پاینده ایران درود بر آینده سازان میهن سال تحصیلی در شرایطی آغاز میگردد که فضای خفقان سراسر کشور را فرا گرفته است. اوضاع اجتماعی – اقتصادی به فجیعترین شکل احساس میشود. ضرب و شتم و شکنجه و اعدام جوانان مبارز و ایرانپرست روز به روز افزایش مییابد. بازداشت صدها معلم و فرستادن آنها به سلولهای انفرادی و همچنین در موارد دیگر صدور حکمهای اخراج و بازنشستگی اجباری به منظور سرکوب جنبش حق طلبانه و آزادیخواهانه آنها ادامه دارد. کشور اهورایی ما در طول تاریخ، فرازها و نشیبهایی را طی نموده است و هربار فرزندان مبارز ایرانزمین قهرمانانه در ستیز با دشمنان ایرانزمین پیروز گشته و میهن اهورایی مان را از نشیب به فراز رسانیده اند. اکنون کشور ما در نشیب عمیقی به سر میبرد که زوال و نابودی ایران و ایرانی در آن به چشم میخورد. فرزندان ایرانزمین، دانش آموزان و دانشجویان عزیز، شما آینده سازان میهن اهورایی مان میباشید و از شماست که بپاخیزید و این آغاز سال تحصیلی را با براندازی حکومت دیو صفت اسلامی در ایران به پایان برسانید. من، آرمان نوری از شما دانش آموزان و دانشجویان و همچنین کادر آموزشی کشور انتظار دارم که در سال تحصیلی جدید عرصه را بر ملایان حاکم تنگتر سازید و با رزمی سرشار از ایرانپرستی در رویارویی مستقیم با حکومت جبار اقدام نمایید. فرزندان ایرانزمین، دانش آموزان و دانشجویان عزیز، نیروی شما نیروی عظیمی است که میتواند اهریمنان ضد ایرانی و این حکومت جبار اسلامی را نابود سازد. بدانید که توان شما توان رهاسازی ایرانزمین میباشد. شما فرزندان میهن بیش از 20 میلیون نفر میباشید که با همبستگی و تجمعات و تظاهرات خود پتانسیل نیروی براندازی را میتوانید تدارک ببینید. فرزندان ایرانزمین، دانش آموزان و دانشجویان عزیز، با اطمینان میگویم که نسل شما همراه با هماهنگی سازمان پارس و شورای براندازی میتواند براحتی مسئولیت براندازی حکومت جبار اسلامی را عهده دار شود و در فردای پیروزی، سازندگی ایران اهورایی را در دست گیرد و ایرانی آزاد، آباد و سرافراز را به نسلهای آیندۀ کشورمان هدیه نماید. فرزندان ایرانزمین، دانش آموزان و دانشجویان عزیز، سال جدید تحصیلی را با هدف مبارزه تا براندازی حکومت دستاربندان در ایران آغاز کنیم و من، آرمان نوری از شما انتظار دارم که در این آغاز سال تحصیلی یگانه اندیشه شما نجات ایران و جنگ با اهریمن سفاک حکومت اسلامی باشد. آگاه باشید که این شما هستید که میتوانید آینده ای سرشار از آزادگی و بالندگی و رفاه و آرامش برای خود و نسلهای آینده بسازید و این مهم با نابودی حکومت ضد ایران و ایرانی گره خورد است. فراموش نکنید، « از ماست که بر ماست » شما میبایست بپاخیزید و وارد کارزار شوید. فرزندان ایرانزمین، دانش آموزان و دانشجویان عزیز، شاهد آن هستید که در محیطهای آموزشی ارتجاع مذهبی حکمفرماست و محیط آموزشی کشور به محیط دیکتاتوری ملایان تبدیل گشته است، از شماست که زنجیرها را بگسلانید و با نیروی عظیم همبستگی و شروع مبارزات دیو برافکن خود، آزادی و سرافرازی را به چنگ آورید. فرزندان ایرانزمین، دانش آموزان و دانشجویان عزیز، ما با هم میبایست نبرد بزرگی را تدارک ببینیم و با همیاری و همبستگی با یکدیگر مبارزات فردی را به مبارزات جمعی تبدیل نماییم، این مهم در ارتباط میان ایرانپرستان میسر خواهد گردید. در انتها آرزو دارم که پس از هماهنگی جنبش دانش آموزان و دانشجویان کشور و ادغام آنها با جنبشهای آزادیخواهانۀ صنفی دیگر و رهبری شورای براندازی به زودی بتوانیم همۀ دشمنان داخلی و خارجی ایرانزمین را نابود سازیم و ایران آزاد، آباد و سرافراز را فراچنگ آوریم. پاینده ایران B.P. 6593 -- 75065 Paris Cedex 02 –France – TEL : 0033(0)140266630 FAX: 0033(0)140266051 – Site Web: www.pars1.com -- www.armanemihani.com
+ نوشته شده در Sat 20 Sep 2008ساعت 1:53 PM توسط میثاق آزاد |
- درود بر شما دکتر آرمان نوری رهبر جنبش براندازی - درود بر شما فرزند واقعی ایرانزمین و مبارز، در مدتی که همکاری داشتید در ایران، فعالیت شما بسیار چشمگیر بوده و من خیلی خوشحالم که شما در حال حاضر صحیح و سالم در کنار ما هستید در پاریس. - با شناختی که از قبل داشتیم، لازم است که توضیح مختصری بدهم، من رضا فهمیده مدیر مسئول هفته نامه صبح آزادی ویژه شهرستان ورامین و عضو سازمان پارس در ایران، همانطور که اطلاع دارید نزدیک به سه ماه است که هفته نامه ما از طرف دادگاه حکومت اسلامی توقیف و بسته شده است، و در نتیجۀ مشکلاتی که پیش آمد، مجبور به ترک ایران شدم و خود را به پاریس رساندم. حال اگر اجازه دهید در مورد وضع ایران و جهان و همچنین برنامۀ شما در مورد براندازی سئوالاتی را مطرح کنم. - ما بسیار خوشحال هستیم که شما در اینجا هستید و از تیغ بیرحم حکومت اسلامی جستید، البته باید بگویم که این حکومت جبار از ابتدا با کلمۀ آزادی، احیای حق و برابری طلبی مشکل داشته است و همانگونه که مشاهده شده از نخستین روزهای حکومت این احشام در ایران، روزنامه ها، هفته نامه ها و ماهنامه هایی بوجود آمد و چون فرزندان میهن در طلب آزادی و دمکراسی و احیای حق و حقوق خود بودند، در نتیجه این روزنامه ها و جراید و نشریه ها توسط این حکومت جبار بسته شد. در مورد شما هم که هفته نامه تان صبح آزادی نام داشت و صبح آزادی را میتوان به معنای روز قیام ملی برداشت کرد و بدلیل فعالیت مثبت شما در مسیر آگاهی رساندن به مردم ایران این هفته نامه بسته شد. در رابطه با بررسی مشکلات داخلی و خارجی ایران، ما مشاهده میکنیم که حکومت اسلامی طی عملکرد سی سالۀ خود که ضد ایران و ایرانی بوده است و در حال حاضر کشور را بن بست رسانیده است، بن بست سیاسی ـ اجتماعی و اقتصادی و شکنجه و اعدام آزادیخواهان، این فرزندان مبارز ایرانزمین سی سال است که ادامه دارد. حال در اثر به بن بست رسیدن اقتصاد ایران، مردم نمیتوانند اوضاع اجتماعی و زندگی روزانۀ خود را تأمین کنند و در این شرایط مردم چاره ای جز بپاخیزی ندارند، مردم میبایست از خود عملکرد و حرکتی نشان دهند تا بتوانند منافع و آزادی خود را در جامعه به چنگ بیاورند و باعث آزادی، آبادی و سرافرازی ایران شوند، در نتیجه مردم میبایست بپاخیزند. اینچنین نیست که آمریکا و کشورهای دیگر بیایند و برای إحیاي حق ملت ایران از مردم حمایت کنند، بدانید که آنها حق خودشان را میخواهند و اگر شرایط و اوضاع کشورهایی که آمریکا آمده است و به اصطلاح برای آنها إحیای حق کرده و به قولی دمکراسی آورده است را ملاحظه کنیم، میبینیم که حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و حتی آزادیهای ابتدایی در آن جوامع زیر سئوال رفته و تقریباً از بین رفته است. در این زمان چاره ای جز خیزش مردم نیست. - آقای دکتر شما در صحبت هایتان اشاره کردید که مردم باید بپاخیزند ولی چگونه؟ - البته ما سالهاست که به دفعات اعلام کرده ایم از ماست که بر ماست. مردم ایران باید بپاخیزند، مردم ایران به امید نیروی خود باید حرکتی را ایجاد کنند و حق خود را بگیرند. البته در این رابطه میبایست همسویی صورت گیرد و مردم نیاز خود را به رهبریت براندازی اعلام کرده اند، البته سیاستگذاران جهانی و جراید وابسته به آنها نگذاشته اند که صدای شورای براندازی به گوش همه مردم ایران برسد و هماهنگی صورت پذیرد. باید بگویم که تنها آلترناتیو ملی–میهنی که در حال حاضر وجود دارد سازمان پارس و شورای براندازی میباشد که میتواند همسویی ملت ایران را برای خیزش نهایی مردم برای براندازی هماهنگ کند. پس یگانه آلترناتیو هماهنگ کننده برای فردای آزاد و سرافرازانۀ ایران سازمان پارس و شورای براندازی میباشد و تنها سازمانی است که مسئولان آن در این سی سال هیچگونه عملکرد منفی نداشته و در کل عملکردی جز مبارزه برای رهایی ایران بطور مثبت نداشته است، در این بین گروههای به اصطلاح سیاسی و افراد معلوم الحالی وجود دارند که ملت ایران در مورد آنها شناخت بیشتری پیدا کرده اند، با آنها نمیتوان همسویی در مورد براندازی و یا هماهنگی برای قیام ملی نمود، چرا که آنها در لشگر دشمن و ستون پنجم آنها هستند. ما میبینیم سیاست استعماری مذهبی جهانی که در تحکیم حکومت اسلامی فعال است، اجازه نمی دهد صدای سازمان پارس و شورای براندازی از طریق جراید جهانی به راحتی به گوش مردم برسد. از این رو ما مسئولان شورای براندازی در تدارک رسانه ای مستقل برای شورای براندازی هستیم. ما امیدواریم یک صدای حق طلبانه، آزادی خواهانه که از روح و قلب ایرانپرستان سرچشمه گرفته است، در مسیر براندازی و همسو کردن ملت ایران به زودی بوجود بیاید که در ادامه، مردم بتوانند با رهبریت این شورا مشکل ایران را حل کنند و حکومت اسلامی را سرنگون و نابود کنند تا در پی آن دست استعمارگران جهانی از کشور و میهن اهورایی مان کوتاه شود. - آقای دکتر اگر اجازه بفرمایید با این سئوال بحث را ادامه دهیم، آیا شما دولت گذار یا دولت موقتی را تشکیل داده اید؟ - البته باید بگویم که از ابتدای تشکیل شورای براندازی، طرح دولت موقت ریخته شد، در این طرح استراتژی براندازی و مسائل قبل و بعد از براندازی مورد بررسی قرار گرفته شد و طرح تشکیل دولت گذار یا موقت یا به قولی ائتلافی ریخته شد. در این طرح ما حدود 22 وزارتخانه همراه با سازمان ها و ادارات وابسطه و همچنین پروژه های عملکردی نوین مسئولان را پیش بینی کردیم. در مورد انتخاب مسئولان وزارتخانه ها حدود 30 تا 40 درصد از این مسئولان در داخل کشور هستند، که در قسمت های مختلف نهادها برای همسویی و هماهنگی داخلی در روند براندازی فعال هستند. تعدادی از فرزندان ایرانزمین مسئول دولت موقت هم در خارج از کشور هستند که در زمان لازم نام این میهن پرستان به پیشگاه ملت ایران تقدیم خواهد شد. ما در این رابطه یک هماهنگی ویک همسویی را تدارک دیده ایم که دولت موقت یا ائتلافی به عنوان مسئول اجرایی با همیاری ملت ایران انجام خواهد داد، برای این عمل ما باید به یک حد بین 30 تا 40 درصدی از حمایت ملت ایران از شورای براندازی برسیم تا قادر باشیم روز قیام ملی را تدارک دیده و سپس آن را اعلام نماییم. در این روند هماهنگی ما می توانیم در صورت همیاری همۀ میهن پرستان تدارک روز قیام ملی را آماده کرده و تقدیم ملت ایران نماییم تا مردم بتوانند با بهره گیری از نیروی خودشان وهماهنگی شورای براندازی، سرانجام در این روز، براندازی را به انجام برسانند. - جناب آقای دکتر آرمان نوری، شما اشاره کردید به شورای براندازی، شما و شورای براندازی قیام ملی را چگونه هماهنگی و برنامه ریزی خواهید کرد؟ - البته توجه داشته باشید که جزئیات برنامه ریزی را نمی توان بازگو کرد، اینجا مسائل امنیتی و مشکلات عملکردی افرادی مطرح است که در داخل کشور مشغول و فعال هستند و همچنین کسانی که در خارج هستند. ما می توانیم بطور کلی بیان کنیم که برای رسیدن به قیام ملی باید منافع استعمارگران جهانی را در ایران نابود کنیم و در همین روند ضربات مهلکی بر پیکر این اهریمنان و احشام مذهبی و در کل حکومت اسلامی وارد آوریم، که این عملیات را مسئولان عملکردی در داخل ایران انجام خواهند داد تا ما بتوانیم این پیکرۀ کثیف و فاسد حکومت اسلامی را ضعیف و ضعیف تر کنیم و در کنار آن با رسانۀ میهنی که بوجود خواهد آمد، همبستگی و همسویی ملت ایران را قوی و قوی تر کنیم و در یک زمانبندی به شرایطی خواهیم رسید که افراد و مسئولان داخل کشور اعلام خواهند کرد که آنها ومردم، آمادۀ اجرای قیام هستند یا نه و روز قیام ملی بعد از آن اعلام خواهد شد. - آقای دکتر آرمان نوری از توضیحات شما بسیار سپاسگزارم و امیدوارم که باز هم بتوانیم صحبتی در مورد جنبش براندازی داشته باشیم. - من هم بسیار خوشحال هستم که حضوراً شما را ملاقات کردم همانطور که از دور در زمانی که در ایران بودید با شما آشنایی داشتم و شاهد فعالیت شما بودم، اکنون شما را سالم و سلامت در کنار خودمان می بینم و امیدوارم با همیاری هم بتوانیم جنبش آزادی خواهانه و میهن پرستانه را به پیروزی برسانیم. جاوید و پاینده ایران - شهریور ماه 3746 جمشیدی
+ نوشته شده در Sat 20 Sep 2008ساعت 1:44 PM توسط میثاق آزاد |
به رجایی ثانی رای بدهید تا ایران حکومت جهان را در دست بگیرد. اگر رجایی نیست بدبختانه احمدی نژاد هست. صل علی محمد، باز هم احمدی نژاد کفشش را درآورد. از امروز در اینجا زندگینامه تبلیغاتی نامزدهای انتخابات را میخوانید. من چون از این نامزدها پول گرفته ام قصد دارم تا با نوشتن زندگینامه تبلیغاتی برای آنها مردم را تشویق کنم که به آنها رای بدهند. اولین نامزدی که زندگینامه اش را میخوانید دکتر محمود احمدی نژاد است. در روزهای بعد زندگینامه دیگران را خواهید خواند مردی از دل کویر او از دل کویر برخاست، جایی که آفتاب در آن میدرخشد و نور آفتاب انسانهای بارور را از خود بیرون میدهد. نامش محمود بود. چون تازه به دنیا آمده بود و اسم مستعار پیدا نکرده بود، پدر و مادرش با همان اسم محمود صدایش میکردند. او وقتی به دنیا آمد پا برهنه بود و از همان زمان وقتی میدید فرزندان سرمایه داران و آقازاده ها با کفش به دنیا می آیند، رنج میکشید و شبها به کویر پناه میبرد و با قلبی خونین برای پابرهنگان گریه میکرد. همگان وقتی محمود را میدیدند او را تحسین میکردند و میگفتند ماه دربیاد که چی بشه؟ خانواده اش همیشه فقیر بودند، مادرش می گفت: پسرم اگر نامزد شدی انصراف نده. اونقه! اونقه! اونقه! وی در گرمسار به دنیا آمد، در خانواده ای بسیار فقیر که حتی نان هم نداشتند بخورند. وقتی محمود به دنیا آمد مادرش در حالی که میگریست در گوشش گفت: تو باید برای فقرا و پابرهنگان زحمت بکشی و بعد از اینکه شهردار شدی، رئیس جمهور شوی. فرزندم! هرگز انصراف نده، چون باید رئیس جمهور شوی. محمود با چشمانی مظلوم به مادرش مینگریست و م گفت: اونقه! اونقه! اونقه! پدرش به مادر اصرار میکرد که این بچه شیر میخواهد، به او شیر بده. اما مادرش میگفت: نه، او دارد برای دفاع از عدالت فریاد میزند و برای فقرا و پابرهنگان گریه میکند. داغ کردن، کوبیدن، راست کردن پدرش، مردی از تبار کاوه آهنگر اسلامی بود. او آهنگری فقیر بود که یک چکش بسیار کوچک و فقیرانه داشت و سندان فقیرانه اش را نیز از یک بیابان پیدا کرده بود، چون حتی پول برای خریدن سندان هم نداشت. او هر چیزی را که به دستش می آمد داغ میکرد، بعد محکم ضربه میزد، بعد آنقدر میزد تا راست شود. محمد از همان کودکی این چیزها را از پدرش یاد گرفت: داغ کردن، کوبیدن، راست کردن. پدر محمود چون خیلی فقیر بود مجبور بود چیزهایی را که درست میکند بفروشد و با پولش که خیلی کم بود، برای هفت فرزندش که همه شان پابرهنه بودند کفش و جوراب بخرد. اما هوش سرشاری که در محمود بود باعث شد که وقتی پدرش خواست برای او کفش و جوراب بخرد به او جواب دهد: نه، من کفش نمیخواهم، من میخواهم پابرهنه بمانم. پدر محمود وقتی این حرف را شنید سجده شکر به جا آورد و وقتی سر از سجده برداشت دید محمود نیست. من توی دهن مردم تهران میزنم! از همان جوانی تصمیم گرفت شهردار تهران شود تا از مردم تهران انتقام بگیرد. فیزیک و شیمی و نابغه آسفالت محمود در تهران بسرعت وارد مدرسه شد و برخلاف نظر همه آشنایانش موفق شد تحصیلات ابتدایی اش را آغاز کند. وی در مدرسه سعدی و دانشمند درس میخواند و موفق شد بعد از تمام کردن دروسش وارد دانشگاه علم و صنعت شود. او در تمام مدت دبستان و دبیرستان علاوه بر کتابهای درسی مربوط به ریاضیات و فیزیک، توانست کتابهای شیمی و هندسه و ادبیات خود را هم بخواند و همین امر تحولی شگرف را در او بوجود آورد. وی سالها بعد وقتی که شهردار تهران شد توانست با استفاده از دانشی که در دبیرستان کسب کرده بود فرق سربالایی و سرپائینی که نقش شگرفی در آسفالت خیابانهای شهر داشت، بفهمد. یکی از کارشناسان شهرداری که احمدی نژاد را نابغه آسفالت میداند، معتقد است: این رجایی ثانی از هوشی سرشار برخوردار بود، من بعد از سه روز موفق شدم با او در مورد اینکه اجسام در سربالایی سرعتشان افزایش مییابد به توافق برسم. احمدی نژاد در این مورد دیدگاهی اصولگرایانه دارد. وی میگوید: در نظام شهرسازی اسلامی در سراشیبی خیابان اگر اذن ولی فقیه باشد سرعت بیشتری بوجود می آید. چریک جوان خانه محمود احمدی نژاد در خیابان آیزنهاور سابق، یا همان خیابان آزادی کنونی بود. ماهها بود که او هر روز صبح با سروصدای مردم از خواب بیدار میشد و در فکر فرو میرفت. فکر پابرهنگان همواره در ذهن او بود. بالاخره دوماه بعد از اینکه هر روز جلوی خانه شان صدای مردم می آمد یک بار از خواب پرید و تصمیم گرفت با مردمی که سروصدا میدادند، دعوا کند. از خانه بیرون رفت و متوجه شد که مردم در حال انقلاب کردن هستند. از همان زمان بود که به صفوف به هم فشرده انقلابیون پیوست. یک روز در صفوف به هم فشرده انقلاب بود که کسی به او کاغذی را داد و گفت این را بده به اون یکی. محمود این وظیفه انقلابی را بخوبی انجام داده و آن اعلامیه را به دست مردی از تبار انقلاب که داشت راه میرفت داد و از آن پس به کار توزیع اعلامیه های انقلاب پرداخت. در روزهای انقلاب اعلامیه ها را چندبار میخواند. راهی به دل دوست محمود آن روزها دانشجویی جوان بود، اما همچنان از حقوق پابرهنگان دفاع می کرد. وی پس از انقلاب بعد ار اینکه متوجه شد واقعا انقلاب شده است با بعضی از دوستانش به تاسیس انجمن اسلامی دانشکده پرداخت. وی از سال 1358 به عنوان نماینده دانشگاه علم و صنعت و دفتر تحکیم وحدت به حضور امام مشرف میشد، بعد از چند بار که این کار را کرد، موسسین دفتر تحکیم وحدت مجبور شدند یکسال بعد این دفتر را تشکیل دهند تا وی بتواند بعنوان نماینده به محضر امام برود. در دفتر تحکیم وحدت افراد زیادی فعال بودند، کسانی مانند ابراهیم اصغرزاده، محسن میردامادی، محسن کدیور، هاشم آغاجری و عباس عبدی. احمدی نژاد در کنار این افراد به فعالیتهای سیاسی پرداخت. بتدریج در طول سالها این افراد همه شان متوجه شدند که چه اشتباهی کرده اند، اما احمدی نژاد همچنان به کارش ادامه داد. یکی از دوستان دوران تحکیم وی میگوید: او با همه بچه های دانشگاه فرق داشت. بچه های دانشکده دائما نظراتشان تغییر میکرد، اما محمود چون نظری نداشت، هرگز تغییر نکرد. در جلسه دفتر تحکیم وحدت همراه با سایر دانشجویان( نفر سمت چپ سایر دانشجویان است) محمود! الهی داغت به دلم بیاد مهندس احمدی نژاد همیشه احترام خاصی به نظرات دیگران میگذاشت. یک بار که داشت به نظر یکی از همکلاسیهای دانشگاهش احترام میگذاشت او سرش شکست و گفت: الهی بمیری از دستت راحت بشیم. مادرش نیز همیشه به او میگفت:الهی بمیری و داغت به دلم بیاد، این دیوونه بازیها چیه میکنی؟ همکلاسیهای دیگرش نیز همیشه همین را میگفتند. یکی از آنها به او گفته بود: الهی خبر مرگت رو بشنوم. مهندس احمدی نژاد منتظر یک فرصت بود. وقتی جنگ آغاز شد تصمیم گرفت به جبهه برود تا به شهادت برسد و از این طریق به نظر دیگران احترام بگذارد. مدتها در جبهه فعالیت میکرد، تا اینکه یک روز از یکی از همرزمانش پرسید: من چرا به شهادت نمیرسم؟ همرزمش گفت: برای اینکه اینجا پشتیبانی جبهه است، اینجا کسی به شهادت نمیرسه. اگر میخواهی به شهادت برسی باید بری به خط مقدم. او از همان موقع دنبال خط مقدم میگشت، اما هرگز موفق به یافتن آن نشد. او به شهادت عشق میورزید، البته خارجیها اسمش را شهادت نمیگذارند. از اینجا تا کربلا آسفالت باید گردد او تصمیم گرفته بود تا روزی که جنگ تمام نشده است در جبهه باقی بماند و راه کربلا را باز کند. برای باز کردن راه کربلا بهترین راهی که به ذهنش رسید تحصیل در رشته راهسازی و آشنایی با آسفالت بود. به همین دلیل در سال 1365 به طور داوطلبانه به سپاه پاسداران پیوست، اما بطوری معجزه آسا با امداد غیبی سر از دانشگاه علم و صنعت درآورد و به تحصیل در آنجا پرداخت. هوش سرشارش باعث شد تا دوره فوق لیسانس را در طول سه سال بگذراند و به دلیل نبوغ بی نظیری که داشت موفق شد یازده سال بعد دکترایش را در سال 1376 در رشته حمل و نقل و ترافیک بگیرد، اما افسوس که دیگر جنگ تمام شده بود و باوجود اینکه او توانایی کامل آسفالت کردن راه کربلا را پیدا کرده بود، اما نمی توانست این کار را بکند. او دوست نداشت به زبان انگلیسی حرف بزند، بخاطر انقلاب مبارزه با استعمار پیر احمدی نژاد علاقه زیادی به نابودی استعمارپیر یعنی انگلیس داشت. به همین دلیل بود که به انگلیس رفت تا در آنجا هم درس آسفالت بخواند و هم با امپراطوری پیر انگلیس بجنگد. او همراه با عباس آخوندی و چند تن دیگر به تحصیل در انگلیس پرداخت، اما این کار بسیار دشوار بود، چون او باید تمام درس ها را به زبان انگلیسی می خواند، او شش ماه تلاش کرد تا با زبان انگلیسی اشنا شود، اما این کار به دلیل اینکه قلبش برای پابرهنگان می تپید به سختی صورت می گرفت. به همین دلیل به این نتیجه رسید که باید زودتر به وطن بازگردد و به زبان فارسی به مردم خدمت کند. او به وطن بازگشت، در حالی که قلبش می تپید. در همین روزها بود که در اثر تپش شدید قلب او دکتر کاظم سامی کشته شد. این امر نشان می داد که دکتر احمدی نژاد تا چه حد توانسته است علاوه بر آشنایی با آسفالت با برنامه ریزی های امنیتی هم آشنا شود. به همین دلیل ابتدا به وزارت علوم رفت و سپس برای آسفالت کردن دهان مردم اردبیل استاندار این استان شد. رجایی ثانی، او یا نان و پنیر می خورد یا همیشه گرسنه است مردی از تبار رجایی بعد از دوم خرداد احمدی نژاد نیز پیام دوم خرداد را درک کرد. به همین دلیل از اردبیل به تهران آمد و به فعالیت های علمی خود ادامه داد. وی که قبلا در مورد دکتر سامی نیز فعالیت های علمی فراوانی کرده بود، این بار تصمیم گرفت شهردار تهران شود. انتخابات شوراها برگزار شد. هیچ کس در انتخابات شرکت نکرد. در نتیجه احمدی نژاد شهردار تهران شد.
آری! محمود به تهران آمده بود. او در آن زمان چهار سال بیشتر نداشت، اما در همان چهار سالگی، عقلش از سالها بعد که چهل ساله شد بسیار بیشتر بود. خانواده محمود به دنبال پسرشان به تهران سفر کردند، سفری بسیار دشوار و سخت. سفری که بیش از یک ماه طول کشید، بیست و نه روز آنها دنبال چمدانشان که باید لباسها را توی آن میگذاشتند گشتند، چون چمدانشان گم شده بود و هرچه میگشتند پیدایش نمیکردند. بهمین دلیل یک ماه سفرشان طول کشید. وقتی آنها به تهران رسیدند با مشاهده شهری بزرگ که ساختمانهایش چند طبقه بود خیلی تعجب کردند. خانواده محمود اولین بار اتوبوس دوطبقه میدیدند و اولین بار میدانهای بزرگ را تماشا میکردند. پدر محمود از دیدن خانه های اشرافی که بسیاری از آنان خون مردم را میمکیدند بسیار غمگین شد و به محمود گفت: پسرم، تو باید انتقام ما را بگیری. محمود که چهار سال بیشتر نداشت به پدرش گفت: پدرجان! خیالت راحت باشد، خودم شهردار این شهر میشوم و چنان به آن گه میزنم که دیگر از این خبرها در آن نباشد.
+ نوشته شده در Sat 20 Sep 2008ساعت 1:39 AM توسط میثاق آزاد |
به بهانه بحثهای سازمان اکثریت پیرامون نامه « جمعي از مادران و خانوادههاي جان باختگان فدائیان خلق» احمد آزاد عصرنو_ در بهمن ماه سال قبل نامه ای با عنوان «سخنی چند با یاران و هم رزمان فرزندانمان» به امضا «جمعي از مادران و خانوادههاي جان باختگان فدائیان خلق» خطاب به شورای مرکزی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)، در سایتها منتشر شد. مضمون اصلی این نامه نگرانی نویسندگان آن از «لغزش و فاصله گرفتن از آرمانهای سوسیالیستی در سازمان» اکثریت بود. این نامه پاسخهایی را بدنبال آورد و مباحثی را در سازمان اکثریت گشود. مباحثی که در این سالها چه در درون سازمان اکثریت و چه در درون دیگر سازمانهای چپ ایران کمتر تمایلی به گشودنش بود. هيات سياسی ـ اجرائی سازمان فدائيان خلق ايران(اکثريت) در فروردين ماه طی اطلاعیهای در پاسخ این نامه، تلاش کرد تا نگرانی مندرج در نامه خانوادهها را برطرف کند و به آنها اطمینان دهد که این سازمان همچنان از« آرمانهای سوسياليستی و سوسياليسم روی بر نتافته و همواره بر باور خود به آن پای فشرده است». بدنبال انتشار این اطلاعیه، فریدون احمدی از مسئولین قدیمی سازمان اکثریت، با انتشار مقالهای در سایتهای اینترنتی در همان ماه، با عنوان «پارهای از حقیقت، حقیقت نیست!»، با دادن توضیحاتی درباره تحولات نظری سازمان اکثریت، مطرح کرد که پاسخ هیات سیاسی این سازمان، نادرست، ناکافی و بویژه گمراه کننده است و تحولات سازمان اکثریت به مراتب بیش از آن است که در پاسخ نامه خانوادهها آمده و سپس میگوید که در ادبیات سیاسی جهان این سمت و سو و مضمون تحولات نام شناخته شدهای دارد که همانا «گذر از بنیانهای تفکر کمونیستی، و پذیرش مبانی فکری سوسیال دموکراتیک» است. در واقع برخلاف هيأت سیاسی سازمان اکثریت، فریدون احمدی با این نوشته، به نویسندگان نامه فوق اطمینان میدهد که نگرانیشان کاملا بجا است! بدنبال انتشار نوشته فریدون احمدی، بهروز خلیق از مسئولین کنونی سازمان اکثریت با انتشار مقالهای با عنوان «باور به سوسیالیسم و یا «رنج گذر از سوسیالیسم به عدالت اجتماعی»؟ در اردیبهشت ماه، به نوشته فریدون احمدی پاسخ داده و از پاسخ هیات سیاسی به نامه خانوادهها دفاع کرده و میگوید که آنچه که فریدون احمدی، تحولات سازمان اکثریت میخواند، تحولات شخصی خود وی است. بهروز خلیق در دفاع از نظرات سازمان اکثریت مینویسد:« یکی از خطوط برجسته سیمای سازمان باور به سوسیالیسم است. در اولین سطر سند "دیدگاهها و آماجها" آمده است: "سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) مدافع دموکراسی، پیشرفت، عدالت اجتماعی و سوسیالیسم است" این جمله اعتقاد سازمان به سوسیالیسم را بیان میکند.» و در ادامه ضمن بحث در مورد تحول نظری فریدون احمدی و ثابت ماندن نظرات سازمان اکثریت میگوید: « سازمان هیچگاه اعلام نکرده که به جریان سوسیال دمکرات پیوسته است.». البته بحثی که نامه خانوادهها بدنبال خود دامن زده فقط به این چند مورد محدود نمیشود. مطالب دیگر چون «آیا سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) به سوسیالیسم باور دارد؟» به امضا "ب. بی نیاز" (داریوش)، « عذر بدتر از گناه » به قلم "ا. م. شیزلی" و «چند پرسش از رهبری فدائیان خلق ایران (اکثریت)» در دو بخش با امضا "خسرو لطفی" و مطلبی با عنوان « وداع با گذشته و آرمانهای بنیان گذاران سازمان» و با امضا جمعی از هواداران سازمان فدائیان خلق ایران – اکثریت (داخل کشور) نیز دراین مورد در سایتهای اینترنتی منتشر شده است. اینکه آیا سازمان اکثریت به سوسیالیزم باور دارد یا ندارد، سوسیال دمکرات است یا یک سازمان کمونیستی انقلابی، بحثی است که ظاهرا با نامه خانوادهها آغاز شده و حداقل با نگاهی به مطالب فوق، باید گفت که برای خود اعضا این سازمان مسئله هنوز کاملا روشن نیست و ادامه بحثها به روشن شدن هر چه بیشتر این مسئله کمک خواهد کرد. اما در جریان این گفتگوها برخی اصطلاحات و مفاهیم بکار رفته که پرسشهایی را بدنبال خود آورده است. بطور مثال از بهروز خلیق باید پرسید که فرق بین «سوسیالیسم» و «سوسیالیسم دمکراتیک» چیست؟ یا چه اختلافی بین «جریان کمونیستی» و «سوسیالیسم دمکراتیک» وجود دارد و «جریان کمونیستی» یعنی چه و چرا سازمان اکثریت یک«جریان کمونیستی»نیست و یک جریان«سوسیالیست دمکراتیک» است؟ تجربه قرن بیستم و بویژه «سوسیالیسم واقعا موجود»، چه تحولی در درک و تعریف سازمان اکثریت از «سوسیالیسم» و «کمونیسم» را باعث شده است؟ پاسخ به این پرسشها کمک خواهد کرد تا بتوانیم درمورد این که آیا سازمان اکثریت هنوز به آرمانهای پایه گذاران خود وفادار است یا نه، قضاوت صحیح کنیم. البته باید خاطر نشان کنم که اولا این پرسشها از سالها پیش و امروز، موضوع بحث و گفتگوی وسیع در جنبش جهانی کمونیستی است و فقط به اعضا سازمان اکثریت محدود نمیشود و دوما پراتیک سیاسی منتج از بنیانهای نظری و منطبق بر چشماندازهای برنامهای نیز باید مورد بحث و گفتگو و مداقه قرار گیرد. در این نوشته اما من میخواهم به یک نکته دیگر که آن هم بخشی از این مباحث میباشد و در این گفتگوها هم وجود دارد، اشاره کنم و آن مسئله «دمکراسی» است. دمکراسی «قائم به ذات»؟ فریدون احمدی در بخشی از مطلب خود مینویسد:« دموکراسی ارزشی مستقل و قائم به ذات است» و « سوسیالیسم بدون دموکراسی به همان جا میانجامد که انجامید اما دموکراسی بدون سوسیالیسم وجود دارد، از آن تفکیکپذیر است و در دوران ما تنها تجربه موفق بشری در ساماندهی جوامع بشری بوده است. البته که نقص دارد، تکمیل و تکامل میطلبد اما برای آن بدیل وجود ندارد.». فریدون احمدی معتقد است که دمکراسی ارزشی قائم به ذات است. ارزش قائم به ذات چیست؟ در کادر یک نظام اجتماعی-اقتصادی معین، بطور مثال سرمایه داری، یک «ارزش قائم به ذات» چگونه وارد شده و عمل میکند؟ میگوید که سوسیالیسم بدون دمکراسی به بیراهه رفت. ازاین جمله چنین میتوان نتیجه گرفت که سوسیالیسم بدون دمکراسی هم ممکن است. اما در سند "دیدگاهها و آماجها" سازمان اکثریت (که ظاهرا فریدون احمدی هم به آن رای داده است) «دمکراسی» و «سوسیالیسم» دو مفهوم همراه و تفکیک ناپذیر تعریف شدهاند. این تناقض ناشی از چیست؟ فریدون احمدی همزمان میگوید: « بدلیل عدم تبیین سوسیالیسم مطلوب به مثابه یک نظام و سامانه تعریف شده اقتصادی اجتماعی، توسط چپ در سطح جهان، به عروج سوسیالیسم به حد آرمان و آمال و آماج دور منجر شده است». ظاهرا سوسیالیسم دیگری هم وجود دارد که از نوع «مطلوب» آن است، این نوع مطلوب چیست؟ ظاهرا نوع مطلوب، از آنجا که هنوز توسط دانشمندان چپ تبیین نشده!! فعلا در حد یک آرمان باقی میماند. کمی به این جمله دقت کنید، فریدون احمدی به آرمانی نامشخص (سوسیالیسم مطلوب)، که هنوز توسط دانشمندان تبیین نشده است، اعتقاد دارد. فریدون احمدی به چه چیزی اعتقاد دارد؟ یا بهتر است پرسیده شود که به چه چیز «ایمان» دارد!؟ طبعا با ایمان به سوسیالیسم مطلوبی که فعلا تبیین نشده، کاری زیاد نمیتوان کرد. فریدون احمدی راه چاره را در جدا کردن دمکراسی از سوسیالیسم میبیند و اعلام میکند که بدون سوسیالیسم هم میتوان دمکراسی را مستقر کرد. وی سپس دست یاری به سوی «دمکراسی » دراز میکند که به نظر وی « تنها تجربه موفق بشری در ساماندهی جوامع بشری بوده است». این دمکراسی مطلوب فریدون احمدی، چیست؟ دمکراسی چیست؟ دمکراسی دارای تعاریف گوناگونی است و از آنجا که یک مفهوم است، غالبا معنای دقیق و مورد توافقی ندارد. برداشت رایج و معمول از معنای دمکراسی «حکومت مردم» است. ارسطو، سه قرن قبل از میلاد مسیح، درکتاب «سیاست» میگوید: «هرگاه ثروت آدمی پایه و اساس حکومت باشد، چه کم و چه زیاد، با الیگارشی روبرو هستید و هنگامی که فقرا حکومت میکنند، با دمکراسی روبرو خواهید بود.». منتسکیو، در قرن هجده، در کتاب «روح القوانین» سه نوع حکومت را مجزا میکند، جمهوری، مونارشی و دسپوتیزم. در مورد حکومت جمهوری میگوید: « یا مردم قدرت را کاملا دراختیار دارند که در این صورت «دمکراسی» است و یا بخشی از مردم قدرت را در اختیار دارند که در این صورت «آریستوکراسی» است». به هر حال در تمامی تعاریفی که از دمکراسی میشود، همیشه ایده قدرت جمعی و وضعیتی نهفته است که در آن قدرت یا اقتدار متکی بر مردم است. به این معنی که مردم مرجع نهایی اقتدار سیاسی میباشند. «دمکراسی» در کادر حقوق جمعی و عام تعریف میشود. برابری آحاد مردم در برابر قانون و مساوات حقوقی و اختیار عامه در دخالت در اداره جامعه، یا به عبارت دیگر دخالت در سیاست و سیاست ورزی معنی میدهد. ارسطو انسان را حیوان سیاست مدار تعریف میکند و معتقد است که انسان و سیاست پیوند دائمی دارند. و از این رو دخالت دائمی انسان در امور جاری زندگی و جامعه را حق هر فرد میشناسد. در جوامع ابتدایی همه آحاد یک واحد اجتماعی، در اداره امور و در تصمیم گیریها شریک بودند. پیشرفت جوامع بشری، تقسیم کار و شکلگیری طبقات به ایجاد دولت انجامید و سیاست، پیشهٌ دولتها یا به تعبیری دیگر پیشهٌ قدرت در هر جامعهای صرفنظر از شکلی که به خود میگیرد، شد. دمکراسی یک مفهوم طبقاتی دارد و بهمین دلیل از زمان افلاطون تا یک قرن پیش «دمکراسی» از سوی بسیار از فرهیختگان و روشنفکران و از جانب ثروتمندان و صاحبان قدرت طرد میشد و آن را یک ایده خطرناک برای ثبات جامعه میدیدند، چرا که دمکراسی به معنی حکومت مردم، یعنی پائینترین، فقیرترین و در عین حال وسیعترین لایههای جامعه و در یک کلام «عوام الناس» بود. جان استوارت میل، متفکر بزرگ لیبرالیسم قرن نوزدهم، نظامی برای رای دادن پیشنهاد کرد که طبقه زحمتکش را از بدست آوردن اکثریت آرا محروم میساخت. اما از حدود یک قرن پبش «دمکراسی» نه تنها دیگر برای جامعه خطرناک نبود، بلکه به تدریج مفید و سپس لازم هم شد. امروزه تصور یک جامعه پیشرفته بدون «دمکراسی» ناممکن است. تا قبل از نظام سرمایهداری، مردم به گروههای اجتماعی مختلف با جایگاه اجتماعی مشخص تقسیم شده بودند که از حقوقی از پیش تعریف شده برخوردار بودند و افراد، وابسته به گروه اجتماعی یا «کاست» خود بودند. نظام سرمایهداری برای اولین بار بنا به طبیعتش که نظام اقتصادی متکی بر بازار است، افراد را از درون گروههای اجتماعی بیرون کشید، کاست اجتماعی قرون وسطی را شکست و به هر کس موجودیت «فردی» بخشید. تا وی بتواند در بازار آزادانه به خرید و فروش کالا و از جمله نیروی کار خود بعنوان یک کالا بپردازد. در جامعه سرمایهداری، که در فاصله قرون هفدهم تا نوزدهم در کشورهای پیشرفته اروپایی و امریکا شکل گرفته بود، اصل «انتخاب آزاد» به یک اصل خدشه ناپذیر و اساس و پایه جامعه تبدیل شده و اقتصاد لیبرالی پایههای خود را مستحکم کرده بود. همزمان با رشد اقتصاد سرمایهداری لیبرالی، بتدریج برخی آزادیها، و نه فقط آزادیهای فردی، لازم افتاد و انقلابات قرون هفدهم تا نوزدهم در اروپا و امریکا به تشکیل دولتهایی انجامید که نقش تنظیم کننده روابط اجتماعی را بردوش گرفتند. وضع قوانین و نظارت بر اجرای آنها به دولتها واگذار شد و تامین برخی نیازهای عمومی همچون آموزش و پرورش، زیرساختهای مورد نیاز گسترش سرمایه و .. نیز به وظایف دولتها افزوده شد. به این ترتیب جوامع لیبرالی قرن نوزده با ایجاد دولتهای قانونی و قانونیت بخشیدن به روابط اجتماعی، یک نوع نظم اجتماعی را سامان دادند. اما بخش عمده مردم، بعنوان شهروند آزاد، از دخالت در اداره امور جامعه، یعنی از دخالت در سیاست محروم بودند. مبارزه برای کسب این حق، به تدریج در کشورهای پیشرفته اروپایی به استقرار دمکراسی با اعطای حق رای برای انتخاب نمایندگان مجالس ملی یا منطقه ای و شهرداریها انجامید. به این ترتیب در پی مبارزات طبقاتی در قرن نوزده و نیمه اول قرن بیستم، جوامع لیبرالی اروپا دمکراتیزه شدند. پروسه دمکراتیزه شدن این جوامع نیز نه یکسان بود و آسان. مردم در طول بیش از دو قرن مبارزه با قدرتهای حاکمه، به تدریج و گام به گام به برخی از حقوق دمکراتیک خود دست یافتند. بطور مثال در انگلستان در قرن هفدهم، تنها مالکینی که از درآمد کافی برخوردار بودند، حق رای داشتند. بدنبال رشد طبقه کارگر و مبارزات آنها در طول قرن هجدهم و اوجگیری مبارزات کارگری در دو دهه اول قرن نوزدهم، قانون انتخابات در سال1832 تغییر کرد و تمام مردانی که حداقل ده پوند درآمد داشتند، دارای حق رای شدند. جنبش «چارتیستها»، که در 1838 با گردهم آئی رهبران سندیکاهای کارگری و تنظیم یک منشور شکل گرفت، خواهان حق رای همگانی برای تمام مردان بالای 21 سال شد. در سال 1868 قانون انتخابات مجددا اصلاح شده، اینبار شرط درآمد برداشته میشود، ولی تنها به مردان مسئول هر خانواده حق رای داده میشود. بدنبال مبارزات پیگیر مردم و بویژه سندیکاهای کارگری است که بالاخره در پایان جنگ جهانی اول، سال 1918، در انگلستان حق رای همگانی برای مردان بالای بیست سال و زنان بالای سی سال به رسمیت شناخته میشود. در فرانسه تا جنگ جهانی دوم زنان ار حق رای برخوردار نبودند و پس از جنگ، درسال 1944 به زنان حق رای داده شد. «مک فرسون» در کتاب «جهان حقیقی دمکراسی» در این باره میگوید:« چیزی که دمکراسی بر دولت لیبرال افزود صرفا فراهم کردن مجاری قانونی بود برای فشارهای تودهُ مردم. فشارهایی که دولت را وادار به اتخاذ تدابیری در جهت اجرای همان خواستههایی کند که نتیجهاش حفظ نظم و اجتناب از انقلاب است. دولت لیبرال با پذیرش تودهُ مردم به درون نظام رقابت آمیز حزبی ماهیت اصلی خود را از دست نداد، بلکه با چنین روشی نظام سیاسی رقابتآمیز را به روی همه افرادی که بوسیله همین نظام خلق شده بودند، گشود. بدین شکل دولت لیبرال منطق خود را واقعیت بخشید. و با چنین عملی خود را نه تضعیف کرد و نه نابود، بلکه هم خود و هم جامعه مبتنی بر بازار را تقویت نمود. دولت لیبرال، لیبرالیسم را دمکراتیزه و دمکراسی را لیبرالیزه کرد.» بدین ترتیب میتوان گفت که دمکراسی کنونی ضمیمه جامعه رقابت آمیز مبتنی بر بازار و دولت لیبرال است. دراین تعریف این نکته نهفته است که «دمکراسی» لیبرالی نیاز و الزام جامعه لیبرالی، یعنی نظام سرمایه داری لیبرالی، است، البته تا زمانی که بر پایه اصل بازار آزاد و رقابت بچرخد. بدین ترتیب «دمکراسی» لیبرالی یک ارزش «قائم به ذات» نیست و تابعی از نظام اجتماعی و تولیدی در جامعه سرمایهداری است. باید توجه داشت که عکس قضیه صادق نیست. یعنی سرمایه داری مترادف با دمکراسی نیست. نظامهای سرمایهداری بدون دمکراسی هم وجود داشته و دارند، خصوصا در جوامع پیرامونی. نظامهای سرمایهداری هم بودند که در مقاطعی بدلیل بحران اجتماعی و اقتصادی، دمکراسی را نفی کرده و حکومتهای فاشیستی تشکیل دادند. در حالیکه «دمکراسی» درمفهوم تاریخیاش به معنی حکومت مردم بر مردم و برای طبقات پائین جامعه میبود، و از این زاویه بار طبقاتی داشت، در جامعه لیبرالی، دمکراسی از مضمون طبقاتی خود تهی شد و به دمکراسی رقابتی تبدیل گردید. در این سیستم دمکراتیک، هر فرد آزاد است که در رقابت با دیگران انتخاب کند و انتخاب شود. ظاهرا عدالت کامل برقرار است. اما افراد در جامعه از موقعیت اجتماعی یکسان و امکانات مادی برابر برخوردار نیستند و در نتیجه در صحنه رقابت، برنده کسی است که از امکانات بیشتری برخوردار میباشد. دمکراسی لیبرالی، مشارکت مردم دراداره جامعه را به انتخاب دورهای نمایندگان محدود کرد و با توجه به گستردگی و پیچیده شدن جوامع بشری، عملا «سیاست» نیز تخصصی شده و تبدیل به «شغل» سیاستمداران مادامالعمر گردید. به این ترتیب مردم از کاربست حق دمکراتیک خود مبنی بر دخالت مستقیم در اداره امور جامعه و سرنوشت خود باز میمانند و درعمل بخش ثروتمند جامعه، سرمایهداران، با استفاده از امکانات وسیعی که در اختیار دارند، مدیریت جامعه را، مستقیم یا غیرمستقیم، بدست میگیرند. دمکراسی لیبرالی گرچه دارای ظاهری دمکراتیک است، ولی فاصله بسیاری با مفهوم تاریخی و واقعی دمکراسی دارد. در دکترین لیبرالیسم، «فرد» جایگاه ویژه و محوری دارد. نظم لیبرالی بر نقش فرد در جامعه و آزادی فردی آحاد جامعه متکی است. این آزادیها برای سیستم لیبرالی، تا جایی که آزادی دیگری را تهدید نکند، نامحدود است و مهمترین بخش آن آزادی مالکیت است، مالکیت بر ثروت و ابزار تولید. فراموش نباید کرد که سرمایه داری بدون انباشت سرمایه ناممکن بود و بر اساس منطق لیبرالیسم، این انباشت تنها در اختیار «فرد»ها قرار دارد. اما ابزار تولید و ثروتها خود ویژگی فردی نداشته بلکه، بویژه در جهان پبشرفته کنونی، بسیار پیچیده شده و خصلت اجتماعی یافتهاند. به این ترتیب در جامعه لیبرالی، مالکیت فردی بر ابزار تولید، تناقضی اشکار با خصلت «جمعی» تولید پیدا میکند. خصلت «فردی» مالکیت به «فرد» اختیار و قدرت تصمیمگیری بر سرنوشت یک «جمع» را ممکن میسازد. این تناقض، اعمال دمکراسی واقعی را با مانع جدی روبرو میکند. اگر چه میتوان گفت که دمکراسی لیبرالی عمدتا «صوری» است، ولی باید دقت داشت که این به معنی بیاهمیت کردن این دمکراسی نیست، چرا که در کادر این دمکراسی است که مبارزه طبقاتی تسهیلات بیشتری یافته و موثرتر میگردد. به باور من «دمکراسی قائم به ذات» وجود ندارد. « تنها تجربه موفق بشری در ساماندهی جوامع بشری» فریدون احمدی، همانا دمکراسی لیبرالی، منتج از نظام اقتصادی لیبرالی است. در جوامع کنونی، سطح دمکراسی لیبرالی متغییری است از تعادل قوی بین طبقات اجتماعی و بین مردم و قدرت حاکم. فریدون احمدی میگوید که البته: « نقص دارد، تکمیل و تکامل میطلبد. اما برای آن بدیل وجود ندارد». نقص دمکراسی لیبرالی اتفاقی یا ناشی از اشتباه مخترعین آن نیست که بتوان آن را برطرف کرد. نقص دمکراسی لیبرالی ماهوی است و ویژه این سیستم است. ریشههای این نقص، نه در خود دمکراسی لیبرالی که در نظام سرمایهداری و در دل لیبرالیسم است که «فرد» را محور اصلی انکشاف جامعه قرار میدهد. لیبرالیسم با فردیت همراه است و جز این نیز نمیتواند باشد. اتفاقا از قرن نوزدهم و از جمله با آشکار شدن نواقص سیستم دمکراسی لیبرالی است که جستجو برای یافتن آلترناتیو بصورت جدی دنبال شده و نظریههای «سوسیالیستی» و «کمونیستی» مطرح میشوند. ایده «دمکراسی سوسیالیستی» بدیل دمکراسی لیبرالی است که مرکز توجه خودش را جامعه و عامه مردم قرار میدهد و تلاش میکند تا به وسیعترین شکل ممکن مشارکت مردم در اداره امور جامعه را فراهم سازد. بویژه تلاش میکند تا آن نقص مهم دمکراسی لیبرالی، یعنی «فرد محور همه چیز» را تا آنجا که میتواند، کمرنگ کرده و «جمع» را محور قرار دهد. «سوسیالیسم واقعا موجود»، تجربه عملکرد آنهایی که با ادعای برای «جمع»، هم فرد و هم جمع را خفه کردند، برای کمونیستها میراثی بجای گذاشت، که بر دوش همگی سنگینی میکند،. تاریخ، جریان دائمی مبارزه برای آزادی و برابری است. تاریخ سرشار بوده و خواهد بود از پیروزیها و شکستها. اما هیچ مبارزهای بیهوده نبوده و جهان هیچگاه آنی نبوده که پیش از آن میبود و مبارزه هیچگاه یکسان و یکنواخت نبوده و نخواهد بود. در این پیچیدگی تکامل، بعضیها نوای دوران «نو» را میشنوند و برآنند تا ارزشهای «ما قبل تاریخ » را بدور ریخته و با تعجیل برای همسازی و انطباق با توقعات «زمانه نو» گام بردارند. برخی دیگر معتقدند که اصولا چیزی تغییر نکرده و همچنان مبارزه خود را در همان کادر و روش قدیمی، برای تحول، دنبال میکنند. اپورتونیسم یا دگماتیسم، چنین به نظر میرسد که ما را گریزی از آنها نیست!! برای آن که نشان دهیم که به دمکراسی اعتقاد داریم نیازی نیست تا پرچم کهنه دمکراسی لیبرالی را بدست گیریم. کافی است تا پرچم آزادی و برابری را برزمین نگذاریم. تنها از طریق مبارزه صادقانه با بیعدالتی و استثمار و برای آزادی و برابری همه مردم است که از تجربه گذشته میتوانیم درسهای لازم برای آینده را بگیریم. مطلبم را با نقل قولی کوتاه از «میگوئل بناسایا»، فیلسوف، روانکاو و مبارز قدیمی آرژانتینی به پایان میبرم که میگوید: «تنها حرکت واقعا جدی، ساختن یک عصیان ضد سرمایهداری و برای همبستگی است. در چنین چشماندازی، وفاداری، یعنی تعهد ما به ادامه مبارزه گذشته، را شاید بتوان با مثال با یک پژوهشگر آزمایشگاه که نتوانسته هنوز واکسنی برای یک بیماری پیدا کند، مقایسه کرد. ما انتظار نداریم که وی اعلام کند که شکست خورده و بیماری برای همیشه پیروز شده است. همچنین وی نیز نخواهد گفت که تمامی تلاشهایش در این مدت بیهوده بوده است. چرا که تحقیقات و فرضیات وی در این مدت، پایه های عینی هستند که به وی اجازه میدهند تا تلاشهایش را ادامه دهد. بهمین دلیل است که ما یک سیمای «مبارز جستجوگر» را برمیگزنیم، که دقیقا بیانگر نظر ما درباره این وفاداری به گذشته میباشد: گذشته به ما کمک میکند که راه آیندهمان را پیدا کنیم. وفاداری به هیچوجه به معنی باز تولید کورکورانه همان چیزهای گذشته نیست. بلکه هدف انجام همانها-جستجوی همبستگی و آزادی- ما را وامیدارد تا روش و راهمان را تغییر دهیم. با جوهر مبارزه است که وفاداریمان را حفظ میکنیم و نه با نگهداشتن همان شکل و نام گذشته»
+ نوشته شده در Sat 20 Sep 2008ساعت 0:53 AM توسط میثاق آزاد |
درود بی پایان بر شیرزنان ایرانزمین که براندازی را یگانه دستاویز برای به چنگ آوردن آزادی و برابری خویش یافته اند شما شیرزنان ایرانزمین با حرکت خود در روز ۸ مارس برابر با ۱۷ اسفندماه ۱۳۸۵ در پارک لاله و دیگر نقاط کشور فصل تازه ای در تاریخ مبارزات خود گشودید. شیرزنان ایرانزمین شما نشان دادید که آمادة حرکتی فراتر و قیامی همه گیر برای براندازی حکومت زن ستیز و ایران ستیز ملایان هستید. شیرزنان و آزادمردان ایرانزمین اکنون زمان آن فرا رسیده است که نیروهای خود را منسجمتر و متمرکزتر و برای حرکت ملّی و براندازی که در روز قیام ملّی با همیاری همة اقشار مردم ایران به وقوع خواهد پیوست، آماده نمایید. در روز قیام ملّی که طلوعی نو در تاریخ ایران خواهد بود همة مردم در سراسر کشور بپا خواهند خاست تا حکومت ظلم و ستم و ضد ایرانی را براندازی کنند. در این روز میبایست نیروهای مسلح میهنی، سپاه پاسداران و ارتش و کلّیة نیروهای انتظامی در کنار ملت ایران باشند و کسانی که علیه جنبش براندازی اقدام نمایند در آینده مورد خشم و غضب مبارزان میهن پرست قرار خواهند گرفت. شیرزنان و آزادمردان ایرانزمین در همبستگی برای نابودی حکومتی که هزاران هزار مبارز میهن پرست ایرانزمین را در ایران و در خارج از کشور به هلاکت رسانیده است کوشا باشید و در مسیر جنبش براندازی و به چنگ آوردن ایرانی آزاد و آباد و سرافراز متحد شوید و بدانید که جانبازان سازمان پارس و شورای براندازی در داخل و خارج از کشور در کنار شما هستند و با همت شما فرزندان سلحشور و مبارز ایرانزمین، حکومت جانی و غارتگر ملّایان را نابود خواهیم ساخت. هرگونه سازش گروه ها و دستجات سیاسی – فرهنگی – صنفی در مسیر اصلاح طلبی و حرکت هدایت شدة اپوزیسیون ستون پنجم که تاکنون جنبش براندازی را از نگاه مردم ایران دور نگهداشته اند را محکوم مینماییم و این مزدوران و خائنین به میهن در فردای آزاد، آباد و سرافرازی ایران در مقابل ملت غیور ایرانزمین جوابگو خواهند بود. تاکنون سیاست جهانی و مزدوران آن از وجود نکبت بار حکومت اسلامی بهره های فراوان برده اند، از جمله نابودی فرهنگ و اقتصاد ایران، به یغما بردن نفت و منابع طبیعی ایران و منطقه و همچنین با ایجاد پروژة بحرانی در منطقه، سودهای فراوان از فروش اسلحه بدست آورده اند. فرزندان ایرانزمین اکنون زمان آن فرارسیده است که ما سرنوشت کشورمان را بدست گیریم و لازمة آن نابودی مزدوران و خائنین به آب و خاک میهن اهوراییمان میباشد. شیرزنان و آزادمردان ایرانزمین با حمایت خود از جنبش براندازی که یگانه جنبش میهنی فرزندان ایرانزمین میباشد، حکومت اسلامی و در کنار آن تمامی مزدوران وابسته به آن و همة خائنین را نابود سازید. فرزندان ایرانزمین با تشکیل هسته های مقاومت و گروه های مبارز میهنی با هر گونه ظلم و بیداد، اختناق و فشار حکومت ضد ایرانی اسلامی مقابله کنید. فرزندان ایرانزمین حق گرفتنی است و رسیدن به آن نیاز به حماسه سرایی و جانبازی دارد. شرف، حیثیت و غرور ایرانی در مخاطره است. اکنون زمان آن فرارسیده است که همة فرزندان ایرانزمین همصدا فریاد برآورند که دیگر بس است این حکومت نابود باید گردد و مرگ باد بر تمامی سیستمهای نگهدارندة جهانی این حکومت نکبت و سیه روزی ملت غیور ایرانزمین. ملت غیور و دلاور ایرانزمین با حماسه آفرینی خود ثابت کنید که جنبش براندازی روز به روز قدرتمندتر شده و در روز موعود روز قیام ملی مردم، ضربة نهایی را بر پیکر فاسد، پلید و جنایتکار حکومت اسلامی وارد خواهیم آورد و پروندة سیاه حکومت بنیادگرا و ضد ایرانی اسلامی را برای همیشه از تاریخ کشورمان محو خواهیم ساخت. پیروز باد جنبش سپید براندازی دکتر آرمان نوری

+ نوشته شده در Sat 20 Sep 2008ساعت 0:9 AM توسط میثاق آزاد |
به سوگ داستان آریانا بگریم زآستان آریانا بود ازسرزمین آریائی کران اندر کران آریانا گرفتستند ایران ویح وایران شمال وخوربران آریانا سلام ای پهلوان پهلوانان سپهدار کلان آریانا سلام ای سرفراز ای گرد ای سام فسانه پهلوان آریانا جوان شد داستان پهلوانی زتو گرد جوان آریانا شغاد افکند رستم را به نیرنگ تو را هم میهمان آریانا نمک خورد وشکست آخر نمکدان فکند آتش به خوان آریانا بس آن تازی که کرد این ترکتازی نمودی مهربان آریانا به دستی زر به دستی تیغ و برلب بیامد مدح خوان آریانا نگر بهرام چوبین و قلون را همان شد داستان آریانا فرستاد او کلاغی دو قلون سان بسوی قهرمان آریانا
به رقص آوردشان همچون عروسک به رأی طالبان آریانا کزآنان وعمرشان شد شب وروز سوی بالا فغان آریانا عروسک سوی دوزخ رفت ومسعود سوی حق ز آسمان آریانا به کوه بی ستون نقراست برسنگ ( تو در آن پارس را خوان آریانا )
که ازخصم ودروغ وخشک سالی
بود زخم وزیان آریانا
کنون این هرسه با این تازی افتاد
به دشت وگلستان آریانا
خزان آورد شهریور به هشتاد
به باغ وبوستان آریانا
که درفقدان احمد شاه مسعود
بسوزد استخوان آریانا
که گیرد پنجشیر وهم بدخشان
پس ازاوچون میان آریانا
تنید القاعده جولاهه سان تار
که سازد ریسمان آریانا
ندانست که او باشد یاد آن شیر
توان بخش یلان آریانا
خدایا بیخ بن لادن برانداز
که سوزاند او نهان آریانا
سلام ای قهرمان آریانا
به خون خفته روان آریانا
جوان رفتی وافزودی تو جان را
جوانمرگا به جان آریانا
****
کوه انگاری که دلگیر است
دره پنداری که خاموش است
باز سهرابی به خاک افتاد
باز تهمینه سیه پوش است
زخم این سهراب از شمشیر رستم نیست
دشمن این پهلوان دیو است آدم نیست
قصه گوی توس اگر می بود
مویه های میکرد و خون از خامه می بارید
داستان کشتن سهراب را این بار طرح تازه می بخشید
ای بلوط سخت جان، ای قهرمان، ای مرد
من نمیدانم چه صبحی از نشیب دره ها افراختی قامت
ای نمودی از تکاپو ،ای سراپا استقامت
قِصه ها و قُصه هایت را گرچه از نزدیک نشدیدم
لیک دردی را که تو فریادی می کردی من به چشم خویش می دیدم
صبح میلادت به یادم نیست
شام مرگت لیک از یادم نخواهد رفت...
+ نوشته شده در Fri 19 Sep 2008ساعت 12:38 PM توسط میثاق آزاد |
نخستين شخصى كه بنظر میرسد واژه شوونيسم را در ايران بكار گرفته سيد حسن تقى زاده بود. او اين واژه را در يك متن تحليلى ـ انتقادى مورد استفاده قرار داده و اين همان متنى است كه در آن پيش فرض تقى زاده ، اين بود كه از سر تا پا بايد غربى شد. بعدها در خطابه اى تقى زاده ادعا كرد كه: "اينجانب در تحريض و تشويق به اخذ تمدن غربى در ايران پيش قدم بوده ام و چنان كه اغلب مىدانند اولين نارنجك تسليم به تمدن فرنگى را در چهل سال پيش بى پروا انداختم كه به مقتضيات و اوضاع آن زمان شايد تند روى شمرده شود." پاینده ایران مقاله فوق از تارنمای تریبون آزاد پان ایرانیست در خوزستان برگرفته شده است. ( لینک در پیوندهای وبلاگ)
+ نوشته شده در Fri 19 Sep 2008ساعت 12:34 PM توسط میثاق آزاد |
مکتب پان ايرانيسم در سال 1326 به رهبری سرور محسن پزشکپور بنيانگذاری گرديد. افراد اين مکتب در سالهای 1320 به هنگام ورود نيروهای انگليسی به ايران و در سالهای 1324 و 25 به هنگام اشغال آذربايجان توسط ارتش سرخ با تشکيل گروه های ضربت و زير زمينی به مبارزه توأم با خشونت عليه بيگانگان پرداخته بودند. در سال 1330 خورشيدی مکتب پان ايرانيزم به مرحله حزبی گام گذاشت و حزب پان ايرانيست رسماً تشکيل گرديد. اندامان حزب پان ايرانيست تا سال 57 بصورت آشکـار و نهان در صحنـه سياسـی و فرهنگـی ايرانزمين حضور داشتند و چه در مجلس شورای ملـی ( دوره های 22 و 24 ) و چه در کابينه های وقت سرگرم پدافند از منافع ملی و خدمت به ميهن بودند سرور پزشکپور و شهيد محمدرضا عاملی دو تن از انديشمندان و سياستمدارانی هستند که به تحکيم پايه های تئوريک نهضت پرداختند. کادر مرکزی حزب پان ايرانيست پس از سال 1359 به برون مرز انتقال يافت. و ليکن سرور پزشکپور در سال 1370 به دنبال 4 سال درخواست مکرر به ايران بازگشت و حزب فعاليتهای خود را از سرگرفت. در بهمن 1376 کنگره هفتم حزب تشکيل و اداره حزب به يک شورای عالی 7 نفره واگذار گرديد. از فروردين 1377 نشريه داخلـی حزب پان ايرانيست به نام « ضد استعمار » آغاز به انتشار نمود و از شماره 44 به « حاکميت ملت » تغيير نام داد. کادر مرکزی حزب همکنون در تهران مستقر است و هفته يي دوبار با حضور سرور پزشکپور( نخستين پيام آور پان ايرانيزم ) تشکيل جلسه عمومی میدهد که ورود همگان به آن آزاد است. عليرغم سخت گيریها و بی مهریهای حاکميت اندامـان و هواداران حزب در بيشتر شهرهای بزرگ ميهن به کوشندگیهای خود ادامه میدهند و پايگاه های اصفهان، شوش، اهواز، شاهين شهر، تبريز، بروجرد، سياهکل ، گرگان، اروميه و ... کاملاً کوشا هستند .
+ نوشته شده در Fri 19 Sep 2008ساعت 12:26 PM توسط میثاق آزاد |
پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت: 18:43
توسط:س
فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند. فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.فارسها سگ هستند.
وب سایت پست الکترونیک
به نظر شما آدم چقدر باید بیکار باشه بشینه این متن را بنویسد.
+ نوشته شده در Thu 18 Sep 2008ساعت 7:39 PM توسط میثاق آزاد |
مقصود ما از وحدتی ملی ایران وحدتی است که عبارت است از: حفظ استقلال سیاسی و تمامیت ارضی ایران...وحدت سیاسی، اخلاقی و اجتماعی مردمی که در حدود امروز مملکت ایران اقامت دارند. اما منظور از وحدت ملی این است که در تمام مملکت فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از جهت لباس و اخلاق و ... محو شود و ملوک الطوایفی کاملا از میان برود و کرد و لر و قشقایی، عرب و ترکمن و...باهم فرقی نداشته باشند و هر یک به لباسی ملبس و زبانی متکلّم نباشند. به عقیده ما تا در ایران وحدت ملی از حیث زبان، اخلاق، لباس و... حاصل نشود هر لحظه برای استقلال ملی و تمامیت ارضی احتمال خطر وجود دارد. اگر ما نتوانستیم تمام نواحی و طوایف مختلفی را که در ایران سکنی دارند یکنواخت کنیم یعنی همه را به تمام ایرانی کنیم، آینده تاریکی در جلو ماست. آنها که به تاریخ ایران و مذهب شیعه علاقمند هستند و به زبان فارسی و ادبیات آن تعلق دارند باید بدانند اگر رشته وحدت این مملکت از هم گسیخته شود هیچ چیز باقی نخواهد ماند. پس باید با هم یکدل و یکصدا بخواهیم و کوشش کنیم که زبان فارسی در تمام نقاط ایران عمومیت پیدا کند و بتدریج جای زبانهای بیگانه را بگیرد. باید مدارس ابتدایی برای آموزش زبان فارسی و تدریس تاریخ ایران تاسیس شود و راه آهن سراسری ساخته شود تا روابط سریع و ارزان میان نقاط مختلف مملکت برقرار گردد و مردم شمال، جنوب، شرق و غرب بیشتر در هم آمیخته شوند. باید هزارها کتاب و رساله دلنشین و کم بها به زبان فارسی در تمام مملکت به خصوص آذربایجان و خوزستان منتشر شود. اسامی جغرافیایی غیر فارسی را تبدیل کرد و ....
+ نوشته شده در Tue 16 Sep 2008ساعت 1:57 PM توسط میثاق آزاد |
از دادستانى كل انقلاب جمهورى اسلامى ايران بــــــــــــــــــه كليه دادستانهاى انقلاب استان شهرستانها برابر اعلام و در خواست سپاه پاسداران، در مواقعيكه برادران پاسدار در جريان درگيريهاى خيابانى و جبهه زخمى و به بيمارستان اعزام مى شوند و نياز فورى به تزريق خون دارند بعلل نداشتن خون و عدم امكان فورى به شبيه خون منتهى به فوت مجروح مى گردد لذا براى رفع اين مشكل دستور فرماييد بطور محرمانه افراديكه محكوم به اعدام شده و اجراى حكم درباره آنها بلادرنگ بايد اجرا گردد قبل از اجراى حكم صادره توسط مامورين پزشكى كه مورد اعتماد باشند خون محكومين را بوسيله سرنگ به ظروف مخصوص منتقل و به نزديك ترين بهدارى و يا بانك خون محل تحويل دارند تا در اولين فرصت ضرورى مورد استفاده برادران پاسدار كه زخمى مى شوند قرار گيرد. ياد آورى مى شود از جهت اينكه نسبت به اين اقدام اشكال شرعى بر آن تصور نگردد چگونگى از محضر ولايت فقيه امام خمينى رهبر و بنيان گذار جمهورى اسلامى مدضل العالى استفتا گرديد و اعلام فرمودند اشكال شرعى ندارد. دادستان كل انقلاب جمهورى اسلامى ايران
+ نوشته شده در Tue 16 Sep 2008ساعت 1:52 AM توسط میثاق آزاد |
در تاريخ 8 خرداد 1325 هنگاميکه عليرضا رئيس سرگرم ساختن نارنجکی بود، ناگهان مواد منفجره، حادثه خونينی آفريد. با انفجار باروت بدن عليرضا رئيس تکه تکه شد و نام اولين شهيد نهضت پان ايرانيسم در تاريخ جاودانه گشت. عليرضا همراه با بيژن فروهر و داريوش همايون و دهها تن ديگر در شاخه نظامی انجمن فعاليت میکرد. در آن هنگام ليست سياه۳۰۰ صد نفره يي شامل بيگانه پرستان و سر سپردگان بيگانه توسط انجمن تهيه شده بود و قرار بود نارنجکها عليه آنان استفاده شود. پس از شهادت عليرضا رئيس متنی توسط محسن پزشکپور نوشته شد که به فرمان رئيس مشهور است. اهميت اين متن در اينست که در آن برای اولين بار از نام پان ايرانيسم برای شناساندن جنبش و انجمن استفاده شده. البته اصطلاح پان ايرانيسم پيشين توسط دکتر محمود افشار در ماهنامه "آينده" در معنای صرفاً فرهنگی آن بکار رفته بود. ولی محسن پزشکپور با غنی سازی اين واژه، پان ايرانيسم را در معنای سياسی ـ فرهنگی و اجتماعی و حتی جغرافيايي آن مصطلح ساخت. گفتنی است جنبش پان ايرانيسم تا کنون سه مرحله مهم را پشت سرنهاده است: ≠ فرمان رئیس ما بنیاد گذاران انجمن که نخستین پایه های ایران پرستی را بر روی شانه های خود برپا کردیم، امروز و در این ساعت به خاطر آنکه انجمن مقدس خود را وارد یک راه تغییر ناپذیر و به سوی یک هدف مقدس جاوید رهسپار سازیم و به خاطر آنکه هرگز نگذاریم این شعله های آتش وطن پرستی که امروز از قلوب ما زبانه میکشد خاموش گردد و به خاطر آنکه آرزو و ایده مشترکی را که همگی در قلب داریم تقدیم جامعه ایرانی و مبنای تعلیمات و فلسفه و کلیه عقاید انجمن خویش سازیم، میگوییم «پان ایرانیزم»آن آرزوی مقدس است که بر قلوب جملگی حکومت میکند. اکنون به خدای خود وبه شرافت انجمن خود و به خون نخستین شهید و سرباز فداکار انجمن «علیرضا رئیس»سوگند یاد میکنیم که برای همیشه و تا ابد جز پان ایرانیزم برای خود هدف و آرزویی تخصیص ندهیم و ایران را جز به سوی این آینده درخشان و دوست داشتنی نرانیم. ای آیندگان، ای کسانی که روزی زمام امور انجمن کنونی ما را در دست میگیرید، مردم مبارز! کسانی که برای عظمت ایران به سازمان مقدس ما میپیوندید، زمامداران!ای افرادی که بر فرزندان داریوش و سیروس حکومت میکنید، ای خواننده عزیز، شاید وقتی که این سطور را میخوانی اجساد ما خاک شده باشد. شاید که مکان ما کنج زندان باشد و شاید به جرم وطن دوستی آواره کوه و دشت باشیم یا قلوب ما را که کانون آتش ایرانپرستی است تیرهای جانگداز دشمنان میهن سوراخ سوراخ نموده باشد. اما، از تو میخواهیم و به تو میگوییم و تو را به اهورامزدا خدای بزرگ ایران سوگند میدهیم که به پاس احترام روح شهدای ایران و به یاد بنیانگذاران انجمن و به خاطرعظمت ایران و برای همیشه نیز تو یک آرمان داشته باشی و معتقد به این عقیده گردی:«پان ایرانیزم» شاید این آرزو در زمان ما و در دوره تو به حقیقت نپیوندد اما، باشد، تو موظفی ذره ای از این اخگر را که در سینه داری در قلوب دیگران و آیندگان وارد کنی تا سینه به سینه بگردد و خاموش نشود. مطمئن باش روزی میرسد که این آتش پلیدیها را بسوزاند و جز پاکی چیزی بر جای نگذارد. تا آن روز، این وصیت ماست: «شما هاله سیاه را از دور پرچم ایران برنگیرید. این هاله، نشانه عزاداری و ماتم ما است تا وقتی که به هدف مقدس خود نرسیده اید، تا زمانی که عظمت ایران را اعاده ننموده اید، شما را به ناموس وطن سوگند این هاله را برنگیرید و نعره کشان بگویید: به پیش برای محو این هاله «سیاه» به پیش برای آن روز تاریخی و مقدس، آن روز سعادت بار فرح بخش، آن روز برای نخستین بار پرچم سه رنگ ما بدون هاله سیاه در دست جوانان فداکار ایران و سربازان غیور انجمن در اهتزاز خواهد بود.» هموطنان، درود بر شما و شهدای ایران، درود بر قهرمان پیشاهنگ و شهید راه آزادی ایران علیرضا رئیس. ایران را به شما میسپاریم و شما را به اهورامزدا.
+ نوشته شده در Mon 15 Sep 2008ساعت 7:14 PM توسط میثاق آزاد |
در اين مختصر میخواهيم بدانيم پان ايرانيسم چيست و اين عقيده بر پايه چه مکتبی استوار گشته است. برای اين منظور ابتدا مختصری از اصول پان ايرانيسم را بحث میکنيم و سپس مکتب ناسيوناليسم را شرح میدهيم، آنگاه با شناخت کلی اين دو مبحث به آشکار ساختن مبانی پان ايرانيسم میپردازيم. پس اين گفتار شامل سه بخش است: تعريف و اصول پان ايرانيسم، شناخت مکتب ناسيوناليسم و ناسيوناليسم پايه پان ايرانيسم است. 1 . تعريف و اصول پان ايرانيسم پان ايرانيسم نهضتی است که عقيده دارد تمام ايرانيان بايد در ميهن حقيقی خود در زير يک درفش زندگی کنند. پان ايرانيسم زاييده وضع تاريخی کنونی ملت ايرانيست چون لازم به گفتن نيست که در مدت150 سال اخير کشور ايران تجزيه گشته است و ايرانيان در قطعات جداگانه با رژيمهای گوناگون زيست میکنند. برای دانستن کامل پان ايرانيسم بايد دو مسئله اساسی اين مکتب و نهضت را به خوبی بررسی نمود: مسئله اول را تاريخ سياسی يک قرن و نيم اخير به خوبی حل میکند و به ما میفهماند که سياست دول بيگانه و خيانت طبقه حاکمه ايران سبب شد که ميهن حقيقی ما تجزيه شود و در شمال، شرق، جنوب و غرب گروهی از هم ميهنان ما از ديگر برادران و خواهران خود به دور افتتد. برای حل مسئله دوم اسناد و مدارکی لازم است که در صفحات تاريخ شش هزار ساله ما نهفته است و تاريخ ما بهترين معرف کسانيست که ايرانی شناخته میشوند و در پديد آوردن فرهنگ ايرانی دست داشته اند. اين است دو مسدله پان ايرانيسم و راهنمايي برای حل آن. 2 . شناختن مکتب ناسيوناليسم ناسيوناليسم مشتق از کلمه « ناسيون » به معنی ملت است و به مکتبی اطلاق میشود که در آن ملت به منزله يک واحد قائم به خود شناخته شده است و غالباً به ناسيوناليسم از دو نظر نگريسته میشود: الف ـ مکتب ناسيوناليسم تاريخی چه میگويد ... کيفيات پديدهای تاريخ جزئيست از سرنوشت ملتها و تاريخ جز سرگذشت و تغييرات و تحولات ملتها چيزی نيست. بنابراين در اين مکتب هر چيزی را برای آنکه بشناسيد رابطه اش را با ملت تعيين مینمايند. مثلاً نمیگويند ملت اجتماعی از مردمان است، بلکه مردم را به منزله سلولهای ناپايداری از پيکر ملت میدانند. در مکتب ناسيوناليسم تاريخی هر واقعه تاريخی برای هر ملتی متکی بر نياز ملی و نياز ملی عبارت است از اقتضای حيات ملت در آن دوران تاريخ. مثلاً از نظر ناسيوناليسم تاريخی ملی شدن نفت صرفاً يک مسئله اقتصادی توجيه نمیشود بلکه تمايل ملت ايران را به استقلال طلبی و بيرون راندن نيروی بيگانه آشکار میسازد. کوتاه سخن، مکتب ناسيوناليسم میگويد سير تاريخ همان تکوين و تحول ملتها است و بس و عناصری اصيل تر از ملت نمیشناسد. ب ـ مکتب ناسيوناليسم چه میگويد ... عقايد اين بخش از مکتب ناسيوناليسم مبنای قوانين و مقررات اجتماعی است. بايد دانست هر يک از مکاتب اجتماعی هنگام وضع مقررات منافع واحد خاصی را مورد توجه قرار میدهد. در مکاتب فرد پرستها واحد مورد نظر فرد است و در قوانين آنها هميشه سعی میشود حقوق افراد محفوظ بماند و آزادی آنها محدود نشود و هر کسی هر چه میخواهد بکند، قوانين فقط هنگامی مانع عمل شخصی میشود که آن عمل حقوق فرد ديگری را ضايع و باطل کند. روسو نمونه اين گونه متفکرين حتی ملت اجتماعی از افراد میدانست. که به موجب يک پيمان و قرارداد خيالی با هم عهد کرده اند که مشترکاً زندگانی نمايند. در مکاتب اجتماعيون (سوسياليستها) ابتدا سخن از اين بود که واحد مورد نظر اجتماع است و در قوانين و مقررات بجای آنکه حقوق فرد محفوظ باشد حقوق اجتماع را مقدم دارند و قوانين به منظور ترقی و تکامل اجتماع وضع شود. اين فکر در تحول خود در زير ماسک مارکسيسم تغيير عجيبی کرد به اين معنی که درجات پست انفرادی تنزل يافت. يک فرد مارکسيست معتقد است که هر کس در پی منافع روزمره خويش است و اساس تمام تحولات جهان را بر همين فرمول استوار میداند . در اين گونه سوسياليسم باز غايت نظر فرد است. فرد است که بايد تحت هر شرايطی که باشد سعی نمايد شکمش را سير کند. در مکتب سوسياليسم عيب ديگريست که نمیتوان حدود جامعه يعنی واحد مورد نظر را تعيين کرد بنابراين عده ای مانند فوريه واحدهای عجيبی از خود ابداع میکنند مثلاً واحد اجتماع را عده 1200 نفری به نام فالانستر میدانند و برخی ديگر برای جامعه حدی قائل نشده و جامعه را اعم از وحشی و متمدن به يک چشم نگريسته اند. در مکتب ناسيوناليسم اجتماعی چنانکه از اسم آن پيدا است قوانين به خاطر ترقی و تعالی ملت است. از نظر اين مکتب هر فرد جز ملتی است و وظيفه ای بعهده دارد که بايد آن وظيفه را با تمام قوای جسمانی و دماغيش ادا نمايد. از نظر اين مکتب جامعه برای تن آسايي افراد نيست بلکه افراد عهده دار پيشرفت ملت میباشند که بايستی بر طبق برنامه خاصی سير کند. از نظر اين مکتب وظيفه دولت تنها حفظ حقوق افراد و جلوگيری از تصادم منافع آنها نيست بلکه حکومت برای رهبری ملت به سوی ترقی و تعيين تکالـيف افراد است. از نظر اين مکتب حفظ خانواده بر حفظ حقوق افراد مقدم است. خلاصه از نظر اين مکتب تنها اعمالی قانونی است که به خاطر پيشرفت ملت باشد. اين بود مختصری از اصول مکتب ناسيوناليسم اگر چه اين نام تازگی ندارد و نيز انديشه مليت فکر سابقه داريست طرح ناسيوناليسم به منزله مکتب اصالت ملت، ويژه ماست. 3 . ناسيوناليسم پايه پان ايرانيسم است از دو قسمت اول اين مقاله پان ايرانيسم و ناسيوناليسم را شناختيم. در اين قسمت میخواهيم آشکار نماييم که پايه ايرانيسم همان مکتب ناسيوناليسم است. انديشه های پان ايرانيسم دو نوع است: لذا برای پی بردن به مبانی پان ايرانيسم بايد به مبانی آرمان و دکترين پان ايرانيسم پی ببرد. بنيان آرمان پان ايرانيسم شالوده پان ايرانيسم از لحاظ آرمان همان مکتب ناسيوناليسم تاريخی است. برای درک اين مطلب کافيست افکار مکتب ناسيوناليسم تاريخی را درباره ملت ايران بسنجيم. گفتيم مکتب ناسيوناليسم معتقد است که جنبش واقعی که در کشور اتفاق می افتد بر زمينه نياز ملی خاص آن زمانست. بطورکلی میتوان گفت ملت مراحل متفاوت ترقی و فترت را طی میکند، در هنگام فترت وقايع بر زمينه اصلاح مستقر است. گفتيم برای مکتب ناسيوناليسم، ملت يک مقوله تاريخی است نه يک قرارداد سياسی لذا اگر قسمتی از مردم ايران را در قلعه خاکی محصور کنند و نام آن را ايران گذارند و خصوصاً چنين کشوری را به تصويب مجامع بين المللی هم برسانند ساکنين اين قلعه خاک ملت ايران نخواهند شد زيرا ملت بنابر تعريف سياستمداران بوجود نمی آيد بلکه موجوديتی است که به کمک تاريخ شناخته میشود و ملت ايران را آن گونه که موجوديت حقيقی و تاريخی دارد معرفی میکند و يگانگی و وحدت را در قلب ايرانی بر می انگيزد. اگر بخواهيم پيدايش پان ايرانيسم را از نظر مکتب ناسيوناليسم تعبير کنيم بايد بگوييم « پان ايرانيسم نياز ملی ايرانيانست در دوره فترت و تجزيه ». خلاصه، آرمـان پان ايرانيسم عبارت است از احکام مکتب ناسيوناليسم تاريخی درباره ملت ايران. بنيان دکترين پان ايرانيسم برای کسانی که همه روزه سوال میکنند رژيم سياسی و اقتصادی پان ايرانيسم چيست، توجه بر اين جمله جوابی است کافی: دکترين پان ايرانيسم مبتنی بر عقايد مکتب ناسيوناليسم اجتماعيست. فرمول دکترين پان ايرانيسم اين است که ملت ايران را بايد نيرومند ساخت و برای زندگی آينده آماده کرد. شک نيست که وحدت بزرگترين عامل نيرومندی است، پان ايرانيسم وحدت ايران زمين را اعلام میدارد. ملت ايران را بايد برای آينده پرورش داد، پان ايرانيسم که متکی بر اصالت ملت است تنها نهضتی است که نسل کنونی را در مقابل وظيفه تاريخی خود يعنی ايجاد ايران بزرگ قرار میدهد. در دکترين پان ايرانيسم ديگر بر سر اينکه سرمايه ملت از کدام شخص يا کدام طبقه باشد بحث نخواهد شد بلکه معلوم میکند از سرمايه ملت چگونه بايد برای آمادگی ملت استفاده کرد و نيز بحث نخواهد شد که کدام دسته از مردم حق حکومت دارند بلکه حکومت بايد دستگاه های موجود را چنان بکار اندازد که از همکاری آنها حداکثر فايده نصيب ملت بشود. پس واحدی که در قانون گذاری ناسيوناليسم مورد توجه میباشد ملت است آنگونه که ناسيوناليسم مورد توجه میباشد ملت است آن گونه که ناسيوناليسم تاريخی معرفی مینمايد.
+ نوشته شده در Mon 15 Sep 2008ساعت 7:3 PM توسط میثاق آزاد |
از فارسه می پرسن: تو میدونی چرا همه پیامبران مرد هستند؟ خدا وکیلی من به این ساوالان چی بگم که خودش واسه خودشون جک میسازه ردیفم فحش باره فارسا میکنه جک بالا رو ایشون برا فارسها در آورده ۱ اینکه چرا ادرس وبلاگت رو نمیدی شاید میترسی دستت رو بشه ۲ فارس جماعت هیچوقت به غ نمیگه گ.
فارسه میگه: اینطوری که شما میگن نیست، پیگمبر زن هم داشتیم. مثل پیغمبر اکرم.
+ نوشته شده در Mon 15 Sep 2008ساعت 6:29 PM توسط میثاق آزاد |
محسن پزشکپور: نهضت ملی شدن نفت اصطلاحی بود که کل منابع و صنایع نفت و شرکتهای وابسته به آنرا در بر میگرفت. ولی متاسفانه غالب کادرهای رهبری کننده نهضت از این حقیقت تاریخی و اجتماعی منصرف میشدند به طوری که حتی کمیته ویژه رسیدگی به نفت در مجلس شورای ملی نیز به نامه ها و طرحهای احزاب و گروههای میهن پرست توجه نمیکردند و به وضع مالی و اقتصادی ده ها شرکت وابسته به شرکت نفت رسیدگی نمینمودند. بدون اغراق این شرکتها در آن شرایط، بزرگترین نیروهای پرتوان مالی را در سرتاسر جهان تشکیل میدادند که هرگز نه از طرف قوه مقننه و نه از سوی دولت یا سازمانهای دیگر اجرایی و حتی قضایی مورد توجه و حسابرسی قرار نگرفتند. در نتیجه به این بخش از حقوق ملت ایران_که اهمیت و وسعت و قدرت آن هرگز کمتر از ملی شدن منابع و صنایع نفتی نبود_ توجهی مبذول نشد و یکی از ایرادات مهم مطروحه از طرف نهضت پان ایرانیسم مربوط به مورد فوق الذکر بود.
اخگر: آیا دادخواست یا نامه ای به قوه قضائیه داده شد ؟
محسن پزشکپور: بله این دادخواست و مطلبات عمده از طرف پان ایرانیستها و یا هوادارن پان ایرانیسم در دادگستری مطرح و دنبال میشد.
منوچهر یزدی: در راس وزارت دادگستری چه کسی بود که به مساله ای با این اهمیت توجه نمیکرد ؟
محسن پزشکپور: وزیر دادگستری در آن شرایط حساس "شیخ علی لطفی" بود که در واقع ایشان نقش بایگانی کننده اسناد مربوط به حقوق ملت ایران به عهده داشت. ولی اساسا دو جبهه در جایگاه مقابله و کوشش برای سرپوش گذاردن روی این حق طلبی نقش فعالی داشتند. این دو جبهه عبارت بودند از حزب توده و فراماسونری که در نظام قضایی کشور جای گرفته بودند.
اخگر: جناب پزشکپور با توجه به دو جریان مخربی که در نهضت ملی شدن نفت فعال بودند و با نهضت پان ایرانیسم در تقابل بودند، پان ایرانیستها به چه جریانها یا گروه ها و افرادی روی آوردند که در هماهنگی با استراتژی مبارزات ملت ایران قرار داشت؟
محسن پزشکپور: اصولا در آنزمان چندین چهره و یا نهاد در سطح مبارزات نفت حضور داشتند، کسانی که از نظر استراتژیک با روش ما هماهنگی نسبی داشتند عبارت بودند از آیت الله کاشانی، علی زهری، دکتر شمس الدین جزایری، شمس قنات آبادی و عناصر دیگر... بنابراین پس از شکلگیری جناح چپ، عناصر میهن پرست و استقلال طلب کنار یکدیگر قرار گرفتند و در واقع مبارزه بین این دو جبهه شدت گرفت. جبهه موتلفه حزب توده و فراماسونری که به توده- نفتی معروف بودند و جبهه میهن پرستان با محوریت پان ایرانیسم.
مجموعه این مبارزات و مقاومتهای مردمی و هماهنگیهایی که صورت میگرفت سبب شد که مردم و بویژه گروه های مبارز از تفویض مقام نخست وزیری به قوام السلطنه حمایت نکردند، به گونه ای که حتی نیروهای انتظامی در داخل کلانتریها باقی ماندند تا با مردم درگیر نشودند، به مرور شعارهایی مربوط به مبارزات ملت ایران برابر توطئه های جبهه توده - نفتی شکل میگرفت. در همین شرایط بود که روزی من برای بازدید وضع روزنامه "ندای پان ایرانیسم" به چاپخانه "زندگی" مراجعه نمودم، ولی وضع شهر را دگرگون میدیدم و بروز حوادثی را اجتناب ناپذیر میدانستم. به چاپخانه زندگی که رسیدم ملاحظه نمودم چاپخانه در محاصره نیروهای پلیس و ارتش قرار دارد و در نتیجه مرا بازداشت و به شهربانی کل بردند و به زندان زیر اداره آگاهی منتقل نمودند.
فردای آن (روز سی تیر) درهای زندان تحت فشار افکار عمومی گشوده شد و ما آزاد شدیم، در این روز بود که سر هر چهار راهی جماعتی گرد آمده بودند و چون روش شهربانی در آن موقع این بود که هر چه کمتر با مردم ملتهب برخورد نماید، همه پاسبانها به داخل کلانتریها رفته و درها را بستند و حداقل 24 ساعت شهر تهران فاقد نیروی انتظامی و یا ماموران راهنمایی و رانندگی بودند. به طوریکه سر چهارراه ها نقش هدایت کننده مردم را پان ایرانیستها به عهده گرفته بودند.
در زندان که بودم تعداد زیادی زندانی در آن محوطه بازداشت بودند تا بامداد، زندان زیر شعار "یا مرگ یا مصدق" میلرزید و این فرصتی بود که تا صبح به غلظت مبارزات یک ملت بیاندیشم و از سویی نگران حرکتهایی بودم که این بزرگترین مقاومت و قیام مردم برای حقوق حقه تاریخ و اجتماعی را هدف قرار داده بود.
بنابراین با خود اندیشیدم که باید با کسانیکه در این مورد با اندیشه های نهضت و من بیشتر نزدیک بودند تماس فوری برقرار کنم و نظراتم را بازگو کرده و تصمیم مشترک بگیریم. کسی را که در نظر گرفتم با او مذاکره کنم دکتر " مظفر بقایی" بود. حقیقت آنکه من از ابتدا و شاید در اولین دیدار نسبت به او قضاوت روشنی داشتم، او مردی بود مبارز، آزادیخواه و میهن پرست که بدون مجادله برای نهضت ملی شدن نفت همانند "بولدوز" کار میکرد. که وقتی نهضت این بولدوز را از دست داد مقدمات فروپاشی نهضت ملی شدن نیز فراهم گردید. پس مستقیما به منزل او رفتم، منزل ایشان در آن موقع در خیابان عین الدوله، خیابان ایران بعدی(پشت مجلس شورای ملی) قرار داشت. دکتر بقایی از دیدن من بسیار متعجب شد. فکر کرد حوادث سختتری پیش آمده است. به هر حال جریان امور را تشریح کردم و به او گفتم اگر اقدامات جدی و اساسی صورت نگیرد نهضت ملی شدن صنعت نفت خواهد مرد و تغییر نام و عناوین اثری نخواهد بخشید. ایشان مطالب من را تائید کرد، به خصوص در آن قسمت که پیشنهاد داشتم با بهره گیری از تجریه های پان ایرانیستها که از ابتدا دارای گارد ویژه بود (و حفاظت از حزب و مبارزان و یا در مواردی مداخله در به هم ریختن تهاجمات به حزب را به عهده داشت) میبایست تشکیلاتی چنین برای نهضت به وجود آید.
مذاکرات با دکتر بقایی به این نتیجه انجامید که جلسه فوری تشکیل دهیم و رابطین احزاب و مجامعی که با نهضت همکاری داشتند با مسائل و موارد آشنا شوند و در این مرحله نقش مهم خود را دریابند و ایفا کنند. از طرف حزب ایران، "مهندس زیرک زاده" معرفی شد و از طرف مجمع مسلمانان مبارز "دکتر شمس الدین قنات آبادی" ،از طرف حزب زحمتکشان "دکتر بقایی" و "علی زهری". بنابراین مذاکرات صورت گرفت.
بی گمان یکی از تعجب انگیزترین صحنه ها به وقوع پیوست و آن این بود که مهندس زیرک زاده صریحاً اعلام کرد که «حزب ایران» بدون شرکت «حزب توده» حاضر به شرکت در این جلسات نیست. یعنی در واقع ادامه حیات سیاسی حزب ایران را در گرو دعوت از نمایندگان حزب توده قرار داد و با قبول این نظر باز شاخه شوم فراماسونری و توده- نفتی در نشستهای ما حضور مییافت...!
در آن روز جلسه پابان یافت ولی روزهای بعد نشستهای مای ما با گروه مذهبی جدیدی بدون حضور حزب ایران دنبال گردید و تا مراسم چهلم شهدای سی تیر ادامه پیدا کرد. از آنجا که "هوشنگ رضیان" که از فعالان حزب پان ایرانیست در 30 تیر به شهادت رسیده بود مراسمی در ابن باویه برگزار میگردید، اتفاقات بعدی را در نشست دیگر عرض خواهم کرد.
به نقل از حاکمیت ملت _نشریه داخلی حزب پان ایرانیست،چاپ تهران،شمار 96- 97 ، بهمن و اسفندماه 1385
+ نوشته شده در Sun 14 Sep 2008ساعت 5:44 PM توسط میثاق آزاد |
اخگر: جناب پزشکپور! جنابعالی در گفت وگوی نشست قبلی اشاراتی به شرکتهای زیر مجموعه شرکت نفت ایران و انگلیس داشته ،اسناد و تحقیقات هم نشان میدهد که ایران نسبت به سهام آن شرکتها کاملا ذیحق بوده، چگونه است که دکتر مصدق از کنار این موضوع مهم گذشت ؟
محسن پزشکپور: تا آنجا که به یاد دارم در بحث ملی شدن نفت این موضه مطرح بود که تا چه حد میتوان و باید اصول ملی شدن صنعت نفت را تعمیم داد تا تشکیلات ملی شده صنایع نفت کار خود را برای استیفای حقوق ملت ایران بتواند اعمال کند. در واقع از ابتدا پیرامون مطالبات ایران از شرکت سابق نفت ایران و انگلیس دو نظر وجود داشت. یکی آنکه ما معتقد بودیم تمامی شرکتها و پایگاه های نفتی در هر کجای جهان که باشد باید گزارش عمل خود را به ملت ایران و دولت مسئول بدهد. این موارد را ما در جلسات و دیدارهای متعدد برای سایرین بویژه مسئولین تشریح میکردیم و اعتقاد داشتیم وقتی کسی که اموال و دارایی غصب شده خود را از غاصب طلب میکند، مراد همه اموال است نه بخشی از آن، حقوق غصب شده در هر زمینه که باشد باید بطور کامل و اکمل به صاحب حق برگردد، پس ما خواستار حقوق ملت ایران در صنایع و موارد مربوط به نفت ملی شده ایران بودیم.
نظر دوم، نظر حزب توده خائن و فراماسونری بود، که آنها میخواستند زیر عنوان «لغو قرار داد» جنیش ملی شدن نفت را کت بسته تحویل سیاستهای استعماری بدهند. البته در این مورد کسی که در راس این هرم قرار داشت «مصطفی فاتح» بود که از نظر مسائل نفتی مورد مشورت قرار میگرفت.
در مورد شرکتهای زیر مجموعه شرکت نفت ایران و انگلیس چه در آن موقع و چه بعد تحقیقات و افشاگریها و ابراز نظرهای زیاد شد، اما در دولت کسی گوشش بدهکار این نظر نبود.
«منوچهر فرمانفرمائیان» که خود از وابستگان دکتر مصدق و کارشناس نفت در وزارت دارایی بود یادآوریی لازم را به دکتر مصدق نموده و بعدها کتابی تحت عنوان " از تهران تا کاراکاس" منتشر نموده که شایان توجه است و توصیه میکنم کتاب ایشان حتما مورد مطالعه همگان قرار گیرد. زیرا حاوی مدارک مهم و غیرقابل انکار در مورد بی توجهی دولت مصدق به بیش از 60 شرکت زیر مجموعه شرکت نفت ایران و انگلیس میباشد.
این اختلاف نظر بین نیروهای متعددی که در نهضت ملی شدن نفت همکاری داشتند موجب شد، نخستین سنگ بنای تفرقه در جبهه وسیع مبارزات ضد استعماری بنا نهاده شود و همچنان که قبلا اشاره کردم، در دیدار با آقای مصدق که به اتفاق شادروان دکتر محمد(صدرا) عاملی تهرانی داشتیم مورد بحث قرار دادیم. متاسفانه ایشان به مانند موارد دیگر مسیر مذاکرات را تغییر دادند و نیز در ملاقات با دکتر شایگان نیز این موضوع را مطرح کردیم ولی ایشان نیز مخالفت خود را با این جنبه از مطالبات ملت ایران صراحتا ابراز نمود. بنابراین ما پان ایرانیستها چنین نظری را نمیتوانستیم بپذیریم و قائل به مطالبه کلیه حقوق ملت ایران بودیم.
اخگر: کتاب آقای منوچهر فرمانفرمائیان را من سالهای قبل خواندم و قسمتی از نوشته ایشان را به یاد دارم. در این کتاب آمده: ... « در فصل نهم قرارداد دارسی این عبارت آمده: دولت علیه ایران به صاحب امتیاز اجازه میدهد که یک یا چند شرکت به جهت انتفاع از آن امتیاز تاسیس نماید .» و آقای فرمانفرمائیان اضافه میکند «... من برای حفظ شرکتهای تابعه_قبل از ملی شدن نفت با شخص دکتر مصدق مذاکره کردم _با کمال تاسف از این مطالب اطلاعی نداشت و اهمیت آنها را نمیدانست و در طوفان ملی شدن غرق شده بود...مصدق اصولا حوصله و وقت تحقیقات نداشت تا بتواند راهی برای حفظ یا اقلا دعاوی دولت ایران پیدا کرد، شرکتهای تابعه که هزارها میلیون ارزش داشتند و دولت انگلیس سی و چند سال میکوشد به نحوی آنها را از شرکت مادر جدا کند با حکومت مصدق و ملی شدن نفت بلاخره آنها را جدا کرد و کار به نفع دولت انگلیس ختم شد ...»
منوچهر فرمانفرمائیان نام شرکتها و سهم ایران در آنها را نوشته است که برخی از آنها عبارت اند از: بیست درصد نفت عراق و کویت، چندین تصفیه خانه و بازار فروش و ده ها شرکت معظم دیگر و پتروشیمی و ...!! بنابراین از این هم از شگفتیهای تاریخ سیاسی ایران است که چگونه آن همه آدم ریز و درشت انقلابی و مبارز و ضداستعمار در دولت مصدق 68 شرکت و سهام آن و عواید و دارایی آنرا که متعلق به ملت ایران است و میلیاردها دلار ارزش آن بود مورد بی توجهی و غمض قرار دادند!
اخگر: خوب برمیگردیم به ادامه گفتگو. جناب پرشکپور شاید لازم باشد در اینجا به موارد دیگر اختلاف که منجر به ایجاد شکاف در درون نهضت ملی شدن نفت گردید، نظرتان را ابراز فرمایید ؟
محسن پزشکپور: یکی از دلایل همگانی شدن نهضت که به پیروزی آن انجامید، حضور «آیت الله کاشانی» ، روحانی مبارز و سرسختی بود که به نهضت پیوستند. ایشان و مرحوم "مصطفی کاشانی" درعراق در سرزمین میان رودان نفوذ بسیار داشتند و با توجه به موقعیت خاصی که در آن شرایط برای ایشان بود و از محوببیت خاصی به جهت مبارزاتشان با انگلیسیها برخوردار بودند موجب آن گردید که نهضت ملی شدن نفت با استقبال عموم مردم روبه رو گردد ولی متاسفانه با روشهای ناردستی که از طرف گردانندگان جناح دولتی اعمال میگردید به مرور قدرت نهضت که ناشی از وحدت مردم بود رو به تحلیل رفت، بدیهی است این چنین موضوعی عموم میهن پرستان را نگران میکرد.
اخگر: جناب پزشکپور ! آیا دیدار جنابعالی با دکتر بقایی نتوانست مانع این وضع بشود...؟
محسن پزشکپور: همانطور که بارها بیان داشتم خدمات دکتر بقایی به نهضت ملی شدن نفت شایان توجه بود ولی سیاستهایی که اعمال میشد او را از صحنه خارج و مایوس ساخت. در واقع این توطئه علیه کسی اعمال میشد که همانند موتور نهضت شب و روز تلاش میکرد، بنابراین معاندین و جبهه های فساد و فراماسونری و حزب توده بیشترین تلاش را برای خنثی کردن اقدامات دکتر بقایی داشتند و متاسفانه شخص دکتر این موضوع را میدانست و سعی در خارج کردن دکتر بقایی از صحنه مبارزات را داشت. خروج دکتر بقایی از صحنه، نهضت را خلع سلاح کرد تا جایی که در مراسم چهلمین روز شهدای سی تیر در امام زاده عبدالله ،دکتر بقایی حضور نیافت و در همان مراسم بود که من به هنگام سخنرانی مورد حمله فیزیکی قرار گرفتم و حزب توده و عوامل دیگر، قدرت لازم را برای مبارزه با طرفداران نهضت ملی شدن نفت پیدا کردند. مراسم چهلم شهدای سی تیر نشان داد که صدای پای شکست نهضت به گوش میرسد. نهضتی که توانسته بود با یاری مردم و بیداری ملی به آن درجه از قدرت برسد که سی تیر را بیافریند، تبدیل به حرکتی مسخ شده گردید.
اخگر: به نظر جنابعالی ارتش در جریان ملی شدن نفت چه نقشی داشت ؟
محسن پزشکپور: اصولا یکی از محکم ترین پایه های استراتژیک پان ایرانسم مربوط به ضرورت حمایت از نیروهای رزمنده و عوامل و عناصر مدافع مملکت یعنی ارتش میباشد. بدین جهت رابطه بین ارتش و حزب پان ایرانیست رابطه ای بسیار نزدیک بوده و هست و خواهد بود و یکی از جهات مبارز ما با حزب توده و عناصری که به وحدت ملی جامعه بزرگ ایرانی اعتقاد ندارند در همین مورد بوده است.
ارتش ایران در مقاطع مختلف نشان داده است در هر هنگام مدافع و صیانت کننده سرزمین و آب و فضای ایران و فرهنگ ایرانی بوده است و بدین سبب همواره در پان ایرانیسم جایگاه خاصی برای ارتش وجود داشته و خواهد داشت...و اما در جریان نهضت ملی شدن نفت، ارتشیها همانند دیگر ایرانیان اندیشه میکردند و به حمایت از آرمانهای نهضت اقدام مینمودند و در مقاطع مختلف ایمان و اعتقاد صادقانه را نسب به احقاق حقوق ملت ایران به منصه ظهور میرساندند. به همین دلیل مخالفان ملت ایران همیشه سعی میکردند ارتش را از صحنه مبارزات و تفکرات اجتماعی خارج کنند و پان ایرانیستها چنین طرحهای شومی را نسبت به ارتش بر هم میزدند.
یکی از عواملی که ارتش در وقایع 28 مرداد حضور داشت این بود که در 25 مرداد 1332 با این که در مراسم صبحگاهی همواره دعایی خوانده میشد و در پایان برای شاهنشاه ایران درود فرستاده میشد به تمام پادگانها و واحدهای نظامی از طرف دولت وقت ابلاغ گردید که دعای صبجگاهی خوانده نشود. بدیهی است تمام شبکه ارتش ایران دریافتند که وقایع ناگواری در پیش است و دست بکار شدند. به همین دلیل نقش نیروهای مسلح ایران در بروز حادثه 28 امرداد بسیار چشمگیر بود که این مورد بحث مبسوطی را میطلبد...
به نقل از: حاکمیت ملت_نشریه داخلی حزب پان ایرانیست، چاپ تهران،شماره 98- 99 ، فروردین و اردیبهشت 86
+ نوشته شده در Sun 14 Sep 2008ساعت 4:21 AM توسط میثاق آزاد |
1)از دید ما مردمان سرزمینها و شهرهایی که طی این عقود از ایران مرکزی جدا گشته اند مردمانی ایرانی اند و این سرزمینها نیز بخشهایی از ایران میباشند. در واقع این سرزمینها هر یک به گونه ای ایرانی و فارسی اند. بخارا و سمرقد یادآور سرچشمه های زبان فارسی و خراسان بزرگ اند. شهرهای قفقاز یادآور سرزمینهای ایرانی اند که پیش از تسلط روسهای بر این ناحیه زبان فارسی زبان رسمی و رایج آن به شمار میرفت. 2)از سوی دیگر همه این قراردادهای ننگین از نظر پان ایرانیستها، تحمیلی و حاصل اکراه و اجبار و فشار بر دولت وقت ایران بوده و در نتیجه قراردادهایی هستند باطل و بلااثر. اما پرسشی که همه روزه از پان ایرانیستها پرسیده میشود این است که پان ایرانیسم از چه طریقی در صدد یکپارچه کردن سرزمینهای جدا شده از ایران مرکز میباشد، در حالیکه در هر کدام از آنها اکنون دولتی برپا است و حکومتی جداگانه دارند؟ پاسخ ما به این امر بصورت خلاصه و مفید این است که: هدف پان ایرانیسم متحد کردن این سرزمینها با ایران مرکزی با زور سر نیزه و یا تشکیل یک حکومت و دولت یکسان برای همه این کشورها ! نمیباشد. از سوی دیگر برقراری دولت مستقل در این سرزمینها منافی هویت و تاریخ و فرهنگ مردمان این سرزمینها نمیباشد. هر چند پس از فروپاشی شوروی ایران یک فرصت بزرگ و طلایی را برای تشکیل ایران بزرگ از دست داد (در این مورد به این نوشتار توجه شود) و بعضا دولتهای ضد ایرانی و استعمار ساخته که تحت نفوذ قدرتهای غربی و استعماری میباشند، تشکیل گردید، اما امروزه ما در وهله نخست باید از حقوقِ فرهنگ ایرانی در این مناطق حمایت نماییم و اجازه ندهیم در چنین شرایطی فرهنگ ایرانی قربانی دسیسه های استعمارگران گردد.(سیاستی که همکنون از طرف رژیم باکو در ایران شمالی در حال اجرا است) از سوی دیگر ایران باید در آغاز پیوندهای خود را با دولتهای همسو در نواحی آسیای میانه و قفقاز بیشتر کند. برای نمونه افزایش همکاریهای اقتصادی و نظامی و فرهنگی با کشورهای همزبان و هم تاریخ و هم نژادی چون تاجیکستان و ارمنستان پله نخست در این مسیر میباشد. استفاده از ظرفیتهای سازمان همکاریهای اقتصادی اکو و تبدیل آن به یک سازمان که در جغرافیای ایران بزرگ همچون اتحادیه ای پیوند دهنده عمل مینماید (مدل اتحادیه اروپا نمونه مطلوبی در این مورد میتواند باشد) و یا تشکیل اتحادیه کشورهای پارسی زبان و یا ایجاد اتحادیه ای متشکل از ایران، تاجیکستان و ارمنستان (در مرحله نخست) و ایجاد نهادهای مشترک اقتصادی و نظامی با این کشورها نیز از استراتژیهای ما میباشد. در مراحل بعدی تشکیل یک کنفدراسیون و یا فدراسیون متشکل از کشورهای همسو ،ایده آل پان ایرانیستها در وضعیت کنونی جهان میباشد. در سمت مشرق همسویی با کردها و تعامل صحیح با گروه و تبدیل شدن ایران به یک وزنه در کردستانات و حمایت مادی و معنوی از شیعیان عراق از وظایف یک دولت ایرانی از دید پان ایرانیسم میباشد. تشکیل فرهنگستان زیان فارسی میان کشورهای فارسی زبان منطقه، تبادل دانشجو میان ایران، افغانستان و تاجیکستان و حتی ارمنستان و اران در این راه به استواری پیوندهای دیرین کمک خواهد نمود. در مورد تحقق چنین آرمان نیز تذکر دو نکته بنیادی و اساسی بایسته به نظر میرسد : ۱) رسیدن به این آرمانها و اجرای سیاستهای پان ایرانیستی در سیاست خارجی ایران بدون داشتن یک حاکمیت ملی که منافع ملت و ایران را در نظر داشته باشد دور از انظار است. دولت ج.ا تاکنون فرصتهای بسیاری را در ارتباط با پیوند با سایر تیره های جامعه بزرگ ایرانی از دست داده است. حاکمیت فرقه ای در قفقاز، افغانستان، آسیای میانه و به ویژه در اقلیم کردستان بارها بارها سیاستهایی را در پیش گرفت که نه تنها تامین کننده منافع ایران نبود بلکه بر عکس به ضرر منافع بلند مدت ملت ایران تمام شد. ۲) کشورهای استعماری و دولتهایی که هنوز سیاستهای استعماری را به شکل نوین ادامه میدهند و نهادها و موسسات به ویژه کارتلهای نفتی و نهادهای سرمایه داری بهیچوجه مایل به قدرت گیری ملت ایران در منطقه تحت هیچ شرایطی و در لوای هیچ دولتی نیستند. زیرا این نهادها همواره در صدد استثمار منقطه ما از طریق غارت منابع نفتی و زیر زمینی میباشند. در نتیجه وجود یک قدرت برتر در منطقه که "صاحبخانه" جغرافیایی باشد که خاورمیانه نامیده اند آنان را سخت پریشان میکند. به طریق اولی حرکت ایرانیان به سوی حرکت از طرف غربیها بهیچ روی با واکنش مثبت روبه رو نخواهد شد. پس همچون گذشته تمام تلاش خود را برای ایجاد تفرقه میان تیره های ایرانی و دولتهای ایرانی منش بکار خواهند برد. منابع : حاکمیت ملت جزوات آموزشی و ایدئولوژیک پان ایرانیستها چه میگویند- نوشته دکتر سهراب اعظم زنگنه
+ نوشته شده در Sun 14 Sep 2008ساعت 3:36 AM توسط میثاق آزاد |
پاینده ایران پان ایرانیسم نهضتی است که عقیده دارد همه ایرانیان باید در میهن حقیقی و واقعی خود (ایران بزرگ) و در کنار هم زندگی کنند. پان ایرانیسم زاییده وضع تاریخی ِ کنونی ملت ایران است که در طی دو سده دچار تجزیه، فترت و پراکندگی شده اند. این وضع تحمیلی باعث شده است که ایرانیان به دور از هم و در کشورهایی جداگانه با رژیمهای جدا زندگی نمایند و این نیز به نوبه خود باعث کاهش نیروی ملت ایران و تسلط نیروهای بیگانه و استعمارگر بر آنها شده است. متن زیر چکیده ای بسیار مختصر و تیتروار از باورهای و اندیشه های مکتبی و ایدئولوژیک پان ایرانیستها میباشد. ناسیونالیسم : پان ايرانيسم بر پايه ناسيوناليسم شكل گرفته است. ناسيوناليسم آئين جاودان حيات ملتهاست. ناسيوناليسم چون چراغي راهنماست كه در پرتو آن راه حل همه نابسامانيهاي اجتماعي را ميتوان يافت. ناسيوناليسم جهان بيني ما و محك و معيارِ سنجش ارزشها و مفاهيم اجتماعي و ضابطه خوب و بد همه چيزهايي است كه در دنيا رخ مينمايد. ناسيوناليسم آئين زمان ماست. در آئين ناسيوناليسم آنچه كه در زمينه شناخت افراد و تعيين آن صورت ميگيرد، مبتني بر شناساييِ خويشكاري فرد و بايايي است كه هر فرد در همبودگاه خود دارد. ناسیونالیسم تنها و آخرین راه نجات این ملت است. شالوده پان ايرانيسم برپايه ناسيوناليسم تاريخي نهاده شده است. دكترين پان ايرانيسم مبتني بر عقايد ناسيوناليسم اجتماعي است. ملت رشته ي ناگسستني نسل هاي ِ گذشته ، اكنون و آينده است. حزب پان ایرانیست بر بنیاد مکتب پان ایرانیسم : حزب پان ايرانيست تجليگاه سازماني ناسيوناليسم نيرومند ايراني ميباشد. حزب پان ایرانیست تنها دستگاه صلاحیت دار اجرای سیاستهای پان ایرانیستی است. ناسیونالیسم تاریخی و اجتماعی ایران تظاهری جز پان ایرانیسم ندارد و حزب پان ایرانیست تنها دستگاه صلاحیتدار رهبری این نهضت میباشد. پان ایرانیسم : پان ايرانيسم نياز ملي ايرانيان است در دوران فترت و تجزيه. پان ايرانيسم كه متكي بر اصالت ملت است تنها جنبشي است كه نسل كنوني را در مقابل باياي تاريخي خود يعني ايجاد ايران بزرگ ، قرار مي دهد. پان ايرانيس ها بوارونه ي فرد پرستان ملت را ارگانيسم زنده اي ميدانند كه در آن فرد به مثابه سلول فناپذيري از آن پيكر بزرگ ميباشد. از پيوستگي دو آخشيج خاك (سرزمين) و خون (نژاد) است كه ميهن پديد مي آيد. اگر پان ايرانيسم را به مثابه يك مثلث در ذهن آوريم، ناسيوناليسم پايه آن و" دموكراسي ملي" و "سوسياليسم ملي" دو ضلع ديگر آن را ميسازند. پان ایرانیست همان ناسیونالسیت ایرانی است و با اتکا به اصول مکتب ناسیونالیسم تاریخی و اجتماعی میداند که جز کسب وحدت و عظمت خدف بزرگتری در پیش ندارد. دولت در باور پان ایرانیستها : دولت صرفا به خاطر اعمال سياست ملي پديد مي آيد. در عرف ناسيوناليسم دولت عبارت است از ارگانيسمي كه همه نيروهاي وابسته به ملت را براي نيل به آرمانها و آماج مشخص تاريخي و اجتماعي تجهيز و همه سازمانهاي مملكتي را بخاطر رسيدن به اين اهداف بسيج مينمايد. سياست خارجي بخشي از سياست ملي است.ارزش و اعتبار سياست خارجي بيش از ساير جنبه هاي سياست ملي است. مهمترين باياي (وظيفه) دولت اعمال سياست خارجي بر اساس منافع ملي است. دموكراسي در يك نظام ناسيوناليستي ، حتما با حكومت ملي به يك معناست. راه پان ایرانیستها : ره يكيست و جز اين نيست: انتقال حاكميت به ملت. نهضت ملي جامعه را براي سازش با دشمنان نميخواهد بلكه مردم را به نبرد با كليه مخالفين منافع ملي ندا ميدهد. تاريخ جهان چيزي جز نبرد ملتها نيست. اين فرياد ژنِِِ ِ نسلي بيدار و برومند است. آرمان اين نسل وحدت و آرزوي فطري او سرافرازي ملت ايران است. هيچ استدلال و منطقي نمي تواند ما را از بازخواست ِ حقوق ِ غصب شده ي ِ ملت ايران بازدارد. حقوق از دست رفته ي خود را مي خواهيم . ميهن بزرگ و پر افتخار ما را آزاد كنيد. فرازهاییهای از منشور نیرومندی ملت ایران نظام حكومتي ايران ، در هر زمان بايد منطبق با نياز ملت و تبلور اراده آگاه ملي و مظهر حق حاكميت ملت بزرگ ايران باشد. جامعه ايراني هيچگاه به آرمان اقتدار ملت بزرگ ايران دست نمييابد مگر اينكه به زنان نيز امكان متساوي با مردان براي احراز موقعيتهاي سياسي و اجتماعي داده شود. هيچ گروهي از مردم ايران تافته جدا بافته از ملت ايران نيست. حزب پان ايرانيست اجراي سياست پان ايرانيسم را تنها راه حفظ استقلال و تامين وحدت و آزادگي و اقتدار ملت ايران ميداند. سياست نزديكي و دوري با دولتهاي ديگر و حكومتهاي ايران را در ادوار گوناگون، با اين سياست، ميزان حمايت و يا مبارزه خود با آنها قرار ميدهد. در هر مقطعي از زمان قانون اساسي بايد بيانگر احترام به ديانت اسلام و ديگر اديان الهي، آزادگيهاي اجتماعي و سياسي مردم ايران و ضامن حق حاكميت ملي و مظهر اراده آزاد ملت بزرگ ايران و گوياي روابط عادلانه ملت و حاكميت و بستر نيل به عدالت اجتماعي، عدالت اقتصادي و عدالت سياسي باشد. متن بالا فرازهایی بود که از نشریات و جزوه های ایدئولوژیک و تبلغاتی خلاصه شده بود. ما چه میخواهیم، نوشته سرور محسن پزشکپور، انتشارات آرمانخواه سیمای ناسیونالیسم و پان ایرانیسم، نشریه ایدئولوژیک شماره 1، به کوشش تشکیلات خوزستان منشور نیرومندی ملت ایران
+ نوشته شده در Sun 14 Sep 2008ساعت 3:16 AM توسط میثاق آزاد |
این مطلب را برای آن عزیزانی مینویسم که فکر میکنند اگر ما حرفی از آزادی ایران میگوییم برای بازگرداندن قدرت و ایران به ماسونهای گذشته است نه عزیزان نه هموطنم فریاد ما برای آزادی ایران است. آزادی از چنگ استکبار چه شاهی چه آخوندی ما میخواهیم دولت از آن ملت و از درون ملت باشد نه از مزدوران و برای مزدوران. پس با ما همره شوید و در این راه سخت همدیگر را یاری نماییم. زیرا که ما برای آزادی وطن عزیزمان به هم محتاجیم
+ نوشته شده در Sat 13 Sep 2008ساعت 3:5 AM توسط میثاق آزاد |
الف) درفش حزبي: پرچم حزبی پان ایرانیستها به رنگهای پرچم ایران است و نشان مخالف در میان یک دایره سفید رنگ بر درفش سبز نقش بسته است. بر سرتاسر این درفش یک حاله یا نوار سیاه نقش بسته است که نشانگر عزاداری پان ایرانیستها در غم از دست رفتن سرزمینهای ایرانی میباشد. زمینه درفش گارد پان ایرانیست به رنگ سرخ میباشد. نشان مخالف: پان ایرانیستها نیز دارای فلسفه ویژه ای میباشند که مهمترین آن مخالفت با استعمار، استبداد و استثمار و مخالف با تجزیه سرزمینهای ایرانی میباشد. گفتني است پس از دگرديسيهاي سال 1357 در ايران و تغيير درفش شير و خورشيد، حزب در يك بيانيه رسمي شديدا به اين اقدام اعتراض كرده و اعلام نمود كه از اين پس پرچم شير و خورشيد را در شمار درفشهاي رسمي حزبي خواهد آورد و از آن با جان و دل پاسداري خواهد نمود. ب) پوشش حزبي: لباس حزبي پان ايرانيستها شلوار و پيراهن خاكستري رنگ به همراه پوتين و بازوبند پان ايرانيستي ميباشد. لباس اندامان گارد حزبي به رنگ مشكي با بازوبند سرخ رنگ ميباشد. وظيفه گروه ضربت يا گارد حزب محافظت از نشستها و ميتينگهاي حزبي ميباشد. نيز برقراري نظم و سامان نشستها با اعضاي گارد ميباشد. پوشش حزبي براي بانوان، پيراهن و دامن خاكستري با بازوبند حزبي ميباشد.
ج) پاينده ايران : پان ايرانيستها در هنگام برخورد به هم به جاي درود و بدرود عبارت پاينده ايران را به كار ميبرند. در آیین پان ايرانيستها ميهن و كشور بيش از هرچيز ِ ديگري ارجدار است ، پس بجاي آرزوي تندرستي براي هم خواستار پايندگي و جاودانگي ميهن اند. پان ايرانيستها نوشته ها و نامه هاي خود را با پاينده ايران آغار ميكنند و با پاينده ايران به پايان ميرسانند. چ) سلام ِ پان ايرانيستي: پان ایرانیستها برای رعایت نظم و بسامان بودن هنگام برخورد با یکدیگر پیش از دست دادن با دست راست خود را به سینه برده و پاینده ایران میگویند. ژ) واژه سرور: يك پان ايرانيست هنگام خطاب به يك هم پيمان و يا سخن گفتن در مورد وي، پيش از آوردن نام او، واژه سَروَر را به آغازه ِ نام او مي افزايد. و هيچگاه واژه هايي چون بنده و قربان و ساير واژه هاي چاپلوسانه را بكار نمیبرد. همچنين پان ايرانيست از بكار بردن واژه جناب و آقا پرهيز ميكند. پان ايرانيستها هنگام اشاره به خود از واژه من استفاده ميكنند. پ) عضويت درحزب پان ايرانيست: عضويت در حزب پان ايرانيست مراحل ويژه اي دارد. هر فرد ايراني نژادي كه به آينده مهين بزرگ خود( ايران بزرگ) علاقه مند است و در انديشه سربلندي همه تيره هاي نژاد ايراني ميباشد، ميتواند در هر سني به هموندي حزب درآيد. نخستين مرحله آشنايي اجمالي فرد با انديشه ها و آرمانهاي پان ايرانيسم است. براي اين كار فرد بايستي دستكم چهار بار در نشستهاي هفتگي حزب در تهران يا هريك از شهرستانها كه نشست برگزار ميشود، شركت نموده و بوسيله يكي از اندامان رسمي به مقامات بلند پايه حزبي معرفي گردد. پس از كسب آشنايي در صورت علاقه فرد به عضويت آزمايشي درآيد. مدت اين دوره شش ماه است. پس از شش ماه در صورت صلاح ديد مقامات حزبي فرد به عضويت دائم حزب پان ايرانيست مفتخر ميگردد. آيين عضويت: عضويت در حزب با آيين ويژه يي امكان پذير است. درهر يك از مراحل عضويت بايد يكي از اعضاي شوراي رهبري حضور داشته باشد و بدون حضور دستکم یکی از اعضای شورای رهبری آيين رسمي تلقي نخواهد شد. پس از فراهم آمدن شرايط با حضور يك منشي و يك اندام شوراي عالي رهبري ، فرد در حالي كه در حال اداي سلام پان ايرانيستي است و در برابر درفش رسمي حزب و درفش ملي ايران ( شيرو خورشيد) ايستاده، متن سوگند حزبي را كه توسط منشي خوانده ميشود تكرار مينمايد. پس از پايان متن فرد در برابر درفش شير و خورشيد زانو مي زند و دست خود را بر روي يكي از كتب آسماني ( اوستا، قرآن، انجيل) و يا شاهنامه فردوسي ميگذارد و پس از بوسيدن درفش شير و خورشيد، پاينده ايران گفته به هموندي "حزب پان ايرانيست بر بنياد مكتب پان ايرانيسم" سرافراز ميگردد. آئین سوگند همیشگی در حزب پان ایرانیست با یک سوگندنامه متفاوت صورت میگیرد و فرد در حالیکه در برابر درفش ملی و حزبی زانو زده و دست بر سینه دارد متن سوگند را تکرار مینماید و پس از پایان دست بر یکی از کتابهای بالا گذاشته و پرچم ایران بوسیده پاینده ایران میگوید. «برای جامعه ایرانی نظمی نو خواستاریم»
+ نوشته شده در Sat 13 Sep 2008ساعت 2:58 AM توسط میثاق آزاد |
نوار سیاه بر سرتاسر درفش حزبی نشان عزاداری ما پان ایرانیست در غم تجزیه سرزمین های ایرانی است. پس از انقلاب و برداشته شدن نشان شیر و خورشید از درفش ملی ایران حزب پان ایرانیست در یک بیانیه رسمی ضمن محکوم نمودن این اقدام و بیان این نکته تاریخی که این نشان متعلق تاریخ و فرهنگ ایران است نه یک خاندان خاص اعلام نمود تا بازگشت دوباره این نشان به درفش ملی ایران از پرچم شیر و خورشید به مثابه نشان رسمی و حزبی خود پاسداری خواهد نمود. پاینده ایران
+ نوشته شده در Sat 13 Sep 2008ساعت 2:44 AM توسط میثاق آزاد |
خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران، ایرنا، روز گذشته با طرح اتهامات گسترده ای علیه شمار قابل توجهی از فعالان حقوق زنان در ایران، به توصیه برخورد «انقلابی» با فعالان جنبش زنان در ایران پرداخت و نوشت: «حجت بر ما تمام است … باید دین خود را به انقلاب اسلامی ایران ادا کنیم و در این راه، تنها به دلیران و دریادلانِ انقلابی محتاجیم.» تهدید روشنفکران و فعالان زنان و حقوق بشر در ایران در حالی صورت گرفت که روزنامه کیهان نیز چهارشنبه طی سرمقاله خود به بهانه مخالفت با تعلیق اجرای مجازات سنگسار مدافعان و فعالان حقوق بشر در ایران را «پیاده نظام دشمن» و «ستیزه جو با نظام» معرفی کرد. فتوای قتل فعالان حقوق زنان چهارشنبه ۲۳ مرداد خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایرنا که تحت مدیریت مستقیم دولت محمود احمدی نژاد اداره میشود، با انتشار اتهاماتی سنگین علیه فعالان حقوق زنان خواستار برخورد شدید با فعالان جنبش زنان در ایران شد. خبرگزاری دولت، اتهامات و فتوای قتل زنان را به نقل از پیام فضلی نژاد که از وی بعنوان «پژوهشگر موسسه کیهان» نام برده میشود، منتشر کرد. فضلی نژاد که به شهادت بسیاری از فعالان مطبوعاتی در ایران در گذشته بعنوان رابط سعید مرتضوی فعالیت میکرد و در جریان بازداشت سیامک پورزند و نویسندگان سینمایی، بازداشت روزنامه نگاران اقتصادی و پرونده وبلاگ نویسان نقش فعالی داشت در ماه های اخیر بیان بخشی از پرونده سازیهای محفل امنیتی کیهان را بر عهده گرفته است. در متن اتهامات انتشار یافته از سوی این خبرگزاری، شیرین عبادی برنده نوبل صلح چون هفته های گذشته بعنوان هدف اول انتخاب شده است. این خبرگزاری ادعا کرده که شیرین عبادی طی سخنرانی خود در اسپانیا که با حضور دبیر کل سازمان ملل برگزار شده خواستار«به رسمیت شناختن حقوق همجنسگرایان»، «تلاش برای استیفای حقوق بهائیان»، «لغو مجازات اعدام»، «تجمیع نیروی اصلاح طلبی برای دگرگونی ایران از طریف جنبش فمینیستی»، «برگزاری رفراندوم برای تغییر نظام»، «حذف احکام اسلامی»، «ارائه تفسیری نو از دین اسلام»، «آموزش فرهنگ دموکراسی غربی برای زنان» و «لغو حجاب» شده است. خبرگزاری دولتی ایرنا در ادامه با ربط دادن فعالیتهای رسازمان ملل و از جمله فعالیت همایش جهانی «ائتلاف تمدنها» که تحت نظر و مدیریت سازمان ملل برگزار میشود نوشته: «ائتلاف تمدنها اقدام برای افزایش درک متقابل میان فرهنگهای مختلف و همچنین مبارزه با افراط گرایی و افکار متعصبانه است» اما با این وجود ادعا کرده که این بخش از فعالیتها سازمان ملل با «طرح خاورمیانه بزرگ» امریکا مربوط است. فعالان حقوق زنان و روشنفکران ایرانی که خبرگزاری دولت از آنها با عنوان «روشنفکران مخملی» و «روشنفکران مرتجع دینی و سکولار» نام برده، در این متن متهم شده اند که «برای پیشبرد طرح خاورمیانه بزرگ» به امریکا میگویند «به جای انداختن بمبهای خوشهای، جنبشهای فمینیستی را حمایت مالی کند». ارگان رسمی دولت همچنین کمپین یک میلیون امضا را که از نزدیک دو سال پیش تاکنون با هدف جمع اوری امضا و ارائه آن به مقامات جمهوری اسلامی جهت تغییر قوانین زن ستیز فعالیت میکند بعنوان یکی از تهدیدات علیه جمهوری اسلامی نامبرده و این کمیپن را متهم به «جنگ براندازی زنانه» کرده است. ایرنا در همین راستا ادعا کرده که «ایالات متحده بیشتر توان اقتصادی و سیاسی خود را برای انقلاب مخملی در ایران، خرج پروژه موسوم به جنبش زنان میکند.» در ادامه مطلب خبرگزاری جمهوری اسلامی، شیرین عبادی، مهر انگیز کار، شهلا شرکت، سیمین بهبهانی، منیره روانی پور، رخشان بنی اعتماد، تهمینه میلانی، پوران درخشنده و جعفر پناهی بعنوان حامیان کمپن یک میلیون امضا متهم شده اند که «به جریان امریکایی علاقه نشان داده اند.» در متن اتهامات انتشار یافته از سوی خبرگزاری دولت همچنین شهرنوش پارسی پور و فاطمه صادقی نیز به اتهاماتی مشابه مورد اتهام قرار گرفته اند. این خبرگزاری از بابک احمدی بعنوان«روشنفکر ماسون زده» و « نظریه پرداز کمپین یک میلیون امضا» نامبرده و وی را متهم کرده که «در اسفند ۱۳۸۵با سایت کمپین مصاحبه میکند و با استهزا فلسفه حقوق زن در اسلام مدعی میشود که حکومت ایران بطور منظم مرتکب خشونت علیه زنان میشود و باید این حکومت را از میان برد.» «مرکز فرهنگی زنان» از موسسات نزدیک به جنبش زنان در ایران یکی دیگر از مراکزی است که خبرگزاری رسمی دولت اتهاماتی را متوجه آن کرده است. این خبرگزاری با نام بردن از تعدادی از فعالان جنبش زنان چون پروین اردلان، شهلا لاهیجی، منصوره شجاعی، طلعت تقی نیا و فرناز سیفی آنها را به «دست داشتن در انقلاب مخملی» و «آموزش انقلاب مخملی» متهم کرده است. ایرنا همچنین جوایز بین المللی اولاف پالمه برای پروین اردلان و «جایزه آزادی نشر » برای شهلا لاهیجی که از سوی اتحادیه بین المللی ناشران به وی اهدا شد را «جوایز پیاده نظامهای ایالات متحده در ایران برای پروژه ناتوی فرهنگی» توصیف کرده و لاهیجی را متهم کرده که با انتشار کتاب «جامعه مدنی، مبارزه مدنی» در سال ۸۶ «راهبردهای براندازی نرم نظام» را ترویج کرده است. روشنک داریوش، مترجم و عضو کانون نویسندگان ایران که در سال ۸۱ در گذشت از سوی خبرگزاری دولت بعنوان یکی از منابع مالی مرکز فرهنگی زنان معرفی شده است. خبرگزاری دولت در ادامه اتهامات سنگین خود به فعالان جنبش زنان، شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده را نیز در فهرست عوامل بیگانه قرار داده: شادی صدر به دریافت پول از موسسه هیفوس برای «موسسه راهی» یک موسسه قانونی آموزش و حمایت از زنان در ایران متهم شده و محبوبه عباس قلی زاده به خاظر تلاش برای تدوین «منشور زنان» و همکاری با مجله زنان مورد تخطئه قرار گرفته است. شماری از فعالان ایرانی حقوق زنان در خارج از کشور نیز در میان افراد مورد تهدید خبرگزاری دولت قرار دارند. فرح کریمی نماینده سابق پارلمان هلند یکی از زنانی است که خبرگزاری دولت وی را به خاطر تلاش برای تصویب «بودجه پلورالیسم رسانه ای» در پارلمان هلند به تلاش برای براندازی جمهوری اسلامی متهم کرده است. خبرگزاری دولت همچنین به ادعای اینکه «سازمان مجاهدین خلق» و «سازمان فدائیان خلق» از کمپین یک میلیون امضا حمایت کرده اند، فعالان جنبش زنان را متهم به «صبغه تروریستی» کرده و نوشته که این حمایت « این شائبه را تقویت میکرد که کمپین یک میلیون امضا که اکنون نهادی برای تجمیع نیروی براندازی زنانه محسوب میگردد، حامی رویکردهای تروریستی نیز باشد.» این خبرگزاری که اولین بار چند ماه قبل، اتهامات مشابهی به هانا عبدی و روناک صفار زاده دو دختر فعال حقوق زنان در سنندج وارد کرده بود، باردیگر این اتهامات را نیز تکرار کرده است. خبرگزاری دولت با چنین فهرست بلندی از اتهامات، صراحتا هشدار داده که «امروز با وجود راه ربانی امام خمینی و رهبری فرزانه انقلاب اسلامی ایران، حجت بر ما تمام است.» ارگان رسمی دولت با لحنی تهدید آمیز نتیجه گرفته: «یکبار برای همیشه، در هنگامهای که وقاحت روشنفکران مرتجع و دیگر شوالیه های ناتوی فرهنگی به اوج خود رسیده، باید دین خود را به انقلاب اسلامی ایران ادا کنیم و در این راه، تنها به دلیران و دریادلانِ انقلابی محتاجیم.»
+ نوشته شده در Fri 12 Sep 2008ساعت 9:51 PM توسط میثاق آزاد |
خانم عبادی گفته است که مدارک تهدید به قتل خود را برای فرمانده نیروی انتظامی ارسال کرده است. شيرين عبادی، برنده جايزه صلح نوبل و فعال حقوق بشر، روز دوشنبه، با ارسال نامه ای به فرمانده نيروی انتظامی جمهوری اسلامی اعلام کرد: «تهديد عليه جان و امنيت من و خانواده ام که از مدتها قبل شروع شده بود، اخيرا شدت گرفته است.» بر اساس بیانیه ای که دفتر خانم عبادی منتشر کرده است، وی روز پانزدهم فروردين ماه، به هنگام ورود به دفتر وکالت خود با يادداشتی بدين مضمون که «شيرين عبادی مرگ تو نزديک است»، مواجه شده است. خانم عبادی همراه با نامه اش سه برگ فتوکپی از تهديدات دريافتی را جهت ضبط در پرونده به فرمانده نيروی انتظامی ارسال کرده است. دفتر خانم عبادی اين نوشته ها را در اختيار خبرگزاریهای خارجی نیز قرار داده است. برنده جايزه صلح نوبل در نامه خود به نيروی انتظامی نوشته است: «از آنجا که من اختلاف حسابی با کسی ندارم و در حرفه وکالت خود نيز فقط به صورت رايگان از قربانيان نقض حقوق بشر دفاع میکنم، بنابراين افرادی که آرزوی مرگ مرا دارند، با من عداوت شخصی نداشته، بلکه با افکار و عقايد من مخالف هستند.» «افرادی که آرزوی مرگ مرا دارند، با من عداوت شخصی نداشته، بلکه با افکار و عقايد من مخالف هستند.» شیرین عبادی وی می افزايد «يافتن نويسنده يا نويسندگان نامه های تهديدآميز کار چندان دشواری نخواهد بود.» در بیانیه دفتر شیرین عبادی آمده است: «در يکی از اين نوشته های تهديد آميز که به امضای انجمن ضد بهاييت رسيده و عبادی کپی آن را برای فرمانده نيروی انتظامی ارسال کرده، چنين آمده است: خانم شيرين عبادی به تو گفتيم رفتار غيراسلامی و منطبق با رفتار بهایيت خود را ترک کن ولی تو به خدمت برای خارجيان و بهاييان ادامه دادی و دخترت را هم در اين راه وارد کردی، او را خواهيم کشت که بدانی. توجه کن.» شيرين عبادی بارها از وضعيت بهاييان در ايران بويژه از محروم شدن آنها برای ادامه تحصيلات دانشگاهی ابراز نگرانی کرده است. بر اساس این گزارش،«نامه تهديدآميز ديگری که عبادی که دريافت کرده، چنين است: سرکار خانم شيرين عبادی، بارها به شما تذکر داده شده که مراقب سخنان خود باشيد. چندی است که در خارج از کشور به رغم اغماضهای صورت گرفته نسبت به خيانتهای شما، اقدام به سخن پراکنی مینماييد. برای آخرين بار اخطار میگردد تا اعمال و رفتار خود را اصلاح نماييد. و گر نه انتقام خيانت به کشور و اسلام را خواهيد گرفت.» خانم عبادی در گفت و گويی تلفنی با خبرگزاری رويترز گفته است: «وقتی شما معتقديد که کاری که انجام میدهيد درست است دليلی برای ترسيدن از چيزی نداريد.» این فعال حقوق بشری در پايان نامه خود به فرمانده نيروی انتظامی، «عبدالفتاح سلطانی و ليلا علی کرمی» را بعنوان وکیل خود معرفی کرده است «تا در صورت نياز به توضيحات بيشتر در خصوص تهديدها عليه او و خانواده اش با آنها تماس گرفته شود.» والا نمیدانم چرا اینقدر سعی دارند این خائن به مردم را بزرگ جلوه دهند دست این خانم لااقل برای ما ایران دوستان رو شده است. متاسفانه یکی هم نیست به اینها بگوید این خانم اگر برای حقوق زنان تلاش میکند چرا هیچکدام از سازمانهای غیر انگلیسی خارجی که در زمینه حقوق زنان فعالیت میکنند این فرد را قبول ندارند. همچنین این فرد تا کنون برای هیچکدام از وکلای زنش کاری انجام نداده است. هی باز هم این خانم و گنجی و امثالهم را قهرمان جلوه دهید.
+ نوشته شده در Fri 12 Sep 2008ساعت 9:36 PM توسط میثاق آزاد |
حسن بهگر مدتی است بین رهبری جبهه ملی داخل و سازمانهای خارج از کشور جبهه ملی اختلافاتی بروز کرده است. سیاست سامانه ایران لیبرال این بوده که ضمن حفظ بیطرفی در این دعوا و انعکاس متعادل و دور از تندروی سخنان دو طرف، از درج مطالب اهانت آمیز خودداری نماید. ظاهراً این سیاست به مذاق شخصی بنام «بیژن مهر» که تازه افتخار آشنایی با او را پیدا کرده ام و گویا سایتی بنام «خبرگزاری جبهه ملی» را در آمریکا اداره میکند خوش نیامده است و درج مطلبی از آقای منتظر حقیقی خشمش را برانگیخته و باعث شده تا اینجانب و سایتهایی که این مطلب را درج کرده اند مورد عنایت قرار بدهد و با کلماتی که فقط درشان خودش است بر آنها بتازد. * البته در چند روز گذشته یکی دو ای میل اعتراضی بیامضا دریافت کرده بودم و حتا چند مزاحم تلفنی نیز داشتم که به انتشار مقاله منتظر حقیقی معترض بودند ولی حتا جرات گفتن نام خود را نداشتند!؟ در این میان فقط «بیژن مهر» شهامت به خرج داده ولی بجای حرف منطقی با فحاشی به میدان آمده است. اصلاً سؤال من این است که «بیژن مهر» کیست؟ اشخاصی مانند آقایان دکتر هوشنگ کشاورز صدر، دکتر منصور بیات زاده ، دکتر علی راسخ افشار، دکتر محسن قائم مقام ، آقای دکتر مهمنش، دکتر پرویز داور پناه، مهندس کامبیز قائم مقام گذشته مبارزاتی شناخته شده ای در صف ملیون در خارج از کشور دارند. من چنین سوابقی از بیژن مهر سراغ ندارم. خوب که فکر میکنم میبینم نام او نخستین بار چندسال پیش با افشاگری بجا و جالب آقای مهندس حسیبی (دارای سامانه چه باید کرد) دربارهٌ دلالی ملاقات آقای رضا پهلوی با ملیون در ایالات متحدهی آمریکا به گوشم خورده است که این کوشش با شکست روبرو شد. چند ماه پیش هم یکی از دوستان و همکاران ایشان در «خبرگزاری جبهه ملی» به نام آقای دکتر بهرام بهرامیان در تلویزیون آمریکا خود را بدروغ مشاور جبهه ملی و رابط جبهه با شاه قلمداد کرد که به سبب تکذیب و اعتراض جبهه ملی داخل او هم استعفا داد. هرکس دیگری به جز آقای بیژن مهر این دو قلم شاهکار را برای بدنام کردن جبهه ملی مرتکب شده بود دستکم دم فرو میبست؛ اما فلز آقای بیژن مهر از فلز دیگری است و هنوز مدعی است که او اصل است و دیگران تقلبی. امروز هم وقتی خوب به نوشته او مینگرم میبینم آنچه که موجب آشفتگی وی شده این است که چرا آقای منتظر حقیقی گفته که جای «دوست سیاسی رضا پهلوی» در جبهه ملی نیست! آقای بیژن خان که با همهٌ تهور هنوز شهامت دفاع علنی از سلطنت را پیدا نکرده پشت امیر انتظام پنهان شده تا تحت لوای دفاع از او به دیگران ناسزا بگوید. آیا مدعی «خبرگزاری جبهه ملی» از درک این مطلب ساده عاجز است که آقای امیر انتظام با وجود مبارزه و مقاومت جزو قدیسین نیست و هر کسی میتواند از او و سیاستش انتقاد کند ؟ آیا نمیداند که این ناسزاگویی به کسانی که هموند جبهه ملی هستند ضمن هتک حرمت از این نام که معتبرترین جریان سیاسی ایران بوده تشویق دیگران و در صدر همه سلطنت طلبان به فحاشی است ؟ وقتی او به بخشی از مبارزان با سابقه جبهه ملی که خود نیز مدعی همراهی با آن است چنین بیحرمتی میکند از دیگران چه توقعی میتوان داشت ؟ آیا این هتاکی نشان نمیدهد که وی خود به این خانواده سیاسی تعلق ندارد و بیهوده عرض خود میبرد و زحمت ما میدارد؟ و سرانجام در حیرتم که آزادی بیان در قاموس این حضرت چه معنایی دارد و چرا مردم را مکلف به سانسور میکند؟ من مدتها بود که تصور میکردم که نسل سلطنت طلبانی از قماش میراشرافی منقرض شده است اما بیژن مهر نشان داد که خیر اشتباه از من بوده است. اگر پوزشی باید بخواهم بابت این خطاست نه انتشار انتقاد محق مردم. * بدنیست آقای بیژن مهر بداند که افزون بر سایتهای که نقل کرده و بدانها تاخته این سامانه ها نیز به درج مقاله مزبور اقدام کرده اند و طبعا باید شامل لطف و مهر ایشان قرار گیرند: سایت روشنگری _ سازمان سوسیالیستها - سایت حشمت الله طبرزدی- تهران – سایت اسماعیل نوری علا
+ نوشته شده در Fri 12 Sep 2008ساعت 9:19 PM توسط میثاق آزاد |
اگر ایران بجز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ ما افسانه رنگ است من این افسانه ها را دوست دارم نوای نای ما گر جانگدازست من این نای و نوا را دوست دارم اگر آب و هوایش دلنشین نیست من این آب و هوا را دوست دارم بشوق خار صحراهای خشکش من این فرسوده پا را دوست دارم من این دلکش زمین را میپرستم من این روشن سما را دوست دارم اگر بر من ز ایرانی رود زور من این زور آزما را دوست دارم اگر آلوده مانید اگر پاک من ای مردم شما را دوست دارم پاینده ایران
+ نوشته شده در Fri 12 Sep 2008ساعت 2:22 PM توسط میثاق آزاد |
این مطلب را تنها برای دوستانی مینویسم که فکر میکنند من طاقت حرف مخالف را ندارم. به نظر این بنده کمترین بدلیل اینکه از میزان نظرات آگاه باشم نظراتی را که میخوانم پاک میکنم نه از برای ناراحتی. چون باور دارم هر نظر چه موافق چه موافق میتواند یک راهنما باشه جهت اصلاحات فقط نظر مفید باشد نه توهین و تهدید. روی صحبتم با افرادی امسال سهند و ساوالان است که یکی فحش میدهد به خونواده ام و دیگری هم به اصل و نژادم.
+ نوشته شده در Thu 11 Sep 2008ساعت 11:37 PM توسط میثاق آزاد |
مصاحبه سرور محسن پزشکپور(پندار) درمورد جزایر سه گانه بخش دوم حاکمیت ملت: در شماره گذشته، بخش یکم مصاحبه سرور محسن پزشکپور(پندار) با کیهان هوایی در مورد جزایر سه گانه ایران در خلیج فارس و جدایی بحرین به چاپ رسید. این مصاحبه، با توجه به مطرح شدن دوباره ادعاهای واهی اعراب و عدم توانایی دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی در دفاع از حقوق اساسی ملت ایران، مورد توجه بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران قرار گرفت، در این شماره بخش دوم این مصاحبه که به بررسی توطئه های ضد ایرانی در خلیج فارس و ریشه های آن می پردازد، آورده شده است. این مصاحبه چهارشنبه 22مهر 1371 در نشریه کیهان هوایی به چاپ رسیده است. کیهان هوائی: در بخش گذشته این مصاحبه شما ضمن بحث مشروح و مبسوط، دلایل تاریخی و حقوقی اثبات حاکمیت ایران بر جزایر سه گانه تنب کوچک،تنب بزرگ و ابوموسی را به همراه موارد حقوقی نقض تفاهم نامه 1971 بین ایران و شارجه بیان کردید.نکته ای که در بحث گذشته شما مورد تاکید قرار گرفت این بود که مسئله جزایر سه گانه از مسئله توطئه تجزیه بحرین جدایی نداشته و بین این دو مسئله یک ارتباط وجود دارد. در این بخش از مصاحبه لطفا در مورد جدایی بحرین از ایران توضیحات خود را ارائه فرمائید. پزشکپور: من از توجه شما به مسائل خاصی که اشاره کرده و برداشت مطلوبی که از بحث گذشته به عمل آوردید تشکر می کنم و همراه با اشتیاق در مسیر مصالح ملت بزرگ ایران ، که مصلحت همه جهان ستم کشیده و استعمار زده است، مطالبم را ادامه می دهم.این که در مصاحبه گذشته تاکید کردم مسائل این جزایر از مسئله بحرین جدا نیست می بایست یکجا مورد امعان نظر قرار گیرد، بنابر اصل ژئوپلیتیک و ضرورت اتکا بر این اصل و نیز از نظر سرنوشت یک ملت سخن گفتم. ملتی که ریشه در عمق تاریخ دارد و به هیچ وجه یک کشور ساختگی نیست؛ کشوری که در دل تاریخ جای گرفته و موضع دارد و بر اثر یک قرار داد بین المللی ایجاد نشده است، بلکه سرنوشت و تاریخ و در واقع خواست خداوند و کردگار است که این ملت و این سرزمین را در این شرایط خاص فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و جغرافیایی قرار داده است؛ بنابراین به طور قطع شناخت هرگوشه و هر قسمت از این سرزمین و جامعه به ویژه از نظر مسائل حاکمیت ملی به مفهوم تاریخی، سرزمینی و مردمی، مستلزم این است که ما به رهنمود و احکام اجتناب ناپذیر اصول ژئوپلیتیک حاکمیت ایران و موقعیت آن در متن مسائل بین المللی توجه کنیم. اگر چه ممکن است حمل بر تکرار شود لکن بنابر اهمیت مسئله باید بگویم اصول ژئوپلیتیک حاکم بر سرنوشت ملت ایران و اصول ژئوپلیتیک حاکم بر این مملکت، جدای از اصول حاکم بر ژئوپلیتیک حاکم بر دنیا و جهان نیست.برای این که ایران سرزمینی است الهی و در مصاف با توطئه های استعماری دارای رسالت است و همه فراز و نشیبهای موجود در تاریخ ما و رسالتی که امروز همانند گذشته در برابر سیاستهای استعماری داریم، دلیل این رسالت الهی و تاریخی ملت ایران است.پس این اصول ژئوپلیتیک حاکم بر مملکت ما، خاص ما نیست. بنابر همین دلیل بود که عرض کردم منطقه خلیج فارس در واقع شاهرگ حیاتی ملت ایران و بعد شاهرگ حیاتی همه دنیای مبارز و ستم کشیده و ضد استعمار است و به این دلیل بود که توطئه هایی برای اعمال و اجرای سیاستهای استعماری در خلیج فارس اجرا شد که جلوه مشخص و خشن آن حوادث چند سال قبل از سالهای 1350-1349 شمسی بود. طی این سالها که انگلیسیها ظاهرا تصمیم به ترک خلیج فارس گرفتند-و من کرارا توضیح داده ام که هدف سیاستهای استعماری ترک خلیج فارس نبود بلکه هدف توسعه نفوذ استعماری و سلطه غارتگرانه بر منابع نفتی و فلات قاره وخلیج فارس و منطقه، با وجهه به ظاهر قانونی و مشروع بود- ما در این سیاست های استعماری سه جز به هم پیوسته را مشاهده می کنیم که در مجموع یک توطئه استعماری است.این سه جز عبارتند از:اول طرح شوم جدایی بحرین، دوم تشکیل امارات متحده عربی و سوم مسئله جزایر سه گانه خلیج فارس. قبلا هم گفتم که آغاز این توطئه به مصاحبه علی امینی(سفیر وقت ایران در آمریکا) در واشنگتن درباره ضرورت ایجاد یک نوع نظارت بین المللی بر منابع نفتی ایران برمی گردد.آمریکائیها در این چهارچوب برنامه های وسیعی را اجرا کردند و بسیاری نیز با این طرح در داخل هماهنگی داشتند که از جمله می توان از جبهه ملی دوم نام برد. کیهان هوائی: شما در جلسه گذشته نیز اشاره گذرایی به مصاحبه امینی درباره طرح نظارت بین المللی بر منابع نفتی- که در واقع یک طرح استعماری بود و از سوی آمریکا هدایت می شد- داشتید. بیان مشروح و مفصل این طرح و مصاحبه امینی و نیز کسانی که در داخل تلاش می کردند این را بر ایران تحمیل کنند، به عنوان یکی از نکات مهم تاریخی ضروری است.لطفا در این مورد توضیح دهید؟پزشکپور: بله، این اصلا گره کوری است که می بایست باز شود و ما می بایست آن را باز کنیم و نه تنها ملت ایران بلکه تمامی مردم منطقه و ملت های استعمارزده -که صاحب منابع نفتی و طبیعی اند- باید به ریشه این توطئه ها پی ببرند و اصولا طرح و اجرای همین توطئه ها بود که امروز به تشکیل یک حکومت تک استعماری یا نظم نوین جهانی انجامیده است.در واقع این نظم نوین جهانی در یک کلام چنین خلاصه می شود: در یک سمت غارتگران استعمارگر قرار دارند که می خواهند حاکمیت استعماریشان، یک حاکمیت حقوقی و قانونی تلقی شود و در سمت دیگر دنیای استعمارزده. برای این که از نظر اقتصادی این سخن ملموس باشد نکته ای را متذکر می شوم و آن این که 25 درصد مردم جهان که در کشورهای ثروتمند زندگی می کنند 75 درصد امکانات و ثروت دنیا را در اختیار دارند و 25درصد امکانات در اختیار 75 درصد دیگر است.پس مسئله نظم نوین جهانی استیلای آن گروه اول است بر گروه دوم.من اصلا معتقد به وجود جهان اول، دوم و سوم نیستم بلکه معتقدم که در واقع دنیا به یک جهان استعمارکننده و استعمار شونده تقسیم می شود و به نظر من ریشه تحولات در شوروی سابق هم در این بود که غربی ها تصمیم گرفتند آن را کلا حذف کنند تا دو صف تشکیل شود و در یک طرف استعمار کنندگان و در طرف دیگر استعمار شوندگان قرار گیرند. کیهان هوائی: اکنون در همین فضا تعابیر شمال و جنوب را بکار می برند؟پزشکپور: بله از این جهت می شود گفت شمال و جنوب و تمامی این ستمهای جهانی که به وجود آورده اند همه در جهت قانونی جلوه دادن غارت غارتگران بوده است. بنابراین، این برنامه ها را اکنون سریعتر و شدیدتر اجرا می کنند و سازمان ملل و شورای امنیت تصمیماتی که اتخاذ می کند عمدتا معارض با اصول مشروع ملل متحد و معارض با حاکمیت ملتها و دولتهاست.استفاده از حق وتو نیز یعنی این که گروهی ارباب دنیا باشند و برخلاف اصول مشروع ملل متحد توطئه های بزرگتر و خطرناکتری علیه ملتها طراحی کنند. کیهان هوائی: این برنامه ها از قبل شروع شده و دامنه آن وسیعتر از مسائل نفت مربوط به خلیج فارس یا مسائل دیگر آن است اما چرا بیشتر توجه روی ایران است؟پزشکپور: برای اینکه ایران از نظر فرهنگی ، تاریخی، موقعیت جغرافیایی، جمعیت و نیروی انسانی، اقوامی که به این جامعه پیوسته اند و نیز رسالت الهی و تاریخی ای که دارد، دارای حساسیت بیشتری است و تنها ملتی که هم در گذشته و هم اکنون نشان داده است که در مقابل توطئه ها می ایستد، ملت ایران است. پس توطئه های وسیعی علیه ایران انجام گرفت و در مسیر این توطئه ها، اظهارات علی امینی را می توان ذکر کرد. هماهنگ با صحبتهای او و بلکه جلوتر از آن، همین مسئله به صورت موضوع بحثهای تحقیقی دانشگاهی در دنیا مطرح شد که نظارت بر فلات قاره یک نظارت بین المللی باشد.همین کاری که اکنون شورای امنیت در موارد مختلف کرده و می کند.نمونه دخالتهای شورای امنیت صدور قطعنامه ای است که دخالت شورای امنیت در انتخابات کلیه کشورها و مناطق را مجاز می شمرد.در واقع اینها درصدند هرگونه انتخاباتی که صورت می گیرد به گونه ای باشد که مطابق اهدافشان باشد و نمونه بارز آن انتخابات الجزایر است. کیهان هوائی: آیا تفکر استعماری نظار بین المللی بر منابع نفتی از سوی حکومت وقت ایران نیز حمایت می شد یااین که طراحان نظم بین المللی افرادی چون امینی را سپر خواستهای خود قرار می دادند؟پزشکپور: حاکمیت وقت ایران در واقع در یک شرایط خاصی قرارگرفته بود؛به نظر من، حکومت ایران به مرور تسلیم این برنامه شد. کیهان هوائی: یعنی حکومت با چنین طرحی موافق نبود؟پزشکپور: حاکمیت ملت ایران را باید از حکومت و هیئتهای حاکمه جداکرد. هیئتهای حاکمه بر ایران از 200سال پیش در مجموع در یک مسیر ضد مردمی و استعماری قرار داشتند و همواره در برابر سیاستهای استعماری تسلیم بودند. به هر حال امینی این مصاحبه را انجام داد و بعد با فشار آمریکا، نخستین وزیر شد لکن شاه به زودی او را از صحنه خارج کرد و این البته بدین معنا نبود که شاه تسلیم برنامه آمریکائیها نشده بود، بلکه یک توطئه وسیعتر و دهشتناکتر در سطح منطقه اجرا شد و آن عبارت بود از استقرار دولت منصور- هویدا. البته به ظاهر دولتهای مختلفی بودند ولی در مجموع من آنها را دولت منصور- هویدا می نامم که دوران فراماسونری ، نفوذ صهیونیست ها، عناصر سابق حزب توده و تکنوکراتهای بی آرمان و بی هدف بود.من همواره معتقد بوده ام عناصری که در مواضع حساس دولتی قرار می گیرند باید آرمانخواه باشند. این اصطلاحی بود که ما همواره بیان می کردیم.به هر حال تکنوکراتها و متخصصین بی هدف و بدون آرمان به عنوان ابزار حکومت در خدمت چنین دولتهایی قرار گرفتند. دولتهایی که به ظاهر در دل رژیم مشروطه قرار داشتند، ولی برنامه هایی همراه با خسرانی را برای این مملکت به ارمغان آوردند.این همان برنامه هایی است که امروز تداوم آنها را در برخی از شیخ نشین های خلیج فارس شاهدیم. این برنامه ها توسط یک گروه سه ضلعی، یک مثلث شوم انجام می گرفت و در راس آن دولت شریف امامی قرار داشت. دولتی که در تاریخ ایران خیلی شرم آور است زیرا تنها کابینه ای بود که بیشترین افراد فراماسون در آن حضور داشتند. سه ضلع این مثلث یکی فراماسونها و انترناسیونالیستهای راست و ضلع دیگر عناصر سابق حزب توده، مارکسیستها و کمونیست ها و ضلع سوم غارتگران بین المللی و ابزار کار اینها همان تکنو کراتها و متخصصین بدون هدف و آرمان بودند.بنابراین این هیات حاکمه دستاورد آن توطئه بود. توطئه ای که امینی شروع کرد و به نظر من قرار هم نبود که به امینی ختم بشود. او آغازگر این برنامه بود و در نهایت به دولت منصور- هویدا ختم شد. در زمان همین دولتها بود که موضوع پیاده کردن این طرح به صورت دقیق در خلیج فارس مطرح شد و برای فریب کاری و قانونی جلوه دادن این طرح شوم استعماری، انگلیسیها فاش کردند که می خواهند از خلیج فارس خارج شوند؛ ولی در حقیقت در پی این بودند که این طرح و سیاست استعماری، یک وجهه قانونی پیدا کند. برای این کار سه طرح می بایست اجرا شود. در اینجا یادآور شوم که چنین برنامه ای درست در اوج قدرت غاصبانه فراماسونها در ایران صورت گرفت. یعنی در هیچ زمانی فراماسونها به آن اندازه در ایران به قدرت نرسیده بودند. در این زمان بود که این دولت تشکیل شد و در راس آن عنصر فاسد و غارتگری چون شریف امامی قرار گرفت. شخصی که به آقای ((5 درصد)) مشهور شده بود چون در هر غارتگری مشارکت داشت و5 درصد آ ن را حق خود می دانست.در چنین زمانی کابینه های ایران غالبا از فراماسونها تشکیل می شد و این کابینه ها همچون موارد دیگر- از مسائل جنگ های قفقاز گرفته تا جدا شدن قسمت شمال ایران و مسئله افغانستان که به سبب قرار داد پاریس توسط آقاخان نوری، فراماسونر کثیف و اصولا تبعه انگلیس از ایران تجزیه شد- به حاکمیت ملی ایران خیانت کردند و اصولا تمامی تجزیه های استعماری به سبب فعالیت های فراماسونها صورت گرفت. شاید گروهی سوال کنند که آخر فراماسونها چه گناهی مرتکب شده اند؟ من فریاد می زنم که تمامی این شعارهای دروغین عدات خواهی ، برادری، برابری و آزادی از سوی آنها برای فریب مردم است و شعارهایی است فریبنده. ولی شما جستجو کنید و ببینید کدام تجزیه ها؛ کدام قراردادها و سیاستهای استعماری و ایران برباد ده، توسط این فراماسونها بر ایران تحمیل نشد؟ و نه تنها در ایران بلکه در سایر مناطق نیز این طرح اجرا شد و همانطور که عرض کردم سه طرح توام بود که بین سالهای 49-51 عملی شد.البته مقدمات آن از قبل فراهم شده بود. طرح اول، عبارت بود از طرح جدایی بحرین که خدا را سپاس می گویم و شاکرم که این موهبت را به من و پان ایرانیستها ارزانی داشت تا بتوانیم در این مورد به وظیفه خود در مقابل ملت ایران و جهان ستم کشیده عمل کنیم و به هر حال نتیجه این موضع گیری و مقاومت به این صورت بود که باید اعلام کنم از دیدگاه من و مطابق حقوق اساسی وقت ایران و حقوق بین المللی و موازین دیگر، بحرین سرزمینی است همیشه ایرانی و به هیچ وجه توطئه شوم جدایی برای بحرین تحقق پیدا نکرد. توطئه دوم عبارت بود از تشکیل امارات متحده عربی، انگلیسیها اصرار داشتند قبل از خروج از خلیج فارس به قول خودشان این برنامه را اجرا کرده و امارات متحده را از برخی جزایر و مناطق کوچک- که همواره در پرتو حاکمیت ایران بوده است- تشکیل دهند زیرا به محض خروج انگلیس از خلیج فارس، ید استعمار از منطقه خارج شده بود و طبق قاعده کلی حاکم بر همه اصول حقوقی دنیا اعم از حقوق داخلی، بین المللی، موضوعه و مشروعه، در واقع پس از رفع ید غاصب، وضع به حالت اولیه برمی گردد یعنی حقوقی که از صاحبان حق غصب شده، به صاحبان حق بر می گردد. اصل عبارت است از اعاده وضع به حالت اولیه، حال این پرسش را باید مطرح کرد اگر انگلیسیها به قول خودشان می خواستند خلیج فارس را ترک کنند چه حالتی پیش می آمد؟این حالت عبارت بود از این که همان قدرتی که طی صدها سال بر خلیج فارس حاکمیت داشته، حاکمیتش بر این مناطق(مجمع الجزیره بحرین،شیخ نشین ها و سه جزیره) اعمال می شد.حاکمیت ما بر این جزایر اکنون یک حاکمیت بالفعل و به موجب تاریخ- که تاییدی برای حقوق ملتهاست- حاکمیت ما بر تمام خلیج فارس یک حاکمیت بالقوه بوده و هست. این سه جزیره که در یک خلا سیاسی و بدون حاکمیت نبودند، مثلا آیا جزیره قشم در خلاء سیاسی بود؟ در آینده در مورد این جزیره موارد مهمی را عرض خواهم کرد. به عنوان مثال در مورد جزیره ابوسعید- که در منتهی الیه جزیره قشم است و انگلیسیها آن را به بهانه گورستان سربازان انگلیسی و پایگاه های استعماری خود متصرف شدند و ادعای مالکیت آن را داشتند- توسط ایران به دادگاه لاهه شکایت شد و رای دادگاه به نفع ایران بود. این خود مسئله ای مهمتر از ادعای شیخ نشین شارجه است. این یک روال و رویه حقوقی در مسائل مربوط به خیلج فارس است. به این دلیل این رای صادر شد که نمی توان در مورد قشم یک نوع مالکیت خاص برای شیوخی که در آنجا هستند پدید آورد تا با انگلیس طرف قرارداد شوند و انگلیس بدین ترتیب صاحب حق بشود. لذا لاهه تشخیص داد که ابوسعید که در منتهی الیه قشم قرار دارد به موجب تاریخ در حاکمیت ایران بوده و دارای حاکمیت محلی نبوده است، چون چنین حاکمیتی را هیچ کدام نداشتند. بنابراین قادر نیستند طرف قرارداد قرار بگیرند، لذا رای دادگاه ، ادعای انگلیس را باطل شمرد و در حالی که انگلیس هنوز جزیره را ترک نکرده بود رای به نفع ایران صادر شد. من این را اعلام می کنم که همه بدانند که این به عنوان یک رویه در مهمترین مراجع بین المللی وجود دارد. شاید بتوانم بگویم در میان مراجع بین المللی، دادگاهلاهه بالنسبه تاکنون عملکرد مطلوبی داشته است و در موارد متعدد، آراء این دادگاه آراء قضایی و حقوقی قابل قبولی بوده است. در همین جا یادآور می شوم که در این مورد سعی کردند مهر سازمان ملل متحد را پای آن بزنند که خوشبختانه بواسطه مقاومت من و دوستانم در مجلس در مقابل شاه، دولت هویدا و فراماسونری، کار به آنجا انجامید که امروز ملت ایران می تواند به احقاق حق خود بپردازد. کیهان هوائی: بنابراین شما تشکیل امارات متحده عربی را طرحی در راستای جداسازی بحرین در مقابله با حاکمیت ایران بر کل خلیج فارس می دانید؟پزشکپور: بله اینها را طرحی می بینم برای استقرار سیاستهای ظالمانه استعماری بر این منطقه و تمام منابع نفتی و فلات قاره و آن چه امروز به طرح شوم تشکیل نظم نوین جهانی منتهی شده است. کیهان هوائی: پس بدین صورت دامنه بحث شما در مورد بحرین، امارات متحده عربی را هم در بر می گیرد؟پزشکپور: بله امارات را هم در بر می گیرد و اینها مواردی بود که همزمان اجرا شد و من این پرسش را دارم که امارات هم باید پاسخگو باشد. من در این جا صریحا اعلام می کنم که نبرد ملت ایران با توطئه های استعماری یک نبرد محتوم و آشتی ناپذیر است. ما در مصالحه با قدرتهای استعماری چیزی بدست نمی آوریم برای این که ما قلب این نبرد استعماری هستیم.چگونه می توانیم این قلب را نزدیک دشنه سیاست های استعماری قرار دهیم.من قبلا هم اعلام کردم با همه سیاستهای استعماری حرف آخر را می زنیم و هیچ توطئه استعماری را قبول نمی کنیم. برای این که قبول هر توطئه استعماری یعنی پای گذاشتن در بند و زنجیر استعمار.بنابراین حیات معنوی، شرافت، حرکت و انقلاب ملت و همه جنبشهای ما به این بستگی دارد که دقیقا در مقابل سیاستهای استعماری بایستیم و با هیچ نوع تعارف دیپلماتیک و مسائلی از این قبیل، نه می توانیم و نه حق داریم که از این اصول کلی غفلت کنیم. باید به همه عناصر آزاده و ضد استعمار دنیا بگوئیم که مقطع تاریخی 51- 49 را پی گیری کنند تا بدانند که آن توطئه چگونه شکل اجرایی پیدا کرد، چگونه شد که بحرین را از سرزمین مادر یعنی ایران کنونی جدا کردند، چگونه شد که همزمان چیزی به عنوان امارات خلق شد و سپس آن را در سازمان ملل به ثبت رساندند، چگونه شد که توطئه فراهم آوردن تمهیداتی برای به اصطلاح طرح ادعاهای مجدد بر سه جزیره گلوگاه خلیج فارس(تنگه هرمز) انجام شد. اگر اینها ربطی به سیاستهای استعماری نمی داشت و اگر امارات متحده یک هویت تاریخی می داشت می بایست قبلا تشکیل شده باشد، بنابر این من صرفا از دیدگاه مسئله حقوق ارضی ایران به مسئله نگاه نمی کنم بلکه به عنوان یک توطئه استعماری مطرح است.مسئله این است که ما می بایست آنچه را به نحوی از انحاء مولد سیاستهای استعماری است بشناسیم.در نتیجه آنها اگر می توانند آن تغییرات ماهوی لازم را در خود به وجود آورند تا بتوانند هماهنگ با حرکت ضد استعماری ملت در منطقه و دنیا باشند و اگر نمی توانند با مردم امارات متحده عربی،کویت و حجاز است که این توطئه های استعماری را دریابند.چرا می گویم حجاز برای اینکه من به عنوان یک انسان و حقوقدان و کسی که آگاه به مسائل تاریخی، سیاسی و اجتماعی است نمی توانم در حجاز برای چیزی به عنوان دولت عربستان سعودی، مشروعیت قائل باشم بنابر این به طور قطع یک زمان باید از این قالب- که مانند زندانی است برای آن مکان مقدس و آن مردم- خارج شود. بنابر این از آنجا که این سه توطئه همزمان اجرا شد ما از نظر مسائل سیاسی،مسائل خلیج فارس را نمی توانیم از یکدیگر جدا کنیم و در نتیجه جدائی بحرین و مسئله جزایر و مسائل دیگر از جمله تشکیل امارات متحده عربی می بایست در یک سطح مطالعه شود. یعنی اگر ما به دانشجویی بگوییم که شما بروید مسائل خلیج فارس را بررسی کنید نمی توانیم بگوییم امارات را مستثنی کن و آن وقت او در روزنامه هاو کتب، تصمیمات ناپخته مراجع ایران را مطالعه کرده و به آرشیو سازمان ملل مراجعه کرده و به این مسائل برخورد کند. پس این مسائل بایدت توامان مورد بحث و بررسی قرار گیرد. و اما مسئله دیگری که باید اشاره کنم موقعیت ژئوپلیتیکی بحرین با گرایش بیشتر به جغرافیای طبیعی آن است. اصولا تا قرن نهم هجری در همه تواریخ وقتی از سواحل جنوبی خلیج فارس صحبت به میان آورده می شد عمدتا منظور همین بحرین بوده است یعنی تمامی این منطقه به عنوان مجمع الجزایر بحرین تلقی می شد و حتی این عنوان تا برخی سواحل حجاز هم کشیده می شد. در طی این دوران متمادی، ما دو حکومت سوای حکومت ایران در منطقه خلیج فارس داشتیم که یکی از آنها حکومت عمان و دیگری یمن بود. در کتاب ((یاقوت)) حموی- که از مشاهیر مورخان بوده و می توان گفت مشهورترین مورخ در این منطقه است و هیچ عربی نمی تواند دست کم در اظهارات او اظهار تردید کند- در مورد بحرین چنین آمده است : ((از اقلیم دوم، طول آن 74 درجه و 20 درجه از مغرب و عرض آن 24 درجه و 45 درجه است و برحی گفته اند از اقلیم سوم و عرض آن 34 درجه و این نام جامعی است برای سرزمینی در میان بصره و عمان.)) و به همین کیفیت در تمامی کتب دیگر نوشته شده است. برای این که آن موقع اصولا اثری از هیچ نوع حکومت و ساختار حکومتی دیگر نبود و در نتیجه اگر جزایر دیگری هم بود جزو بحرین محسوب می شدند و در واقع می توان گفت نخستین خاستگاه و مرکز تمدن و فرهنگ، تمدن بحرین در مرکز خلیج فارس بود. بحرین به مفهوم اختصاصی خود مجمع الجزایری بود که همچون گپ سبزو (ابوموسی)، در اطراف آن آب شیرین و مروارید اصل وجود داشت. به هر حال در آن جا بود که فرهنگ و تمدن پایه گرفت و همچنان گسترده شد. فکر می کنم توضیحاتی که ذیل امارات متحده دادم کفایت می کندو خوانندگان گرامی در خواهند یافت که این مورد چگونه با این توطئه مرتبط بوده است. در اینجا یادآور می شوم که خاستگاه امارات متحده عربی به عنوان یک کشور ایجاد شده توسط استعمار، برای برنامه های بعدی علیه حاکمیت بر حق ایران چیست. اینها که امروز این ادعای مسخره را نسبت به جزیره ابوموسی بیان کرده اند آن چنان مست سیاستهای استعماری اند که فراموش کرده اند یک موجود مصنوع استعماری بیش نیستند. دلیل عمده تشکیل آنها این بوده است که روزی بتوانند از آنها علیه ملت بزرگ ایران با چنین نقش و چنین ادعاهایی استفاده واهی کنند و من تکرار می کنم اینها عروسکهایی بیش نیستند و ما یقینا در نبرد با قدرتهای استعماری پیروز می شویم، به شرط آن که در مواضع بحق خود قاطعانه بایستیم و این حرف اساسی من است چه در مورد وضع کنونی بحرین و چه در موردادعاهای واهی و بی اساسی که نسبت به جزیره گپ سبزو و یا ابوموسی و تنب ها مطرح کرده اند. کیهان هوائی: برای تداوم روال منطقی بحث فکر می کنم بهتر است بحثی در مورد تاریخچه بحرین داشته باشیم. گویا برای تجزیه بحرین در آن مقطع لایحه ای به مجلس برده شد بدین امید که این تجزیه را قانونی نشان دهند. شما به عنوان کسی که در بحبوحه این مسائل نماینده مجلس بوده اید این مسئله را چگونه ارزیابی می کنید و اطلاعات تاریخی شما در این مورد چیست؟پزشکپور: من در واقع از همین سوال شما شروع می کنم. شما سوال را بسیار جالب مطرح کردید. چن نکته بیان کردید اول آن که گفتید لایحه ای به مجلس رفت و دوم این که بیان کردید. می خواستند جدایی بحرین را قانونی نشان دهند. من در این زمینه ابتدا توضیحاتی را عرض کرده و سپس مسائل دیگر را خدمتتان بیان می کنم. البته اشکال هم ندارد که این بحث و بررسی به صورت مقطعی باشد چون ما یک کتاب را مطالعه نمی کنیم. این یک گفتگو است و به هر حال ممکن است از بحثی به بحث دیگر پریده شود و در نتیجه نکاتی را که آخر می خواستم بیان کنم در ابتدا بگویم. اول این که اصولا به نظر من با توجه به اصول متقن تاریخی و بین المللی، حاکمیت ملی قابل تجزیه نیست و این عمده ترین حرفی بود که در مورد حقوق ملت بزرگ ایران به ویژه در مورد بحرین با شاه، دولت و مجلسین زده ام و معتقدم هیچ مقام و مرجعی وبا هیچ استدلال و ترفندی نمی تواند بخشی از حاکمیت ملی را- در اینجا مفهوم حاکمیت، اعم است از حاکمیت سرزمینی، ملی و تاریخی- تجزیه کرده یا به دیگری واگذار کند. بسیار خوشحالم که این را بیان کنم که این اصل با تاکید بیشتر در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران پیش بینی شده است هرچند اگر هم پیش بینی نمی شد باز هیچ دلیل و توجیهی نمی توانست اصل حاکمیت ملی را قابل نقض و تجزیه بداند. ولی در اصل 78 قانون اساسی جمهوری اسلامی اصولا هرگونه تغییر در حدود و ثغور ایران منع شده، مگر موارد بسیار جزئی که آن هم با تصویب5/4 مجلس امکان پذیر است.و این خود نمایانگر سرسپردن قانون اساسی به این اصل اساسی است، نه این که اگر این اصل نبود می توانستند آن را نقض کنند. بلکه این اصل حاکمیت ملی است که بسیاری از جنبشها و انقلابهای ضد استعماری را ایجاد کرده است. آیا در جنبش تنباکو فقط و فقط مردم به خاطر این که تنباکو نکشند، قیام کردند؟ آیا میرزای شیرازی و آن روحانی بزرگ که در تهران بود- مرحوم آشتیانی که به نظر من حق این مرد بزرگ ضایع شده و کمتر به او اشاره می شود- فقط برای این که کمپانی رژی تنباکو را پخش می کرد این فتوا را دادند؟ مسلما نه. اصل عبارت بود از قیام علیه استعمار واعلام حاکمیت ملی. اصل حاکمیت ملی ، اصل فراقانونی، فرااقتصادی، فرا روابط سیاسی است وهمانطور که عرض کردم ناموس طبیعت زندگی ملتهاست. این اصل بر اثر مبارزه ملت ایران در نهضت ملی شدن صنعت نفت به همراه دیگر مبارزات سیاسی و حمایت بی دریغ و قدرت عمیق یک روحانی بزرگ آیت الله کاشانی به موفقیت رسید که متاسفانه بعد چون این محور را نشناختند موضع این مبارزه با بسیاری نابسامانی ها گره خورد. اما این اصل از اصول حقوق بین الملل شناخته شد و در نتیجه مصوبات سازمان ملل بعد از آن حاکی از این بود که ملی کردن منابع را از حقوق ملتها شناختند.بر اساس همین اصل بود که مصر توانست کانال سوئز را ملی کندو در حقیقت به خاطر مبارزه با این اصل بود که توطئه ها شروع شد و تاکنون ادامه دارد. در واقع مسئله جدای بحرین، توطئه برای ایجاد کشورهای پوشالی در خلیج فارس، سخنان امینی و غمخواری این ماسونر برای مردم بی چیز منطقه!، کنفرانسهای ماسونرها در دنیا به عنوان صاجب نظران قضایی و حقوقی برای نظارت بر منابع طبیعی و فلات قاره، بسیاری از مصوبات اخیر شورای امنیت، همه و همه برای این بوده و است که در واقع این اصلی که متعلق به ملتهاست و حقوق بین الملل بر اثر مبارزات ملت ایران آن را تائید و تاکید کرده است، نادیده گرفته شده و نفوذ خود را از دست بدهد. پس این مسئله مهم و اساسی است و این اصطلاح را همه جا باید استفاده کرد: اصل فراقانونی، اصل فراروابط دیپلماتیک، اصل فرا مصلحت های اقتصادی. بنابراین، حرف اول من این است که اصول حاکمیت ملی قابل تجزیه نیستند. و هیچ مصلحتی، هیچ حکومتی را- که باید مسئولیت و امانتداری خود در برابر تاریخ و سرنوشت یک ملت انجام دهد- به سمت نقض حاکمیت ملی نمی راند. من صریحا به شاه گفتم که اگر در برابر چنین چیزی تسلیم شوید سقوط خواهید کرد. ادامه دارد... برگرفته از نشریه حاکمیت ملت ارگان رسمی حزب پان ایرانیست شماره ۱۰۷
+ نوشته شده در Thu 11 Sep 2008ساعت 10:56 PM توسط میثاق آزاد |
به دنبال مطرح شدن یکسری ادعاهای ارضی از سوی کشورهای حاشیه خلیج فارس درباره جزایر ایرانی تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی، نظرات متفاوتی در این زمینه اظهار شد. در این میان بسیار مناسب دیدیم که نظرات محسن پزشکپور را نیز در این زمینه منتشر کنیم. آنچه در پی می آید ما حصل گفت وگوی ما با ایشان است.
کیهان هوائی: مستحضرید که در چند روز گذشته تبلیغات گسترده ای از سوی رسانه های گروهی عربی و غربی در مورد ادعاهای واهی حاکمیت امارات متحده عربی بر سه جزیره ایرانی تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی صورت گرفته است. شما به عنوان کسی که در متن جریانات مربوط به جدایی بحرین از ایران و نیز دیگر مسائل جزائر سه گانه در سال 50 و همچنین مصوبات مجلس دوران شاه در این زمینه قرار داشتید در این باره چه نظری دارید و ریشه این تبلیغات و ماهیت این ادعاها را چگونه تعلیل و تحلیل می کنید؟پزشکپور: در ابتدا سخن را به نام و به یاری خدای بزرگ آغاز می کنم که هدایت کننده و محافظ و راهنمای همه مبارزات راه حق بوده و هست. آن چه امروز مطرح شده هرگز یکی از مسائل مقطعی تاریخ نیست بلکه ریشه در دهه ها و سده های گذشته دارد. شاید برخی تلقی کنند که این موضوع صرفا ناظر بر موقعیت یا ویژگی های ملت و دولت ایران است ولی چنین نیست، بلکه به حکم سرنوشت که همواره جامعه بزرگ ایرانی در پهنه روزگار و پهنه زندگی جامعه بشری داشته و به حکم حساسیتی که این گذرگاه آبی بلکه گذرگاه استراتژیکی و بالاتر از این گذرگاه زندگی و تاریخ ملت ایران و جامعه ایرانی و مردم منطقه و سرنوشت جامعه بشری- دارد، این موضوع می بایست مورد اعمال نظر قرار گیرد. به همین مناسبت است که اصولا از آغاز مبارزات و کوشش ها و تلاشهای تمامی حرکتهای ضد استعماری و ضد بیگانه دراین منطقه از جهان- یعنی در جامعه ایرانی که عهده دار پاسداری و نگهبانی از آئین آزادگی است- خلیج فارس به عنوان یک شاهرگ حیاتی محسوب می شود و این که این شاهرگ حیاتی می بایست دور از هرگونه نفوذ و سیاست بیگانه و غیر منطقه ای باشد از اصول اجتناب ناپذیر زندگی ملت ایران، جامعه ایرانی و زندگی مردم این منطقه بوده است.
من می بایست اینجا این نکته را توضیح بدهم که اصولا اصول جغرافیای سیاسی یا اصول ژئوپلیتیک، نسبت به زندگی و سرنوشت یک ملت و نسبت به زندگی و سرنوشت جامعه بشریت غیر قابل تغییر است. این اصول نه ربطی به مقاطعی از تاریخ دارد و نه ربطی به اشکال گوناگون حکومت. این اصولی است که هرگاه حکومتهایی بخواهند مستقر باشند و بخواهند به وظایفی که در برابر تاریخ و ملتی نظیر ملت ایران- که دارای یک رسالت و وظایف الهی و بزرگ است- و در برابر جامعه بشری بر دوش دارند عمل کنند می بایست این اصول را دریابند و به این اصول پایبند باشند و به این اصول عمل کنند.تجربه سالهای ایران نشان داده است که اگر حکومت ها این اصول را درنیابند و به آن عمل نکنند لامحاله به وظایفشان عمل نکرده اند و آن جوهر حیاتی یک حکومت مسئول را نخواهند داشت و در نتیجه به تلاشی یا سقوط خواهد انجامید. یکی از مهمترین این اصول ژئوپلیتیک برای ملت ایران، مسئله خلیج فارس است که نه برای ملت ایران و مردمی که در سرزمین مادر یعنی ایران کنونی زندگی می کنند بلکه برای همه اقوام جامعه بزرگ ایرانی که در محدوده قومی ، مذهبی، فرهنگی و به نحوی از انحا در پیوند با جامعه ایرانی قرار داردن این مسئله دارای حساسیت خاص است. یعنی به همان میزان که مثلا ما حق داریم و می بایست نسبت به موضوع خلیج فارس و مسائل مربوط به آن حساس و متوجه باشیم به همان میزان مردمی که در هرات یا شهر دوشنبه یا سمرقند و ... زندگی می کنند این حساسیت برای زندگی آنها هم هست و آنان نیز این حق را دارند که متوجه مسائل خلیج فارس باشند.
گمان نکنید مسئله خلیج فارس، مسئله بحرین، مسئله جزایر تنها مربوط به مردمی است که در ایران زندگی می کنند، بلکه مربوط به کل جامعه ایرانی و منطقه به ویژه مربوط به کل جامعه بشری است. از این رو با سرنوشت مردم بوسنی و هرزگوین، الجزایر- مردم مبارزی که گردنشان را زیر گیوتین توطئه های استعماری زدند و انتخابات مسلم آنها را که با وجود نظامی ستمگر رای داده بودند زیر سوال بردند وآفریقای جنوبی هم ارتباط دارد.
من سرنوشت این سرزمین الهی و ملت بزرگ ایران که به حق لقب قلب طپنده جهان استعمارزده و ستم کشیده را گرفت ه است را از سرنوشت دیگر اندامهای جامعه بشری جدا نمی دانم.
به هر حال دو قدرت در جهان اسلام همواره موضع گیری بر علیه سیاست های استعماری را داشتند که یکی قدرت عثمانی و دیگری قدرت عمیق تر، ریشه دارتر و در واقع یک فرهنگ دیرپای ایرانی اسلامی بود. پس بدین دلیل توطئه برای تجزیه و از هم پاشیدن قدرت بزرگ شاهنشاهی ایران خیلی زودتر از اینها شروع شد و تاریخ دلالت دارد در تمامی مراحلی که سیاست های بیگانه و مهاجم به این منطقه هجوم آوردند اهداف اصلی خود را تسلط بر شاهرگ حیاتی منطقه و به آن معنایی که گفتم شاهرگ حیاتی کل مسائل مربوط به دفاع از حقوق انسانی قرار دادند.
در مواردی که این ملت با ساختارهای قوی حکومتی و مذهبی خود قدرتمندانه حکومت می کرد مشکل چندانی وجود نداشت و لیکن از هنگامی که قدرت مرکزی رو به ضعف گذاشت و حکومت های محلی و منطقه ای قدرت را بدست گرفتند، که چیزی در حدود 200 سال از تاریخ ایران را شامل می شود، توطئه های وسیع شکل گرفت و تجزیه ایران آغاز گردید. سیاستهای استعماری از هنگامی که هجوم خود را آغاز نمودند برای تسلط بیشتر به فکر تغییرات ژئوپلیتیک در منطقه افتادند از این رو هنگامی که انگلیسی ها در هند مستقر شدند برای جلب منافع بیشتر سیاست های استعماری خود را به خلیج فارس کشانده و از همان زمان تجزیه اقوام ایرانی را آغاز کردند. تا قبل از این هجوم، ما به غیر از حکومت مرکزی در ایران یا حکومت های محلی در مثلا فارس، هرمزگان، بوشهر و ... هیچ اثر و نشانی از ساختارهای حکومتی در جنوب خلیج فارس مطلقا نمی بینیم مگر دو امیرنشین که یکی حکومت عمان و دیگری حکومت یمن بوده که هر دو حکومتهای حمایت شده از طرف ایران بوده و به نحوی توسط ایران اداره می شدند. پس از هزارها سال پیش تاکنون و آنچنان که تاریخ به ما نمایانده است جز این دو حکومت که توسط ایران اداره می شدند حکومت های دیگری نمی بینیم.
بنابراین اولین پرسش ما از کشورهایی که مانند قارچ و علفهای هرز توسط انگلیسی ها در طی 70 سال گذشته رویانده شدند این است که هویت تاریخی شما به عنوان یک کشور و حکومت چیست؟
دنیا، سازمان ملل، مردان مسئول جامعه و مردم میهن ما و آزاده جهان بروند تحقیق و جستجو کنند ببینند آیا تا صد سال پیش چیزی به نام ساختار عرب حکومتی در خلیج فارس وجود داشته ؟
انگلیسی ها از زمانی که وارد خلیج فارس شدند به بهانه مبارزه با دزدان دریایی، برده فروشی در جزایر و برخی سواحل جنوبی خلیج فارس و حتی مدتها در بندر بوشهر مستقر شدند، در حالی که این استقرار ظالمانه و غاصبانه بود و استقرار غاصبانه که ایجاد حق نمی کند. پس اصل اول این که ید غاصب تولید حق نمی کند و این اصلی است که در هر نظام حقوقی اعم از آنکه نظام موضوعه، بین المللی و یا منشعب از شریعت های الهی باشد مورد توجه قرار گرفته است. و اگر بگویند که استقرار غاصبانه مشمول مرور زمان شده و ایجاد حق می کند باید ذکر نمائیم در حقوق بین المللی و نظام قضایی اصولا مرور زمان وجود نداشته و اصولا حقوق مربوط به یک ملت و حاکمیت ملی آن نمی توان به سبب مرور زمان نقض گردیده و از او سلب حاکمیت شود. پس انگلیسی ها بایک سیاست سلطه جویانه و غاصبانه همراه با سکوت خیانت آمیز دولت های خائن منطقه آمدند و بر جزایر و سواحل جنوبی مسلط شدند. البته باید ذکر نمایم که در غالب این مناطق با مقاومت های محلی مردم روبرو شدند و در بسیاری از این جزایر جویهای خون جاری شد که به عنوان مثال می توان از مقاومت دلیرانه آن مرد بزرگ روحانی شیخ "موهنا" نام برد که در جزیره خارک مقابل انگلیسی ها ایستاد و نگذاشت این جزیره مهم و استراتژیک سرنوشتی مانند دیگر جزایر پیدا کند. اکنون آرامگاه او یکی از زیارتگاه های مردم خارک و دیگر آزادگان منطقه است.
به هر حال انگلیسی ها با مقاومت های محلی روبرو شدند و لیکن با اجیر کردن تعدادی تفنگچی مسلح و مزدور خانواده ها را از دم تیغ می گذراندند و سیاستشان این بود که در هر محل همراه با استقرار یک نیروی نظامی گروهی از یاغیان و گردنکشان همان محل را به عنوان حاکم، امیر و فرماندار معین می کردند. اساس تشکیل این حکومت های پوشالی چنین بوده است و بعد برای این که به اینها مشروعیت بدهند با نفوذی که در هیئت های حاکمه وقت ایران داشتند سعی می کردند محمل قانونی برای این غاصبان دست و پا کنند. مشروعیتی که هرگز ممکن نبود، زیرا این حکومت ها از نظر تاریخی، موازین حقوقی و اجتماعی هیچگونه مشروعیتی نداشتند.
اولین توضیح من آنکه توجه نمائید که این ساختار های غاصبانه حکومت چگونه شکل گرفت. ساختارهایی که به هیچ وجه اراده مردم محلی منطقه نبوده بلکه بر روی نعشها و استخوان های مردم قتل عام شده بنا شده است. لازم به ذکر است سیاست های استعماری که قبل از جنگ جهانی اول یک وجهه مشخص داشت و آن تسلط نظامی و اداری آشکار بود، پس از این جنگ تغییر اساسی نمود و به جای ایجاد کلونی از سرزمین های مستعمره به فکر ایجاد دولت های دست نشانده و نوعی مشروعیت بخشیدن به آنها افتادند و در این راه اولین ضربه را بر پیکر دولت عثمانی زدند. بدین صورت که عثمانی و ایران را پاره پاره کردند تا سهم زیادی به انگلیس و فرانسه برسد؛ تجزیه و جدائی اقوام ایرانی و تیره های فرهنگی و مذهبی وابسته به ملت ایران را موجب گشتند که به عنوان مثال این اقوام پس از انقلاب بلشویکی روسیه خواستند به ایران محلق شوند وحتی برای وصول به این هدف قیامها نمودند که متاسفانه برای سرکوب این حرکت ها قتل عام های بسیاری صورت گرفت. نمونه آن اعدام 17 هزار نفر در خیوه است. و متاسفانه مجمع اتفاق ملل هیچ توجهی به این مسائله ننمود. این مجمع با نفوذ مستقیم فراماسونرها شکل گرفت و اتفاقا یکی از مولدهای حرامزاده این مجمع دولت اسرائیل است.
به هر حال این مجمع، مناطق تجزیه شده و استعمار زده را به حکومت هایی که تحت قیومیت انگلیس و فرانسه می شدند سپرد و حتی سهم چندانی به آلمان نرسید.
صریحا بیان می کنم که قرار بودحکومت حجاز را به خاندان هاشمی بدهند ولیکن ناگهان به شمشیرهای خانواده سعودی دادند و عجبا حجاز با آن دیرینه و سابقه ای که داشت، حجازی که قبله گاه جهانیان، میعادگاه عشق، مرکز کانون وحی خداوندی است به نام یک خانواده متجاوز و متعدی نامیده شد و شد عربستان سعودی. من نمی خواهم زیاد روی این موضوع صحبت کنم ولی بدانید غاصبان تمام این مناطق را تجزیه کردند و در قید و بند اسارتها کشاندند.
کیهان هوائی: لطفا نظرات خود را پیرامون وقایع سالهای 50-49 شمسی در خصوص جزایر سه گانه تنب کوچک، تنب بزرگ و ابوموسی و نیز قرارداد 1971 شارجه بیان نمائید.
پزشکپور: قرارداد 1971 را بنا به دلیلی که عرض خواهم کرد فاقد هویت حقوقی می دانم. اولین دلیل من آنست که طرفین قرارداد می بایست وجود داشته باشند. با عدم که نمی توان قرارداد بست و اگر به فرض هم چنین قراردادی بسته شده باشد، نشان می دهد که با دولت غاصب و اشغالگر انگلیس بسته شده، انگلیسی که در خلیج فارس هیچ حقی نداشت و خود آنچنان می دانست حقی ندارد که خود را پشت سر چیزی بنام حاکم شارجه قرارداده بود. اولین مسئله من آن است که در آن زمان اگر حکومتی به عنوان امیر شارجه وجود داشت باید دست کم به موجب قوانین وقت حاکم بر روابط بین المللی به عضویت سازمان ملل درآمده باشد یا حداقل برگ هویتی از آنان در اسناد رسمی سازمان ملل متحد موجود باشد. در آن زمان اصلا چنین حکومتی وجود نداشته پس با یک دولت وهمی و تخیلی که نمی توان قرارداد بست.
لازم است عرض کنم که شیوه شکل گیری حکومت امارات به گونه ای بوده که هفت امارت زیر نظر مستقیم انگلیسیها جمع شدند و تشکیل امارات متحده عربی را دادند و بعد آن را در سازمان ملل متحد به ثبت رساندند. در حالی که قبل از این حکومتی به عنوان امارات یا شارجه اصلا وجود خارجی نداشت، امروز امارات می گوید چون من امارات متحده عربی شده ام پس حقوق شارجه به من تعلق می گیرد در حالی که اصلا در هنگام خروج انگلیسی ها از خلیج فارس و استقرار مجدد حاکمیت حقیقی ایران بر این جزایر، چیزی به نام حکومت شارجه وجود نداشته ولاجرم چیزی که وجود نداشته پس ایجاد هیچ حقی هم نمی کند و هیچ نوع اعتبار قضایی و قانونی چه از نظر قوانین اساسی ما وچه از دیدگاه قوانین بین المللی ندارد.
دوم اینکه این قرارداد به هیچ وجه مراحل قانونی را در داخل کشور طی نکرد و اصولا معلوم نیست چه کسی آن را امضاء کرده است. در رژیم گذشته اکثر قراردادهایی که امضاء می شد در شرایط غیر عادی بود، و نمونه اش تصمیم گیری در مورد بحرین می باشد که با ایجاد رعب و هراس همراه بوده است. و چنین قراردادهایی اصولا نمی توانست منشاء آثار حقوقی و قضایی باشد ، به موجب اصول متعدد قانون اساسی مشروطیت کلیه قراردادها می بایست ابتدا به تصویب مجلسین و بعد به اصطلاح قانون اساسی وقت به صحه و امضای شاه برسد، پس ظرف ده روز در جراید رسمی کشور منتشر بشود تا بعد منشاء آثار حقوقی باشد. در مورد این قرارداد باید بگویم که هیچ کدام از این مراحل را طی نکرده و اصلا معلوم نیست این قرارداد موهم توسط چه کسی امضاء شده است.
در متمم اصل سوم قانون اساسی(مشروطیت) تصریح شده که هرگونه تغییر در حدود ثغور می بایست به حکم قانون باشد و من تاکید می کنم که این قرارداداصلا طبق قانون اساسی وقت نبوده و خلاف آن است. من همین جا اعلام می کنم که اگر چنین چیزی امضاء شده باشد نه تنها از نظر قانونی معتبر نیست بلکه تمامی کسانی که به نحوی دست اندرکار تنظیم این سند مجعول بوده اند همه در خور پیگرد جنایی هستند و بنابر این قوانین مجازات عمومی وقت ایران و نیز قوانین مجازات اسلامی که اکنون حاکم بر قلمرو ایران است باید به کیفر برسد. اگر به فرض شاه و یا نخست وزیر یا وزیر امور خارجه وقت امضا کرده باشند باز مجعول است؛ زیرا مراحل قانونی خود را در داخل کشور نگذرانده است. و اصولا چیزی که بین روسای جمهوری و پادشاهان و رهبران در هنگام مذاکرات رد و بدل می شود تفاهم نامه است نه قرارداد. وقتی قرارداد می شود و آثار حقوقی بر آن مترتب است که مراحل قانونی خود را طی کند.
لازم است ملت بزرگ ایران عمق توطئه را دریابند زیرا اگر به فرض محال مرجع ذیصلاحی امضاء کرده باشد و یاامیرنشین شارجه ای وجود داشته باشد اصولا از حد یک تفاهم نامه فراتر نمی رود بنابر دلیلی که به آن اشاره کردم.
اصولا انگلیسی ها اجرای توطئه علیه حاکمیت و مالکیت ایران را از هنگام به اصطلاح خروج خود از منطقه خلیج فارس شروع کردند. وقتی که می گویم به "اصطلاح خروج" زیرا معتقدم اینها خارج نشدند و دلیلش همان توطئه هایی است که برای سلب حاکمیت ایران اجرا کردند و اکنون نیز ادامه می دهند و ما باید بدانیم که این نقشه ها از جزء سیاست های استعماری و صهیونیستی است که برای تمام منطقه طرح ریزی شده است و در آینده باید در انتظار حوادث سخت تر و وسیعتر باشیم. به هر حال مالکیت ما بر این سه جزیره یک مالکیت تاریخی، حقوقی، ملی و طبیعی است و تا هنگامی که تاریخ بیاد دارد ما این مالکیت را داشته ایم و به هیچ وجه قیمت هم نمی توانیم آن را معاوضه کنیم، یعنی اصلا کسی حق این معاوضه را ندارد. اگر به فرض تمام نسلهای گذشته ایران هم زنده می شدند و نسلهای آینده هم می آمدند(چون ملت عبارتست از سلسله ناگسستنی نسلها در گذشته، حال و آینده) باز هم نمی توانستند این معاوضه راانجام دهند. و ما نباید در برابر هیچ مابه ازایی آن را انجام دهیم.
جزیره ابوموسی یکی از محدود مناطقی است که علاوه بر موقعیت سوق الجیشی تقریبا از آب و هوای خوبی برخوردار بوده و قابل کشاورزی است. در پیرامون این جزیره منابع آبی ، مراورید فراوانی همانند بحرین به علاوه آبزیان دیگر خلیج فارس وجود دارد.
نام این جزیره در اصل گپ سبزو است و این اصطلاحی است که در بندر لنگه بیشتر مفهوم است، در نتیجه رابطه نزدیکی هم با بندر لنگه دارد. در حدود 80 سال پیش انگلیسی ها به عنوان مبارزه با دزدان دریایی در ابوموسی امروز و گپ سبزوی سابق یک پایگاه دریایی احداث کردند و از همان زمان هم تصمیم گرفتند یک نام عربی، بر آن بگذارند از این رو به مرور زمان نام گپ سبزو را کنار گذاشته و این نام را در نظر گرفتند. در آن زمان من به خاطر دارم که اکثریت قریب به اتفاق این جزیره ایرانی بودند. در بندر لنگه با خانواده های ایرانی زیادی برخورد کردم که به سبب ظلم و ستم پدر همین کسی که بعدها به عنوان حاکم شارجه اعلام شد، از آنجا فرار و به بندر لنگه آمده بودند. اصلا اینها دزد دریایی بودند و پدر همین حاکم شارجه جزو همان دزدان دریایی بود که توسط انگلیسی ها امارت گرفتند و مستخدمین انگلیسی ها شدند ، این را غالبا شاید توجه نداشته باشند که انگلیسی ها به عنوان مبارزه با دزدان دریایی آمدند و این دزدان چه کسانی بودند؛ کسانی که دو عدد قایق و کرجی داشتند و چند شمشیر کش و آن زمان که تفنگ مد شده بود تفنگچی. اینها به اصطلاح قدرتهای متجاوز محلی بودند که با انگلیسی ها کنار آمدند و بعد انگلیسی ها آنها را بر جان و مال و زندگی مردم مسلط کردند. بنا بر این جزیره افراد زیادی داشت ولی با این ظلم و ستم ها، از آنجا خارج شدند و در زمان خروج انگلیسی ها و همین قرارداد مجعول در سال 1971 بیش از 500 نفر در آنجا زندگی نمی کردند در حالی قبلا شاید هزاران نفر سکونت داشتند زیرا آثاری از آبادانیهای نادر شاه و کریم خان زند در آن موجود است.
به هر حال انگلیسی ها به عنوان مبارزه با دزدان دریایی وارد شدند و سپس سعی کردند تمامی ریشه های پیوند این جزیره با ایران را قطع نموده و عنصر ایرانی را از آن طرد نمایند و این برنامه ای بود که در تمامی شیخ نشین ها اجراء شد . تلاش کردند ایرانیان را چه از نظر قومی و چه از نظر مذهبی از اعراب جنوب خلیج فارس جدا سازند.
در اینجا نکته ای دیگر را یادآور شوم و آن اینکه پس از ترک واحدهای نظامی انگلیس از جزیره ابوموسی تعدادی از مردم ذی حق به طرف آنجا حرکت کردند که از جمله آنها شیخ خالد بود که قبل و پس از آن جزیره را اداره می کرده است. این را هم لازم است بدانید که در برخی از جزایر خلیج فارس، این جزایر به نام بعضی از خانواده هایی که در آن حاکم بوده اند مشهور شده که به عنوان مثال می توان از جزیره مینو که نام سابقش سلبوقه و یا سلبوق بوده و این عنوان خانواده شیخ حسین سلبوق می باشد که این جزیره را اداره می کرده است، نام برد. در مورد ابوموسی هم چنین بوده و شخصی به نام شیخ صغر که برادر همین شیخ خالد بوده جزیره را اداره می کرده است و اصولا هنگامی که شیخ خالد و شیخ صغر هستند حاکم شارجه چکاره است که بیاید و قرارداد یا تفاهم نامه ببندد. به هر حال وقتی نیروهای مسلح ایران وارد جزیره می شوند همین شیخ صغر با جملاتی بدین مضمون از آن ها استقبال می کند که : من از جانب خودم، شیخ خالد و تمام ساکنان جزیره بیان می کنم که ما 80 سال امانت داری کردیم و جزیره ای که جزء لایتجزای ایران و متعلق به آنست را حفظ کردیم و اکنون پس از هشتاد سال آن را به شما می سپاریم و ما دوباره پیوند خود را با سرزمین و ملت خودمان پیدا می کنیم. این مسئله از مهمترین سندهای ماست که باید مدرک تاریخی آن را کاملا جستجو و بیان کنند، به هر حال این مسئله و حوادث بعدی نشان داد که مالکیت و حاکمیت ایران بر این جزایر یک امر مسلمی است. از این رو به نظر من شارجه هیچگونه ادعای ارضی نمی تواند داشته باشد.
در مورد دو جزیره تنب بزرگ و کوچک هم تبلیغاتی راه انداختند که اینها در اختیار راس الخیمه بوده در حالی که این مسئله هیچ سندیت تاریخی و حقوقی ندارد. البته انگلستان قصد داشت ابوموسی را جزء شارجه و تنبها را ضمیمه راس الخیمه کند ولی با مخالفت شدید ایران از این عمل صرف نظر کرد.
استقرار حاکمیت غیر مشروع بر تمام منطقه نفت خیز و منابع طبیعی دیگر منطقه اندیشه ای بود که از سالها پیش مطرح بود وفراماسونری و صهیونیسم با طرح استعماری نظارت بین المللی بر منابع نفت خیز و فلات قاره سعی داشتند حاکمیت ما را بر خلیج فارس از بین ببرند.
کیهان هوائی-
چهارشنبه 15 مهر 1371- 7 اکتبر 1992
+ نوشته شده در Thu 11 Sep 2008ساعت 10:54 PM توسط میثاق آزاد |
در شهريور ماه 1320 هنگام اشغال ايران توسط نيروهاي بيگانه انگليس و روس و امريكا و عبور تانكهاي شوروي از خيابانهاي تهران در محل پل چوبي تهران سركوچه آسياب بادي (نزديك به ميدان .فوزيه يا امام حسين فعلي) چند نوجوان با سنگ تانكها را مورد حمله قرار دادند. اين جوانان پس از ورود به دبيرستان پايه كوششهاي ميهن پرستانه را نهاده و با نامهاي انجمن ايران دوست , جويندگان رستاخيز ملي ايران , نهضت محصلين و ... بهمراه گروه ديگري از جوانان وطن پرست دست به مبارزه زدند در سالهاي 1324و 1325 همزمان با توطئه جدايي آذربايجان گروهي از اين جوانان دست به تشكيل سازماني بنام انجمن به گونه زيرزميني و همراه با خشونت زدند. از افراد سرشناس انجمن مي توان از محسن پزشكپور ، علي نقي عاليخاني ، بيژن فروهر , عليرضا رئيس ، جواد تقي زاده ، داريوش همايون ، حسن غفوري ، هوشنگ حق نويس در شاخه نظامي و محمد رضا عاملي تهراني ، حسنعلي صارم كلالي ، و حسين خان مصدق در سازمان خارجي انجمن نام برد. در پانزدهم شهريور 1325 هنگامي كه محسن پزشكپور و داريوش همايون در تپه هاي امير آباد (خوابگاه دانشجويان فعلي)به دنبال نارنجكهاي بازمانده از كمپ اشغالگران در آن نقطه بودند, پاي داريوش همايون بروي مين رفته و با انفجار مين داريوش همايون مصدوم و توسط پزشكپور به بيمارستان سينا رسانده مي شود در تاريخ هشتم خرداد 1325 هنگامي كه عليرضا رئيس سرگرم آماده ساختن نارنجكي براي استفاده عليه بيگانه پرستان و عاملان سرشناس كشورهاي بيگانه در ايران بود نارنجك منفجر و بدن عليرضا رئيس قطعه قطعه ميگردد.
+ نوشته شده در Thu 11 Sep 2008ساعت 1:44 AM توسط میثاق آزاد |
می گفتند که ارتش شاهنشاهی به قتل رسیده. چند تا از فامیل های خیلی انقلابی ما با هیجان این موضوع را نقد و تفسیر می کردند. اما همه این شور و هیجان ها خیلی زود فرو نشست. با خواهرهایم توی کوچه سرگرم بازی هفت سنگ بودیم که ناباورانه سقوط یک هواپیما را دیدیم. جنگ شروع شده بود. دیگر کار بازی نبود. روزهای تهمت و ترس‘ جنگ شهرها‘ گویی امید رخت بسته بود. هر روز پیاده به مدرسه می رفتم‘ هر روز جمله ای بر در خانه ای می دیدیم و ضجه ای می شنیدم. هر روز می دیدم امام جماعت شهرمان سوار ماشین آخرین سیستم موجود به نماز می رود. روزی زمزمه ای شنیدم. باوری جاویدان: شاد باد‘ شاد باد‘ شاد باشید شهیدان راه ایران که به قرن ها در دل دشت ها کوه ها و دریاهای میهن به خون خود کفن پوشیده و خفته اید. نام شما و یاد شما افتخار ماست و درس زندگی ما. جهانی گشوده شده بود. جهانی که مال خودم بود و برای کودکان آینده ام و همه کسانی که دوستشان داشتم و آب و خاکی که یاد گرفته بودم عاشقش باشم. دیگر من وجود داشتم. در کنار رنج سی سال عشق نوشتن فردوسی. در لحظه های شیرین امید نهضت ترجمه با برهان قاطعی که حضور هیچ بیگانه ای را بر نمی تابید. من با اندیشه ای وسیع از مقاومت و مبارزه آشنا شده بودم که شاید هم کلاسی های من از آن چیزی نمی دانستند. زمانی در برابر اسکندر و اعقابش و قتی حمله اعراب و تهاجم ددمنشانه مغول. اما این فرهنگ ایران زمین است که در اوج است. کتاب می نویسد‘ ترجمه می کند‘ فیلسوف طبیبش شهر به شهر می گریزد تا مجبور به انکار فلسفه اش نباشد. منصور حلاجش پای کوبان و دست افشان به خاطر عشق شهید و پیروز می شود. هر دم سرداری بر خاسته بنی عباسیان را نگران و مضطرب می سازد. در هیاهوی وحشتناک تجزیه پاره تن وطن این بار نام پان ایرانیست ولوله می افکند. فریاد بر می دارد تا به امروز پی در پی شوم استعمار را در جدایی بحرین از مام میهن محکوم می کند. امروز نیز در برابر فرمان تاریخ‘ منقاد ندای خاک و خون برابر هر نوع توطئه ای شوم تا پای جان ایستاده است. اینک از همه کسانی که از من می پرسند چرا پا ایرانیست شدم؟ می پیرسم چرا پان ایرانیست نباشم؟ از: حوریه رستمی – کرمانشاهان- شامگاه 1384
+ نوشته شده در Wed 10 Sep 2008ساعت 11:9 PM توسط میثاق آزاد |
گفتگو با دکتر مهرداد درویش پور " تاکید بر جمهوری خواهی به جامعه پیام روشنی میدهد که ما بعنوان نیرویی تجدد طلب با نظامهای موروثی، مسلکی و دینی مخالفیم و مایلیم بجای حکومتهای تجربه شده استبدادی در سطح ملی و بین المللی رویکردی امروزین داشته باشیم. اما مهم است که جامعه دریابد ما برداشتی ایدئولوژیک از جمهوری خواهی و بطور کلی سیاست ورزی در سر نداریم و هست و نیست ما در جمهوری خواه بودن مان خلاصه نمیشود؛ بلکه ما جمهوری خواهان قبل از هر چیز خواهان برچیده شدن هرگونه تبعیض و استقرار دمکراسی و جدایی دین و دولت از یکدیگر و تامین رفاه اجتماعی در کشور هستیم. جریانی معتدل، مسالمت جو، امروزین، طرفدار استقلال و یکپارچگی کشور که در عینحال خواهان روابط دوستانه با جهان غرب میباشد. باید به جامعه به صراحت پیام داد که ما طرفداران پر و پا قرص صلح و دمکراسی هستیم وهرچند خواستار برچیدن استبداد دینی در ایران هستیم اما با حمله نظامی به ایران و جنگ طلبی از سوی هر کشوری که باشد مخالفیم". توضیح: در آستانه سومین گرد هم آیی سراسری جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک که در روزهای 19 تا 21 سپتامبر در شهر بروکسل برگزار میگردد، سایت ندای آزادی سلسله مصاحبه های کتبی را سازمان داده است. آنچه در زیر از نظرتان میگذرد پاسخ مهرداد درویش پور به پرسشهای ما است. چرا جمهوری خواهی تبدیل به جنبشی همه گیر نشده است؟ دلایل بسیاری را میتوان برشمرد که بخشی از آن به شرایطی که در آن بسر میبریم بر میگردد و بخشی دیگر به کنشهای ما و تجربیات مربوط به آن. نخست آن که به رغم وجود اندیشه های نیرومند جمهوری خواهانه، جنبشی اجتماعی به نام جمهوری خواهی در ایران وجود ندارد که بستر رشد و تغذیه این جریان باشد. ما میتوانیم از جنبشهای اجتماعی نیرومندی همچون جنبش دانشجویی، جنبش سندیکایی کارگری، جنبش زنان و دیگر جنبشهای ضد تبعیض (قومی، دینی و...) و مبارزه برای حقوق برابر شهروندی، دمکراسی و جدایی دین از دولت نام ببریم. اما در شرایط حاضر کمتر میتوان از وجود جنبش بالفعل جمهوری خواهی در ایران نام برد. از این نکته نباید نتیجه گرفت که هویت جمهوری خواهی فاقد ارزش است و یا باید آن را مسکوت گذاشت. برعکس تاکید بر جمهوری خواهی به جامعه پیام روشنی میدهد که ما بعنوان نیرویی تجدد طلب با نظامهای موروثی، مسلکی و دینی مخالفیم و مایلیم بجای حکومتهای تجربه شده استبدادی در سطح ملی و بین المللی رویکردی امروزین داشته باشیم. اما مهم است که جامعه دریابد ما برداشتی ایدئولوژیک از جمهوری خواهی و بطور کلی سیاست ورزی در سر نداریم و هست و نیست ما در جمهوری خواه بودن مان خلاصه نمیشود؛ بلکه ما جمهوری خواهان قبل از هر چیز خواهان برچیده شدن هرگونه تبعیض و استقرار دمکراسی و جدایی دین و دولت از یکدیگر و تامین رفاه اجتماعی در کشور هستیم. جریانی معتدل، مسالمت جو، امروزین، طرفدار استقلال و یکپارچگی کشور که در عینحال خواهان روابط دوستانه با جهان غرب میباشد. باید به جامعه به صراحت پیام داد که ما طرفداران پر و پا قرص صلح و دمکراسی هستیم وهرچند خواستار برچیدن استبداد دینی در ایران هستیم اما با حمله نظامی به ایران و جنگ طلبی از سوی هر کشوری که باشد مخالفیم. همانطور که اشاره شد دمکراسی خواهی و سکولاریسم و لائیسیته بخش مهمی از اندیشه های ما و بسیاری از دیگر جمهوری خواهان کشور را تشکیل میدهد. پرسش اینجاست تا چه اندازه در این زمینه توانسته ایم این بعد از اندیشه های خود را برجسته کنیم و به چالش گفتمانهای دینی تئوکراتیک و دیگر اندیشه های استبدادی بپردازیم؟ تا چه حد نشان داده ایم که مبارزه برای حقوق بشر، جنبش ضد تبعیض و دفاع از حقوق برابر شهروندی، نهادهای مدنی، کارزار دفاع از زندانیان سیاسی، مبارزه برای آزادی احزاب، مطبوعات و انتخابات آزاد برای ما از اولویت سیاسی برخوردار است؟ و یا آن که تا چه حد در جامعه ای که فقر و فساد در آن همچون بمب ساعتی عمل میکند، مبارزه برای رفاه و عدالت اجتماعی به موضوع کار ما بدل شده است؟ تصور کنید در جامعه ای که روزانه با دهها موضوع مهم اجتماعی سرو کار دارد، نیرو هایی حضور داشته باشند که به جای آن که مطالبات مردم را به دغدغه ذهنی خود بدل کنند، بیش از هر چیز تنها به تبلیغ جمهوری خواهی بپردازند. براستی تا چه حد با چنین رویکردی این جریان شانس همه گیر شدن را خواهد داشت؟ ما به جای آنکه بکوشیم دغدغه های خود را به سئوال جامعه بدل سازیم، باید برای تبدیل پرسش های جامعه به دغدغه های ذهنی خود بکوشیم. چنین رویکردی شاید شانس بهتری برای معرفی جمهوری خواهان به عنوان نیرویی دمکرات، سکولار، طرفدار عدالت اجتماعی و تجدد طلب فراهم آورد. وگرنه فعالیت های ما سرنوشتی نظیر تکاپوهای ایدئولوژیک و فرقه گرایانه بسیاری از دیگر گروه ها به خود خواهد گرفت که عمری را به خود دلمشغولی تلف کرده اند. تکرار چنین روندی تنها جمهوری خواهان را به نیرویی فاقد قدرت اثرگذاری بدل خواهد ساخت. من براستی نمیدانم تا چه حد نسل جوان، پرسش های آنان و رویکردهایشان را میشناسیم و یا اصلا آنان را به جد می گیریم. اگر سیاست ورزی ما بوی کهنگی دهد، اگر حاملان اندیشه ای دمکراتیک، جمهوری خواهانه و سکولاریستی در ایران از زبان مدرن و امروزین سیاست ورزی بی بهره باشند، هیچ شانسی برای همه گیر شدن نیروهای جمهوری خواه در ایران فراهم نخواهد گشت. به گمان من تلاش برای ایدئولوژی زدایی از سیاست و ازاندیشه جمهوری خواهی و رویکرد به جنبش های اجتماعی و حقوق بشری به جای آلترناتیو سازی های قلابی و دست نشانده قدرت های خارجی و یا کرنش به صاحبان قدرت در ایران، به صدای سوم زمینه پذیرش اجتماعی بهتری می هد. در عین حال باید مراقب بود که چالشگرایانه بودن باورهای ما نباید به معنی فضایی اندیشیدن مان تلقی شود و یا چهره ای عبوس و غیر اجتماعی از ما در اذهان بر جا گذارد. باید به قول یکی از اندیشمندان سیاسی چپ ایرانی بیلیط تئاتر را ارزان نمود تا با شرکت بیشتر افراد، نمایش هیجان انگیز تر شود. البته من مایلم بیشتر از استعاره خود استفاده کنم: باید با کاهش هزینه مبارزه و طرح مطالبات عمومی، میزان مشارکت مردم را افزایش داد. حرکت از خواست های عمومی جامعه، سیاست درهای باز و تلاش برای همکاری با دیگران وگسترش پیوند بین داخل و خارج از کشور و رویکرد به جنبش های اجتماعی و همچنین تقویت ارتباط با مجامع بین المللی مدافع حقوق بشر، برخی از گام هایی است که جامعه جمهوری خواه باید به طور جد بردارد. جامعه سیاسی ایرانی از نوعی اسکیزوفرنی فرهنگی رنج می برد. در عالم خیال خودشیفتگی بهت انگیز تک تک ما، مانع از دیدن دیگری و همکاری های جمعی و فراگیر می گردد. در عین حال در عالم واقع با مشاهده جثه کوچک خود، به فاقد اثر بودن و تن دادن به این وضعیت خو گرفته ایم. امری که در نهایت چشم امید دوختن به قدرت های واقعی را به اصلی ترین وسوسه بسیاری از ایرانیان بدل ساخته است. این سد را باید شکست. چگونه؟ براستی نمی دانم. اما یک امر بر من محرز است. روش های تا کنونی چندان مثمر ثمر نیستند و از آن بدتر بسیاری ازنسل های قدیمی تر کمتر تمایلی به تحول از خود نشان میدهند. اما برای آن که به یک تصویر خوش بینانه و مبالغه آمیز از ظرفیت اثر گذاریمان در نغلتیم باید به دشواری های ساختاری در ایران نیز توجه کنیم: تا چه حد جامعه پذیرای تجدد، دمکراسی، سکولاریسم و عقلانیت است؟ نفوذ سنت، دین و استبداد تا کجا است؟ بازتاب فقر، فساد و عقب افتادگی اقتصادی و فرهنگی در حوزه سیاست چه شانسی برای نیروهای مدرن، خردگرا، سکولار و دمکراتیک باقی میگذارد؟ واقعیت آن است که نه تنها جمهوری خواهان بلکه حتی تمامی نیروهای مدرن و سکولار ایرانی در موقعیت فرادستی بسر نمی برند. این تنها استبداد سیاسی نیست که ما را به این سو پرتاپ کرده است. عقب ماندگی جامعه دربه حاشیه راندن ما نقش ایفا کرده است. علاوه بر آن زندگی در تبعید، نوعی ذهنیت و خلق و خوی حاشیه نشینانه را در بسیاری از ما چنان درونی ساخته است که اگر هم بخواهیم سیاستی اجتماعی در پیش گیریم، نیروی عادت ما را از آن باز می دارد. قدرت اثر گذاری از خارج کشور هم به رغم اهمیت آن چندان تعیین کننده نیست. با این همه جامعه جمهوری خواه، سکولار و دمکرات ایرانی از مزیت های چشمگیری برخوردار است که آن را به یک گفتمان مهم در جامعه بدل ساخته است. بخش وسیعی از روشنفکران ایرانی و فرهیختگان و نخبگان سیاسی، فرهنگی و مدیران در درون و بیرون کشور تمایلات عمیقا دمکراتیک، سکولار و جمهوری خواهانه دارند. در میان فعالان جامعه مدنی و جنبش شهروندی و حقوق بشری این نوع نگاه به سیاست از پذیرش بیشتری برخوردار است. جمهوری خواهان به عنوان یک نیروی اینده نگر و خواهان تحول اما معتدل، شانس بیشتری برای ایجاد وفاق ملی در ایران دارند. حتی حضور قدرتمند بسیاری از روشنفکران خوش نام و سیاست مداران با تجربه ایرانی در صفوف جمهوری خواهان که تمایلات چپ میانه دارند، زمینه پذیرش بیشتری به آن ها می دهد. و بالاخره، حمایت بسیاری از جمهوری خواهان از ارزش های مثبت جامعه مدرن در غرب می تواند جذابیت آن ها را به ویژه در نسل جوان افزایش دهد. فراموش نکنیم که ما بیش از آن که در حال حاضر بدیل سیاسی برای کسب قدرت باشیم گفتمانی برای رشد و ترقی جامعه ایران به شمار میرویم. نفس تلاش برای همه گیر نمودن ارزش هایی که از آن نام بردم، در سمتگیری جامعه به سوی دمکراسی نقش موثری خواهد داشت. در عین حال ملاحظات جدی تری در پاسخ به سئوال شما وجود دارد که نیازمند تامل بیشتری است. از جمله بررسی درجه امکان پذیری و چگونگی رشد سکولاریسم و دمکراسی در کشوری است که در آن بنیادگرایان قدرت فائقه به شمار میروند و سیاست های ناعادلانه و پسا استعماری جهان غرب در آن منطقه نیز نوعی سوظن نسبت به نیروهای طرفدار نزدیکی با جهان غرب و یا مدافع ارزش های مثبت آن ایجاد کرده است. از نظر شما برنامه عاجل جمهوری خواهان دموکرات و لائیک چه باید باشد؟ علاوه بر نکاتی که در پیش گفتم پرداخت به وظایف زیرین را مهم میدانم که امیدوارم مورد توجه کل جامعه جمهوری خواه قرار گیرد: 1. گسترش رویکرد بیرونی و اجتماعی، پیوند هر چه گسترده تر با داخل کشور و الویت بخشیدن به مبارزه در دفاع از جنبش های حقوق بشری و شهروندی (به ويژه جنبش زنان، دانشجویی، جنبش سندیکایی کارگری). در این زمینه می بایست بر اهمیت جنبش ضد تبعیض ( جنسیتی، قومی، دینی، گرایش جنسی، سنی و...) و در راس آن حمایت از جنبش زنان و به ویژه کمپین یک میلیون امضا تاکید ویژه ای نمود. همچنین تاکید بر مبارزه علیه تبعیضات قومی چه از منظر تامین حقوق برابر شهروندی و گسترش دمکراسی و چه به منظور افزایش حس تعلق اقلیت های قومی در دفاع از یکپارچگی کشور اهمیت بسزایی دارد. 2. گسترش روابط با مجامع بین المللی مدافع حقوق بشر برای اعمال فشار به حکومت اسلامی ونشان دادن آن که ما همزمان بر صلح و دمکراسی تاکید می ورزیم. 3 برجسته نمودن جایگاه سکولاریسم و لائیسیته در اندیشه و پراتیک ما. 4 گسترش خصلت جنبشی و پلورالیستی این جریان. من همچنان بر این باورم که گسترش مشارکت سه جریان چپ دمکراتیک، ملی گرایان و مسلمانان سکولار و تاکید بر نقاط اشتراک همگانی یکی از موضوعاتی است که باید بدان پرداخته شود و موانع دسترسی به آن بررسی شود. علاوه بر آن اتخاذ سیاست در های باز ، تمرکز زدایی و بررسی چگونگی کاهش هزینه مبارزه و افزایش مشارکت عمومی شانس این جریان را برای تجدید حیات افزایش خواهد داد. سیاست درهای باز در عین حال مشمول تلاش برای جلب همکاری کسانی است که از این مجموعه فاصله گرفته اند. 5 و بالاخره گسترش همکاری با دیگر نیروهای جمهوری خواه که مدافع سیاست صدای سوم هستند. این همکاری ها باید در جهت افزایش اعتبار و قدرت اثر گذاری باشد و نه آن که به فلج سیاسی بینجامد و مشروعیت ما را خدشه دار سازد. دراین زمینه نسبت به تجربه همکاری با 9 گروه جمهوری خواه و نقاط ضعف و قدرت آن باید توجه ویژه ای نمود. بسیاری از نیروهای اپوزیسیون و از جمله برخی نیروهای جمهوری خواه که جز به کسب قدرت سیاسی به چیز دیگری نمی اندیشند، اولویت بخشیدن به پیکار برای حقوق بشر را به عنوان موضوع اصلی فعالیت ها و همکاری ها تخطئه می کنند. من اما بر این باورم اپوزیسیون جمهوری خواه زمانی از اعتبار جدی تری برخوردار خواهد شد که نشان دهد "اول حقوق بشر" و مبارزه برای جدایی دولت از دین اولویت سیاسی آن است اما صرف نظر از نکاتی که ذکر شد خط مشی سیاسی میبایست ضمن تاکید بر موازین بنیادین ما در مخالفت با کلیت نظام جمهوری اسلامی مردم را فرا بخواند تا برای شکست دولت احمدی نژاد که با سیاست های داخلی و خارجی خود ایران را با خطر ورشکستگی، فقر فزاینده ، تشدید سرکوب ها، انزوا و حتی نابودی روبرو ساخته است از همه فرصت ها استفاده کنند. من به رغم مخالفتم با نظریه و مشی اصلاح طلبان دینی هرگز از این تاکید باز نا یستاده ام که خطر اصلی که جامعه ایران را تهدید می کند تداوم سیطره بنیادگرایی اسلامی بر کشور است. نظرتان درباره ی همکاری با دیگر نیروهای اپوزیسیون چیست؟ گرچه من اولویت بیشتری برای دمکراسی و سکولاریسم قائلم اما همزمان از جمهوری خواهی به مثابه مطلوبترین شکل گذار به دمکراسی و سکولاریسم در ایران دفاع میکنم. هم از این رو از دیر باز طرفدار نزدیکی هر چه بیشتر نیروهای جمهوری خواه، دمکرات و سکولار بو ده ام و همچنان از آن حمایت میکنم. فراتر از آن به باور من همبستگی و گسترش همکاری در میان اپوزیسیون تمایل جدی جامعه ایرانی است و بدون آن تغییر چندانی در اوضاع سیاسی رخ نخواهد داد. از این رو هر جا که این همکاری موضوعیت یابد باید از آن استفبال کرد و نبایست سیاست انزواجویانه در پیش گرفت. کسانی که اسیر خودشیفتگی های ملال آور گذشته خود هستند و از همکاری با دیگران وحشت دارند در بهترین حالت متکبران عبوسی هستند که نمی دانند دمکراسی روندی است که همزمان محصول درجه ای از چالش و سازش است . دیگر آن که بدون همکاری با دیگران نیروی ثمر بخشی برای تغییر ایجاد نخواهد شد. اپوزیسیونی که قدرت تاثیر گذاری نداشته باشد بیشتر به مرده ای متحرک شبیه خواهد بود تا نیرویی پویا و زنده. البته می بایست بین موضوعات موردی و فراگیر با پروژه های سیاسی تفاوت قائل شد. همان گونه که من سرسختانه در زمینه موضوعات فراگیر با هر نوع رویکرد سکتاریستی مخالفم واز همکاری کل اپوزیسیون دمکرات حمایت میکنم، در زمینه پروژه سیاسی بر تمایزات و رقابت سالم سیاسی پافشاری میکنم. یکی کردن این دو پروژه به هردو لطمه می زند و بی اعتمادی می آفریند. جامعه در عین حال نیازمند درجه ای از شفافیت سیاسی است. همچنین باور به ضرورت همکاری با دیگران جوازی برای بی پرنسیبی و ابن الوقتی بودن نیست. ایجاد توازن بین این دو همیشه امر ساده ای نیست. در این زمینه قبل از هر چیز باید به بررسی سود و زیان همکاری های سیاسی پرداخت. اما به هررو راه حل دست یابی به این توازن فراموش کردن ضرورت همکاری ها و یا خط زدن صورت مسئله نیست. منتفی کردن هر نوع همکاری با دیگران به بهانه اختلافات و یا رعایت اصول، ما را در دنیای مجازی مان محبوس خواهد ساخت. بدتر از آن بسیاری را به این نتیجه خواهد دساند که گویا ما با چنین سنت سیاسی محکوم به زیست در زیر سیطره حکومت های استبدادی هستیم. من به هر رو بدلیل خوش بینی ام هرگز تسلیم این عقیده نشده ام که دمکراسی در ایران قابل تحقق نیست. گیرم که روزی به این نتیجه برسم تلاش برای سیاست ورزی دمکراتیک در ایران "تونل زدن در کوه غیر ممکنها است" و تکاپوی فرهنگی و فکری را بر این گونه تلاشها ترجیح دهم! ( (به نقل از سایت ندای آزادی www.tabja.com
+ نوشته شده در Wed 10 Sep 2008ساعت 6:50 PM توسط میثاق آزاد |
در نقد نوشته آقای دکتر رضاعزيزی نژاد تحت عنوان « تأ ملی کوتاه بر آنچه گذشت»، در رابطه با کوشش در جهت تغيير ارزش های هويتی جبهه ملی ايران (١) آقای دکتر رضا عزیزی نژاد عضو شورای مرکزی جبهه ء ملی ایران در اروپا در نوشته ای زیر عنوان «تأملی کوتاه بر آنچه گذشت»(١) به کالبد شکافی بسیاری از رويدادها و بحثهائی که در چند هفته گذشته میان علاقمندان و طرفداران ارزشهای «راه مصدق» و «نهضت ملی ايران» با مخالفين اين ارزشها در داخل و خارج کشور روی داده است، دست زده اند . وی در این کالبد شکافی که ادعا کرده اند که از « روی وفاداری ...به وظیفه نقد » صورت گرفته است، بار دیگر به طرح مسائل مختلفی در رابطه با اصول حاکم بر جبهه ملی ایران و رفتار و منش آنان پرداخته اند که بخشی از آن، تکرار مطالب مقاله « لزوم نو اندیشی و نو گرایی در جبهه ملی ایران»(٢) هست. وی در نوشته « تأ ملی کوتاه بر آنچه گذشت » ، از واژه های « نو اندیشی» « نو گرائی » « جوان گرائی » به دفعات بهره برده است و استفاده مکرر وی از این واژه ها به این دلیل صورت گرفته است که جبهه ملی ایران ( بدون پسوند داخلی و یا خارجی ) فاقد این ویژه گیها است. البته در مواردی بدون اینکه توضیحی داده باشد، آن واژه ها را نیز بجای یکدیگر بکار برده است و در واقع کلماتی با مفاهیمی کاملا متفاوت بجای یکدیگر به نگارش درآورده است، که اگر خواننده نخواهد سرسری از روی آن مطلب بگذرد چاره ای ندارد جز اینکه به مغشوش بودن ذهن نویسنده تاکيد نماید. مثلا میگوید : « رویداد های هفته های گذشته به گونه ای روشن، رودر رویی۲ گونه دیدگاه را آشکار گردانید. دو دیدگاهی که از دید من در مبانی اصولی مشکلی با یکدیگر ندارند، بلکه روشها و منشها مایه دور ماندنشان از یکدیگر میباشند. دو روشی که یکی متعلق به گذشته است، و دیگری به اکنون.» در جملات بالا کلمه « دیدگاه » که به مبانی فکری و یا اصول باز میگردد جای خود را به کلمه « روش » میدهد و این جابجائی در مورد « نواندیشی » با « نوگرائی» و این هر دو با « جوان گرائی » ادامه مییابد. براین اساس است که خواننده نمیتواند بوضوح دریابد که آیا منظور آقای دکتر عزيزی نژاد از «جوان گرائی» در جبهه ملی بمعنی «نو اندیشی» در این سازمان است و یا اینکه «نوگرائی» در جبهه از لحاظ تشکیلاتی مورد توجه بوده است و با «نو اندیشی» که برداشتهای تازه ای در باره اصول فکری و دیدگاهی و برنامه ای است ارتباطی ندارد. البته نویسنده مقاله « تأ ملی کوتاه بر آنچه گذشت » پس از گذشت چندين هفته ای از نگارش آن نوشته و شرکت در میز گرد صدای آمریکا بهمراه آقای دکتر بهرام بهرامیان عضو و مشاور سابق شورای مرکزی جبهه ملی ایران درآمریکا ( تشکيلاتی که آقای بيژن مهر از مسئولين آن هستند که با شرکت در کنگره سلطنت طلبان به کسب مدال مفتخر شدند ـ اين توضيح بدين خاطر است که، تشکيلات ديگری نيز بنام جبهه ملی در آمريکا وجود دارد که افرادی همچون آقايان دکتر محسن قائم مقام و مهندس کامبيز قائم مقام، در آن فعاليت دارند.)، به طرح مسائلی بسیار حساس و البته شبهه برانگیز در بارهء قفدان رهبری در جبههء ملی ایران – داخل کشور و وساطت آقای دکتر بهرام بهرامیان بعنوان فرد مورد اعتماد دربار شاه و دستگاه های امنیتی آنروز ایران با سران جبهه ملی ایران پرداختند که بوسیله آقای دکتر حسین موسویان، مسؤل هیأت اجرائیه جبهه ملی ايران مورد تکذیب قرار گرفت. وی اکنون بايد با توجه به نبوغی که در خود و همطرازان خود بعنوان نسل جوان که لیاقت ارائه تعریف جدید از « ملی گرائی» را سراغ دارند، به آسانی میتوانند دریابند که برخوردهائی که با نوشته « نو اندیشی ، و نو گرائی در جبهه ملی ایران » و مسائل مطروحه در میز گرد صدای آمریکا صورت گرفته و با توجه به نوشته « تأملی کوتاه بر آنچه گذشت » در مجموع بر خلاف آنچه که به نگارش درآورده است، اصولا یک « غائله » نبوده است بلکه دفاع از « اصول و پرنسیپ » هائی بوده و هست که هر یک از کسان در گیر در اين بحث و جدال سياسی، به دلائل خاص خودشان شرکت در آنرا تا حدودی « وظیفه ملی و میهنی » خود دانسته و میداند. آقای دکتر رضا عزیزی نژاد بخوبی بايد بداند که در گیریهای نظری و بحث و جدال سياسی چند هفته اخیر بهیچوجه « غائله » نبوده است، چونکه « غائله » به یک جریان کور اطلاق میشود، در حاليکه در اين درگيریها پای « اصول و پرنسیپ » در میان بوده است. آيا وی از اين رو خود را باصطلاح به کوچه علی چپ زده است و با عنوان کردن « غائله » ، خواسته است برای خویش مجوزی صادر کند که آن چه را بد میداند و مذموم میشمارد که در این در گیریها رد و بدل شده است به طرف مقابل نثار کند. اکنون پس از گذشت چندین هفته از ماجراها، این فرصت پیش آمده است تا در رابطه با تشکیلات، اصول تشکیلاتی، انضباط تشکیلاتی، اصول اساسنامه و مرامنامه تشکیلات به گفتگوی شفافی دست بزنیم تا روشن گردد که استفاده آقای دکتر حسین موسویان رئیس هیأت اجرائیه جبهه ملی ایران – داخل کشور از داستان « اسب تروا » در رابطه با برخی از اعضای سازمانهای سیاسی خارج کشور، زیر نام جبهه ملی ایران، استفاده بجائی بوده است یا خیر . نگاهی دوباره به رفتار و بستر سازیهای برخی از این سازمانها برای حضور عناصری که هیچگونه سنخیت سیاسی با زنده یاد دکتر محمد مصدق و جبهه ملی ایران نداشته اند، میتواند یاور ما برای نشان دادن صحت و سقم برخی از مسائل مطروحه و ادعاها باشد و بالاخره نشان دهد « آنچه باید بگذرد، گذشته است یا هنوز نگذشته است ». در نوشته « تأملی کوتاه بر آنچه گذشت»، آقای دکتر عزیزی نژاد اظهار میدارند که «لازم میدانم عنوان کنم که نزدیک دو دهه ای که در آلمان بسر میبرم، شاهد بودم که در این مدت حزب سوسیال دمکرات که با آن تفاهم نظری دارم، با قدمتی١٤٠ ساله، تا کنون دست کم ٥ تا ٦ بار کادر رهبری خود را عوض کرده، پوست انداخته و خود را از نو تعریف کرده است. جابجایی نسلی از مدتها قبل برنامه ریزی میشود، افراد جدیدی میدان میبینند که از اقبال عمومی برخوردارند، ساخته و پرورده میشوند تا زمانی که هنگامش میرسد و سکان به دست کسانی می افتد که فرزندان زمانه خود هستند...» من از آقای دکترعزیزی نژاد خواهش میکنم طی نوشته ای ساختار تشکیلاتی حزب سوسیال دموکرات آلمان را برای خوانندگان نوشته خود ، بخصوص برای آنعده از فعالین سیاسی ای که علاقمند به کار تشکیلاتی هستند توضیح دهند تا اینکه در این مرور دوباره هم خودشان و هم دیگرهمنظرانشان متوجه شوند که آن حزب با چه شرائط درون سازمانی و طی گذراندن چه مراحلی برای جابجائی نسلی بجای نسل ديگر برنامه ریزی میکند. آقای دکترعزیزی نژاد حتمأ نام سازمان جوانان حزب سوسيال دمکرات آلمان ـ يوزو ـ را شنیده اند. آنجا محل آموزش اصول تئوریک و تاريخچه حزب سوسيال دمکرات و مبارزات سياسی ـ اجتماعی از قبیل حاکمیت قانون، حاکمیت مردم، اصول مبارزات پارلمانتاریستی، و بسیاری از مسائلی که با رفاه اجتماعی و جنبش سنديکائی در جامعه آلمان باید به روز شود سر وکار دارد و بخصوص چگونگی مبارزه برای ایجاد شرائط مطمئن تر دفاع از منافع اقشار پائینتر اجتماعی میباشد. آنجا بخصوص محل آموزش کار تشکیلاتی و چگونگی کار تبليغاتی و رقابتهای حزبی با ديگر احزاب است. در واقع فعالين سازمان جوانان آن حزب از درون رقابتهای سخت که برای عرضه ابتکارهای تازه برای پیشبرد اهداف حزب باید صورت بگیرد، سربلند کرده، بتدریج به جرگه آن بخش از فعالین حزبی وارد میشوند که مسنتر هستند، سازمان جوانان حزب سوسيال دمکرات آلمان ـ يوزوـ، خود رهبری دارد و رهبری آن تشکيلات از سوی کنگره «يوزو»، انتخاب میشود و رهبری و اعضای «يوزو» در باره تمام مسائل حزبی میتوانند و حق دارند که اظهار نظر کنند و حتی آن سازمان در شورای رهبری حزب يک نماينده نيزدارد، ولی آن نماينده در «ارگان شورای رهبری»، حق رأی ندارد، چونکه منتخب کنگره حزب سوسيال دمکرات نيست. اعضا و فعالين «يوزو» در روندی چندین و چند سال فعاليت و مبارزه سياسی با رموز مبارزات و فعاليتهای حزبی آشنا میگردند و طی فعاليتهای سياسی روزمره حزبی وفاداری خود را به حزب به ثبوت میرسانند و سپس شایستگی جایگزینی مسنترها را پیدا میکنند و در واقع پخته میشوند. آقای گرهارد شرودر در زمانيکه آقای ويلی برانت رهبر حزب سوسيال دمکرات آلمان و همچنين صدراعظم آلمان بود، رهبر سازمان جوانان آن حزب ( يوزو) بود. خانم آندِريا نالِس که اکنون يکی از سه نفر معاونين رهبری حزب سوسيال دمکرات آلمان میباشد، در گذشته رئيس سازمان جوانان حزب سوسيال دمکرات آلمان (يوزو) بوده است. اين روند جابجائی نسلی در رهبری حزب طی ساليان دراز مبارزه و فعاليت حزبی و رقابتهای فشرده صورت گرفته است. من نمیدانم که آقای دکتر رضاعزیزی نژاد در طول فعالیتهای سیاسی خود چه مدت زمانی کار تشکیلاتی کرده اند و چه مدتی از آنرا در تشکلهای جبهه ملی ایران گذرانده اند. آیا روندی که در حزب سوسیال دموکرات آلمان برای صعود یک عنصر فعال حزبی به آن اشاره شد در مورد صعود وی به دایره « شورای مرکزی جبهه ملی ایران – اروپا » رعایت شده است ؟ من (حسين منتظرحقيقی) اکنون در هیچ یک از سازمانهای جبهه ملی ایران عضویت ندارم اما افتخار میکنم که عنصری ساده از پیروان « راه زنده یاد دکتر مصدق »هستم . در مدت زمانی که با جبهه ملی ایران در اروپا همکاری داشتم در دوره هائی عضو هیأت اجرائیه و مسؤل تشکیلات آن سازمان هم بودم. از زمانی که ناسازگاری نظری ما با بخشی از اعضا و برخی از اعضای رهبری آن سازمان نتوانست بجائی برسد و ادامه گفتگوها و بحثها باعث فرسایش نیروها میگشت ، من به اتفاق عده ای از اعضای آن سازمان در مرحله اول فراکسيونی بنام « فراکسيون متحد» در تشکيلات جبهه ملی ـ اروپا تشکيل داديم که سرانجام بجدائی عده ای ازما از تشکيلات جبهه ملی ايران ـ اروپا شد که بعدأ « سازمان فراکسیون متحد » را تشکیل دادیم ـ سازمانی که خود را از زمره «پيروان راه مصدق» می داند. اما از همان زمان جدائی تا کنون، اگر میان ما و دیگر اعضاء جبهه ملی در اروپا رابطهء تشکیلاتی وجود ندارد، ولی هرگاه که نشست هائی از سوی علاقمندان به جبههء ملی ایران و دکتر محمد مصدق به مناسبت های مختلف برپا میشد از من ( حسين منتظر حقيقی) نیز دعوت بعمل می آمد و من هم در برخی موارد آنرا اجابت میکردم. من، آقای دکتر رضا عزیزی نژاد را در هیچ یک از آن جلسات زیارت نکرده و حتی نامی از وی هم نشنیده بودم . از آخرین حضور من در نشست های فوق الذکر شاید بیش از یکسال نمیگذرد. من نمیدانم طی حدود یکسالی که گذشته است چه تحولاتی در جمع آقایانی که قصد باز سازی جبههء ملی ایران – اروپا را داشته اند رخ داده است که افرادی از راه رسیده ، توانسته اند تا عضویت در شورای مرکزی جبههء ملی ایران – اروپا، صعود نمایند . این واقعه میتواند فقط از طریق انتشار یک « آگهی مناقصه برای یافتن افراد شورای مرکزی جبهه ملی ایران در اروپا » صورت گرفته باشد که شرائط یکی از ا فراد متقاضی مانند آقای دکتر رضا عزیزی نژاد در نوشتهء ایشان زیر« لزوم نو اندیشی و نو گرایی در جبهه ملی ایران » به بر پا کنندگان جبهه ملی ایران – اروپا عرضه شده است .افرادی که هر روز به رنگ بت عیار در می آ یند و هر کس که بتواند صبحگاهان خود را زود تر به آنان برساند و به رسم احترام کلاه از سر بر دارد و تعظیم کند ، آنروز سمت وسوی حرکت و گرایش آن سازمان بکام او خواهد بود. از همین رو است افرادی مانند آقای دکتر مهران براتی که در یکی از همان «نشست ها» که در بالا از آن نام بردم، دعوت شده بود ، پشت تریبون قرار میگیرد و با اینکه رسمأ اعلام میکند که من نه مصدقی بوده و هستم و نه جبهه ای بوده وهستم ، با این وصف بعنوان نمایندهء سازمانش ( سازمان جمهوريخوان ملی ايران) در شورای مرکزی جبهه ء ملی – اروپا در کنار دیگرانی مانند آقای دکتر رضا عزیزی نژاد می نشیند . آقايان دکتر رضا عزیزی نژاد و دکتر مهران براتی ها فقط در چنین مجموعه ای میتوانند از راه نرسیده به شورای مرکزی این سازمان راه یابند و لابد به دلیل همین وضعیت حاکم بر سازمان است که آقای دکتر رضا عزیزی نژاد برای شرکت در میز گرد « صدای آمریکا » و مطالب اظهار شده در آن نیازی به بحث و گفتگو در درون آن سازمان نمی بینند .البته و شاید هم گمانه زنی من بی مورد باشد و مجموعهء شورای رهبری جبههء ملی ایران - اروپا در رابطه با شرکت در میز گرد و بیان آن اظهارات ، با وی هم نظر بوده اند ، من نمیدانم. اما با بستر سازی هائی که بوسیلهء همان افرادی که در بالا به آنها اشاره کردم برای باز سازی مجدد جبههء ملی – اروپا صورت گرفته است ،میتوانم بگویم که کوشش افرادی امثال آقايان دکتر مهران براتی و دکتر رضاعزیزی نژاد در مراکز تصمیم گیری جبههء ملی برای اتخاذ هر تصمیم راهبردی ، در راستای ارزشهای تشکيل دهنده «راه مصدق » نخواهد بود. و اگر کسانیکه خود را نه مصدقی میدانند و نه برای ارزش های «راه مصدق» در تشکيلات جبهه ملی کمتر ارزشی قائل می شوند و یا اینکه، کسانیکه نظریاتشان برپايه برداشتشان از تغییر ات جهانی (گلوباليزاسيون) ، نسبت به نظریات دکتر مصدق و ارزش های «راه مصدق» و «نهضت ملی ايران» تغییر کرده است ، اصرار داشته باشند تا در شورای تصمیم گیری جبهه ملی تکیه بزنند. اصرار آنان از نظر یک ناظر سیاسی ، تعبیری جز این نخواهد داشت که گفته شود اینها نه تنها نمیخواهند «جبهه ای » از مصدقی ها در بين سازمانهای سياسی ايرانی وجود داشته باشد و روز بروز دامنه آن تشکيلات در بين مردم ايران و فعالين سياسی گسترش يابد ، بلکه میخواهند « جبههء ملی ای» با محتوای غیر ملی که بخاطر گلوباليزاسيون کوچکترين ارزشی برای «حاکميت ملی و استقلال » ايران قائل نشود بوجود آورند تا در معادلات تازهء مسائل سیاسی داخلی و خارجی ایران، بتوانند آن نام و گذشته سياسی آنرا مورد بهره برداری سوء قرار دهند. و این بخشی از همان اشارهء آقای دکتر حسین موسویان ، مسؤل هیأت اجرائی جبههء ملی ایران است که در مصاحبه با سایت ملیون ایران ، از آن به « اسب تروا» یاد کرده است. (٣) متأسفانه آقای دکتر عزیزی نژاد با دقت به « پوست اندازی » حزب سوسیال دموکرات آلمان توجه نکرده اند. حرکت آن حزب در مسیر « پوست اندازی » هیچگاه در جهت تضعیف استقلال کشورشان نبوده است و اگر تغييراتی صورت گرفته، بيشتر بر پايه مرزبندی با ديگر سازمانها و احزابی که در طيف چپ و يا راست نيروهای سياسی آن کشور قرار داشتندولی کمتر برای آزادی بيان وقلم و اصل فرديت ... ارزش قائل می شدند، بوده است. در اين باره می توان به مصوبات کنگره آن حزب در « کنگره بادگوتسبرگ » اشاره کرد. حزب سوسيال دمکرات آلمان پس از پايان جنگ جهانی دوم و اشغال آلمان بوسیله ء ارتش متفقين ( کشورهای اتحادجماهيرشوروی ـ روسيه کنونی ـ ، ايالات متحده آمريکا، انگليس و فرانسه ) و تقسيم آلمان ، به آلمان شرقی ( منطقه تحت نفوذ شوروی ) و آلمان غربی ( منطقه تحت نفوذ آمريکا، انگليس و فرانسه) ، اگرچه در آلمان شرقی که حزب کمونيست اس ـ اِ ـ دِ ، در زير نظر حزب کمونيست اتحاد جماهير شوروی فعاليت می کرد، و حزب سوسيال دمکرات در آن منطقه بطور اجباری می بايستی با « حزب اس ـ اِ ـ دِ » وحدت می نمود ، زيرا در واقع حق کوچکترين فعاليت سياسی مستقل بنام سوسيال دمکرات نداشت، اما در آلمان غربی در جهت تقویت نهاد های تصمیم سازی و تصمیم گیری کشور که برپایه آراء مردم آلمان غربی در آن منطقه شکل می گرفت، فعاليت می کرد. پس از فروريزی ديوار برلين و وحدت آلمان ، آن حزب به سمت بدست آوردن مجدد « حاکمیت ملی و استقلال سياسی » کشور آلمان ( اشتات سوورينيتت) فعالانه عمل کرد. و اوج آن حرکت با « تصمیم تاریخی » صدر اعظم وقت آلمان، آقای گرهاد شرودر بود. در زمانيکه دولت پرزيدنت جورج دابليو بوش برخلاف تمام قوانين بين المللی تصميم گرفته بود که به کشور عراق حمله کند، علیرغم فشارهای زیاد ایالات متحدهء آمریکا برای اینکه ارتش آلمان نيز در آن جنگ در کنار ارتش تجاوزگر آمريکا و متحدينش در حملهء به کشور مستقل عراق شرکت کند ، پاسخ گرهارد شرودر، صدراعظم آلمان که در آنزمان رهبر حزب سوسيال دمکرات آلمان هم بود، منفی بود. در رابطه با آن تصميم گيری بود که ، آقای گرهارد شرودر خطاب بملت آلمان اعلام میکند که تصمیمات سياسی آلمان در پایتخت آن کشور، یعنی در « برلین » گرفته میشود و بزبان ديگر ،«حاکمیت ملی »از دست رفته در اثر جنگ جهانی دوم ، مجددأ به آن کشور باز گشته است. اگرچه آقای گرهارد شرودر به نقش و عملکرد «گلوباليزاسيون» کاملا آشنائی داشت ، «حاکميت ملی» را در تضاد با «گلوباليزاسيون» نمی دانست!! متأسفانه در سازمانی که نام آن متعلق به رهبر فقید نهضت ملی ایران ، زنده یاد دکتر محمد مصدق و مبارزينی همچون زنده ياد دکتر حسين فاطمی است که با رهبری کردن مبارزات مردم ايران دست دولت استعمارگر انگليس که در آنزمان از طريق شرکت نفت انگلیس و آنگلوفيل ها ، در ايران « دولت در دولت » بوجود آورده بود ، کوتاه کردند و با اعلام ملی کردن صنعت نفت در سراسر ايران ، اصل « حاکمیت ملی ایران » را به کشور ايران باز گرداند، اما «حاکميت ملی ايران» مجددأ در اثر کودتای سازمانهای جاسوسی سيا، انتليجنت سرويس ، بخشی از نيروهای ارتجاعی برهبری دربارشاه در ٢٨ مرداد ١٣٣٢ از بين رفت ـ البته ضروريست يادآور شد که در اثر مبارزات مردم ايران در انقلاب بهمن ١٣٥٧ که از همان فردای کودتای ٢٨ مرداد شروع شد، مجددأ « حاکميت ملی » بر ايران حاکم شد ـ ، حال افرادی مانند آقای دکتر رضا عزیزی نژاد پیدا میشوند که میخواهند با «.... درک مشخص و کم و بیش متفاوتی از "ملی بودن"...» ، آنهم بعنوان طرفداران مصدق و مصدقيها ،آن دست آورد بزرگ ملی را از ایرانیان و از تاریخ ایران بگیرند. و برای ایران « حاکمیت کم و بیش ملی » که دولتهای ايالات متحده آمريکا و اسرائيل و شرکاء حق تعيين و تکليف داشته باشند، جایگزین نمایند . نمونهء حاکمیت های ملی ولی نیم بند مورد نظر آقایان در برخی از کشور های اروپای شرقی، آسیای میانه و منطقهء قفقاز بوسیلهء انقلاب های« مخملین نارنجی» و یا «گل رز » در جلو چشم ما است. امروزه افرادی مانند آقای دکتر رضا عزیزی نژاد کم نیستند که زیر عنوان « جهانی شدن » و جریان سیال سرمایه از طریق نقل و انتقال سهام در بورسهای مختلف جهان ، به این نتیجه رسیده و یا اینکه مبلغ این نظر شده اند که مفهوم کلمات و اصطلاحات « استقلال سیاسی » و « حاکمیت ملی » و در نتیجه « ملی بودن » دستخوش تغییر شده اند و کسانی را که به پیروی از « راه مصدق» و ارزش های آن « راه»، همچنان بر استقلال سیاسی و حاکميت ملی اصرار میورزند و بر این اساس خود را « ملی » مینامند متهم میشوند که« اینان در گذشتهء تاریخ منجمد شده اند». افرادی که میخواهند نظرات سیاسی خود را از دستگاه های تبلیغاتی سلطه گران و استعمارگران در یافت نمایند ، آنقدر مسحور تبلیغات کشور های سلطه گر شده اند که حتی از درک اینکه واقعأ« چه چیزی جهانی شده است » عاجزند . پیشرفت های علمی ، انتقال تکنولوژی ، رفاه و زندگی بهتر ، امنیت اجتماعی و قانونمداری ، حقوق بشر ، عدم تبعیض و... کدام یک جهانی شده اند ؟!! در این نظم نوین جهانی ،آیا کشور های سلطه گر از استقلال سیاسی خود کاسته اند که حالا نوبت به کشور هائی نظیر کشور ما رسیده باشد و یا اینکه بیش از پیش در پی دیکته کردن خواسته ها و منافع قشر های سرمایه داران جدید جهانی ، بر دولت ها و کشور های دیگر هستند. بنظر من جای طرح این« در ک مشخص و کم و بیش متفاوت از ملی بودن » در تشکيلات جبههء ملی نیست . بنا بر گفته دکتر منصور بيات زاده، « مشکل معرفتی» سبب شده است تا ما ايرانيان مفاهيم و واژه های سياسی را ، آنطوری تعريف کنيم که منافع روزمان ايجاب می کند، بدون اينکه به اين واقعيت توجه داشته باشيم ، که در مقطع کنونی اکثر مفاهيم و واژه های سياسی ، دارای معانی جهان شمول هستند. البته اين حق تمام افراد است که هر نظر سیاسی ای را که میخواهند داشته باشند اما هر« سخن جائی و هر نکته مکانی » دارد. بنظر من ( حسين منتظر حقيقی) هر فردی صرفنظر از وابستگی مسلکیش میتواند اقدام به تشکيل سازمان سیاسی متناسب با در ک خود از مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نماید و به تبلیغ نظرات خود بپردازند ولی اين حق را ندارد که تحت عنوان «ادامه راه مصدق» ، نظرات و عقايدی که دکتر مصدق و نهضت ملی ايران با آن مخالف بودند و دکتر مصدق در طول مبارزات سياسیش عليه آن نظرات مبارزه کرد، بنام «راه مصدق» و نيروهای مصدقی تبليغ کنند!! این سئوال از آقای دکتر رضا عزيزی نژاد مطرح است که چرا و بچه دليل نظرات خود را که کمتر با ارزش های هويتی «راه مصدق» پيوند دارند، می خواهند بنام تشکيلات سياسی دکتر مصدق سامان دهند؟ آيا صادقانه تر نيست ، سازمان جبهه ء ملی و علاقمندان آنرا بحال خود رها کنند و اجازه دهند که آنان تکليف خود را با مکانيزم قانون «تنازع بقاء» روشن نمايند و وی باتفاق همفکران خود تشکيلات سياسی مورد نظر خود را بوجود آورد، تشکيلاتی که ارزش های «راه مصدق» تعيين کننده سمت و سوی خواست ها و هويت آن تشکيلات نباشد!! ادامه دارد ٣ شهريور ١٣٨٧ برابر با ٢٤ اوت ٢٠٠٨ زير نويس: ١ ـ تأ ملی کوتاه بر آنچه گذشت، بقلم دکتر رضا عزيزی نژاد، به نقل از سايت سکولاريسم نو http://www.newsecularism.com/2008/0808-A/080208-Reza-Azizi-nejad.htm ٢ ـ لزوم نو اندیشی و نو گرایی در جبهه ملی ایران ، بقلم دکتر رضا عزيزی نژاد، به نقل از سايت سازمان جوانان جبهه ملی ايران ـ اروپا http://jmijavanan.blogfa.com/post-142.aspx ٣ ـ مصاحبه سايت مليون با دکتر حسين موسويان ، مسئول تشکيلات و رئيس هيئت اجرائيه جبهه ملی ايران. به نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايران www.ois-iran.com/ois-iran-3734-mosahebahe-site-melliun-ba-dr.mosawiyan.htm
::ادامــه مــطــلــب::
+ نوشته شده در Wed 10 Sep 2008ساعت 5:31 PM توسط میثاق آزاد |
ناسيوناليسم يعنی :
مليت پرستی - اعتقاد به برتری ملت خودی به ملل ديگر یعنی برتری آریایها به دیگر نژادها
+ نوشته شده در Sat 6 Sep 2008ساعت 11:27 PM توسط میثاق آزاد |
به نام اهورا مزدا
من يعنی يك پارسی تنها اعلام می كنم كه ما بچه های آريايی غيرتمند اجازه
نمی دهيم ايران را تجزيه كنند و به گروهای كه اين كار می كند در غرب
ايران گروه پژاك و در شرق ايران گروه ريگی می گويم كه شما هيچ غلطی نمی كنيد
و به آريايی هاي وطن دوست كه جان خود را فدای ايران می كنند می گويم كه
هر جا يكی از آن گروه يا طرفداران آنها را ديدن بايد زنده در آتش به سوزانند
و كسانی كه در ايران به آنها كمک می كنند بايد تمام خانوادهای آنها اعدام شوند
فقط اعدام ... .![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در Sat 6 Sep 2008ساعت 11:26 PM توسط میثاق آزاد |
من به سبب بد اقبالی و نداشتن بشقاب ماهواره ای، از کسب فیض و لذت بردن از تلویزیونهای فارسی زبان لوس آنجلس و... بی نصیبم. اما دوستی به من لطف کرده و سخنان آقای دکتر نوریزاده را که برنامه ای در یکی از کانالها دارد برایم با پست الکترونیکی فرستاده است. آقای نوریزاده در این سخنان از مصاحبه صدای امریکا با دو نفر از مدعیان وابستگی به جبهه ملی میگوید و به نام من هم اشاره ای دارد. آن مصاحبه و بازتابهایش را همه آگاهیم. اما چون آقای نوریزاده در آن سخنان تکذیب جبهه ملی ایران را قبول نداشت و آقای بهرامیان را همچنان رابط بین جبهه ملی و شاه سابق ایران از هشت سال پیش از انقلاب میدانست، عقیده داشت سران جبهه ملی ایران آن تکذیبنامه را بی جهت پخش کرده اند، لازم آمد مراتب زیر را به آگاهیشان برسانم. جناب دکتر نوریزاده! چند روز پیش در میان کتابهائی که در کتابخانه کوچک آپارتمان محل سکونتمان درست کرده ام، نگاهم به کتاب قطوری افتاد به نام «از خون دل نوشتم...» که چندین سال پیش از «کتابفروشی نشر کتاب» به مبلغ پنج دلارخریده بودم. کتاب به قلم شما در 482 صفحه مجموعه ای است از مقالاتی که حضرتعالی در فاصله بین سال 1983 و 1996 نوشته و در جراید گوناگون به چاپ سپرده اید. من اینجا قصد درگیری قلمی با جناب نوریزاده را ندارم و فقط میخواهم پاسخی بدهم به سخنانی که ازسر نا آگاهی درتلویزیونهای ایرانی لوس آنجلسی در مورد جبهه ملی ایران بیان فرموده اید. پس سخن را کوتاه میکنم؛ زیرا قصدم اشاره به سندی است که شما از نهضت آزادی به دست داده اید و در آن نامی هم از آقای «بهرام بهرامیان» برده اید. آفای دکتر بهرام بهرامیان در مصاحبه با صدای امریکا، ضمن اشاره به نداشتن رهبر در جبهه ملی ایران، فرمودند:« من (بهرام بهرامیان) پیش از انقلاب تا سال 1357 به مدت هشت سال رابط بین جببه ملی ایران و محمد رضاشاه بودم ...» که همان زمان از سوی جبهه ملی ایران به شدت تکذیب شد. اما شما آقای نوریزاده در تلویزیون به سران جبهه ملی ایران یورش بردید و جانب آقای بهرامیان را گرفتید... آقای نوریزاده! درکتاب شما در صفحه 83 مقاله ای است زیر عنوان«نامحرمی که راز آیت الله را عالمگیر کرد» مقاله را خودتان میشناسید و میدانید راجع به چیست. در این مقاله از سندی سخن به میان آمده است که بین نهضت آزادی ایران از یک سو و انقلابیون عرب از سوی دیگر رد و بدل شده است. در صفحه 95 پاراگراف چهارم نوشته اید:«نشریۀ ناصریهای مصر سپس متن سندی را که روز پانزدهم ژانویه سال 1964 توسط پنج تن از نمایندگان نهضت آزادی در مصر امضا شده و جزو اسناد سری دربایگانی دایرۀ امنیّتی دفتر ریاست جمهوری مصر محافظت میشده به شرح زیر به چاپ رسانده است: بسیار سری- قاهره به تاریخ 15/1/1964 » آنگاه در صفحه 96 فوتوکپی عین سند را که به زبان عربی است به چاپ سپرده اید که در زیر آن نام پنج تن با امضا وجود دارد. البته حضرتعالی ترجمه بند بند سند را نیز نوشته و نامها را در صفحه 98 به شرح زیر ذکر فرموده اید: امضاکنندگان: «پرویز امین، مصطفی چمران، بهرام دراستین، علی شریفیان رضوی، ابراهیم یزدی» در پانویس مقاله در شماره 10 در صفحه 100 چنین مرقوم فرموده اید: «دکتر چمران و دکتر یزدی که معرف حضور همه هستند. در مورد بقیه، من از یکی دو تن از افراد نهضت آزادی سوآل کردم. «بهرام دراستین» یا «درستین» را نمیشناختند؛ اما دو تن دیگر علی شریفیان رضوی و پرویز امین را از یاران نهضت آزادی دانستند. همین سوآل را از آقای بنی صدر کردم. ایشان گفتند احتمالاً بهرام درستین اسم مستعار بهرام بهرامیان است که با سازمان سیا در ایران در ارتباط بود. به گفته ایشان پرویز امین و علی شریفیان رضوی در ایران هستند و یکی از آنها یعنی شریفیان رضوی با ساواک سر و سری داشته است» قطعاً نقل کفر، کفر محسوب نمیشود و شما نیز تنها از قول آقای بنی صدر گزارش داده اید... با درود و بدرود م. ع. مهرآسا 18 جولای 2008
+ نوشته شده در Sat 6 Sep 2008ساعت 6:9 PM توسط میثاق آزاد |
قصه تغییرات کابینه دولت محمود احمدی نژاد در این روزها بر خلاف تغییرات گذشته که بدلیل سلایق شخصی و اختلافات صورت میگرفت بجای حساس و تعیین کننده ای رسیده است و آن انتخاب وزیر کشور میباشد چرا که با توجه به نزدیک شدن به انتخابات دهم ریاست جمهوری، وزارت کشور با کلیه زیر مجموعه اش بعنوان مجری و برگزار کننده آن نقش تعیین کننده ای دارد. با توجه به اینکه تقریبا تمامی انتخابات برگزار شده در این سه دهه دارای شبهات اساسی می باشد و هر یک در نوع خود با اعتراضات و شکایات مختلف و حتی رد صلاحیتهای حساب شده روبرو بوده و در نهایت شمارش و اعلام آرا در انتخابات تنها توسط دو مرجع کاملا انتصابی از طرف حاکمان صورت میگیرد پرداختن به آن نیاز به اسناد و مدارک مستند دارد که با توجه به اینکه دو مرجع ذکر شده تنها به اعلام آمار بدون حضور گروههای بی طرف اقدام می نمایند آمار و اسناد صحیحی از آن وجود ندارد با این حال جهت کوتاه نمودن مطلب تنها به عملکرد آخرین وزیر کشور و وزیر معرفی شده خواهیم پرداخت . مصطفی پور محمدی وزیر کشور سابق جمهوری اسلامی ایران در دورهٔ ریاست جمهوری محمود احمدینژاد بود. او در سال ۱۳۳۸ در قم زاده شد. وی مقدمات و سطح عالی (فقه، اصول و فلسفه) را در قم، خارج فقه و اصول را در مشهد، قم و تهران به پایان رساند. پورمحمدی در سطح چهار فقه و حقوق اسلامی (معادل دکترا) در حوزهٔ علمیه تحصیل کرده است.. وی مقالاتی پیرامون حق، مبانی نظری حکومت دینی، نظارت، ارتداد و سیاست خارجی نگاشته است.وی در تاریخ ۲۳ مرداد ۱۳۸۴ از سوی محمود احمدینژاد رئیس جمهور وقت ایران برای تصدی وزارت کشور به مجلس معرفی و در ارديبهشت ۱۳۸۷ از اين مقام برکنار شد. مسؤلیتها دادستان انقلاب اسلامی خوزستان، بندرعباس، کرمانشاه و مشهد از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۵ دادستان انقلاب نظامی در مناطق غرب کشور در سال ۱۳۶۵ رئیس اطلاعات خارجی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی از سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۸ مشاور ریاست دفتر و مدیر گروه «سیاسی – اجتماعی» دفتر رهبری از سال ۱۳۸۱ تا کنون معاون و جانشین وزیر اطلاعات از سال ۱۳۶۶ تا ۱۳۷۸ عضو هیأت مدیره جامعه الزهرا قم از سال ۱۳۶۶ تا کنون عضو و رئیس هیأت امناء مرکز اسناد انقلاب اسلامی از سال ۱۳۷۵ تاکنون عضو هیأت مؤسس حوزه علمیه مسجد سلیمان استاد دانشگاه امام صادق از سال ۱۳۷۹ تاکنون وزیر کشور در دولت احمدی نژاد (پس از دو سال و نیم کنار گذاشته شد) ریاست سازمان باززسی کل کشور به حکم شاهرودی رییس قوه قضائیه. سابقه مصطفی پورمحمدی در نقض حقوق بشر، شامل نقش وی در اعدام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ و قتلهای زنجیرهای نویسندگان و ناراضیان ایرانی در سال ۱۹۹۸ میلادی در سراسر ایران می شود. وزارت خارجه ایالات متحده آمریکا نام وی را در میان «فهرست ناقضان اصلی حقوق بشر» قرار داده است . در سفر سال ۱۳۸۵ محمود احمدی نژاد به نیویورک جهت شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، دولت آمریکا از دادن ویزا جهت ورود وی به خاک آمریکا به دلیل آنچه «سابقه کشتار و سرکوب ملت ایران» میخواند، امتناع کرد در نتیجه وی از ورود به ایالات متحده آمریکا به همراه هیئت نمایندگی جمهوری اسلامی ایران باز ماند. برخی معتقدند برکناری آقای پورمحمدی با این همه خدمت و سابقه درخشان برای حکومت، میتواند به این دلیل باشد که وی در انتخابات مجلس هشتم آمار نسبتا درستی در اولین گزارش وزارت کشور اعلام نمود که با دستور رهبر جمهوری اسلامی در اعلام مشارکت 60 درصدی مردم در انتخابات مغایرت داشت .وی با اعلام این آمار مهر تایید بر بحران مشارکت مردم در کشور نهاد که این موضوع هر کشور مستبدی را که در جهان اقبال ندارد را متزلزل تر می نماید وی با این حرکت مورد غضب رهبران جمهوری اسلامی قرار گرفت و وزارت خانه کلیدی دولت را ترک نمود.
علی کردان علي کردان اول آبان 1337 هجري شمسي در يکي از روستاهاي توابع شهرستان ساري در خانواده اي متدين و کشاورز متولد شد. وي دوران تحصيلات ابتدايي را در همان روستا سپري کرد و پس از آن به شهرستان ساري رفت و دوره هاي تحصيلي را تا مقطع ديپلم با موفقيت پشت سر گذاشت. مهمترين مسئوليتهاي پس از انقلاب اسلامي - پاسدار کميته انقلاب اسلامي استان و از موسسين سپاه استان
علی کردان وزیر پیشنهادی محمود احمدی نژاد از نزدیکان رهبر جمهوری اسلامی می باشد و با توجه به مقام ها ی ذکر شده در بالا که اغلب به پیشنهاد و یا انتصاب آقای خامنه ای بوده همیشه نقشی غربال گر در ارگانهای فوق داشته و کسانی که یا تاریخ مصرف آنان برای حاکمیت به پایان رسیده و یا به هر دلیلی حکومت تمایلی به ماندن آنان در آن ارگانها نداشته توسط ایشان حذف می شدند . بارزترین نمونه را میتوان در زمانی یافت که با حضور ایشان در صدا و سیمای جمهوری اسلامی موج بزرگی از تسویه ها صورت گرفت و باند آقای هاشمی به کلی از آنجا خارج شدند. انتصاب علی کردان یا شخصی با این مشخصات کاملا قابل پیشبینی بود چراکه با وجود شرایط دشوار درون کشور و اعتراضات پراکنده مردم که عموما فریاد اعتراض حق طلبانه است با حضور چنین شخصی که به سابقه نظامی اش بیش از سایر سوابق می بالد در جهت سرکوب با استفاده از عوامل زیر مجموعه خود و همچنین نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری که وزارت کشور مجری آن است، فردی فرمان پذیر و بی رحم را نیاز دارد تا بتواند خواست رهبران نظام ، بی اندکی کم و کاست را اجرا نموده تا هم فضای سرکوب را تشدید نماید و هم بار دیگر انتصاباتی با نمایش انتخابات صورت دهد تا فرد مورد نظر و گزینه از پیش تعیین شده ریاست جمهوری در شرایطی مناسب به کاخ ریاست جمهوری وارد شود . حمیدرضا خادم
و پس از انقلاب دکترای حقوق را کسب نمود
- عضو شوراي فرماندهي سپاه استان مازندران
- مسئول اطلاعات و تحقيقات سپاه پاسداران مازندران
- داديار و جانشين دادستان ساري
- جانشين دادستان آمل در غائله ششم بهمن سال 60
- دادستان شهرهاي هشت پر، آستارا و خلخال به امر شهيد قدوسي
- فرماندار علي آباد کتول در استان گلستان
- فرماندار گنبد کاوس در واقعه غائله گنبد و معزول در وزارت آقاي محتشمي
- مسئوليت در ستاد اجرايي فرمان حضرت امام ره
- مسئوليت در نهاد رياست جمهوري دوران مقام معظم رهبري
- مسئوليت در شوراي عالي دفاع و پيگيري مسائل مربوط به جنگ در استان ها
- حضور در عمليات هاي متعدد در جبهه هاي جنگ در پس از بمباران سردشت (اولين گروه به اتفاق هيات حقوق بشر سازمان ملل متحد به عنوان مسئول طرف ايران عازم شد و در تنظيم گزارش عليه عراق و سند ماندگار جمهوري اسلامي نقش موثري داشت)
- معاون اداري و مالي سازمان مسکن
- معاون و قائم مقام سازمان ثبت اسناد و املاک کشور
- قائم مقام سازمان ايرانگردي و جهانگردي
- معاون اداري و مالي سازمان صدا و سيما
- معاون امور مجلس و استان هاي صداو سيما
- معاون وزير کار و امور اجتماعي
- رييس سازمان آموزش فني و حرفه اي
- قائم مقام وزير نفت
سمت هاي جنبي و عضويت در مجامع و شوراها و کميته ها
- مجمع مشورتي حقوقي شوراي نگهبان
- عضو کميته حقوقي مجمع تشخيص مصلحت نظام
- عضو شوراي عالي آموزش و پرورش
- عضو هيات نظارت بر صدا و سيما
- عضو هيات تطبيق مصوبات مجلس با دولت در دوره ششم و هفتم
- رييس کميته کاهش تقاضاي مواد مخدر کشور
+ نوشته شده در Sat 6 Sep 2008ساعت 5:57 PM توسط میثاق آزاد |
دکتر مهدی مؤید زاده برنامه هایی که برای ایجاد مانع در رسیدن به آزادی واستقلال در سرزمین ما وسیله جاه طلبان و عمال بیگانه لااقل در 55 سال اخیر طرح و پیگیری شده و میشود تشابهات یکسانی دارد و بر نسل جوان ایران است که با بررسی دقیقتر آنچه بر ملت ما گذشته است آگاه و پویا گام بردارد. در پی توطئه های بسیار کودتای ننگین 28 مرداد 1332 به دوران دولت دکتر مصدق پایان میدهد. استعمار و استبداد از مصدق و یارانش میخواهد انتقام بگیرد اما مصدق شکست نخورده است مصدق دارای اندیشه آزادی, دمکراسی و حاکمیت ملی است و این تفکر راه سربلندی و سعادت ملت ایران را بیانگر است, راهش ادامه مییابد. چند روزی از کودتا نگذشته بود که نهضت مقاومت ملی شکل میگیرد تودههای مردم راه مصدق را ادامه میدهند و به مبارزه ای سخت علیه حکومت کودتا میپردازند دانشجویان, بازاریان, اصناف راه او را فریاد میزنند سقف بخشی از بازار برای سرکوب بازاریان برداشته میشود, دانشجویان را در دانشکده فنی دانشگاه تهران به گلوله میبندند و سه آذر اهورائی به شها دت میرسند. اما رژیم شاه ناتوانتر از آنست که افکار مصدق را از نهضت مردم جدا کند. به فکر ایجاد نهضت ملی منهای مصدق میافتد اقدام میکند ولی نهضت ملی بدون مصدق و در نبود او بدون افکار والایش قا لبی بدون محتواست, موفق نمیشوند و باز هم بسیار نقشه ها برای تهی کردن نهضت ملی و شکل سازمان یافته اش جبهه ملی ایران از اندیشه های مصدق صورت میگیرد که ذکرش سخن را بدرازا میکشاند. انقلاب به نظام دیکتاتوری سلطنت در ایران مهر پایان میزند. پس از انقلاب مشاهده میشود که همان توطئه ها اما در این دوره از دو سو یکی نظام تازه بقدرت رسیده و دیگر بازماندگان رژیم ساقط شده برای برون کردن پویندگان راه مصدق از صحنه مبارزات اجتماعی ادامه دارد. در 25 خرداد 1360 با اعلام ارتداد کار جبهه ملی را تمام شده می انگارند ولی این حربه نیز کارا نیست. گرایش مردم براه مصدق و تشکل جبهه ملی کاستی نمیگیرد و مردم ارتداد را برنامه ای سیاسی برای حذ ف جبهه ملی از صحنه مبارزات ملی میشناسند. وقایع خونین سالهای 1366 به بعد جامعه را در خفقانی وسیع قرار میدهد. درسالهای 1369 و 1368 گروهی در داخل و خارج کشور از فشار حاکمیت بر جبهه ملی بفکر بهره برداری افتاده وانحلال جبهه ملی را مطرح مینمایند. تلاشهای اعضا جبهه ملی در داخل کشور و پیام دکتر کریم سنجابی به کنگره جبهه ملی اروپا در سال 1369 مبنی بر اینکه جبهه ملی خانه ملت ایرانست و, احدی حق انحلال آنرا ندارد سدی در راه مخالفین جبهه ملی میشود. از دوران رئیس جمهوری آقای خاتمی که روی دیگری از حکومت جمهوری اسلامی بعنوان دوران کاهش شد ت عمل در برابر دگراندیشان است. جب
از دوران حکومت ملی دکتر محمد مصدق تا به امروز بارها شاهد دسیسه هائی بوده ایم که برای به کژ راهه کشاندن نیروهای اصیل و مبارز در داخل و خارج کشور زیرکانه طرح ریزی و به مرحله اجرا درآمده است. با نگاهی به روزگار نه چندان دور پس از بیان برخی از ماجراهائی که سالیان متمادی از آن میگذرد و نشان از تنظیم برنامه هائی وسیع برای ایجاد نفاق در جبهه مبارزات ضد استعماری و ضد استبدادی مردم ایران دارد به آنچه که در دستور کار امروزی مخالفان پویندگان راه دمکراسی است پرداخته میشود. علاقه و اعتماد ملت ایران براه مصدق و افشاگریهای بموقع رهبر نهضت ملی ایران در دو سال و چهار ماه که نخست وزیر ایران بود مانع آن شد که بموازات نهضت اصیل ملی ایران وابستگانی را در قا لب نهضت بریزند و با فریب مردم بخواسته های ضد ملی خود جامه عمل پوشانند. نظری به وقایع دوران دکتر مصدق بیفکنیم. در کنار او همانگونه که در مجلس شانزدهم اشاره میکند(1) عده ای بنام هواداری از تز دکتر مصدق که آزادی و استقلال است بفریب مردم مشغولند که نمونه کامل آن حسین مکی است. او بظاهر در راه جبهه ملی ایران تلاش میکند, دوشادوش مصدق در بسیاری از صحنه ها حضور دارد. خوش سخن میراند و هزاران نفر او را با لقب سرباز فداکار وطن تحسین میکنند. سخن او را سخن مصدق میپندارند و راهش را راه او. مکی امیدوار است در بزنگاهی نهضت ملی ایران را برای قرارهایی که با بیگانگان گذاشته بود در اختیار گیرد. بر اساس اسناد و مدارک موجود مکی در سفر به امریکا تماسهایی با امریکائیها میگیرد و در مصاحبه با خبرنگاران در امریکا خود را پایان بخش مبارزات ملی شدن نفت میخواند و در بازگشت به ایران زمزمه مخالفت با دکتر مصدق را آغاز میکند. مصدق و یاران وفادارش انحراف مکی را از مسیر خواسته های نهضت ملی ایران اعلام میکنند زیرا که مصدق و پیروانش بند و بست با بیگانگان را که پایمال کننده آرمانهای ملت ایرانست برنمیتابند .نقشه های جاه طلبانه و ضد ملی مکی آشکار میشود. سرباز فداکار وطن سرباز خطا کار لقب میگیرد و تا پایان عمر از صحنه مبارزات ملی طرد میشود ولی نهضت ملی ایران ادامه مییابد.