید ولی بقیه چریک ها جلوی خانه کشته شدند .، هنگامیکه خانه به تصرف در آمد ماموران با جنازه دو کودک 9 و 12 ساله به اسامی ناصر شایگان شام اسبی و ارژنگ شایگا ن شام اسبی مواجه شدند که هر دو فقط با شلیک یک گلوله در مغزشان بقتل رسیده بودند ، بعدها در جریان اعترافاتی که برخی از چریک ها نمودند معلوم شد حمید اشرف به هنگام فرار این دو کودک را بقتل رسانیده تا در صورت دستگیری نتوانند مشاهدات خود را تعریف کنند...!! این هم یکی دیگر از اقدامات خلقی آقایان روشنفکر برای ایجاد عدالت اجتماعی ... حمید اشرف ساعت شش و نیم صبح موفق به فرار شد و به خانه تیمی دیگر در قاسم آباد تهران نو پناه برد ولی آنجا را هم امن نیا فت و ساعت نه صبح از منزل خارج گردید که بر حسب اتفاق با اتومبیل گشت کلانتری مواجه شد و سرنشینان این اتومبیل را که یک افسر و دو مامور و یک راننده بودند و به هیچ وجه در جریا ن اشرف قرار نداشته و او را نمی شناختند هدف رگبار مسلسل قرار داد و پس از قتل آن چهار نفر با اتومبیل پلیس فرار کرد و در میدان محسنی پس از مشاهده یک سرهنگ او را نیز به قتل رسا نید  ، بنابراین در فاصله چند ساعت رهبر روشنفکران مبارز خلقی هفت  بیگناه را به شهادت رسا نید. اما فرار و پنهان کاری فایده ای نداشت چون رد پای او را ساواک پیدا کرده بود و گزارشهای در یافتی از سوی دوستان حمید اشرف وی را در آستانه دستگیری قرار داده بود. حمید اشرف روزهشتم تیر ما ه 1355 در یک خانه تیمی واقع در قلعه مرغی جلسه ای با حضور ده نفر از سرشاخه های سازمان تشکیل داده بود که به محاصره ماموران در آمد ، آنان که غافلگیر شده بودند ناگهان با نارنجک و مسلسل بروی ماموران آتش گشوده و وارد یک نبرد خونین شدند  اما  همه آنها پس از ساعتی درگیری به قتل رسیدند و حمید اشرف رهبر سازمان مثل دفعات قبل قصد کریز از کارزار را داشت  که روی یکی از پشت بام ها  مورد اصابت تیری که به سرش خورده بودقرار گرفت و در جا کشته شد, باقیمانده گروه که تنی چند بیش نبودند برای گرفتن انتقام ، طرح ترور امریکایی ها را ریختند و آ ن را به اجرا در آوردند. قتل سه آمریکایی در صبحگاه ششم شهریور 1355 یکی از پر سر و صدا ترین ترورها بود و چهره ایران را در افکار عمومی امریکا بشدت مخدوش کرد . در آن روز دو خود روی حامل تیر اندازان مسلح به مسلسل دستی و کلت راه را بر یک خود روی سواری ارتش بسته و سرنشینان آن را هدف قرار دادند و در نتجه سه آمریکایی به نام های   روبرت کرون گارد ، ویلیام کاترل   و  دانلد اسمیت که از کارشناسان مخابرات بودند به هلاکت رسیدند . 24 ساعت بعد دو تن از تروریستها به نامهای محمد سفری لنگرودی و اعظم روحی آهنگران تیر باران شدند .  . شاهنشاه فقید ایران  همه رویداد های سیاسی را  حاصل تصمیم گیری ها ی دولتمردان و سساست پیشه گان جهان میدانست و از بازی جدید بی خبر بود و هنگامی که پاسخ خود را نمی یافت این چنین گمانه زنی میکرد گه گویا آمریکا و شوروی دنیا را بین خود تقسیم کرده اند ...!! ما در یا د داشتهای علم بکرات به این استدلال بر میخوریم ، در مورد ترور ها نیز عامل اصلی را در کمونیستها جستجو میکرد و هرگز تصور نمیکرد که دوستان آمریکایی برای خاور میانه طرح جدیدی ریخته اند ...

در خاطرات علم جلد ششم چنین میخوانیم:

شنبه 6/6/1355

صبح شرفیاب شدم. متاسفانه شاهنشاه را سرحال نیافتم تا خواستم سوال کنم برای چه فرمودند صبح امروز تروریستها سه نفر مستشاران آمریکایی ما را کشتند. الان چند کار باید انجام بدهی یکی این که فوری به سفارت آمریکا تلفن کن و تاثر ما را به سفیر امریکا و توسط او به خانواده مقتولین اطلاع بده دیگراین که به ارتش بگو حداکثر حقوقی که ممکن است به این مقتولین تعلق بگیرد، بدهند  چهارم این که قسمت امور اجتماعی دربار شاهنشاهی همان طور که از شهدای  ایرانی تجلیل میکند ، به خانه آنها برود و به هریک جداگانه تسلیت بگوید. ولی از همه مهمتر این که سفیر آمریکا را بخواه و به او بگو ما فکر میکنیم این ترور به تحریک کمونیستها باشد و میخواهند از سوال احمقانه کمیته سنای امریکا سواستفاده بکنند. به این معنی که وقتی آنها بگویند ممکن است آمریکایی های مقیم ایران یک روزی گروگان بشوند ، اینها میخواهند این مطلب را با ترور بازی و استعمال اسلحه در ذهن مردم آمریکا به کرسی بنشانند و آن وقت که افکار عمومی بالا گرفت ، خواه نا خواه کنگره ازمعامله با ما خود داری کند . ما خیال میکنیم بعضی روزنامه ها و روزنامه نویسها ی شما تحت تاثیر کمونیستها باشند . به علاوه شما چرا هیچ اطلاعی از فعالیتهای دانشجویان منحرف ما در آمریکا نمیدهید و یا چرا اطلاعاتی اگر از این جریانات در ایران دارید به ما نمی دهید ؟ فرمودند این مطلب را قبلا با نصیری رئیس ساواک چک بکن. من که مرخص شدم از نصیری پرسیدم و او گفت ما تبادل اطلاعات با آمریکاییها داریم ولی در این مورد و در خصوص دانشجویان ایرانی در آمریکا اخیرا به ما چیزی نداده اند اما مطلب قابل توجه این که سازمان اطلاعاتی اسرائیل، پس از مذاکرات کمیته خارجی سنا به ما اطلاع داده بود که منتظر چنین قضیه ای باشید و ترور چند آمریکایی در ایران صورت خواهد گرفت. من از کار آنها حظ کردم. ملاحظه میفرمایید ، تنها سیستم امنیتی اسرا ئیل که به قلب مافیای سیاسی – اقتصادی جهان غرب نزدیک بوده و هست به ترور آمریکاییها اشاره دارد و قطعا ریشه این تغییر جهت را میدانستند و دست عوامل پشت صحنه سیاست غرب را در این خونریزی ها میدیدند. مقامات ایران باید از زمان ترور مجیب الرخمن در بنگلادش و روی کار آمدن اسلامگرایان تند رو و سپس قتل پادشاه عربستان و حذف بوتو از سیاست پاکستان و تغییر قانون اساسی آن کشور و انطباق آن با احکام اسلام و بالاخره پر رنگ شدن جریان های مذهبی درک میکردند که انترناسیونالیسم چپ ابزاری شده برای حذف جریانهای ملی و تقویت انترناسیونالیسم راست اسلامی ، متاسفانه کودتای افغانستان و خلق بن لادن و ملا عمر و تربیت طالبان و فروپاشی شوروی  و آزاد گذاردن دست آدمهایی از نوع صدام حسین و ترور سادات ، حکایت از تغییر سیاست آمریکا در منطقه میکرد تا با پول شرکتهای نفتی و آلت دست قرار دادن روشنفکران چپ و راست  و انجمن های اسلامی در اروپا و امریکا ،خاورمیانه را بی ثبات و اقتدار ملت ایران را به زانو در آورند ..... بهر حال با قتل رهبر و سرشاخه های گروه و نیز افرادی که در درگیریهای خیابانی کشته شدند و هم چنین دستگیری بقیه افراد  ،  سازمان چریکهای فدایی خلق بکلی متلاشی گردید و تنها شش الی هفت نفر از آنها باقیماندند که در زمان نخست وزیری شریف امامی و بختیار از زندان آزاد شدند و هر یک در راس گروهی جدید قرار گرفتند وچون آموزش های لازم را دیده بودند به شکار جوانان در خیابانها و دانشکده ها پرداختند وبا به راه اندازی شبکه های جدید  آن هم فارغ از کنترل سازمانهای انتظامی و امنیتی و  بدون نظارت ساواک  که از زمان دولت آموزگار  مورد بی مهری و سرکوب قرار گرفته بودند مبادرت ورزیدند و آنان را با توصیه مسئولین سازمان در خذمت انقلاب اسلامی قرار دادند و علیرغم آموخته های دیالکتیکی و آرمانی ، خود را  زیر عبای آخوندها پنهان کردند. آنجه که در بالا مطالعه فرمودید ، از نشریا ت سال های اول انقلاب بویژه از مندرجات و آگهی های روزنامه کیهان و اطلاعات و جزوه ها و کتب سازمان ، بهره گرفته شده است . در آن روزهای خوش ماه عسل انقلاب اعلامیه های این سازمان و نامه های پدران و مادران افراد کشته شده سازمان که اعلان حق طلبی از دولت موقت میکردند ونیز اعترافات فراریان ، همه اسناد معتبری هستند که در واقع کارنامه و معرف اعمال روشنفکران و تحصیل کردگان و دانشکده دیده هایی است که در فروپاشی نظام قبلی و پروژه روی کار آمدن جمهوری اسلامی نقش موثر ی داشتند ....ولی همه آن خوش رقصی ها و جنایتها... آبی بود که در آسیا ب سیاست های جهانی ریخته شد و از آن همه مبارزات نه ایران و نه ایرانی سودی نبردند.

در آینده ماجرای فرار اشرف دهقانی از زندان و سایر شاهکارهای انان را مرور خواهیم کرد.

+ نوشته شده در Thu 9 Oct 2008ساعت 8:20 PM توسط میثاق آزاد |


مقدمه:

متنی را که در زیر میخوانید از وبلاگ اخگر به نویسندگی سرور منوچهر یزدی برگرفته شده است. توسط این مقدمه از ایشان اجازه استفاده میگیرم.

سلسله مقالاتی که در زمینه روشنفکران سیاسی و قلم بدستان و مبارزان اسیر سیاستهای بیگانه نوشته میشود پاسخ به سوالاتی است که تا داده نشود ملت ایران رنگ دمکراسی را نخواهد دید. باید از درون جامعه به سراغ آفتهای داخلی رفت و ابتدا به سراغ اپوزیسیون سلسله پهلوی برویم و ببینیم این روشنفکران فنا در آرمان، عدالت اجتماعی و آزادی را در چه میدیدند که آنگونه بپا خاستند و آتش بر خرمن هستی یک ملت زدند. این سلسله مقالات کالبد شکافی اپوزیسیون چپ و راست نظام قبلی است، آنان که داعیه آزادی و دمکراسی برای ایران داشتند... آنهایی که با مزدوری مرتجعترین سیاستهای جهانی دیوار بلندی بر سر راه توسعه و آزادی و عدالت اجتماعی کشیدند و امروز نیز مانع بزرگی بر سر راه دموکراسی هستند. ما این افشاگریها را بدان روی ضروری میدانیم که جریانهای چپ و راست اپوزیسیون دیروزی، نیمه جان و متزلزل و آواره هم چنان سر در آخور جریانهای ضد ایرانی دارند و از حوادث روزگار پند نگرفته اند. ما زندگی آنها را یک بار دیگر مرور میکنیم تا جوانان در انتخا ب راه آینده دچار خطا و لغزش نگردند. اینک در ادامه کالبد شکافیهای گذشته، به برخی از ائتلافها و چگونگی همکاری جریانهای چپ میپردازیم. یکی از شبکه های سیاسی که از حزب توده جداو به کوشش نیمه جانی پرداخت، جامعه سوسیالیستها بود که بوسیله خلیل ملکی پایه گذاری شد و اکنون نیز در آن سوی مرزها عده ای با بهره جویی از این نام بر نظام پادشاهی میتازند و از آبشخوار سرمایه داری غرب امرار معاش مینمایند...! جامعه سوسیالیستها در همان آغاز بعلت عدم استقبال روشنفکران!! و عدم بضاعت مالی با تجزیه روبرو شد و افرادی نظیر مصطفی شعاعیان و بهزاد نبوی (چهره سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی) و ارسلان پوریا از آن جدا شدند، قا بل ذکر است آقای بهزاد نبوی که قبلا با حزب توده همکاری میکرد پس از رهایی از زندان به جامعه سوسیالیستهای خلیل ملکی پیوست. این گروه بریده از سوسیالیستها تشکیلاتی بپا کردند بنام جبهه دمکراتیک خلق، آنان در واقع از قبله مسکو دل بریده و به واشنگتن نظر عنایت پیدا کردند و بدین روی به مارکسیستهای آمریکایی شهرت یافتند!! جبهه دمکراتیک خلق با عضویت عده ای از دانشجویان دانشکده های علم و صنعت و فنی و همکلاسیهای شعاعیان که فارغ التحصیل دانشکده علم و صنعت بود وبهزاد نبوی رونقی گرفت و مصطفی شعاعیان به سمت رهبری این جبهه انتخاب گردید شعاعیان این روشنفکر تحصیلکرده و دانشکده دیده که در ساختن تله های انفجاری و نارنجک و بمب دستی تخصص داشت دستی هم بقلم و با نویسندگی آشنا بود بنابراین از سال1349 به یارگیری پرداخت و چندی بعد تنی چند از دانشجویان دانش سرای عالی تهران مانند اسماعیل فتاحی، محمود اردهالی ، حسن اردهالی ،عباس و انوشه فضیلت کلام ، صبا بیژن زاده و نادر شایگان ، احمدحیدریان ، مرضیه احمد اسکویی ، رحمت الهامی و ولی الله جعفریان را دور خود جمع کرد . وقتی تعداد روشنفکران چپ بحد کافی رسید ارتباط با خارج از کشوررا ضرورت پیدا گرد و شعاعیان از داخل به ایتا لیا نقب زد و با انتشارات مزدک ارتباط برقرار نمود . برای اطلاع جوانان ضروری است عرض کنم که راه انداختن انتشارات و چاپخانه و نشست های ادبی و شب شعر در خارج و داخل ، از شگرد های شبکه های اطلاعاتی بوده وهست و جایی است برای لاس زدن های سیاسی و لفت و لیس ها و صرف دلارهای شرکت های نفتی . هم اکنون نیز برخی از مجلاتی که چاپ و منتشر می شود با آن که ظاهری تاریخی و اجتماعی و سیاسی دارد ولی از سفره دوستان اطلاعاتی تغذیه میشوند. مصطفی شعاعیان از طریق انتشارات مزدک در ایتا لیا به کنفدراسیون های دانشجویی و سازمان های وابسته به آن یعنی به گروه روشنفکران سیاسی و دانشکده دیده های خارج از کشور و مبارزان خفته در آغوش سرمایه داری غرب و عروسکهای دیپلماسی ضد ایرانی پیوست. دامنه کوشش های شعاعیان به حدی رسیده بود که نیاز به خانه های امن پیدا کرد ، خانه هایی که برای انتشارات و چاپ و لوازم فنی ونیز برای ساختن بمب ای دستی و وسا یل انفجار لازم بود ضمنا افراد باید در آن خانه ها تحت تعلیم و آموزش قرار گیرند...! آقای بهزاد نبوی در آن شرایط به همراه یکی از دوستا نش بنام آقای مهندس هرندیان و عده ای دیگر شرکت الکترونیک مایکو را راه انداخته بود شرکتی موفق و پول ساز که درآمد آن هم در راه مبارزات این روشنفکران هزینه می شد بنابراین با حمایت مالی بی دریغ آقای نبوی بزودی چهار خانه تیمی و سه دستگاه اتومبیل سواری و دو دستگاه وانت تهیه شد و آقای شعاعیان در یکی از این خانه ها به آخرین اختراع خود سامان میداد اختراع ایشان آن بود که بجای تی ان تی برای انفجار از اسید بیکریک استفاده شود...! ملاحظه می فرمائید که جبهه دمکراتیک خلق فعلا کاری با دمکراتیک کردن جامعه یا بقول آقایان خلق قهرمان ندارد!! بلکه برای رسیدن به دمکراسی و عدالت اجتماعی ، انفجار و انهدام و قتل و جنا یت و تخریب را ضروری تشخیص داد ...! شعاعیان در اوج بود و کارها با موفقیت پیش میرفت و آقای بهزاد نبوی هم دست از مدیریت شرکت برداشت و در نقش یک کارگر تعمیر کار برق و راننده وانت در کنار شعاعیان به مبارزات ضد رژیم شاهنشاهی پرداخت...! نتیجه این تلاش ها برای دمکراتیک کردن کشور!! راه اندازی یک دستگاه تراش کاری و تهیه تعداد 1200 نارنجک کائوچویی با پوشش حلقه های فولادی بود ... تا در تهران ، شیراز ، اهواز و اصفهان اقدام به خراب کاری کنند ، در تمام این مراحل ساواک آنان را زیر نظر داشت و نظاره گر اوضاع بود ولی هنگامی که مبارزان روشنفکر تروریست قصد داشتند وارد عملیات شده و سلاح های تهیه شده را مصرف نمایند ساواک وارد کارزار گردید و به خانه های تیمی آنان که با پول بهزاد نبوی تهیه شده بود حمله کردند. هدف جبهه دمکراتیک خلق انفجار کوره بلند ذوب آهن ، انهدام اتوبوس های شرکت واحد و انفجار تاسیسات آب تهران بود که در اولویت قرار داشت و به این منظور شعاعیان یکی از یارانش بنام فرامرز شریفی را در ذوب آهن مشغول به کار کرده بود ولی با هجوم ساواک قبل از آن که روشنفکران سیاسی موفق به انجام نیا ت پلید و غیرانسانی خود شوند نقشه های آنان نقش بر آب شد !! شریفی قبل از دستگیری فرار کرد ولی بهزاد نبوی و تنی چند از دوستا نش دستگیر شدند و مصطفی شعاعیان متواری گشته و در خراسان به زندگی پنهانی پرداخت و از این تاریخ به بعد بود که شعاعیان از انتشارات مزدک کمک مالی مطالبه کرد و مبالغ هنگفتی دلارهای امریکائی برای ادامه نقش آفرینی های ایشان حواله گردید ..!! ضمنا شرکت های نقتی که از فشارهای روز افزون پادشاه ایران برای تولید و استخراج بیشتر و افزایش نرخ نفت به ستوه آمده بودند از صرف هزینه در راه بی ثبات کردن کشور دریغ نداشتند و کشورهای عراق و لیبی و مصر و شوروی و چین و برخی از کشورهای اروپایی نیز در نا آرام ساختن کشور و ایجاد مانع برای توسعه و ترقی از هیچ خدمتی به این شبکه های تروریستی دریغ نمی ورزیدند ..! بطوری که قذافی پانصد هزار دلار به همراه یک نامه تشکر برای حمید اشرف رهبر چریکهای فدایی خلق فرستاد و ترور آمریکایی ها را به آنان تبریک گفته بود. کمکهای مالی اجانب ، سبب تقویت شعاعیان فراری شد و با دلگرمی هرچه بیشتر به اقدامات ضد ایرانی خود ادامه داد و طولی نکشید که به چریک های فدایی خلق پیوست و به رهبری این سازمان در شرق و شمال کشور برگزیده شد و جبهه دمکراتیک خلق را رها کرد وآن سازمان از هم پاشید! مصطفی شعاعیان در خراسان برای مجاهدین هم قلم میزد و به فدائیان نیز مطلب و مقا له میداد . او با رضایی ، پدر رضایی ها در مشهد آشنا شد و روابط دوستانه و همدلانه ای با هم بر قرار کردند و این دوستی سبب شد تا خانواده رضایی یعنی زهرا نوروزی آزاد و فاطمه رضایی همسر عبدالرضا ساجدیان و نسرین رضایی به شعاعیان اطلاع دادند که ناهید جلال زاده همسر محمدرضا سعادتی به اتفاق یک زن دیگر قصد فرار از زندان را دارند و از او تقاضای کمک و همراهی کردند .، مشاوره خانوادگی رضایی ها با شعاعیان منجر به دیدار سر گرد حاج سید جوادی رئیس زندان زنان گردید و قرار و مدار هایی بین آنان بر قرار شد و مقدمات فرار ناهید جلال زاده فراهم گردید اما ناهید در حین فرار بدام افتاد ولی اشرف دهقانی به کمک فاطمه رضایی مجاهد خلق موفق به فرار از زندان گردید ، ابتدا به منزل الهه قریشی و سپس به خانه ساجدیان انتقال یافت، ساجدیان از دوستان همکلاسی بهروز دهقانی برادر اشرف بود و پس از پذیرائی از اشرف او را تحویل برادرش و شعاعیان داد ، اشرف در زندان با یک خانم آمریکائی که جاسوس شوروی بود آشنا شده بود و از طریق او موفق گردید با خان بابا تهرانی تماس بر قرار کند و از حمایت آقای تهرانی برخوردار گردد ودر نتیجه دست ایشان و یاران فدایی خلق در دست سازمان های اطلاعاتی لیبی قرار گرفت. خان بابا تهرانی هم اکنون در خارج از کشور با براه انداختن سا یت اینترنتی و جلسات سخنرانی بدون شنونده ولی با حمایت دست های پنهانی همچنان به ملت ایران وعده دمکراسی می دهد !! و در نقش یک روشنفکر مبارز سیاسی ! به بند بازیهای مزورانه می پردازد ، غافل از آن که اینان تاریخ مصرف و ماموریت شان پایان یا فته و مردم ایران دیگر به این تفاله های چپی توجه وعنایتی نخواهند داشت... بهر حال خانم اشرف دهقانی پس از ارتکاب چند فقره قتل و جنایت و سرقت که در بخش فداییان خلق بدان خواهم پرداخت فرار کرد و سالها در کردستان بود او در یکی از عملیات روشنفکرانه !! از کوه سقوط کرد و فلج شد و روی صندلی چرخدار قرار گرفت و هم اکنون در پاریس به گذشته سیاه و نکبت بار و خائنانه خود با دستانی آلوده به خون و چهره ای تکیده و وجدانی نا آرام ادامه میدهد. ملاحظه می فرمائید که تروریست های دهه پنجاه ، هر جا که لازم بوده کنار هم قرار می گرفتند و به یاری یکدیگر می شتافتند تا استقلال ایران را هدف قرار دهند ، تا با نام آزادی و دمکراسی ، مردم را مایوس سازند ، تا حکومت وقت را به چالش بکشند و دولت را در مسیر خشونت هدایت کنند ، تا جوانان ما را با رذیلانه ترین روش های سیاسی  وارد مبارزه سازند .، تا به شرکتهای نفتی و دولت های استعماری کمک کنند ..! امروز دیگر صدام از چاه نکبت به در آمده وبه زباله دان تاریخ فرو افتاده ، ناصر بگورستان تاریخ نشسته ، قذاقی مبهوت و حیرت زده و شکست خورده مهر پایان مصرف بر چهره اش خورده و شرکت های نفتی با از پای در آوردن او پک و عقابان آن دیگر نیازی به این روشنفکران بی وطن و مزدور ندارند.زیرا پروژه سقوط اقتدار ایران و تخریب منطقه و مرگ آزاد اندیشان با موفقیت بدست تحصیلکرده ها و دانشکده دیده ها و مبارزان سیاسی ایران از قبیل مجاهدین ، فدائیان ، نهضت آزادی ، جبهه ملی ، فراماسونها و مذهبیون قشری و دانشجویان کنفدراسیونی تحقق یافته است. اما شگفتا که چکونه همه دشمنان ایران زمین ،انتقام پس داده و میدهند!! چپ و راست ، آمریکائی و انگلیسی ایرانی و ضد ایرانی  همه و همه بجان هم افتاده اند ودر آتش خیانتی که به ما روا داشتند می سوزند و شگفت تر آن که هنوز اروپا صحنه جولان روشنفکران شکست خورده ایرانی است و از تاریخ نمی آموزند و چشم بصیرت بر حوادث ندارند. با پوزش از اینکه از بیان ماجرای زندگی سیاسی تروریست های وطنی دور شدیم .، بقیه آن را به شماره آینده موکول می کنیم تا جنازه های دیگری از سازمان چریک های فدایی خلق را روانه گورستان تاریخ نمائیم.

 

 

+ نوشته شده در Thu 9 Oct 2008ساعت 8:7 PM توسط میثاق آزاد |


 
سرور دکتر زنگنهسرور قدرت الله جعفریسرور مهندس کرمانیسرور استاد منوچهر یزدی

پاینده ایران

در روزهای گذشته با توجه به نزدیک شدن به روز کنگره حزب پان ایرانیست در تهران یاران ما در شهرهای گوناگون به اداره اطلاعات احضار شدند. در همین باره فعالان حقوق بشر در ایران بیانیه ای صادر کرده است:

فعالان حقوق بشر در ايران

در طي روزهاي گذشته تعداي از اعضا و مسئولين "حزب پان ايرانيست" از سوي ستادهاي خبري وزارت اطلاعات در تهران و شهرستانهاي مختلف احضار و مورد تهديد قرار گرفته اند.

دکتر سهراب اعظم زنگنه (دبيرکل حزب مذکور)، قدرت الله جعفري (قائم مقام حزب مذکور)، مهندس رضا کرماني، فرهاد باغباني، منوچهر يزدي (از نمايندگان مجلس در رژيم سابق) منجمله افرادي هستند که مورد بازجويي و تهديد قرار گرفته اند.

گفته ميشود اين احضارها در پي تدارک اين حزب براي برگزاري کنگره خود ميباشد، اين گونه نشستهاي حزب پان ایرانیست از سال 1384 در دفعات متعدد از سوي وزارت اطلاعات مختل گرديده و از برگزاري آن جلوگيري شده است.

حزب مذکور که بيم برخوردهاي شديدتر و مشکل سازي دستگاه امنيتي را ميدهد طي اطلاعيه اي خطاب به مجامع خبري، اصحاب رسانه اي را از اين برخوردها مطلع نموده و خواستار توجه آنان به اين موضوع گرديده است.

بیانیه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

بازتاب خبر در تارنمای سرشناس ایران پرس نیوز

به امید ایرانی آباد و آزاد در سایه حاکمیت ملی

پاینده ایران

+ نوشته شده در Wed 8 Oct 2008ساعت 2:5 PM توسط میثاق آزاد |


 بانو صفارپور- روز بنياد پان ايرانيسم شهريور1386 تهران

تاریخ احزاب در ایران همیشه با نام مردان رقم خورده است و رهبر یا مسئول حزب نیز از بین جامعه مردان برگزیده شده است، ولی شورای عالی رهبری حزب پان ایرانیست این طلسم را شکست و بانو زهرا صفار پور را به سمت دبیر کلی بر گزید.

بانو صفار پور همسر شادروان مهدی صفار پور یکی از صاحب منصبان فرهنگی و معاون وزارت آموزش و پرورش در قبل از انقلاب و از مبارزان دیر گام حزب پان ایرانیست بود که پس از انقلاب، ماهها در بند انقلابیون، رنج زندان اوین را بر خود هموار کرد و از آرمان پان ایرانیسم دوری نگزید.

بانو صفار پور در مکتب همسرش در س میهن پرستی و وفاداری به پان ایرانیسم را آموخت و با این سرمایه پر بار در کلاسهای درس آئین عشق ورزی به ایران و ایرانی را به دانش آموزان تدریس میکرد و سی سال در نظام آموزشی کشور خدمت نمود.

بانو صفار پور هنوز بار مرگ جانگداز همسرش را بر زمین نگذارده بود که پرواز نا بهنگام فرزند برومند و تحصیلکرده اش " آرش " رنج این بانوی فرهیخته را دو چندان کرد... اما  گردبادهای پی در پی، در عزم آهنین این دخت ایران زمین کمترین خللی وارد نیاورد و او همچنان استوار قامت و راست اندیش بر سر پیمان خود با آرمان پان ایرانیسم باقی ماند و در جایگاه عضویت شورای عالی رهبری حزب پان ایرانیست، رسالت خود را به نحو احسن ایفا کرد.

شورای عالی رهبری حزب پان ایرانیست با انتخاب این بانوی شکست ناپذیر به سمت دبیر کلی، بر سنت شایسته سالاری و حرمت به زنان مبارز، برای نیل به اهداف بزرگ خود گام ارزنده ای را برداشت و برای اولین بار در تاریخ احزاب کشور یک زن را به مقام دبیر کلی حزب بر گزید.

با سپاس از سرور منوچهر يزدي

تريبون آزاد پان ايرانيست خوزستان نيز اين گزينش شايسته را به بانو صفارپور و همه اندامان حزبي شاد باش ميگويد.

به امید ایرانی آباد و آزاد در سایه حاکمیت ملی

پاینده ایران

+ نوشته شده در Wed 8 Oct 2008ساعت 2:0 PM توسط میثاق آزاد |


 کنگره حزب پان ایرانیست

خلاف قانون اساسی نیست

خلاف قوانین شهروندی نیست

خلاف مصالح عالیه کشور نیست

اقدام زیر زمینی و بر انداز نیست

سرور استاد منوچهر يزديچرا اجازه نمیدهید ما بر سر آرمان مان باشیم وبا اندیشه های پاک ایرانی، ازاستقلال و تمامیت ارضی و فرهنگ اهورایی ایران دفاع کنیم؟

چرا اجازه نمیدهید با بر گزاری کنگره که یک امر داخلی حزب میباشد به اصلاح و ارتقا درونی بپردازیم؟

چرا گمان میکنید فقط عناصر خودی حاکمیت، کلید حل معماهای موجود کشوررا در دست دارند، شما که تجربه شکست تئوری خودی و غیر خودی را دارید؟

چرا حزبی که تنها دل در گروی ملت ایران داشته و از هرگونه وابستگی به سیاستهای بیگانه که در راستای منافع ایران نیست بشدت اهتراز دارد، از رسیدگی به امور داخلی خود منع میگردد؟

حزب پان ایرانیست چه در دوران دفاع مقدس و چه بهنگام دفاع از تمامیت ارضی ایران در زمینه بحرین-جزایر سه گانه ایران در خلیج فارس- دریای مازندراندفاع از حقوق پایمال شده برادران افغانستانی و شیعیان عراق و لبنان و ...- دفاع از حقوق اساسی و مدنی کردها و سایر تیره های ایرانی- پاسداری از حقوق حقه ایران در توسعه فن آوریهای نوین مانند علوم و فنون هسته ای و پاسداری از تمدن و فرهنگ ایران بزرگ از هرگونه تلاشی سرباز نزده و حتی از تهمت مزدوری حکومتهای پهلوی و جمهوری اسلامی هراسی به دل راه نداده است.

اینک

حزب پان ایرانیست فقط در شرایط مناسب و در یک محیط آزاد میتواند به تجزیه و تحلیل عملکرد مسئولین خود بپردازد و فضای سیاسیش را در برابر عواملی که به ظن مقامات امنیتی نگاه شان به بیرون از مرزهاست پاک سازی نماید.

حداقل مسئولین میدانند که ممانعت مقامات انتظامی و امنیتی خلاف اصول 26 و27 قانون اساسی است و نیز شما بخوبی آگاهید که برابر ماده2 دستور العمل تفویض اختیارات وزارت کشور به استانداران در خصوص  صدور مجوز برگزاری تجمعات محدود در مکانهای سر پوشیده نیازی به اخذ مجوز نیست و تنها یک اعلام 48 ساعته به استانداری کافی میباشد.

پس چه عامل و یا عواملی سبب شده است که فشارها بر این حزب 62 ساله افزایش یابد و راه بر حرکت اصولی و قانونی آن مسدود گردد؟

من امیدوارم مقامات مسئول شرایط  فعلی میهن مان را دریابند و راه تمکین از حقوق حقه جامعه ایرانی بر اساس قانون اساسی کنونی و حقوق بشر را بر فشارهای بی انگیزه ترجیح دهند.

برگرفته از تارنماي سرور استاد: منوچهر يزدي

به امید ایرانی آباد و آزاد در سایه حاکمیت ملی

پاینده ایران

+ نوشته شده در Tue 7 Oct 2008ساعت 8:27 PM توسط میثاق آزاد |


هادی زمانی

• بررسی مراحل مختلف چرخه رقابت برای رانت نفت ایران که در شش فصل پیش به آن پرداختیم، به صراحت نشان میدهد که طی صد سال گذشته نفت نقشی تعیین کننده در شکل گیری ساختار اقتصاد سیاسی کشور و سرنوشت سیاسی و اقتصادی آن ایفا کرده است ...

بررسی مراحل مختلف چرخه رقابت برای رانت نفت ایران که در شش فصل پیش به آن پرداختیم، به صراحت نشان میدهد که طی صد سال گذشته نفت نقشی تعیین کننده در شکل گیری ساختار اقتصاد سیاسی کشور و سرنوشت سیاسی و اقتصادی آن ایفا کرده است. این عملکرد دوگانه بوده است. نفت از یکسو سرمایه لازم برای نوسازی و توسعه کشور را فراهم آورده، به ایران اجازه داده است تا آهنگ توسعه اقتصادی و اجتماعی خود را تسریع کند. از سوی دیگر، با تبدیل کردن کشور به صحنه رقابت های ژئوپلتیک بین المللی، تضعیف استقلال سیاسی کشور، وابسته کردن اقتصاد سیاسی آن به مقتضییات کشورهای دیگر، همچنین تقویت ظرفیت های استبدادی دولت و تعمیق جدایی بین نهاد دولت و جامعه مدنی، ترغیب گسترش دستگاه های نظامی و امنیتی کشور، تقویت سلطه دولت بر اقتصاد، ایجاد مناسبات رانتی، تضعیف انگیزه کار و خلاقیت اقتصادی، ترویج مصرف گرایی و فساد اداری - اقتصادی، سست کردن انظباط مالی دولت، تشدید موج های تورمی اقتصاد، تشویق وابستگی کشور به واردات، ایحاد صنایع ناکارآمد، تضعیف تولیدات داخلی، آهسته کردن نرخ رشد اشتغال وتشدید نابرابری توزیع درآمد، به صورت مانعی در برابر توسعه به هنجار و پایدار کشورعمل کرده است.   
برای حل معضل وابستگی به نفت و غلبه بر مشکلات الگوی توسعه نفت محور، برنامه توسعه اقتصاد سیاسی ایران میبایست به گونه ای باشد که از شکل گیری و پویا شدن مکانیزم های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی توسعه رانت محور و گسترش ساختار اقتصاد سیاسی رانتی که در بخش های پیش برشمردیم جلوگیری کند.
به لحاظ سیاسی، انجام این امر مستلزم استقرار یک نظام سیاسی شفاف و دموکراتیک است که از تمرکز قدرت در دست یک گروه خاص جلوگیری کند و به جامعه اجازه دهد تا به نحوی موثر و کارآمد نظارت خود را بر دولت اعمال کند، از بروز اشتباهات سرنوشت ساز جلوگیری کند و به اشتباهات رهبران سیاسی خود به موقع پایان دهد.
اما باید توجه داشت که انتخابات دوره ای متکی بر رای اکثریت برای جلوگیری از پیدایش و گسترش مشکلات اقتصاد سیاسی رانتی کافی نیست. زیرا رقابت بر سر رانت نفت میتواند خود را درقالب انتخابات دوره ای باز سازی و باز تولید کند. گروهها، به ویژه گروههای مافیایی که در جستجوی دستیابی به رانت نفت میباشند میتوانند با استفاده از امکانات مالی و اجتماعی، رقابت سیاسی و انتخابات دوره ای را تحت کنترل خود در آورند و با کسب قدرت سیاسی و دستیابی به رانت نفت توان مالی و سیاسی خود را تقویت کنند. این روند تمایل نظام سیاسی به سیاستهای پوپولیستی و عوام فریبانه را تشدید میکند. زیرا دادن قول توزیع رانت نفت بین اقشار اجتماعی میتواند راه کاری آسان برای کسب حمایت آنها در مبارزات انتخاباتی باشد.
این امر برنامه ریزی بلند مدت جهت استفاده عقلایی از درآمد نفت را دشوار میسازد، فرهنگ مصرفگرایی و رانتخواری را توسعه میدهد ونهایتا به تولید و گسترش فساد سیاسی و اقتصادی میانجامد. وجود مطبوعات و رسانه های آزاد و تقویت نهادهای جامعه مدنی میتواند از احتمال بروز این مشکلات بکاهد. اما در کشورهای نفت خیز توسعه نیافته و در حال رشد که نابرابری های اقتصادی و اجتماعی گسترده است و مبارزه سیاسی پارلمانی تجربه ای نسبتا نوپا است، خطر بروز این مشکل همچنان جدی است.   برای کنترل و اجتناب از این خطر میبایست استفاده عقلایی از درآمد نفت را در قوانین، نظام اداری و سیاستگذاریهای کشور نهادینه کرد. در این راستا رعایت نکات زیر شایان توجه است. 
نخست، درآمد نفت و کلیه پرداختهای مربوط به آن میبایست از طریق بودجه دولت مرکزی و تحت نظارت و سرپرستی پارلمان باشد. بودجه بندی و برنامه ریزی دقیق و قابل اطمینان مستلزم آن است که وزارت اقتصاد، مجلس و دوایر مربوطه از سطح تولید، فروش و درآمد نفت و کلیه هزینه ها و پرداختهای مربوطه اطلاع دقیق داشته باشند.
دوم، استفاده صحیح از درآمد نفت مستلزم آن است که به نفت به عنوان یک ثروت نگریسته شود، نه یک منبع درآمد برای تامین هزینه های جاری دولت. بدین منظور، میبایست طی یک برنامه ریزی صحیح این ثروت طبیعی و پایان پذیر را به اشکال دیگری از ثروت که پایدار تر و تجدید پذیر میباشند تبدیل نمود. ذخائر نفت محدود و تجدید ناپذیراند و تحولات فنآوری میتواند با افزایش کارآیی سوخت ماشین آلات و تجهیزات سوختی وایجاد جانشین های متعدد برای نفت، طول عمر اقتصادی این ثروت طبیعی را کوتاه سازد. به جای استفاده از نفت برای ترویج مصرف گرایی میبایست این ثروت طبیعی را به اشکالی پایدارتر تبدیل نمود. این امر از طریق سرمایه گذاری سنجیده برروی نیروی انسانی، پروژه های مناسب و انتقال و توسعه فنآوری میسر است. بخش عمده درآمد نفت میبایست صرف این امور گردد. بخشی که به تامین هزینه های جاری دولت تخصیص داده میشود میبایست تا حداکثر ممکن محدود و کوتاه مدت باشد. انجام این امر میبایست به شکل مناسبی در چارچوب قوانین کلان و پایدار کشور نهادینه گردد.
توزیع مستقیم درآمد نفت بین اعضای جامعه، مانند سیاستی که در ونزوئلا دنبال میشود و یا توزیع غیرمستقیم آن ازطریق ارائه کالا و خدمات سوبسید شده و رایگان به حامیان حکومت، مانند سیاست "آوردن پول نفت سرسفره مردم" در جمهوری اسلامی، نه تنها این ثروت طبیعی را به هدر خواهد داد، بلکه موجب گسترش مناسبات رانتی، ترویج مصرف گرایی بی رویه و وابسته شدن مردم به دریافت صدقه از دولت میشود. این امر مشکلات توسعه نفت محور و اقتصاد رانتی را تشدید کرده، انگیزه کار، تولید ثروت، رقابت و کارآیی اقتصادی را تضعیف میکند.
سوم، سیاستهای اقتصادی و اجتماعی دولت میبایست همواره به گونه ای تدوین شوند که تاثیرات و پیآمدهای منفی رانت نفت و توسعه اقتصادی نفت محور را کنترل و خنثی کنند. در این راستا، کنترل تاثیرات منفی رانت نفت بر رشد تورم، توزیع درآمد و رشد اشتغال و جلوگیری از رشد صنایع ناکارآمد و وابسته به حمایت دولت، افول نسبی بخشهای کشاورزی و صنایع، رشد بیرویه واردات، افول صادرات غیر نفتی، گسترش بیرویه بخش دولتی، افت نرخ پس انداز بخش خصوصی، افت بهره وری، توسعه فرهنگ مصرف گرایی و گسترش فساد اقتصادی و اداری دارای اهمیت ویژه ای است.   مجددا این اولویتها میبایست در چشم انداز و برنامه های بلند مدت کشور به نحوی مطلوب و موثر نهادینه شوند.
تاسیس صندوق ذخیره ارزی نفت، بمنظور پس انداز درآمد مازاد نفت و استفاده آن درمواقعی که قیمت نفت در بازارهای جهانی سقوط میکند، نقش مهمی در کنترل و مدیریت بحرانهای ناشی از نوسانات قیمت نفت، ایجاد ثبات اقتصادی و سیاسی و بهره برداری صحیح از درآمد نفت ایفا میکند. مدیریت و استفاده از صندوق ذخیره ارزی نفت میبایست در چارچوب ضوابط و اولویتهای فوق انجام پذیرد. استفاده صحیح از صندوق ذخیره ارزی نفت میبایست در قوانین اداری کشور نهادینه گردد. برای مثال، با تصویب قوانین مناسب میتوان برداشت از صندوق ذخیره ارزی نفت را تنها برای سرمایه گذاری و انجام پروژه های عمرانی که دارای توجیه اقتصادی میباشند، محدود کرد. استفاده از صندوق ذخیره ارزی نفت برای تامین هزینه های جاری دولت میتواند براساس قانون غیرمجاز گردد، مگر در موارد استثنایی، با کسب دو سوم ارای نمایندگان مجلس و درصورتیکه رقم کل اینگونه برداشتها از درصد معینی از کل بودجه جاری دولت تجاوز نکند. همچنین، بمنظور کنترل فشارهای تورمی رانت نفت، رقم کل برداشت سالانه از صندوق ذخیره ارزی نفت میتواند به درصد معینی از تولید ناخالص ملی محدود گردد.
نظارت مجلس قانونگذاری بر کلیه پرداختها و درآمدهای مربوط به نفت بر پایه موازین فوق، شفافیت قوانین و ارگانهای اداری ناظر بر این امور، پاسخگویی ارگانهای اجرایی و نظارتی و مدرن سازی و بهبود ساختار، مدیریت و کارکرد دستگاه اداری دولت میتواند نقش تعیین کننده ای در کنترل و کاهش ریسکها و مشکلات اقتصاد رانتی ایفا کند.
افزون بر موارد فوق، برای کنترل مشکلات و مخاطرات توسعه نفت محور میبایست از چیره شدن دولت بر اقتصاد جلوگیری نمود. به این منظور میبایست مداخله دولت در اقتصاد به تضمین عملکرد بازار درچارچوب قانون، تولید کالاهای عمومی که از عهده مکانیزم بازار خارج است، رفع نارسایی های بازار، نهاد سازی، ایجاد زیر ساختهای نرم و سخت توسعه اقتصادی، هماهنگ سازی نهادها، تنظیم اقتصاد کلان، کنترل و تنظیم انحصارها، ارائه چشم انداز استراتژیک، کمک به انتقال فن آوری، مدیریت پروسه تحولات ساختاری، تنظیم تنشهای ناشی از تحولات ساختاری و تهیه و اجرای دستور کار اجتماعی و فعالیتهایی از این قبیل محدود گردد. مداخله دولت در امور اقتصادی هنگامی موفق و مطلوب خواهد بود که برپایه استراتژی روشنی استوار باشد که بتواند از خطر رشد کنترل نشده دولت جلوگیری کند و پیآمدهای نامطلوب مداخله دولت در امور اقتصادی را به حداقل برساند. این امر مستلزم طراحی درست مداخله دولت دراقتصاد و استفاده ازمکانیزم های موثر، جهت کنترل وحفظ دیسیپلین نهاد دولت است. موفقیت در این کار به نوبه خود به ساختار سیاسی جامعه بستگی دارد. در مجموع، انجام این مهم درچارچوب یک نظام سیاسی دموکراتیک آسانتر و امکان پذیرتر است.
کنترل مشکلات و مخاطرات توسعه نفت محور همچنین مستلزم یک بخش خصوصی نیرومند و کارآمد است. در کشورهای نفت خیر درحال توسعه، مانند ایران، دولت نقش مهمی در پاگیری و توسعه بخش خصوصی مدرن ایفا میکند. با توجه با مخاطرات ساختار رانتی، این امر میتواند به پیدایش یک بخش خصوصی وابسته به دولت، غیر رقابتی و ناکارآمد بیانجامد. برای جلوگیری از این خطر حمایت های دولت از بخش خصوصی میبایست به گونه ای تدوین و به اجرا گذاشته شوند که همیشگی نباشند، بلکه دارای مکانیزم های خودکاری باشند که بر اساس آنها حمایت های دولت از بخش خصوصی همپا با سرعت تثبیت و رشد بخش خصوصی، کاهش یافته و کنار گذاشته شوند.
بخش خصوصی و نظام سیاسی دموکراتیک در جامعه ای پامیگیرد و شکوفا میشود که در عرصه های داخلی و خارجی از ثبات سیاسی برخوردار باشد. به این ترتیب، حل معضل وابستگی به نفت و غلبه بر مشکلات الگوی توسعه نفت محور مستلزم استقرار ثبات در عرصه های سیاست داخلی و خارجی است.
نظام جمهوری اسلامی از ابتدای تاسیس، حل مشکلات توسعه نفت محور و کاهش وابستگی کشور به رانت نفت را در صدر اهداف خود قرار داد. اما پس از گذشت ۲۸ سال کاملا آشکار است که حکومت جمهوری اسلامی در اجرای این اهداف شکست خورده است. جمهوری اسلامی از شدت وابستگی سیاسی ایران به کشورهای دیگر کاسته است، اما با ایجاد یک نظام شدیدا غیر دموکراتیک، تضعیف نهادهای جامعه مدنی، استقرار سلطه دولت بر اقتصاد، تضعیف بخش خصوصی، گسترش و تعمیق ساختار رانتی، ایجاد بی ثباتی و تنش در عرصه های سیاست داخلی و خارجی، تعمیق شکاف های ایدئولوژیک جامعه و ترویج بنیادگرایی و غرب ستیزی عملا وابستگی کشور به رانت نفت و مشکلات توسعه نفت محور را تشدید کرده است.
www.hadizamani.com 
توصیحات تاریخ نگار قیمت نفت خام جهان (نمودار١ فصل ۷)
The price data graphed above are in nominal terms, i.e., they are in "dollars-of-the-day" and have not been adjusted for inflation. Clicking the picture above will enable you to access oil prices in real terms that are adjusted for inflation. Historical and forecast real and nominal crude oil and gasoline price information is maintained on a more frequent basis on the Short Term Energy Outlook Webpage .
1. OPEC begins to assert power; raises tax rate & posted prices
2. OPEC begins nationalization process; raises prices in response to falling US dollar.
3. Negotiations for gradual transfer of ownership of western assets in OPEC countries
4. Oil embargo begins (October 19-20, 1973)
5. OPEC freezes posted prices; US begins mandatory oil allocation
6. Oil embargo ends (March 18, 1974)
7. Saudis increase tax rates and royalties
8. US crude oil entitlements program begins
9. OPEC announces 15% revenue increase effective October 1, 1975
10. Official Saudi Light price held constant for 1976
11. Iranian oil production hits a 27-year low
12. OPEC decides on 14.5% price increase for 1979
13. Iranian revolution; Shah deposed
14. OPEC raises prices 14.5% on April 1, 1979
15. US phased price decontrol begins
16. OPEC raises prices 15%
17. Iran takes hostages; President Carter halts imports from Iran; Iran cancels US contracts; Non-OPEC output hits 17.0 million b/d
18. Saudis raise marker crude price from 19$/bbl to 26$/bbl
19. Windfall Profits Tax enacted
20. Kuwait, Iran, and Libya production cuts drop OPEC oil production to 27 million b/d
21. Saudi Light raised to $28/bbl
22. Saudi Light raised to $34/bbl
23. First major fighting in Iran-Iraq War
24. President Reagan abolishes remaining price and allocation controls
25. Spot prices dominate official OPEC prices
26. US boycotts Libyan crude; OPEC plans 18 million b/d output
27. Syria cuts off Iraqi pipeline
28. Libya initiates discounts; Non-OPEC output reaches 20 million b/d; OPEC output drops to 15 million b/d
29. OPEC cuts prices by $5/bbl and agrees to 17.5 million b/d output – January 1983
30. Norway, United Kingdom, and Nigeria cut prices
31. OPEC accord cuts Saudi Light price to $28/bbl
32. OPEC output falls to 13.7 million b/d
33. Saudis link to spot price and begin to raise output – June 1985
34. OPEC output reaches 18 million b/d
35. Wide use of netback pricing
36. Wide use of fixed prices
37. Wide use of formula pricing
38. OPEC/Non-OPEC meeting failure
39. OPEC production accord; Fulmar/Brent production outages in the North Sea
40. Exxon's Valdez tanker spills 11 million gallons of crude oil
41. OPEC raises production ceiling to 19.5 million b/d – June 1989
42. Iraq invades Kuwait
43. Operation Desert Storm begins; 17.3 million barrels of SPR crude oil sales is awarded
44. Persian Gulf war ends
45. Dissolution of Soviet Union; Last Kuwaiti oil fire is extinguished on November 6, 1991
46. UN sanctions threatened against Libya
47. Saudi Arabia agrees to support OPEC price increase
48. OPEC production reaches 25.3 million b/d, the highest in over a decade
49. Kuwait boosts production by 560,000 b/d in defiance of OPEC quota
50. Nigerian oil workers' strike
51. Extremely cold weather in the US and Europe
52. U.S. launches cruise missile attacks into southern Iraq following an Iraqi-supported invasion of Kurdish safe haven areas in northern Iraq.
53. Iraq begins exporting oil under United Nations Security Council Resolution 986.
54. Prices rise as Iraq's refusal to allow United Nations weapons inspectors into "sensitive" sites raises tensions in the oil-rich Middle East.
55. OPEC raises its production ceiling by 2.5 million barrels per day to 27.5 million barrels per day. This is the first increase in 4 years.
56. World oil supply increases by 2.25 million barrels per day in 1997, the largest annual increase since 1988.
57. Oil prices continue to plummet as increased production from Iraq coincides with no growth in Asian oil demand due to the Asian economic crisis and increases in world oil inventories following two unusually warm winters.
58. OPEC pledges additional production cuts for the third time since March 1998. Total pledged cuts amount to about 4.3 million barrels per day.
59. Oil prices triple between January 1999 and September 2000 due to strong world oil demand, OPEC oil production cutbacks, and other factors, including weather and low oil stock levels.
60. President Clinton authorizes the release of 30 million barrels of oil from the Strategic Petroleum Reserve (SPR) over 30 days to bolster oil supplies, particularly heating oil in the Northeast.
61. Oil prices fall due to weak world demand (largely as a result of economic recession in the United States) and OPEC overproduction.
62. Oil prices decline sharply following the September 11, 2001 terrorist attacks on the United States, largely on increased fears of a sharper worldwide economic downturn (and therefore sharply lower oil demand). Prices then increase on oil production cuts by OPEC and non-OPEC at the beginning of 2002, plus unrest in the Middle East and the possibility of renewed conflict with Iraq.
63. OPEC oil production cuts, unrest in Venezuela, and rising tension in the Middle East contribute to a significant increase in oil prices between January and June.
64. A general strike in Venezuela, concern over a possible military conflict in Iraq, and cold winter weather all contribute to a sharp decline in U.S. oil inventories and cause oil prices to escalate further at the end of the year.
65. Continued unrest in Venezuela and oil traders' anticipation of imminent military action in Iraq causes prices to rise in January and February, 2003.
66. Military action commences in Iraq on March 19, 2003. Iraqi oil fields are not destroyed as had been feared. Prices fall.
67. OPEC delegates agree to lower the cartel’s output ceiling by 1 million barrels per day, to 23.5 million barrels per day, effective April 2004.
68. OPEC agrees to raise its crude oil production target by 500,000 barrels (2% of current OPEC production) by August 1—in an effort to moderate high crude oil prices.
69. Hurricane Ivan causes lasting damage to the energy infrastructure in the Gulf of Mexico and interrupts oil and natural gas supplies to the United States. U.S. Secretary of Energy Spencer Abraham agrees to release 1.7 million barrels of oil in the form of a loan from the Strategic Petroleum Reserve.
70. Continuing oil supply disruptions in Iraq and Nigeria, as well as strong energy demand, raise prices during the first and second quarters of 2005.
71. Tropical Storm Cindy and Hurricanes Dennis, Katrina, and Rita disrupt oil supply in the Gulf of Mexico.
72. In response to the hurricanes, the Department of Energy provides emergency loans of 9.8 million barrels and sold 11 million barrels of oil from the SPR.
73. Militant attacks in Nigeria shut in more than 600,000 barrels per day of oil production beginning in February 2006.
74. OPEC members agree to cut the organization’s crude oil output by 1.2 million barrels per day effective November 1, 2006. In December, the group agrees to cut output by a further 500,000 barrels per day effective February 2007.
Original concept for the chart was by the Analysis Division in the Office of Management Operations; Strategic Petroleum Reserve. Modified and updated by the Office of Energy Markets and End Use in the Energy Information Administration.
منابع
Amuzegar J., Fekrat M.A., 1971, Iran: Economic Development under Dualistic Conditions, University of Chocago Press, Chicago
Bharrier J., 1971, Economic Development in Iran, 1900-1970, London, Oxford University Press
Belawi H., 1990, The Rentier State in Arab World, in Luciani G.(ed.) The Arab State, London:Routledge
Bill J.A. and Louis W.R. (eds) 1988, Mussaddiq, Iranian Nationalism and Oil, London:Tauris
Eifert B. and Tallroth N.B., 2002, The Political Economy of Fiscal Policy and Economic Management in Oil-Exporting Countries, Washington D.C. World Bank, working paper 2899
Issawi C., 1972, The Economic History of Iran 1800-1914, University of Chicago Press, Chicago
Kark T.L., 1997, The Paradox of Plenty; Oil Booms and Petro States, Berkeley, University of California
Kark T.L., 1990, The Perils of Petroleum: Reflections on the Paradox of Plenty Fueling the 21st Century, The Political Economy of Energy, special edition of The Journal of International Affairs, Vol.53, No 1.
Kark T.L., 2003, Bottom of Barrel: Africa’s Oil Boom and the Poor, Catholic Relief Services
Kark T.L., 2004, Oil and Development: the Global Record, in Oil Change: Petro-Politics Briefing Book, Foreign Policy in Focus
Karl M.T., Blood and Oil, New York, Herny Holt
Mary Kaldor, Terry Lynn Karl and Yahia Said, 2007, Oil Wars, Pluto Press, London
Yergin D. 1992, The Prize: The Quest for Oil, Money and Power, New York, Free Press
Zamani H., 1988, Growth, Employment and Income Distribution: An Input-Output and General ٍEquilibrium Study of Iran, 1959-1986, Ph.D. Thesis, London University
بنجامین شوادران، خاورمیانه، نفت و قدرتهای بزرگ، ترجمه عبدالحسین شریفیان، ۱۳۵۲، شرکت سهامی جیبی، تهران
پیتر ر. اودل، نفت و کشورهای بزرگ جهان، ترجمه امیرحسین جهانبگلو، انتشارات خوارزمی
فرد هلیدی، دیکتاتوری و توسعه سرمایه داری در ایران، ترجمه فضل الله نیک آیین، ۱۳۵۸، انتشارات امیرکبیر، تهران
فواد روحانی، ١۳۵۲، تاریخ ملی شدن نفت ایران، شرکت سهامی جیبی، تهران
فواد روحانی،١۳۵۳، تاریخ اوپک، ، شرکت سهامی کتابهای جیبی، تهران
فواد روحانی، صنعت نفت ایران بیست سال پس از ملی شدن، کتابهای جیبی، تهران
لئونارد ماسلی، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، ۱۳٦٦، نفت، سیاست و کودتا، جلدهای اول، دوم و سوم، شرکت انتشاراتی رسام، تهران
لنچافسکی، نفت و دولت در خاورمیانه، ترجمه دکتر علینقی عالیخانی، ۱۳۴۲، انتشارات اقبال، تهران
کاتوزیان، محمد علی همایون، ١۳۷۲، استبداد، دموکراسی و نهضت ملی، تهران، نشر مرکز
کاتوزیان، محمد علی همایون، ۱۹۹٦، اقتصاد سیاسی ایران، ترجمه نفیسی و عزیزی، تهران، نشر مرکز
محمد علی موحد، نفت ما و مسائل حقوقی آن، انتشارات خوارزمی
مصطفی فاتح، ١٣٣۵، پنجاه سال نفت ایران، انتشارات پیام، تهران
مهدی بهار، ۱۳۴۴، میراث خواران استعمار، چاپ کیهان، تهران
هادی زمانی، ۲۰۰۴، دموکراسی و توسعه اقتصادی پایدار – تجربه ایران، انتشارات ارزان، سوئد
هادی زمانی، ١٣۸۴، ایران: فرصتها و چالشهای جهانی شدن، انتشارات بال، تهران
هادی زمانی، ۲۰۰۷، موانع تکوین دولت مدرن و توسعه اقتصادی در ایران – مشروطیت تا جمهوری اسلامی، جلد اول، نشرhz، لندن
هادی زمانی، ۲۰۰۷، توسعه اقتصادی و امنیت ملی – نقدی بر استراتژی جمهوری اسلامی ایران، نشرhz، لندن
هادی زمانی، ۲۰۰۷، کارآیی سیاست تحریم اقتصادی و چشم انداز قطعنامه شورای امنیت علیه جمهوری اسلامی ایران، نشرhz ، لندن
همایون الهی: اهمیت استراتژیک ایران در جنگ جهانی دوم، تهران، ۱۳٦١، مرکز نشر دانشگاهی

+ نوشته شده در Mon 6 Oct 2008ساعت 3:19 PM توسط میثاق آزاد |


دکترمهدی مویدزاده

سخن از انتخابات ریاست جمهوری چندی است آغاز گردیده است. حکومت ایران که خود را حکومتی دینی میداند نگاهی جدای از حکومتهای دمکراسی و یا مدعی دمکراسی به انتخابات دارد. با بررسی تاریخ ملتها و براساس قوانین جامعه شناسی حکومتهائی که بر مذهب و یا ایدئولوژی ویژه ای استوار شده اند بسوی استبداد گرایش یافته اند. جهان امروز شعارها و وعده و وعیدهای حکومتهای ایدئولوژیکی چون ناسیونال سوسیالیستهای آلمان و یا ایتالیای فاشیست را که با اتکا بدستورات کلیسا از دمکراسی سخن میگفتند در حافظه تاریخی خود دارند؛ جمهوریهای دمکراتیک اروپای شرقی که نام دمکراسی را در کنار نام کشور خود قرار داده بودند خشنترین نوع دیکتاتوری را به ملتهایشان تحمیل کردند. یک سونگری و محو آزادیها در سرزمین شوراها لکه ننگ ابدی بر چهره آنانیست که حکومت ایده ئولوژیک را دمکراتیک میپنداشتند. دولی که پای در رکاب ایدئولوژی دارند انتخابات را وسیله ای برای شکلی جهان پسند دادن به حکومت خود میدانند. در ایران برای آنکه رفتارهای حکومت کمتر مورد اعتراض مجامع جهانی حقوق بشر قرار گیرد هر چند گاهی طبل انتخابات با صدائی گوش خراش نواخته میشود. در انتخابات ایران داوطلبان باید از فیلترهای رنگارنگ وزارت کشور و شورای نگهبان عبور کنند. این خود مخدوش کننده آزادی انتخابات است. در دورههای گذشته که انواع انتخابات را داشته ایم نظارت استصوابی حق شرکت آزادانه مردم را در انتخابات از آنان سلب نموده است و تقلبهای انتخاباتی در حدی بوده است که شخصیتهای طراز اول نظام راه چاره را پناه بردن بخدا دانسته اند. تجربه سه دهه اخیر نشان داده است  که شرط اول  انتخابات آزاد جدائی دین و دولت است و تا زمانیکه این دو نهاد در هم آمیخته اند و حکومت از دین استفاده ابزاری میکند آنچه انجام میگیرد انتخابات نیست بلکه گزینشی است که در آن حقوق انسانی برای گروهی قابل تصوراست که اکثریت را با دخالت دولت کسب کرده و برای اقلیت (کسانیکه آرا کمتری دارند) هیچگونه راه رشد و تلاش برای رسیدن به آرمانهای خود متصورنیست. ایران امروز گرقتار در میان بحرانهای درون مرزی و برون مرزی بار دیگر صحنه ای از سناریوی جدیدی بنام انتخابات خواهد بود. ملت ایران دل آزرده از خشونت حاکم بر جامعه و گرانی روز افزون ارزاق عمومی که مسئولین را توان کنترل آن نیست و در محیطی خفقان آور که سالهاست آزادی ازآن رخت بربسته است باری دیگر در برابرانتخابات قرار گرفته است؛ رسانه ها روز اخذ رای برای انتخاب رئیس جمهور را بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت اعلام نمودند. انگشت شمار افرادی دراین پندار بودند که با آغاز انتخابات رئیس جمهوری از خشونتهای حکومت علیه ملت کاسته خواهد شد. اما بازداشتهای گسترده زنان ایرانی به بهانه در خواست حقوق حقه خویش و در روزهای اخیر آوردن قانون معروف به حمایت خانواده در صحن علنی مجلس هر چند سرانجام دو ماده مهم آنکه نشان از زن ستیزی داشت حذف گردید اقدامی برای ایجاد هراس در دل زنان مبارز ایرانزمین بود. توقیفهای مداوم و متوالی زنان آزادیخواه و حق طلب زندانی کردن و صدور احکام غیر عادلانه کمیته های انضباطی دانشجویان درتعلیق تحصیلی آنان. سرکوب بی امان کارگران ایران که برای دریافت مزد کار انجام داده در نقاط مختلف کشور فریاد اعتراض بلند کرده اند و بی توجهی به خواسته های معلمان میهن ما که بردبارانه برسالت خویش پایدارند و در زیر خط فقر بسختی روز گار میگذرانند نه فقط از باز شدن جو سیاسی واجتماعی میهنمان خبر نمیدهد که هر روز بیش از پیش ابتدائیترین حقوق انسانی ملت ایران پایمال میشود و رعب و وحشت بر سراسر ایران استبدادزده مستولی میگردد. قوانینی که دراین روزها یکی بعد از دیگری به تصویب مجلس شورای انتصابی میرسد چون متمم قانون مجازات اسلامی جز افزایش محدودیتهای مردم سخن تازه ای ندارد. گرانی کمرشکن؛ قشرهای متوسط و کم درآمد جامعه ایران را در چنگالهای بی رحم خویش به نابودی و استیصال کشانده است. درسالهای اخیر قیمت نفت رشدی سرسام آور داشته است ولی صدها میلیارد دلار ارز حاصله از فروش نفت از فقر عمومی نکاسته است. آخرین آمار بانک مرکزی گزارش تورم بیست و هفت و نیم درصد را نشان میدهد که به اظهار صاحب نظران اقتصادی نرخ واقعی تورم فراتر از عدد مذکور میباشد. لازمه انتخابات وجود آزادیهای فردی و اجتماعی است در کشور ایران که به زندان روزنامه نگاران در جهان شهرت دارد مدعی وجود آزادیهای فردی و اجتماعی وآزادیهای احزاب و جمعیتها شدن از واقعیتها بدور است و تا مردم آزادی را لمس نکنند انتخابات نمایشی بیش بنظر نمیاید. مگر نه اینکه رای واقعی و آگاهانه مردم براساس ملموسات غیر قابل تردیداست؟ چه کسی میتواند مدعی بودن آزادیهای فردی و گروهی در ایران باشد؟ نارضایتی از نابسامانیهای اقتصادی نیز عاملی است که مردم را از حضور در صحنه اموری چون انتخابات دور و بی انگیزه میکند. چه کسی میتواند از بهبود وضع اقتصادی مردم سخن بگوید؟ هرچند وزیر محترم ارشاد در سخنان اخیر خود در محل مصلای تهران فرموده اند سر و سامان دادن به وضع اقتصادی مردم کار دولت ما نیست هر دولت طاغوتی هم از عهده این کار برمیاید (نقل به مضمون). مهمترین عامل در آغاز و انجام  انتخابات آزادی و دمکراسی است که ملت ایران ازآن محروم است. حکومت ایران نیاز به گرمی بازار انتخابات دارد تا نتایج از قبل تعیین شده را توجیه نماید و اقدامات خود را در صحنه بین المللی مشروعیت بخشد از این روست که از چندی پیش پنهانی و آشکار در این محل و آن محل اصلاح طلبان و اصول گرایان که دوروی یک سکه اند اجتماعاتی دارند و دراین مقامند که اگر پیروز این بازی نشوند حداقل جائی در جابجا شدنهای احتمالی داشته باشند. از سوئی دیگر اکثریتی عظیم از مردم میهن ما چون بسیاری از دفعات گذشته نگاهی سرد بر آنچه انتخابات ریاست جمهوری نامیده میشود دارند. نه آنکه این گروه بزرگ به سرنوشت خویش نمیاندیشند بلکه آنان راهی برای ورود به صحنه جز تغییرات بنیادین در قانون اساسی و استواری نظامی متکی بر آرا مردم ایران نیافته اند. آزادی رسانه ها؛ آزادی قلم و بیان؛ آزادی اجتماعات و پلورالیسم سیاسی باید درایران حاکم شود تا مردم ایران به استقبال انتخابات روند.

+ نوشته شده در Sun 5 Oct 2008ساعت 4:29 PM توسط میثاق آزاد |


(گسترش دائمی بحران در جمهوری اسلامی  و منشا فکری آن)

دکتر همایون مهمنش

به استثناء دوره هائی کوتاه از دوران سی ساله موجودیت جمهوری اسلامی، ایران همواره درگیر بحران بوده است. ما یا گرفتار جنگ و تحریم، و یا با خطر جنگ و تحریم های بیشتر روبرو بوده ایم. این عوامل همراه با سوء مدیریت و وضع اسفناک اقتصاد، هرگونه امید به اینکه بالاخره زمانی بحران و التهاب دائمی تخفیف یابد را از بین برده است.

سوال این است که منشا فکری این بحران سازی در کجاست؟

بررسی اصول فکری و نظری جمهوری اسلامی که بر اساس نظرات پایه گذار آن، آیت الله خمینی شکل گرفته، نشان میدهد که وضع کنونی امری گذرا نبوده، بحران های سی ساله گذشته با موجودیت جمهوری اسلامی عجین است و ادامه حیات این نظام بدون بحران سازی ممکن نیست.

ایجاد جمهوری اسلامی

با پیروزی خمینی و اطرافیانش در بهمن 57 نظرات وی در باره حکومت اسلامی به امری بلامنازع و به اصول سیاسی و عقیدتی جمهوری اسلامی تبدیل گردید. به این جهت بررسی عقاید وی در مورد حکومت، خصوصیات و وظائف آن، مبنا اصول فکری و عقاید حاکم بر جمهوری اسلامی را برای ما روشن می کند.  

حکومت ولی فقیه ( دیکتاتوری مذهبی )

خمینی مدتها قبل از بهمن 57 نظرات خود را در مورد (حکومت اسلامی) در کتابی به همین نام (1) انتشار داد. او در پاریس بجای "حکومت اسلامی" عنوان "جمهوری اسلامی" را برای نظام مورد نظرش عنوان کرد تا با این ترفند موانعی را که در نتیجه افکار سکولار در جامعه موجود بود، تا حد امکان بی اثر کند.  ولی او در کتابش زمانی که به توضیح حقانیت، ضرورت، محتوا و اهداف حکومت اسلامی می پردازد، به صراحت حکومتی را توصیه میکند که خطوط اصلی آن در جمهوری اسلامی تحقق یافته است.

 حقانیت

بخش عمده کتاب حکومت اسلامی به اثبات حقانیت حکومت ولی فقیه می پردازد. علی رغم آنکه به گفته مراجع مختلف و اسلام شناسان، در مذهب شیعه "امامت فقط در اهل بیت (خاندان پیامبر) و در عمل فقط خاندان علی ابن ابیطالب موروثی است"(3- صفحه 114)، و "در غیبت امام زمان هر حکومتی نامشروع است"(3- صفحه 115) وی از حدیث و روایات استنتاج میکند که حکومت به مثابه جانشینان و ادامه دهندگان راه پیامبر، خلفا و امامان حق "علما" است. به نظر او حکومت امری الهی است و دیگران تا به حال آن را به امانت گرفته بوده اند و اکنون زمان  آن رسیده که آن را به "علما" مسترد دارند. وی مینویسد: "وقتی بنا شد تمام امور دینی عبارت از «امانت» الهی باشد و باید این «امانت» به اهلش رد شود یکی از آنها هم حکومت است" (1 - صفحه 94).

 ضرورت

خمینی برای نشان دادن ضرورت حکومت ولی فقیه از جمله دلائل زیر را ارائه میکند:

 1 -  بدخواهی غیر مسلمانان

به نظر خمینی غیر مسلمانان بدخواه و بدگو باعث شده اند که اسلام از میدان عمل بیرون رود. "یهود" و دیگرانی که "شیطانتر از یهودند" فهمیده اند که اسلام "منافع مادی و قدرت سیاسی آنها را به خطر می اندازد". به این جهت علیه آن تبلیغ کرده و گفته اند: "اسلام دین جامعی نیست، دین زندگی نیست، برای جامعه نظامات و قوانین ندارد". دولت استعماری انگلیس در آغاز مشروطه خواسته بود که "نفوذ روسیه تزاری در ایران را از بین ببرد" و  "با آوردن قوانین غربی احکام اسلام را از میدان عمل و اجرا خارج کند"(1 - صفحه 11).

 2 – غرب زدگی (روحانیون)

"بعضی افراد جامعه خودمان" در مقابل خارجیها "خود باخته" اند. "فکر کردند راه پیشرفت اینست که قوانین و عقاید خود را کنار بگذارند. همین که آنها به کره ماه رفتند اینها خیال میکنند باید قوانین خود را کنار بگذارند! ... ثروت و قدرت مادی و تسخیر فضا احتیاج به ایمان و اعتقاد و اخلاق اسلامی دارد تا تکمیل و متعادل شود و در خدمت انسان قرار گیرد نه اینکه بلای جان انسان شود"(1 - صفحه 17).

 3 – ضعف قوانین قضائی

خمینی قوانین قضائی مدنی که نتیجه قرنها تجربه حقوقدانان، پیشرفت دانش این رشته و اعتلای تمدن بشری و کوشش برای ایجاد جوامع انسانی و عادلانه تر است را به عنوان "قوانین بیگانه" رد میکند. میگوید: "تحمیل قوانین بیگانه بر جامعه اسلامی ما منشا گرفتاری ها و مشکلات بسیار شده است. اشخاص مطلعی در عدلیه هستند که از قوانین دادگستری و طرز کار آن شکایت ها دارند. ... کمتر کسی به حقوق حقه خود میرسد. ... دعواهائی که آنوقتها قاضی شرع در ظرف دو سه روز حل و فصل میکرد حالا در بیست سال هم تمام نمیشود. .. جوانان، پیرمردان و مستمندان باید هر روز صبح تا عصر به دادگستری بروند و در راهروها و پشت میزها سرگردان باشند..." (1 - صفحه 12).

 4 – احتمال ایجاد حکومت جهانی یهود

"میخواهند حکومت یهود در دنیا تشکیل دهند، و چون جماعت موذی و فعالی هستند می ترسم نعوذ بالله روزی به مقصود برسند، و سستی بعضی از ما باعث شود که یک وقت حاکم یهودی بر ما حکومت کند..." (1 - صفحه 153).

 5 – لزوم دخالت دین در حکومت

خمینی مینویسد:

"این را که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علمای اسلام در امور سیاسی دخالت نکنند را استعمار گران گفته و شایع کرده اند. مگر زمان پیغمبر اکرم (ص) سیاست از دیانت جدا بود؟ مگر زمان خلفای حق یا نا حق، زمان خلافت حضرت امیر (ع) سیاست از دیانت جدا بود؟» (1 -صفحه 19).

 نقطه نظرات یک و دو برای اثبات ضرورت حکومت اسلامی نه بر اساس ضرورت جامعه ایران بلکه عکس العملی در مقابل بدخواهان اسلام، ادعاهای آنان و یا غربزدگی عده ای از روحانیون است. این ایراد که چون دادگستری به سرعت عمل نمیکرده و یا کار مردم را راه نمی انداخته، اگر هم درست بوده باشد، اشکال در اجرای قوانین مدنی و نه خود این قوانین بوده است. در مورد احتمال «حکومت جهانی یهود» علی رغم اینکه اسرائیل نسبت به جمعیت خود کشوری بانفوذ در دنیا است و ما با تجاوزات آن به حقوق مردم فلسطین مخالفیم، معهذا حکومت اسرائیل بر خلاف جمهوری اسلامی هیچگاه خواست ایجاد چنین حکومتی را هدف خود قرار نداده و حکومت جهانی قوم یهود همواره دست پخت آنتی سمیتیسم در جهان بوده است.

مدل

نظرات خمینی و تصور او از حکومت ولی فقیه و قوانین قضائی آن متعلق به دوران خلفای اسلام است. به نظر خمینی و همانطور که در جمهوری اسلامی نیز عملی شده است، خلیفه یا ولی فقیه بالاترین مرجع حکومت است و در برابر هیچ مرجع و مقام دیگری پاسخگو نیست. مدل حکومت اسلامی خمینی، حکومت خلفای اسلام است. در این مدل خلیفه نه تنها بالاترین مقام اجرائی است بلکه بالاترین مرجع قضائی نیز هست. او مینویسد:

 1.  "حاکم عادل، رسول اکرم (ص) است. او اگر فرمان داد که فلان محل را بگیرید، فلان خانه را آتش بزنید، فلان طائفه را که مضر باسلام و مسلمین و ملتها هستند از بین ببرید حکم بعدل فرموده است" (1 - صفحه 95) و یا

2.  "... اسلام بسیاری از افراد را در مقابل مصالح جامعه فانی کرده است، بسیاری از اشخاص را در مقابل مصالح بشر از بین برده است، ریشه بسیاری از طوائف را – چون مفسده انگیز و برای جامعه مضر بوده اند – قطع کرده است" (1 - صفحه 95).

 به این ترتیب از بین بردن کل یک «طایفه» اگر آن طائفه مضر به حال اسلام باشد به نظر خمینی اقدامی عادلانه است. حکم  خمینی در راس جمهوری اسلامی که برای نمونه به قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67  (که در دنیای امروز جنایت علیه بشریت محسوب می شود) منجر شد، از نظر وی مشروعیت دینی دارد.

نقل قول های زیر درک خمینی را از اجرای قوانین اسلام نشان میدهد. او برای مثال مینویسد:

 3.  "رسول الله صلی علیه و آله مجری قانون بود. مثلا قوانین جزائی را اجرا میکرد، دست سارق را میبرید، حد میزد رجم میکرد، خلیفه هم برای این امور است" (1 - صفحه 18).

4.  "رسول اکرم در راس تشکیلات اجرائی و اداری جامعه مسلمانان قرار داشت. علاوه برابلاغ وحی و بیان تفسیر عقاید و احکام و نظامات اسلام به اجرا احکام و برقراری نظامات همت گماشته بود تا دولت اسلام را بوجود آورد. در آن زمان مثلا به بیان قانون جزا اکتفا نمیکرد. بلکه در ضمن به اجرای آن میپرداخت. دست میبرید، حد میزد، رجم میکرد. پس از رسول اکرم (ص) خلیفه همین وظیفه و مقام را دارد" (1 - صفحه 23).

5.  "اکنون که در بلاد اسلامی احکام اسلام اجراء نمیگردد، حدود جاری نمیشود، احکام اسلام حفط نشده، نظام اسلام از بین رفته، ..." (1 - صفحه 82).

6.     "اگر مجریان خواستند احکام قضائی را اجرا کنند و مثلا حدود را جاری نمایند..." (1 - صفحه 95).

7.  "اگر امر کرد که کاری انجام دهید، حدود را اینطور جاری کنید، غنائم، زکات و صدقات را به چنین مصارفی برسانید ..." (1 - صفحه 90).

 می بینیم که اجرای قوانین اسلام برای خمینی در درجه اول مجازات، آنهم مجازاتهای ضد انسانی مانند بریدن دست، شلاق زدن (حد) و سنگسار (رجم) میباشد. او بر ضرورت حد و رجم تاکید دارد و همچنین صحبت از غنائم جنگی میکند.

 خمینی مدل حکومتی خلفا را تجویز میکند که تازه در 1300 سال پیش نیز منشا تشنجات زیاد بوده، تشنجاتی که در نهایت به کشته شدن سه تن از چهار تن خلفای صدر اسلام، عمر، عثمان و علی ابن ابو طالب منجر شده است. او در کتابش توضیح نمیدهد که چرا مدل اداره قبائل که در 1300 سال پیش در بین قبائل عرب رواج داشته، امروز نیز مدلی بهتر از حاکمیت مردم است.

 حکومت ولی فقیه در قرآن؟ ( بر گرفته از منتظری و امثالهم )

توضیحات خمینی در مورد حقانیت، ضرورت، مفهوم و اهداف حکومت اسلامی یاد داشت هائی پراکنده است. به استثناء بخشی که در مورد روش های عملی مبارزه برای گرفتن قدرت و ایجاد حکومت اسلامی است و تا حدی سیستم دارد، در موارد دیگر وی اغلب با طرح جزئیات نتائج کلی میگیرد. توضیحات او در مورد ضرورت، مفهوم و اهداف حکومت اسلامی اغلب پراکنده و مانند تکه هائی از یک نقاشی قرون گذشته است که کنار هم قرار دادن آنها نیز تصویر را کامل نمیکند. خمینی معتقد است که همه قوانین علاوه بر سنت در قرآن مکتوب است و به این جهت روشن کردن آنها دیگر ضروری نیست. او مینویسد: "قرآن «تبیان کل شیء»  است و روشنگر همه چیز و همه امور است. امام سوگند یاد میکند – طبق روایات – که تمام آنچه ملت احتیاج دارد در کتاب و سنت هست، و در این شکی نیست"(1 - صفحه 29).

 اما به گفته اسلام شناس سوری باسام تیبی: "وقتی در قران به دنبال محتواهای سیاسی سیستماتیک بگردیم، ایده (concept, Konzept) سیاسی به معنی دقیقتر آن یافت نمی کنیم. مهمتر اینکه مفهوم حکومت (State, Staat) و یا حتی توضیح فرم دولت ایده آلی که با وحی سازگار باشد، از مسائل مرکزی قران نیست"(3 - صفحه 108).

دنیای خمینی

نظرات خمینی ویژگیهای دنیائی را که او در آن زندگی میکرده روشن میسازد. دنیای او دنیای صدر اسلام و نظرات او متوجه قرون گذشته است. حکومت ایده آل او حکومت خلفای اسلام و برای اجرای "قوانین اسلام" است. علیرغم اینکه خمینی در کتابش از مقولاتی مانند "سعادت بشر"، "اجرای عدالت"، مبارزه با "ستمگری" و "زورگوئی" نیز صحبت میکند، اما همه این مقولات را در بستر اسلام خود تعریف می کند. همانطورکه در نحوه شکل گرفتن و استقرار جمهوری اسلامی شاهد بوده ایم، اجرای "قوانین اسلام" برای وی همواره اصل است و انسان ها ابزاری برای تحقق این اصل. در دنیای خمینی، انسان هدف نیست، وسیله است. حکومت وسیله بهبود وضع انسان ها و سعادت بشر نیست بلکه وسیله اجرای "قوانین اسلام" است. دنیای خمینی دنیائی مملو از تهدید، ارعاب، ترس، تهمت و اجبار است. اجرای "قوانین اسلام" به نظر او باید با اعمال زور و خشونت صورت گیرد. در دنیای او تحمل و مدارا جائی ندارد. فرد، گروه یا حتی طائفه ای که "مضر به حال" اسلام او باشد،  باید از میان برداشته شود. اسلام خمینی یک ایدئولوژی جزمی است. ایدئولوژی های جزمی فراموش میکنند که در آغاز برای تحقق سعادت بشر و عدالت بوجود آمده اند. علاقه آنها به تحقق اهداف خود به حدی است که معادله را معکوس میکنند و انسانها را در خدمت و وسیله تحقق ایدئولوژی خود میدانند.

 جمهوری اسلامی وسیله اجرای قوانین اسلام

درک خمینی از حکومت اسلامی در قانون اساسی جمهوری اسلامی بازتاب یافت. اصل 2 قانون اساسی جمهوری اسلامی(2) که معرف اصول نظام است، جمهوری اسلامی را نظامی "بر پایه ایمان به" اصول مذهب شیعه یعنی وحدت، نبوت، معاد، عدل میداند ولی بند پنجم یعنی امامت به "امامت و رهبری مستمر و  نقش اساسی آن در تداوم انقلاب اسلام" تغییر یافته است. در بند ششم صحبت از "کرامت و ارزش والای انسان" و آزادی آنهم محدود یعنی "توأم با مسئولیت او در برابر خدا" آمده است.

در مقدمه ای بر قانون اساسی "حرکت به سوی خدا"!(4) هدف نظام عنوان شده است. در قانون اساسی جمهوری اسلامی هم مانند کتاب خمینی اهدافی مانند "نظام عادلانه"، "مبارزه با ستمگری" و "سلطه گری" درج شده است اما هدف غائی جمهوری اسلامی "امامت و رهبری مستمر" و "تداوم انقلاب اسلام" که مضمون وسیعتری از "اجرای قوانین اسلام" داراست، میباشد. عملکرد نظام در سی سال گذشته نیز تائید می کند که «امامت و رهبری مستمر» و "تداوم انقلاب اسلام" و اجرای "قوانین اسلام" مهمترین اهداف نظام بوده است.

"قوانین اسلام" یا قانون شرع خمینی متعلق به قرون گذشته است. از دوران رنسانس توجه به این نکته بیشتر شد که انسان و نه مذاهب باید تعیین کننده و مرکز ثقل تحولات باشد. شکست ایدئولوژی های جزمی بویژه در قرن اخیر بار دیگر تایید کرد که نه تحقق ایدئولوژی ها و کوشش آنها برای ساختن "انسان کامل آینده"، بلکه "انسان واقعا موجود" و سعادت او باید هدف باشد. با تمام معایبی که دموکراسی داراست، بشریت نظام بهتری برای اداره امور سیاسی نمی شناسد. انسان ها در یافته اند که بهبود وضع معیشتی، رعایت حقوق مردم، آزادی و امنیت از همه بهتر در یک دموکراسی ممکن است.

در دنیائی که لازم است قوانین را دائما با واقعیت ها و مشکلات جدید وفق داد تا بتوان بهبود وضع اقتصادی، تعلیم و تربیت، سلامت و غیره را در حد ممکن عملی ساخت، اجرای قوانین شریعت بیش از هزار سال پیش نه تنها عملی نیست بلکه صرفنظر از زیان های دیگر، سرمنشا بحران های داخلی و خارجی میگردد.

با ایجاد جمهوری اسلامی، نهادی برای تداوم انقلاب و اجرای "قوانین اسلام" ایجاد شد. این حکومت اجرای "قوانین اسلام" را از امری خصوصی خارج کرده، وظیفه حکومت دانست و همه امکانات مادی، معنوی و انسانی جامعه را در اختیار آن قرار داد. در راس این نظام فردی با عنوان ولی فقیه قرار دارد که به سبک خلفای اسلام در 1300 سال قبل، در راس قوای کشور است و در مقابل هیچ مرجعی پاسخگو نیست. در این نظام انسان ها حق شرکت در تعیین سرنوشت خود را ندارند و فقط وسیله ای در خدمت تحقق اهداف اسلامی نظامند. هرگونه مخالفت آنها با نظام و حکومت اسلامی، مخالفت با اسلام است.

در زیر بعضی نتایج  "تداوم انقلاب اسلام" و بخشی از آن "اجرای قوانین اسلام" توسط حکومت ولی فقیه را بررسی میکنیم.

 امور داخلی

از زمینه های نادری که حکومت در آن موفق بوده است سرکوب هرگونه مخالفت، آزار زنان، اعدام، شکنجه، قطع دست و سنگسار بوده است. افراد و گروه ها هرقدر با "عطوفت"(1) کمتری به "اجرای قوانین اسلام" پرداخته باشند، مقام و منزلت بیشتری دارند. اجرای این قوانین ضد بشری با سر سختی دنبال میشوند اما اداره کشور، به قهقرا رفتن اقتصاد، گرانی، بیکاری، تشدید فقر و نارضائی همه برای ولی فقیه و نظام او امری فرعی است.

 اداره یک کشور کار ساده ای نیست و امروزه حتی حکومتهائی که اهداف استراتژیک دقیقی دارند ولی برنامه و سیاستهای مرحله ای درستی ندارند، معمولا موفق نیستند. وقتی در اثر هدف گذاری های نادرست و سوء مدیریت، جوانان امیدی به آینده ندارند، زنان، کارگران، دانشجویان، معلمان، اقلیت های مذهبی و قومی همه تحت فشارند، بحران امری طبیعی و آرامش استثنائی است.

 سیاست خارجی

"تداوم انقلاب اسلام" در سیاست خارجی به معنی اجرای "قوانین اسلام" در این زمینه است. اجرای قوانین اسلام بدون توجه به دوران، تاریخچه و شرائط اجتماعی (context) که این قوانین برای آنها بوده است، بشر امروزی را به قهقرا خواهد برد. یک نمونه از آن را که  از "غنائم جنگی" صحبت میشود در بالا دیدیم. اگر در جنگ های آغاز اسلام غنائم جنگی یک منبع در آمد بود، جنگ های امروزی آنقدر مهیب اند که جز ویرانی "غنائمی" ندارند و چند بمب اتمی کافی است تا کل بشریت را از صفحه گیتی پاک کند. 

 "حکومت جهانی اسلام"، "سرعت بخشیدن به ظهور امام زمان"، "محو اسرائیل از صحنه جغرافیا" و غنی سازی اتمی به هر قیمت، بدون توجه به خطر جنگ، تحریم ها و ویرانی کشور، هدفی در چارچوب اهداف حکومت ولی فقیه است. بعید است نظامی با این اهداف بتواند بحران سازی را در سیاست خارجی خود کنار گذاشته و به دنبال صلح و آرامش باشد.

 ممکن است گفته شود جناح هائی هم در جمهوری اسلامی هستند که به دنبال واقعیت گرائی بیشترند. این ممکن است. اما نباید فراموش کرد که ساختار جمهوری اسلامی و خواست مرکزی آن اجرای "قوانین اسلام"، بنیادگرائی مذهبی و رد عقلانیت است. دوم اینکه "سنت تفکر عقلانی در اسلام تکامل ضعیفی داشته" (3 - صفحه 104) " در طول تاریخ اسلام «در جدال میان عقلانیت فلسفی و بنیادگرائی مذهبی، همواره بنیادگرائی مذهبی حاکم شده" (3 -صفحه 116) و بالاخره اینکه باید توجه داشت آنهائی که امروز قانون اساسی جمهوری اسلامی را ناکافی می دانند، بیشتر از بنیادگرایان هستند و نه از گروه های اصلاح طلب درون نظام.

 ذکر این نکته لازم است که اینجا مخالفت با دین اسلام که هموطنان ما و صدها میلیون انسان دیگر در کمال صلح و آرامش به آن اعتقاد دارند و هیچگاه مخل آزادی دیگران نبوده اند، نیست.  اعتقادات مذهبی انسان ها مورد احترام است. مشکل با دخالت دین در حکومت و بوِیژه در جائی است که اقلیتی کوچک با سوء استفاده از اعتقادات مذهبی مردم و زیر پا گذاشتن حقوق آنان، قدرت حکومتی را وسیله تحقق امیال و افکار عقب مانده خود کرده اند.

نتیجه

با توجه به نکات فوق علی رغم اینکه هرگونه تحول واقعی به سوی اعتدال میتواند برای زندگی و معیشت مردم مثبت باشد، اما هرگونه امید به بهبود جمهوری اسلامی و حکومت ولی فقیه امید به محال است. برای آنها که به دنبال زندگی بهتر، امنیت، معنویت، آزادی و دموکراسی هستند، راهی نیست جز کوشش برای بستن این پرانتز سیاه در تاریخ ایران و استقرار یک حکومت ملی طرفدار آزادی و دموکراسی و جدائی دین از حکومت که حافظ حقوق و آزادی های مردم باشد.

 همایون مهمنش

http://www.homayoun.info/

آدرس ایمیل:

hmehmaneche@t-online.de

(1) کتاب حکومت اسلامی آیت الله خمینی

(2) اصل 2 قانون اساسی جمهوری اسلامی:

جمهوری اسلامی، نظامی است بر پایه ایمان به:‏

1. خدای یکتا (لا اله الا الله) و اختصاص حاکمیت و تشریع به او و لزوم تسلیم در برابر امر او.

2. وحی‏ الهی و نقش بنیادی آن در بیان قوانین.

3. معاد و نقش سازنده آن در سیر تکاملی انسان به سوی خدا.

4. عدل خدا در خلقت و تشریع.

5. امامت و رهبری مستمر و نقش اساسی آن در تداوم انقلاب اسلام.

6. کرامت و ارزش والای انسان و آزادی توأم با مسیولیت او در برابر خدا، که از راه‏‏:

· اجتهاد مستمر فقهای جامع‏الشرایط بر اساس کتاب و سنت معصومین سلام الله علیهم اجمعین،

· استفاده از علوم و فنون و تجارب پیشرفته بشری و تلاش در پیشبرد آنها،

  • نفی هر گونه ستمگری و ستم‏کشی و سلطه‏گری و سلطه‏پذیری،
  • قسط و عدل و استقلال سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و همبستگی ملی را تأمین می‌کند.

(3)     Bassam Tibi, Der Wahre Imam, Piper Verlag GmbH München, Oktober 1998, ISBN 3-492-22713-9

(4)    از مقدمه منتشره برای قانون اساسی جمهوری اسلامی.

+ نوشته شده در Sun 5 Oct 2008ساعت 4:11 PM توسط میثاق آزاد |


 دکتر محمد برقعی

ناکامیهای فراگیر ورزشکاران ایرانی در المپیک پکن ایرانیان را افسرده و در عینحال خشمگین کرده است. همگان میدانند که در مسابقات گوناگون المپیکها گاه ورزشکاران، به خاطر بدشانسی یا بروز سانحه‌ای دچار شکستهای تلخ و غیرمنتظره میشوند اما وقتی این شکستها از سطح یک یا چند ورزشکار فراتر رفته و آفتی میشود بر جان عموم افراد اردوی ورزشی یک کشور، آسیب‌ شناسی آن دیگر یک مساله فردی نیست بلکه میباید ریشه آن را در عوامل سیاسی و اجتماعی حاکم بر آن جمع و آن کشور جستجو کرد. و این ریشه‌یابی باید چنان صحیح و راستین باشد که اگر جستجوگر مخالف دولت و حکومتی است اجازه ندهد به شوق سرزنش آن دولت یا حکومت، از دسترسی به حقیقت غافل بماند.

با چنین بینشی است که میکوشم آنچه را که واقعا ریشه شکست فراگیر و غمبار ورزشکاران ایرانی اعزام شده به بازیهای المپیک پکن میدانم بیان کنم؛ بی آنکه کارشناس ورزش باشم و خود را از نظر فنی در این مورد صاحب نظر و یا صاحب صلاحیت بدانم.

تمام علاقمندان به ورزش میدانند که یک ورزشکار برای صعود به پیروزی و قدم گذاشتن روی سکوی افتخار نه تنها سالها بدنسازی کرده و تمرینهای سنگین میکند و ناگزیر از تنظیم صحیح تغذیه خود میشود، بلکه در کنار این همه از انگیزه و شوق بسیاری نیز برخوردار است و هر چه زمان جلوتر میرود نقش عامل روحی نیز بر این عوامل افزوده میشود. زیرا امروزه، با جهانی شدن ارتباطات، تقریبا همه کشورها به اطلاعات مربوط به وضعیت و رکوردهای رقیبان خود دسترسی دارند و با امکان مسافرت و تمرین در کشورهای مختلف فاصله فنی میان ورزشکاران کشورهای توسعه یافته و توسعه نیافته روز به روز کمتر شده است. بهمین سبب رقیبان ورزشی از نظر جسمی و از لحاظ فنی کمابیش یکسانند بطوریکه رکوردهای این ورزشکاران تا یک دهم ثانیه و حتی چند صدم ثانیه با یکدیگر تفاوت دارد. همچنین در کشتی ضربه فنی کردن امروزه امری استثنایی است و در وزنه‌برداری هم فاصله رکوردها یکی دو کیلو بیشتر نیست. از همین رو پیروزی قاطع در ورزشهای مختلف از انحصار کشورهای خاص در آمده و از جمله م‌بینیم که آمریکاییان بدون داشتن سابقه در کشتی یا فوتبال در یکی دو دهه اخیر بالاترین سکوها را تسخیر میکنند. و یا بسکتبالیستهای چینی مثل بسیاری از بسکتبالیستهای خوب دنیا به آمریکا ‌آمده و در تیمهای درجه اول بازی میکنند و تجارب خود را به کشورهاشان انتقال میدهند.

بنا بر این، آنچه باعث میشود که ورزشکاری بر حریفان قدر و همسطح خود پیشی بگیرد امتیازهای روحی و روانی اوست؛ حالتی که چنان شکننده است که بروز یک اختلاف فردی یا یک بی‌انصافی در حق او کافی است که او را در کسب مدال ناکام کند. بهمین سبب تمام همت گردانندگان ورزش کشورهای موفق در آماده کردن محیط مناسب روحی و روانی برای ورزشکاران خود است.

نقل خاطره‌ای در این رابطه گویای مقصود است. در اوایل دهه پنجاه شمسی بود که به تماشای کشتی گرفتن یکی از نام‌آورترین کشتی‌گیران کشورمان نشسته بودم. همه پیش‌بینیها حاکی از این بود که او در این صحنه جهانی مدال طلا خواهد گرفت. درست ده ثانیه پیش از پایان وقت حریف این کشتی گیر او را به پل برد و در میان بهت و حیرت همگان کشتی‌گیر ایرانی چند ثانیه‌ای بیشتر پایداری نکرد و پشتش به تشک ساییده شد!

به قول یکی از متخصصان امر ورزش این نکته در میان کشتی‌گیران و ورزش دوستان شناخته شده بود که کشتی‌گیران ایرانی برعکس روسها در تمارینشان چندان روی عضلات گردن کار نمیکنند و به پل رفتن نقطه ضعف عمومی آنان است اما با این همه چند ثانیه زمانی نیست که کشتی‌گیر قدری چون آن پهلوان ایرانی نتواند تاب آن را بیاورد.

سالها بعد فرصت دیداری با این کشتی‌گیر پیش آمد. پیش خودم فکر میکردم که او نمیدانسته تنها چند ثانیه از وقت باقی مانده بود، لذا در مورد دلیل تسلیم شدن او صحبت کردم و پرسیدم چرا مربیان از کنار تشک به او نگفتند که فقط چند ثانیه از وقت باقی است؟ ولی او گفت خودش از موضوع مطلع بوده است. وقتی میزان بهت و حیرت و سرخوردگی مرا دید گفت لازم است دو توضیح برای درک علت آن تسلیم بدهم. یکی این که فشاری که در آن موقع از سوی حریف بر گردن کشتی‌گیر وارد میشود به سنگینی کوه احد است لذا تنها راه تحمل آن اراده‌ای است که اگر اعمال کنی یا گردنت میشکند و نخاعت قطع میشود و یا ایستادگی موجب رفع خطر شده و نجات مییابی. اما در آن لحظه به خاطر آوردم که غیاثی قهرمان پرش ایران و نخستین ایرانی که توانسته بود حد نصاب شرکت در المپیک را بدست آورد، در تمارینش صدمه دید و فلج شد. فدراسیون کشتی بجای این که به فکر معالجه و نگهداری از او باشد او را به کلی رها کرد ‌بطوریکه بالاخره با همت چند ورزشکار جوانمرد پولی از مردم جمع آوری شد و او را به اروپا فرستادند. و این در حالی بود که مقامات فدراسیون بی‌دریغ از بودجه ورزش برای خود برداشت میکردند. عبور این خاطره در ذهن من همان و تماس شانه‌هایم بر تشک کشتی همان!

اگر حمایتهای مالی و معنوی از ورزشکاران تا چند دهه پیش نقشی به‌سزا در پیروزی ورزشکاران صاحب استعداد داشت میبینیم که در این ایام این نقش ده‌ها و بلکه صدها بار بیشتر شده است. از سویی ورزش تبدیل به یک صنعت چند میلیونی شده و بسیاری از سرمایه‌داران را به خود جذب کرده است. دوم این که تکنولوژی ارتباطات بجایی رسیده که میتواند از یک پیروزی یک واقعه بزرگ ملی بیافریند. ما امروز واقف هستیم که پیروزی تیم فوتبال فرانسه در مسابقه جهانی یک پدیده جامعه شناختی شده و نشان میدهد که چگونه این ورزش هویت «فرانسوی» خود را دوباره معنی کرده و یا مثلا پیروزی تیم فوتبال عراق سبب شد که برای چند روز تمام دشمنیها در منطقه کنار گذاشته شده و همه اقوام و پیروان مذاهب مختلف در عراق اسلحه‌ها را بر زمین بگذارند و دست در دست هم رقص و پایکوبی کنند. و البته که چنین شمشیر برانی عملکرد دوگانه هم میتواند داشته باشد؛ چنان که در عینحال میتواند استادیوم صد هزار نفری ایران را تبدیل به میدانی برای مخالفت با حکومت سرکوبگر موجود کند.

و بالاخره به همه این دلایل و ده‌ها دلیل دیگر، امروزه حتی ورزشکاران در سطح آماتوری نیز چون حرفه‌ایها عمل میکنند. ورشکاران اغلب روزانه ده تا دوازده ساعت و برای سالهای متمادی تمرین میکنند تا بتوانند در یک صحنه جهانی بدرخشند. مایکل فلپس، ابرقهرمان آمریکا، میگفت پس از هشت سال تمرین و تلاش اکنون مربی من اجازه داده است که یکی دو ماهی به مرخصی بروم. او، به گفته خودش، حتی در ایام کریسمس و تعطیلات سال نو هم تمرین میکرده است.

پس از ذکر این مقدمه اکنون به بررسی ورزش ایران میپردازم. امکاناتی که در اختیار ورزشکاران قرار می‌گیرد می‌تواند از یکی از این دو منبع تامین شود:

۱ ـ بخش خصوصی؛ که عبارت است از سرمایه‌دارانی که مستقیم و غیرمستقیم در این زمینه سرمایه‌گذاری می‌کنند و نیز خانواده‌هایی که به خاطر عشق به فرزندشان آنان را حمایت می‌کنند. این هر دو در ایران، مثل اکثر کشورهای جهان سوم، بسیار ضعیف عمل می‌کنند؛ مخصوصا در مورد ورزش‌هایی چون کشتی، شنا، وزنه‌برداری که در تمام نقاط جهان بدون کمک مالی دولتی امکان تداوم ندارند و مثل فوتبال و بسکتبال پولساز نیستند.

۲ ـ بخش دولتی؛ که نقش آن در کشورهایی مثل ایران در همه زمینه‌ها بسیار اساسی است و تقریبا حیات ورزش، به ویژه در رشته‌هایی مثل کشتی که از دیرپاترین و ملی‌ترین ورزش‌های کشور ماست، بستگی تام و تمام به حمایت آن دارد.

ورزش ایران از این بابت اسیر دو آفت بزرگ است که در اینجا به آن می‌پردازم.

الف ـ آفت قدرت و مدیریت

از آنجا که مسئولان ورزش ایران عموما موقعیت خود را نه براثر کارکردشان در زمینه ورزش بلکه به خاطر روابط و ارتباطاتشان با حکومت به دست می‌آورند لذا مثل تمام عرصه‌های دیگر دولتی خود را خدمتگزار مردم نمی‌دانند بلکه خود را به صورت اربابی می‌بینند که بر رعایای خود می‌نگرند؛ گیرم به دیده عطوفت.

بیهوده نیست که در زمان شاه ورزشکاران بزرگ ما، چون عبدالله موحد، شکایت داشتند که مقامات فدراسیون زمین‌ها و خانه‌ها را برای خود بر می‌دارند در حالی که قول آن را به ورزشکاران داده بودند و اردوی ورزشی ایران همیشه مشتی طفیلی داشت که هیچ نقشی در ورزش نداشتند و جالب این که عباس جدیدی، کشتی‌گیر به نام و کارشناس کشتی، در برنامه تلویزیونی «جام جم» به همین نکته در مورد اردوی اخیر ایران اشاره می‌کرد و می‌گفت که معلوم نیست چرا فلان رییس کارخانه یا فلان خویشاوند مقامات را بدون آن که کوچکترین نقشی در ورزش داشته باشند به چین فرستاده‌اند!

همین ظلمی که در حق ورزشکاران در زمان شاه می‌شد و چنان که باید به آنان نمی‌رسیدند در نظام جمهوری اسلامی هم تکرار می‌شود. اگر در آن موقع به موحد و محمد قربانی و دیگران نمی‌رسیدند اکنون هم ابرمردی مثل حسین رضازاده که بزرگترین افتخارها را برای کشور آورده است دو سال پیش گلایه می‌کرد که خانه‌ای که قولش را داده بودند به او نداده‌اند. در مقابل مقامات ورزشی ما، در هر دو نظام، زندگی خوبی برای خود فراهم آورده و می‌آورند. کشور ترکیه به حسین رضازاده، پس از شکستن رکود استثنایی جهان که هنوز هم کسی نتوانسته آن را بشکند، پیشنهاد کرد چند میلیون بگیرد و به ترکیه برود اما او بر مبنای غرور و غیرت ملی خود این پیشنهاد را رد کرد ولی حالا کارش به جایی رسیده که مجبور شده است برای یک شرکت ساختمانی در دوبی تبلیغات کند. مسلما شرکتی که در پی ساختن چند ساختمان در دوبی است قادر نیست رقم قابل ملاحظه‌ای برای تبلیغات بدهد و چنین است که بار دیگر قهرمانی بزرگ احساس می‌کند که او را فریب داده و پس از استفاده از وی، او را به حال خود رها کرده‌اند.

ب ـ تعصب و تزویر

این درد دیرینه را جامعه در همه زمینه‌ها آزموده و پادزهر آن را هم تا حدودی یافته است و آن چیزی نیست جز این که تشویق مردمی را جایگزین هرگونه تشویق و حمایت دیگر کرده است. ورزشکار با شوق قهرمان شدن و ارضای دل خود به نیروی همان آتش درون علی‌رغم تمام این نامردمی‌ها و نابسامانی‌ها حرکت می‌کند. و اگر مورد توجه و حمایت دولت قرار نمی‌گیرد لااقل تبدیل به قهرمان مردم خود می‌شود و دل به آنان خوش می‌دارد چنان که از این رهگذر «جهان پهلوان» اسطوره و الگوی مردم می‌شود و ملت که هر یک به نوعی با این درد آشنا هستند چنان مهر او را به دل می‌گیرند و او را در جمع خود پذیرا می‌شوند که آن کمبودها تا حدودی جبران می‌‌شود. و لذا در این زمین خشک درخت کهور می‌روید و گل‌های سخت‌جان می‌شکفند و «جهان پهلوان» تختی‌ها، قلیچ‌خانی‌ها، رضازاده‌ها و ساعی‌‌ها تجلی می‌کنند.
اما در چند سال اخیر آفتی به جان این مزرعه افتاده و دارد تمام گل‌ها و گیاهان را از ریشه می‌خشکاند. این آفت که تحت لوای اعتقادات دینی و سیاسی ـ اما با نهایت تزویر و دروغگویی و خدعه ـ عمل می‌کند شاید در تاریخ ما، حتی در زمان حافظ هم، نمونه‌ای نداشته است. این آفت تمام هستی و غرور و شخصیت فردی ورزشکار را هم، از سر بازی، لگدمال می‌کند. انسان برای او هیچ ارزشی ندارد. حتی اگر قهرمان از امکاناتی که او وعده می‌دهد هم چشم‌پوشی کند باز اگر منافع او ایجاب کرد وی را به طور کلی نابود می‌کند و تمام هستی او را با یک هوس، یک بازی یا یک سرگرمی، لگدمال می‌کند. اجازه بدهید نمونه‌ای بیاورم تا بیم مبالغه و گزافه و شعار بر این ادعا نرود. محمد علیرضایی، قهرمان شنای صد متر قورباغه ایران، یکی از آن پهلوانان استثنایی است که با وجود کمبود امکانات شنا در ایران با تلاش شخصی خود توانست نخستین شناگر در تاریخ ایران باشد که به حد نصاب رکورد المپیک برسد. او می‌رفت که نقطه عطفی در تاریخ شنای ایران بشود؛ قهرمانی که با شکستن این سد می‌توانست الهام‌بخش هزاران هزار جوان شود تا راه او را دنبال کنند تا روزی آن‌ها نیز بر سکوی افتخارات بین‌المللی بایستند.

او دو سال درس خود را در رشته مهندسی مکانیک رها کرد و شب و روز شنا کرد و سپس دو هفته به بلغارستان رفت و پس از آن هشت هفته به کروسیا رفت که به قول خودش اگر به آنجا نرفته بود و با شنای جهان آشنا نشده بود به المپیک راه نمی‌یافت. وی در مصاحبه با رادیو زمانه از این دوران با تلخی یاد ‌کرده و فضایی ترسیم می‌‌کند که واقعا غم‌انگیز است. از مصاحبه می‌توان این‌گونه برداشت کرد که وی می‌گوید هر صبح از اتاق خود خارج می‌شده و تنها به استخر می‌رفته و در آنجا در کنار کسانی که زبانشان را نمی‌فهمیده است تمام روز شنا کرده و شب با بدن خسته و کوفته به تنهایی به اتاقش برمی‌گشته؛ بدون این که هم‌زبان و یا هم‌صحبتی داشته باشد. او تنها با خیالات خود در این مدت زندگی می‌کرده و هزاران بار خود را بر سکوی پرش لب استخری می‌دیده که بزرگترین شناگران جهان در آن به رقابت می‌پردازند و با آن که می‌دانسته شانسی برای پیروزی در چین ندارد اما امیدوار بوده است که در بازگشتش به ایران دیده هزاران هزار جوان به او دوخته شده باشد تا با الهام از او راه افتخار را بپیمایند.

اما چند روز پیش از انجام مسابقه معلوم شد که طبق قرعه‌کشی چند خط آن طرف‌تر از او یک شناگر اسراییلی هم شنا خواهد کرد. باز فریاد مقامات امنیتی و ایدئولوژیکی جمهوری اسلامی بلند شد که او نباید شنا کند. مسئولان فدراسیون و مربیان ابتدا گفتند نه ایرادی ندارد زیرا او با ورزشکار اسراییلی روبرو نمی‌شود. و دیگر این که هر دو در همان دور اول حذف می‌شوند و غائله خاتمه می‌یابد. اما در آخرین لحظه و درست در شب مسابقه یکباره شناگر ایرانی از اردو به نقطه نامعلومی برده شد و فردا مقامات المپیک جویای چرایی غیبت بی‌خبر او شدند و مقامات ورزش ایران گفتند که او مریض شده و برای معالجه رفته است!

مقامات المپیک که بنا بر تجربه المپیک قبل ایران که یک کشتی‌گیر را از رویارویی با یک کشتی‌گیر اسراییلی منع کردند، با این توضیح قانع نشدند و پرسیدند اولا که ما تمام امکانات پزشکی را در دهکده المپیک داریم و نیاز به خروج نبوده و اگر هم رفته بگویید به کدام بیمارستان رفته است. و بعد هم تهدید کردند که در صورت افشای دروغ شما که بر خلاف سیاست المپیک است نه تنها این ورزشکار برای همیشه از شرکت در مسابقات حذف خواهد شد بلکه تیم ایران هم در این دوره از شرکت در مسابقات محروم می‌شود. و این سخت‌گیری حاصل حماقتی بود که قبلا آمریکا و شوروی در دو المپیک مسکو (۱۹۸۰) و لوس آنجلس (۱۹۸۴) مرتکب شده بودند تا جایی که بیم آن می‌رفت که المپیک برای همیشه از بین برود، لذا از آن پس سیاست المپیک بر عدم دخالت سیاست در ورزش تعیین شد.

با سخت‌گیری مقامات المپیک پکن دروغ‌گویی و التماس و حقارت مسئولان اردوی ورزشی ایران آغاز شد به این ترتیب که التماس می‌کردند که حالا سخت نگیرید، هرچه بوده گذشته. بعد یکی از مقامات شنای المپیک که یک فرد ایرانی است به یاری آن‌ها آمد و می‌توان تصور کرد که گفتگوهای او با مقامات المپیک از این قرار بود که خدا را خوش نمی‌آید این جوان و یا دیگر ورزشکاران ایرانی را قربانی کنید؛ آن‌ها که گناهی ندارند و خودشان اسیر دست این موجودات بی‌رحم و زورگو می‌باشند! و بالاخره به این ترتیب دل مقامات المپیک به رحم آمد و از دنبال کردن ماجرا دست برداشتند و حتما در میان خود گفتند که این دیگر چه ملت حقیر و عقب‌مانده‌ای است که مثل آب خوردن دروغ می‌گوید و تقلب می‌کند و رو در روی همگان با وقاحت تمام حقیقت روشن را انکار می‌کند! آنچه در این میانه واقعا اسف‌بار است و من بر آن مبنا عمل مقاماتی که شناگر ما را از مسابقه بیرون بردند یک جنایت می‌خوانم همین نکته است. یعنی اگر این‌ها می‌توانستند بر موضع خود بایستند و بگویند ما به دلیل اعتراض به عملکرد دولت اسراییل چنین کردیم حداکثر می‌شد گفت که من یا شما این سیاست را قبول نداریم و آن را درست نمی‌دانیم و مسلما جمعی هم آن را تایید می‌کردند. اما وقتی نظامی نه تنها جرات ابراز نظر خود را ندارد بلکه باید با ده‌ها دروغ و تقلب نیت خود را پنهان کند آن وقت باید گفت که این یک جنایت است زیرا تمام زندگی و آمال و آرزوهای یک جوان و هزاران جوان دیگر را که به او امید بسته بودند به خاطر هوس بی‌جای یک یا چند مقام متعصب، نادان و کوردل به نابودی کشانده می‌شود.

این بلا را در المپیک ۲۰۰۴ هم بر سر آرش اسماعیلی آوردند؛ کسی که امید می‌رفت مدال طلای رشته جودو را بگیرد از مسابقات حذف شد. در آنجا هم باز مقامات به دروغ و نیرنگ او را مریض اعلام کردند و موضوع اعتراض به حضور جودوکار اسراییلی را انکار کردند تا وقتی به ایران برگشتند و آن وقت مثل دیگر بزدل‌های نادان و دزدهای ناشی که به کاهدان می‌زنند دلیل اصلی را به زبان فارسی و برای ملت ایران اعلام کردند. البته این بزدل‌ها حتی همین حد را در مورد محمد علیرضایی هم نتوانستند تکرار کنند و تمام امید و آرزوهای او را به خاطر هیچ بر باد دادند.

چنین است که در جهانی که قهرمانان آنچنان مورد حمایت مالی و معنوی قرار می‌گیرند و رقابت‌ها چنان تنگاتنگ است که کمتر ورزشکاری قادر است در دو المپیک پشت سر هم افتخار بیافریند، نمی‌توان از قهرمان المپیک سال ۲۰۰۴ انتظار نداشت که در المپیک سال ۲۰۰۸ در همان دورهای اول از مسابقات حذف نشود و بعد هم برای همیشه و بدون کسب افتخاری در المپیک تشک را نبوسیده و با جودو وداع نکند. کافی است که هر بار ورزشکاری ایرانی در هنگام تمرین‌های سختی که دارد با خود فکر کند اگر پس از این همه تلاش از بدشانسی و به حکم قرعه در کنار یک اسراییلی قرار گرفتم چه خواهد شد!

و اگر در این ماجرا شاهدیم که سرنوشت یک ورزشکار این‌طور آلت دست و بی‌ارزش است این داستان مسلما به ده‌ها نوع دیگر تکرار می‌شود. بی‌جهت نیست که هادی ساعی در پاسخ به پیروزی خود و شکست کشتی‌گیران و وزنه‌برداران ایرانی گفت که آن‌ها هم سخت کار کرده بودند و لیاقت کسب مدال داشتند اما روحیه آنان خراب بود. بدین‌سان است که ورزش ما سرنوشتی جدا از دیگر عرصه‌های مملکت ندارد. اگر فرار مغزهای ایرانی زبانزد ایرانیان و غیرایرانیان است چرا ورزش ما جز این باشد؟ اما اگر ورزشکاران رشته‌های فوتبال و بسکتبال به پیروی از همان الگوی فرار مغزها قادرند با بازی در تیم‌های دیگر کشورها به حیات ورزشی خود ادامه دهند، در مقابل ورزشکاران رشته‌های کشتی و وزنه‌برداری ما، به عنوان دو ورزش ملی ما، آینده‌ای بسیار تاریک در پیش دارند. و این در حالی است که داستان «پوریای ولی» قرن‌هاست بر سر زبان ایرانی‌ها جاری است و تختی هنوز هم قهرمان مورد احترام ایرانی‌هاست.

+ نوشته شده در Sun 5 Oct 2008ساعت 3:54 PM توسط میثاق آزاد |


روزگار غريبي است نازنين ،

در پشت ديوارهاي سياهي، بنديان آموزگاران رادر بند ميكنند تا فرزندان اين آب و خاك بياموزند كه روي خوش نخواهند ديد اگر بخواهند همچو پدران خويش شوريده سر باشند و سركش !به بيداد و ستم و حلاج خواهند شد بر سر دار و بانگ انالحقشان نيز ديگر شنيداري در اين وادي پر از دروغ و ريا جايي نخواهد داشت. چون در هنگامه اي كه حقوق بشر  نيز ميتواند نردبان پيشرفت قشري منفعت طلب باشد، حمايت از آموزگاران اگر آب و نان و شهرت و جايزه نداشته باشد بهيچ نمي ارزد مگر براي ثبت در تاريخ پر از بيداد اين كهن خاك اهورايي، كه من نميدانم چرا هميشه تاريخ سايه اهريمن برآن مستولي بوده و باز ما گفته ايم و ميگويم و خواهيم گفت كهن خاك اهورايي؟

نسل من نسل پرورش يافته در برزخ، شناخت هويت و سرگشتگي بين دو فرهنگ شاه و شيخ، جنگ و يورش دشمن خارجي و انديشه سياه و سفيد حاكم بر جامعه بود. آموختن و انديشيدن و شكل گرفتن شخصيت يك انسان در چنين فضايي هنوز نيز تن من و هم سالانم را ميلرزاند.از سويي نگاههاي سنگين مسئولين وابسته به حاكميت و پيش برنده انديشه هاي انقلابي آنان و حاكم نمودن حس گناه در بين نوجوانان و جوانان آن دوره و از سويي فرياد در سكوت، آموزگاراني آزاده كه فقط گاهي با يك نگاه و يا حتا يك جمله ناتمام آنچه را كه در دل داشتند ميگفتند و اين حس دروني ما بود كه گاهي توانا به دريافت نا گفته هاي آنان ميشديم و گاهي نيز همچو ناتوانان ذهني فقط ميشنيديم و ميديديم آنچه را كه اين فرياد كشان خاموش بيان ميداشتند.و سالها زمان ميبايست تا بدانيم آنچه را كه ميگفتند. اما هر آنچه كه بود عشق ورزيدن عاشقانه اين آموزگاران دوران دهشتناك بود كه تلاشي بس بي مانند را در ترويج انديشه هاي آزادي خواهانه داشتند و هيچگاه نيز علیرغم همه ستمهاي رفته بر آنان و انقلابهاي فرهنگي و پاك سازيهاي گونا گون هيچگاه از پاي ننشستند و رسالت خويش را فداي معيشت ننمودند. هنوز نيز من پرورش يافته در دهه شصت در كنار آن آموزگاران نيك انديش كه همكنون سنين كهن سالي را سپري ميكنند مي آموزم آنچه را كه بايد بياموزم. گاهي به كوه ميرويم و گاهي مينشينيم و مرور خاطرات گذشته و اينكه اين ابر انسانها در آن سالها تحمل چه مرارتهايي را نموده اند و چه همكار نماهاي خبرچين و كوته فكري را مجبور بودند تحمل كنند اما به روي ما دانش آموزان لبخند بزنند تا كه دچار ياس و نا اميدي نشويم.

بي گمان هيچ كجاي اين كره خاكي را نميتوان سراغ گرفت كه با آموزگاران، اين آموزندگان دانش و اخلاق و سازندگان فرهنگ كشوراين چنين هتاكانه و گستاخانه و همچو جنايتكاران رفتار شده و درغل و زنجيرشان كنند، مگر در كشورهايي داراي ساختار استبدادي و توتاليتر. در بند نمودن تعدادي از آموزگاران كه به نمايندگي همكاران خود از شهرستانهاي مختلف ايران به پايتخت آمده بودند، ياد آور اين نكته است كه كاربدستان حكومت اسلامي حتا توان مدارا نمودن با خواستهاي مدني آموزگاران اين شريفترين قشر جامعه را ندارند و اين پيام چندان خوشايندي براي جامعه به مرز انفجار از دشواريهاي زيست در اين ساختار نابسامان نخواهد بود. و به عبارتي زندانهاي ايران در شرايط كنوني پرشده است از كارگران، دانشجويان ، جوانان، فعالين سياسي و مدني و زنان برابري خواه و اينگونه است كه زنداني ساخته ميشود به بزرگي ايران.

آري ما را باكي نيست از آنچه كه شما پنداريد، سكوت نخواهيم كرد، چون ميبينيم آنچه را كه بيداد مينامندش، چون ميشنويم ناله خواهران و برداران را كه ناشي از درد تازيانه هاي تماميت خواهي است، بر گردههاي رنجور ملتي كه از نجابت حتا حاضر نيست براي همچو تو شدن دست در دست بيگانگان دهد. تا كه شايد تازيانه ات را به ياري اجنبي از دستانت بگيرد و بر تو فرو آورد.

فريادها را بشنويد و گرسنگي فرزندان اين آب و خاك را ببينيد كه چگونه زنانش نه از ناتواني، بلكه از غرور همه تاريخشان اينك گام به گام همراه مردان ستم كشيده عاصي پاي در ميدانهاي فرياد و بيداد ستيزي مينهند و آموزگارانش اينك مشق آزادي و آزادگي ديكته ميكنند، چون ديگر الفباي نان و آب در آموختنيهاي فرزندان اين آب و خاك همچو همه آرزوهاي كودكانه شان رنگ باخته است و آروزيي جز آزادي نميتوانند داشته باشند.

آري ما باور داريم كه هيچ بيدادي، پا بر جا نخواهد بود حتا اگر به قدمت تاريخ باشد.

پاينده ايران

اشكان رضوي

+ نوشته شده در Sun 5 Oct 2008ساعت 3:26 PM توسط میثاق آزاد |


«ایدز» یا «نشانگان نقص اكتسابی ایمنی» در اثر ویروسی به نام اچ آی وی یا «ویروس نقص ایمنی انسان» به وجود می آید. از زمان ورود HIV به بدن تا بروز ایدز ممكن است ۶ ماه تا ده سال و یا بیشتر طول بكشد در این مدت گرچه فرد به ظاهر سالم به نظر می رسد، اما ممكن است آن را به افراد دیگر منتقل كند.
اچ آی وی، ایدز پدیده ای بهداشتی است كه ابعاد اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی آن بسیار گسترده اند. از آغاز كشف اولین مبتلایان آن در خرداد سال ۱۳۶۰ تا كنون در سراسر جهان بیش از ۶۵ میلیون نفر مبتلا شده اند و حدود ۲۵ میلیون نفر محکوم به مرگ گشتنده اند. در حدود نیمی از كسانی كه دچار ایدز هستند قبل از ۲۵ سالگی آلوده شده اند و بدون دارو اغلب قبل از ۳۵ سالگی می میرند. هر روز ۱۴۰۰۰ نفر جدید به مبتلایان اضافه می شود كه نیمی زن هستند و نیز نیمی ۱۵ تا ۲۵ ساله هستند. زنان و دختران به دلایل زیستی، اجتماعی، فرهنگی اقتصادی و سیاسی بیش از مردان در معرض خطر ابتلا و آسیب ناشی از ایدز هستند.
در كشور ایران تعداد افراد مبتلای ثبت شده حدود 150000 نفر است که حکایت از افزایش بیش از دو برابر بیماران در سال قبل را دارد و همچنین تخمین زده می شود كه بین ۷۰ تا ۱۲۰هزار نفر مبتلای ناشناخته در كشور حضور داشته باشند.
اين در حاليست كه در بسياري از جوامع بخصوص جوامع اسلام زده صحبت و بحث درباره آموزشهاي جنسي پذيرفته نشده و در نتيجه امر پیشگیری ابتلا به این بیماری و زندگی ميليونها انسان بويژه زنان و دختران در رابطه با ايدز و نتايج مرگبار آن ناديده گرفته مي‌شوند.
ماه گذشته یک مقام ارشد سازمان ملل نسبت به افزایش درصد مبتلایان به ایدز در ایران هشدار داد. "سالازر" که رییس دفتر صندوق کودکان سازمان ملل (یونیسف) در ایران نیز محسوب می شود، خاطرنشان کرد، میزان ابتلا به ایدز در ایران با رشد سریعی مواجه شده و در بدترین حالت ما به سمت یک درصد یا حتی 9/1درصد جمعیت در حرکت هستیم.
بر اساس سرشماری سال 2006 جمعیت ایران 70 میلیون نفر است و از این تعداد 30 میلیون زیر 30 سال سن دارند.
افراد آسيب‏پذير و ناقل‏ احتمالي بيماري ایدز!
با اساس آمار موجود درصد ابتلا به ویروس اچ آی وی در ایران به سرعت در حال رشد است و یکی از دلایل آن افزایش ورود هروئین ارزان قیمت می باشد. افراد معتاد که اکثرا در فقر مطلق بسر می برند، بلاجبار از سرنگ آلوده استفاده کرده و نه تنها از طریق سرنگ آلوده بلکه از طریق تماس های جنسی متعدد، احتمال شیوع ویروس را افزایش میدهند. گاها همسران معتادین بوسیله خود آنها مجبور به تن فروشی می گردنند و امر تعدد روابط جنسی بدون کوچکترین آشنایی از عواقب دردآور آن، خود عاملی تعیین کننده در ابتلا هرچه سریعتر این قربانیان به بیماری ایدز میباشد. پدیده روز افزون فقر، بر احتمال واداشتن زن به برقراري روابط جنسي مي‏افزايد. زناني كه با قرار گرفتن در مراتب پايين اجتماعي و تصدي مشاغلي كه زيردستي آنان را به همراه دارد، همواره در معرض تهديد به از دست دادن شغل در صورت امتناع از ايجاد رابطه جنسی با مافوق خود هستند، همیشه در معرض خطر قرار دارندفقر سن شروع و ايجاد رابطه جنسي را پايين مي‏آورد. خانواده‏هاي فقير ممكن است، در نخستين فرصت ممكن، دختران خود را با استدلال "كم كردن نان خور اضافي" در سنين پايين وادار به ازدواج با مردانی کنند که با اختلاف سنی زیاد و تعدد روابط جنسی بیماریزای قبلی بیماری را به همسران خود که در حقیقت در سنین کودکی بسر می برند منتقل کنند. از طرف دیگر معضل واقعی و قانونی، تحت نام ازدواجهاي مكرر يا همزمان عامل شیوع ویروس اچ آی وی را چند برابر میکند. تأييد اجتماعي و قانوني ايجاد روابط متعدد جنسي براي مردان و واداشتن زنان به تمكين از چنين همسرانی که اغلب دارای بيماريهاي آميزشي متعددی هسنتد، ابتلا به ويروس ايدز را بالابرده است. از همه اینها درد آورتر احتمال حاملگيهاي ناخواسته و بدون آمادگي براي زنان است. پيامدهاي اين نوع حاملگي بسيار زيانبار است و ممكن است به سقط ‏جنين هاي غيربهداشتي و مرگ‏آور يا بيماريزا و يا تولد فرزندان بیمار، كه كسي نمي‏خواهد يا نمي‏تواند مسئوليت پرورش و نگهداري از آنان را بپذيرد، بينجامد. تولد كودكاني كه وارد چرخة فقر و مبتلایان به بیماری ایدز مي‏شوند و شیوع بیماری را بصورت تصاعدي بالا می برند.
تأييد اجتماعي و قانوني ايجاد روابط متعدد جنسي براي مردان و فقر و نابرابري اجتماعي به تداوم ناآگاهي و محروميت زنان فقير از دسترسي به رسانه‏ها و منابع اطلاعاتي كمك مي‏كند تا سطح آگاهی عمومی در میان مردم افزایش پیدا نکند! بخصوص در کشوری تحت حاکمیت اسلام سیاسی که روابط جنسی خارج از ازدواج در آن ممنوع شمرده می شود و قربانیان اینگونه روابط خود مجرم محسوب می شوند.

shahla.n@bredband.net

+ نوشته شده در Thu 2 Oct 2008ساعت 6:19 PM توسط میثاق آزاد |


معنی نژاد خالص وپاک آریایی یا ایرانی
نژاد خالص وپاک آریایی یا ایرانی نژادی است که اولین بار زنان آن اسیر سربازان اسکندر مقدونی شدند. دومین بار زنانشان تسلیم سربازان عرب شدند. سومین بار زنانشان تسلیم سربازان ترک شدند. چهارمین بار زنانشان تسلیم سربازان مغول شدند. پنجمین بار زنانشان تسلیم سربازان افغانها شدند. ششمین بار زنانشان تسلیم سربازان پرتغالی شدند. هفتمین بار زنانشان تسلیم سربازان روس شدند. هشتمین بار زنانشان تسلیم سربازان انگلیسی شدند و حالا هم زنان ودختران این به اصطلاح نژاد در کشورهای گوناگون از جمله کشورهای عربی خود فروشی میکنند.

آیا این قوم کثیف را میشناسید؟
قومی است که کتابت از عرب، زبان و ادبیات خود را از افغانی، هنر و معماری خود را از ترک، پوشاک و فرهنگ و اساطیر خود را ازهندی به عاریت گرفته است .
ملتی که یونانی آن را بربر(وحشی)، عرب آن را مجوس، ترک آن را شلخته (پینتی)، ایلامی آن را آریایی (ضد تمدن) و آشوری آن را پارسی (سگ ولگرد) مینامد.

مطلب فوق را دوست عزیزمون سهند برای من فرستاده. راستیاتش من از جواب دادن به این فرد خسته شدم هر کس دوست داشت یک جوابیه دندان شکن از همین وبلاگ به سهند بده.

+ نوشته شده در Mon 29 Sep 2008ساعت 7:12 PM توسط میثاق آزاد |


یکشنبه، 31 شهریور ماه 1387

لایحه محروم کردن دختران دانشجو از زندگی مستقل

بر اساس گزارش خبرگزاری ایلنا، لایحه ای در کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی در دست بررسی است که بر مبنای آن از این پس دخترانی که در آزمون سراسری دانشگاه ها پذیرفته میشوند تنها در محل اقامت پدر و مادر یا همسر خود ميتوانند ادامه تحصیل بدهند.

بر اساس این لایحه، دختران از امکان گزینش دانشگاه مورد نظر خود محروم شده و انتخاب آنها محدود به دانشگاههای منطقه مورد زندگیشان خواهد شد.

در این چهارچوب از یک طرف دختران ساکن شهرهای کوچک از ٽبت نام در دانشگاههای اصلی که عمدتا در شهرهای بزرگ و تهران قرار دارند، محروم خواهند شد و از طرف دیگر دختران ساکن شهرهای بزرگ از ٽبت نام در دانشگاههای سایر مناطق کشور محروم میشوند.

این طرح تبعیض آمیز امکان زندگی مستقل و تحصیل جدا از خانواده را از دختران دانشجو سلب میکند. این طرح تلاشی برای محرومیت دختران دانشجو و تقلیل درصد دخترانی است که در رده آموزش عالی مشغول تحصیل هستند. در حالحاضر دانشجویان دختر بیش از 64 درصد دانشجویان دانشگاهها را تشکیل میدهند.

یکی از اهداف رژیم از این طرح پائین آوردن و محدود کردن حضور دختران دانشجو در سیستمهای آموزش عالی و به اين اعتبار در سایر عرصه های اجتماعی است.

موسی قربانی، نماینده رژیم از قائنات در مجلس شورای اسلامی گفته امیدوار است سال آینده این طرح به صورت قانون در آید.

دوشنبه، 1 مهر ماه 1387

ضیافت افطار با احمدی نژاد در نیویورک!

تهیه و تنظیم: حسن داعی

hassan.dai@yahoo.com

www.iranianlobby.com

پنج گروه کوچک مذهبی آمریکائی که از جریانات حاشیه ای مسیحیت هستند، با کمک دفتر نمایندگی رژیم ایران در سازمان ملل، مراسم افطاری برای احمدی نژاد تدارک دیده اند. این برنامه که پنجشبنه شب آینده برگزار میشود، به یکی از مهمترین بخشهای سفر وی به آمریکا تبدیل شده است. در مقایسه با سالهای پیش که « شورای روابط خارجی آمریکا » و بعد دانشگاه معتبر کلمبیا میزبان احمدی نژاد بودند، میتوان براحتی نتیجه گرفت که انزوای حکام ایران و بی آبرویی بین المللی آنان کار را به جائی رسانده است که دوستان نزدیک رژیم نیز تمایلی به همنشینی رسمی با رئیس جمهور آن نشان نمیدهند.

البته این اولین باری نیست که این محفلهای مذهبی میزبان احمدی نژاد در نیویورک میباشند. سال گذشته نیز همین برنامه انجام گرفت ولی وقایع دانشگاه کلمبیا آنرا تحت الشعاع قرار داده بود. امسال در نبود هیچ برنامه جدی دیگر برای فراهم آوردن یک تریبون تبلیغاتی، این مراسم شام برجسته تر شده است. لازم به تأکید نیست که این چند محفل مذهبی رابطه بسیار خوبی با حکومت ایران دارند و حامل بخشی از سیاستهای تبلیغاتی رژیم ایران برای آرایش چهره کریه اش در نزد مردم آمریکا میباشند.

مهمترین بخش فعالیت این چند محفل مسیحی در رابطه با ایران، اعزام گروههای به اصطلاح صلح جویانه و دیدار با مقامات و مردم ایران میباشد. ضمن اینکه در بازگشت از این سفرهای کاملاً تدارک شده، گروههای مذهبی مزبور، بصورت بلندگوهای تبلیغاتی رژیم ایران عمل میکنند. مثلاً دو گروه اصلی که افطاری نیویورک را تدارک دیده اند، سال 2007 برای دیدار با احمدی نژاد به تهران رفته بودند.

اصلیترین گروهی که این سفرها را سازمان میدهد، سازمانی آمریکائی بنام Fellowship of Reconciliation میباشد که خودشان آنرا بعنوان « رهپویان صلح » ترجمه کرده اند. مسئول برنامه ایران در این سازمان و گرداننده اصلی این سفرها « لیلا زند » است. که در طی سه سال 8 سفر به ایران را به انجام رسانده است.

برای درک میزان دوستی « رهپویان صلح » با ملایان و خدمتی که این گروه های کوچک مذهبی به حکومت ایران میکنند، بهتر است به آخرین سفر آنان که در ماه می 2008 انجام شده نگاه کنیم.

میزبان و گرداننده این سفر، « سازمان فرهنگ و تبلیغات اسلامی » در ایران بود که حتماً خوانندگان این مقاله با سوابق آن آشنا هستند. این سازمان با سوابق طولانی از تبلیغ برای حکومت تا استخدام تروریست و دخالت عملی در صدور انقلاب خمینی، از نهادهای شناخته شده رژیم در کشورها و محافل مذهبی خارج از کشور میباشد که از بودجه سرسام آوری نیز برخوردار هستند.

در رابطه با اهدافی که رژیم از تدارک این سفر در نظر دارد به سخنان مسئول این سفر در تهران نگاه میکنیم. این سخنان را وی قبل از انجام سفر بیان کرده و گویا پیشاپیش به نتایج مثبت آن برای حکومت و مطالبی که این افراد در بازگشت به آمریکا بیان خواهند کرد کاملاً اطمینان داشته است:

هیئت آمریکایی میتواند تصویری صحیح از فضای ایران را منعکس کند.

رئیس مرکز گفتگوی ادیان سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی با اشاره به اینکه اعضای هیئت اعزامی رهبران دینی و فعالان صلح نیویورک با حضور در ایران از نزدیک با فضای دینی ایران آشنا شده و می توانند منعکس کننده تصویری صحیح از این موقعیت باشند، هدف از این سفر را تلطیف فضایی دانست که به واسطه تبلیغات منفی رسانه ها و رژیم صهیونیستی علیه ایران به وجود آمده است.

دکتر رسول رسولی پور رئیس مرکز گفتگوی ادیان سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در گفتگو با خبرنگار مهر اظهار داشت : پیرو برقراری ارتباط مرکز گفتگوی ادیان با مؤسسه « رهپویان صلح » (FOR) به عنوان قدیمی ترین مؤسسه دینی فعال در زمینه صلح آمریکا این گروه از نیویورک به ایران سفر کرده اند.

رئیس مرکز گفتگوی ادیان در رابطه با سفر نخستین خاخام زن یهودی به عنوان یکی از رهبران این هئیت اعزامی گفت: وی یکی از اعضای مؤثر جامعه یهودی مستقل از رژیم صهیونیست است و پیش از سفر به ایران دیدگاه های مثبتی درباره ایران داشته است و با هدف تلطیف فضایی که علیه ایران تبلیغ شده در این سفر شرکت کرده تا پس از سفر خود تصویر مثبت و روشنی از ایران منعکس کند.

نگاهی به گزارشات این مسافران و گردشگران آخوند پسند که در سایت رسمی « رهپویان صلح » منتشر میشود، هر خواننده بیطرفی را شگفت زده میکند که آیا این مسافران از همان کشوری دیدار کرده اند که مردم بلازده و ستم کشیده ایران در آن زندگی میکنند یا یک کشور خیالی دیگری که به سوئیس، البته با حفظ شئونات اسلامی، بیشتر شبیه میباشد.

در ایرانی که این مسافران ترسیم میکنند، آزادی مذهب بصورت کامل وجود دارد، مردم در آسایش بسر میبرند و تنها نگرانی مردم، سیاستهای خصمانه آمریکاست.

برنامه اتمی حکومت ایران کاملاً صلح آمیز است و دلیل اصلی تنش بین ایران و آمریکا نیز سیاستهای خصمانه دولت آمریکاست. در تمامی گزارشاتی که منتشر شده، کوچکترین اشاره ای به ظلم و ستم روزانه حکومت و نارضایتی بی سابقه مردم ایران نمیشود. تمام ناراحتی مردم ایران، سیاستهای کاخ سفید میباشد.

به دو نمونه کوتاه نگاه میکنیم. یکی از این هیئتها با اسقف اعظم ارامنه دیدار کرده و گزارش میدهد که در ایران آزادی مذهب بطور کامل وجود دارد و اگر خدای ناکرده یک وقت عملی از جانب دولت ایران سر بزند، باید گناه را به گردن آمریکا انداخت:

« دکتر قوریان بابیان، اسقف ایرانی از آزادی مذهبی در ایران که برای اقلیتها فراهم شده تمجید کرد. اسقف بابیان گفت که باید درک درستی از قوانین اسلام داشت. برطبق این قانون، مجازات روی برگرداندن از مذهب اسلام مرگ است و دلیل اصلی خصومت ایران با مسیحیت غربی نیز بخاطر فعالیت گروههای مسیحی آمریکائی برای نفوذ در میان مسلمانان ایران است. بابیان اظهار داشت که این موضع آمریکا بسیار ریاکارانه است که نقض حقوق بشر در ایران یا کمبود آزادیهای مذهبی در ایران را محکوم میکند و در همان حال طی بیست و چهار سال گذشته در عربستان، استفاده از نفت این کشور بدون ساختن حتی یک کلیسا بوده است. »

در یکی دیگر از این گزارشات، یک خانم مسیحی که از آمریکا به ایران آمده و در قم به تحصیل مشغول است، وضع مردم در ایران را بدینگونه ترسیم میکند:

« لوری به ما گفت که گذشته از دلتنگی برای خانواده اش که در آمریکا به سر میبرند، و گذشته از ناراحتی پوشیدن چادر، زندگی در ایران کاملاً خوب است. از لوری پرسیدیم که آیا مردم آزادانه در مورد سیاست حرف میزنند و لوری گفت که مردم فقط راجع به سیاست گفتگو میکنند. لوری از بهبود آموزش و بهداشت که پس از انقلاب انجام گرفته تعریف کرد. بنظر وی، در مقایسه با مصر، وضع ایرانیان بسیار بهتر است. »

حال باید دید که رژیم ملایان به چه شیوه ای به سازماندهی این تبلیغات در آمریکا میپردازد و حداکثر بهره برداری از آنان را میکند. به یک نمونه نگاه کنیم. یکی از سازمانهای مذهبی که دو بار به تهران رفته « پاکس کریستی » است. در گزارش سالانه این گروه که پس از سفر سال 2006 به تهران منتشر شده این چنین میخوانیم:

« یکی از نتایج سفر ما به ایران، رابطه ای بود که با انجمن نایاک برقرار کردیم. در بازگشت از سفر، دیوید رابینسون رئیس گروه به همراه آلکس پایتکو از سازمان نایاک که در سفر به تهران همراه ما بود، در یک برنامه شرکت کردیم و برای سازمانهای واشنگتن نظرات خودمان درباره ایران را به اطلاعشان رساندیم. بعد از آن دیوید در سراسر آمریکا به انجام سخنرانی و گفتگو در این زمینه پرداخت.

یکی دیگر از کارها، شرکت دیوید در یک نشست برای نمایندگان دموکرات در کنگره بود که در مورد برنامه اتمی ایران بحث کرد. »

در جلسه کنگره ای که وی به آن اشاره میکند، « تریتا پارسی » نیز در کنار وی برای نمایندگان کنگره سخنرانی کرده است.

به هر صورت خوانندگان این گزارش با « آلکس پاتیکو » که بهمراه مذهبیون برای « تلطیف فضای تبلیغاتی » به ایران سفر کرده است آشنا میباشند. وی یکی از بنیانگذاران سازمان « نیاک » NIAC و همچنین هماهنگ کننده فعالیتهای سازمان به اصطلاح صلح طلب « کاسمی » CASMII در آمریکاست.

همانطور که پیداست، « سازمان فرهنگ و تبلیغات اسلامی » در ایران به تر و خشک کردن مسافران مشغول است و در بازگشت به آمریکا نیز، امثال نیاک و کاسمی بقیه کارها را بعهده میگیرند.

عکس یادگاری سفر سال 2006.

نفر وسط رحیم مشائی معاون احمدی نژاد میباشد و آلکس پاتیکو یکی از بنیانگذاران « نیاک » و هماهنگ کننده سازمان کاسمی در سمت چپ وی قرار دارد.

هموطنانی که گزارشات قبلی در مورد شبکه لابی رژیم ایران تحت نام مبارزه با جنگ و صلح طلبی قلابی را مطالعه کرده اند، حتماً مطلع هستند که بخش مهمی از این فعالیتها در آمریکا و اروپا به کمک کسانی انجام میشود که تحت نام مبارزه خیالی با امپریالیسم و با شعار چپ و ترقی خواهی، با رژیم واپسگرای تهران همکاری میکنند. در اینجا، با یکی دیگر از پایه های فعالیت این لابی یعنی همین گروههای مذهبی آشنا میشویم.

در هر دو زمینه، سازماندهی این لابی بر دوش سازمان کاسمی و نیاک قرار دارد. به یک نمونه کاملاً تازه نگاه کنیم. رژیم ملایان که در نمایش صلح طلبی و ایفای نقش قربانی سیاستهای خصمانه آمریکا و اسرائیل به درجه استادی رسیده است، این هفته مراسم مسخره ای در پارک شهر تهران به راه انداخته است و قرار است که تعدادی از قربانیان شیمیائی جنگ با عراق با روشن کردن شمع، صلح طلبی رژیم ایران را به نمایش بگذارند. در اینجا قابل ذکر است که حکومت ملایان که حداقل شش سال جنگ بیهوده و خیانت بار علیه عراق را تنها بدلیل مطامع توسعه طلبانه خمینی ادامه داد، طی سالهای گذشته، قربانیان شیمیائی جنگ را به ابزاری جهت پیشبرد لابی خود در غرب تبدیل کرده است و اینهمه نیز با کمک سازمان کاسمی و صلح طلبان دروغین پیرامون آن عملی میشود.

در همین راستا، سازمان کاسمی و گروه مذهبی رهپویان صلح در آمریکا، مشترکاً اعلامیه ای داده و در آن از همه صلح طلبان خواسته اند که در پشتیبانی از کسانی که در پارک شهر تهران گردهم می آیند، در واشنگتن، تظاهرات برپا کنند.

این نیز از عجایب منحصر به حکومت آخوندی است که در لابی ظاهراً « صلح طلب » خود، افرادی را گردهم آورده که یا به واپسگرایانه ترین بخشهای مذهبی آمریکا تعلق دارند یا تحت نام ترقی خواهی، برای حکومت ارتجاعی ملایان سینه میزنند.

این آش شله قلمکار را میتوان در شخص « آلکس پاتیکو » سمبولیزه کرد. وی رئیس یک سازمان مذهبی ارتدکس است، و همزمان مسئول هماهنگی سازمان « صلح طلب » و « ضد امپریالیستی » کاسمی است و در عینحال یکی از بنیانگذاران سازمان نیاک میباشد که به همراه تریتا پارسی، وظیفه اصلی خود را دفاع از منافع آمریکائیان ایرانی تبار میداند، و ضمناً مدافع و حامی سرسپرده احمدی نژاد و دیگر حکام جنگ افروز و ضد بشر ایران !

دوشنبه، 1 مهر ماه 1387

حمله نظامی به رژیم تهران حتمی است

خبرگزاری روسی ریا نووستی به نقل از روزنامه اسرائیلی هارآتص« موشه یعالون » رئیس سابق ستاد کل ارتش اسرائیل تأیید میکند که جنگ با ایران ناگزیر است.

او میگوید که جامعه جهانی باید محمود احمدی نژاد را بعنوان هیتلر زمان قلمداد کند.

یعالون گفت: « امروز غرب در همان وضعیتی است که در سالهای دهه 30 قرن گذشته بود. ما قاطعیت برای مقابله با تهدیدی را کم داریم که از حمله هیتلر در سال 1939 کمتر خطرناک نیست ».

ایران در هفته گذشته از نگرانی حمله به تأسیسات هسته ای خود، رزمایش و تمرینات نظامی گسترده ای انجام داد.

فرزندان ايرانزمين در تكثير و پخش اين نشريه ما را ياری خواهند كرد.

Organisation PARS

B.P 6593

Paris Cedex 2 – France75065

www.sazmanepars.com 

Email : sazmanepars@aliceadsl.fr

iran-info@aliceadsl.fr

+ نوشته شده در Sun 28 Sep 2008ساعت 2:35 PM توسط میثاق آزاد |


سه شنبه، 19 شهریور ماه 1387

مریوان؛ نیروی انتظامی به روی مردم آتش گشود

گزارش دریافتی: طبق خبری که‌ تلویزیون روژهه‌لات الان پخش کرد امروز سه شنبه‌ بین اهالی شهرک کانی دینار مریوان و پاسگاه نیروهای رژیم درگیری روی داده‌ و پاسگاه‌ مزبور به روی مردم بی دفاع آتش گشوده‌ هنوز اطلاع دقیقی از زخمی و احتمالاً کشته‌ها در دسترس نیست. اهالی روستاهای همجوار از جمله‌ اهالی شهرک نژمار به‌ کمک مردم کانی دینار آمده‌اند.

چهارشنبه، 20 شهریور ماه 1387

21 میلیارد دلار خسارت ایران در قرارداد گاز با امارات

ایرنا: مديرعامل شركت ملي نفت گفت: جلسه روز سه شنبه هفته جاري (ديروز) با طرف اماراتي در خصوص صادرات گاز به اين كشور نتيجه‌اي نداشت.

سيف الله جشن ساز افزود: با هماهنگي غلامحسين نوذري وزير نفت، درجلسه روز سه شنبه مذاكرات صادرات گاز به امارات كه در وزارت كشور برگزار شد، شركت كردم.

وي با اشاره به اينكه اين مذاكرات نتيجه‌اي نداشت، از ادامه اين مذاكرات خبر داد.

يك مقام آگاه در دفتر شركت كرسنت در تهران نيز با اظهار نظر تلويحي كه در مذاكرات روز سه شنبه توافقي حاصل نشده است، از ادامه مذاكرات خبر داد و افزود: دور بعد مذاكرات بنا به دعوت ايران انجام خواهد شد.

قرارداد صادرات گاز ايران به امارات موسوم به كرسنت براي اولين بار در سال ۱۳۸۴ از سوی رئیس وقت ديوان محاسبات كشور بدليل ارزان بودن قيمت گاز و ثابت بودن قيمت گاز در هفت سال اول اجراي قرارداد برخلاف منافع ملي شناخته و اعلام شد اجرايي شدن اين قرارداد در مدت ۲۵ سال زیان۲۱ میلیارد دلاری را براي كشور بدنبال خواهد داشت.

چهارشنبه، 20 شهریور ماه 1387

اطلاعیه جنبش مقاومت مردمی ایران (جندالله)

به نام خدا

بدینوسیله جنبش مقاومت مردمی ایران اعلام میدارد که در برابر آزادی دو عضو جنبش که ماهها پیش توسط وزارت اطلاعات دستگیر شده بودند یک تن از پاسداران رژیم آزاد گردید.

جنبش مقاومت، ادعاهای دروغین معاونت فرماندهی نیروی انتظامی در مورد آزادی بدون معاوضه پاسدار و همچنین زنده بودن دیگر پاسداران را تکذیب مینماید.

طی این اطلاعیه، جنبش اعلام میدارد که 2 پاسدار دیگر هنوز در بازداشت به سر میبرند و اگر رژیم اعضای جنبش را آزاد نکند آن دو پاسدار هم به زودی اعدام خواهند شد.

جنبش مقاومت مردمی ایران

آدينه، 22 شهریور ماه 1387

سفر وزیر خارجه جمهوری اسلامی به روسیه

به گزارش خبرگزاری « ریا نووستی »/ منوچهر متکی وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی روز جمعه صبح برای بررسی مسائل روابط دوجانبه و مسائل منطقه ای وارد مسکو شد.

در اطلاعیه ای که توسط وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی منتشر شد آمده است : در این سفر وزیر امور خارجه ایران قرار است که با مقامات روسی به بررسی مسائل روابط ایران و روسیه و مسائل منطقه ای پرداخته و همچنین در خصوص اجرای توافقاتی که در جریان اجلاس اخیر سازمان همکاری های شانگهای میان سران دو کشور بعمل آمده به تبادل نظر بپردازد.

دمیتری مدویدیف رئیس جمهور روسیه روز 28 اوت در چارچوب اجلاس سازمان همکاری های شانگهای برای اولین بار با محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران دیدار کرد.

در آن زمان رئیس جمهور روسیه در کنار بررسی مسائل دوجانبه و بین المللی، مسئله هسته ای ایران را نیز با همتای ایرانی خویش بررسی کرد.

طرف روسی بر اهمیت ادامه دیالوگ مستقیم در چارچوب گروه « 1+5 » میانجیان بین المللی حل مسئله هسته ای ایران (پنج عضو دائم شورای امنیت بعلاوه آلمان) و همکاری با سازمانهای بین المللی تأکید نمود.

یکشنبه، 24 شهریور ماه 1387

به هلاکت رسیدن یک آخوند بسیجی در اروميه

به گزارش سایت حکومتی البرز، یک آخوند بسیجی در ارومیه از سوی گروه پژاک هدف حمله مسلحانه قرار گرفته و به هلاکت رسیده است.

اين گزارش حاكيست گروه پژاك با شناسايي اين آخوند حکومتی بعنوان يك عضو فعال بسيج پيش از اين وي را تهديد كرده بود.

اتهام اين آخوند بسيجي بودن و حامي نظام جمهوري اسلامي عنوان شده كه بارها در تهديدهاي اعضاي گروه پژاک عنوان شده بود.

اعضاي گروه پژاک این آخوند بسیجی را به بهانه اي از منزل بيرون كشيده و در فرصتي مناسب او را از پای درآوردند.

گفته مي شود آخوند بسیجی با توجه به تهديدهاي قبلی به سلاح كمري مسلح بوده ولي مشخص نيست چرا نتوانسته از سلاح خود براي دفاع استفاده نمايد.

چهارشنبه، 27 شهریور ماه 1387

حداقل پانصد محکوم به اعدام در مشهد

سایت روز: دادستان مشهد روز سه شنبه اعلام کرد که تنها در زندان مشهد 500 متهم مواد مخدر محکوم به اعدام وجود دارد.‏ آماری که پس از آمار 150 محکوم به اعدام در شهرستان دشتستان مي توان آن را دومين آمار اعجاب برانگيز از ‏محکومان به اعدام ناميد که اخيراً اعلام مي شود ...

غلامحسين اسماعيلی که در دومین جلسه هماهنگي شوراي پيشگيري از جرم دادستاني مشهد سخن مي گفت، ‏همچنين از افزايش مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلي خبر داد. وی در حالی که مدعي کاهش 28 درصدي ‏پرونده های قضائي در دادگستری مشهد نسبت به سال قبل بود، اظهار داشت: « در حال حاضر در زندان مشهد ‏‏500 متهم مواد مخدر محکوم به اعدام وجود دارد. »‏‎ ‎دادستان مشهد اشاره اي به جزئيات پرونده هاي محکومان به ‏اعدام در زندان مشهد نکرد و اما گفت که اين 500 محکوم به اعدام غير از ساير محکومان به اعدام هستند که به ‏جرايم غير از مواد مخدر محکوم به مرگ شده اند.‏

نیمه مرداد سال جاری نيز روابط عمومي دادگستري خراسان رضوي به نقل از غلامحسين اسماعيلي از دستگيری ‏‏4 هزار و 400 نفر به اتهام موادمخدر تنها در 4 ماه اول سال 87 خبر داده بود.‏

خبرگزاری ايسنا گزارش داده دادستان مشهد با تأکید بر اینکه شمار دستگير شدگان مواد مخدر در مشهد طی سال ‏جاری 87 درصد نسبت به سال 86 رشد داشته، گفته : « سياست ما برخورد با باندهاي بزرگ قاچاق و همچنين ‏توزيع کنندگان خرده فروش و عمده فروش مواد مخدر است. » روابط عمومی دادستانی مشهد نیز اعلام کرده که ‏‏« کشفيات مواد مخدر در چهار ماهه ابتداي سال 87 نسبت به مدت مشابه سال قبل 35 درصد رشد داشته است.‏ »

اگرچه مشهد در کنار قم دو شهر مذهبی اصلی کشور هستند، اما بنابر اعلام مقام های رسمی وضعيت مواد مخدر ‏و مصرف مشروبات الکلي در این دو شهر بسیار بالا است.‏

محمد نوري زاد از همکاران سابق روزنامه کيهان که اخیراً انتقاداتي را متوجه روحانيان قم کرد، در لابلاي ‏انتقاداتش اشاره اي نيز به موقعيت بحراني شهرهاي مذهبي در ايران کرده، و از جمله در مورد قم نوشته بود: ‏‏« هنوز هم مي گويم که چرا بايد شهر مقدس قم، با وجود اين همه روحاني و مرجع تقليد‎ ‎ومراکز علمي و زيارتگاه ‏هاي معتبر، طبق آمارهاي رسمي کشوري، اول رتبه را در مفاسد‎ ‎اجتماعي داشته باشد. و مثلاً از شهر رشت و شيراز ‏و کاشان، ناسالم تر باشد. پس‎ ‎روحانياني که مدعي اصلاح جهانند، در اين شهر چه می کنند؟ »

شمار 500 نفري محکومان به اعدام در مشهد، دومین آمار حيرت انگيز از شمار محکومان به اعدام است که طی ‏هفته هاي اخير منتشر مي شود.‏

دو هفته پيش نيز فرمانده نيروي انتظامي دشتستان شهر در استان بوشهر که جمعيت آن حدود 250 هزار نفر است ‏شمار کساني که در زندان این شهر در آستانه اعدام قرار دارند را 150 نفر اعلام کرد.‏

غلامرضا کشتکار به نشريه « پيام عسلويه » گفت: « مردم اين شهرستان نزديك به 150 نفر قاتل در زندان دارند كه ‏منتظر حكمشان هستند. »

این فرمانده محلي نيروی انتظامي همچنين خواستار ادامه اعدام در ملاء عام در اين شهر شد و تأکيد کرد: « بحث ‏هم روي علني اعدام كردن است، مردم مي ‌بينند كه حساب و كتاب در كشور وجود دارد و اگر كسي قتل انجام دهد ‏قانون هم او را مجازات می كند. »

تنها در تيرماه امسال، 12 نفر در دشتستان اعدام شدند، که برخلاف دستور قبلي رئیس قوه قضائيه در خصوص ‏ممنوعيت اعدام در ملاء عام، از ميان آنها 4 نفر در يک ميدان عمومي به دار آویخته شدند. مقامات محلي در این ‏شهرستان پس از آن اعلام کردند که اين اعدام ها به درخواست شوراي تأمين شهرستان دشتستان و با موافقت ‏رئيس قوه قضائيه در ملاء عام اجرا شده است.‏

چهارشنبه، 27 شهریور ماه 1387

سقوط قيمت نفت ادامه دارد؛ بهای نفت به 90 دلار رسيد

روزنامه اعتماد : قيمت نفت به رغم تصميم اوپک مبني بر کاهش بيش از 500 هزار بشکه در روز باز هم در بازارهاي جهاني کاهش پيدا کرد تا حلاوت درآمد 43 ميليارد دلاري ايران در پنج ماهه نخست به تلخي نشيند. روز گذشته و به دنبال کاهش شديد شاخص قيمت سهام در وال استريت ژورنال آمريکا، کاهش رشد اقتصادي جهان و افت تقاضاي انرژي، قيمت نفت در بازارهاي جهاني به کمتر از 92 دلار رسيد.

در همين حال بلومبرگ در خصوص کاهش قيمت نفت نوشت؛ قيمت نفت طي دو روز اخير با بيشترين کاهش طي چهار سال اخير روبه رو شده است. قيمت نفت سه شنبه در پي اعلام ورشکستگي مؤسسه « لمن برادرز » چهارمين بانک سرمايه گذاري آمريکا، بيش از 3/4درصد کاهش يافت.

قيمت هر بشکه نفت سبک آمريکا در بازار نيويورک براي تحويل در ماه اکتبر با 4 دلار و 17 سنت کاهش به 91 دلار و 54 سنت رسيد. قيمت هر بشکه نفت برنت درياي شمال در بازار لندن براي تحويل در ماه اکتبر نيز با 4 دلار و 44 سنت کاهش به 89 دلار و 80 سنت رسيد.

همچنين دبيرخانه سازمان کشورهاي صادرکننده نفت اوپک در گزارش جديد خود عنوان کرد که سبد نفت اوپک - متشکل از 13 نوع نفت خام - در آخرين روز مورد بررسي به 91 دلار و 35 سنت رسيد. به گزارش « اعتماد » کاهش قيمت نفت در بازارهاي جهاني به عقيده بسياري از کارشناسان، اقتصاد کشورهاي توليدکننده را با مشکلات عديده اي مواجه مي کند.

ايران نيز از اين قاعده مستثني نيست، به ويژه آنکه بسياري از تحليلگران اقتصادي کشور معتقدند سقوط قيمت نفت بي شک سقوط اقتصاد را که وابستگي شديدي به درآمدهاي نفتي دارد به همراه دارد.

محمود احمدي نژاد که در آغازين سال دولت نهم با سيل عظيم درآمدهاي نفتي مواجه شد، نتوانست از اين فرصت استفاده کند و حال با کاهش قيمت نفت اضطراب کاهش رشد اقتصادي ايران نيز وجود دارد.

همچنين حساب ذخيره ارزي که با هدف ذخيره درآمدهاي نفتي تأسيس شد اينک کمترين ذخيره را دارد. برخي منابع آگاه معتقدند موجودي حساب ذخيره ارزي حتي کمتر از 7ميليارد دلاري است که عنوان شده و اين در حالي است که درآمدهاي نفت طي پنج ماهه نخست امسال به گفته علي اصغر عرشي به 43 ميليارد دلار رسيده است که البته واکنش هاي متعددي را به همراه داشت. رئيس جمهور رژيم صهيونيستي درآمد 43 ميليارد دلاري ايران را خطرناک توصيف کرد و خواستار کاهش قيمت نفت شد.

شيمون پرز پيشنهاد کرد درآمد نفتي ايران به عنوان يکي از منابع اصلي درآمدي کشور مورد هدف قرار گيرد تا توان دفاعي ايران تقليل پيدا کند. به گزارش پرس تي وي پرز ادامه داد؛ مشکل اصلي در اسرائيل و جهان اين است که قيمت نفت بايد کاهش پيدا کند.

همچنين بي. بي. سي نيز طي گزارشي از درآمدهاي نفتي ايران به نقل از علي اصغر عرشي مدير امور بين الملل شرکت ملي نفت ايران اعلام کرده است درآمد نفتي ايران از ابتداي سال جاري خورشيدي تا پايان مردادماه حدود 43 ميليارد دلار بوده است. براساس اين گزارش درآمدهاي نفتي در سال گذشته به رقم کم سابقه 81 ميليارد دلار رسيد.

در ماههاي اخير بهاي نفت کاهش يافته و برخي کارشناسان نسبت به کاهش درآمدها در ماههاي آينده هشدار داده اند. همزمان با اعلام درآمدهاي نفتي ايران در پنج ماه گذشته بانک مرکزي اين کشور اعلام کرده نرخ تورم در چهارمين ماه سال خورشيدي، دوباره افزايش يافته و نسبت به ماه مشابه سال قبل به بيشتر از 26 درصد رسيده است.

براساس اين گزارش شمس الدين حسيني وزير جديد امور اقتصادي و دارايي ايران درباره ريشه هاي تورم در اقتصاد ايران گفته است؛

« افزايش فراگير و پيوسته قيمت کالاها و خدمات يا تورم نزديک به چهار دهه است که در اقتصاد ايران مشاهده مي شود. » افزايش نقدينگي مهم ترين علت رشد نرخ تورم به حساب مي آيد که بر اساس گزارش ها از مرز 160 هزار ميليارد تومان فراتر رفته است. »

گزارش ها نشان مي دهد در سه سال گذشته بخش  عمده اي از درآمدهاي نفتي به ريال تبديل شده و نقدينگي از حدود70 هزار ميليارد تومان به حدود 160 هزار ميليارد تومان رسيده است.

درآمدهاي ارزي ايران در سه سال اخير حدود250 ميليارد دلار برآورد شده که به عقيده کارشناسان اقتصادي، دولت با تبديل آن به ريال و تزريق آن به اقتصاد، باعث افزايش تورم شده است.

یکشنبه، 31 شهریور ماه 1387

اهود اولمرت استعفای خود را اعلام كرد

به گزارش خبرگزاري فرانسه از اورشلیم، اهود اولمرت نخست وزير اسرائيل امروز در نشست کابينه استعفاي خود را اعلام کرد.

اعلام استعفای اهود المرت پس از پيروزي تزيپي ليوني وزير امور خارجه اسرائيل در انتخابات درون حزبي کاديما صورت می گیرد.

به گفته راديوی سراسری اسرائیل، اهود اولمرت خطاب به وزراي كابينه خود اظهار داشت که موعدي را با شيمون پرز، رئیس جمهور براي ارائه متن كتبي استعفاي خود هماهنگ خواهد كرد.

پس از استعفاي نخست وزیر اسرائیل، رئيس جمهور این کشور مشورت هاي خود را با فراكسيون هاي کنست (پارلمان اسرائيل) براي تعيين فردی كه مي‌ خواهد وي را مأمور تشكيل دولت جديد كند، آغاز خواهد كرد.

نامزد سمت نخست وزيري، تزيپي ليونی، رهبر جدید حزب کادیما است كه اكنون وزير امور خارجه اسرائیل است.

خانم لیونی در انتخابات درونی حزب کادیما با فاصله بسیار کمی بر رقیب خود شائول موفاز پیروز شد.

وی پس از دریافت مأموریت از سوی رئیس جمهور اسرائیل براي تشكيل دولت بیش از یک ماه مهلت دارد تا كابينه خود را معرفي كند.

تلاش اهود باراک براي برگزاري انتخابات زودرس

منابع حزب کارگر گفتند اهود باراک خواستار برگزاري انتخابات عمومي زود هنگام است.

به نوشته روزنامه هاآرتص، اهود باراک وزير دفاع و بنيامين نتانياهو رهبر اپوزيسيون ديروز در وزرات دفاع اسرائيل با يکديگر ديدار کردند تا به دنبال انتخاب تزيپي ليوني به سمت رهبر جديد کاديما،‌ د