در خلوت و به دور از جنجال ميتوان از خرد بهره برد ره گم كردگاني كه از حلقه بلا خارج شدند گفته هاي جوانان نه اعتراف بود و نه توبه، بلكه بيان يك درد بود !! در بخش پنجم كالبد شكافي روشنفكران گوشه هايي از مصاحبه رسانه اي آنان را نوشتم و اينك نيز به بخشهاي ديكري از آ ن گفتگوها ميپردازم. گرچه كساني هستند كه هنوز در روياي روزهاي مبارزات مسلحانه رفقاي هم مسلكي خود آنان را قهرمانان دوران استبداد ميدانند و به سيه روزي آنان كه دل به بيگانه سپرده بودند خوش ميدارند ولي تلخي حقايق و سنگيني باري كه اين ره گم كردگان بر دوش ملت ايران گذاردند آنچنان است كه بسياري از آنان كه ذره اي انصاف در وجودشان بوده به خطاي فاحش سياسي خود اعتراف نموده در صدد جبران بر آمده و از ملت ايران طلب پوزش نموده اند بايد از جواناني نام ببريم كه حد اقل 30 سال از رفقايشان جلوتر بودند و صادقانه آنجه را كه بيان كردند نه اعتراف به گناه بود و نه بيان توبه بلكه بيان دردهايي بود كه در آن روزگار به جان ميهنمان افتاده بود. برميگرديم به فروردين ماه1351 خورشيدي و سخنان عده اي از جوانان مبارز و زندان ديده را ميخوانيم . توجه داشته باشيد كه اين گفتگوها در سالهاي پاياني اين زندانيان صورت گرفته و هيچ نيازي نبوده است كه يك زنداني پس از تحمل چهار يا پنج سال زندان در ايام پاياني دوران محكوميتش زبان به بيان اين مطالب گشايد. در واقع بر خلاف نظر معترضين، از زمان بازجويي و شكنجه و داغ و درفششان گذشته بود. در جمع نمايندگان مطبوعات و راديو و تلويزيون چهار نفر ضمن معرفي به تشريح فعاليتهاي سياسيشان به شرح زير پرداختند : دكتر دامغاني- اسم من هوشنگ دامغاني است، دكتر طب هستم دوره تخصصي جراحي زنان و مامايي را ديده ام- سي و سه سال دارم – نزديك به چهار سال قبل به اتهام اقدام عليه امنيت كشور دستگير و پس از محاكمه به جرم عضويت در دسته اي با مرام اشتراكي در دادگاه به پنج سال محكوم شدم. مهندس طلوعي- من ناصر طلوعي مهندس راه و ساختمان هستم در سال 1346 از پليتكنيك تهران فارغ التحصيل شدم، سي و شش سال دارم و به اتهام عضويت در دسته اي با مرا م اشتراكي باز داشت شدم. مهندس نوشيروان پور– من ابراهيم نوشيروان پور مهندس شيمي هستم– در سال 1348 از پليتكنيك فارغ التحصيل شدم و از نخستين كساني هستم كه در گروهي كه مبارزه مسلحانه را تبليغ ميكرد شركت داشتم و اكنون بيست و شش سال دارم عطرفي- من علي اكبر عطرفي دانشجوي سال جهارم رشته زبان ادبيات فارسي از دانشسراي عالي هستم و در سال 1324 در ارسباران متولد شدم و بعلت عضويت در گروهي با مرام اشتراكي بازداشت شدم . سوال: با توجه به معرفي كه از خود كرديد بيش از يك سال به پايان مدت محكوميت جنابعالي نمانده است ميتوانم بپرسم حضور شما در اين گفتگو جه انگيزه اي دارد؟ دكتر دامغاني - ... من به اين علت در خواست كردم اين تريبون در اختيار من گذاشته شود تا بتوانم تجربيات كذشته ام را كه به قيمت گراني بدست آورده ام در اختيار برادران و خواهران جوانتر از خود بگذارم، به اين اميد كه آنان با چشمان بازتر و ديدي بيناتر راه آينده خود را انتخاب كنند آنجه در اين گفتگو خواهم گفت محصول تجربه اي است كه بيش از نيمي از زندگي ام را در بر گرفته است و سه سال است كه بطور دايم در باره آن فكر كرده ام و ميدانم در آينده بايد پاسخگوي هر كلمه اي كه در اينجا بيان ميكنم باشم پس فقط چيزي كه با جان و دل به آ ن اعتقاد دارم خواهم گفت. سوال: جه شد كه شما به اين راه كشانيده شديد؟ دكتر دامغاني- اين مربوط به سالهاي اول دبيرستان است در آنزمان من ميديدم كه بچه هاي 7-8 ساله در كارگاههاي قالي بافي بكار مشغول ميشدند و ميديدم كه دو سه سال كار در اين شرايط آنها را تبديل به پير مرداني عليل و مردني ميكرد ميديدم كه دهقانان روز و شب در مزارع گندم و پنبه و باغهاي پسته و زنان و دخترانشان در كارگاههاي قاليبافي و پسته پاك كني كار ميكنند اما روز بروز فقيرتر ميشوند در حاليكه اربابها حتي با باز شدن يك مدرسه در دهات مخالفت ميكردند در اثر مشاهده اين شرايط من نيز مثل بسياري از جوانان كم سن و سال به دسته اي كه مدعي حمايت از منافع كارگران و دهقانان بود وارد شدم و به هورا كشا ن سياسي آن دسته تبديل شدم اما خيال ميكنيد عمل ما در جهت هدف ما بود؟ ما چه ميكرديم؟ در جلساتي كه براي ما تشكيل ميدادند شركت ميكرديم تا بما توضيح دهند كه شعار ملي شدن صنعت نفت در تمام ايران غلط است و فقط صنعت نفت جنوب بايد ملي شود در خيابانعا ي شهر كوچكمان هياهو براه مي انداختيم و در شرايطي كه ملت ما احتياج به حد اكثر وحدت ملي را داشت به دو دستگي و چند دستگي كمك ميكرديم. سوال: پس از اين كه عمر سياسي حزب توده در ايران به سر آمد چه؟ دكتر دامغاتي: فرصتي بدست آمد كه دو سه سال آخر دبيرستان را بدون هورا كشيدن واقعا درس بخوانم و به دانشكاه وارد شوم سوال: در دانشگاه طبعا با وضع تازه اي روبرو شديد؟ دكتر دامغاني: بله دانشگاه بهر حال محيط تازه اي بود با مسايلي تازه و همين مسايل مرا بفكر وادار ميكرد جزوه هاي قديمي، لابراتوارهايي كه مجهز نبودند، كمبود وسايل در ماني در بيمارستانها، كمبود استاد و بدتر از همه، گونه اي رابطه ارباب و رعيتي بين استاد و دانشجو. اين مسايل من و ديگر جوانها را به جستجو وا ميداشت ما به اين نتيجه رسيده بوديم كه تا كشور ما از عقب ماندگي بيرون نيايد اين مسايل حل نميشود و در جستجوي راه حلي بوديم كه جبهه ملي دوره دوم فعاليت خود را آغاز كرد راه ديگري وجود نداشت يا بايد خاموش ميمانديم و يا به جبهه ملي وارد ميشديم و من اين كار را كردم البته اين مربوط به سالهاي 39-40 است. سوال: آيا شما به سبب گرفتاريها و مشگلات درون دانشگاه بود كه به جبهه ملي پيوستيد يا شعارهاي آنها شما را جلب ميكرد ؟ دكتر دامغاني: جبهه ملي فقط يك ترجيع بند را تكرار ميكرد " اتتخابات " و ديگر هيچ راه حلي براي مشگلاتي كه انگيزه فعاليتهاي سياسي من شده بود ارائه نميداد .. شعاري كه جبهه ملي ميداد يعني انتخابات، نه براي من قابل لمس بود و نه قابل قبول. آنها در مورد تعديل ثروت و بهبود وضع خراب دهقانان و كارگران هيچ برنامه اي نداشتند و راجع به توسعه صنعتي و اقتصادي حرفي نميزدند انگار دلشان فقط براي چند تا صندلي در مجلس تنگ شده بود و از ما ميخواستند در رسيدن به اين هدف از آنها پشتيباني كنيم... و به همين جهت من بسوي ديگري كه براي آن تبليغ ميشد يعني ماركسيسم متوجه شدم چند عامل باعث شد كه من نه با يك ديد انتقادي بلكه با نوعي عشق و علاقه بمطالعه كتابهاي ماركسيستي رو كنم– يكي مخفي بودن اين كار بود كه ديگر شكي باقي نميگذاشت كه اين كار حتما درست است بعد هم چون ماركسيسم را از ابتدا بعنوان راه حل پذيرفته بوديم كتابهاي ديگر رادر زمينه هاي مختلف علمي– فلسفي و اجتماعي جدي نميگرفتيم و ميپنداشتيم كه به كليد منحصر به فردي دست يافته ايم كه گشاينده همه قفلها است و بهمين سبب همه مسائل، صرف بر ياد گرفتن ماركسيسم ميشد و هدف اساسي زندگي من ياد گرفتن هر چه بيشتر و كاملتر ماركسيسم بود. ميشود گفت كه يك نوع تكيه گاه رواني و فكري بود، مذهبي تازه براي لامذهبها سوال: با اين همه، آيا واقعيات، تزلزل فكري در شما پديد نمي اورد ؟ دكتر دامغاني: من بفكر افتادم كه با اين ديدگاه ماركسيستي لا اقل مسايلي را كه در كشورم ميگذرد مورد بررسي قرار دهم مثلا مساله اصلاحات ارضي، سهيم شدن كارگران در سود ويژه كارخانه ها، تشكيل سپاه بهداشت و دانش يا مساله توسعه صنعتي را من ميديدم كه اين كارها دارد انجام ميگيرد بدون اينكه از كليد گشاينده همه قفلها يعني ماركسيسم استفاده شود و بدون انقلاب مسلحانه كه ماركسيسم تجويز ميكرد مورد استفاده قرار گيرد سوال: آيا شتاب جواناني كه به اصطلاح خودشان به تبليغ مسلحانه ماركسيستي دست زدند انعكاسي از تضادبين پندارهاي سياسي آنان و واقعيات جامعه ما نبود؟ دكتر دامغاني: ما براي اثبات نظريه ماركسيسم حاضر بوديم هر كاري بكنيم و هر كاري ميكرديم براي اين بود كه واقعياتي مناسب با اين نظريه بيابيم نه اينكه از واقعيات يك نظريه بسازيم. دنبال تاييد ماركسيسم به همه جا ميدويديم و بهمين سبب برنامه مسافرت بنقاط مختلف را اجرا كرديم، ظاهر امر اين بود كه اين مسافرتها براي تحقيق صورت ميگرفت اما در حقيقت ما قبلا نتيجه را گرفته بوديم، در روستاها حرف دهقانها را قبول نميكرديم زيرا با نظريات ما وفق نميداد ما فقط ميخواستيم ثابت كنيم كه بدون انقلاب قهر آميز هيچ تغيير اساسي در زندگي دهقانان ممكن نيست. سوال: شما براي اثبات نظريه پيش ساخته خود عملا جه اقدامي كرديد؟ دكتر دامغاني: ما براي اثبات تئوري خودمان در تربت حيدريه مزرعه اي خريديم و در آنجا شروع بكار كرديم، تئوري راهنماي روستائيان تجربه زندگيهايشان بود اما ما ميخواستيم زندگي را با تئوريهاي پيش ساخته تطبيق دهيم بهمين دليل اگر چه ما از نزديك با آنها زندگي ميكرديم اما از نظر سياسي از دهقانان جدا بوديم، اگر بواسطه تعصب خاصي كه در اثر مطالعات طولاني در اطاقهاي در بسته پيدا كرده بوديم نميبود خيلي زود مثل جوانهايي كه در اين تجربه شركت كرده بودند و با روشن بيني زودتر نتيجه صحيح را بدست آورده و اينك همه آنها آزادانه زندگي ميكنند به نتيجه ميرسيديم سوال: چه نتيجه اي ؟ دكتر دامغاني: ببينيد بعد از مدتيكه با واقعيات زندگي در روستاها آشنا شديم اختلافا ت سياسي و جدايي شروع شد، در گروههاي ماركسيستي غير فعال، اختلافات سياسي و جداييها انعكاس اختلافات فردي است اما در گروههاي ماركسيستي عمل كننده و فعال، اختلافات سياسي و جداييها هميشه انعكاسي از شكست است يعني وقتي كه حس ميكنند شناخت آنها از واقعيت درست نيست اختلافات شروع ميشود، بدون شك علت افتراق و جدايي گروههاي متعدد ماركسيستي در خارج از كشور هم همين بايد باشد، اختلافاتي كه بعد از تجربه زندكي در ميان دهقانان بين ما بروز كرد خود نشان دهنده اين بود كه تجربه ما با شكست روبرو شده است. سوال: آيا شما دستگيريتان را باعث متوقف شدن تجربه تان ميدانيد يا اينكه اگر فرصت مييافتيد ممكن بود به نتايج ديگري برسيد؟ دكتر دامغاني: تجربه ما قبل از دستگيري با شكست مواجه شده بود، پنج ماه قبل از دستگيري نشانه هاي شكست بطور كامل بچشم ميخورد و بيشتر كساني كه در اين تجربه سياسي شركت كرده بودند نتيجه خود را گرفتند و به زندگي بر گشتند. من هم اكر دستگير نميشدم سرانجام ميبايست واقعيات را انتخاب كنم، البته بعد از دستگيري بود كه فرصت و وقت كافي بدست آمد تا بارها تجارب زندگي خود را بررسي كنم و بين واقعيات جامعه كشورم و تئوريهاي پيش ساخته ماركسيستي يكي را انتخاب كنم . خواننده عزيز، درد دلهاي صادقانه و شرافتمندانه اين پزشك مبارز سياسي كه در روزهاي آخر بازداشتش بيان گرديد گوشه كوچكي از دوران مرگ آفريني دهه پنجاه بود دوره اي كه سازمانهاي سياسي اوپوزيسيون راه مرگ آفريني را، برابر آغاز جدي توسعه كشور در زمينه هاي اقتصادي، عمراني، اجتماعي و فرهنگي بر گزيدند، دوره اي كه ملت ايران داشت با چنگ و دندان و با كمترين امكانات و در فضايي بشدت آلوده اغراض سياسي و انديشه هاي ضد ايراني، راه را براي سرافرازي كشور ميگشود و پيش ميرفت ولي روشنفكران ما چه ديني و چه لنيني چشمهايشان را بر آن كوششها بسته و به شعارهاي توخالي و غير قابل اجرا و گاه ضد ملي گشوده بودند. بايد يكبار ديگر همه آن كجرويها و تعصبات و ستيزه جوييها و فلسفه بافيها را در برابر چشمان نسل جوان امروزي كه قربانيان اصلي بوده اند قرار دهيم تا با قضاوتي عادلانه مسير فردا را پيدا كنند زيرا بازي با ايسمها همجنان ادامه دارد و سياستهاي استعماري اين حربه ارزان قيمت را با همه پوشالي بودنش رها نساخته و برتنور يخ زده ايسمهاي ديني و لنيني ميدمند و عده اي علاف و سرگردان را با دلارهاي نفتي جذب نموده سركار ميگذارند. باز هم در اين زمينه با شما بوده و به درج ادامه گفتگوها خواهيم پرداخت.
+ نوشته شده در Tue 21 Oct 2008ساعت 8:12 PM توسط میثاق آزاد |
همچنانكه در شماره هاي گذشته بدان پرداختم در سالهاي 1329 و 1330 شكار جوانان ايراني وسيله عوامل ضد ايراني در سطح وسيع آغاز و تا سالهاي 1357 اين روند بدون لحطه اي درنگ و با جديت هرچه بيشتر ادامه داشت. سرعت شكار نسل جوان و تحصيلكرده ها دقيقا با رشد ايران در زمينه هاي اقتصادي و سياسي و اجتماعي بستگي داشت... اما بودند كساني كه در مراحل اوليه سقوط با اندك تعمقي، از روياهاي وسوسه انگيز بدر آمده و به جبران گذشته بخدمت جامعه و ساختن ايران ميپرداختند و حتي در رسانه هاي گروهي هشدارهاي لازم را به جوانان منحرف ميدادند. شنيدن سخنان و مطالعه مطالب آنان از اين روي حائز اهميت است كه خوانندگان عزيز با حال و هواي سياسي آن روز آشنا ميشوند و نيز نقاب از چهره دسيسه گران كنار ميرود. پرويز قليچخاني عضو تيم فوتبال ايران و چهره محبوب آن روزگار در رديف اولين گروهي بودند كه با شناخت اهريمن خود را از مهلكه بد نامي خارج ساخته به آغوش ايران باز گشتند. پرويز قليچ خاني و دوست ورزشكارش مهدي لواساني كه به اتهام كوششهاي كمونيستي بازداشت شده بودند در 24 اسفند ماه 50 13 ديداري با خبرنگاران ورزشي بعمل آوردند كه به درج قسمتهايي از آن ميپردازم: پرويز قليچخاني در پاسخ به اولين سوال، خود را اينگونه معرفي ميكند:.. من پرويز قليچخاني دانشجوي رشته تربيت بدني دانشسراي عالي تهران و عضو تيم ملي فوتبال ايران هستم .... ...براي من كه يكي از افراد تيمهاي قهرمان ايران هستم و هميشه ايراني بوده ام و باز هم ايراني خواهم بود و بالاتر از همه بيشتر از هر فوتباليست ديگري از مراحم و عنايات شاهنشاه بر خوردار شده ام مايه شرمساري است كه بخواهم، آنچه را كه مرتكب شده ام باز گو كنم... فراموش نكنيد كه من يك دانشجو هستم و حتما به اين حقيقت واقفيد كه دشمنان مملكت كا ر تبليغ و فريب دادن را از دانشگاه و روي دانشجويان شروع كرده اند و همينطور هر كجا كه با جوانان بر خورد ميكنند. سوال:.. بنظر شما كه يك دانشجو هستيد چرا آن عواملي كه خودتان عنوان دشمنان مملكت به آنها اطلاق كرديد كارشان را از جوانان شروع كردند. جواب: حقيقت اينست كه من با وجودي كه دانشجو هستم جامعه شناس نيستم و مطالعات زيادي هم ندارم... حالا كه صحبتهايي با من شده مرا بفكر واداشته و ميبينم كه دنبال عواطفم رفته ام نه عقلم... و اين همان چيزيست كه توجه مبلغان بيگانه را جلب ميكند و آنها سعي ميكنند كه از راه بر انگيختن عاطفه و تاثير بر روي عواطف جوانان آنها را بكارهايي كه نبايد وادار ميكنند مثلا بمن گفته اند مدرسه براي همه بچه هاي مملكت وجود ندارد... اما بدليل اين كه عواطفم را تحريك كرده بودند يك لحظه فكر نكردم كه فقط در ده سال اخير تعداد دانش آموز و دانشجو در اين مملكت به پنج برابر رسيده است. پرويز قليچخاني در اين گفتگوي صادقانه به اين نكته تاكيد داشت" كه ....تحريكات زياد است و آنهايي كه دلشان نميخواهد ايران جلو برود و در آن امنيت و كار و پيشرفت باشد از هر وسيله اي براي اغفال جوانان استفاده ميكنند و اين روشن است كه گناه هاي بزرگ هميشه با يك لغزش كوجك شروع ميشود... " قليچخاني همه انحرافات و تحريكات را با زباني ساده بيان كرد و از خانواده ها درخواست نمود مراقب فرزندانشان و خطري كه كشور را تهديد ميكند باشند. او گفت:" من عقيده دارم كه اين فقط وظيفه دولت نيست كه بموقع جوانها را از انحراف نجات دهد بلكه خانواده ها، پدر و مادرها، استادان و معلمين همه وظيفه دارند كه جوانان را نسبت به آنچه كه در محيطمان ميگذرد روشن كنند زيرا همانطوركه عرض كردم تحريكات زياد است." ولي چه سود كه همه در خواب بودند و دشمن بيدار. نه استادان و نه معلمين و نه احزاب سياسي و نه سيستم آموزشي كشور هيچيك ابعاد آن توطئه را درك نكردند و همگان اسير نظريه پردازيهاي وارداتي از جناحهاي چپ و راست و سرگرم لفاظيها و گنده گوييها بودند...!! قليچخاني و دوستش مهدي لواساني مورد عفو قرار كرفته از زندان آزاد شدند و بعدها منشا خدمات ارزنده اي به ميهن گرديدند. **************** در روز 29 بهمن 1350 نشست مطبوعاتي ديگري با ده تن از دانشجويان نادم و سر خورده از فريب عوامل ضد ايراني تشكيل گرديد. در آن روزها در پي هر گفتگويي در اين زمينه، بلند گوهاي دشمن در اروپا بويژه بي بي سي و بوقهاي كمونيسم بين المللي به سر و صدا پرداخته و اين نشستها را نتيجه فشار و شكنجه جوانان بيان ميكردند و شايد در آن روزگار اين حربه بدليل فضاي آلوده سياسي موثر مي افتاد ولي امروز پس از گذشت سالها و فروپاشي آن نظام به آساني ميتوان از آن افراد كه اكنون در قيد حيات هستند پرسش كرد و به صداقت سخنان آن روزشان مهر تاييد گذاشت. ... جواناني كه در اين مصاحبه شركت داشتند از پيروان مكتب ماركس_ ماريگلا دبره و چه گوارا و از اين قبيل بودند كه با شهامت ديوار سنگين و بلند تبليغات جهاني را شكستند و جوانمردانه حقايق را باز گو نمودند. آنان عبارت بودند از: ۱– جعفر كوش آبادي كارمند وزارت آباداني و مسكن و شاعر و نويسنده ۲_ محمود عقلايي دانشجوي دانشسراي عالي تهران ۳_ صمد قاسم شربياني دانشجوي دانشسراي عالي تهران ۴_ عبدالله فرضي پور دانشجوي دانشكده پلي تكنيك تهران ۵_ عنايت الله مداد دانشجوي دانشسراي عالي تهران ۶_ يوسف نصيري دانشجوي دانشكده حقوق دانشكده تهران ۷_ كريم تلاوت دانشجوي دانشسراي عالي تهران ۸_ بهمن حبيبي دانشجوي دانشسراي عالي تهران ۹_ كامبيز مهشيد دانشچوي دانشكده علوم تهران ۱۰_ احمد مدني دانشجوي دانشكده فني تهران از ميان ساعتها گفتگوي اين جوانان فقط گوشه هايي از آنرا اشاره ميكنم تا از تكرار مطالب و اطاله وقت جلوگيري شود. سوال: چطور شد بفكر مصاحبه افتاديد كوش آبادي: در خواست مصاحبه كردم به اين دليل كه خود را مجرم نميدانم سوال: آيا فكر ميكنيدكه شما را بيگناه باز داشت كرده اند؟ كوش آباتدي: خير، هرگز من چنين فكري ندارم. اعمالي كه مرتكب شده ايم تبليغات كمونيستي و اقدام عليه امنيت جامعه تلقي شده و طبق قوانيني كه در كشور ما حاكميت دارد جرم است و عامل ارتكاب آن قابل تعقيب است ولي من شخصا خود را بيگناه ميدانم. سوال: چرا خودتان را بيگناه ميدانيد؟ كوش آبادي: من يك حقوقدان نيستم.. اما تا آنجا كه شنيده ام كسي مجرم است كه قصد ارتكاب جرم داشته باشد، من قصد ارتكاب جرم نداشتم. بنظر من مجرم واقعي عواملي هستند كه چشم ندارند پيشرفتهاي مملكت ما را ببينند و يا پيشرفتهاي ما با هدفهاي آنها موافق نيست. روشنتر بگويم چرا در سال 1320 و سالهاي بعد از آنكه مملكت ما زير پاي سربازان بيگانه بود و همه چيزمان را از دست داده بوديم همين روز نامه هاي خارجي و همين راديوها و بلندگوهاي بيگانه كه امروز بنام دلسوزي ما را تحريك ميكردند ساكت بودند و چرا امروز كه در ايران همه چيز داريم و هر روز در يك گوشه از مملكت كارخانه اي افتتاح ميشود يا سدي شروع بكار ميكند و يا در روستاها همه گونه اقدام شده است بما ميتازند و چرا در آن ايام كه چيزي نداشتيم همه ساكت بودند و امروز كه ميخواهيم روي پاي خودمان بايستيم سعي مييكنند كه با ايجاد بيگانگي عاطفي يك يك افراد ملت ايران را از هم جدا كنند من هم مثل عده اي ديگر قرباني تبليغات و تحريكات خارجيها هستيم بهمين دليل ميخواهم بگويم كه قصد ارتكاب جرم نداشته ام بلكه ما را به اين راه كشاندند و از عواطف من سواستفاده كردند. سوال: متشكرم اگر ممكن است توضيح فرماييد فقط تبليغات روي شما اثر گذاشت و شما را به انحراف كشيد تا به ايجاد بي نظمي و تحريك تشويق شويد؟ كوش آبادي: متاسفانه موضوع عميقتر از آنچه كه گفتم است از يك طرف آنها بوسيله راديو و نشريات كوشش ميكنند كه جوانها نسبت به كشورشان بي علاقه شوند و از طرف ديگر عوامل آنها با جوانهايي كه تحت تاثير تبليغات قرار ميگيرند رابطه بر قرار ميكنند و از طريق اين رابطه جوانها را كه عواطفشان تحريك شده مثل ماشينهاي كوكي به هر كاري واميدارند بهمين دليل من تقاضا دارم مردم بچشم مجرم به ما نگاه نكنند بلكه ما را قرباني تحريكات و تبليغات و حادثه آفريني عوامل بيگانه بدانند. دانشجوي ديگري كه در اين گفتگو شركت داشت محمود عقلايي بود كه در دنباله سخنان كوش آبادي گفت: ... من با سن كمي از دبيرستان به دانشگاه آمدم و با مسائل تازه اي در دانشكاه روبرو شدم و خودم را در برابر عظمت دانشگاه از نظر معلومات كوچك احساس ميكردم.. درست مثل يك روستايي كه از ده بشهر مي آيد. عواملي كه آقاي كوش آبادي به آن اشاره كردند از ساده دلي دانش آموزي كه بدانشگاه آمده سواستفاده ميكنند. از يك طرف او را به راديوهاي خارجي توجه ميدهند و وقتي كه ذهنش را آماده كردند از طرف ديگر جزوه ها و كتابهايي را در اختيارش قرار ميدهند و گاهي هم ميگويند كه همين يك نسخه جزوه يا كتاب را داريم و تو خودت بايد رونويسي كني و هدفشان از اين كار اينست كه يك نفر با نوشتن به خط خود خود را در يك كار كاملا مخفي و انقلابي حس كند و از طرف ديگر فكر كند كه اين عوامل بجايي بستگي ندارند و من بعدها فهميدم مقدار زيادي كتاب و جزوه از خارج براي اينها مي آورند. امامي خبر نگار كيهان سوال ميكند: ... براي من ابهامي باقيست و آن موضوع كتابهايي است كه شما و يا دوستانتان ميخوانديد و اين كه امروز در باره آن موضوعها چه فكر ميكنيد؟ نصيري: يكي از مسائلي كه ما بدان تشويق ميشديم ترور، خرابكاري، ايجاد وحشت و طغيان عليه نظام اجتماعي حاكم بود. وقتي بازداشت شدم تصور ديگري از بازداشت خود داشتم اما در عمل ديدم كه با عده اي جوان تحصيلكرده روبرو هستم و يكي از پرسشهايي كه آنها از من ميكردند در باره هدفم از اين قبيل كارها بود آنها از من پرسيدند كه آيا با ويران كردن چند ساختمان و يا كشتن چند نفر چه نتيجه اي ميتوانيد بگيريد؟ من در حقيقت جوابي نداشتم كه به اين سوالات بدهم ولي با اندكي تفكر به اين نتيجه رسيدم كه اينكونه كارها سرانجام نتيجه اي جز هموار ساختن راه و تسهيل كردن كار بيگانه بران نيل به مطامعش نيست؟ امامي خبر نگار: آيا نمونه ديگري از موضوعاتي كه خوانده ايد داريد؟ مثال و نمونه زياد است يك نمونه اينست كه با ارائه دكترين انترناسيوناليسم، به ناسيوناليسم ملتها حمله كردند و به ما مي آموختند كه در كادر محدود مرزهاي كشورمان فكر نكنيم و به منافع جهاني پرولتر بينديشيم. آيا خودشان چنين كردند و آيا همانهايي كه خود را حاميان و پشتيبان انترناسيوناليسم ميدانستند امروز از هر كشور ديگري ناسيوتاليستتر نيستند؟ و نميخواهند از راه تعرض بر منابع ملتهاي ديگر انسانيت را به پاي مطامع خودشان قرباني كنند؟ چگونه قدرتهايي بزرگي كه از انترناسيوناليسم سخن ميگويند خودشان بروي هم شمشير كشيده اند و به خون هم تشنه اند و هر كدام سعي ميكنند جداگانه با قدرتهاي غربي كه بقول خودشان امپرياليست هستند رابطه دوستي بر قرار كنند؟ خواننده عزيز ملاحظه ميفرماييد زمينه سازان بستر انقلاب در ايران از چه ترفندهايي استفاده ميكردند ابتدا ميگفتند در ايران مدرسه نيست تا اين تفكر را اشاعه دهند كه در ايران جهل عمومي بيداد ميكند و اين ما هستيم تا آمده ايم بساط جهل و بيسوادي را در پناه حكومت كارگري جهاني براندازيم و شما جوانان، سربازان اين عرصه مبارزه ميباشيد سپس بلافاصله توجه آنان را از درون ايران به خارج از مرزها سوق ميدادند و منافع جهاني پرولتر را پيش رويشان ميگذاردند تا مبادا به ايران و منافع ايران و ملت ايران و آرزوهاي اين مردم و مسئوليتهايي كه در قبال خانه و كاشانه شان داشتند بينديشند. جدا ساختن جوانان از خاك و خون و رها كردن آنان در فضاي غبار آلود انترناسيوناليسم كه بشدت ضد ايراني بود از اهداف شوم استعمار گران بود اهدافي كه همچنان با سازي ديگر و با نوايي دلخراشتر دنبال ميشود ...!! به ادامه اين گفتگوها ميپردازم تا شايد بدانيد و بدانیم اين قصه سر دراز دارد و بيگانگان ما را رها نكرده اند. يورش به هويت ملي و فرهنگي ايران را به اندرون خانه هايمان كشانيده اند و از بستري كه پس از فروپاشي نظام شاهنشاهي فراهم شده حداكثر سواستفاده را مينمايند و امروز اين ما هستيم كه بايد پرده ها را پس زنيم تا رازها برون افتد. آنگاه در مييابيم كه چه وظيفه سنگيني بر دوش ما پان ايرانيستها و ملت ايران قرار دارد. پزشكان خبر نگار روزنامه آيندگان از آقاي عنايت الله مداد دانشجوي دانشسراي عالي سوال ميكند. بفرماييد به چه علت بازداشت شديد و به چه دليل اعلام كرديد كه حاضريد در مصاحبه و محاوره شركت كنيد ؟ مداد: من چون علاقه بمطالعه و بحث در باره مسائل سياسي و اجتماعي روز داشتم با تلقينات يكي از دوستانم بسمت مطالعات و سپس تبليغات كمونيستي كشانده شدم. در ابتدا خواندن آثار ماركس و انقلابيوني نظير ماريگلا دبره و چه گوارا براي من بسبار جالب بود و فكر ميكردم تزهايي كه آنها ارائه داده اند جالب و عملي است و حتي در كشور ما نیز ميتوان به آنها عمل كرد و با چند كتاب و آشنا شدن با چند واژه از قبيل عيني و ذهني، روبنا و زير بنا، امپرياليسم، قهر انقلابي و امثال آنها در خود احساس غرور ميكردم و در هر محفل و مجلس بمناسبت و بي مناسبت اين اصطلاحات را بكار ميبردم. رفته رفته خود را شخص مهمي ميدانستم و افرادي نيز بودند كه دانسته و يا ندانسته مرا تشويق ميكردند و با اين تشويق، خودم را هر چه بيشتر در گرداب فرو ميبردم اما بتدريج كه به مطالعاتم مي افزودم حالت شك ترديد در عقايدم پيدا ميشد ولي قبل از آن كه خودم را كنار بكشم گرفتار زندان شدم، در زندان فرصت تفكر بيشتري براي من پيش آمد مخصوصا با بحثهايي كه در زندان با من شد به اين نتيجه رسيدم كه حقيقتا چيزي نميدانم و احساس كردم مشتي محفوظات قالبي و دهان پركن محرك من در اعمالم بوده نه يك سيستم فكري آگاهانه و ناشي از مطالعات عميق، دريافتم شرايط جامعه ما بكلي با آنچه انها گفته اند متفاوت است اين آگاهي و بينش مرا واداشت افكار خودم را تصحيح نموده و در جهتي قرار گيرم كه منافع و مصالح كشورم و خودم و خانواده ام را تامين كند و بهمين مناسبت خواستم در مصاحبه شركت كنم. خواننده عزيز آخرين پيام اين جوانان را با هم مرور ميكنيم شايد خستگي بار گراني كه بيگانكان بر دوشمان گذاردند با اين فراز كاسته شود و چنين آرزو كنيم: " اميدواريم نوروز را در كنار سفره هفت سين با خانواده مان پيام نوروزي شاهنشاه را بشنويم و در اجراي فرمانشان براي هموطنانمان خير و بركت آرزو كنيم و براي هميشه از اين فكرهاي پليد دور باشيم كه بجاي گل و گندم در كشتزارها و پاركهاي مملكتمان بمب و نارنجك بكاريم و اگر روزي اسلحه بدست گيريم بدون ترديد سينه اجنبي را هدف خواهيم ساخت نه سينه برادرانمان را از آنچه آدم كشان كرده اند تنفر داريم و خوشحاليم كه هوشياري مملكت نگذاشت كه به تيره روزي و آلودگي آنها گرفتار شويم. آري اين جوانان همانگونه كه آرزو كردند انجام شد، از زندان به آغوش خانواده هايشان باز گشتند و در كشتزارها گل و لاله كاشتند و بر زخمها مرهم نهادند و براي تحقق آمال و آرزوهاي بزرگ ملت ايران كمر همت بستند... ولي اين پيامها دشمنان را دلسرد نكرد، بلكه بر تلاشهايشان افزود و سيل دلارهاي شركتهاي نفتي و كيسه پر فتوت قذافي و تدارك و برنامه ريزي مشترك سازمان جاسوسي سيا و انتليجنت سرويس و موساد و... نيز حمايت روشنفكران اروپايي از نوع دبره و سارتر و ديگر چپها و راستها، سبب گرديد تا عده اي از جوانان روشنفكر ما از آمريكا و اروپا بيايند و در كشتزارهاي ما بمب و نارنجك بكارند و با اداي الله و اكبر همه چيز را از دم تيغ بگذرانند و خون و شهادت شريعتيها را نصيب اين ملت نمايند. وسعت و گستره توطئه آنچنان بود كه هم ناسيوناليسم ايران را به مسلخ برد و هم انترناسيوناليسم را!! قرباني اصلي ايران بود كه بدست روشنفكران انجام شد و گناهش آن بود كه سري در ميان سرها داشت و مردماني لايقتر از پيرامونيانش كه مخفيگاه انيران بوده و هست..!! اين قصه پر غصه را رها نخواهيم كرد و باز هم به سراغ اين تراژدي خواهيم رفت چون سوداي غم انگيز ايران زدايي پايان نيافته و ما همچنان داريم قرباني ميدهيم...!!
+ نوشته شده در Tue 21 Oct 2008ساعت 12:42 PM توسط میثاق آزاد |
روز کوروش بزرگ (7 آبان ماه – 29 اکتبر)، سالروز صدور فرمان آزادی انسانها، یعنی نخستین فرمان و کاملترین منشور حقوق بشر را به همۀ میهن پرستان ایرانی شادباش میگوییم. کوروش، این بزرگترین اسطورۀ تاریخ جهان، با قدرت مهر و دوستی، عشق و برابری خواهی همۀ انسانها، سایۀ زیبایی، صلح، رفاه و آرامش را در جهان گستراند. کوروش بزرگ، این بزرگ فرزند ایرانزمین، ممالک بزرگی مانند هند، بابل، لیدی، یونان و رم را تحت نفوذ خود داشت و پایه گذار سلسلۀ هخامنشیان شد که از سال 560 قبل از میلاد تا سال 330 قبل از میلاد که اسکندر مقدونی آن سلسله را منقرض کرد قریب 230 سال بر آن ممالک، با قدرت کامل حکم فرماند. شاهنشاهی هخامنشی بزرگترین و وسیعترین حکومتی بود که در جهان تشکیل شد و بیش از دو قرن در کمال قدرت و عظمت باقی ماند و بر ملل، نژادها، مذاهب و زبانهای گوناگون حکمفرمایی نموده و 30 ساتراپ در این سرزمینها برگماشت. کوروش بزرگ، این بزرگ فرزند ایرانزمین در دورانی به قدرت میرسد که در جهان، حاکمان ظالم، ضد مردمی و جنایتکار که وحشیگری و برده گیری و آزار انسانها را اصول رفتاری خویش قرار داده بودند، مستولی بودند.
کوروش بزرگ، این بزرگ فرزند ایرانزمین از دل سرزمین پارس و در کل سرزمین آریاییها (ایران امروز) بر میخیزد و پس از آزاد نمودن یهودیان از بردگی که شاه بابل « ابو کودونوزور» آنها را به اسارت گرفته بود، منشور جاودانه خویش را برای جهانیان صادر میکند.
کوروش بزرگ، این بزرگ فرزند ایرانزمین که اندیشۀ ستایش مهر و کلام پر از مهر و دوستی زرتشت را چراغ راه خود قرار داده بود، قصدی جز خوشبخت زیستی و احیای حقوق انسانها نداشت. آنچه او در منشور خود یاد کرد، الهام بخش آزادگی، فرزانگی، برابری خواهی و بهزیستی همۀ اقوام و ملتهای جهان شد.
در زمان او جان و مال مردم امنیت یافت، همگان در صلح و آشتی به سر میبردند، بردگی و برده داری لغو شد. فرمان کوروش که به منشور کوروش بزرگ شناخته میشود در سال 1971 از سوی سازمان ملل متحد بعنوان نخستین بیانیۀ حقوق بشر در جهان شناخته شد و سرزمین آریاییها و در مرکز آن ایران امروز به عنوان گهوارۀ تاریخ و تمدن و فرهنگ انساندوستی در جهان ثبت شد.
نباید فراموش کرد که در تاریخ کهنسال میهن اهورایی مان، نشیب های فراوانی نیز بوده است، اسکندر آمد سوزاند و کشت، اعراب بیابانگرد یورش آوردند قتل عام کردند، کتابخانه ها را سوزاندند و زن و کودک ایرانی را به بردگی گرفتند، مغولان نیز چنین کردند، ولی در نهایت فرهنگ پرمهر ایرانیان، دشمنان را مغلوب ساخت و آنان در این فرهنگ پربار و سرشار از مهر و دوستی حل شدند.
امروز حکومت شیادان و شیاطین مذهبی در مقابل این فرهنگ پربار، یارای مقاومت و پایداری ندارد و به زودی فرزندان غیور ایرانزمین با رزمی بزرگ و قیامی همه گیر، بساط ملایان ضد ایران و ایرانی را از میهن اهورایی مان بر خواهند چید و دیگر بار عدل کوروش را بر کشورمان حکمفرما خواهند ساخت. فرزندان ایرانزمین می بایست از شجاعت، جسارت، عدل خواهی و انساندوستی، نماد فرهنگی و تاریخی خود یعنی کوروش بزرگ الهام گرفته و با نیرو و توان آزادی خواهی یک ایرانی تبار واقعی که از نسل کوروش بزرگ می باشد، بر دشمنان داخلی یعنی ملایان حکومت اسلامی که مردم ایران را به اسارت و بردگی گرفته اند، بتازند و در جنگ با این اهریمنان کژاندیش، همچون نماد خود کوروش بزرگ، با شجاعت و جسارت، آنان را نابود سازند و ایرانی آزاد، آباد و سرافراز را فراچنگ آورند.
پاینده ایران دکتر آرمان نوری رهبر جنبش سپید براندازی آبان ماه 3746جمشیدی B.P. 6593 -- 75065 Paris Cedex 02 –France – TEL : 0033(0)140266630
FAX: 0033(0)140266051 – Site Web: www.pars1.com -- www.armanemihani.com

+ نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت 2:41 PM توسط میثاق آزاد |
او همزمان با حوادث خرداد 1342 در ايران، شا خه برون مرزي نهضت آزادي را پايه گذ اري كرد و با انتشار نشريه جديدي بنام " ايران آزاد " كنفدراسيون را به صراط جديدي رهنمون شد كه مانيفست آن در سرمقاله نشريه مذكور نوشته شده بود. شريعتي در اين مقاله شعار " مصدق رهبر ملي_ خميني رهبر مذهبي" را بعنوان حركت جديد مطرح كرد ولي برخي از اعضاي هيات تحريريه مانند علي شاكري و علي افشار راسخ بر اين نوشته اعتراض كردند، زيرا بنظر آنان ايران فقط يك رهبر داشت و آنهم مصدق بوده و بس.!!
اين اختلاف نظر در بين اعضاي جبهه ملي كه از روز ازل تا بحال امري عادي و مرسوم بوده سبب كناره گيري شريعتي از سردبيري نشريه كرديد و چندي بعد به ايران بازگشت.
بنابراين شريعتي با كسب تجربيات بشدت متضاد و غرض آلود سياسي و با انباني از آموخته ها و يافته هاي جامعه شناسي مدرن به ايران مراجعت كرد. در واقع او در فضاي آزاد اروپا بجاي آنكه از نردبان تحجر قرون وسطايي پايين بيايد بعكس همه آن پله ها را بالا رفت او نه تنها نو نشد و متحول نگرديد بلكه با ظاهري مدرن و با صورتي تراشيده و كت و شلوار و كراواتي از مزونهاي پاريس، در انديشه هاي قرون وسطايي ولي رنگ و روغن خورده و عجيب و غريب باقيماند و به ايران مراجعت كرد.
شريعتي ميخواست " مارتين لوتر ايران " شود ....او بجنگ آخوندها و كمونيستها رفت تا راه براي قهرمان شدنش هموار گردد و درست از همين نقطه بدام ساواك افتاد و درهاي مرحمت و عنايت برويش گشاده گشت...!!
انتشار اين سلسله مقالات بويژه آنجا كه سخن بر سر همكاري شريعتي با ساواك بميان آمد سبب ابراز نظرهاي گوناگوني گرديد. عده اي آزرده خاطر شدند كه چرا به ساحت مقدس بت بزرگ روشنفكري ملي– مذهبيها جسارت شده است. جمعي خوشدل از آنكه عاقبت بت از پشت نقاب بدر آمده!! و جمعي تازه به دوران رسيده كه براي صحت هر الفباي مكتوب مطالبه سند ميكنند خواستار مدرك شدند..و بالاخره گروهي بر اين تخيلند كه من با اپوزيسيون شاه تسويه حساب ميكنم... هر يك بگونه اي اظهار نظر كردند كه از همه آنان سپاسگزارم... اما بگذاريد در اينجا تكرار كنم، غرض از اين نوشتار و كا لبد شكافي روشنفكران سياسي به اين اعتبار است كه ذهنيت ما انباشته از بتهايي است كه خود ساخته و پرداخته ايم و پاسداري از اين معبدها و اجساد درونش را لجوجانه پي ميگيريم تا بدان حد كه هيچكس جرات نزديك شدن بدانرا ندارد و هيچ انديشمندي جسارت پرسشگري از احوالات آنان را نيافته است و مجال نقد و بررسي از اين بتها و اشتباهاتي كه در گذشته نسبت به آنان كرده ايم پيدا نشده است و شگفتا كه ايران زمين و مردم آن چه آسيبهاي هولناكي كه از اين بت پرستيها ديده و چه بهاي سنگيني كه پرداخته است ...
از جمله نقد هايي كه گاه بر اين نوشته ها دارند اينست كه همكاري شريعتي با ساواك را بايد با سند ودليل بنويسيد.
با آنكه بارها اشاره كرده ام كه خودم شاهد زنده اين رويدادها بوده ام ولي براي رضايت خاطر اينعده يكي از نامه هاي دستنويس دكتر شريعتي را به يك مقام امنيتي ساواك كه منحصر بفرد است عينا از نظر خوانندگان محترم ميگذرانم تا دريابند كه رابطه شريعتي با ساواك از حد يك همكاري فراتر رفته و به يك رابطه مريد و مرادي رسيده بود.. تا آنجا كه مينويسد " .. سازمان امنيت و اطلاعات اسم جامعي براي تشكيلاتي كه من قريب يك ماه با آن سروكار داشتم نيست و به دو كلمه امنيت و اطلاعات ضرورت دارد كلمه هدايت و ارشاد افزود.
نامه دكتر علي شريعتي به كارشناس عاليرتبه ساواك :
محضر مبارك جناب آقاي سرهنگ خديو زاد دام اقباله
پس از عرض سلام و ابراز نهايت ارادت و اخلاص بايد عرض كنم كه من تا كنون خود را جواني شكست ناپذير تصور ميكردم و چنين ميپنداشتم كه براي نيل به اهداف مذهبي و آمال و مقاصد خود هيچ نيرويي نيست كه بتواند مانع من قرار گيرد اما در اين حادثه احساس كردم كه در برابر يك نيرو سخت ضعيف و ناتوانم و آن بلند نظري و گذشت و مصلحت انديشي و محبتهاي غير منتظره اي بود كه در اين سفر از جنابعالي و ساير افسران شريفي كه كما بيش با آنان سر و كار پيدا كردم از نزديك بچشم ديدم.
من يقين دارم كه براي شما بر خلاف انتظار نخواهد بود اگر اعتراف كنم كه پيش از آنكه از نزديك با طرز كار سازمان آشنا گردم تحت تاثير تبليغات رايج آن عواملي كه بخوبي با آنها آشنائيد نسبت بدان خوشبين نبودم چه اين تبليغات آنقدر وسعت داشت كه حتي كسانيرا كه هيچگونه وجه اشتراكي با آنان نداشتند و حتي خصومتي نيز ميان آنان بود بيش و كم تحت تاثير قرار داده بود ولي اكنون با نهايت اعجاب از نزديك ميبينم كه " سازمان امنيت و اطلاعات " اسم جامعي براي تشكيلاتي كه من قريب يكماه با آن سر و كار داشتم نيست و به دو كلمه " امنيت " و اطلاعات " ضرورت دارد كلمه " هدايت و ارشاد " را افزود
من ايمان دارم كه اين عرايض را بتملق و تشبث حمل نخواهيد فرمود زيرا ميان گفته كسي كه پس از تبرئه شدن واقعياتي را ميگويد با آنكه در آستانه محكوميت شبيه بدان گفته ها را بيان ميكند فرق بسياري است.
اينكه عرض ميكنم كلمه هدايت و ارشاد را نيز بايد بدان افزود از نظر كيفيتي است كه در روح و انديشه من اين جريان باقي گذاشته است، تقدير و تشويقي كه سازمان و افسران و خدمتكار آن از خدمات مذهبي و مبارزات ضد كمونيستي من بعمل آورد نسبت بدقت و حسن ظن و بي نظري آن دستگاه يقيني در من بوجود آورد كه قرين امتنانم ساخت و مرا كه از فعاليتهاي مذهبيم دلسرد و افسرده شده بودم بر آن داشت كه با روش دقيقتري بتوانم از اين راه نسبت بملك و ميهنم منشا اثري واقع شوم و اميدوارم كه حق رسي و دادخواهي كه در آن دستگاه احسا س كردم همواره يار و مدد كار من و همه كسانيكه در اين راه گام بر مينهند باشند تا هر كس بفراخور توانايي خويش بتواند در برابر آن دستهاي مرموذي كه موريانه وار ريشه ايمان بمعتقدات مذهبي و تاريخي و ملي ايرانيان را ميخورند و سموم خطرناكي را در خون مهياي افكار و عقايد جوانان حساس و اصلاح طلب تزريق ميكنند بمبارزات سودمند و موثري نايل آيد.
اين نكته را با كمال صراحت در اينحال ناچارم اعتراف كنم كه از نظر فكري در جريانات سياسي پاره اي از موضوعات را اشتباه ميكردم و چون از اصل جريان دور بودم و افق سياسي هم طوفاني و تاريك بود نميتوانستم جريانات را با وسعت نظر و آزادي انديشه از تبليغات متضاد بررسي و مورد قضاوت قرار بدهم ولي پس از بازجوييهايي كه از من شد و بخصوص واقعياتي كه از خلال راهنمائي+ها و نصايح موثر و عميق افسران روشن بين و صاحب انديشه سازمان دستگيرم شد و فرصتي كه در زندان براي من دست داد تا در رفتار و افكارم تجديد نظر دقيقتري بكنم فكر و روح مرا دگرگون ساخت و در آينده ام سخت موثر واقع گرديد، گرچه من قريب دو سال است كه از سياست و اخبار سياسي بيزار شده بودم و جز بدرس و علم نميپرداختم و حتي از فعاليتهاي مذهبيم دلسرد شده بودم ولي سفر به تهران و مشاهده وضع كار و راهنمائيها و هدايات متين جنابعالي و جناب سروان پژمان باز پرس محترم و تيمسار سرتيپ علوي كيا مرا بران داشت كه حتي افكاري را كه در مغزم مبپروراندم بيش از پيش تصفيه كنم و انشاالله براي هميشه از برخي انحرافات فكري كه هميشه در كمين يك جوان حساس و سريع التاثير است در امان باشم و اگر از دستم بر آيد نسبت بمملكت و خدمتكاران مملكت وفادار و خدمتگزار بمانم، آنروز كه قرار بود خدمت برسم چون يكي از دوستان با من بود نتوانستم موفق شوم و فرداي آنروز هم كه آمدم يكساعتي گشتم ولي چون نشاني را درست نفهميدم و بطهران آشنايي نداشتم منزل را پيدا نكردم و عصر آن روز براي زيارت بقم رفتم و روز ديگر چون كار دانشكده ام در خطر بود بمشهد آمدم و متاسفانه موفق بزيارت نشدم. ضمن اظهار تشكر و سپاس بيحد و حصر از همه افسراني كه بكار من و پدرم رسيدگي ميكردند و همواره غرق لطف و محبتشان هستيم راجع به توصيه اي كه قرار بود بجناب سرگرد آرشام بفرماييد و راجع بوضع من و كارهاي آينده ام بايشان مطالبي بفرمائيد ميخواستم عرض كنم اقدام نماييد كه گمان ميكنم ضرورت داشته باشد. در خاتمه اميدوارم بتوانم خدمتي كه شايسته باشد انجام دهم و آرزو ميكنم كه همه كسانيرا كه انحرافاتي داشته اند با نيروي منطق و محبت و ارشاد براهي كه مصلحت مملكت باشد هدايت فرمائيد زيرا بيشك اين نيرو از هر قدرتي شكننده تر و موثرتر خواهد بود و من يقين دارم كه طرز كار و فعاليتهاي من از اين پس تاثير اين نيرو را در من بشما ثابت خواهد كرد.
ارادتمند علي شريعتي
خواننده عزيز توجه دارند اين نامه از مشهد براي يك مقام امنيتي در تهران ارسال شده و كاملا خصوصي است.
همچنانكه در شماره گذشته اشاره كردم علي شريعتي و پدرش همراه چند تن ديگر در مشهد بازداشت و براي بازجويي به تهران اعزام و مورد لطف و محبت مقامات ساواك واقع شدند و در اين اولين ديدار علي شريعتي با ساواك بود كه او اين چنين شيفته رفتار بازجويان و افسران ساواك گرديد و تحت تاثير همين ديدار بود كه روابط حسنه اي بين ايشان و ساواك بر قرار گشت.
سرهنگ خديو زاد نه تنها بنا بتقاضاي شريعتي سفارش لازم را به سرهنگ آرشام رييس ساواك مشهد كرد بلكه طي نامه اي كه براي اداره فرهنگ نوشتند صلاحيت وي را براي ادامه خدمت تاييد نمودند. شريعتي در مشهد با فراغ بال مدرك ليسانسش را گرفت و بعنوان اول شاگرد با هزينه دولت به اروپا اعزام گرديد ولي همچنانكه در بالا نوشتم در فرانسه بر خلاف وعده اي كه داده بود و عليرغم همه آن اظهار ندامتها به صف مخالفان نظام پيوسته از هيچگونه خوش رقصي براي جبهه ملي و نهضت آزادي و دار و دسته كنفدراسيوني دريغ نورزيد و بالاخره پس از بازگشت به ايران و توقيف او در مرز، بهنگام محاكمه باز سر تسليم فرود آورد و قول داد كه جبران مافات نمايد اما همچنانكه در شماره هاي گذشته نوشتم او به هيچكس و هيچ جرياني و عقيده اي و مكتبي وفادار نماند و هر زمان چون عروسكي در دست گروهي و يا كساني به خوش رقصي پرداخت و خوراك تبليغاتي براي مخالفان و موافقان رژيم ايران فراهم ساخت و همگان را به گمراهي كشانيد و قبل از آنكه مارتين لوتر ايران شود، سرخورده و سرشكسته با كمك ساواك از ايران گريخت و پشت سر خود گردبادي از شعار و هيجان و شور و فريب باقي گذاشت و در غربت و بدور از ميهن در گذشت و ما همچنان داريم تاوان بي تدبيريها و خود باختگيهاي پيروان اورا پس ميدهيم ...!!
+ نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت 12:42 PM توسط میثاق آزاد |
رهبري سوسياليستهاي مسلمان را محمد نخشب بعهده داشت و شهرت اصلي او مكانيك بود كه پس از شهريور 1320 نام نخشب را برگزيد نخشب در سال 1322 به حزب توده پيوست و عضو سازمان جوانان شد اما او كه تربيت شده حسينيه ها و هياتهاي سينه زني بود و با زير بناي اندیشه مذهبي نميتوانست در تشكيلات الحادي دوام بياورد از حزب توده بريد و خود جمعيت نخشب را تشكيل داد او در سال 1328 جمعيت سوسياليستهاي مسلمان را بوجود آورد و پس از ائتلاف با حزب ايران به جبهه ملي پيوست. نخشب از اين پرشهاي 90 درجه اي در فضاي باز سياسي ايران طرفي نبست و مورد اتهام اعضاي جبهه ملي نيز قرار گرفت، آنان شايع كرده بودند كه نخشب از عوامل نفوذي انگليسها در حزب توده و جبهه ملي است، بنابراين از كوششهاي سياسي چيزي عايدش نشد و در سال 1330 به آمريكا رفت و با يك دختر آمريكايي ازدواج كرد و عطاي ايران را به لقايش بخشيد. علي شريعتي در چنين سازماني انديشه سياسيش را رقم زد. شريعتي پس از 28 مرداد 1332 در راديو مشهد عليه حزب توده سخن ميگفت و آنان را مورد تهاجم قرار ميداد، شايد هم اين نفرت از آنجا ناشي ميشد كه دوستان توده اي در 28 مرداد بياري مصدق نرفته بودند...! در سال 1336 نهضت مقاومت ملي كه اساس انديشه اش آميخته اي از آرمانهاي اسلامي و ملي طرفدار مصدق بود در مشهد شكل گرفته بود و شريعتي پدر و پسر نيز در اين هيات كوچك فعاليت داشتند و من هم كه آن موقع در مشهد درس ميخواندم از وجود چنين جريان مخفي آگاه بودم، چون تني چند از بستگانم مرحوم عامل زاده و احمد حكيمي و قاضي در اين گروه تحت پوشش پيروان قرآن فعاليت ميكردند. اين گروه بوسيله ساواك شناسايي شدند و 14 نفر در اين ارتباط دستگير و به تهران اعزام گرديدند. علي شريعتي در جريان بازجويي، خود را مخالف كمونيسم و طرفدار سلطنت مشروطه معرفي كرد. علي شريعتي ماجراي بازداشتش را در نامه 40 صفحه اي كه در سال 1347 به ساواك نوشته و متن كامل آن در كتاب نهضت امام خميني تاليف سيد حميد روحاني نقل گرديده اينگونه مينويسد: "...و معتقد بوديم كه سرنوشت ما يا شوم خواهد بود ( با توجه به اينكه رئيس ساواك بختيار بود ) و يا بسيار بطول خواهد انجاميد اما خوشبختانه آنچه گذشت بر خلاف تصور ما بود... همه با نهايت ادب و رعايت شئون هر يك از ما رفتار كردند و هم در ظرف 20 روز سازمان توانست يكايك ما را كه از مشهد آمده بوديم بشناسد و نظر قطعي و دقيق خود را ابراز دارد و اين بود که قريب يك ماه كه از بازداشت ما گذشت من و پدرم و سه چهار تن ديگر آزاد شديم ..) بنابراين اولين بازداشت علي شريعتي كه 20 روز بيشتر بطول نينجاميد با خاطره خوش و مناسبات خوب و برنامه ريزي شايسته براي طرفين!! خاتمه يافت و ساواك تهران طي نامه اي بتاريخ 18/7/1336 به وزارت فرهنگ وقت اعلام كرد: " از نظر اين سازمان سوئ ظني نسبت به آقايان نامبرده بالا ( محمد تقي و علي شريعتي ) نيست و صلاحيت ادامه خدمت آنان مورد تاييد ميباشد. سرهنگ ستاد ماهوتيان از طرف رئيس سازمان اطلاعات و امنيت كشور " ديدار علي شريعتي با مقامات ساواك تهران آغاز آشنايي مباركي بود كه بعدها به وصلت پر ابهامي انجاميد ولي ماه عسل طولاني نداشتند چون رفتار و گفتار اين مه پيكر سياسي بر خلاف عهد و پيمانش از كار در آمد ولي چون اين بي وفايي را يسيار زيركانه انجام داده بود و ضمنا از حمايتهاي غيبي هم بر خوردار بود توانست چند صباحي دل و دين از عاشق بربايد و عاقبت پس از آنكه ساواك فهميد اين يار شيرين زبان خيانت كرده است او را بي سر و صدا طلاق داد و با يك پاسپورت جديد بنام مزيناني روانه اروپا ساخت. برگرديم به ادامه زندگي شريعتي، او پس از باز گشت از تهران و اطمينان خاطر از پشت سرش ضمن ادامه تحصيل در دانشكه ادبيات و شغل آموزگاري در محافل و مجامع مذهبي نيز داد سخن ميداد و سرانجام پس از اخذ ليسانس چون شاگرد اول شده بود براي ادامه تحصيل به فرانسه اعزام گشت. او بمت 5 سال مشغول تحصيل بود ولي فضاي باز سياسي و وجود جريانهاي مختلف و زمينه ذهني مذهبي او را روانه كوششهاي سياسي در جبهه ملي و نهضت آزادي نمود و با سخنراني و پخش اعلاميه ها و نشريات مخالفان دولت ايران بشدت سرگرم بود و توانست با اين نوع كوششها از خود جهره مقبولي براي بر اندازان نظام قبلي ارائه كند!! شريعتي در اين فرصت بدست آمده كه همه دشمان ايران با پوشش دانشجو و زير چتر فدراسيونهاي چپ و راست گرد آمده بودند همنوا با آنان گرديد و يك صدا سرود ويراني ايران را ميخواندند. روشنفكراني كه ديوانه وار و چشم بسته در خدمت ايدئولژيهاي شرق و غرب بودند و بقول كانت مجنونانه در پي عقل نقال ميدويدند و مجال و فرصت را برا انشيدن از خود و ديگرات سلب كرده بودند. شريعتي 5 سال در رشته جامعه شناسي از جيب ملت ايران آموخت كه چگونه ميشود يك جامعه بزرگ را از ازاد انديشيدن و به خرد جمعي رسيدن باز داشت. 5 سال درس خواند تا بيايد ذهنيت جوانان ما را انباشه از ايدئولژي خونبار شهادت نمايد و عقل و خرد و انديشيدن را از ساحت جامعه ما پاك سازد. و بالاخره او با مدرك دكتراي ( حاجي شناسي ) به ميهن بازگشت و در تاريخ 12/3/43 كه از مرز بازرگان وارد ايران ميشد بعلت همراه داشتن نشريات و اعلاميه هاي جبهه ملي بازداشت و به تهران اعزام شد. همسفر ايشان در اين سفر زميني شخصي بنام " فيروز پرتوي " بود كه بعدها ساواك پي برد كه نامبرده از عوامل " سيا " بوده است. شريعتي پس از 15 روز از زندان آزاد شد ولي به هنگام بازداشت كه بسيار محترمانه با او برخورد شده بود، حرفهاي جالبي گفته و نوشته است كه مرور بخشهاي كوچكي از آن خالي از لطف نيست، او در اين مورد مينويسد " ...مدتهاست بسرعت نسبت به جبهه ملي كم اعتقاد شده ام و سوگند ياد ميكنم كه هميشه آنرا بشدت انتقاد ميكردم و اميدوارم آينده نشان بدهد كه طرز تفكر من نسبت به مسائل سياسي و ضع كشور و جريانات اخير و بي سابقه اخير ايران چيست و در قبال آن چه روشي اتخاذ خواهم كرد". اين روشنفكر ملي مذهبي با انبوهي از نظريات جديد كه مبشر توجيه خلافت بود به ميهن بازگشت، به سرزميني اي نهاد كه به روايت خودش دگرگون و بستر توسعه و رفاه و پيشرفت فراهم شده بود ولي از وجود توطئه هاي بسيار و رنكارنگ، با روشنفكراني تهي از اندشه رنج ميبرد و او كه از كيسه ملت به خارج اعزام شده بود تا همچون طبيبي حاذق دردهاي جامعه را بشناسد و به درمان ان بپردازد ناباورانه و ناجوانمردانه دارويي را به هم ميهنانش تجويز كرد بنام ( ت ت ) كه از دو عنصر خطرناك تركيب شده بود: 1 – ت = توطئه غرب 2 – ت = تحجر شرق اين سوغاتي يا داروي دكتر شريعتي از فرنگ برگشته و روشنفكر ملي- مذهبي براي درمان مسائل اجتماعي در كاسه احزاب سياسي و مبارزان نظام قبلي از قبيل نهضت آزادي- جبهه ملي- سازمان مجاهدين خلق و سپس سازمان فدائيان خلق و حزب از نفس افتاده توده و دانشجويان و جوانان بي هدف و تهي از آرمان ريخته شد و چون دارو سكر آور و گيج كننده اي بود همه آنان بره وار خوردند و مست و لايعقل به تخريب انديشه هاي آزاد و زندگي ساز پرداختند و كشوري را كه بيش از هر زماني تشنه اصلاحات و هدايت و ارشاد بود و ابزار و اسباب خروج از فضاي استبداد سياه برايش فراهم شده بود به آشوب و شور و هيجان سوق دادند و ايران را از روشنفكران آينده نگر و سازنده نااميد كردند. شگفت آنكه هيچكس متوجه چهره واقعي او نشد و حتي كارشناسان ساواك فريب لفاظيها و گنده گوييها و چاپلوسيهاي او را خوردند. در گذشته اعتقاد و باورهاي شريعتي را درباره " امامت " يا خلافت ديني از زبان و قلم او نوشتم، اينك براي اينكه بدانيد او در غياب ملت ايران و بدور از هياهوي مستانه روشنفكران چه نامه هايي براي ساواك مينوشت شما را به خواندن بخش ديگري از نامه ايشان دعوت ميكنم: " ... رژيم سلطنتي از نظر جامعه شناسي متناسبترين شكل حكومتي است كه بتواند دست به اصلاحاتي بزند و با تزهاي افراطي و انحرافي كه غالبا از خارج الغا ميشود و سالهاست ايران آماج آن بوده و زيانهاي مادي و بويژه معنوي فراوان ديده است مبارزاتي ريشه اي و عميق كند " روشنفكر سياسي كه در مورد رژيم پادشاهي اينگونه نظر ميدهد حال ملاحظه كنيد تجويزش براي ملت ايران چگونه و چه اندازه ريا كارانه است؟: " بنا بر اين در فلسفه اسلام سياسي تشيع استقرار حكومت اسلامي در همه اشكال ان لزوما و لاجرم مبتني بر اصل ولايت خواهد بود ." رياكاري بعدي به قصد فريب كارشناس ساواك درباره انقلاب سفيد شاه و مردم در نامه مذكور چنين آمده است: " براي خود من كه رشته ام جامعه شناسي است وقتي وارد ايران شدم در طول راه تا تهران وقتي چشمم به تابلوهاي پياپي كه شركتهاي تعاوني روستايي را اعلام ميكرد، ميخورد غيرعادي مينمود به غالب دهات بين راه كه ميگفتند اين ساختمان مدرسه است كه بدون كمك مالي دولت خود سپاهيان دانش و مردم ساخته اند بر ميخوردم تا حد زيادي قابل تصور نبود... حال بطوريكه خود از نزديك در ظرف اين مدت كوتاهي كه تماس دارم احساس كرده ام كه سازمان و حكومت نه تنها از نظر تغييرات شديد و ريشه دار در سيستم اقتصادي و اجتماعي مصمم است بلكه ميكوشد تا روش خود را نيز بسرعت تغيير داده و با درد و انديشه و ريشه هاي تاريخي تماس بگيرد... تحولات ريشه اي كه امروز در ايران دارد رخ ميدهد در اذهان دانشجوياني كه هميشه تشنه اصلاحات بوده اند اثر فراوان گذاشته ولي اين اثر آنطور نيست كه كاملا همه را به آن معتقد كرده باشد چون آشنائي كافي ندارند و تبليغات بي رقيب مخالف هم مدام و فراوان است. " اشك تمساح اين روشنفكر از فرنگ بر گشته را ديديد حال نسخه او را براي جامعه ايران از كتاب امت و امامت بخوانيد: " .. جهل توده هاي عوام مقلد منحط و بنده واري كه راي شان را به يك سواري خوردن و يا يك شكم آبگوشت بهر كس كه باني شود اهدا ميكند و تازه اينها غير از ارا اسير گوسفندي است.... آرا راس ها ( الاغها و گاوها ) رهبر ي خود نميتواند زاده آرا ئ عوام تعيين كننده پسند عموم و بر آمده از متن توده منحط باشد...امامت هدفش را بر اساس حقيقت انتخاب ميكند ..كدام حقيقت ؟ حقيقتي كه ايدئولژي و مكتب اسلام نشان داده است .." شريعتي تا سال 1347 در مشهد بدون جلب توجه ساواك به پخش نظرات وخود ميپردازد ولي در اين سال گزارشي به ساواك ميرسد كه او با برخي از عناصر كمونيست در ارتباط است و بلافاصله احضار ميشود كه حاصل اين ديدار و مصاحبه آن شد كه ساواك مشهد به ساواك تهران مينويسد : " اين فرد اگر خوب هدايت شود عضو مفيدي براي مملكت خواهد بود !! بيچاره كارشناس ساواك نميدانست كه اين آقا قبلا در ديار فرنگ كاملا هدايت شده است و قادر به تغيير موضع خود نيست و دارد نقش بازي ميكند . شريعتي پس از اين ديدار است كه نامه 47 صفحه اي خود را به ساواك مينويسد و پايه هاي جعل و فريب و ريا كاري را در حد اكثر ممكن ميريزد . ادامه دارد
+ نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت 10:45 PM توسط میثاق آزاد |
ادامه دارد
+ نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت 10:26 PM توسط میثاق آزاد |
يك مقام وزارت اطلاعات حكومت اسلامي كه اخيراً به اروپا پناهنده شده است در يك افشاگري بي سابقه اعلام كرد كه در معاونتهاي ده گانه وزارت اطلاعات واحدهايي وجود دارد كه مأموريتشان ايجاد هسته هاي تحت كنترل در درون اپوزيسيون خارج از كشور است. به گفته اين مأمور كه خواست ناشناس بماند، وزارت اطلاعات مطالبي را كه براي ايجاد توازن ميان جناحهاي نظام لازم دارد به له يا عليه يكي از شخصيتهاي بلند پايه نظام، يا جناحهاي آن، از طريق اين هسته ها در خارج از كشور مطرح مينمايد. وي در بين اين واحدهاي معاونت اپوزيسيون از واحد خامنه اي، رفسنجاني، خاتمي و... نام برد. او در تعريف وظايف اين هسته هاي تبليغاتي در خارج از كشور گفت: « اينها افراد، گروهها و رسانه هايي هستند كه از طرف وزارت (اطلاعات) مورد پشتيباني محتوايي، مالي و تداركاتي قرار ميگيرند تا برعليه يكي از جناحها يا شخصيتهاي حكومت اسلامي تبليغ كنند. افراد بايد از طريق انتشار، سخنراني، مصاحبه، حضور در مجالس، تلفن بر روي كانالهاي راديويي و تلويزيوني و غيره عمل كنند. رسانه ها بايد خط ديكته شده و توافق شده را پيش برند و در انتخاب موضوعات، اخبار، مطالب، افراد، برنامه سازان به مسير تعيين شده توجه كنند. سازمانها و گروهها نيز بايد در اطلاعيه ها و انتشارات خود، سايتهاي اينترنت، جلسات و سخنراني خطوط ديكته شده را پيش ببرند ».
وي اضافه ميكند: « ما افرادي را در خارج از كشور داريم كه كارشان عبارتست از تماس با چهره هاي سرشناس اپوزيسيون و خود را پيرو و يا هوادار آنها نشان دادن. آنها بايد اين نزديك شدن را بطور فعال انجام دهند و با تعريف و تمجيد از آن شخصيت تماسهاي فردي با وي برقرار كرده و بباورانند كه با نيت خوب و جهت مبارزه با حكومت اسلامي عمل ميكنند. سپس بتدريج ضمن كشف افكار، عقايد، روانشناسي فردي، روابط و شبكه هاي همكاري اين شخصيت اطلاعات را به وزارت بفرستند و در مقابل دستورات وزارت را در رابطه با اين شخصيت بكار گيرند ».
اين مأمور ادامه ميدهد: « ما از طريق برخي افراد كه با ما همكاري دارند جمع كثيري از ايرانيان خارج از كشور را تحت اختيار داريم، بدين ترتيب كه مأمور با افرادي چند در تماس است از آنها كسب اطلاع ميكند و به آنها خط ميدهد، آنها را بر له يا عليه كسي يا جرياني تحريك ميكند و يا براي توزيع يك شايعه از آنها استفاده ميكند ».
او ميگويد: « ما آنچه را كه بعنوان موضوع عمده براي رسانه هاي خارجي بايد مطرح شود تعيين ميكنيم، در هر زمان از طريق امكانات رسانه هاي در اختيار خود، يك موضوع را مطرح كرده و سپس از شبكه خود به اين جريان دامن ميزنيم. با تلفنهاي مختلف به راديو و تلويزيونها اين موضوع را بصورت پرسش يا طرفداري و يا انتقاد مطرح كرده و آن رسانه يا آن برنامه ساز را وادار ميكنيم كه به واكنش بپردازد ».
وي سپس اضافه ميكند: « كار جذب ايرانيان از طريق واحدهاي مربوط به سفارتخانه ها در هر كشور انجام ميشود و فقط در آمريكا اين كار بعهده افراد مشخصي است. پس از آنكه فرد شناسايي شد بسته به اينكه به ايران رفت و آمد داشته باشد يا خير كارها تنظيم ميشود. معمولاً كار جذب افرادي كه به ايران ميروند و مي آيند بسيار ساده است و ريششان راحت در گرو ميباشد. در مورد ساير ايرانيها نيز از طرق مختلف اقدام ميشود از جمله بوسيله دوست و آشناي آنها و شناخت از زندگيشان، نيازهايشان، مشكلاتشان و تمايلاتشان اين كار انجام ميشود ».
اين شخص ادامه ميدهد: « افراد، رسانه ها و تشكيلات متعلق به وزارت (اطلاعات) وظيفه دارند كه در زمانهاي معمول بكار خود بپردازند و نقش رسانه هاي يا بيطرف و يا مخالف نظام را ايفا كنند. البته مخالف آن بخش از نظام كه تعيين و تعريف شده است. در اين مواقع عادي هدف فقط پيش بردن اهداف كلي نظام است، يعني دور كردن افكار از نوع مبارزه راديكال از يكسو و مانع از شكل گيري يك خط متحد ساز شدن از طرف ديگر. آنها به اين دو وظيفه كلي ادامه ميدهند تا در مواقع خاص مأموريتهاي مشخص داده شود. در آن زمان اين نيروها بايد به آن مأموريت بپردازند و از امكانات خود براي احراز آن استفاده كنند.»
وي درباره اين مأموريتها توضيح ميدهد: « مثلاً آنكه برعليه فلان جريان اپوزيسيون يا يك تشكيلات و يا يك شخص وارد عمل شوند و اجازه ندهند كه اين جريان يا شخصيت مطرح شود و پا بگيرد، معمولاً جريان اينطورست كه خط اصلي توسط تهران تعيين ميشود و يكي از رسانه های شبكه وزارت، آنرا مطرح ميسازد، بلافاصله وسايل ارتباطي ديگر شبكه و يا افراد درون آن كار خود را آغاز كرده و اين خط را به پيش ميبرند. همه ابزارها بكار گرفته ميشود: مطبوعات، اينترنت، راديوها، تلويزيونها، تلفن و ارتباط فردي، تشكيل جلسه و سخنراني، گردهمايي و سمينار و امثالهم و غيره. همه راهها مجازند به شرط آنكه خط را به پيش برند و تبليغات را تقويت كنند. هدف اشغال صحنه توسط موضوعات مورد نظر وزارت است ».
او همچنين ميگويد: « از دانشجويان بورسيه حداكثر استفاده ميشود، آنها در هر سفر به ايران جلسات ويژه دارند و تخليه اطلاعاتي شده و توجيه ميشوند. علاوه بر اين، گزارش ماهيانه بايد بدهند و يا گزارش ويژه اگر لازم باشد. از همسران دانشجويان بورسيه براي نفوذ به خانواده هاي ايرانيان مقيم هر كشور استفاده ميشود. مأموريتهايي مانند تلفن زدن به رسانه ها نيز با آنهاست. بعضي حتي دوره آموزشي قبل از اعزام طي كرده اند. در زمان حضور در هر كشور نيز گزارشهاي ويژه داراي ارزش حتي پاداش دريافت ميكنند. هر چند زوج دانشجوي بورسيه تحت نظر يك مسئول اداره ميشود كه معمولاً با سفارت و يا مستقيم با تهران در ارتباط است ».
اين مأمور سپس ميافزايد: « پر كردن صحنه تبليغاتي و رسانه هاي خارج از كشور يك كار هماهنگ ميان وزارت (اطلاعات) و وزارت خارجه و نيز چند سازمان دولتي ديگر مانند سازمان تبليغات (اسلامي) است. بودجه آن از طريق چندين منبع از جمله دفتر ولي فقيه و نيز بودجه ويژه اي كه ظاهراً برادر رفسنجاني اداره ميكند تأمین ميشود. چندين رابط در لندن كار توزيع اين بودجه را در اروپا بعهده دارند و يك رابط در امارات نيز برخي ديگر از اين افراد و رسانه ها را مورد حمايت مالي قرار ميدهند. در دبي در پوشش يك شركت تجاري اين كارها صورت ميپذيرد ».
او ميگويد: « چندين مورد بوده كه پورسانتاژهاي حق واسطه گري براي معاملات انجام شده توسط فلان شركت خارجي در ايران به حساب رابطها در خارج از كشور ريخته شده است. هدف آنست كه رد كمتري از جانب دولت ايران در اين بده بستانها بجاي گذاشته شود. مواردي از حمل بسته هاي ترياك در كيفهاي ديپلماتيك بوده كه در خارج از طريق رابطها بعنوان پاداش به همكاران شبكه داده ميشود ».
اين فرد سپس مي افزايد: « در داخل وزارت مخابرات واحد كنترل تلفنها روزانه هزاران مكالمه را كه از طريق كارتهاي مخصوص و شماره هاي مخصوص انجام ميشود مورد شنود قرار ميدهد. اين واحد در واقع متشكل از مأموران سپاه وزارت اطلاعات است كه به كنترل شماره هايي ميپردازد كه از كارتهاي شركتهاي ساخته وزارت اطلاعات در خارج استفاده ميكنند. چند شركت كه توسط آقازاده ها مورد سرمايه گذاري قرار گرفته به ترمينالهاي اين واحد كنترل در ايران وصل هستند و تمامي استفاده كنندگان از كارتهاي آنها مورد شناسايي و شنود قرار میگيرند ».
او هم چنين اضافه ميكند: « شناسايي مخالفان فعال در خارج از كشور و تهيه پرونده از آنها جزو وظايف اوليه شبكه است و آنها چندين كارشناس كامپيوتر براي اين منظور به خارج از كشور ارسال داشته اند ».
سازمان پارس و شورای براندازی
پاینده ایران
B.P. 6593 -- 75065 Paris Cedex 02 –France – TEL : 0033(0)140266630
FAX: 0033(0)140266051 – Site Web: www.pars1.com -- www.armanemihani.com
+ نوشته شده در Fri 17 Oct 2008ساعت 8:9 PM توسط میثاق آزاد |
* پاسخي كوتاه به نقدي بلند... * نسل ما خسته و عصباني است ولي نااميد نيست! * نسل ما در بستري پرچالش به سازندگي پرداخت ...! * چالش بزرگ، شارلاتانيسم آل احمد و خيالبافي علي شريعتي بود...! ماههاست كه ضرورت بازنگري جريانهاي سياسي تاريخ معاصر، مرا به نگارش نقدگونهاي واداشته كه تابحال طي سلسله مقالاتي به«حزب توده»، «سازمان افسران حزب توده»، سازمان مجاهدين خلق و سازمان فداييان خلق «كنفدارسيون دانشجويي»، «نهضت آزادي» و «مليمذهبيها» هر چند به اختصار پرداختهام و بر آن بودم كه به ساير جريانها بپردازم اما وصول نامه اي از آزاده ايران پرست مرا ملزم به اداي توضيحاتي نمود كه بيارتباط با اين نوشتار نيست... آقاي «عليرضا افشاري» دوست جوان و انديشمند مورد احترام من، طي نامهاي مفصل و پر از پند و راهنمايي، همراه با احساسات گرم و بيشائبه نسبت به اين نويسنده، نكاتي را يادآوري كردهاند كه سعي ميكنم به بخشهايي از آن پاسخ دهم و قسمتهايي را نيز به حرمت آن انديشه پاك در آينده مورد توجه و رعايت قرار دهم. ايشان مينويسند: « از خوانندگان نوشتارهاي سرور يزدي هستم شايد بدليل اطلاعات مفيدي كه در نوشته ايشان است، شايد هم به خاطر قلم توانا و جذاب ايشان، هميشه اولين مطلبي كه در حاكميت ملت ميخوانم نوشتههاي ايشان است اما بر آنها نقد دارم....» سپس نويسنده نامه به نفد چنين ادامه ميدهد: «... لحن نوشتههاي ايشان در برخي جاها پر از نيش و كنايه است كه بافت پژوهشي- اطلاع رساني متن را تحت تأثير قرار ميدهد در حاليكه به گمان من آگاه كردن غيرمستقيم مخاطب، بسيار كارسازتر است. در اين مورد خاص، من با سرور يزدي تنها اختلاف سليقه دارم نه ديدگاه ...» با سپاس ازعنايات اين خواننده عزيز و دلسوز، ناچار به اعتراف هستم كه حق با ايشان است و قلم من در نقد جريانهاي روشنفكری سياسي ايران از تندي و تيزي ويژهاي برخوردار است كه شايد سبب گريز هواخواهان آن جريانها گردد و تاب تحمل نيش قلم را نداشته باشند... ولي از شما چه پنهان زندگي در دو دوره كاملاً متضاد قبل و بعد از انقلاب و حضور عيني در حوادث و تماشاي وقايعي كه همچنان بايد در دل تنگان از آن مراقبت كنيم كه مبادا از زبان يا قلم جاري شود و سرسبز را دهد بر باد و بالاخره رنجي كه بر نسل ما وارد آمد ما را متفاوت از نسل دوم و سوم انقلاب بار آورده است، سينه من خانه اسرار نهفتهاي است كه نميتوانم به تمامي آنها حتي اشاره كنم و آنچه كه در كمال اختصار بر قلم جاري ميشود حاصل بيتابیهاي دروني من از اين همه ريا و دورويي و وطن فروشي و ادعاهاي كذب روشنفكران سياسي كشور است، جدا از آن همه ديدهها شنيدهها، رنجي ديگر بر جانمان خانه كرده و آن اينكه ما شاهد تربيت نيروهاي انساني كارآزموده اي در قبل از انقلاب بوديم كه در كمال شايستگي و لياقت و ميهن پرستي و بدون ادعا و منت گردش چرخ اصلاحات و توسعه و سازندگي را بعهده داشتند... اما آنان بدست روشنفكران سياسي ملي و يا مذهبي سرنوشت شومي پيدا كردند، آنها يا اعدام شدند يا جلاي ميهن كردند و يا در خانههايشان به انتظار مرگ زودرس نشستند و دنيا را با حسرت بسيار وداع گفتند و به هرحال همه آن سرمايههاي انساني خلاق و سازنده از چرخه مديريت و اداره كشور رانده شدند و بهتر است بگوئيم بيخردانه تنبيه شدند!! ما شاهد توسعه اجتماعي– فرهنگي، اقتصادي و سياسي كشور بوديم و حركت بسوي آيندهاي روشن را با همه وجودمان احساس ميكرديم و صدالبته كه نقدي هم بر آن جريانها داشتيم ولي وقتي ديوار بلند توطئه انگليس و آمريكا را در برابر اين حركت عظيم ديديم آه از نهادمان برخاست...! نسل ما، در يافتن راه دموكراسي و آزادي از ميان انواع موانع داخلي و خارجي در تكاپو بود. كاري كه نه ميتوان گفت و نه گوش شنوايي هست... ما اين راه را در ميان انبوهي از مشكلات سياسي، مذهبي، اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي ميپيموديم و در بستري از مقاومتها پيش ميرفتيم ولي اين تلاش را ملي مذهبيها نميديدند و حركت جامعه را با شارلاتانيسم غربي و مظلوم نمايي مذهبي عقب ميراندند..!! و شگفتاكه هدايت اين گردونه جهل و ريا را به دست عوامل بيگانه ميديديم ولي فريادمان در هياهوي انقلاب به جايي نميرسيد...!! آري!نسل ما خسته و عصبي است.... خسته از حركات باطل و عصبي از بازگشت به قهقرا... كالبد شكافي ما پيرامون آنچه كه اتفاق افتاده دردناك است ولي اگر ننويسيم و نگوئيم و نق نزنيم و بميريم، مرگ مفاجاتي خواهد بود...! نسل ماخسته است ولي نااميد نيست، زبان و قلممان تلخ است ولي كلاممان از بار و ميوه تجربياتي برخوردار است كه آسان بدست نيامده. ما بر خلاف روشنكفران ملي– مذهبي مشكل را تنها در حكومت نميديديم بلكه اساس مسأله در آن بود كه ملت ما خود به حمايت از استبداد برخاسته و هرگز در پي جايگزين ساختن حكومـتهاي غيراستبدادي نبوده است. اين ادعا به سالها مطالعه و بررسي محافل تحقيقاتي نياز دارد وگرنه با زنده باد و مرده باد گفتن يك نسل، آزادي و دموكراسي و توسعه نصيب ملتي نخواهد شد...! در دوران قبل از انقلاب در اين بستر پرچالش و سراسر رمز و راز میبايست مدرسه ساخت، راه و راه آهن ساخت، دانشگاه تأسيس نمود، كارخانه بنا كرد، به توليد پرداخت، كشاورزي را سامان داد، آدم تربيت كرد، با دنياي هيجان زده بيمسئوليت رابطه برقراركرد، آبرو خريد... و شگفتا كه اين قبيل كارها نه بر مذاق خارجيها خوش آمد و نه بر مردم گوارا...!! دوست عزيز- فقط اشاره كنم كه در دوران قبل از ا نقلاب، براي حفظ استقلال و تماميت ارضي ايران جانها كنده شد! ما استقلال داشتيم... شعار آزادي، استقلال، جمهوري اسلامي آقايان انقلابي، يك سفسطه بزرگ تاريخي بود؛ ما استقلال داشتيم و گناهمان هم همين بود ولي روشنفكران سياسي ما نفهميدند كه چه ميخواهند و براي فرداي مبارزاتشان نيز هرگز برنامهاي نداشتند.! هنگامي كه از زبان «مهندس بازرگان» نخست وزير دولت موقت وانقلابي ايران از تلويزيون شنيدم كه ميگفت « ماهيچ برنامهاي براي اداره مملكت نداريم» دو دستي بر سرم كوفتم و از اين كابوسي كه بر سر ملت ايران سايه افكنده و حشت كردم. با خودم ميگفتم آيا ممكن است، گروهي روشنفكر چندين ساله مبارزه سياسي بكنند، زندان بروند، قلم بزنند و براي فروپاشي يك حكومت پابرجا، خودشان را به زمين و زمان گره بزنند اما براي فرداي كشور برنامه نداشته باشند؟!! بله عزيز! لحن ما پر از نيش و كنابه است زيرا از سقوط پر هيبت و دلخراش جامعه ايران سخت عصباني هستيم. عصباني از مرداني كه با چراغ آمدند و راه را براي جنگ و آشوب و جهل و خرافات هموار كردند. آري با چراغ آمدند تا ايران را به اسارت برند آمدند تا بري ايران آزادي و استقلال به ارمغان آورند...!!و حال پس از فروپاشي با سرافكندگي و با يك گردش مسخره سياسي به بازي كودكانه « كيبود كي بود من نبودم....» پرداختهاند...!! براستي اگر پاسخ ما به اين توطئه بزرگ نيش وكنايه نباشد پس دردهاي نهفته در سينه مان را كجا و كي فرياد كنيم؟! قاتلان ايران هنوز زندهاند و در انتظار عنايت اربابان چشم براهند كه يك بار ديگر بر سفره رنگين قدرت نشانيده شوند و اين بار نسل جديد را پاكسازي كنند! دوست عزيز ما، «عليرضا افشاري» مينويسند: « درست است كه دشمنان ايران خواهان تضعيف آن بودند و اين رسم ديرين آنهاست و هميشه اين گونه بوده است ولي قطعاً اشتباهاتي هم در داخل، اين فضا را بوجود آورده ....» من با نظر نويسنده عزيز همراه هستم، بي ترديد اشتباهاني در داخل بوده كه قابل بررسي است. ولي آنچه كه با قاطعيت ميتوان بيان كرد آن است كه اشتباه در حركت بسوي توسعه، ترقي و پيشرفت وامنيت نبود؛ اشتباه در اقتدار ايران نبود، اشتباه در توسعة فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي ايران نبود، اشتباه آن بود كه شاهنشاه ايران بيش از حد متعارف به ديپلماسي غرب اعتماد داشت و گمان ميكرد انگليس بدليل ذلت اقتصادي، دست از توطئه ناجوانمردانهاش در منطقه برداشته است و بهمين دليل حضور انگليس در داخل كشور مورد شناسائي محافل امنيتي قرار نداشت و آنان از فضاي امنيتي پيرامون خود نهايت سواستفاده را براي ارتباط با مخالفان نظام و تهيه و تدارك لازم براي فروپاشي نظام ميكردند. رژيم قبلي هرگز نفهميد كه نقش آقاي «دكتر كلمن»بعنوان يك پزشك در شيراز و يزد و ساير نقاط ايران چه بود! رژيم ايران و ساواك هرگز ندانست چرا بعضي از مقامات با آقای كلمن رابطه داشتند و شگفتا كه در بعد از انقلاب آن شخصيتهاي معروف در اوج اعتبار كشته شدند! هنوز كسي نيست توضيح دهد؛ رفت وآمد و حضور 30 نفر انگليسي كه به زبان فارسي سليس حرف میزدند و در تظاهرات خياباني اصفهان و برخي از مراكز استانهاي ديگر شركت ميكردند براي چه بود؟! اشتباه رژيم سابق آن بود كه وقتي رمزي كلارك در ايران با آقاي بازرگان نرد عشق ميباخت، گوشش را نگرفت و با يك اردنگي از كشور اخراج نكرد! اشتباه شاهنشاه در آن بود كه آقاي هايزر را كه بدون اطلاع ايشان به ايران آمده و با رهبران روحاني انقلاب، تماس گرفته بود، نداد به گاري ببندند و از كشور بيرونش كنند! اشتباه رژيم آن بود كه وقتي ميهن پرستان دل سوز مانند سروران پزشكپور و دكتر عاملي به شاهنشاه يادآور شدند كه اقدام به تشكيل حزب رستاخيز غلط است، مسأله را جدي تلقي نكردند! اشتباه رژيم در آن بود كه وقتي ساواك مطلع ميشد، دانشجويان خارج رفته ما سر از اردوگاههاي تربيت تروريست در آوردهاند روابطش را با آن كشورها قطع نكرد! اشتباه آن بود برخي از دانشجويان ايراني كه از بورسيههاي دولتي و از خزانة ملت پول میگرفتند ولي در جهت اجراي سياستهاي سيا CIA و «اينتجلنت سرويس» و «موساد» و «كاگب» حركت ميكردند افشا و رسوايشان نكرد. بله از اين گونه اغماضها و چشم روي هم گذاردنها و عفو و گذشتها فراوان بود كه هزينه آن را ملت ايران پرداخت. اما لازم ا ست اشاره كنم كه رژيم گذشته ميخواست از ميان گردباد خطرناك توطئه ها عبور كند بدون آنكه از دماغ كسي خون جاري شود واين را بعدها روشنفكران سياسي به ما آموختند كه اين روش يك سادهانگاري بيش نيست!! نويسنده نامه اضافه ميكند «( آن هنگام چه درست چه نادرست از شاعران و خوانندگان گرفته كه به گمان من تب سنج هستند و سرودهاي انقلابي عرضه ميكردند تا سياستمداران درون حكومت هر كسي به نوعي با حاكميت برخورد ميكرد...» بگذاريد اين اشتباه تاريخي را تكرار نكنيم و نگوئيم شعرا و خوانندگان تبسنج هستند، در جوامع ملتهب و هيجان زده و عصبي و ايلاتي و گرفتار تهاجمات گوناگون، هرگز شاعر و نويسنده و خواننده نميتواند تبسنج باشند در چنين جامعه اي كه مردم دائماً گوش به زنگ تغيير حكومتـها هستند، جامعهاي كه 1200 جنگ جدي را تجربه كرده است، جامعهاي كه امرار معاش آن از يكسو به آسمان گره خورده و از سوي ديگر در دست پادشاهان و حكام و اولياي ديني است چه كسي ميتواند جز به چتر امنيتي دروغ و تزوير و تملق و چاپلوسي و مديحه سرايي پناه نبرد؟ متأسفانه خواننده، نويسنده، شاعر و روشنفكران ما سكه دورويي بودند كه يك روي آن عقده حفارت و روي ديگر آن خود بزرگ بيني بود واين در كشور ما عامل مهمي براي ساختار شكني و انديشه شكني بوده و هميشه مكانيسم دفاعي بشمار ميرفته است. اين طنز تلخي است كه بايد بدان اعتراف كرد، گروهي كه شما از آنان نام برديد درعصر و زمان ما نه تنها انديشه سازنده و نوئي عرضه نكردند بلكه اكثراً مقلداني بودند كه بر منبر «منيت» آنچنان به زمين و آسمان فخر ميفروختند كه تشخيص راه از چاه برايشان ميسر نگشت وامروزه غالباً در هجو انديشههاي بيهودهشان به مرثيه سرايي پرداختهاند! عليرضا افشاري عزيز منويسد: « ... در نوشتارهاي سرور يزدي كمتر منابعي ذكر شده است...» لازم به يادآوري است به بسياري از منابع در متن نوشتار اشاره كردهام و. اما آنجا كه از ذكر منابع خودداري شده به آن دليل است كه متأسفانه از ذكر نام افراد و منابع مذكور معذورم، اطلاعات مربوط به ساواك و آنچه كه پيرامون آن نوشتهام در ارتباط با اشخاص و مديران و مسئولاني بوده كه شرايط روز، مانع از ذكر نام آنهاست. پس شما ميتوانيد با اطمينان خاطر به هنگام ذكر مطلب از نام خود من استفاده كنيد و مطمئن باشيد كه در شرايطي مطلوب همه آن دانستنيها و آموخته ها برشته تحرير در خواهد آمد! اقاي افشاري به جريان 28 مرداد اشاراتي دارند كه پاسخ آن را در ادامه سلسله مقالات روشنفكري به هنگام نقد حوادث نهضت ملي شدن نفت، خواهم داد... البته بنا به توصيهاي اين دوست عزيز عاري از نيش و كنايه! البته تا به حال نيش و كنايههاي بسياري از جانب آنان به جان خريدهام و دل آزرده هم نيستم زيرا روند روزگار را بر نيش و نوش ميبينم! وا ما پرسش نويسنده نامه:«... آيا دولت موقت در تحت تعقيب قرار دادن سرور پزشكپور يا به اعدام سپرده شدن شادروان دكتر عاملي نقش داشته است؟» در پاسخ به اين سوال و نيز براي ثبت در تاريخ سياسي كشور و اذهان نسل جوان كه در روزهاي آغازين انقلاب حضور نداشتند به درج سختان واعترافات مقامات دولت موقت و شخصيتهاي معتبر ملي– مذهبي ميپردازم: آقاي «علياصغر حاج سيد جوادي» از پيش قراولان نهضت آزادي و ايدئولوژيستهاي جريان ملي– مذهبي پس از اعدام شادروان خانم «فرخ رو پارسا» وزير آموزش و پرورش، فرمودند: «... محيط انقلاب بايد به سرعت و شدت پاكيزه شود، يعني همه دشمنان انقلاب، همه ميكروبها و مسمومات مولد فساد و ظلم بايد بلافاصله و بدون كمترين درنگ نابود شوند، انقلاب عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلاب يعني شدت عمل هرچه بيشتر...» اين فرمايشات را با اظهارات آقاي خلخالي كه هم فدايي اسلام بود و هم فراماسون، مقايسه كنيد ببينيد كدام داغتر و انقلابيتر است؟ همين دكترين سبب هموار شدن راه براي آقايان رفسنجاني، بهشتي و غفاري و موسوي اردبيلي و موسوي تبريزي و... گرديد. آقاي مهندس بازرگان نخست وزير انقلاب روز شنبه 11 فروردين 1358 درمصاحبه با تلويزيون فرانسه كه در سطح جهان پخش ميشد، گفتند: «... تاكنون تنها 62 نفر اعدام شدها ند و اميرعباس هويدا سيزده سال نخست وزير ايران و دست راست شاه بشمار ميرفت مسئول و گناهكار است و بايستي مجازات شود....» آقاي بازرگان كه هنوز يك ماه از صدارتشان بيشتر نگذشته بود، نگران «تنها 62 اعدام كه عدد كمي پنداشته، نمیباشند! قابل ذكر است كه اين عده شامل اميران و فرماندهان ارتش و شخصيتهاي سياسي معتبر كشور، مانند نخست وزير و وزرا و وكلا بودند. ايشان بعدها به آرزوي ديرينشان رسيدند و آمار اعدام بسيار بالا رفت و سبب خشنودي فرزندان مكتب علي شريعتي گرديد.! جالب آنكه همزمان آقاي « احمد صدر حاج سيد جوادي» وزير كشور دولت در مصاحبه با كيهان گفت:« ... شالوده قانون اساسي بر قرآن و نهجالبلاغه بنا شده است. در تدوين قانون اساسي به احاديث مسلم–اجماع و فرمايش معصوم توجه شده است...» آن آقايان امروز مدعي هستند كه قانون اساسي ما چنين و چنان بود و آقاي خميني در آن دست برد!! آيا بيماري. الزايمر تاريخي را تنها با نيش قلم ميتوان درمان كرد! با اين توضيحات چرا عدهاي گمان ميكنند دولت موقت در اعدامها نقشي نداشته است؟ سرور دكتر عاملي در چنين فضايي اعدام شد، خون اين فرهيخته ميهن پرست پررنگتر از خون افسران و مديران و وزيران كشور نيست. و ما در شهادت همه آنان سوگواريم و از نماز شكري هم كه در مدرسه علوي خوانده شد، غافل نيستيم ولي يادمان باشد پس از قبول مسئوليت دولت موقت توسط روشنفكران ملي و مذهبي، روحانيت در قم استقرار يافت و قدرت در دست آقايان بود ما بر آن باوريم كه راه آخوندها را روشنفكران چپ و راست هموار كردند و سرود را آقايان بني صدر و قطب زاده و يزدي و بازرگان و سحابي و صدر حاج سيد جوادي ياد مستان دادند، اين شاگردان جلال آل احمد و پيروان مكتب علي شريعتي بودند كه با ريختن خون هموطنانشان، قصد پاك سازي محيط انقلاب را داشتند! سرور پزشكپور نيز در معرض اتهام و اعدام قرار داشت ولي به اصرار دوستان براي جلوگيري از پاكسازي به سبك حاج سيد جوادي به خارج از كشور عزيمت نمودو در زمان آقاي هاشمي رفسنجاني به كشور بازگشت. و اما آخرين پرسش دوست عزيز نويسنده درباره نامههاي حاج سيد جوادي است. استدلال من در آن نوشته اين بود كه صدر حاج سيد جوادي از باب ترحم و شفقت به خانم سيمين صالحي، نامه نگاري نميكرد بلكه نامههاي ايشان به قطب زاده و يزدي رونوشت ميشد تا بهره برداري سياسي و تبليغاتي در محافل و مجامع بينالمللي گردد، اگر اينان به اصول انساني پاي بند بودند در فرداي انقلاب تئورسين پاكسازي محيط انقلاب با ريختن خون بقيه لسيف مجاهدان و فدائيان و تودهايها نميشدند. اينك با سپاس از آقاي عليرضا افشاري، مطلب امروز را با فرازي از مصاحبه آقاي دكتر جواد طباطبائي در مصاحبه با روزنامه همشهري به پايان ميبرم. آقاي طباطبائي ميفرمايند:«... تاريخ معاصر ايران نه با شارلاتانيسم سياسي جلال آل احمد وخيالبافيهاي علي شريعتي آغاز ميشود و نه به طريق اولي با روشنفكري ديني دو دهه اخير پايان خواهد يافت، ارزيابي من اين است كه همچنان كه امروز هيچ عقل سليمي، آل احمد نظريه پرداز غربزدگي را جدي نميگيرد در يكي دو دهه آينده نيز مرده ريگ روشنفكر ديني كنوني بطرز عمده به فراموشي سپرده خواهد شد...» پاينده ايران
+ نوشته شده در Fri 17 Oct 2008ساعت 1:59 PM توسط میثاق آزاد |
*كالبدشكافي جلال آل احمد و اثراتش يك ضرورت تاريخي است.
* روياهايي كه به حقيقت پيوست... اما جاي جلال خالي است.
* آدم غرب زده قرتي است...!!
* حكومتها بر سرميز مذاكره تعيين ميشوند...!!
براي نتيجه گيري از آنچه كه در چند شماره گذشته پيرامون نهضت آزادي و جريان ملي– مذهبي نوشتيم توجه شما را به جمع بندي زير جلب ميكنيم:
انديشه نهضت آزادي و يا آرمان ملي– مذهبي در ايران نتايج غم انگيزي به بار آورد زيرا ابهام و آشفتگي و التقاط فكري- فلسفي آن جريان- براي ملت ايران، كربلاي احساس مذهبي، ترويج عزاداري و مرثيه خواني مدرن، رونق انديشه «شهيد قلب تاريخ» علي شريعتي و «شهيد شمع تاريخ» مرتضي مطهري را به ارمغان آورد و نيز گريز جريان ملي مذهبي از واقعيات تاريخي، اجتماعي و سياسي ايران سبب ناديده انگاشتن سياستهاي استعماري و توطئههاي بينالمللي گرديده و آنان با پشت پازدن به آرمانهاي خانه پدري- به احكام قبيلهاي و التقاطي روي آوردند. آنان به ياري سياستهاي بيگانه توانستند رژيم گذشته را از پاي درآورند ولي هرگز قادر نبودند و نخواهند بود كه جامعه را بسوي عدالت اجتماعي– عدالت اقتصادي و سياسي رهنمون گردند؛ زيرا آن جريان از ابتدا بنايش بر فريب و ريا و دروغ و مغلطه استوار گرديده بود.
يكي از تئوريسينهاي معروف اين عوام فريبي تاريخي، جلال آل احمد بود كه بدون پرداختن به اين چهره و افرادي نظير او، كالبد شكافي ما ناقص خواهد ماند. اگرچه اين قبيل افراد و آثارشان به تاريخ پيوستهاند و جامعه ايراني از اين ترهات عبور كرده ولي تلاش ملي– مذهبيها براي نبش قبر از اين افراد و فرستادن نامشان به سرخيابانها سبب شده تا براي جلوگيري از فريب اجتماعي نسل جوان به كالبد شكافي جلال آل احمد پرداخته شود.
اما قبل از ورود به اين مبحث لازم است به يك سئوال از يك نامه پاسخ بدهم و آن اين كه پرسيده بود، چرا شما براي سلسله مقالاتتان عنوان كالبد شكافي را برگزيدهايد، لازم است به آگاهي اين خواننده نكته سنج برسانم كه معمولاً كالبد شكافي از اجساد در پزشكي قانوني و يا سالنهاي تشريح صورت ميگيرد كه باتكه پاره كردن جسد؛ يا علت مرگ را مشخص ميكنند و يا اجزاي بدن را به دانشجويان تدريس مينمايند.
در اين سلسله مقالات توجه نويسنده بيشتر معطوف به اجسادي است كه روي دست ملت ايران باد كرده و عفونت آن دارد براي آينده ايران دردسر ايجاد ميكند.
پس بايد هرچه زودتر آن را تشريح كرد و به خاك سپرد- زيرا براي ملت ايران كه قصد دارد از دره هاي عبرت و حسرت و غفلت عبور كند ضروري است راههاي عبور از اين تنگهها را بياموزد و ديوار بلند استعمار را بشكند و به راه سرافرازي ايران ادامه دهد، توقف كردن و ايستادن بر روي ستونهاي خيالي يك انديشه و حركت نكردن، راه زندگي ملت ايران نيست- تا برين پيمانيم كه زندگي كردن زنده بودن نيست- زنده بودن زندگي ميخواهد. براي زنده بودن بايد همه دريچههاي بسته زندگي را باز كرد تا هواي تازه وارد شود.
شعري از پابلو نردا را ديدم كه بي ارتباط با فراز بالا نيست و دريغم آمد كه شما را با آن همراه نكنم:
آرام ارام مردن را آغاز ميكني
اگر به نواهاي زندگي، گوش فرا ندهي
اگر برده عادت خود شوي
اگر هميشه از يك راه مكرر بروي
آرام آرام، مردن را آغاز كردهاي
اگر روز مرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت را به تن نكني
امروز زندگي را آغاز كن
امروز خطر كن
امروز كاري ك
نگذار به آرامي بميري!
راه ما زنده بودن و زيستن سرافراز است و نگاهمان به سوي فردا تا بار ديگر اقتدار ملت ايران را عليرغم تمايل آل احمدها- شريعتيها – يزديها – بازرگانها - رجويها- سحابيها و همه جريانهاي واپسگرا برپا كنيم.
و اما بپردازيم به جلال آل احمد، او در سال 1302 خورشيدي در تهران در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد و درس و مشق را در دارالفنون دنبال كرد اما به تشويق پدر، راهي مدرسه مروي شد و طلبگي را تجربه نمود.
جلال به شوق آخوند شدن به عراق اعزام شد، اين سفر درسال 1321 يعني حدود هفت ماه پس از تجاوز متفقين به ايران انجام گرفت.
برادر جلال يعني شمس آل احمد در مقدمه كتاب «سفر به ولايت عزرائيل» مینويسد:«.... سفر به عراق در سال 1321 و سياحت و زيارت شهرهاي بصره، خانقين، سامرا، كربلا، نجف و كاظمين سفري كه پس از ختم دوره دارالفنون تهران به تشويق مرحوم پدرمان و به نيت اتمام تحصيلات طلبگيش انجام داد تا زير سرپرستي مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني صاحبالذريعه (دايي مادرمان) و نيز در معيت برادر بزرگمان مرحوم سيد محمد طالقاني كه از نخبه شاگردان حوزه مرجع زمان آيتالله سيدابوالحسن اصفهاني بود ادامه تحصيل دهد...».
جلال با ادامه جنگ جهاني دوم– عراق و اسلام و قرآن را به برادر بزرگتر سيد محمد تقي طالقاني واگذشت و به ايران آمد و با يك چرخش 180 درجهاي به حزب توده پيوست...!! هنوز نميدانم چه زمزمهاي و در كجا در گوش جلال خوانده شد كه او را به مسلك مادیگرايان و دشمنان دين و آيين درآورد، شايد هم به تبعيت از مد روز كه تودهاي شدن علامت روشنفكري بود گام در اين وادي نهاد. ولي هرچه بود در اين راه استعداد و لياقت لازم را نشان داد و بزودي از سردمداران حزب توده شد تا آنجا كه حرف براي گفتن و نوشتن و خواندن داشت و بالاخره در سال 1326 با جمعي ديگر از رفقاي حزب توده دست به انشعاب زدند و در راه حزب سوسياليست توده ايران كوششهايي مبذول داشتند ولي توفيقي نصيبشان نشد وامواج خروشان نهضت ملي شدن نفت ايشان را هم بلعيد و جلال با سري پو شور ازمكتب انترناسيوناليسمي، لباس مليگرايي به تن كرد... استعداد اين روشنفكر مذهبي- تودهاي و ملي براي رنگ عوض كردن و هر روز به دامني غلطيدن از شگفتيهاي جامعه روشنفكري ملي– مذهبي است. شايد عدم بضاعت فسلفي و تاريخي و ندانستن زبان، او را به يك روشنفكر سياسي حرف شنو تبديل كرده بود و ايشان از طريق مباحث سياسي و گفتگو و حضور در مجامع مختلف، راهي را ميپذيرفت كه طرف مقابل توانسته بود در او تأثير بگذارد و در واقع همچون خس و خاشاك با هر باد و طوفاني به اين سو و آن سو كشيده ميشد.
جلال در سال 1325 از دانشسراي عالي تهران فارغ التحصيل شد و چند سالي را، ( پس از حمله راديو مسكو به كساني كه از حزب توده بريده و لقب خائن دريافت كرده بود) در خلا فكري بسر ميبرد. تا در سال 1329 بهمراه خليل ملكي به حزب زحمتكشان دكتر مظفر بقايي كرماني پيوست ولي درسال 1331حزب زحمتكشان را نيز رها كرد و براي ارضاي احساسات بي سرانجامش همراه با خليل ملكي حزب نيروي سوم را تشكيل دادند- جلال يك سال بعد از نيروي سوم هم كناره گرفت و چون آدمي نبود در چهارچوب آئين و مرامي قرار گيرد پس از سالها سرگرداني ميان اسلام سنتي و توده ماركسيستي و سوسياليزم جهاني و ناسيوناليسم نهضت ملي، بالاخره به خانه اول بازگشت و با نگاهي ديگر به اسلام، راه نويسندگي را دنبال نمود كه حاصل آن كتاب «غربزدگي» بود. با هم فرازهايي از اين كتاب را كه به شهرت آل احمد كمك فراواني نمود ميخوانيم:
«.... و اما اسلام وقتي به آباديهاي دجله و فرات رسيد اسلام شد و پيش از آن بدويت و جاهليت اعراب نبود هرگز به خونريزي برنخاسته بود، درست است كه از شمشير اسلام فراوان سخنها شنيدهايم ولي آيا گمان نميكنيد كه اين شمشير اگر كاري هم بود بيشتر در غرب بود؟ و درمقابل عالم مسيحيت؟ به هر جهت سلام اسلامي صلحجويانه ترين شعاري است كه ديني در عالم داشته، گذشته از اين، اسلام پيش از آنكه به مقابل ما بيايد، اين ما بوديم كه دعوتش كرديم، بگذريم كه رستم فرخزادي بود كه از فرديت ساساني و سنت متحجر زردشتي دفاعي مذبوح كرد، اما اهل مداين تيسفون، نان و خرما به دست در كوچه ها بيشتر به پيشواز اعرابي ايستاده بودند كه به غارت كاخ شاهي و فرش بهارستاني ميرفتند....»
بيچاره جلال نسبت به تاريخ اديان و تاريخ ايران بيگانه بود و اگر كه سرش را به مطالعه تاريخ ايران سرگرم ميكرد شايد امروز تا اين اندازه به ناآگاهي از فرهنگ ميهنش و بيگانگي با حقايق تاريخي متهم نميشد... ولي خوب او شنيدههايش را از مجالس نجف و بصره و تهران به قلم كشيده بود و خود اهل مطالعه نبود و گرنه ميدانست كه شمشير وقتي به راه ميافتد ديگر مسيحي و زردشتي نميشناسد...!!
جلال آنجا كه وارد تاريخ ايران آن هم دوره مشروطيت ميشود حرفهاي عجيب و غريبي دارد كه با هم ميخوانيم:
«... اينكه پيشواي روحاني طرفدار «مشروطه» در نهضت مشروطيت بالاي دار رفت خود نشانهاي از اين عقبنشيني بود و من با دكتر «تندركيا» موافقم كه نوشت شيخ شهيد نوري نه بعنوان مخالف مشروطه كه خود در اوايل امر مدافعش بود بلكه بعنوان مدافع مشروطه بايد بالاي دار برود. بله اين چنين بود كه مشروطه بعنوان پيش قراول، ماشين روحانيت را كوبيد و از آن پس بود كه مدارس روحاني در دوره بيست ساله به يكي دو شهر تبعيد شد و نفوذش از دستگاه عدليه و آمار بريده شد، پوشيدن لباس منع شد و آنوقت روحانيت در قبال اين همه فشار نه تنها كاري بعنوان عكسالعمل نكرد بلكه همچنان در بند مقدمات و تصارفات نماز ماند يا در بند نجاست و مطهرات يا سرگردان ميان شك دو و سه و خيلي كه همت كرد راديو وتلويزيون را تحريم كرد كه چنين گسترش يافتهاند و هيچ رستمي جلودارشان نيست، در حاليكه روحانيت بسيار بجا و به حق ميتوانست و میبايست به سلاح دشمن مسلح بشود واز ايستگاههاي فرستنده راديو و تلويزيون مخصوص به خود از قم باشند، همچنان كه در واتيكان ميكنند به مبارزه با غرب زدگي بپردازند...».
آرزوي جلال آل احمد پس از 30 سال برآورده شد و اكنون بايد خانم سيمين دانشور همسر گرانمايه جلال وضعيت رسانةهاي اسلامي و تلويزيونهاي داخلي و خارجي اسلام را بر سر قبر او گزارش كنند تا روح ناآرام و ناكام آن فقيد سعيد آرام بگيرد- جلال تنها به اين آرزوها اكتفا و بسنده نكرد بلكه چراغ سبز ولايت را روشن ميكند و علامت ميدهد تا بدينوسيله به جنگ غرب و غربزدگي بروند.... !! ايشان مينويسد:
«...سربسته بگويم اگر روحانيت ميدانست كه با اعتقاد به عدم لزوم اطاعت از اولوالامر چه گوهر گرانبهائي را همچو نطفهاي براي هر قيامي در مقابل حكومت ظالمان و فاسفان در دل مردم زنده نگه داشته و اگر ميتوانست ماهيت اصلي اوليا امر را بوسايل انتشاراتي (روزنامه– راديو– تلويزيون– فيلم وغيره) خود براي مردم روشن كند و حكم موارد عام را به موارد خاص بكشاند. و اگر ميتوانست با پا بازكردن به محافل بينالمللي روحانيت حركتي و جنبشي بكار خود بدهد هرگز اين چنين دل به جزئيات نميبست كه حاصلش بيخبري و كنار ماندن از گود زندگي است بگذريم...»
اشكال آقا جلال در اين بود كه قدري عجله در كار بزرگترها روا داشت، اگر قدري صبر ميكرد و به بقاالله نميپيوست امروز شاهد « پا باز كردن روحانيت» به محافل بينالمللي ميبود وايشان نيز از بركت اين جنبش برخوردار ميشد ولي فعلاً فقط نام مباركشان زينت بخش خيابان است. جلال در ادامه كتاب معروف غربزدگياش، همه جا با هرگونه تغيير و يا توسعه و يا پيشرفت مخالفت ميكرد– اصلاحات ارضي را گستردن طبقه خرده مالك ميانگاشت. وجود تراكتورها را در سطح مزارع، قبرستان قراضههاي پوسيده نام ميبرد و خلاصه پريشان گويي و خط بطلان كشيدن بر هر تغيير وتحولي، انسان را به حيرت وا ميدارد. جلال آل احمد خود غرب زده را اينطور تعريف ميكند:
«.. آدم غرب زده قرتي است– زن صفت است. به خودش خيلي ميرسد. با سر و پُزش خيلي ور ميرود- حتي گاهي زير ابرو بر ميدارد به كفش و لباس و خانهاش خيلي اهميت ميدهد ماشينش هر سال سيستم جديد درمي آيد و خانهاي كه روزگاري ايوان داشت و زيرزميني داشت و حوضخانه و سرپوشيده و هشتي، حالا هر روز شبيه يك چيز است...»
راستي آدم دلش براي جلال ميسوزد كه چگونه آينده را ميتوانست پيشبيني كند ولي حالا خود در اين آينده حضور ندارد تا ببيند كه آقازادهها و فرزندان آقايان در ايران و خارج از ايران چه سروپوزي به هم زدهاند و نه تنها در لندن و ونكوور زيرابرو بر ميدارند بلكه در تهران اسلامي هم همان ميكنند كه آقا جلال از آن دلخور بود. تازه در عصر و زمان ايشان، ما كه هرگز يك غرب زده ا برو برداشته نديده بوديم و ايشان مغلطه ميكرد ولي حالا الحمدالله آقا زادهها نه تنها ماشينشان را هر سال عوض ميكنند بلكه خانهها و ويلاهايشان در ايران و خارج از كشور ديدني و افسانهاي است.
آقا زادهها بر خلاف ميل واراده باطني آقا جلال چهار اسبه بسوي تمدن غرب ميتازند و از معروفترين مزونهاي اروپايي و آمريكا لباس ميخرند و در بانكهاي معروف جهان حساب باز ميكنند و دركشورهاي معتبر، هتل و مجتمع و جاده ميسازند و ميخرند و در دانشگاههاي غرب درس ميخوانند و با شركتهاي غربي سر و سري دارند و خلاصه هزار جور غربزدگي ديگر...!!!
شايد لازم باشد براي خروج از جو تشنجي كه برايتان فراهم شده قدري هم بخنديد پس بخوانيد:
«... در روزگاري كه سرنوشت حكومتها و مرزهاي جهان را بر سر ميز مذاكرات تعيين ميكردند نه در ميدان جنگ، در چنين روزگاري از برد جديد توپهاي اهدايي سخن گفتن مسخره است و با تانك در توپخانه رژه رفتن و دستههاي چترباز و كماندو پروردن نيز فقط به درد قلع و قمع تظاهرات جوانان دانشگاه ميخورد يا خواباندن سر و صداي طلاب مدرسه فيضيه و براي خواباندن چنين بلواهاي كوچكي هرگز به اين همه سلاح و مرد احتياجي نيست. صلاح ما در اين نيست كه از قواي تأميني تنها به پليس و ژاندارمري اكتفا كنيم.....»
خوب، اجازه بدهيد به پيشگويي جلال آفرين بگويم چون ايشان ميدانستند كه حكومتها بر سر ميز مذاكرات تعيين ميشوند... البته سران نهضت آزادي و دوستان آقاي بازرگان هم بر اين عقيده آل احمد باور جدي داشتند!!!
يكي از ويژگيهاي زندگي جلال آل احمد اين بود كه ايشان با تمام عقيدهاي كه نسبت به مبارزه با غرب داشت هرگز مصون از تأثيرهاي غربي نبود او كاملاً تحت تأثير متفكران و انديشمندان اروپا بود، او مريد ژان پل سارتر و طرفدار تز سلطه ستيزي سارتر بود، جلال اگزيستانسياليسم سارتر را نخستين جنبش اصيل پس از جنگ ميدانست– او تحت تأثير عقايد هايدگر در مورد سرشت تكنولوژي و ماترياليسم غرب قرار داشت و به دليل سرسپردگي ناقص به اين قبيل نظرات بود كه پديده ماشنيسم را با افسوس فراوان نقد ميكرد. او مينويسد:
«... ماشين كه آمد و در شهرها و روستاها مستقر شد، چه يك آسياب موتوري چه يك كارخانة پارچه بافي، كارگر صنايع محلي را بيكار ميكند، آسياب ده را ميخواباند، چرخ ريسهها را بيمصرف ميكند، قالي بافي و گليم بافي و نمدمالي را ميخواباند....»!!!
+ نوشته شده در Fri 17 Oct 2008ساعت 1:27 PM توسط میثاق آزاد |
وعده داده بودم یکی از شاهکارهای سیاسی ابراهیم یزدی دبیر کل فعلی نهضت آزادی و یاران همراه اش را در مورد اعدام ارتش ایران بازنویسیم از روزگاری که مردان از ره رسیده بر کرسیهای قدرت تکیه زدند و در ناآگاهی مطلق از فضای ایران و تاریخ ایران و سرنوشت ملت ایران، به قلع و قمع هر آنچه که پیرامونشان نشانی از قدرت گذشته میدیدند پرداختند. حذف ارتش و عناد با فرماندهان آن یکی از آن توهمات القا شده ای بود که همه مردان انقلابی را به خود مشغول ساخته بود، آنان از هیبت ارتش و ساواک میترسیدند این همان ترسی بود که قبلا در دل ابرقدرتها نیز خانه کرده بود. ساواک را دولت بختیار از سر راه شان برداشته بود و اینک نوبت ارتش فرا رسیده که باید حذف میگردید جبهه پياده نظام انقلاب قدرت رو در رویی با ارتش شاهنشاهی ایران را نداشت... بنابراین از روزهای آغازین انقلاب توطئه علیه ارتش آغاز گشت. شاهنشاه ارتش را به دولت بختیار سپرده و کشور را ترک گفته بود تا شاید ایران آرام بگیرد و توطئه گران دست از نابودی ایران و کشتار بردارند... ارتش طبق قانون اساسی میبایست از دولت بختیار که رای اعتماد مجلس شورای ملی و فرمان شاهنشاه را داشت اطاعت کند... اما حضور عناصر خائنی همچون فردوست و قره باغی در سطوح بالا و برخی عناصر ترسو در رده پایین، دلگرمیهایی برای دولت موقت فراهم ساخته بودند. در این وانفسای سیاسی برخی از فرماندهان نظامی که ارتش و کشور را در معرض فروپاشی میدیدند، دغدغه خاطرشان را با سرور محسن پزشکپور لیدر اقلیت مجلس شورای ملی و رهبر فراکسیون حزب پان ایرانیست در میان گذارده و حمله قریب الوقوع عراق را به ایران یادآور میشدند در آن روزهای پرتنش ما 5 تن از پان ایرانیستهای نماینده مجلس شورای ملی بهمراه عده ای از نمایندگان مستعفی، گروه اقلیتی را تشکیل داده بودیم که هنوز فرصت قانونی 15 روز پایان نیافته بود و در کمیسیون عرایض مجلس شورای ملی به ریاست سرور محسن پزشکپور جلساتی را برگزار میکردیم در یکی از این جلسات، موضوع مذاکره که از طرف سرور پزشکپور طرح شد، مشکل ارتش و تهدیداتی بود که علیه آن براه افتاده و نیز حمله احتمالی عراق به ایران بود، بویژه آنکه مطلع شده بودیم امام خمینی قصد دارد مهندس بازرگان را به نخست وزیری برگزیند، در این صورت ارتش نمیتوانست از دولتی که رأی اعتماد به مجلس را ندارد حمایت کند و در واقع ارتش میان دو دولت یکی تاریخی ( دولت بختیار) و دیگری انقلابی ولی غیر قانونی قرار داشت و در بلاتکلیفی به سر ميبرد پس از ساعتها رایزنی و گفتگو پیرامون حوادث روز چاره را در آن دیديم که با امام خمینی و برخی دیگر از سران انقلاب مذاکره نموده، مسائل موجود را با ارائه راه حلها در میان گذاريم همان روز آقای پزشکپور با دفتر امام خمینی تماس تلفنی برقرار کردند و نیز البته با یکی دو تن دیگر، دیدار با امام به فردای آن روز یعنی 15 بهمن 1357 موکول گشت. در آن نشست 5 نفر از نمایندگان مجلس آقایان پزشکپور- نواب صفا- مهندس هرزندی- مهندس پرویز ظفری- و اینجانب آمادگی مان را برای این دیدار اعلام کردیم- و ملاقات در ساعت موعود صورت گرفت. آقای پزشکپور در این نشست رشته سخن را بدست گرفته ضمن تشریح اوضاع کشور و بیان مشکلات در این روزهای سخت، فرمودند: «... ما مطلع شدیم که جنابعالی قصد دارید آقای بازرگان را به نخست وزیری انتخاب کنید اما این انتخاب از نظر ارتش وجهه قانونی ندارد زیرا ایشان رای مجلس را ندارد و ارتش طبق قانون اساسی نمیتواند از نخست وزیری که رای اعتماد مجلس و یا فرمان شاهنشاه را ندارد تبعیت کند و این مشکل قانونی است که ارتش با آن رو به روست بنابراین ما برای رفع این معضل پیشنهادی داریم و آن این است که ما نمایندگان مستعفی حاضریم به مجلس بازگردیم چون هنوز مهلت قانونی برای قطعیت یافتن استعفا داریم و به آقای بازرگان یا هر کس دیگر که مورد نظر شماست رای اعتماد داده آنگاه نسبت به انحلال مجلس اقدام کنیم تا در انتخابات بعدی که مردم تصمیم خواهند گرفت.» امام خمینی سؤال کردند؛ خوب... این کار چه فایده ای دارد؟ سرور پزشکپور پاسخ دادند: با ارتباطی که ما با برخی فرماندهان نظامی داریم و نیز آشنایی به شرایط كشور و به دلیل سالهای طولانی کوشش سیاسی و اجتماعی و آگاهی از جریانهای منطقه و جهان، حمله عراق را به ایران قریب الوقوع میدانیم بنابراین باید به هر قیمتی از فروپاشی ارتش جلوگیری شود و در صورت قبول پیشنهاد ما، ارتش از بلاتکلیفی در مورد حمایت از دولت قانونی خارج شده و دچار تزلزل و فروپاشی نخواهد شد. در این موقع امام خمینی که نگاهشان بر زمین دوخته شده بود پس از شنیدن خبر حمله احتمالی عراق به ایران، سربلند کرده پرسیدند: ... شما از کجا میدانید که عراق حمله میکند...؟ سرور پزشکپور ادامه دادند...: قرارداد الجزایر و صلح صدام حسین صرفاً بدلیل ترس از ارتش قدرتمند ایران بود و اگر این ارتش در جریان انقلاب آسیب ببیند و دچار هرج و مرج و بی نظمی گردد، صدام حسین با حصول اطمینان از ضعف در ارکان ارتش لحظه ای برای حمله به ایران درنگ نخواهد کرد... سکوت توأم با تأیید امام... سبب شد که سرور پزشکپور جلسه را برای ادامه بحث و اشاره به برخی مسائل حیاتی کشور مساعد تشخیص داده به دو موضوع دیگر یکی حفظ دادگستری و نظام قضایی کشور و دیگر پاسداری از دستاوردهای ملت ایران در ایجاد پروژه ها و طرحهای زیربنایی کشور بپردازند و رهنمودهای لازم بنمایند. مشروح این مذاکرات و سخنان آقای پزشکپور را در گفتگویی که با ایشان داشته و دارم به تفضیل نوشته ام که امیدوارم بزودی چاپ آن در نشریه حاکمیت ملت از سرگرفته شود. به هر حال این نشست در فضایی صمیمانه و آرام صورت گرفت و بنظر میرسید که امام خمینی از مجموع سخنان سرور پزشکپور راضی و قانع شده اند و ضمن اظهار تشکر از نمایندگان مستعفی و دعای خیر برای آنان، در پایان فرمودند: « ما نتیجه را خبر میدهیم...» فردای آن روز، شرح این دیدار در روزنامه آیندگان چاپ شد و کمیسیون اقلیت مجلس نیز در دیداری با شادروان جواد سعید رئیس مجلس شورای ملی از ایشان خواست که آماده برای تشکیل جلسه فوق العاده باشد تا در صورت موافقت امام نمایندگان به مجلس بازگردند و پس از رأی اعتماد به نخست وزیر معرفی شده از سوی امام، نسبت به انحلال آن نیز اقدام کنند و راه را برای انتخابات بعدی دولت موقت بازگذارند... تا همه امور بر اساس قانون پیش برود و از تندرویهای هیجان انگیز انقلابی پرهیز گردد... اما... همان شب دکتر جواد سعید در یک تماس تلفنی به سرور پزشکپور اطلاع داد که امام با پیشنهاد نمایندگان مجلس موافقت نکرده و جلسه فوق العاده ای در کار نخواهد بود. این خبر همه ما را غافلگیر و سخت متعجب ساخت زیرا بطور یقین میدانستیم که امام موافق بودند پس چه اتفاقی رخ داده که نظر ایشان را تغییر داده است؟!... ما در بی خبری بودیم تا کتاب خاطرات ابراهیم یزدی با عنوان ( آخرین تلاشها در آخرین روزها ) منتشر شد و متوجه شدیم آن دستی که از پشت مصالح کشور بیرون آمده و امام را منصرف ساخته، دست غیب آقای ابراهیم یزدی بوده است که خود او در چاپ اول کتابش بدان اعتراف دارد... ولی در ویرایشهای بعدی به حذف آن اقدام کرده است بنابراین آخرین تلاشهای یک گروه میهن پرست در آخرین روزها با اولین تلاشهای یک روشنفکر، تحصیلکرده غرب اما با ریشه مذهبی و اندیشه انقلابی در آخرین روزهای سرنوشت ساز ایران تصادم پیدا کرد و ارتش را به مسلخ روانه نمود...!! و تیرهای خلاص بر جان و تن فرماندهان از جان گذشته ارتش ایران در دولت موقت و با خوش رقصیهای آقای ابراهیم یزدی شلیک گردید تا روشنفکران از ره رسیده و دم مسیحایی غرب بر جانشان دمیده، آرامش خاطر پیدا کنند. ما این اقدام ضد ملی و ضد ایرانی را به نام ابراهیم یزدی دبیر کل نهضت آزادی و جانشین مهندس بازرگان و سردسته پیاده نظام ارتش انقلاب ثبت و ضبط میکنیم و هرگز دچار این تردید نیستیم که ایشان از همه حوادث و توفانهای مرگبار انقلاب و در جنگ قدرت ایران تصادفی سر سالم به در نبرده و حتی حکم بازداشت ایشان، به مرحله اجرا در نیامده و همچنان از برکت انفاس قدسی و گرمای خورشیدی که از غرب طلوع کرد به ایفای وظایف خود در این سرزمین جن زده مشغول است و از کسی باکی ندارد و کسی را هم با او کاری نیست... اما ما بدلیل اهمیت این واقعه ... پرده از چهره سیاهکاران و کژاندیشان برمیداریم و آنان را در برابر تاریخ عریان میکنیم و در سر هر کوی و برزن مینشانیم تا عبرت خلق گردند... ما با فریاد نام قاتلان سرداران و فرماندهان ارتش ایران را باز میگوییم تا به این آلزایمر تاریخی پایان بخشیم... ابراهیم یزدی علت عنادش را با ارتش ایران بارها و به کرات بر زبان و قلم جاری ساخته است که من امروز به یکی از آنها اشاره میکنم تا همگان بدانند براستی علت این جنایات بزرگ در حق ملت ایران چه بوده است...؟ ... او در تاریخ 5/7/84 مصاحبه ای با روزنامه شرق دارد که در سایت امروز منعکس گردید. مصاحبه کننده آقای مهدی محمودیان از او سوال میکند. س: شما هیچ پیش بینی نکرده بودید که عراق به ایران حمله میکند؟ ج: چرا... هم تجربه سایر انقلابها را داشتیم و هم ناظر بر رفتارهای دولت بودیم. تجربه انقلابات دیگر نشان میدهد، هنگامی که انقلابی در یک سرزمین پیروز میشود گروه های شکست خورده از آن انقلاب به بیرون از مرز میروند و با کمک و حمایت قدرتهای خارجی که از پیروزی انقلاب ضرر کرده اند از بیرون به انقلاب حمله میکنند ما احتمال میدادیم که بزودی یکی از کشورهای همسایه به ما حمله خواهد کرد که احتمالاً عراق خواهد بود...! ابراهیم یزدی ضمن تشریح سوابق روابط ایران و عراق و اختلافات مرزی دو کشور بر قرارداد الجزایر اشاره کرده و سپس اضافه میکند...: « ... هنگامی که عراق در اسفند 1357 دهات مرزی ما را مورد تجاوز قرارداد دولت بازرگان تحت فشار شدیدی قرار گرفت که برای تقابل نظامی با عراق ارتش را به مرز بفرستیم ارتش در اسفند 57 و فروردین 1358 ارتش قابل اعتمادی نبود که بتوانیم چنین مأموریتی را به آن بدهیم... ابراهیم یزدی دلیل لازم برای عدم اعتمادشان به ارتش را از تاریخ عراق مدد میگیرد و داستان اعزام ارتش عراق به فرماندهی عبدالکریم قاسم برای کمک به اردن در جنگ اسرائیل و کودتای نظامی قاسم علیه ملک فیصل و نوری سعید را بازگو کرده اضافه میکند... «... این دغدغه ها در استفاده از ارتش وجود داشت ما نمیتوانستیم به ارتش که از انقلاب شکست خورده بود و هنوز بازسازی نشده بود چنین مسئولیت و ماموریتی واگذار کنیم حتی نگران این بودیم که ممکن است ارتش برود به مرز و در یک تقابل نظامی عراق را از مرزها بیرون براند و سپس پیروزمندانه بعنوان مدعی انقلاب برگردد... این احتمال وجود داشت» ابراهیم یزدی خوب میدانست همان اندازه که ایشان به ارتش اعتماد نداشتند و از آن به وحشت افتاده بودند. صدام حسین نیز خواب راحت و آرام از این ارتش نداشت زیرا به کرات طعم تلخ مشت آهنین را در مرزهای خود از ارتش دلاور ایران چشیده بود و به آن هرگز اعتماد نداشت...!! پس ابراهیم یزدی و صدام حسین در یک نقشه خانمان سوز، ضد ایرانی به یک نتیجه رسیده بودند و ارتش را دشمن مشترک خود میدانستند...!! ابراهیم یزدی در ادامه این گفتگو به نقش ساواک در گذشته پرداخته و از آن چنین تجلیل میکند: «... اداره دوم و هشتم ساواک کارهای خوبی انجام داده بودند بطوری که من وقتی اسناد این دو اداره را مطالعه و بررسی کردم دیدم گزارشات ارتش عراق حتی قبل از این که برای حسن البکر رئیس جمهور وقت عراق فرستاده شود به ایران فرستاده میشد. در میان اسناد حتی صورت جلسه مذاکرات پنهانی جرج حبش با قذافی را که در تریبونی دو نفری تنها صحبت کرده بودند خواندم معلوم شد که سازمان امنیت لیبی این مذاکرات را ضبط کرده و از طریق عناصر نفوذی یک کپی هم برای ساواک آمده بود، حتی در مطالعاتی که شد متوجه شدیم ساواک تعداد زیادی از دامداران و چوپان مرزی ایران و عراق را استخدام کرده بود و افسران عراقی اطلاعات خود را به آنها میدادند و آنها هم این طرف مرز به ماموران ساواک میدادند ... اما بعد از انقلاب این ارتباط به کلی به هم ریخته بود...!! آقای ابراهیم یزدی از همان آغاز ورود به خاک ایران از طریق سروش غیبی دریافته بود که حمله عراق به ایران قطعی است وگرنه او که هنوز وزیر خارجه نشده بود تا به اسناد ساواک و مدارک سیاسی دست یابد و از کم و کیف قضایا با خبر باشد... اما سؤال این است او که میدانست حمله عراق به ایران قطعی است چرا این چنین به ارتشی که برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور سوگند یاد کرده بود، بی اعتماد بود؟! چرا فراموش کرده بود که صدام حسین بدلیل حضور ارتش قدرتمند ایران در خاورمیانه دست محمدرضا شاه را بوسیده و تن به عقد قرارداد الجزایر داده بود و با خروج فرمانده کل قوا از کشور بدنه ارتش سالم و دست نخورده باقی مانده و صحنه را ترک نکرده بود و میتوانستند روزهای خوش صدام را با ترک ایران از سوی شاهنشاه، به شب تار مبدل سازند... کما اینکه ارتش نیمه جان بعد از انقلاب پس از آن همه تلفاتی که در راس هرم قدرتش داده بود دو سال اول جنگ تا فتح خرمشهر را آنچنان درخشیده بود که جانشین فرمانده کل قوا یعنی آقای هاشمی رفسنجانی در مصاحبه و در کتاب عبور از بحران بیست سال پس از پایان جنگ اعتراف کرد و گفت «... نیروی هوایی خوب عمل کرد و پشت جبهه عراق را فلج کرد کمی گذشتیم و بعد نیروی دریایی کل نیروی دریایی عراق را در شمال خلیج فارس منهدم کرد که دیگر تا آخر جنگ همه اینها نتوانستند فعالیت نظامی کنند... ( به نقل از روزنامه اطلاعات بین المللی 8 مهرماه 1379 ) اما همین آقای هاشمی رفسنجانی که شاهد غرورآفرینیهای نیروی هوایی و نیروی دریایی ارتش ایران بود به هنگام ریاست ایشان در مجلس شورای اسلامی نامه ای به آیت الله خمینی در تاریخ 25 بهمن 1359 مینویسد که به قسمتی از آن اشاره میکنیم: «... در خصوص جنگ و فرماندهان ارتش، مطالب و احتمالات زیادی داریم، فرمانده ارتش به خاطر ناهماهنگی و وحشت از نیروهای خالص اسلامی مایل است نیروهای غیر اسلامی را درارتش حاکم کند که منافع مشترک پیدا کرده و نیروهای خالص دینی را یا منزوی و یا منفصل نمایند...» (به نقل از مقدمه کتاب عبور از بحران) ملاحظه میفرمایید، ترس از ارتش شاهنشاهی ایران تنها دردل ابراهیم یزدی از آمریکا برگشته غوغا به پا نکرده بود، بلكه انقلابیون مسلمان داخلی هم شب سر آرام بر بستر نمیگذاشتند و نگران نیروهای خالص اسلامی بودند. این نگرانیها زمانی بر قلم آقای هاشمی رفسنجانی جاری میشود که مردان ارتش یا اعدام شده بودند و يا در صحنه نبرد به یک جنگ کلاسیک تمام عیار با دشمن مشغول بودند و به نجات ایران میاندیشیدند و در این راه از دانش نظامی و تجارب دستاوردهای فنی نظامی بهره میبردند نه به جنگهای عقیدتی حیدری و نعمتی!!! براستی درک این مطلب برای آقایان بسیار مشکل بود که آنچه در جبهه ها تعیین کننده است مدیریت و دانش نظامی و اصول فرملندهی کلاسیک است نه روضه خوانی و توسل به شعارهای عبور از کربلا و تصرف قدس...! برای عبور از کربلا باید عاشق بود... باید به سلاح دانش نظامی و علم مدیریت فرماندهی مسلح بود که تا زمان فتح خرمشهر و حضور جدی و چشمگیر ارتش در صحنه های نبرد وجود داشت و افتخاراتی آفرید ولی پس از فتح خرمشهر، عدم اعتماد و ترس از نیروهای غیراسلامی کار خودش را کرد و ارتش به حاشیه رانده شد و مردان مکتب نرفته و درس نظام نیاموخته و با جنگ کلاسیک بیگانه- زمام امور جنگ را بدست گرفتند و کردند آنچه را که امروز از خلال نامه ها و مصاحبه ها و اعترافات فرماندهان سپاه میشنویم و میخوانیم و عاقبت جام زهر را بدست رهبر انقلاب دادند و با تسلیم در برابر قطعنامه 598 (شروع ۱۳۵۹ و ۸ سال تداوم) بازی نظامی را باختند و با عجله بر سر میزهای ریاست و کیاست نشستند و مدال بر خود آویزان کردند و شرح و بسطها از مفاخر جنگی نوشتند و گفتند و برخاستند و حال از ملت ایران طلبکارند که چرا در صحنه حضورشان کمرنگ شد... و چرا بیشتر و بیشتر به روی مینها نرفتند.!! داستان جنگ مقوله ای است بس دردناک که من در فرصتی دیگر با استناد به مدارک موجود پرده از آن برخواهم داشت... اما آنچه که در این مقال موضوع بحث ماست، این است که آقای ابراهیم یزدی در آغاز انقلاب با توجه به ارتباط نزدیکی که با امام خمینی داشت توانست ماموریتش را به خوبی ایفا کند و به کمک همفکران و هم مسلکانش، ارتش را از چشم رهبر انقلاب بیندازد و سپس از روحانی مذهبی گرفته تا روحانی غیرمذهبی و نیز غیر روحانی و غیر مذهبی همه با هم کمر به قتل ارتش بستند... کارگردان این تراژدی ابراهیم یزدی و دولت موقت بود... ابتدا برخی از فرماندهان را در پشت بام عدالت، مدرسه علوی خونشان را بر زمین ریختند و نماز شکر بجای آوردند و آنگاه دادگاه های اسلامی را در زمان نخست وزیری بازرگان این مدافع حقوق بشر بر پا ساخته و از ارتشبد تا سرباز را بدون حضور وکیل مدافع از دم تیغ گذرانیدند. من اینک برای ثبت در تاریخ و یادآوری به بیماران آلزایمر دولتی اسامی اعدام شدگان از ارتشبد تا سرتیپ را مینویسم... اسامی شهدای سرهنگ به پایین تا درجه گروهبانی و سربازی را به وقت دیگر موکول میکنم: ارتشبد نصیری(رئیس سابق ساواک)- سپهبد مهدی رحیمی- سپهبد نادر جهانبانی ( که دیگر ایران چنین سرداری را به خود نخواهد دید) سپهبد نادر برنجیان- سپهبد امیرحسین ربیعی- سپهبد منوچهر یزدان بخش- سپهبد فخر مدرس- سپهبد جعفرقلی صدری- سپهبد عبدالله خواجه نوری- سپهبد امیرهوشنگ امجدی- سپهبد ناصر مقدم- سپهبد فضل الله جعفری- سپهبد حجت کاشانی- سپهبد علی محمد خواجه نوری- سپهبد محمد تقی مجیدی- سپهبد سعادتمند- سرلشگر رضا ناجی- سرلشگر منوچهر خسرو داد- سرلشگر پرویز امینی افشار- سرلشگر جمشید خاتمی- سرلشگر نوذری لقا- سرلشگر حسین همدانیان- سرلشگر حسن پاکروان- سرلشگر محمد جواد مولوی طالقانی- سرلشگر سمیعی نشاط – سرلشگر بیدآبادی- سرلشگر محمد ولی زند- سرلشگر شمس تبریزی- سرتیپ مرتضی شیرانی- سرتیپ حسینعلی بیات- سرتیپ اکبر غفاریان- سرتیپ یزدجردی- سرتیپ فتحی امین- سرتیپ نصرت الله شعاعی- سرتیپ محققی- سرتیپ اسماعیل اتابکی- سرتیپ نعمت الله معتمدی- سرتیپ منوچهر ملک. اضافه میکنم که سپهبد عبدالعلی بدره ای– سرلشگر بیگلری و سرتیپ علی وفایی نیز در حملات بهمن ماه 1357 کشته شدند و افرادی چون سپهبد ایرج مقدم به نام نامی شاهنشاه ایران تیری در مغز خود شلیک کرد. آری- این عده از امیران کشور به اضافه فرماندهان و افسران دیگر از سرهنگی به پایین در دادگاه های انقلابی دولت موقت اعدام شدند- تا آقای یزدی و بازرگان و سایر ملی- مذهبیها و اعضای جبهه ملی خواب راحت داشته باشند و نگران کودتا نباشند و بیماری « بی اعتمادی» خاطر مبارکشان را آزرده نسازد و کرسیهای وزارت و وکالت و مدیریت را با دل آرامی اشغال کنند و آنگاه که بر صندلی وزارت امور خارجه نشستند و اسناد و مدارک وزارتخانه را مطالعه کردند و دریافتند که ساواک و سربازان گمنام آن چه دیوار مستحکمی در برابر نقشه های شوم دشمن پیرامون کشور کشیده بودند- آیا عرق شرم از پیشانیشان به خاطر آن همه تهمتهای به ناحق که به ساواک زده بودند ننشست...؟ آیا وقتی فهمیدند که دیگر چوپانها آن سفیران مکتب عشق به ایران در صحراها آواره اند و به دولت آقای بازرگان اطلاعات نمیدهند بر خود نلرزیدند؟! مسلما خیر، نه شرمی- نه حیایی، نه تکانی و نه لرزشی در پیکر یخ زده و بیگانه آنها مشاهده نشده و نخواهد شد...
+ نوشته شده در Thu 16 Oct 2008ساعت 1:21 PM توسط میثاق آزاد |
خبرها کوتاه بود ... اعدام!! اعدام ارتش ایران بدست مدعیان آزادی و حقوق بشر...! آشتي جريانهاي متضاد سياسي حضور رمزی کلارکها در صحنه اپوزیسیون این بود که مهم نیست حقوق بشر تا چه اندازه در ایران رعایت میشود. مهم آنست که حقوق بشر مورد نظر شاهنشاه مورد پسند آقای رمزی کلارک نماینده شرکتهای سرمایه داری و کارتلهای نفتی نیست. مهم نیست که آقای طالقانی تنوریسین نهضت آزادی یهود و نصاری را قبول ندارد و در کتاب پرتوی از قرآن آنان را متمردین از حق و کمال میداند و رمزی کلارک هم یهودی الاصل است. مهم این است که از وجود این یهودی، میتوان استفاده های مطلوب کرد. در حقیقت میتوان چنین بیان کرد که وجه اشتراک نظری در مورد مبارزه با شاهنشاه ایران بین دو جریان کاملا متضاد بوجود آمد و آرمانهای نهضت آزادی وجه المصالحه یک معامله سیاسی گردید. سران نهضت آزادی به هنگام بیعت با دلالان فروپاشی اقتدار ایران خوب میدانستند که در رژیم شاه آزادیهای فردی و آزادی مذهب در ایران وجود دارد و کسی را برای باورهای دینیش مورد سؤال و شکنجه و بازداشت قرار نمیدهند. پیروان سنی و شیعه و بهایی و ارمنی و آشوری و زردشتی و هر فرقه دیگر در بستر فرهنگ اصیل و شکوهمند ایرانی زندگی میکنند و همه با هم در حفظ استقلال و تمامیت ارضی و پاسداری از هویت ملی کوشا هستند. آنان خوب میدانستند که آزادیهای فردی وجود دارد و کسی را برای پوشش لباس و انتخاب رنگ و ... به دادگاه ها حواله نمیدهند و اشخاص در گزینش نوع شادیها و یا عزاداریها آزاد هستند. حتی آقای بازرگان حق داشت با کراوات و صورت تراشیده و ادکلن زده کنار آقای طالقانی بنشیند و برای مجاهد خلق دلسوزی نمایند و یا برای چریکهای فدایی راهکار ارائه دهند. با آقایان به هنگام دستگیری به اتهام اقدام علیه امنیت کشور که همان سازمان دادن و تربیت تروریست در مصر بود با احترام رفتار میشد و حق داشتند در دادگاه ها هر چه دل تنگشان میخواهد بگویند و از حق انتخاب وکیل برخوردار بودند و همه موازین قانونی درباره شان رعایت میگردید... سران نهضت آزادی حق داشتند جلسات مستمر سیاسی به نام جلسه تفسیر قرآن برگزار کنند و مقامات اطلاعاتی و انتظامی کشور هم از نشستها و گفتگوهای آنان مطلع بودند و تا زمانیکه پایشان را از گلیم حرف و نظر درازتر نمیکردند کسی را با آنها کاری نبود ولی تربیت چریک و اقدام به خرابکاری را هیچ رژیمی در دنیا تحمل نمیکند... حتی دولت آقای رمزی کلارک در آمریکا یا اسرائیل...!! اما با همه این آگاهیها و حقایق مسلم و ملموس، انجام یک کار را پشت گوش می انداختند و آن هم مطالعه تاریخ ملتها و عوامل و دلایل رشد کشورها بود...! اگر به تاریخ اروپا و غرب که قبله گاه آقایان بشمار میرفت مراجعه میکردند. در آنجا میخواندند که در غرب برای رسیدن به آزادی، ابتدا کشیشها را به کلیساهایشان بازگرداندند و فضا را برای ظهور و حضور اندیشه ها آماده کردند، آنگاه آزادی جرأت گام نهادن در زندگی مردم را پیدا کرد وگرنه « آزادی» با قلاده ای به گردن در پستوی کلیساها اسیر و بازداشت بود و متولیان دین و رابطان عیسی مسیح تعریفی که از آزادی داشتند شبیه اعتقاد آقای طالقانی نسبت به آزادی بود، آن مرحوم عقیده داشتند: ... درک فیض آزادی، بندگی مطلق ذات احدیت اوست... براستی نهضت آزادی از کدام آزادی دم میزند؟ اگر مقصود تعریف آقای طالقانی از آزادی بود. این که دیگر نهضت و جمعیت نمیخواست، تکلیفشان را فقه شیعه جعفری مشخص و معلوم کرده بود... ولی اگر در پی آزادی از نوع تعریف شده آن در غرب و کشورهای آزاد بودند درمییافتند که آزادی و دموکراسی را یک شبه نمیتوان به یک جامعه سنتی و اسیر روشنفکرانی از نوع شریعتی، طالقانی، سحابی، حاج سید جوادی و سنجابی و رجوی تقدیم کرد...! دروازه های آزادی زماني بروی غرب باز شد که عامل سرکوب اندیشه یعنی کلیسا از میدان بازیهای سیاسی عقب رانده شد و بر دوران انگیزاسیون یا تفتیش عقاید نقطه پایان نهادند. اما آقای بازرگان و یاران ایشان با آنکه در غرب درس خوانده بودند و به خلقیات و روحیات مردم آن سامان آشنایی داشتند ولی بازهم تجاهل میکردند و علت العلل گرفتاری جامعه ایرانی را پشت تفسیرهای رنگ و لعاب زده پنهان میکردند و معتقد بودند که نهضت ایشان قادر است بین آزادی و دین و حقوق بشر آشتی برقرار کند...!! این روشنفکران محترم یا اعلامیه جهانی حقوق بشر را نخوانده بودند و تنها ادای دفاع از حقوق بشر را در می آوردند و یا پایه های اعتقادی به دینشان سست و متزلزل بود... براستی چگونه میتوان از نهضت آزادی پذیرفت که راه رسیدن ایران به آزادی توسل به خشونت و انقلاب و تربیت چریک و تروریست بود ...؟! چگونه میتوان باور کرد در حالیکه سردمداران نهضت آزادی در جزیره آرامش غرب غنوده بودند. آزادی را در پایگاه های تربیت تروریست در فلسطین و قاهره و بغداد جستجو میکنند! آیا غرب هم با انقلاب و خونریزی به عصر روشنگری رسید یا با رنسانس ...؟! بدیهی است اینگونه دوگانه اندیشیدن و دوگانه رفتار کردن آنهم در عالم سیاست و در نقش مرشد و راهبر فقط به ریای سیاسی ختم میشود... منتهی زمانی از این ریا و فریب بزرگ پرده برداشته شد که آقایان دولت موقت را تشکیل دادند و نوبت عمل فرا رسید...!!! و ملت ایران سردمداران نهضت آزادی و جبهه ملی را با انبوهی از ریش اسلامی و کت وشلوار آمریکایی و لهجه انگلیسی، فارسی و سینه ای گشاده از غرور پیروزی در دادگاه های انقلاب مشاهده کردند... این بار مدعیان نهضت آزادی و برپا کنندگان علم دفاع از حقوق بشری، روی صحنه ظاهر شدند... چه نمایش غم انگیزی ...!! دادگاه های انقلاب اولین پرده از نمایش بازیگران دولت موقت بود. نمایش با حضور افسری که تارهای صوتیش آسیب دیده بود شروع میشد... او را به دار کشیده بودند و طناب پاره شده بود حال مدافعان آزادی و حقوق بشر او را محاکمه میکردند... نگاه های غضب آلود، لبان پر از تمسخر و دهانی مملو از اهانت، فضای دادگاه ها را سخت غم انگیز ساخته بود. فرشته آزادی که تا دیروز توی بغل سردمداران نهضت آزادی بود. در دستهای آقایان بازجو مچاله و له شده و غمگین، به دادگاه عدل علی نظاره میکرد... جمعیت دفاع از حقوق بشر بر کرسی قضا تکیه زده بود تا از حقوق سپهبد رحیمی، سپهبد نادر جهانبانی، سپهبد برنجیان، سپهبد ربیعی، سپهبد نصیری، سپهبد ناصر مقدم، سرلشکر خسرو داد، سرلشکر پاکروان و صدها امیر و افسر دیگر دفاع کند! صدها وزیر و نخست وزیر و نماینده مجلس و معاون وزیر و مدیر کل چشم به قضاوت مدافعان حقوق بشر دوخته بودند... و ملت ایران نظاره گر و تماشاچی این درام تاریخی، به پاک کردن عرق شرم از پیشانیش مشغول بود...!! ... خبرها کوتاه ولی سنگین بود... حکم دادگاه ها صادر میشد: متهم به اتهام مفسد فی الارض، اعدام ...! متهم به اتهام تحکیم پایه های نظام طاغوت ... اعدام. سردمداران نهضت آزادی و پرچمداران جمعیت دفاع از حقوق بشر که شاه را به نقض حقوق انسانها متهم میکردند... حال حق انتخاب وکیل و تشكیل یک دادگاه صالحه را نمیدادند. حق اولیه انسانها که مردم مبرا از هر اتهامی هستند مگر خلاف آن ثابت شود در دادگاه ها جایی و حرمتی نداشت... آقای ابراهیم یزدی دبیرکل نهضت آزادی بیش از سایر چهره ها در دادگاه خودنمایی میکرد و الحق که نقش بازجو را خوب و به نحو احسن ایفا میکرد... حتما آقای رمزی کلارک سپاسگزاری ویژه از ايشان نموده است. مردم متحیر و فریب خورده که هنوز فریاد: ... بازرگان- بازرگان حمایتت میکنیم در گلویشان خشک نشده بود وقتی اولین پرده از نمایش را مشاهده کردند... دیگر حالشان از هرچه آزادی و حقوق بشر و پاسداران حقوق بشر و مدافعان آزادی بود به هم خورد... و بازار شایعات که برنده ترین اسلحه مردم مظلوم است رواج گرفت و به سرعت در سراسر کشور این شایعه پخش شد که دولت موقت مأمور اعدام لیستی است که به او داده اند!!! این شایعه ورد زبانها و سخت بر دلها نشسته بود که دولت موقت، دولت مجلل و دولت پاک سازی کننده است، آمده تا ایران را از هرچه مرد و زن مقتدر است تهی کند. افسران عالیرتبه ای که خواب آرام از صدام حسین ربوده اند باید از صفحه روزگار محو شوند، باید ارتش را اعدام کنند، باید هرکس به اسرار مگو آشناست به دیار باقی سفر کند، باید صاحبان قدرت را به خاک و خون کشند، باید همه کسانی را که در زمان شاه، اسمی و رسمی داشتند کشته یا فراری دهند و یا تبعید کنند... یا پاکسازی نموده و به زندان افکنند، باید چرخهای کشور بدست افراد نهضت آزادی و جبهه ملی سپرده شود... تا آخرین تیر خلاص را بر نام « آزادی» و حرمت « ملی» و « حقوق بشر» شلیک کنند و سپس باید تنوری مرگ بر آمریکا و گروگانگیری در دولت موقت انجام شود تا بهانه برای بازگرداندن دولت موقت به خانه اش فراهم گردد...! دولت نهضت آزادی و جبهه ملی سقوط کرد با صدای دلخراشي هم ساقط شد... اما با بدنامی و چهره ای دژم و دستانی خون آلود به لانه هایشان بازگشتند و نفرین هزاران خانواده اعدامی بی گناه بدرقه راه کسانی شد که شاه را متهم به جوان کشی میکردند... شاه را متهم به ویران سازی ایران و دیکتاتوری مینمودند ... و برای حذف این شاه از راس قدرت چه ها که نکردند ...؟! شاید پاسخ فریبکارانه نهضت آزادی این باشد که در انقلاب عوام الناس حاکم اند و هر کاری میخواهند میکنند... اما سخن ما این است که بازرگان و یزدی و طالقانی و سحابی و سنجابی و فروهر و حاج سید جوادی و ... عوام الناس نبودند بلکه همه آقایان تحصیلکرده فرنگ و حاشیه نشینان ینگه دنیا و دانشکده رفته های پرادعا و روشنفکران ملی- مذهبی بودند و با احساس خوبی مرتکب آن اعمال شدند... مگر همین آقای بازرگان نبود که کسانی را که به جمهوری اسلامی رای نداده بودند یک درصدیهای بی حیا نامید...؟ آیا در مرامنامه نهضت آزادی هر کس که به آزادی عمل کرد و رای نداد بی حیاست...؟! براستی آیا محیط رعب و وحشتی که آقایان برای جلب آرا به پا کردند بی حیایی بود با آن یک درصدی که محاسبات دولت را به هم زده بودند...؟! بی گمان این یک درصد جامعه ما تاریخ را خوب خوانده بودند و بر اوضاع سیاسی کشور اشراف کامل داشتند... آنها در تاریخ معاصر کشورمان خوانده و یا شنیده بودند که شادروان مصدق نسبت به بازرگان چه نظری داشت؟ و من برای یادآوری به اعضای جبهه ملی و مصدقیهای دو آتشه که کز نکرده پاره کردند و پریدند توی بغل نهضت آزادی و در دولت موقت به نام و نشانی رسیدند به این گوشه تاریخ اشاره میکنم: مرحوم مصدق در زمان نخست وزیریش برای تشکیل کابینه در پی یک وزیر فرهنگ مناسب بود دکتر علی شایگان که گاه مورد مشورت مصدق قرار میگرفت آقای بازرگان را برای احراز پست وزارت فرهنگ ( آموزش و پرورش امروز) معرفی کرد. دکتر مصدق در برابر پیشنهاد شایگان پاسخ میدهد: «... بازرگان به درد این کار نمیخورد. اولین کاری که بکند این است که چادر بر سر دختر بچه های مدرسه میکند...!» شگفتا که هیچیک از مدعیان راه مصدق، او را نشناختند و پیام وی را درک نکردند و از مصدق یک ابزار برای رسیدن به قدرت ساختند و با چشمان بسته و در کمال جهل سیاسی هرجا سفره قدرت پهن میشد در کنار آن دو زانو مینشستند و بامزاجهای علیل به پرخوری و بدخوری میپرداختند که نتیجه آن این شد که هم عرض خود را بردند و هم زحمت ما افزودند!! مصدق هرگز بازرگان را در حد و اندازه یک وزیر آن هم وزیر فرهنگ یک کشور با فرهنگ نمیدانست... از او در حد تحصیلاتش برای خلع ید استفاده کرد که بعدها پشیمان شد. چون برای این کار هم ظرفیت لازم را نداشت. اما هیچیک از این پیامها برای ملیون مصدقی کارساز نبود و آقایان در روز واقعه و در طوفان حوادث، زیر چادر نهضت آزادی و عبای آقای طالقانی فرو رفتند تا در این شرایط غم انگیز سهمی از قدرت ببلعند آنان نامردانه دوستان قدیمیشان را که اندکی شعور سیاسی داشتند به کناری نهادند چون بوی کباب را از سفره خانه رمزی کلارک استشمام کرده بودند- شرح این درد را بگذاریم برای وقت دگر...! و اما بازیهای سیاسی روزگار را ببینید که چه نقشها دارد و ما فرا نمیگیریم و مجبور میشویم تاریخ را تکرار کنیم. یکی از این بازیها این بود که قبل از تشکیل دولت موقت، آقای بازرگان برای انتخاب وزرا از امام خمینی کسب نظر میکرد. به هنگام انتخاب وزیر برای آموزش و پرورش، آقای بازرگان از یار عار خود آقای حاج سید جوادی که ظاهرا هم ملی بود و هم مذهبی ... نام میبرد اما امام میفرمایند:«... ایشان به اندازه کافی اسلامی نیستند...!!» جالب آنكه این پاسخ روشن و این پیام آگاهی دهنده هیچیک از باده بدستان می غرور و قدرت را بر سر عقل نیاورد. پیام این بود: « من بیعت کسی را که یک دستش در بیعت مصدق و دست دیگرش بر گردن پدر طالقانی است نمیپذیرم...»! اما نه رهبر دیروزی نهضت آزادی و نه رهبر امروز نهضت و نه چله نشینان جبهه ملی و نه شادروان فروهی خیلی ملی و نه عکس بدستان مصدقی، هیچیک به ژرفای این پیام درنیافتند و گمان میکردند میشود مثل زمان شاه، دو دوزه بازی کرد یعنی هم ادای زندانیان سیاسی و قهرمانان ملی را درآور و هم با بیعتهای پنهانی به لفت و لیسی از بیت المال پرداخت...! غافل از آنکه در یک جریان انقلابی همه چیز عیان است و دیگر نمیشود دو دوزه بازی کرد... باید میفهمیدند که انتصاب بازرگان و یاران ایشان یک بهره برداری سیاسی است... امام به یک محلل سیاسی نیاز داشت. دکتر بختیار از قبول این نقش خودداری ورزید و به ناچار این قبا را برای آقای بازرگان دوختند که به سادگی و ساده لوحی سخت شهرت داشت. حال دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از یاران ایشان که با این طناب روانه چاه انقلاب شدند...!! از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان... که آقای رمزی کلارک دار و دسته های سیاسی و اپوزیسیون شاه را میشناخت و میدانست که نه مجاهدین خلق، مجاهد هستند و خلقی و نه فدائیان خلق، فدایی خلق اند و نه نهضت آزادی، جگرش برای رسیدن به آزادی کباب است و نه جبهه ملی درد ملت را در دل دارد و نه دار و دسته شریعتی شهادت طلب اند و نه مؤتلفة اسلامی غم اسلام دارد...!! بنابراین باد کردن نهضت آزادی از میان همه گروه های سیاسی و مذهبی بدلیل لیاقت و کاردانی نبود بلکه ساده لوحی آقای بازرگان و عشق مفرط ایشان و دوستانشان به کسب قدرت و ایجاد مدینه فاضله اسلامی بود که کار دستشان داد و به کسب مدال افتخار دولت انقلابی نایل شدند... و با شناخت از روحیه کابینه دولت موقت بود که برنامه خون وآتش و اعدام و پاک سازی و محاکمه و مصادره اجرا شد... دولت بازرگان ، باد کاشت و طوفان درو کرد. طوفانی که گریبان یک ملت را گرفت طوفانی که همه ارزشهای ملی- فرهنگی- انسانی و دیني یک جامعه را نابود کرد...
+ نوشته شده در Thu 16 Oct 2008ساعت 1:10 PM توسط میثاق آزاد |
کالبد شکافی روشنفکران قبل از انقلاب به منظور دستیابی به پاسخ چرای بزرگ که گریبان ملت ایران را گرفته ضرورت تاریخی یافته است. زیرا تا زمانیکه نام و نشانی از این جمعیتها- نهضتها و احزاب روشنفکر مآبانه در عرصة سیاسی کشور وجود دارد باید به حیات سیاسی و گذشتة آنها پرداخت و پاسخ لازم را از تجزیه و تحلیل آن همه هیاهو و ادعای مبارزاتی پیدا کرد و حداقل آنکه بدانیم مصالح و منافع ملت ایران با آن همه جنجال های سیاسی و ادعاهای دمکراتیک بودن در کجا تعقیب میشد؟! بر این روال از 2 شمارة قبل نهضت آزادی را زیر ذره بین قرار دادیم و به گوشه هایی از اقدامات آنان پرداختیم. نسل امروز باید تکلیفش را باگذشته روشن کند، گذشته ای که میگویند اگر شفاف نشود و آگاهیهای لازم به دست نیاید، راه فردا را دچار مشکل میسازد بویژه آنکه مدعیان نهضت آزادی که از جمعی روشنفکر ملی و مذهبی و تحصیل کردگان آمریکا و اروپا و مبلغان مذهبی فکل، کراواتی تشکیل شده بود بیش از نیم قرن از گذشتة تاریخ ایران را به خود اختصاص داده اند و هنوز نیز خسته و نادم و شکست خورده دست از ادعا برنداشته و بر آن است که عروس دمکراسی را بر حجله دین بنشاند و از دروازه های شهر آشوب زده عبور دهد و سالیانی دیگر کام از قدرت بستاند...!! اگر این گروه سیاسی- مذهبی به نقطة پایان کارشان رسیده بودند و از پیشگاه ملت ایران عذر تقصیر خواسته و روانه خانه هایشان میشدند ما را با آنان بحثی و جدلی نبود و ما این قربانیان پیکار جهانی در دوران جنگ سرد را تا گورستان تاریخ بدرقه میکردیم و خاک بخشش بر جنازه هایشان میپاشیدیم و به خانه بر میگشتیم تا این ویرانه سرا را دوباره بسازیم... همچنان که در همه ایلغارها تجاوزها و حملات بیگانه دوباره سر از خاکستر برداشتیم و ایران را ساختیم. اما متأسفانه چنین نشده جریان مذکور هنوز نفس میکشد و عذرخواهی از پیشگاه ملت ایران نکرده است، هنوز یک دبیرکل آمریکایی تبار، این نهضت ورشکسته به تقصیر را رهبری میکند تا شاید شاهد تماشای آخرین صحنة تآتر دراماتیک باشد...!! گذشته و سابقة ملی- مذهبیهای باشگاه نهضت آزادی بر این حقیقت تلخ گواهی میدهد که استفاده از واژة آزادی به گونه ای که در جهان متمدن از آن یاد میشود نیست بلکه مراد از آزادی- آزادی دار و دستة خودشان است و بهمین علت نیز دم زدن از مفاهیم شناخته شده ای نظیر ملت، ملیت، آزادی قلم، آزادی بیان، مصدق ایرانیت و حاکمیت ملت، تنها برای ربودن این شعارها از دست آزادیخواهان و ایران پرستان و ملیون واقعی بوده است و گرنه روشنفکران ملی- مذهبی با تکیه بر احکام شریعت و اقتدا به مرجعشان آیت الله طالقانی، تکلیفشان را در عمل و نظر با حاکمیت ملت و دمکراسی روشن کرده اند. شاید بد نباشد برای اثبات این موضوع و دستیابی به نظرگاه های نهضت آزادی سری به باورها و نظرات تنوریسین نهضت و مغز متفکر این جمعیت سیاسی- مذهبی یعنی مرحوم آیت الله سید محمود طالقانی بزنیم. آقای طالقانی بارها گفته و نوشته است: « ... اسلام صاحب زمینی نیست که هرکس دستش رسید حق دارد نقشة خود را طرح نماید... برای رسیدن به حکومت اسلامی که تسلیم مطلق به ارادة خداوندی است و درک فیض آزادی که بندگی مطلق ذات احدیت اوست باید در زمان حضور از فرامین حکام به حق و اولیا مطلق یعنی پیامبران و امامان اطاعت کرد و در زمان غیبت آنان نیز باید کار اجتماع را بدست علمای عادل و عدول مؤمنین که به اصول و فروع دین تسلط دارند سپرد. ارادة خداوند در وحیها و الهاماتش به پیامبران و معصومان بصورت قوانینی درآمده و اجرای آن بدست اولی الامر و نواب امام سپرده شده و اندیشه و جستجو جز گمراهی نخواهد بود...» ملاحظه میفرمایید، آقای طالقانی تکلیف آقای بازرگان و نهضت آزادی را مشخص کرده... هدف ایجاد حکومت اسلامی است در پناه قوانینی که جز وحی و الهامات پیامبران و معصومان نمیباشد و اجرای این قوانین هم باید به دست اول الامر و معصومان و نواب امام سپرده شود و به یقین مبارزه آقای بازرگان با پادشاه ایران بدان روی بوده است که ایشان نه نواب امام بودند و نه معصوم... باید مبارزه کرد معصومان را گرد هم آورد و حکومت را بدست آنان سپرد...! و یا عدم شرکت نهضت آزادی در انتخابات قبل از انقلاب و نفی هرگونه انتخاباتی در آنزمان بدان جهت بود که چه نیازی به انتخابات و مجلس و قوة مقننه میباشد وقتی که الهامات و وحی پیامبران و معصومان کارساز قوانین است... بویژه آنکه بنا به فتوای آقای طالقانی، اندیشیدن و جستجو کردن جز گمراهی حاصلی ندارد حال سؤال این است که اختلاف نهضت آزادی با جریان بنیادگرایی و یا فدائیان اسلام در چیست؟ و چرا آنان خودشان را تافتة جدا بافته و اصلاح طلب و دگراندیش میدانند مگر آنها با نفس آقای طالقانی حرکت نمیکردند...؟! آن مرحوم افکار و عقایدش روشن بود... او حتی در جوانی بدلیل مخالفت با کشف حجاب روانة زندان شد و با مدرنیسم رضاشاهی مخالفت میکرد... همان رضا شاهی که آقای بازرگان را به خارج فرستاد آن هم از بیت المال تا بروند و بیاموزند و برگردند و جامعه را از عقب ماندگی و جهل و خرافات نجات دهند... اما آقای بازرگان رفتند و از جیب ملت ایران درس خواندند و مهندس شدند و برگشتند و کتاب مطهرات در اسلام را نوشتند که خیال میکردند باب جدیدی از خوشبختی را بر روی مردم گشوده اند...! آقای طالقانی در دوران همکاری و همراهی با نهضت آزادی نیز از اندیشة خود عدول نکرد و در جلسات تفسیر قرآن و کتاب پرتوی از قرآن نیز بر همان سیاق ضد غربی و ضد مدرنیته حرف میزد و عمل میکرد و اسمی هم از آزادی و حکومت مردم نمیبرد و در ایامی نیز که بر کرسی اقتدار حکومت جمهوری اسلامی تکیه زد با سخنرانیها و حمایتهایش از مجاهدین خلق و ابراز رضایت از اعدام طاغوتیها تکلیفش را با قانون و دموکراسی و حقوق بشر روشن کرده بود، بنابراین با چنین صراحت در اظهارات و عقاید و نوشته های آقای طالقانی که مغز متفکر نهضت آزادی بود چگونه این جمعیت به خود اجازه داد که از واژة نهضت آزادی یعنی برخاستن برای آزادی بهره جوید ...؟ آیا بازی با کلمات و شعارها جزو ترفندهای عوام فریبانة این نهضت نبوده است؟! آیا تشکیل جمعیت دفاع از آزادی و حقوق بشر فریب دیگری نبود...؟ زیرا دیدگاه های مذهبی نهضت آزادی و فتاوی و باورهای آقای طالقانی بانی نهضت آزادی هرگز همخوانی با احکام و فرامین حقوق بشر نداشت و ندارد و شاید بدلیل همین بی اعتقادی به اصول جهانی حقوق بشر بود که دولت موقت تن به محاکمات ضد انسانی افسران عالیرتبة ارتش داد و آقای ابراهیم یزدی را بعنوان ناظر و قاضی و بازجو روانة قتلگاه ها نمود تا هرگونه حق انسانی و قضایی را از قربانیان خود سلب نماید و بر پشت بام مدرسة علوی سفرة خون بگستراند... این تحصیلکردة روشنفکر آمریکا دیده و مدافع آزادی و حقوق بشر خیلی زود نقاب از چهرة دولت موقت برداشت و با محاکمة سپهبد رحیمی و دیگر در بندان و اسیران انقلابیون ثابت کرد که اطلاق نام نهضت آزادی آنهم برای آزادی و تاسیس جمعیت دفاع از حقوق بشر و آزادی از نوع رمزی کلارکی آن جز ابزاری برای مبارزه با رژیم پادشاهی و نشستن بر کرسی قدرت چیز دیگر نبوده است اعدام افسران و فرماندهان ارتش که خواب را برچشم بیگانگان و صدامیان حرام کرده بودند. بهترین پاداش و هدیه به دشمنان ایران بود. اعدام ارتش ایران، محاکمه و اعدام وزیران کشور و صاحب منصبان پاکدل و با شرف، اتهامی است که هرگز از دامان دولت موقت متشکل از جبهة ملی و نهضت آزادی پاک نخواهد شد و من در فرصتی دیگر نقش آقای ابراهیم یزدی را در منحرف ساختن امام خمینی بر سر جلوگیری از فروپاشی ارتش ایران خواهم نوشت، تا ملت ایران پاسخ چراهایش را پیدا کند ...! آنچه که سران نهضت آزادی در دولت موقت با ملت ایران کردند نظیر اعدامها، شکنجه ها زندانی کردنها، مصادره به ناحق اموال مردم، پاک سازیهای مسخره و اخراج بهترین فرزندان این آب و خاک از سازمانهای اداری و دولتی و سپردن کارها بدست عده ای معلوم الحال و بی سواد و بی تجربه، ما را و ملت ایران را به حقانیت اعتقاد و باور شاهنشاه نسبت به رهبران جبهه ملی و نهضت آزادی آگاه ساخت. پادشاه ایران به کرات گفته بود: « ... اگر کمترین لیاقتی در اعضای جبهه ملی و نهضت آزادی ببینیم از وجودشان برای مملکت استفاده میکنیم...» البته پادشاه ایران این آدمها را در جریان نهضت ملی شدن نفت به سنگ محک زده بود و حد و اندازه و شعور سیاسی آنان را میدانست ولی این مردم کوچه و بازار و روشنفکران دانشکده دیدة ما بودند که حافظة تاریخیشان را پای بند وعظ و خطابه شریعتیها، بازرگانها و سحابیها و طالقانیها از دست داده بودند و مرتکب اشتباه بزرگ تاریخی خود شدند ... و حالکه از خواب برخاسته اند میپرسند... چه شد... چه شد... کی بود کی بود... من نبودم!!! دولت موقت که بن و پایه اش بر فریب و ریا بی عرضگی و ساده لوحی بنا شده بود خیلی زود در برابر تضادهای وحشتناک درون ایدئولوژی به زانو درآمد و در برابر صف متشکل آخوندها که بسیار زیرکتر از ملی- مذهبیها بودند تسلیم شد و با کوله باری از اشتباهات و خطاهای نزدیک به خیانت اریکة قدرت را بر رقبای سیاسی خود واگذار نمود روحانیت با قرار دادن پوست خربزه زیر پای ملی- مذهبیها آنان را روانة پستوی انقلاب کردند و اجازه ندادند بلایی که بر سر مصدق آوردند بر سر خمینی بیاورند... براستی مصدق چوب اطرافیان نالایقش را خورد که پس از قیام 28 مرداد... خیمه و خرگاه بپا کردند و بر سر آن عکس شادروان مصدق را آویختند و در عزای 28 مرداد همچنان بر سر و سینه خود میکوبند غافل از آنکه شکست مصدق، نتیجه خردورزیهای سیاسی رقیب نبود بلکه کجرویهای جبهه ملی فروپاشیده شد و بی تدبیریهای یاران نزدیک مصدق و خود مصدق(انگلوفیل) و خودخواهیهای برخی از قهرمانان کابینة مصدق بود. این شکست خوردگان بودند که بنای نهضت آزادی را ریختند و خواستند کار سیاسی کنند و از شاه و زاهدی و ارتش و مردم انتقام بگیرند...! نهضت آزادی پس از شکست در عرصه قدرت، تصمیم گرفت ادای روشنفکران دگراندیش و اصلاح طلب درآورد و در نقش اپوزیسیون جمهوری اسلامی خودش را به سیاست جهانی معرفی نماید، مدیریت این چرخش سیاسی به آقای عزت الله سحابی مدیر مجله ایران فردا سپرده شد تا ضمن اعادة حیثیت از نهضت آزادی گردش صد و هشتاد درجه ای را طوری به جامعه القا کند که مشروعیت از دست رفته ملی- مذهبیها بازگردد ولی پایه ها لرزانتر و مغزها خالیتر از آن بود که بشود آب توبه بر سر این لاشة سراپا گناه ریخت. عزت الله سحابی در یکی از مقالات مجله ایران فردا نوشت: ... پس شما انحصارگران قدرت، داستان خودی و غیر خودی را اختراع کرده اید تا شاید اصلاح طلبان درون حاکمیت را که به واقع آخرین فرصت نجات نظام از انحطاط و فساد و فروپاشی است از نزدیک شدن به جریان ملی- مذهبیها بترسانید ... این منابع طبیعی ( نفت، جنگل، معدن ) رو به اتمام میرود ولی اسلام تمام نمیشود ولی حضور و نفوذ و محبوبیت 1200 سالة آن در ایران تمام میشود ... خوانندة عزیز ملاحظه میفرمایید آقای عزت الله سحابی چگونه برای حفظ نظام اشک میریزد و طیف ملی- مذهبیها را شایسته پاسداری از این نظام برای جلوگیری از فروپاشی میداند و شگفت آنکه آنچه مدنظر این روشفکر تحصیل کردة ملی- مذهبی نیست سرنوشت ایران و ملت ایران است و نیز غافل از این مهمند که نهضت آزادی تنها یک محلل و عامل انتقال نظام شاهنشاهی کشور به جمهوری اسلامی بود و بس ...! وظیفه آنها پس از اعدامها و بگیر و ببندها و فروپاشی کامل اقتدار ملت ایران پایان مییافت. کاش روشنفکران ملی- مذهبی میتوانستند یا فرصت میکردند بجای غرق شدن در افاضات دکتر شریعتیها، قدری تاریخ مبارزات سیاسی ملت ایران را میخواندند تا در مییافتند که چه اندازه بین ایشان و روشنفکران عصر مشروطیت فاصله بود؟ هشتاد سال عقب کرد- یک فاجعه تاریخی برای روشنفکران کشور است. ملت ایران و روشنفکران عصر مشروطیت در صد سال قبل ستونهای حکومت استبدادی را فرو ریختند و پایه های جامعه مدنی و حکومت قانون را بنا کردند ولی روشنفکران و دانشکده دیده های ما در آستانه هزارة سوم بر قطار انترناسیونالیسم مذهبی سوار شدند و در قطاری که مسافران دیگری نیز از حوزة انترناسیونالیسم سیاسی سوار بودند. همه هیجان زده- همه فراری از سرزمین مادر و مام میهن، همه به شدت ایدئولوک همه عاشورایی و شهادت طلب، همه تشنة خون و جنون – همه دانشکده رفته و درس خوانده، همه یک بعدی و حذفی طلب، همه مکتب دیده و شیدای بازگشت به خویشتن، به سوی آزادی تعریف شده در اردوگاه های تربیت تروریسم در غرب و شرق حرکت میکردند- طبیعی و بدیهی بود که این قطار با چنین مسافران و راننده ای از نوع بازرگان و چمران و قطب زاده و یزدی نمیتوانست در ایستگاه آزادی توقف کند، قطاری که ترمزش بریده بود و سرنشینانش مست از بادة خون وشهادت، انواع ایسمهای وارداتی بودند حتماً به دره سقوط میکند و یا به دیوار جهل و خرافه میکوبد...! زیرا از حوزة روشنفکری دینی تا ایستگاه آزادی و دموکراسی هیچگونه راهی وجود ندارد و این راز بزرگ را ملت ایران با هزینة گزافی دریافت.
+ نوشته شده در Wed 15 Oct 2008ساعت 5:9 PM توسط میثاق آزاد |
نهضت آزادی که منادی انترناسیونالیسم اسلامی بوده و هست ادعای ملی گرایی نیز داشته و دارد اما تاریخ 2500 ساله شاهنشاهی ایران را نفی میکند. برای مصدق کف میزد و میزند ولی حاضر نیست لحظه ای در کنار جبهه ملی قرار گیرد. کلام الله مجید را در جلساتشان تفسیر مینمایند ولی نتیجه گیریهایشان نزدیک به مارکسیسم بود... به هر صورت تضاد در درون مرامنامه و کوششهای نهضت آزادی را میتوان به فراوانی یاد کرد و شاید بهمین دلیل باشد که روحیه دورویی و تذبذب و مخالف خوانی در ارکان این جریان وجود دارد. در یاد نامه ای که نهضت آزادی به سال 1362 به مناسبت بیستمین سال تاسیس منتشر نمود به سه حرکت عمده رهبران آن از شهریور 1320 به بعد اشاره کرده که عبارتند از: 1. حرکت مارکسیستی 2. حرکت ملی 3. حرکت اسلامی. در این یادنامه اشاره شده که در حرکت اسلامی- انجمنهای اسلامی دانشجویان و انجمن اسلامی مهندسین و پزشکان و معلمین و نهضت خدا پرستان سوسیالیست- کانون اسلام، انجمن تبلیغات اسلامی و... بوجود آمدند...! در واقع اقدامات آقایان روشنفکران مذهبی حوزه ای وسیع و به مراتب بیش از آقایان روحانیون در قم و نجف بوده است و با وجود این همه انجمن و تشکل سیاسی و مذهبی باز هم فریادشان از اختناق برپا بود در یادنامه مذکور تماس رهبران نهضت آزادی با فداییان اسلام نیز به اینگونه آمده است: ... میان رهبران و اعضای فداییان اسلام از قبیل شهید نواب صفوی با رهبران نهضت آزادی نظیر مهندس بازرگان و مهندس سحابی – دکتر یزدی و دکتر چمران تماسها و ملاقاتهایی برقرار بوده است... روشنفکران ملی- مذهبی هرگز محدودیتی برای حوزه کوششهای خودشان نداشتند و براحتی با هر کس که خنجرش را از رو بسته بود نزدیک شده عقد اخوت میبستند تا کشور را نا آرام و مردم را نسبت به روند اصلاحات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی موجود مأیوس سازند و بدلیل اینگونه اندیشیدن هرگز نگاه مسالمت آمیز به رویدادهای مثبت داخل کشور نداشتند و بدین گونه بود که در اعلامیه چهارم بهمن 1341 رفراندوم شاه و مردم را به شدت مورد نقد و انتقاد قرار دادند- پس از واقعه 15 خرداد و تبعید امام خمینی برخی از سران نهضت آزادی که در پی بازار آشفته بودند بازداشت شدند و اوضاع داخلی ظاهرا آرام شد ولی چون ریشه تحریکات در خارج از کشور بود موج ناآرامی در بین دانشجویان کنفدراسیون اعم از چپ و راست- اسلامی و غیر اسلامی، کافر و مسلمان و ... شکل گرفت و در پی سازماندهیهای آنزمان بود که فعالین این جمعیت در خارج از کشور تنها راه رهایی را جنگ مسلحانه دانسته و در تدارک آن بر آمدند و بالاخره امداد غیبی راه را برای آتش افروزان معرکه سیاست باز کرد و سفرهای نمایندگان نهضت آزادی به الجزایر و مصر و لبنان و هر کشور دیگری که میتوانست با ایران مخالف باشد آغاز گردید شگفت آن که در این مسیر هرگز درها به رویشان بسته نمیشد و بر خلاف امروز که اپوزیسیون در حصار بزرگی از فشارهای امنیتی قرار دارد- در آن روزگار همه راه ها برای رسیدن به اردوگاه های تربیت تروریست و چریک باز و هزینه های آن از برکت وجود قذافی و عبدالناصر و ... شرکتهای نفنی تامین میشد به منظور رسیدن به آرمان جنگ مسلحانه دست یاری و امداد غیبی از آستین انقلابیون الجزیره به درآمد و آقایان نهضت آزادی را به جمال عبدالناصر رئیس جمهور مصر و دشمن شماره یک ایران و استقلال ایران و رژیم ایران و اقتدار ملت ایران معرفی کرد- ناصر بنیانگذار سیاست پان عربیسم در منطقه بود و برای اعمال سیاستهای ماجراجویانه خود اعراب را به وحدت فرا میخواند و به خیال خود صف متحدی برابر ایران و اسرائیل تشکیل داده بود. او برای اولین بار نام خلیج فارس را خلیج عربی نامید و برادران عرب ایرانی را در خوزستان تشویق به جدایی طلبی میکرد و نغمه جدایی خوزستان را ساز نمود، البته کشورهای عربی همیشه از این تبلیغات تهی و به دور از خرد سیاسی لذت برده اند و فریب این هیاهو را خورده و به چاه جنگ و بحران و تفرقه فرو رفته اند و هنوز هم درس عبرت نیاموخته اند ... روشنفکران ملی– مذهبی ما نیز که هرگز درد وطن نداشتند و از توطئه های بیگانه علیه مصالح و منافع ملت ایران بیمی به خود راه نمیدادند به دامان ناصر غلتیدند...!! آقای مهندس بازرگان در کتاب خاطرات خود در این مورد مینویسد: ... از سال 1342 گروهی از فعالین نهضت آزادی در اروپا و آمریکا پس از جلب موافقت جمال عبدالناصر با ابتکار و همکاری سران انقلابیون الجزیره برای طی دوره آموزش چریکی به قاهره رفتند و تا اواسط سال 1345 بیش از بیست نفر در شش دوره برنامه های نظامی- سیاسی را طی کردند. تعدادی از این افراد از تهران انتخاب و به قاهره اعزام شدند... در ادامه آمده است: دکتر رضا رئیس طوسی با نام مستعار « احمد نطاق » مدتی در خارج از ایران مسئولیت تشکیل خانه های سازمانی و اعزام افراد را به مصر بعهده داشت و پس از طی دوره چریکی به ایران بازگشت.” در اواخر سال 1345 حوزه عملیات فعالان نهضت آزادی در اروپا و آمریکا بدین ترتیب بود: دکتر مصطفی چمران در قاهره سرپرستی افرادی را که آخرین دوره آموزش چریکی طی میکردند و نیز اعزام آنها را به خاورمیانه و اروپا بعهده داشت. مهندس محمد توسلی و پرویز امین در بغداد و بصره فعالیت میکردند و با ایران ارتباط داشتند دکتر ابراهیم یزدی در بیروت مامور تبلیغات بین المللی بود... این عده که در دامان بیگانه تعلیمات تروریستی و آدم کشی و تخریب میدیدند. همگان روشنفکران سیاسی و فعالان دانشکده دیده و مبارزان تحصیلکرده بودند و خوب میدانستند که به چه کاری دست میزنند و درک این مساله بر ایشان آسان بود که حکام قاهره و بغداد و لیبی و چین و مسکو گامی در جهت مصالح ملت ایران بر نمیدارند و پذیرایی از آقایان روشنفکران ملی مذهبی نه به قصد خدمت به اسلام است و نه نگران ملت ایران...! بنابراین از نظر قذافی و ناصر و صدام و غیره، این افراد مزدورانی بیش نبودند که با سواستفاده از وجود آنان به حکومت ایران فشار وارد میکردند...! همانگونه که در بخش کنفدراسیون توضیح دادم سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و اروپا و اتحاد جماهیر شوروی حمایت مالی از این روشنفکران دانشکده رفته را فاش کردند و عجیب آن که همه راه های مبارزاتی به یک چیز ختم میشد و آن برکناری شاهنشاه ایران از مسند قدرت و فروپاشی نظام شاهنشاهی! وگرنه نهضت آزادی و سایر احزاب و گروه های سیاسی خارج از کشور درد وطن نداشتند... اکنون که عده زیادی از ایرانیان پس از انقلاب به خارج رفته اند و با جمهوری اسلامی مخالفت میکنند میتوان براحتی دریافت که امداد غیبی قبل از انقلاب در مسیر راه اپوزیسیون فعلی وجود ندارد و از هرگونه نزدیکی و ارتباط گروه ها و سازمانهای اپوزیسیون و اپوزان خارج از کشور بشدت جلوگیری بعمل می آید و حتی ناله و زاری مدیران تلویزیونهای ماهواره ای را که دست نیاز بسوی هموطنانشان دراز میکنند میبینیم و میشنویم ولی هیچ دست غیبی برای نجات آنها از ورشکستگی به مددشان نمیرسد در حالیکه فضای سیاسی قبل از انقلاب در خارج از کشور درست عکس فضای فعلی بود و هر صدایی ولو مختصر بی اجر و پاداش نمیماند و به سرعت در یکی از شبکه های سیاسی جذب میگردید و آموزشهای لازم میدید و روانه انجام ماموریتشان به ایران میشدند...!! هزینه سرسام آور اداره و هدایت و ساماندهی این جریانهای سیاسی در داخل و خارج از کشور منحصر به تربیت تروریست و اعزام آنان به اردوگاه های مختلف نظامی نبود بلکه بخش انتشارات و چاپ و تهیه اعلامیه و توزیع آن در سطح جهان براستی حیرت آور بود. چاپ و انتشار تحلیلهای سیاسی و ماهنامه پیام مجاهد- انتشار مدافعات و زندگی نامه های مجاهدین و ترجمه آنها به زبانهای مختلف، ترجمه آثار و تجارب انقلابی مردم ایرلند- فیلیپین- ارتیر – چا - ویتنام- کوبا و ... حتی انتشار کتبی مانند شورشگری و ضد شورشگری- انتشار روزنامه ایران آزاد به مسئولیت علی شریعتی - چاپ مجله اندیشه جبهه- ماهنامه 16 آذر- انتشار مجله « مکتب مبارز » ترجمه کتابهای شریعتی- بازرگان و مطهری بطور قطع و یقین از عهده یک حزب یا جمعیت ساخته نبود. علاوه بر کار نشر و طبع و توزیع- شرکت در تظاهرات ضد رژیم و جمع آوری نیرو از سراسر جهان و اداره و پذیرایی آنها در هتل، تهیه جا و مسکن و خوراک آنان نیز از هزینه های سنگین گروه های سیاسی خارج از کشور بود که براحتی تامین میشد و امداد غیبی رازی بود که سر به مهر باقی نماند- بازوان توانای شبکه امداد رسانی همه دولتهایی بودند که با ایران سر عناد و مخالفت داشتند. شرکتهای نفتی که از حرکت کوبنده اوپک به فرماندهی ایران متضرر شده بودند یکی دیگر از بازوان شبکه امداد غیبی بودند و سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی برخی از کشورها بکار سازماندهی این حلقه های جدا از هم میپرداختند. مجموعه حمایتهای آشکار و پنهان از نهضت آزادی سبب شد که در اروپا و آمریکا، صف قابل ملاحظه ای از عناصر فرصت طلب کرد علم این جمعیت جمع شوند و طیف نسبتاً گسترده ای را تشکیل دهند و به امید فروپاشی نظام قبلی و بازگشت به ایران و نشستن بر مسندهای قدرت از هیچ تلاشی فروگذاری نکنند...! بالاخره بوی کباب خیلیها را مست کرده بود و چراغ سبز دولتهای بزرگ، قند در دلها آب کرده بود. در سال 1354، نهضت آزادی اعلام داشت که « ... برنامه های دفاعی شامل دفاع از زندانیان سیاسی و مبارزه برای آزادی آنان بطور عمده در جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر متمرکز گردید...» در کتاب صفحاتی از تاریخ معاصر ایران- دفتر دوم از انتشارات نهضت آزادی چاپ اسفند 1362 اسامی اعضای این جمعیت به شرح زیر آمده است: مهندس مهدی بازرگان- دکتر نورعلی تابنده- دکتر علی اصغر حاج سید جوادی- دکتر کریم سنجابی- احمد صدر حاج سید جوادی- دکتر عبدالکریم لاهیجی- دکتر اسدالله مبشری- دکتر ناصر میناچی- حسن نزیه. تاسیس جمعیت مذکور داستانی شنیدنی دارد که آن را به شماره آینده موکول میکنیم تا از هنرهای روشنفکران ملی- مذهبی داخل کشور هم مطلع شوید.
+ نوشته شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 12:48 PM توسط میثاق آزاد |
همزمان با پیروزی حزب دموکرات در آمریکا، نهضت آزادی در ایران تشکیل شد ۲۵۰۰سال کنار نشستیم، حساب مان را کف دستمان گذاردند ...؟!! سوپر مارکت سیاسی، هر گروهی را جذب می کرد و هر کالایی را میفروخت...! نهضت آزادی در کنار دشمنان ایران و پان عربیسم...! همچنان که وعده داده بودیم از این شماره به تشریح تشکلی به نام نضهت آزادی میپردازیم. شاید کالبد شکافی این شبکه انترناسیونالیستی اسلامی بتواند نقاب از چهره واقعی این حرکت سیاسی- مذهبی در ایران بردارد و نسل جوان را که جویای چگونگی جریانهای سیاسی در نیم قرن اخیر کشور با روی دیگر سکه نهضت آزادی آشنا سازد. در سال 1340 خورشیدی که حزب دمکرات آمریکا در انتخابات پیروز شد و جان اف کندی ریاست جمهوری آمریکا را بدست گرفت و سیاست حقوق بشر را سرلوحه دیپلماسی کشور قرار داد. نهضت آزادی در ایران تأسیس شد. شامه قوی رهبران نهضت بوی کباب را از آشپزخانة حزب دمکرات آمریکا استشمام کرده و به راه افتادند...! بنیانگذاران این حرکت سیاسی- مذهبی آقایان طالقانی– مهندس بازرگان و دکتر یدالله سحابی و رحیم عطایی بودند ولی نام بازرگان با نام نهضت آزادی در افکار عمومی جا افتاد. زیرا در نامه ای که هیات موسس به دکتر مصدق نوشت و راهنماییهای وی را طلب کرد پاسخ ایشان از احمدآباد خطاب به مهندس بازرگان داده شد و بدین ترتیب نام بازرگان پر رنگتر از سایرین جلوه کرد. دکتر مصدق در پاسخ نامه نوشته بود: « ... تردیدی ندارم که این جمعیت تحت رهبری شخص جنابعالی موفق به خدمات بزرگی نسبت به مملکت خواهد شد... » غافل از آنکه شخص شخیص بازرگان به قصد خدمت وارد بازار سیاست نشده بود او کمر براندازی را بسته بود و عرابة سیاست را هم در جاده دین اسلام و مذهب شیعه به حرکت در آورده بود و گمان میکرد خدمت به مردم جز از راه تلفیق سیاست و حکومت و دین میسر نیست و با این اندیشه بود که هر آنچه در دهه 40 در ایران میگذشت ایشان و یارانشان با آن مخالفت میکردند منجمله اصلاحات ارضی- سپاه دانش- سهیم شدن کارگران در سود کارخانه- مشارکت زنان در انتخابات و هر نوع اصلاحات دیگر را آقایان نهضت آزادی بر نمیتافتند و مورد قبول نظر مبارکشان نبود. به هر حال با دریافت نامة دکتر مصدق، جلسه ای در منزل صادق فیروزآبادی تشکیل شد و بازرگان مطالبی ایراد داشت که به نقل از کتاب « صفحاتی از تاریخ معاصر ایران» از انتشارات نهضت آزادی، بخشهای کوتاهی از آنرا در زیر می آوریم: « ... 2500 سال کنار نشستیم و اختیار را رها کردیم حسابمان را کف دستمان گزاردند، دائماً گرفتاری- خرابی- چپاول تا پشت دروازة شهر- نا امنی- عقب افتادگی و بردگی ... اگر ما خرابیها را درست نکنیم و لکه های ننگ را از دامان ایران نزداییم پس کی این کار را بکند!... معنی و موقع خدمت و فداکاری چیست و کجاست...!! ... مملکت صاحب و مسئولی غیر از ما ندارد ... » بازرگان اضافه میکند: « ... بنده بطور خلاصه باید عرض کنم، ما مسلمان- ایرانی- تابع قانون اساسی و مصدقی هستیم ... مسلمانیم نه به این معنی که یگانه وظیفة خود را روزه و نماز بدانیم. بلکه ورود ما به سیاست و فعالیت اجتماعی من باب وظیفة ملی و فرضیة دینی بوده. دین را از سیاست جدا نمیدانیم. ایرانی هستیم ولی نمیگوییم هنر نزد ایرانیان است و بس. ایران دوستی و ملی بودن ما ملازم با تعصب نژادی نیست- تابع قانون اساسی ایران هستیم ولی منافی نبوده از قانون اساسی بصورت واحد جامع طرفداری میکنیم. مصدقی هستیم و مصدق را از خادمین بزرگ افتخارات ایران و شرق میدانیم ولی نه به آن معنی و مقصدی که از روی جهل و غرض تهمت زده مکتب او را مترادف با هرج و مرج و تقویت کمونیسم و تعصب ضد خارجی و جدایی ایران از جهان معرفی کرده اند... » خواننده عزیز- این گفته ها را با دقت بخوانید و به خاطر بسپارید تا بتوانید با عملکرد ایشان و نهضت آزادی چه در قبل از انقلاب و چه در بعد از انقلاب به داوری بنشینید- بازرگان بطور شفاف میگوید: « جز ما کسی قادر نیست خرابیها را درست کند...!! و حتما ملت ایران میتواند دریابد که ایشان و یارانشان در دولت انقلابی آنهم بدون حضور شاه و رژیم شاهنشاهی و نیز در کنار مدافعان بین المللیشان نه تنها به رفع خرابیها اقدام نکردند بلکه بر خرابیها افزودند...!! بازرگان بر این باور بود که 2500 سال کنار نشسته اند و از زمان کوروش تا حال ( سال 1340 خورشیدی) حساب ایشان را کف دستشان گذارده اند.. » یعنی باید رژیم شاه و دولتهای قبل از انقلاب بدلیل درک جدید آقای بازرگان انتقام همه قرون و اعصار تاریخ حیات ایران را پس بدهند. آنهم به نهضت آزادی و شخص شخیص ایشان ( به قول دکتر مصدق ) و برای این که بتوان این فاصله زمانی طولانی توأم با بدبختی و خرابی و چپاول را جبران کرد باید بر مرکب دین سوار شد و از توده های عوام الناس و روشنفکران مقیم اروپا و آمریکا آنهم از هر جناح و گروه سیاسی و با هر عقیده ای که باشند استفاده کرد و دست در دست سازمانهای جاسوسی بیگانه و شرکتهای نفتی و دولتهای عربی ضد ایرانی، قیام کرد و بساط کفر را بر انداخت و طاغوت را از پای درآورد و بنای نو با جلوه های اسلامی و عدالت عدل علی بر پا کرد...!! نشست منزل آقای فیروزآبادی که در 21 اردیبهشت 1340 با سخنرانیها و لفاظیهای بسیار از سوی آدمهای رنگارنگ انجام شد. هر کس گلی میگفت و گلی میشنید. از جمله حاضران آقای حسن نزیه، هم اظهاراتی فرمودند: « ... ما با فساد و تباهی و با دشمنان عدل و حق و آزادی تا جایی مبارزه میکنیم که مشروطیت و حقوق اساسی ملت را از خطر زوال و بدنامی رهایی بخشیم و بحمدالله تا حد امید بخشی موفق شدیم.. »!! آقای نزیه و سایر دوستان حاضر در آن جلسه که از برکت آن رژیم به نان و نوایی رسیده بودند و در فساد و تباهی موجود نقش داشتند. بر خلاف آقای بازرگان درد دین نداشتند بلکه دغدغه خاطر ایشان برای نجات مشروطیت و حقوق اساسی ملت بود که بحمدالله تا حد امید بخشی به نجات آن موفق شده بودند..!!! در پی این نشست و برخاستها هیأت موسس از آقای طالقانی در خواست کرد به جمعیت مذکور بپیوندد... ایشان نیز به استخاره متوسل شد و لازم دید که با خدا مشورت کند، مرحوم طالقانی به آیه های 94 و 95 از سوره نسا، تمسک جست که خداوند مجاهداتی را که با مال و جان خود در راه خدا جهاد میکنند با مومنان خانه نشین یکسان نمیداند و به آنان وعده پاداش نیکو داده است... بدیهی است که آقای طالقانی از مجموع آیه ها فقط به این دو آیه دل خوش داشتند که پاداش الهی را در بر داشت، پس تردید روا نداشت و در پاسخ دعوت آقایان هیأت مؤسس نوشت: « ... اینجانب اگر چه از کوتاهی در انجام وظیفة خود نزد خدا و اولیا اسلام و نیاکان بزرگوارم شرمسارم ولی پیوسته در صف مبارزه با فساد و مفسدین باقیمانده و به این سبب دعوت همکاری با بنیانگذاران نهضت آزادی را پذیرفتم ... » برای نوشتن مرامنامه، شخصیتهای مذهبی- ملی و روشنفکران خارج دیده و دانشکده رفته از چپ و راست اظهارنظر فرمودند تا بالاخره در 25 اردیبهشت 1340، مرامنامه دارای یک مقدمه و 12 اصل است که تاکید آن بر سه اصل بود: مبادی عالیه دین مبین اسلام و قوانین اساسی ایران اعلامیه جهانی حقوق بشر منشور ملل متحد خوانندگان عزیز توجه دارند که قصه اعلامیه جهانی حقوق بشر حرف و حدیث امروزی نیست بلکه از وجود این اعلامیه حدود نیم قرن پیش هم اربابان سیاست و طالبان قدرت بهره میجستند و به طناب آن آویزان میشدند... اما سوال آن بوده و هست که مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر چه تناسبی با احکام دین مبین اسلام داشته و دارد؟ مسلما در نشست و برخاستهای تصویب مرامنامه از آقای بازرگان سوال شده است که حقوق زنان مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر را چگونه میشود با احکام غیر قابل تغییر دین اسلام رعایت کرد و ده ها سوال دیگر از این قبیل درباره تضاد و تغایر احکام آن دو شده است ولی تبحر آقایان بازرگان و سحابی در استفاده از احادیث و روایات برای وصله پینه کردن این شکاف و سرهم بندی قضایا- سوالات حاضران را لوث میکرد و شاید آقایان روشنفکران ملی - مذهبی بیشتر در پی ایجاد و تاسیس یک تشکل و جمعیت سیاسی بودند تا رسیدن به یک آرمان منطقی و قابل اجرا...!
+ نوشته شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 12:35 PM توسط میثاق آزاد |
سازمان امنیت و اطلاعات کشور در چند جبهه میجنگید؟! اتحاد نا مقدس سرخ و سیاه چگونه شکل گرفت...؟! روشنفکران بی هویت و بی آرمان چه بر سر ملت ایران آوردند...! ؟ مبارزات غیر انسانی سازمان مجاهدین خلق علیه نظام شاهنشاهی، ساواک و مردم را مختصارا نوشتم و اشاره کردم که این سازمان درباره پدر طالقانی و دخترش با شنیعترین ادبیات سیاسی و تبلیغاتی برخورد کرد تا افکار عمومی را علیه رژیم برانگیزاند و شگفت آنکه در آن ایام هیچیک از مقامات مذهبی و حتی خانواده آقای طالقانی به این اهانتها و دروغ پردازیها اعتراضی نکردند و امر نهی از منکر را نادیده گرفتند....! و به گمان خود با پخش این گونه شایعات مبتذل، قصد تخریب ساواک را در افکار عمومی داشتند. حمله به ساواک و سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی ایران که تحت نام مبارزه سیاسی توسط روشنفکران ملی و مذهبی انجام میشد از جمله دسیسه هایی بود که در دستور کار مسکو قرار داشت. مسکو از سال1334 تا1348 با اعمال سیاستهای مزورانه و با بهره جویی از روشنفکران چپ موفق شده بود در بازار تهران و صنعت نفت رخنه کند و با اعزام عوامل خود به نامهای عبدالرحمن قاسم لو- علی خاوری و حکمت جو و عادل کمونیست عراقی به ایران، کار سنگ اندازی در پروژه های اقتصادی و عمرانی شاه را در برنامه اقدامات خود قرار داده بود این عده و جمعی از روشنفکران چپ به شبکه های مذهبی از قبیل حزب ملل اسلامی و هیأ ت موتلفه و فداییان اسلام نزدیک شده و در یک ائتلاف مرموز توانسته بودند غائله عشایر جنوب را سازماندهی نمایند و اعتراض مردم در15 خرداد را به خشونت بکشانند و نیز ترور شاه را در کاخ مرمر طراحی نموده و حسن علی منصور نخست وزیر وقت را ترور نمایند و بالاخره درسال۱۳۴۳ جبهه آزادی بخش خوزستان را علم کنند. مسکو برای طرح خوزستا ن 900 افسر عراقی و مصری را با رهبری سرگرد ناجی النحر و طا لب بدر به خوزستان اعزام داشت و آنان با تشکیلات حزب توده در جنوب تهران و عربهای تجزیه طلب مقیم خوزستان رابطه برقرار کردند تا به کمک و یاری روشنفکران دانشکده دیده چپ- خوزستان را از بدنه ایران جدا نمایند و یا لااقل رژیم و ساواک را تحت فشار قرار دهند اما سازمان امنیت و اطلاعات کشور همه آنها را شناسایی و دستگیر و روانه دادگاه نمود و به این غائله پایان بخشید. مسکو که در پروژه ناامن سازی ایران شکست خورده بود تصمیم به مبارزه علیه ساواک و بدنام ساختن این سازمان گرفت و بر آن شد که راه و روش دیگری را اتخاذ کند و بدین منظور دست به دامان جمال عبدالناصر و احمد شوقیری و برخی از رهبران کشورهای وابسته بلوک شرق شد و جنگ مسلحانه روشنفکران ایرانی را با رژیم شاهنشاهی و سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی و انتظامی در دستور کار خود قرار داد. طولی نکشید که دروازه کشورهای عراق- لبنان- سوریه- باکو، آلبانی و چین کمونیست به روی جوانان تحصیل کرده و دانشکده دیده و کتابخوان ملی- مذهبی و چپ باز شد و همچنان که حکومت ایران در جهت توسعه اقتصادی، برنامه های وسیع تدارک میدید و انقلاب سفید شاه به ثمر مینشست اردوگاه های تربیت تروریست نیز فعا ل میشد. از سوی دیگر مبارزه شاهنشاه ایران با کارتلهای نفتی و تشکیل اوپک و قرار گرفتن ایران در جایگاه عقاب اوپک و افزایش بهای نفت به سرکردگی ایران، خشم غرب را برانگیخت و آقای کیسینجر وزیر خارجه وقت آمریکا به نمایندگی از سوی سرمایه داری مافیای غرب ایران را به چالش طلبید و با رفت و آمدهای مکرر و تهدیدهای لفظی و علنی عدم رضایت اربابان خود را ابراز میداشتتا آنجا که افسار جراید آمریکایی و انگلیسی را باز کرد تا ایران را هدف حملات خود قرار دهند و بالاخره غرب هم به اردوگاه شرق پیوست و اتحاد نا مقدس سرخ و سیاه به ثمر نشست و از سا ل 1350 مسکو یاران جدیدی نظیر بی بی سی و رسانه های وابسته به شرکتهای نفتی، دموکراتهای آمریکایی، اعضای حزب کارگر انگلیسی و روحانیت بنیاد گرای داخلی و نهضت آزادی و جبهه ملی را در کنار خود و هم آوا و همراه با سیاستهای خود ملاحظه کرد...!! بی سبب نبود که دفعتا روزنامه های اروپا و آمریکا به پرونده سازی برای ساواک و شاهنشاه ایران پرداختند آنها نوشتند که در ایران صد هزار زندانی سیاسی وجود دارد آنان نوشتند و بلندگوهایشان فریاد میزدند که رژیم ایران فرزندان مبارز را شکنجه میکند ناخن میکشد، به صندلی برقی مینشاند، تجاوز و اعدام مینماید و در این ماجرا سازمانهای حقوق بشر و نیز حمایت از زندانیان سیاسی و عفو بین المللی هر یک از کمکها و عنایات شرکتهای نفتی برخوردار میشدند و به میدان می آمدند!! از سیاستهایی که پادشاه ایران برای مبارزه با بی لطفی دوستان غربی اتخاذ کرد نزدیک شدن به اتحاد جماهیر شوروی و چین بود که آن خود حدیث مفصلی دارد و در جای دیگر بدان خواهم پرداخت..اما هم آوایی با شرق نه تنها تاثیری در روابط غیر دوستانه غرب با ایران نبخشید بلکه دقیقا از اردیبهشت 1355 خورشیدی دو نشریه نیویورک تایمز در آمریکا و تایمز در انگلیس دست در دست هم و با اتخاذ روشهایی هماهنگ و متحد حمله به نظام شاهنشاهی و ساواک را آغاز نمودند و همه مخالفان رژیم ایران را با هوشیاری زیر چتر حمایتی خود قرار دادند ...دیگر مجاهد خلق و چریک فدایی خلق و مذهبیون نهضت آزادی و جبهه ملی حق نداشتند به اختلافات مسلکی بپردازند.. همه با هم سر یک سفره نشستند و برادروار غصه خلق را تناول فرمودند قذافی و صدام حسین از این سفره رنگین سود بردند و شاه ایران را دیکتاتور و ساواک را عامل قتل و شکنجه و اعما ل غیر انسانی به جهانیان معرفی کردند و بالاخره در سا ل 1375 روشفکران چپ و راست با دین و بی دین، باورهای مسلکی و فرقه ای را کنار گذاردند و در آغوش هم غلطیدند... روشنفکران کراواتی، کراواتهایشان را باز کردند و ریش گذاشتند تا همرنگ جماعت انقلابی شوند مذهبیون کتها را در آوردند و پیراهن گشاد سفید بر تن کردند خانمها روسری و چادر به سر کردند و در پناه شعارهای الله اکبر به وحدت کلمه مرگ بر شاه رسیدند...!! کار هماهنگی و وحدت کلمه به جایی رسید که در تهران جلسه ای با حضور نماینده آقای طالقانی و فدائیان خلق و مجاهدین و چند گروه دیگر تشکیل شد و در این نشست طرح حمله به کلانتریها و پادگانها و ادارات ساواک را به تصویب رسانیدند... گرچه آقای خمینی حمله به کلانتریها و پادگانها را مردود دانست ولی آقای هادی غفاری بی توجه به این دستور در تهران تبلیغ میکرد که خون افسران و ساواکیها مباح است و جالب آنکه چریکهای فدایی خلق، مائوئیستها، گروه توفان و مجاهدین، فتوای آقای هادی غفاری را با جان و دل پذیرفتند و به مراکز ارتش و پادگانها حمله بردند و مأموران ساواک را دستگیر و به کمیته ها تحویل میدادند و گاه خود در اعدام آنان نقش اساسی ایفا میکردند...!! اقدام نسنجیده دکتر بختیار نخست وزیر وقت در مورد انحلال ساواک دست روشنفکران چپ و راست را در نابودی یک سازمان اطلاعاتی و امنیتی باز گذاشت و اردوگاه های شرق و غرب برای آقای بختیار کف زدند و هورا کشیدند ولی او را برای ادامه حکومت شایسته نمیدانستند و زیر آبش را کشیدند!! طرح فروپاشی نظام شاهنشاهی با انحلال ساواک رسمیت یافت اما لازم است در اینجا اشاره کنم که چرا دشمنان ایران ساواک را هدف قرار دادند...؟ میدانید قبل از انقلاب اسلامی، ایران به جزیره ثبات و آرامش معروف و مشهور بود و این آرامش و امنیت حاصل تلاش عده ای از جان گذشته و میهن پرست بود که در یک سیستم اداری منظم و با برنامه هایی علمی و تدارکاتی مدرن، حفظ و حراست از کیان ایران را بعهده گرفته بودند. جمع آوری اطلاعات به منظور ایجاد یا حفظ امنیت کشور از اهداف سازمان امنیت و اطلاعات کشور بود و در پی این هدف بود که مأموران این سازمان موفق شدند دامان این سرزمین را از لوث وجود عناصر خائن و وطن فروش پاک کنند و توطئه های دشمنان دانا و دوستان نادان را نقش بر آب سازند..اما چگونه و با چه روشهایی ساواک میتوانست توطئه ها را نقش بر آب سازد ..؟ به بخشی از اقدامات ساواک اشاره میکنم .. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.... خوانندگان عزیز لازم است بدانید که در دنیا بیش از سه هزار نوع مرکب نامرئی وجود دارد که وقتی از این مرکبها استفاده میشود قابل خواندن نیستند و اگر بخواهند آن نوشتار را بخوانند باید از یکی از 2 هزار معرف که در بازار وجود دارد استفاده کنند تا قابل خواندن شود وقتی نامه ای از خارج برای عناصر مخالف میرسید گیرنده نامه میدانست که باید از چه معرفی استفاده کند تا نامه قابل خواندن باشد ولی برای مأموران ساواک خواندن آن نامه کار آسانی نبود زیرا آنان باید در آغاز میفهمیدند که این نامه با کدام یک از سه هزار مرکب نامرئی نوشته شده و آنگاه باید دریابند که از کدام یک از دو هزار معرف استفاده نمایند تا نامه قابل خواندن شود نکته قابل توجه این است که روزانه دو تا دوهزار و پانصد نامه از شوروی و کشورهای بلوک شرق و یا مخالفان نظام و نیز کنفدراسیونهای دانشجویی به ایران میرسید که مورد سوظن مأموران بود و باید گشوده و خوانده میشد و سپس با ظرافت چسب آن را چسبا نیده و به آدرس گیرنده میفرستادند و عجیب آنکه این نامه ها با 24 ساعت تاخیر به دست صاحبانش میرسید...!! سرعت، دقت و وظیفه شناسی مأموران این کار قابل بررسی است ضمنا باید بدانیم که باز کردن پاکتها خود نیز راه و روش ویژه ای داشت زیرا کارشناس باید میفهمید که در پاکت از چه چسبی استفاده شده و باز کردن آن با اطو کشیدن یا بخار و یا انواع طرق دیگر میسر است. مجموعه این کارها که بسیار ضروری بود و میبایست راه ورود دشمنان را از دروازه های کشور زیر نظر میگرفتند خود یک شاهکار اداری بود که علاوه بر ورزیدگی کارمندان و تعصب نسبت به سرنوشت کشور به اطلاعات فنی و تکنیکی احتیاج داشت. این اقدام گاه در سفارتخانه ای ضرورت پیدا میکرد که باید به آنجا وارد شوند پاکتها را باز کنند و از روی آن عکسبرداری نما یند و دوباره آنها را چسبانده سر جایش قرار دهند. در یک چنین پروژه ای از خرید مأمور سفارت گرفته تا قفل باز کنی و رمز خوانی و میکروفن گذاری باید انجام میشد...! این کار بارها در سفارت عراق پس از کودتای عبدالکریم قاسم اتفاق افتاد زیرا با روی کار آمدن قاسم و تیرگی روابط ایران و عراق تعدادی از افسران عراقی به ایران پناهنده شدند و با توجه به روابطی که بین عراق و شوروی وجود داشت بیم آن میرفت که در بین این افسران پناهنده جاسوسانی نیز وجود داشته باشند پس کنترل آنان و نیز زیر نظر گرفتن سفارت عراق و افراد آن در دستور کار ساواک قرار گرفت، برای انجام این پروژه روزها و شبهای متوالی تمام اعضای سفارت از سفیر تا کارمندان جز آن تحت مراقبت قرار میگرفتند و ساعت رفت و آمد آنان و شیفت کاریشان مورد شناسایی واقع میشد بعنوان مثال یک روز ساعت یک و نبم بامداد گروه ویژه وارد سفارت عراق شد، گاو صندوق وابسته نظامی را باز کردند، طرز قرار گرفتن مدارک را در گاو صندوق مورد بررسی قرار دادند و نشانه گذاریها را به دقت پیدا کردند سپس مدارک را از گاو صندوق در آورده عکسبرداری نموده و به همان شکل قبلی در جای خود قرار دادند و پس از میکروفن گذاری، ساعت چهار بامداد از سفارت خارج شدند. این قبیل عملیات بسیار خطرناک بارها در سفارت عراق انجام شد و اطلاعات بسیار ارزشمندی در جهت حفظ مصالح و منافع ملت ایران بدست آمد و بسیاری از توطئه های شرق نقش بر آب شد...!! حال اگر در این قبیل عملیات پرماجرا- مأموران ایرانی در داخل سفارت هدف گلوله مأموران عراقی قرار میگرفتند بدون تردید دولت ایران آنها را سارق و دزد اعلام میکرد...!! سازمان امنیت و اطلاعات کشور که در یک جنجال جهانی- سازمانی شکنجه گر معروف شده بود شاهکارهایی دیگر نیز داشت منجمله اقدام بسیار شجاعانه و وطن پرستانه شادروان لواسانی فرزند آیت الله لواسانی و کارشناس برجسته امنیتی ایران در کشورهای عربی بود که با تهیه عکس از هم آغوشی رئیس سازمان امنیت عراق با خواهر عبدالکریم قاسم وی را به خدمت ساواک در آورد و رئیس اداره امنیت عراق (استخبارات) سالها مأمور خریداری شده ایران بود و اطلاعات بسیار ارزشمندی داد که مصالح ملی ما در آن هویدا بود. نفوذ عوامل ساواک در حریم خانه و کاشانه و حکومت اکثر کشورهای همسایه و عرب سبب شد که ایران بتواند نقش عقاب اوپک را با شایستگی ایفا کند و قدرتهای بزرگ منجمله آمریکا و اروپا نتوانستند از طرح ملی شدن واقعی نفت و خلع ید از کنسرسیوم و افزایش بهای نفت جلوگیری نمایند اما عقده هایشان را بدست روشنفکران سیاسی- ملی و مذهبی ما بر سر ملت ایران خالی کردند و در پی همین عقده گشاییها بود که سازمان مجاهدین خلق- فدائیان خلق- نهضت آزادی- جبهه ملی، فدائیان اسلام و گروه های بنیاد گرای دیگر و نیز بی بی سی به نمایندگی از سوی کارتلها- تلویزیونهای عربی و غربی، دست در دست یکدیگر، به مرثیه خوانی پیرامون حقوق بشر در ایران پرداختند و بناگهان ساواک هدف تیر حملات زهرآگین آنها واقع شد...!! ساواک مورد اتهام مسکو بود چون جاسوسان آنها در ایران نتوانستند از اسرار نظامی و فنی هواپیماهای f14 و تانکهای انگلیسی چیفتن مطلع شوند- ساواک مورد اتهام بود زیرا با اطلاعاتی که بدست می آورد و به دولت ایران میداد مانع توطئه های غرب و شرکتهای نفتی برای از هم پاشیدن اوپک میشد- ساواک مورد اتهام بود زیرا کارشناسان روسی در ذوب آهن اصفهان- معدن زغال سنگ بافق- سد ارس و سیلوها و بیمارستان شوروی و سایر مراکز تجاری و اقتصادی به شدت تحت نظر قرار داشت و همه آنها به بچه های آرام و مطیع و سر به راهی تبدیل شده بودند...!! ساواک مورد اتهام بود زیرا سر لشکر مقربی ژنرال خائن ایرانی که برای روسها جاسوسی میکرد و لوازم فوق مدرن در اختیار داشت به دام مأموران و سربازان گمنام وطن افتاد و سازمان اطلاعات شوروی همچنان در گیجی و مبهوتی باقیمانده است که مقربی چگونه لو رفت؟ با آنکه پس از انقلاب اسناد ساواک مورد دستبرد مجاهدین و فداییها قرار گرفت و در اختیار سفارت شوروی گذارده شد ولی هرگز نفهمیدند که چگونه مقربی دستگیر و اعدام گردید، شاید کمتر کسی بداند روزی که ساواک مطلع شد یک ژنرال ایرانی توسط شوروی خریداری شده و اطلاعات ارتش را به آنان میدهد تا روز دستگیری او 9 ماه طول کشید و تنها گزارشی که در اختیار ساواک قرار داشت آن بود که این ژنرال در شمال تهران زندگی میکند، در اولین بررسی ساواک متوجه شد که 46 ژنرال ایرانی در شمال تهران زندگی میکنند!! کار بررسیها ادامه یافت تا به 5 نفر و بالاخره به مقربی رسید! ساواک مورد اتهام بود زیرا خود فروختگان به شرق و غرب که در اردوگاه های تربیت تروریست آموزش دیده بودند فقط چند روز پس از بازگشت به ایران بدام مأموران انتظامی و امنیتی می افتادند و همه دلارهایی که برای آنها هزینه شده بود به باد م رفت...! ساواک مورد اتهام بود زیرا وقتی نهضت آزادی عده ای را برای آموزشهای نظامی به مصر فرستاد تا با پول شرکتهای نفتی وهمکاری جمال عبدالناصر در مکتب خون و آتش و خیانت درس وطن فروشی بیاموزند و به کشور باز گردند سران آنها مانند آقای بازرگان دستگیر و روانه زندان شدند... ساواک مورد اتهام و حمله و هتک حرمت روشنفکران قرار میگرفت زیرا عده ای در حدود 100 نفر که از نسخه های مارکس- مائو- استالین- ژان پل سارتر- برتراند راسل- چه گوارا و میرزا کوچک خان پیروی میکردند، تحت مراقبت و گاه مواظبت ساواک قرار داشتند و این جوجه روشنفکران حیرت زده در وادی ایدئولوژیها که جز حرافی و نظریه پردازی و غلوگویی و سخنرانی کار دیگری نداشتند متاسفانه از همه مواهب دولتی بهره میبردند ولی از عدم آزادی و حقوق بشر شکوه داشتند این خود بزرگ بینهای بی هویت در لباس شاعر و نویسنده و نقاش و مجسمه ساز و مورخ و منتقد از بورسهای دولتی استفاده میکردند و با حقوقهای گزاف در رادیو و تلویزیون و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کار میکردند و از بودجه دولت فیلم میساختند و کتابهایشان بارها چاپ میشد و شب شعر در سفارتخانه ها و خانه های روشنفکران قلابی برپا میکردند ولی لحظه ای از انتقاد و اهانت و توهین نسبت به دولت ایران- مفاخر ایران- تاریخ ایران و هویت ملی ما دریغ نمیورزیدند این عده که هم از آخور میخوردند و هم از توبره هیچ آرمانی در سر نداشتند فقط جویای نام و مرده شهرت بودند، معروفترین این افراد عبارت بودند از: جلال آل احمد- دکتر غلامحسین ساعدی- شاملو- به آذین- سیروس طاهباز- دکتر رضا براهنی– شریعتی– حاج سید جوادی و... ملت ایران برای خوش رقصی این آقایان بهای سنگینی پرداخت زیرا ایران بدست و یاری روشنفکران به وادی سیاهی و عقب ماندگی روانه گشت....
+ نوشته شده در Mon 13 Oct 2008ساعت 11:13 AM توسط میثاق آزاد |
رخدادهای دهه "50 " همچنان دامان ملت ایران را گرفته است افسانه شکنجه هایی که بر پدر طالقانی و دخترش وارد شد چه بود ؟ آیا سند ( نوار شمشک) میتواند چهره روشنفکران مجاهد خلق را افشا کند ؟ با غمی جانکاه پرونده سازمانی را ورق میزنیم که قربانیان آن فرزندان پاک باخته و فریب خورده کشورمان بودند و ندانسته در دام هولناک توطئه های جهانی گرفتار شدند و تحت رهبریهای مرموز و خائنانه آن سازمان تروریستی، مملکتشان را به ورطه نابودی، جنگ، عقب ماندگی و ارتجاع و برادر کشی سوق دادند و در فروپاشی اقتدار ملت ایران سهم بسزایی داشتند. به هنگام نگارش این سلسله مقالات، تلفنهایی داشتم که از نگارنده میخواستند در این شرایط حساس از افشا خانه های تیمی خود داری نمایم. برای آن عزیزان توضیح دادم که اتفاقا این شرایط حساس را این آقایان و خانمهای روشنفکر چریک سیاسی دهه 50 بوجود آورده اند و دقیقا بدلیل این دوران سر نوشت ساز است که سعی در شفاف سازی فضای سیاسی ایران در قبل و بعد از انقلاب داریم. زیرا متاسفانه رخدادهای آن روزها و تبعات آن دامان ملت ایران را گرفته و همچنان ادعاهای سیاسی این افراد از رادیوها و تلویزیونهای بیگانه پخش و منتشر میشود..!! ملت ایران باید از تاریخ معاصرش درس عبرت بگیرد و مرتکب خطاهای بعدی نشود. اما ما سعی خواهیم کرد پلیدی خانه های تیمی را که به زبان و قلم وحید افراخته ضبط و ثبت شده است به حرمت خانواده ها فراموش کنیم و با عنایت به اینکه عده ای از این روشنفکران دیروزی!! امروز بر سر عقل آمده و مسلک شیطانی را رها کرده و به زندگی شرافتمندانه روی آورده اند و درغم و شادی ملت ایران شریک شده اند از افشای اسرار پشت صحنه روشنفکران مجاهدین خلق خودداری میورزیم... ولی آنچه که رهبران مزدور این سازمان با ملت ایران کردند قابل اغماض نیست و چون همچنان با وقاحت، دم از آزادی ملت ایران میزنند ضروری است که نسل جوان در جریان جنایت آنان قرار گیرد تا لااقل بدانند رجویها و مریمها چگونه باورهای مذهبی و سیاسی جامعه را به بازی گرفتند و کشور را به دامان ارتجاع سوق دادند. برای این منظور سری به اندرون این سازمان میزنیم. در این گشت و گذار به سندی بر میخوریم که شاید بوی تعفن آن مشامتان را آزار دهد ولی چه میشود کرد- تاریخ بیرحم است. آنچه که در زیر میخوانید نوشتاری است از سازمان مجاهدین خلق به هنگام دستگیری آیت الله طالقانی در دهه 1350 این اعلامیه که در سطح وسیع منتشر شد مطا لب آن نقل هر محفل و مجلس سیاسی و مذهبی و حتی خانواده ها بود ..!! ابتدا آن را با هم بخوانیم و بعد به تحلیل آن بپردازیم: ... مجاهد نستوه پدر طالقانی روزها و هفته هاست که مقاومت میکند، گویی این اسطوره شجاعت را از سنگ خارا ساخته اند که هر چه فشار و خشونت جلادان بیرحم ساواک بیشتر میشود بر ابعاد مقاومت این آیت الله پیر افزوده میگردد. پیر مرد بارها اشهد ش را گفته است– سالها مبارزه، تبعید، به زندان رفتن، شکنجه و محاکمه، پدر را آنچنان آبدیده ساخته که میداند چگونه در برابر خشونت ساواکیها مقاومت کند. از دستگیری او ماهها میگذرد، حتی حرمت مقام روحانیش را نگاه نداشته اند ابتدا مشت و لگد و فحش و بد و بیراه بکار آمده، بعد به او دستبند قپانی زده اند– ساعتها او را روی صندلی برقی نشانده اند تا بلکه اعتراف کند و پدر در حالیکه گوشت بدنش بریان میشد، مقاومت، این نخستین درس مبارزه را از یاد نبرد– با کابل او را فلک کردند، پاها باد کرد و سپس ترکید، پانسمانش کردند و دوباره فلک شد، پدر را، حتی به آپولو نیز بستند– اما باز هم مقاومت میکرد، هر وقت طاقتش طاق میشد و میرفت تا زبان بگشاید، اصول مقاومت به یادش می آمد و ناگهان همه شکنجه گران ساواک را در شکل و شمایل شمر و یزید مییافت، در حالیکه خود از 72 تن، امام حسین بود. آپولو میچرخید و پدر لبخند میزد، لبخند مقاومت، لبخند هیچ گرفتن سبعیت شکنجه گران ساواک– سوزنهای تفتیده و سرخ، زیر ناخنهایش فرو بردند، به بیضه هایش وزنه های سنگین آویختند – اما پدر طالقانی، همچنان آتش سرخ مقاومت را سرختر میساخت و ثمره همین مقاومتها بود که یکی از تکراریترین نما یشها در مقابل چشمان آیت الله پیرمرد به روی صحنه آمد: آیت الله روزها بود درد میکشید، از پشت سوخته و پاهای ترکیده او چرک و خون بیرون میزد و از پزشک و معالجه و دارو خبری نبود، امروز او را به اتاقی آورده بودند که از پشت شیشه اش میشد حوادثی را که در آنسو، رخ میداد به وضوح دید. اعظم را آوردند– دخترش را– این پاره تنی که درس مقاومت را از پدر آموخته بود او را نیز از زمان دستگیری مقاومتی جانانه نشان داده بود، کتکها ، فحشها و ناسزاها و فلک کردنها ، قفل از زبان اعظم بر نداشته بود، همان شب قبل، تخم مرغ پخته به پشتش فرو کرده بودند و حالا در اتاق جنب بازداشتگاه پدر، یکی از شکنجه گران ساواک با زور و خشونت لباس از تن او میدرید تا در مقابل چشم پدر به او تجاوز کند، پدر طالقانی به چشم دید که یکی از پستانهای دخترش را هم بریده اند، اشک به آرامی از چشم پدر فرو ریخت ، از این همه سبعیت و سنگدلی به فغان آمده بود اما اصول مقاومت به او میگفت خویشتندار باشد و نگذارد اشکهای او را جلادانش ببینند. ساواکی داشت به دخترش تجاوز میکرد و پدر پیر، تنها کاری که از دستش بر می آمد این بود که صیغه عقد را بخواند تا این گناه کبیره به محاسن حمیده بدل شود... بوی عفونت قلم را احساس کردید ..؟! بی شرمی و بی آزرمی را در چهره این روشنفکران مبارز قلم بدست مشاهده نمودید؟! بی ایمانی و فقدان دردناک اخلاق را در سطر سطر این نوشتار احساس نمودید..؟! این مشت، نمونه ای از خروارها اعلامیه، نوشته و کتاب و مقالاتی است که روشنفکران و دانشکده دیده های سازمان مجاهدین خلق ساختند و پرداختند و به خورد خلق قهرمان دادند!! شگفتا که این نوشته ها به مدت 10 سال تا روز واقعه مورد تایید مقامات مذهبی بود و مبارزان سیاسی آن روز گار مثل نهضت آزادی، جبهه ملی، مجاهدین خلق، توده ایها، مائوئیستها، توفانیها، طرفداران چه گوارا، فدائیان اسلام، موتلفه ایها ، حوزویها و محافل مذهبی، همه و همه برای این صاحبان قلم کف میزدند و گاه صلوات میفرستادند و زمانی دست به دعا بر میداشتند ..! این نوشته سراپا دروغ، حکایت از آن داشت که ساواک ناخن میکشد، بدن را با اتوی داغ میسوزاند، به زنان و دختران تجاوز میکند، تخم مرغ پخته از پشت فرو مینماید، پستان میبرد و سیخ داغ زیر ناخن فرو میکند. این داستان پردازیهای بی شرمانه که از دوران توده ایها، به ارث رسیده بود به قلم تحصیل کرده ها، دانشکده دیده ها و روشنفکران دهه50 نوشته و به خورد ملت ایران داده میشد و نامش را مبارزه سیاسی میگذاردند ..! و اما داستان واقعی از این قرار بود که محافل بین المللی برای فروپاشی ایران دو هدف را مورد نظر قرار داده بودند 1- نظام شاهنشاهی 2-اقتدار امنیتی و انتظامی ایران. شاه اهرم قدرت ملی بود که ریشه در هویت ملی داشت و ساواک، حافظ استقلال و اقتدار ایران بود که در قلب سازمانهای مخوف تروریستی نفوذ کرده بود و هر تروریستی را که به زمین میزد، میلیونها دلار هزینه و سالها کوشش شبکه های نامرئی و ماهها برنامه ریزی قدرتهای سرمایه داری نفتی را به باد میداد، پس باید ساواک ابتدا بدنام و سپس حذف میشد و بهمین دلیل از سا ل 1354 هزینه بدنام سازی ساواک و فحاشی به شاه در دستور کار روزنامه ها و رسانه های اروپایی و آمریکایی، وابسته به شرکتهای نفتی توسط قذافی و ناصر و صدام قرار گرفت.. سرعت و شدت تبلیغات در داخل و خارج از کشور بحدی بود که نوشته های روشنفکران ملی و مذهبی و سیاسی و تروریستهای چپ و راست به سرعت در سراسر جهان پخش میشد و آنچنان افکار عمومی از جهات مختلف بمباران میشد که برای اندیشیدن فرصتی باقی نمیگذاشت ..!! پرداختن به قصه آیت الله طالقانی صرفا برای مبارزه با سازمان امنیت و اطلاعات کشور بود و بس ...و اما قضیه پدر طالقانی و دختر ایشان اعظم خانم به قرار اسناد و مدارک موجود از این قرار بود، زمانی که آقای طالقانی دستگیر شد در یک اتاق مبله در شهربانی که در اختیار معاون اداره بود با تمام وسائل و کتابهای فراوان، آنهم خارج از سلولهای زندان تحت نظر قرارگرفت او از احترام زیادی برخوردار بود، زیرا، در آن روزها، لباس روحانیت حرمت ویژه ای داشت هنوز روحانیت به پست و مقام و کاخ و اتومبیل و سفرهای خارجی و لذات دنیوی دست نیافته بود و روزگارش را با مداحی و روضه خوانی و ذکر مصیبت و سخنرانی میگذرانید و با سیاست و سیاست بازی بیگانه بود و اغلب در مراسم غم وشادی مردم حضور داشت و مثل امروز ازجامعه فاصله نگرفته بود. بنابراین همه حتی افسران شهربانی به لباس روحانیت احترام میگذاردند.. و مرحوم طالقانی نیز از این توجه برخوردا ربود.. ضروریست به این نکته اشاره شود که اعظم طالقانی عضو سازمان مجاهدین و مجتبی پسر آقای طالقانی عضو سازمان چریکهای فدایی خلق بودند و خود آقای طالقانی هم که پدر خوانده مجاهدین و مورد وثوق گروههای دیگر تروریستی بود. اعظم طالقانی عضو سازمان مجاهدین خلق و نیز مدیر مدرسه دخترانه علایی هم بود، او از طرف ساواک تحت مراقبت قرار داشت و پس از مشاهده دیدارهای مشکوک، وی را بازداشت کردند در جریان بازجویی، اعظم طالقانی به پشتوانه احترامی که ماموران په پدرش میگذاشتند با بازجویش فریدون توانگری ( آرش ) با هتاکی سخن گفت و حتی بصورت او آب دهان انداخت و بازجو خشمگین شده به او سیلی محکمی میزند. بازجوی اعظم همان کسی است که در تلویزیون جمهوری اسلامی به محاکمه کشیده شد و با ایجاد فضای رعب و وحشت او را وادار به بیان حرفهایی کردند که اساسا حقیقت نداشت و در پی این شوی تلویزیونی او و بهمن نادری پور را اعدام کردند. خانم اعظم طالقانی در زندان بود که ساواک تصمیم گرفت با استفاده از شیوه های پلیسی او را تخلیه اطلاعاتی کند و بدین منظور دختری بنام بتول فقیه ذزفولی را که در جریان یک درگیری مجروح و دستگیر شده و پس از بهبودی به توصیه برادرش خلیل با ساواک همکاری میکرد به زندان اعظم منتقل کرد، چند روز بعد خلیل برادر بتول در خواست ملاقات با یکی از مسولین پرونده میکند و در این دیدار از او میخواهد که ترتیب انتقال خواهرش را به سلولی دیگر فراهم نماید، مسول مربوطه به این زندانی جوان یعنی خلیل توضیح میدهد، بتول را برای کسب اطلاعات به سلول اعظم فرستاده....اما خلیل که بسیار هیجان زده شده بود و اشک میریخت با شرم بسیاراظهار میدارد که خواهرم در همان شب اول هم سلولی با اعظم مورد تقاضای غیر اخلاقی قرار میگیرد...!! این گزارش ساواک را با پدیده غیر قابل باوری روبرو کرد و درنتیجه بتول را از زندان فرا خوانده و مورد سوال قرار میگیرد، بتول گفته های برادرش را تایید میکند... اما ساواک برای اطمینان بیشتر بتول را به سلولی دیگر فرستاده و بجای او آذر سرخوش را با آموزشهای لازم به سلول اعظم میفرستد و موفق میشود نوار مذاکرات آنها را ضبط کند که نام این نوار را " شمشک " گذاردند. ساواک پس از کسب این اطلاعات اعظم را از زندان آزاد مینماید ولی خانه او از قبل با سیستمهای شنود مجهز میکند نتیجه این تعقیب و مراقبتها، دستیابی به ارتباط اعظم با دو دختر از مدرسه ایشان میگردد. حالا دیگر ساواک با دست پر به سراغ اعظم میرود و با پخش این نوارها در برابر وی و تهدید به این که اگر اعتراف نکند این نوار را برای پدر طالقانی خواهند برد ا مقاومت وی را درهم میشکند اعظم پس از آزادی از زندان به گمان اینکه شاید ساواک این نوار را تکثیر کند پیشدستی کرده و در جمع یاران مجاهدش افسانه های شکنجه و تجاوز را خلق و آنگاه بصورت اعلامیه ای که در بالا ملاحظه فرمودید در سطحی وسیع منتشر مینمایند تا در صورت پخش نوار شمشک ادعا نمایند که ساختگی بوده است اما هنگامی که دید حتی پس از انقلاب این نوار منتشر نشد شایعاتی را که خود ساخته و روشنفکران مجاهد آن را پرداخته بودند مطالب اعلامیه ها را تکذیب کرد. خانم اعظم طالقانی باید شهادت بدهند که چگونه ساواک آبرو و حیثیت ایشان را حفظ کرد و اعلام کند که ایشان به هنگام بازجویی آب دهان بصورت فریدون توانگری بازجوی ساواک انداخت و در عوض فقط و فقط یک کشیده خورد و بقیه داستان نقل شده اتهامی بیش نیست.. خانم طالقانی که خود روزگاری عضو سازمان مجاهدین خلق و برادرشان عضو سازمان فدائیان خلق بودند باید شهادت بدهند که رفتار مأموران امنیتی با ایشان آنقدر انسانی بود که حتی از نوار ضبط شده معروف به شمشک هرگز استفاده نشد و اسرار آن نوار برملا نگردید و فقط ایشان را با آن صدای ضبط شده تهدید کردند که اگر ارتباطش را با سازمان مجاهدین و تماسشان را در بیرون با آنها فاش نکند آن را به سمع پدرش خواهند رسانید و در این لحظه اعظم خانم گریست و گفت: اگر پدرم از این ماجرا آگاه شود سکته خواهد کرد..!! خانم طالقانی که در آن روزگار در برابر این نوشتار سکوت کرد، امروز باید شهادت بدهد که طرز رفتار ایشان با خانم بتول فقیه دزفولی که برادرش جلیل در مشهد در یک زد و خورد خیابانی با ماموران به قتل رسیده بود و نیز رفتار ایشان با خانم آذر سرخوش دختر یک چلوکبابی در سر چشمه که هم سلولیهای اعظم بودند چگونه بوده است؟! و ساواک این راز را به حرمت خانواده ها افشا نکرد ولی آنها کثیفترین اتهامات را به ماموران ساواک وارد ساختند و پس از انقلاب آن بازجوی نگونبخت، مرحوم توانگری ( آرش ) را همراه با بهمن نادری پور معروف به تهرانی پس از یک نمایش تلویزیونی اعدام کردند. سازمان مجاهدین خلق با سواستفاده از نام خدا، قرآن، اسلام و علی(ع) و نهج البلاغه، بزرگترین دروغهای تاریخی و سیاسی را علیه رژیم شاهنشاهی و کار گزاران آن گفتند و زمینه را برای ترورها، قتلها، اعدامهای پس از انقلاب آماده ساختند و شعور جامعه را مورد اهانت قرار دادند.. چون بساط دروغ و ریا و خیانت سخت گسترده بود و خریدار داشت!! باید همه روشنفکران سیاسی دهه 50 بویژه آنان که دم از دین خدا میزدند امروز خجالت بکشند، باید مبارزان مذهبی از مولا علی و کتاب او شرم کنند.. آنان که هنوز زنده اند باید از پیشگاه ملت فریب خورده ایران عذر تقصیر بخواهند و پرونده سیاسیشان را ببندند و به توبه بر خیزند ..! و دست از سر این ملت بی پناه و فریب خورده و احترام از دست داده بر دارند. بازی با باورهای مردم، با احساسات مردم، با دین و آبروی مردم کافی است! مسعود رجوی رهبر، همراه با رئیس جمهور کذاییشان خجالت بکشند و محض رضای خدا دم فرو بندند و سر بگذارند و بمیرند و از جوانان فریب خورده این سازمان عذرخواهی کنند...! آن روز که مردم تهران گروه گروه برای تماشای بدن آیت الله طالقانی به غسالخانه هجوم می آوردند در کمال حیرت نه جای اتو در بدن بود– نه سوختگی حاصل از صندلی برق دار به چشم میخورد و نه ناخنهای ایشان کشیده شده بود.. بدنی سالم را دیدند که حتی خراشی از شکنجه در آن مشاهده نمیشد ..! آن روز همه انقلابیون، همه مجاهدین، همه تهمت زنندگان در بهشت زهرا به تماشای غسل میت رفتند و با هم خجالت کشیدند... ولی به گناهشان، به دروغشان، به خیانتشان اعتراف نکردند و ما به حکم تاریخ ناچاریم از آن همه وقاحت که به نام مبارزه سیاسی صورت گرفته پرده بر داریم ..!!
+ نوشته شده در Mon 13 Oct 2008ساعت 10:50 AM توسط میثاق آزاد |
رهبران این سازمان به مدت 5 سال درگیر بحثهای ایدنولژیک بودند و برای ورود به مبارزه مسلحانه نیاز به مکتب داشتند بدین روی پس از مدتها بحث و جدل بر آن شدند که اسلام را با مارکسیسم و خدا را با مارکس آشتی دهند و نام این اقدام سفیهانه را مکتب بنامند ..! در سال 1349 که چریکهای فدایی خلق ماجرای سیاهکل را آفریدند مجاهدین خلق نیز برای آنکه از حریف سیاسی عقب نمانند به بحثهای سیاسی خاتمه داده و تصمیم گرفتند خودشان را به اردوگاه فلسطین برسانند تا آداب رزمی و شیوه برادر کشی و تخریب و انهدام منابع اقتصادی کشورشان را بیاموزند و الحق که درس ناجوانمردی و پنجه بر چهره ملت کشیدن را از اعراب فلسطینی به خوبی آموختند ..! مجاهدین خلق علت گرایش به مبارزه مسلحانه را طی بیانیه ای اینگونه اعلام کردند: (( ....پیروزی شکوهمند خلق الجزایر بر استعمار فرانسه پس از 7 سال مبارزه و دادن بیش از یک ملیون قربانی و مبارزات خلق ویتنام علیه امپریالیسم آمریکا، عواملی بودند برای پذیرش شیوه جدید یعنی مبارزه مسلحانه...)) با این هدف، درسازمان، واحدی بنام واحد تدارکات و اطلاعات بوجود آمد که کارش تهیه مواد منفجره– تهیه لوازم تایپ و چاپ و اجاره خانه و خرید اتومبیل برای اجرای عملیات خرابکارانه و تشکیل گروه های الکترونیک. شیمی و نیز شناسایی عوامل نیروهای انتظامی و امنیتی بود این واحد برای اعزام اولین گروه به اردوگاه فلسطین دست بکار شد و تعدادی شناسنامه و گذرنامه جعلی فراهم دید تا عده ای روشنفکر دانشکده رفته را برای آموزش خرابکاری به اردوگاه های جهنمی ضد ایرانی بفرستد!! با اجرای عملیات هواپیما ربایی و جعل اسناد دولتی چند تن موفق شدند به اردوگاه راه یابند و در عملیات نظامی فلسطینیها علیه ارتش اردن شرکت نمایند ... آنچه که در اردوگاه آموختند– عملیاتی ضد انسانی– بی شرمانه و مغایر با منافع و مصالح ملت ایران بود، این روشنفکران سیاسی با کسب آموزشهای لازم به کشور باز گشتند و به انواع جنایات دست زدند تا ساواک با شناسایی کامل آنان اقدام به یک حمله سراسری نمود. عده ای در درگیری کشته و جمعی دستگیر شدند و به اتهام جعل اسناد دولتی، هواپیما ربایی و انتقال اسلحه قاچاق به داخل کشور و اعما ل خرابکارانه محاکمه شدند، از این عده 14 نفر به مرگ محکوم شدند که مسعود رجوی هم در میان آنها بود ولی با استفاده از عفو پادشاه ایران از مرگ نجات یافت. علت نجات مسعود رجوی آن بود که وی در مدت بازجویی همکاریهای فراوان با ساواک داشت و عده زیادی از دوستانش را لو داد و حتی در آرام کردن اعتصابها و همراهی با مأمورین ساواک، نهایت همدلی را ابراز مینمود، از سوی دیگر برادرش کاظم رجوی که در ژنو برای مقامات امنیتی سفارت ایران کار میکرد طی نامه ای به تیمسار نصیری به خدمات خویش و همکاریهای جدیش با مقامات اطلاعاتی اشاره کرد و تقاضای عفو مسعود را نمود. در نتیجه ارتشبد نصیری نامه ای به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی ( دادستانی ) در سال 1351 نوشت. در این نامه آمده است: (( ... در باب مسعود رجوی فرزند حسین– نامبرده بالا که در دادگاه تجدید نظر نظامی به اعدام محکوم گردیده – بعد از دستگیری در جریان تحقیقا ت– کمال همکاری را در معرفی اعضای سازمان مکشوفه بعمل آورده و اطلاعاتی که در اختیار گذارده از هر جهت در روشن شدن وضعیت شبکه مزبور موثر و مفید بوده و پس از تحقیقات نیز در داخل بازداشتگاه همکاریهای صمیمانه ای با مأمورین بعمل آورده– لذا به نظر این سازمان استحقاق ارفاق و تخفیف در مجازات را دارد ..)) این نامه به حضور شاهنشاه تقدیم شد و مورد عفو قرار گرفت و مسعود رجوی از مرگ نجات یافت.(حیف شد) مسعود رجوی همیشه از فرصتها استفاده کرده و برای نجات خود، دوستانش را به مسلخ فرستاده است. اقدامات نظامی او در ایران، قبل و بعد از انقلاب و نیز در زمان تجاوز عراق به ایران و بالاخره برادر کشی این سازمان با نام فروخ جاویدان، همه و همه موید این نظر است که او در قربانی کردن یاران و دوستان نزدیکش برای رسیدن به اهدافش لحظه ای درنگ نورزیده و همکنون نیز در خانه ای نزدیک فرودگاه بغداد زندگی مرفهی را میگذراند ولی اعضای سازمان در اردوگاه اشرف یکی بر سر خود و یکی بر سر روزگار میزنند و راه فرار ندارند ..! به هر حال پس از دستگیری و محاکمه مجاهدین، واکنشهای شگفت انگیزی از سوی شخصیتهای مذهبی مشاهده شد، که نگاهی به آن به منظور آشنایی با وقایع غم انگیز آن روزها، خالی از لطف نیست ..! از استان فارس آقایان آیت الله بها الدین محلاتی– محمود علویان– حسین الحسینی– عبدالحسین دستغیب–سید محمد امام– صدرالدین حایری– محمد کاظم موسوی و آیت اللهّی، نامه ای خطاب به آیت الله میلانی نوشتند که در آن آمده بود: (( ... عده ای از جوانان مسلمان مجاهد که جز انگیزه دینی و جهاد در راه اسلام عزیز داعیه دیگر نداشتند بعناوینی در محاکم نظامی محاکمه و حکم اعدام در باره آنان صادر شده است اینها حافظ و قاری قرآنند و در این روزگار تاریک مبلغ اسلامند– همه جوانند– اهل نمازند ..! )) البته خوانندگان عزیز توجه دارند که داوری آقایان علما در باره مجاهدین خلق در قبل از انقلاب و پس از انقلاب تا چه اندازه متفاوت میباشد... و چگونه گلوی این قاریان قرآن را بریدند ! جبهه ملی در خبر نامه خرداد 1351 نوشت: (( ... روز عاشورا در حسینه ارشاد تظاهرات شده و تراکتهایی پخش میشود که روی آن نوشته شده بود ملت قهرمان مسلمان برای نجات مجاهدین خود به پا میخیزد ..!)) البته جبهه ملی بدلیل فقدان هر گونه تشکیلات و نیرو، برای عرض وجود دنباله روی هر جریانی از چپ و راست و مذهبی و غیر مذهبی بود...! روحانیون مترقی قم نیز در اعلامیه ای نوشتند: (( ... جوانان دینداری که اکثرشان حافظ قرآن و نهج البلاغه و روایت اهل بیت بوده و هستند به جرم حقگویی و دفاع از مردم یکی پس از دیگری را به جوخه های اعدام بسته و تیر باران میکنند. همکنون زندانها و تبعیدگاههای حکومت آدم کش ایران پر است از جوانان آزادیخواه و غیور که بیشترشان تحصیلکرده دانشگاههای بزرگ جهانند !)) البته این جوانان آزادیخواه و تحصیلکرده دانشگاههای بزرگ پس از انکه ماموریتشان پایان یافت بگونه فله ای سر به نیست شدند تا زندانها مانند زمان طاغوت پر نباشد...! !! حوزه علمیه قم نیز به اظهار نظر پرداخت و طی اعلامیه ای نوشت: (( رزمندگان با ایمانی چون حنیف نژادها– سعید محسن ها– بدیع زادگان ها– ناصر صادق ها– باکری ها از بنیانگزاران سازمان مجاهدین خلق ایران را اعدام کردند. رزمندگان مجاهدی را شهید ساختند که اصالتهای فکری اسلامی و دید صحیح و انقلابی از قوانین آزادی بخش قرآن تعیین کننده جهت آنان بود..!)) ملاحظه میفرمایید صندلی قدرت چه سهل و آسان قادر است، صاحبان اصالت فکری اسلامی !! را به مفسدان فی الارض و محاربان با خدا تبدیل کند و ریشه شان را برکند. روحانیون مبارز خارج از کشور در قطعنامه 5 فروردین 1352 اعلام داشت: (( ما پشتیبانی کامل خود را از جنبش مسلحانه خلق خویش اعلام داشته به پیروزی نهایی آنان ایمان داریم .)) ملاحظه میفرمایید که فریاد اعتراض همه گروه های مذهبی و ملی– بدون توجه به عواقب اعما ل تروریستی یک گروه سیاسی وابسته چقدر دل سوازنه و غیر مسولانه و فاقد خرد سیاسی بود و چگونه میتوانست افکار عمومی را منحرف کند. قباحت آنچه که مجاهدین خلق انجام داده بودند از نظر مقامات مذهبی پنهان نبود ولی حقیقت را کتمان میکردند تا چرخ انقلاب به راه خود ادامه دهد و بدینگونه چراغ ریا و تزویر سیاسی را فروزان نگه داشتند تا بر پایه های دروغ، ارکان حکومتشان را بنا نهند.. آیت الله طالقانی از جزئیات اقدامات مجاهدین با اطلاع بود. معذالک ضمن تأیید آنها– از آیت الله خمینی کتبا خواست که مجاهدین را مورد عنا یت قرار دهد. این ماجرا را مسعود رجوی در مصاحبه با مجله آفریقا – آسیا بتاریخ 29 مارس1982 فاش کرده میگوید: ((... دومین گروه که قرار بود به ما در اردوگاه فلسطین بپیوندند و موسی خیابانی هم جزو آنها بود در دوبی دستگیر شدند و من مجبور شدم فورا به دوبی برگردم. من حامل نامه ای از رئیس نیروهای العاصفه یعنی شخص عرفات بودم (این نامه برای شیخ دوبی نوشته شده بود) و بایستی بهر ترتیب که میشد هفت نفر همرزمم را آزاد کنم ... با کمک فلسطینیها بود که آنها ( هواپیما ربایان ) توانستند از بغداد به بیروت بروند. از طرفی ما هم با پدر طالقانی تماس گرفتیم و از او خواستیم که نامه ای به خمینی بنویسد و از او بخواهد که در این مورد کاری بکند. بخاطر دارم که پدر طالقانی را به خارج از شهر بردیم و وی در داخل اتومبیلی که در کنار جاده متوقف شده بود پیام صمیمانه ای به خمینی نوشت و از او خواست که نزد مقامات بالا به نفع ما کاری بکند ...)) در این مورد بعدها در سا ل 1359 حجت الاسلام دعایی طی مصاحبه ای با روزنامه جمهوری اسلامی شماره 160317 تیر ماه 1359 گفت: (( زمانی که روابط شاه با رژیم عراق تیره شده بود سه مرتبه رزمندگان ایرانی! هواپیماهای مسافربری را مجبور کردند که در عراق بنشینند. سومین هواپیما که از دبی عازم بندرعباس بود 9 نفر سرنشین داشت که موسی خیابانی و سعید مشگین فام و حسین روحانی از سازمان مجاهدین جزو