تبليغاتX
ایرانی آزاد

ایرانی آزاد

سیاسی (پان ایرانیست ایران_اوکراین)

آن روز که متفکر اندیشمند و دوراندیش ما شاعرانه راه کار نشان داد و فریاد زد: ایران یک انقلاب میخواهد و بس یک خونریزی بی حساب میخواهد و بس.

راهنما مسیری را عنوان کرد تا مردم در شاهراه رهایی از استبداد گام بردارند و زنجیرهای اسارت را پاره کنند. نوید آزادی و دمکراسی و رهایی از درماندگی را به مردم ستمدیده ای داد که شانه از زیر بار خودکامه های دربارهای فاسد قاجار خالی کرده بودند، ولی سالها یکی پس از دیگری گذشت و سایه خودکامی آسمان سیاسی کشور را پوشانده بود و مردم آرزومند امیدوار بودند.

آرزوی آن شادروان در سال 1357 برآورده شد ولی نمی دانست گرگان خون آشامی از دهکده تا شهرها در نمازخانه های کوچک و بزرگ به کمین نشسته و در پی فرصت هستند تا جنبش همه گیر را بلعیده و پدیده ای بنام حکومت اسلامی ناب محمدی را نشخوار کنند و زمینه را برای چپاول استکبار امپریالیسم جهانی هموار نموده و بهانه ای را که جهانخواران جستجو می کردند در اختیارشان بگذارد.

اگر در سال 1789 میلادی گروهی اندیشمند با همراهی فراماسون های نوآور فرانسوی به لندن رفته و زمینه ساز انقلاب بوده و دربار فاسد لوئی 16 را سرنگون کردند، در ایران ما دیدیم که برعکس فرانسه همه اقشار جامعه بدون استثناء هیپنوتیزه شده سر به آسمان بلند کرده و فرستاده خدای فرضی و نادیده را چشم و گوش بسته در ماه جستجو کردند.

اما همان زمان دوراندیشان و روشن بینانی بودند که فریاد میزدند :

ترسم نرسی به آزادی ای ایرانی                   کاین ره که تو میروی به عربستان است

به استقبالش به بهشت زهرا که با کمک نیروی هوایی شاهنشاهی و هلی کوپتر آن آورده شد رفتند.
از همان روز گفت مردم یک حق دارند و آن اینکه سکوت کنند تا مدینه فاضله را برایشان آماده کند و مردم یک وظیفه دارند آن هم جهاد کردن و شهید شدن تا آنکه با خون شهدا و کشته شدگان درخت انقلاب آبیاری شود.

جاده سرازیری را جلوی پای فریب خوردگان و مریدان ساده اندیش خود قرار داد که به دوران چهارده قرن پیش از آن منتهی می شد.

آری شهید دادند و هنوز هم پس از قریب سی سال در سوگ کشته شدگان و جان باختگان خود اشک چشمانشان خشک نشده و دیگر دلیلی برای زنده بودن خود نمی یابند. و تا هستند در غم غوطه ورند، برخلاف گفته اش در بهشت زهرا این او بود که گورستان ها را آباد و از شهیدان پر کرد که امروز در سکوت سرد به فراموشی تاریخ سپرده شده اند و هنوز داغدارانشان سیه پوشند.

ای به خاک خفتگان دیروز که امروز فراموش همه شده اید با ما حرف بزنید، به ما بگویید چه خیانتی کرده بودید؟ چه جنایتی کرده بودید؟ چه گناهی مرتکب شده بودید؟ به غیر از عشق به میهن و فریب بزرگ تاریخی.
ساعات دردناک آخر عمر شما به خون خفتگان فراموشمان شده، جسد بی جان شما که پس از شلیک گلوله دژخیمان در برابر جوخه اعدام پای دیوار الله اکبر به زمین می افتاد دهانتان باز بود ندا می دادید که گناهتان ایران دوستی و وفاداری بود.

نوجوانان ما که همانند برگ خزان در برابر گلوله عرب ها به زمین می افتادند مغزشویی شده بودند که برای دفاع از میهن و امام زمان موهوم می جنگند و کلید پلاستیکی بهشت را به گردن آنان آویختند.

افسر عراقی به روزنامه نگاری گفت وقتی می دیدیم بچه های فریب خورده گریه کنان از روی میدانهای مین انفرادی زیر آتش مسلسلهای ما به سمت ما می آیند و کشته میشوند دستور دادیم آتش را قطع کنند و این نونهالان را دسته دسته دستگیر و اسیر کنند و هزاران بچه که زخمی شده و در زیر آفتاب سوزان روی زمین دست و پا میزدند و امکان تخلیه آنان نبود با گلوله خلاص به زندگیشان خاتمه میدادیم.

آری این جان باختگان که میجنگند نباید بدانند برای چه میجنگند، در همه جا جوانان را مغز شویی کرده و با خواندن سرودهای ناسیونالیستی به میدانهای جنگ و قتلگاه میفرستند به نام دفاع از میهن و منافع ملی، این کار امروز نیست همیشه چنین بوده بعدها هم چنین خواهد بود.

هیچ ارتشی در جهان آغازگر جنگ نیست، سیاستمداران جنایتکار کشورها هستند که در پشت پرده برای منافع لوبیهای مرگ جنگ به راه می اندازند و ارتش را به اجرا وادار میکنند تا چرخهای اقتصاد و کارخانه های امپریالیسم جهانی به گردش در آید و بنا به احتیاجات به نحوی پیش بینی میشود که مثلاً جنگ بین الملل دوم چهار سال طول بکشد و عراق را وادار میکنند به ایران حمله کند به هر دو طرف کمک میکنند تا دو کشور قدرت نظامی خود را به دست خود نابود کنند و صراحتاً اعلام میدارند هر چه بیشتر از دو طرف کشته شده و خرابی ایجاد شود ایده آل ما میباشد به مدت 8 سال جنگ را ادامه میدهند و از ابتدا تصمیم در این است که در این جنگ برنده و بازنده نباشد.

ملاهای مزدور، حنجره های خود را پاره میکردند و شب و روز با فریادهای جنگ جنگ تا اشغال اورشلیم بیت المقدس به سر میبرند و در تماسهای محرمانه در کشورهای اروپایی با نمایندگان امپریالیسم جهانی اسلحه را به قیمت چند برابر میخریدند و در کنار آن پولهای کلان به جیب زده و شاهد قربانی شدن جوانان وطن بودند و در طول این سالها همواره امپریالیسم جهانی از آنها حمایت کرده است و اکنون نیز تصور باطل دارند که مثل گذشته سالیان درازی از آنان پشتیبانی خواهند کرد و هنگامی که 5 وزیر خارجه سابق آمریکا دمکرات و جمهوری خواه در جلسه ای در مارس 2008 کادوی نوروز به آنان هدیه می کنند و اعلام می نمایند که کاخ سفید باید در آینده با رژیم مذهبی وارد مذاکره شده و روابط برقرار گردد، آنان طبل پیروزی را به صدا در می آورند و بقای خود را هنوز پا برجا می پندارند و پایه های حکومت ظالمانه خود را بر وعده های پوچ امپریالیسم جهانی قرار داده و از مردم و مملکت بریده اند، کشور به روز سیاه نشسته فساد، فحشا، مواد مخدر، امراض و تنگدستی جامعه را پوشانده و گردانندگان چشمان خود را بسته و به جهانخواران جهانی تکیه کرده و دل بسته اند، فراموش کرده اند پادشاه ایران هم پایه های تخت خود را در واشنگتن، لندن و جاهای دیگر قرار داده بود وقتی که میلیون های مردم کوچه و بازار فریاد مرگ بر شاه سر دادند طپیدنهای دلها به فریاد سرنگونی آخرین نظام سلطنتی انجامید. هنوز درک نکرده اند نه دیروز نه امروز نه فردا، ظلم و ستم پایدار نخواهد بود.
این شیوه نه جاوید بپاید که سرانجام             بنیان کن بیداد و ستم جبر زمان است

« چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است »

ملایان که از ابتدا از مردم بریده و به حمایت خارجی ها چشم دوخته و برجا مانده اند، بر آن باورند که استعمار جهانی امپریالیست، همانند شیخک ها رؤسای جمهوری مادام العمر و پادشاهان موروثی دست نشانده، آنان را هم نگه می دارند.

اما ایران ما چرا چنین شد؟ بحث در این مورد بسیار گویا است و حساس است که نوشتن آن را به بعد موکول می کنیم ولی باید گفت از فردای سناریوی 28 مرداد 1332 که آرمان میهنی مردم بر باد رفت و امپریالیسم جهانی بار دیگر موفق شد قرارداد سرسپردگی کنسرسیوم نفت را برای 25 سال دیگر تا 1357 تحمیل کند بذر مبارزه در همه جا پاشیده شد و گام اول آن بلافاصله با آوردن نیکسون معاون رئیس جمهوری وقت آمریکا به ایران توسط دانشجویان مبارزه برداشته شد که خود منجر به کشته شدن چند دانشجو گردید و از آن زمان عملیات زیرزمینی شروع شد.

در سال 1342 سخنرانی در حوزه علمیه قم بر علیه اصلاحات پادشاه و انقلاب سفید که به انقلاب خونین تبدیل گردید و واگذاری بحرین بنا به دستور و تصویب قانون کاپیتولاسیون (مصونیت سیاسی آمریکایی ها در ایران) آتش درون دل های ملّیون مبارز را شعله ورتر ساخت، جرأت ابراز وجود به گروهها و گروهک ها داده شد و اشتباهات پی در پی دولت موج جنبش را به جلو می راند و امر به تشکیل حزب رستاخیز تنها حزب مجاز سرعت چرخ های کاروان شورش را بیشتر نمود. در سال 1356 با دادن فضای باز سیاسی که خیلی دیر شده و کار از کار گذشته بود و امپریالیسم جهانی که برای حفظ منافع خود با هر نوع رژیمی که منافع آنان را حفظ کند هماهنگ خواهد بود دست به کار شدند تا از قافله عقب نمانده و سهم همیشگی خود را بربایند. در قطاری که کاخ سفید و باکینگهام به راه انداخته بودند و سرنشینان گوناگون از جمله ملایان، کمونیست ها، مارکسیست های اسلامی، جبهه ملی و ... آن را همراهی می کردند، مهار انقلاب را بدست گرفتند و رژیم پادشاهی را سرنگون کردند. وزارت خارجه ایران که از مزدوران خارجی انباشته بود از ابتدا سرنگونی سلطنت را در ایران دنبال می کرد، کارشناس امور ایران James Bille در نوامبر 1978 به ایران آمد، اوضاع را بررسی کرده و نظر داد « بجای اینکه مردم را رها کنیم بهتر است شاه را رها کنیم. » 

روز دهم ژانویه Ramesey Clark آمد به تهران و اعلام کرد بختیار هم ماندنی نیست باید با خمینی تماس جدی و فوری برقرار گردد و روز 22 ژانویه آمد به نوفل لوشاتو و یک ساعت و نیم با خمینی مذاکره و هماهنگی ایجاد نمود و چنان شد که دیدیم ...

کسی منکر نیست که محمدرضاشاه پهلوی خدماتی به کشور نمود و مثل همه آنانی را که خارجیها به قدرت میرسانند از روی خود بزرگ بینی و به مقام خدایگان رسیدن اشتباهاتی هم کرد که نابخشودنی است. خاطرات علم که منتشر شده گویای بسیاری از نابسامانی هائیست که بطور قطع صدها بار بیشتر از این بوده. روزی که دکتر علی قلی اردلان وزیر خارجه سابق کشور را از اقامتگاه او آمریکا احضار کردند که بیاید و وزارت دربار را اداره کند در گذر از پاریس بود با هم ملاقاتی طولانی داشتیم، روابط دوستی من با ایشان به گذشته های دور بر می گردد و احترام خاصی به ایشان داشتم، به من گفت :

آن روز که قدرت همه کار داشتم مرا کنار گذاشتند زیرا چاپلوس نبودم و جلوی خیلی خرابکاری ها را می گرفتم و رفتار نابجای اطرافیان و جان نثاران را که در خارج از کشور منتشر می شد بی پروا به عرض می رساندم که مغضوب شدم، حالا که کشور به هم ریخته و به سن بالایی رسیده ام و ایام استراحت زندگی من است مرا احضار فرموده اند، چاره ای ندارم اولاً امر شاهانه است درثانی اگر کاری از دستم برآید که انجام دهم وظیفۀ وجدانی من است و به هیچ وجه کینه انتقام جویانه در دل ندارم. وضع کشور در حال دگرگونی است، کاری بسیار مشکل در پیش دارم باید یک خانه تکانی بزرگی در دربار و اطرافیان، البته اگر مجازم فرمایند بنمایم و گرنه کاری از پیش نخواهد رفت.

روانش شاد که موفق نشد و جانش را بدست دژخیمان برای خدمتگزاری و وفاداری از دست داد.

مطلبی را در پاریس شنیدم مبنی بر اینکه دکتر حسین فاطمی پس از 28 مرداد 1332 دستگیر شد و گفت : « من درب سفارت انگلیس را بستم، غافل از اینکه تا دربار پهلوی برجاست انگلیس به داشتن سفارت احتیاج ندارد و سفیر انگلیس به تیمسار تیمور بختیار گفته بود مشتی محکم به دهان او بکویبد تا همگان بدانند حیثیت امپراطوری بریتانیای کبیر بازی کردنی نیست. »

+ نوشته شده در Sun 18 May 2008ساعت 7:38 AM توسط میثاق آزاد |


مقدمه

اصولاً براي اينكه با پديده اي مخالفت يا موافقت كنيم، بايد قبل از هر چيز شناخت درستي از آن داشته باشيم. پرچم ايران يكي از اين پديده هاست كه در صحنه فعاليتهاي اپوزيسيون در خارج از كشور موضوع مورد مجادله و معضـل اختلاف برانگيز بوده است. در رابطه با اين مسأله، من طي مقاله اي نظر و نقد خود را طرح نمودم كه علاوه بر نشريه پيوند در تعدادي از سايتها و نشريات اينترنتي نيز بازتاب يافت لذا از تكرار آنها در اين نوشته خودداري ميكنم و صرفاً با تكيه به برخي پژوهشهاي تاريخي، اطلاعاتي را كه مربوط به تاريخچه و پروسه شكل گيري پرچم ايران است و تغييرات مداوم آن را با خوانندگان عزيزي كه احتمالاً وقت و فرصت دسترسي به اين منابع را نداشته اند در ميان ميگذارم. براي تهيه و تنظيم اين مجموعه اطلاعات تاريخي، از سايت اينترنتي « نوروز »، سايت اينترنتي « ساني برايت » و كتاب آقاي ناصر انقطاع تحت عنوان « شير و خورشيد، نشان سه هزار ساله » بهره گرفته شده است.

آئين ميترا و تأثير آن بر پرچم ايران

   

بر مبناي داده هاي تاريخي و از جمله آثار و سنگ نبشته هاي بجاي مانده از دوران باستان، آئين مهر (يا ميترائيسم) نخستين دين بزرگ ايرانيان در حدود بیش از سه هزار سال پيش بود. در اين مذهب، خورشيد منبع و مركز انرژي جهان تلقي ميشد از اين رو سجده و ستايش آن واجب بود. در آن زمان تصور بر آن بود که خورشید بدور زمین در گردش است و خورشید را همچون پرنده ای در گردش رسم مینمودند چرا که از خورشید، روشنایی و گرما نتیجه میشد و طبیعت از آن حیات می یافت و آن را سمبل زندگی و قدرت می شمردند. در برخي روايات، ميترا همپاي خورشيد و يا خداي روشنايي و در برخي ديگر از روايات، پسر خورشيد خوانده ميشد كه وظيفه داشت بر زمين فرود آيد و فراواني و خوشبختي را كه در چنگ يك گاو پنهان شده در غار بود، به ارمغان آورد. مثلاً نقشي كه در پله هاي كاخ آپادانا (تخت جمشيد) ميبينيم نشان ميدهد كه يك شير نر مشغول دريدن گاوي است. در برخي نشانه ها، ميتراي (آدمي روي) بر گرده شير نشسته است. شير نر هم در آن دوران (كه برخلاف سده هاي اخير هنوز نسلش از ايران كنده نشده بود) نشانه قدرت، سروري و « مردانگي » !؟ بود.

بنابراين از حدود سه هزار سال پيش نشانه هاي سه گانه: شير، خورشيد و تنديس ميترا بر علايم و نقش و نگارهاي آن زمان خودنمايي ميكرده است. اما منبع تاريخي كه ثابت كند ايرانيان در آن زمان داراي يك پرچم ملي با رنگها و علايم ويژه اي بودند، وجود ندارد.

درفش کاویانی
نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم به قيام كاوه آهنگر و پيش بند چرمي او بر سر چوبي برعليه ضحاك بر مي گردد، پس از شكست ضحاك فريدون بر تخت شاهي نشست و او فرمان داد تا پرچم كاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش و گوهر زينت دهند و بدين سان « درفش كاويان » پديد آمد. درفش كاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران پرچم ملي و نظامي ايران را درفش كاويان مي گفتند.

به روايت نوشتار تاريخي، درفش كاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنكه نقشي بر روي آن باشد. هر پادشاهي كه به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حمله اعراب به ايران، در جنگي در اطراف نهاوند درفش كاويان به دست آنان افتاد كه آن را نزد عمر بردند و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در كتاب المعجم « اميرالمؤمنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ». با فتح ايران به دست اعراب از آنجائي كه علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام مي دانستند ايرانيان تا دويست سال هيچ پرچمي نداشتند.

دوره هخامنشيان

در دورة شكل گيري اولين امپراتوري ايراني توسط كورش هم اثري از يك پرچم ملي و سراسري نبود. به جاي آن پرچم هاي متعدد وجود داشت كه اساساً نماد تفكيك لشگرها و نيز فرماندهان سپاه در جنگ ها بود، به طوري كه حتي سپاه جنگي يك امپراتوري نيز فقط يك پرچم نداشت. مثلاً سپاه كورش در لشگركشي ها داراي آرايشي بدين شكل بود: نخست سواران، سپس ارابه هاي آذوقه و سلاح و آنگاه پيادگان.

علامتي كه كورش در صف جلوي سواركاران با خود حمل مي كرد به « پيكره شهابي » معروف بود كه عبارت از عقابي بود با بال هاي باز كه به روي نيزه اي بلند نصب شده بود. عقاب نشانه بلندپروازي و تيزبيني بود. بنابراين مي بينيم كه مؤسس سلسله هخامنشي، به جاي شير يا خورشيد، عقاب را سمبل خود قرار داده بود.

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال ۳۵۵ خورشيدي (۹۷۶ ميلادي) سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يك ماه را بر روي پرچم خود كه رنگ زمينه آن يكسره سياه بود زردوزي كنند. سپس در سال 410 خورشيدي (1031 ميلادي) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شكار شير دستور داد نقش و نگار يك شير جايگزين ماه بشود.

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سكه هايي زده شد كه بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي كه در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يكي اينكه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت نشانه ماه مرداد (اسد) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير (برج اسد) با ميانه تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تأثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حكايت از آن دارد كه به دليل تقدس خورشيد در ميان ايرانيان كهن خورشيد بر روي سكه ها و پرچم بر پشت شير قرار گرفت.

پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفويان تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يكسره سبزرنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زاده ماه فروردين (برج حمل) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند (نماد برج حمل) را بر روي پرچمها و سكه ها ترسيم كنند. پرچم ايران در بقيه دوران صفويان سبزرنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي كردند.

موقعيت و طرز قرار گرفتن شير در همه پرچمها يكسان نبوده، گاهي شير نشسته، گاهي نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده بوده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامه ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده از بيرق هاي نوك تيز و باريك كه بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دو سر علي يا شير خورشيد بوده در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد كه پرچم ايران تا زمان قاجارها مانند پرچم اعراب سه گوشه بوده.

پرچم در عهد نادرشاه افشار

درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته كه خورشيدي نيمه برآمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد « المك الله » نوشته شده بود.

سپاهيان نادر در تصويري كه از جنگ وي با محمد گوركاني، پادشاه هند كشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند كه در گوشه بالاي آن نواري سبزرنگ و در قسمت پائين آن نوار سرخي دوخته شده است و شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن و درون دايره خورشيد آن باز هم « المك الله » آمده است. بر اين اساس مي توان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ كنوني ايران است هرچند در آن زمان پرچم ها هنوز سه گوشه بودند.

قاجارها و پرچم چهار گوشه

در دوران آقامحمدخان قاجار چند تغيير در شكل و رنگ پرچم داده شد، يكي اينكه شكل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهار گوشه تغيير يافت و دوم اينكه پرچم سه رنگ را به يك پرچم سرخ با دايره سفيدرنگ بزرگي در ميانش كه در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت تغيير يافت با اين تفاوت كه براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داشت.

در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يكي پرچم زمان صلح كه يكسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت كه پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نكته شگفتي آور اين كه شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي كه در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيك و سياسي مرسوم شد. در تصويري كه يك نقاش روس از ورود سفير ايران « ابوالحسن خان شيرازي » به دربار تزار روس كشيده پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير پيشاپيش سفير در حركت است. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار (جانشين فتحعلي شاه) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو پرچم به كار برده مي شد كه بر روي يكي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت كه پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.

اميركبير و پرچم ايران

اميركبير به دليل دلبستگي ويژه اي كه به نادرشاه داشت رنگهاي پرچم او را اما به شكل پرچم مستطيل به كار برد كه سراسر زمينه پرچم سفيد بود با نوار سبز نازكي در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گرفت، بدون آنكه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود.

انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و تشكيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به كار تدوين قانون اساسي و متمم آن پرداختند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: « الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است »، كاملاً مشخص است كه نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگ ها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين كه شير و خورشيد بركدام يك از رنگ ها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارة وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير سخني گفته نشده بود.

به نظر مي رسد بخشي از عجله نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده كه استفاده از تصوير را حرام مي دانستند زيرا كه نمايندگان در توجيه رنگهاي بكار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب كه گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گرفت. در مورد رنگ سفيد نيز به اين استناد شد كه رنگ پاكي، صلح، آشتي و مورد علاقه زرتشتيان است و آن در زير رنگ سبز قرار گرفت. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون آنان رنگ سرخ را نيز افزودند.

این استدلات زمينه را در مجلس براي گفتگوي نشان شير و خورشيد مساعد نمود و اين موضوع اين گونه توجيه شد كه انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي ـ 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد (شير). از سوي ديگر چون اكثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانه مرداد است و هم نشانه امام اول شيعيان، در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانه ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است خورشيد را نيز بر پشت شير سوار كردند كه اين شير و خورشيد هم نشانه علي باشد هم نشانه ماه مرداد و هم نشانه چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته شمشير ذوالفقار علي نيز بدست شير اضافه شد.

بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاكميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هيأتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص كرد. بخش نامه ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندكي بيش از يك برابر و نيم عرض آن باشد.

پرچم بعد از انقلاب

در اصل هجدهم قانون اساسي حكومت اسلامي در ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است كه پرچم حكومت اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشكيل مي شود و نشانه جمهوري اسلامي (تشكيل شده با حروف الله كه شباهت زيادي به علامت پرچم سيك ها، فرقه اي در هندوستان دارد) در وسط آن قرار دارد.

پرچم ايران از نظر مبارزان راه آزادي و جنبش براندازي

 

بعد از دومين يورش عربها به ايران به كمك استعمار جهاني در سال 1979 ميلادي و استمرار حكومت ضد ايران و ايراني، ميهن پرستان و فعالان سياسي و مبارزان راه آزادي، در خارج از كشور، در راهپيمايي ها و گردهمايي ها عليه حكومت اسلامي از پرچم سه رنگ و شير و خورشيد با شمشير خميده عربي استفاده مي شد و عده اي از سلطنت طلب ها هم روي خورشيد تاج قرار دادند، تا اينكه به پيشنهاد و طرح دكتر آرمان نوري رهبر جنبش براندازي در سال 1999، شمشير خميده عربي از روي پرچم برداشته شد و به جاي آن شمشير راست كورش بزرگ را كه سمبل قدرت و ايجاد صلح و دوستي ايرانيان در جهان است در دست شير روي پرچم سه رنگ ايران جاي گرفت و از آن هنگام پرچم واقعي فرزندان ايرانزمين شكل اصلي خود را برخاسته شده از نهاد و نماد ايراني است را يافت. 

پس:

رنگ سبز ـ رنگ طبيعت زنده و نماد اهورا مزدا خداي يگانه است.

رنگ سپيد ـ رنگ صلح و دوستي و نماد آناهيتا الهه آبها سمبل پاكي و آزادگي است.

رنگ قرمز ـ رنگ مبارزه و رزم عليه دشمنان ايرانزمين و نماد ميترا الهه پيروزي در جنگ بر عليه بي عدالتي است.

شير ـ مظهر قدرت، دلاوري، جوانمردي و سروري يكي از نمادهاي آيين مهر يا ميترائيسم است كه بر سنگنوشته هاي كاخ آپادانا در تخت جمشيد مي توان مشاهده نمود.

خورشيد ـ نماد زندگي و روشنايي و مظهر عظمت و اقتدار ايرانيان است.

شمشير راست ـ نماد شمشير كورش بزرگ، سمبل اقتدار و ترويج صلح و دوستي در جهان توسط ايرانيان است.

 

+ نوشته شده در Sat 17 May 2008ساعت 4:2 PM توسط میثاق آزاد |


پایگاه خبری - تحلیلی «فردا» بدون هیچ قضاوتی متن کامل این سخنان را به نقل از وبلاگ عدالت منتشر می کند:
بنابر نوشته این وبلاگ رئیس جمهور در این سخنرانی که تا نیمه های شب به طول انجامید گفته است: مقدمه کوتاهي بگويم و سپس به بحثهاي شما اشاره کنم مبارزه حق و باطل و مبارزه براي اصلاح و برپايي عدالت، سخت ترين و سنگين ترين مبارزه طول تاريخ است. اگر کسي خيال مي کند يک روزه و دوروزه و با آمدن و رفتن احمدي نژاد و ديگران مسئله حل مي شود، اشتباه است. البته به معناي نتوانستن و بهتر و بيشتر کار را جلوبردن، نيست. سخت ترين بخش اصلاحات، مربوط به عدالت است. و حتي در بخش فرهنگي کار اينقدر مشکل نيست. خدمت پيامبر اسلام آمدند گفتند توحيد را مي پذيريم به اين شرط که در زندگي و کارهاي ما دخالت نداشته باشي. يعني به عدالت کاري نداشته باشي.
در این دیدار که الهام، مشایی و چمران حضور داشته اند احمدی نژاد ادامه داد: به اندازه بزرگي کاري که هدف خلقت است، موانع هم وجود دارد. کسي خيال نکند اگر فضاي عمومي کشور به سمت عدالت و اصول برگشت و يا تقويت شد، ديگر هيچ مشکلي وجود ندارد. سال 79 رهبر انقلاب در تحليل شرايط اميرالمؤمنين(ع) اشاره کردند که در طول 25 سال ذائقه هاي مردم را عوض کردند. نمي خواهم بگويم ذائقه مردم ما عوض شده اما در سيستم اداري کشور، فرهنگ، ادبيات و ذائقه ها عوض شده و بسياري از مشکلات مانند ناهماهنگي مديران مياني و کارشناسان به همين بازمي گردد.
نکته مهمتر اينکه هميشه جريان عدالت با شعار عدالت سرکوب شده است. يعني با تفسير ديگري مقابل عدالت مي ايستند. اصولگرايي، حزب، باند و گروه نيست که در رقابت براي کسب قدرت در مقابل ساير احزاب بايستد. اصل اول اصولگرايي، کار براي خدا، پافشاري بر عدالت و گذشتن از خود و همه چيز متعلق به خود است و الا اينکه تمام خصلتهاي قدرت طلبي و مناسبات قدرت را بياوريم و تابلويي بالاي سرش بگذاريم، بازي است. اصلاح طلبي هم همينطور است. امام حسين(ع) قيامش براي اصلاح بود. نمي شود مناسبات خودخواهي، طاغوت و قدرت طلبي را جمع کنيم و اين تابلو را بالاي آن بگذاريم.
نکته بعد اينکه بدانيد دولت همچنان در اصلاحات تنهاست. اين معنايش اين نيست که کوتاه بياييم يا روحيه انقلابي را کنار بگذاريم. امام بزرگوارمان فرمود تا ظلم هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستيم. اگر همه دنيا مقابل ما بايستند، خميني يکه و تنها مقابل آنها خواهند ايستاد. هرچه قدر مقاومتها بيشتر مي شود ما مصمم تر و بانشاط تر وسط صحنه ايستاده ايم.

با هیچ کس دعوا نداریم

بخش دوم عرايض به مطالب متنوع دوستان بازمي گردد. گفتند بار مبارزه به دوش دولت و شخص احمدي نژاد است و بدنه همراهي نمي کند. حرف درستي است اما ايجاد تحول در بدنه کار بزرگي است. نمي توان 4 سال توقف کرد تا بدنه متحول شود و بعد کارها را انجام داد. اين اقدامات بايد همراه با هم باشد. بدنه را بايد از کجا آورد؟ در کدام انبان هزاران نيروي ساخته شده همفکر وجود دارد؟ در ضمن مگر هر عزل و نصب در اختيار رئيس جمهور است؟ آنچنان پيچ در پيچ درست شده که وقتي رئيس جمهور از حقوق مسلم و مصرح خود در قانون استفاده مي کند، مي بينيد چه بلايي به سرش مي آيد؟

تحول سازمان مديريت جزء آرزوها بود. سالها و ساعتها بحث و مطالعه درباره موانع و راههاي کارشناسي اين ماجرا انجام شد اما در همين قانون بودجه امسال باز هم بارها از واژه "سازمان مديريت" استفاده کرده اند.

برخي دوستان گفتند چرا فضاي عمومي را قبل از اقدام آماده نمي کنيد. راجع به اصلاحات شوراها بحث کرده بوديم. اکنون برايم حق اليقين است که اگر کارها را با قوي ترين منطق هم اعلام کنيم، آنقدر مقاومت و فضاسازي مي کنند تا انجام نشود. سازمان مديريت با قوانين پيچ در پيچ که سالها روي هم انباشته شده بود و اختيارات نامحدود و تودرتو بود. ريشه ها را عميق شديم و پيدا کرديم. برخي خيال مي کنند اگر منطق کارها را بگوييم، همراهي مي کنند اما کارها هميشه آنطور ساده که مي خواهيم جلو نمي رود.

يکي از دوستان تعبير به دعواي دولت و مجلس کرد. ما با هيچکس دعوا نداريم. اگر فقط بخواهيم فهرست مانع تراشي هايي را که مقابل دولت انجام شد، بگوييم مثنوي هفتاد من کاغذ مي شود و سکوت کرديم. گاهي که خيلي فشار مي آيد دو اشکال از خود و يکي از ديگري مي گوييم. يک نفر گفته بود اينها که مقابلت هستند که بعضاً حزب اللهي هستند، گفتم حق را بشناس بعد آدمها را با آن معيار بسنج.

تورم و گرانی

به گزارش «فردا»، احمدی نژاد با اشاره به تورم می گوید:«رشد عدد تورم در دنيا 50، 70 و حتي 120درصد است. جايي که قبلاً 2 درصد رشد داشته 4 درصد شده است. 7 درصد 14درصد شده است. در بخش مواد غذايي بعضاً تا 400 درصد رشد داشته است. دولت از قبل شرايط جهاني را رصد کرده بود و تصميم گرفت برخي کالاهاي اساسي مانند برنج، روغن، غذاي دام و... را وارد کند. جلسه اي با سران مجلس داشتيم و توضيح داديم که بخاطر قيمت نفت، رکود اقتصادي و توطئه غربي ها، اتفاقاتي دارد مي افتد که لازم است مواد ضروري روزمره مردم را تأمين کنيم. کارگروه مشترکي دو ماه کارکردند و تصميم گرفتند براي کنترل اين جهش قيمت، لايحه دوميليارد دلاري به مجلس بدهند. در دولت به وزير بازرگاني گفتم دو ميليارد زياد است و با بحثهايي که شد آن را به يک ميليارد و دويست ميليون دلار رساندند اما دو فوريت و حتي يک فوريت لايحه تصويب نشد. گفتيم حجم رايانه را کم کرديد، قيمتها بالا رفته، مصرف اضافه تراشيديد و براي يارانه ها محل مشخص کرديد، در مقابل اين موج سنگين بازار چه بايد کرد؟ فقط تعرفه بازرگاني مانده بود. براي صادرات تعرفه بالا گذاشتيم اما همان افراد در کشور هياهو درست کردند که کشاورزها و باغدارها نابود شدند.»

در اوج فشارها وزير بازرگاني را تهديد و استيضاح کردند که چرا دولت ميوه وارد کرد. وزير مي گويد اصلاً ميوه وارد نکرديم، بخش خصوصي اين کار را انجام داده است. يک ميليارد و هفتصد ميليون دلار سال گذشته صادرات ميوه داشتيم و قيمت ميوه در پايان سال قبل به قيمت سال 83 بود. وزير را کساني دارند استيضاح مي کنند که فرياد اصولگرايي اشان گوش فلک را کر کرده است.

اولين بودجه را که داديم، گفتند 6 واحد درصد بايد عوارض واردات کالا را بالا ببريد. بيش از 70 درصد واردات کالاهاي سرمايه اي مانند ماشين آلات و تجهيزات و يا کالاي واسطه اي است که طبق قانون معاف از عوارض است. 30درصد باقي مي ماند. وقتي مي گويند عوارض کل واردات افزايش يابد يعني 180 درصد افزايش. هرچه گفتيم اين درآمد کاذب است، در بودجه ننويسيد، نوشتند و براي درآمدش هزينه هم قرار دادند. اين درحالي بود که اولين موردي را که دولت عوارض آن را 60 درصد کرد، گوشي موبايل بود که جزء دارو و غذاي مردم هم نبود اما باز همين افراد عليه دولت جنجال کردند.

در ازاي درآمد کاذب هزينه مي تراشند که اگر تأمين نشود کسري بودجه و تورم درپي دارد و همان را بر سر دولت چماق مي کنند. ممکن است کسي بگويد چرا اين مسائل را نگفتيد، يک دليل اين است که ما در سنگين ترين جنگ سياسي با دشمنان بوديم و تا حدودي هستيم. در اوج قضيه هسته اي نبايد مسائل را در داخل تشديد کرد. فقط يک جمله شب قبل از سفر حج گفتم که قيمت 15 قلم کالا را شما بالا برديد. اگر اينطور نيست تکذيب کنيد.

بنابراين اينطورنيست که خيال کنيد دولت آمده و حالا که ملت و رهبري پشتيبان آن هستند، همه کارها روان اجرا مي شود. البته معنايش کنار کشيدن نيست. خاصيت اصلاحات واقعي همين است. در همدان گفتم گاهي انسان جلوي نزديکترين دوستان خود قرار مي گيرد.

دوسال گفتند دولت کار کارشناسي نمي کند، آنوقت فقط در يک نشست و برخاست، 23 ميليارد تومان هزينه هاي دولت را اضافه کردند و بورسي را که وقتي ما تحويل گرفتيم 5 هزار ميليارد تومان در سال بود و الآن عليرغم خالي شدن حبابها به 7500 ميليارد تومان رسيده، تصويب کردند که در سال جاري به 40هزارميليارد تومان برسد. يک بچه دبستاني هم مي فهمد حجم اين ظرف چقدر است؟ اما تصويب کردند که بعد بگويند دولت نمي خواهد چشم انداز و اصل 44 را اجرا کند.

مافیا

در ماجراي بدهي هزار ميليارد توماني بانک پارسيان که اسم متخلفين هم در روزنامه ها اعلام شد، ديديد چه کساني جلوي ما ايستادند؟ همانها که براي عدالت فرياد مي زدند، آمدند گفتند امنيت اقتصادي و سرمايه گذاري را از بين بردي! در جلسه روز پنج شنبه اصولگرايان گفتم مجلس مقتدر، قوي و کارشناسي مي خواهيم که مسائل را عميق ببيند تا بتوانيم 5، 6 جراحي بزرگ در کشور انجام دهيم و بنيان ها را درست کنيم. گفتم اصولگرايي حزب و گروه نيست، معيارهاست. آقايي هست که خود را رهبر اصولگراها مي داند اما در اين 2.5 سال بيش از 60 مصاحبه و سخنراني داشته که در اوج ظلم و تهديد نظامي امريکا يک کلمه عليه استکبار حرف نزده و کاملاً عليه دولت صحبت کرده است. گفتم ما هيچ لايحه بنيادي به مجلس نداديم چون مي دانستيم يک چيزي مي دهيم، 180درجه تغيير مي کند.

به گزارش «فردا»، وی در باره بودجه 87 می گوید:لايحه بودجه امسال در برنامه ريزي و بودجه کشور يک انقلاب بود. من خودم بيش از 100ساعت وقت گذاشتم و با کارشناسان صحبت کردم. از قبل هم هماهنگ کرديم و گفتيم شما از آرزوهايتان بوده که قانون بودجه اي ارائه شود که همه بفهمند. در محتواي آن هم هرتغييري مي خواهيد بدهيد اما آمدند گفتند 30 دستگاه نه، 300 دستگاه بايد باشد. 23 هزار ميليارد تومان بدون منبع اضافه کردند. بعد مي گويند دولت از منابع برداشت مي کند. اگر اين را اجرا کنيم، دولت ساقط مي شود، بايد تبعاتش را کم کنيم.

گفتند چرا اسامي افشا نمي شود؟ افشا مي شود ولي خيلي وقت ها بايد اصل مسير را زد. دولت تلاش داشت راههاي فساد را ببندد. گاهي هم فرياد مي زنيم که مردم کمک کنند. مبارزه با فساد سخت است، در قضيه گاز ترکمنستان، برخي آقازاده ها که با آنها تجارت مشترک دارند، گرا دادند که الآن وقت قطع گاز است. در جلسه اي با روحانيون اين مسئله را گفتم. همان آقازاده پيش يکي از دوستان ما رفته بود و بعد کلي بد و بيراه گفتن، گفته بود. دوست ما به او گفته بود رئيس جمهور اسم نبرده است. گفت همه فهميدند. همين شخص در جمعي در مقابل اعتراض آنها ادعا کرده بود که منظور احمدي نژاد، من نبودم!

نمونه ديگري بگويم. يک آقايي در بومهن قصابي داشته و سال 80 قصد داشته مجوز کشتارگاه بگيرد که نمي دهند و کارش تعطيل مي شود. کنار جاده پرديس ضلع غربي به سمت تهران در گذشته روستايي بوده است. در قانون منابع طبيعي حکمي هست که در هر روستا علاه بر سطح روستا، مقداري زمين براي عبور و مرور و گله به اهالي مي دادند که اسمش مستثنيات بود يعني از منابع ملي مستثنا مي شد. اين روستا از بين رفته، اما اين آقا به باند زمين متصل مي شود، سند جعل مي کنند و 2 هکتار از مستثنيات را به نام خود مي کنند. بعد به 20 هکتار توسعه مي دهد. بعد منابع طبيعي مطلع مي شود و در رفت و آمدها، 20هکتار، 2200 هکتار شده است! پرونده درست مي شود، قاضي جانباز حزب اللهي حکم مي دهد که متخلف بايد مجازات شود و تمام درخت ها قطع شود. پرونده به دادگاه تجديدنظر رفته، قاضي قبلي عزل شده است! اگر اين مقدار زمين دست دولت بود و واگذار مي کرد، تمام بازيهاي بازار مسکن مي خوابيد. 2200هکتار کنار تهران يعني 350هزار واحد مسکوني.

خاطره اي به نقل از آقاي چمران بگويم که در اين جلسه هم حضور دارد. در دوره شهرداري ما در منطقه 3 تهران، فردي رفته بود در باغي مجتمع بسازد. شهرداري جلويش را گرفت و توافق شد از 12هزار مترمربع، مساحت 500 متر مربع آن را 2 طبقه بسازد. بعد از مدتي آقاي چمران مطلع مي شود درختان نصف باغ را با بولدوزر دارند قطع مي کنند و در مساحت 3000 متر 6 طبقه بالا مي برند. آقاي چمران هرچه کرد باز زورش نرسيد و 8 طبقه ساختند. البته همه مسائل هم اينگونه نيست. بيش از 90درصد امور درست انجام مي شود اما در نظام اسلامي مقدار کم انحراف هم خوب نيست.

زمان بررسي قانون بودجه در مجلس به استان هرمزگان رفته بوديم. دولت براي تعرفه واردات خودرو همان 100 درصد را پيشنهاد کرد تا از توليد داخلي حمايت شود. خبر دادند در کميسيون 70 درصد تصويب شده است. تعجب کرديم که درآمدهاي کاذب را بالا مي برند اما اين درآمد دولت را پايين مي آورند. اتفاقي به بندر شهيد رجايي رفتيم و ديديم بيش از 30هزار خودرو در بندر منتظر است که از آن طرف علامت داده شود تا ترخيص شوند و از هرکدام 6، 7 ميليون از جيب دولت بپرد. زنگ زدم گفتم اگر تصويب کنيد اعلام مي کنم که تصويب کننده ها دستشان در دست اينهاست.

آینده اقتصاد و نفت

گفتند آينده اقتصاد را چگونه مي بينيد؟ بسيار عالي مي بينم. علي رغم همه اين بحثها، رشد اقتصادي و بهبود شاخصهاي اقتصادي اصلي ما باورنکردني است. ناجوانمردي مي کنند، هر عددي که دولت اعلام مي کند، مسخره مي کنند. سازمان يافته پول در رسانه خرج مي کنند. به وزير بازرگاني گفتم چرا توضيح نمي دهي، گفت توضيح داده ام. پيگيري هم کرده ام ولي پخش نمي کنند.

وضع نفت و گاز را پرسيدند. اخباري درخصوص توليد را خودم يا وزير نفت اعلام خواهيم کرد. در پتروشيمي کارهاي بسيار بزرگي انجام شده است. 22ميليون تن صادرات پتروشيمي که الآن به 29ميليون تن رسيده است. قراردادهاي بزرگ LNG، تبديل و ميعانات بسته شده است که البته يکي دوساله نشان نمي دهد. مطالعات و ساخت پالايشگاه ها حداقل 5سال طول مي کشد. همين امسال 70ميليون متر مکعب گاز اضافه مي کنيم که به دست نيروهاي داخلي هم اجرا مي شود همانطور که ژاپني ها آزادگان را زمين گذاشتند اما بچه هاي خودمان رفتند و تکميل کردند.

گفتند چرا زمينهاي دماوند و لواسانات را پس نمي گيريد، اميدوارم ليست 180 نفره اي را که در همان دوره زمين گرفتند و فوراً هم برايشان سند صادرشده روزنامه اي جرأت کند، منتشر کند. وزير کشاورزي هم مأمور شده تک تک شکايت و پيگيري کند.

نزدیکان رئیس جمهور

درباره لايه نزديکان رئيس جمهور گفتند بسته و بحث برانگيز است. اين تلقي واقعي نيست. مناسبات ما با هيچکس اينطور نيست. به هرحال رئيس جمهور و يا هرمديري مستقر شود، چند نفر به او نزديکند. اين لازمه کار است. چرا فکر مي کنيد منفي است؟

از روز اول يک بازي طراحي کردند که هرکس در راه آرمان ها فداکارتر است او را بزنند. يک دوره اي روي آقاي زريبافان زوم کردند که همه کاره دولت است. درحاليکه وي از روز اولي که او را در مهاباد ديدم، تمام عشقش کار براي کشور است و اصلاً دخالتي در سياستگذاري ها ندارد. به خاطر دقت در کارهايش خواستيم که دبير دولت شود. عضو شوراي شهر بود. همين دوستاني که قانون را اصلاح کرده بودند که عضويت در شورا شغل محسوب نمي شود، 3 قانون گذراندند که شغل محسوب مي شود تا وي دبير دولت نباشد. گفتم اگر به خودم مي گفتيد به او مي گفتم بيرون بيايد. نامه هاي مردمي و پرونده ها را مي خواند و به من خلاصه گزارش مي دهد و پيگيري مي کنم. نتوانسته و نخواسته حتي يک نفر را در اين دولت نصب کند.

مدتي بعد روي آقاي ثمره هاشمي زوم کردند که رهبر فکري احمدي نژاد است و پشت سرش نماز مي خواند. بله، 30، 40 سال است که بچه هاي دانشگاهي ما هرجا باشند، پشت ايشان نماز مي خوانند. اين چيز مهمي است؟ آقاي سعيدلو را براي وزارت نفت معرفي کرديم، چارتي کشيدند و در مجلس پخش کردند که قلب مافيا را سعيدلو نشان مي دهد. او مافيا بود يا مي خواست ريشه مافيا را بکند؟ مراقب ايمانتان باشيد که بهترين ها به دست خودي زده نشوند. معنايش اين نيست که هيچکس اشتباهي نمي کند. مثلاً من گفتم مديريت عالم به دست امام زمان(عج) است. يکي گفت اينطوري نگو. برنج که 4هزار تومان مي شود، مردم به امام بدبين مي شوند. درحاليکه مگر مديريت عالم با خدا نيست؟ ظلم هم هست. اشتباه در تشخيص و اجراي ماست.

رابطه ما با حلقه ها اينطور نيست که برخي تصور مي کنند. تا خبري براي بنده قطعي و حجت نشود، تصميم نمي گيرم. همه حرفها را گوش مي دهم اما نهايتاً خودم تصميم مي گيرم و براي همين محکم مي ايستم و دفاع مي کنم. البته گاهي دوستان و دولت را از ورود به عرصه منع مي کنم چون اگر وارد شوند سر دراز دارد.

به آقاي الهام چقدر توهين کردند؟ وزير دادگستري است. مبارزه با قاچاق و مواد مخدر کار دادگستري هست يا خير؟ رئيس جمهور رئيس 30شوراست. آيا 30 پست دارد يا به حکم مسئوليتش در 30شورا رئيس است؟ بعد از انقلاب هميشه حقوقدانان شوراي نگهبان پست اجرايي يا قضايي داشتند. معاون اول رئيس جمهور چند دوره حقوقدان بوده است. چرا بايد بخاطر اينکه آقاي الهام از خبري اطلاع نداشته يا نخواسته اعلام کند، در تلويزيون او را مسخره و به شخصيتش توهين کنند؟ آيا هرکس ديگر بود همين کار را مي کردند؟ براي اينکه الهام محکم ايستاده است. نمي خواهم بگويم مرد اول عالم است يا اشتباه ندارد اما محکم ايستاده است. انتظار نداريد که رئيس جمهور در اتاقي تک و تنها بنشيند؟ اين آقايان بروند، کسان ديگري مي آيند و 6 ماه ديگر همين حرفها راجع به آنها هست. نمي خواهم بگويم انتقاد نشود اما در جلساتشان سازمان يافته عمل مي کنند.

براي آقاي مشايي ساخته بودند که در مجلس آنچناني رفته است. رفت شکايت کرد، ساعت يک نيمه شب با نماينده دادستان قرار گذاشت با مسئول آن سايت تماس گرفتند، گفته بود پول بدهيد فيلم را برمي داريم! غافل از اينکه نماينده دادستان در جريان است.

سفر امیر احمدی به ایران

درخصوص اميراحمدي؛ اين آدمي است که در عالم سياست اصلاً چيزي نيست اما او را به يک غول ضد نظام تبديل کردند. آمده و رفته، اينکه ممنوع نيست. گفتند مشايي هماهنگ کرده است. تکذيب کرد. گفتند خبر داشتي بايد جلويش را مي گرفتي! اين همه آدم خوب و بد مي آيند و مي روند. وزارت اطلاعات موظف است بررسي کند. يا آقاي مشايي از حج آمده بود، برخي اعضاي دولت را در رستوراني دعوت کرد، خبر زدند که ميهماني اشرافي گرفته که گارسون هاي زن در آن بوده اند. درحاليکه در جمهوري اسلامي گارسون زن نداريم. رئيس غذاخوري آنجا ديده بود که دولتي ها ميهمان هستند، به زن و دخترش هم گفته بود بيايند با برخي از خانمهاي دولت عکس بگيرند.

دیدار با همسر دکتر فاطمی

خانم دکتر فاطمي به ايران آمد و با من ديدار داشت. همسر شهيد نواب هم دو بار پيش من آمده و خبرش هم پخش شده است. دکتر فاطمي يک انسان خوب بود. ما که نمي توانيم قضاوت کنيم چون فلاني دستور داده او را بکشند، پس حتماً بد بوده است. در دوران نهضت ملي شدن نفت تنها کسي که از پيگيران ماجرا اعدام شد، فاطمي بود. حتي رئيس دولت رفت و کيفش را کرد اما کسي که آتشين سخنراني مي کرد و در مجامع جهاني از حقوق ملت دفاع مي کرد، اعدام شد. تا روز آخر شکنجه کردند و پايش را سوزاندند. در بيمارستان با برانکارد او را مي بردند و مي گفتند دو خط تقاضاي عفو ملوکانه بنويس. گفت نمي نويسم و اعدام را بر ذلت ترجيح مي دهم. حالا اگر يک نفر با او اختلاف داشته، بنده بايد روي تحليل او قضاوت کنم يا واقعيات تاريخي؟ آيا جمهوري اسلامي 30سال اسم يک آدم خراب را روي يک خيابان گذاشته و بر نمي دارد؟ خانم ايشان با من ملاقات کرد. بعد از 50 سال از انگليس آمده و از انقلاب دفاع مي کند. بعد دوستان کوتاه انديش مي گويند چون فلاني مخالف بوده است، چرا ديدار کردي؟ فلاني عزيز است، چندين سخنراني هم من براي او کرده ام اما دليل نمي شود تمام تصميمات او درست بوده باشد. مگر ما به کار سياسي نياز داريم؟ اگر نياز داشتيم خيلي کارهاي قشنگ تري مي شد، کرد. يک خانم 75 ساله آمده مي گويد احساس مي کنم در جمهوري اسلامي همسرم زنده شده و آرمانهايش پيگيري مي شود، نه سياسي است و نه مي خواهد خطي به ما بدهد. گفت در اين پنجاه و چند سال خيلي به من سخت گذشت، اين دفترچه خاطرات 6 ماه بيمارستان، تنها يادگار همسرم است. هيچ يادگاري نمانده و خانه امان را هم غارت کرده بودند. اين دفترچه را به خيلي از مدعيان تاريخ نگاري که آمده بودند، ندادم ولي به شما مي دهم. با گريه هم اين دفترچه را داد. انگار که جانش را داشت، مي داد.

حزب اللهي خيلي بايد عميق باشد. روزنامه که ملاک تصميم گيري بنده نيست. آدمهاي خوبي هستند ولي ممکن است در مقالاتي که مي نويسند، تعدادي هم غلط باشد. گاهي اوقات قضاوت غلط ايمان ما را برباد خواهد داد. اين بازي رسانه اي است و نبايد گول خورد.

نوشتند دولت مي خواهد در تخت جمشيد جشن سال تحويل بگيرد. بعد جملاتي هم از آقا آوردند. سخنان آقا را در شيراز نشنيديد؟ اصلاً بنا هم نبود برنامه اي باشد. راديو مي خواست از مردم هنگام تحويل سال از آنجا گزارش بگيرد.

يک جلسه با آقايان ثمره، الهام، زريبافان بگذاريد و حرفهايشان را بشنويد. کداميک تا به حال شنيده ايد؟

ضعف رسانه ای دولت

اذعان داريم کار رسانه اي دولت ضعيف است. البته بدانيد که رسانه کم داريم. در هيئت نظارت 3، 4 نفر در حمايت از دولت رفتند، مجوز نشريه بگيرند، ماهها طول کشيد تا مجوز صادر شد. در فضاي رسانه اي، دولت تنهاست. مدير روزنامه ايران هم يک نفر از جوانان مثل شماست، آن روزنامه ديگر هم که با بودجه عمومي منتشر مي شود ولي عليه دولت مي نويسد. وقتي با يک عده آدم لجوج طرف هستيد، نتيجه اين مي شود. مصاحبه مي کند، پخش نمي کند يا تحريف مي کند. البته مي پذيرم که بخشي از دولت مقابل هجوم رسانه اي منفعل شده است.

وزير بازرگاني کارهايي که در اين شرايط کرده بي نظير است. برخي افراد هم در بدنه هستند که اعتقادي به کارهاي دولت ندارند. در ضمن آيا من هرکسي را بخواهم مي توانم وزير کنم؟ ديديد که نشد. همين الآن هرکس را بخواهم مي توانم وزير کشور کنم؟ بايد در چارچوبي که نقطه بهينه باشد، بياوريم.

تغییرات کابینه

به گزارش «فردا»، رئیس جمهور می افزاید:راجع به وزير کشور چون اسم ايشان را برديد، قبل انتخابات شوراها بايد جابجايي انجام مي شد. موضوع هم اين نيست که آدم خوبي نباشند، بحمدلله افراد اين دولت انسانهاي پاکي هستند، موضوع نگاه و مديريت کشور است. بالاخره آن موقع غير از ايشان کسي را نمي توانستم بگذارم بعد از 8، 9 ماه ديديم آن ميثاقي که داديم عمل نمي شود. افرادي که بايد بروند استاندار و فرماندار مي شوند وعده اي که نبايد باشند، مسئوليت مي گيرند. البته همه اينطور نيستند. قرار شد پس از انتخابات شوراها، اين جابجايي انجام شود. پس از انتخابات جو سنگيني درست کردند که دولت شکست خورد. ديديم که اگر عوض کنيم مي گويند شکست خوردند، عوض کردند. گذاشتيم بعد از انتخابات مجلس که همه گفتند دولت برنده شد، جابجايي انجام شود.

آقاي وزير سابق اقتصاد که به قول خودش 2.5 سال مقاومت کرد و سياست ها را اجرا نکرد. گفتم من هيچ حجتي پيش خدا ندارم. خواسته هاي دولت از اين طريق اجرا نمي شود. جوابي براي مردم و خدا ندارم. او هم رفت و حرف هايي زد که همين را تأييد کرد. وقتي مي گويد سياستهاي دولت غلط است، يعني اجرا نکرده است. بالاخره بيشتر مشکلات کشور مگر اقتصادي نيست؟ بيمه، بانک، گمرک و ماليات.

درباره آقاي رحيمي هم مطالبي گفتيد، هيچکس مطلق نيست. آقاي محصولي زماني که قرار بود اينجا براي کمک بيايند، بچه هاي همين جلسه گفتند مي داني چه کسي را داري مي آوري؟ الآن همانها مي گويند محصولي براي وزارت کشور مناسب است. تصورات ايجاد شده از رحيمي واقعي نيست. آنجا که مبهم است دستور اسلام را گوش دهيد. "قف" قضاوت نکنيد.

دانشگاه آزاد

درباره دانشگاه آزاد ما آيين نامه را اصلاح کرديم و يکي دو بند آخرش در شوراي انقلاب فرهنگي بود که رفتند و فشار آوردند. به ما فرمودند دست نگه داريد در قضيه هسته اي بحران درست مي کنند و اين مسئله الآن اولويت اول کشور است. بچه هاي دانشگاه آزاد مظلوم ترين بچه ها هستند که پول آنها را مي گيرند و جاي ديگر خرج مي کنند. ما با چشم اشکبار اطاعت و سکوت کرديم. اما عرض کردم قول هايي که داده بودند که اساسنامه را اصلاح کنند، عمل نکردند و ان شاءالله به زودي دوباره مباحث را مطرح مي کنيم.

يکي از دوستان گفتند آيا در اقتصاد جهاني برگ برنده اي نداريم؟ ضربه اي که جمهوري اسلامي به دلار زده در تاريخ وارد نشده است. بورس نفت که راه افتاد و با اينکه دوسال معطل کردند، ولي ان شاءالله کامل که شود متحول مي کند.

درباره تعريف جامع از مافيا، مافيا در قريب به اتفاق کشورها وجود دارد. قبل از انقلاب در کشور ما هم وجود داشت. در معاملات خارجي وام ها و قراردادهاي کلان تيم مشخصي بود که بايد از زير دست اينها رد مي شد و منافع مال اينها بود. ا نقلاب که شد، ضربه خوردند و بخش عمده آن متلاشي شد اما بعد از جنگ و فعاليت هاي وسيع اقتصادي دوباره شکل گرفت. مافيا يعني مجموعه هايي که کار سياسي و اقتصادي مي کنند و آن قدر قشنگ عمل مي کنند که طرف مقابل متهم مي شود. فردي که 25، 26 سال در کشور مسئوليتهاي سطح بالا داشته است، دهها شرکت بزرگ و صدها ميليارد تومان ثروت دارد. قريب به اتفاق اين پرونده هاي درشت را هم که پيگيري مي کنيم، به يک گروه خاص برمي خوريم. گفت زمين بزرگي داشتيم، انقلاب که شد ايران در زمين ما افتاد! اينها يک طيف هستند، اگر دولت مي گفت منافع اقتصادي شما تأمين است، در بخش سياسي اين قدر فشار نمي آوردند. همان کسي که رفت، ارتباط گرفت و گاز قطع شد، به من پيغام داد با ما کاري نداشته باش، ما هم کاري نداريم.

وزارت اطلاعات پرونده هاي سنگين از اينها را بررسي کرده اما تيغش تا جايي مي برد. در داستان هسته اي حتي خبر دادند که بچه هاي حزب الهي را دارند به دادگاه احضار مي کنند که چرا درباره آن فرد نوشتيد جاسوس؟ براي مسئولين مربوطه پيغام دادم که من تا آخر کار هستم، سخنراني روز 22 بهمن هم با همين نيت بود. بنشينيد در دانشگاه ها و رديابي کنيد که نخهايي که کشيده مي شود از کجا صدا در مي آيد؟ همه عضو يک گروه هستند. مبارزه با اينها سخت است و بايد مستند باشد. بايد با مردم صحبت کنيم و قوانين را درست کنيم، شما هم قدري فرياد بزنيد. لازم نيست اسم افراد را بگوييد، اصل موضوع کار را بيان کنيد و پيگيري کنيد.


گفتنی است، رئیس جمهور از ساعت 9 شب روز دوشنبه تا 2 بامداد سه شنبه با این دانشجویان در ساختمان شهید بهشتی نهاد ریاست جمهوری دیدار کرده است.

 

 

+ نوشته شده در Fri 16 May 2008ساعت 3:30 PM توسط میثاق آزاد |


امروز بر هر كسي كه  مسائل ايران را دنبال ميكند اين نيز روشن است كه حكومت اسلامي با يك بحران عميق سياسي و اقتصادي روبروست، شكست قطعي و مفتضحانه خيمه شب بازي اصلاحات، برنامه اي كه براي مقابله با بحران و قيام مردم طرح ريزي شده بود، اكنون حتي عقب افتاده ترين بخشهاي مردم كه با توهم دنبال خاتمي راه افتاده بودند بيدار كرده است و توده هاي وسيعتري از مردم به عرصه مبارزه سياسي و مخالفت علني با رژيم روي آورده اند. وضعيت حكومت بجايي رسيده است كه كمتر كسي از امكان بقا و دوام آن صحبت ميكند. علاوه بر بحرانهاي اقتصادي و سياسي داخل، بحران منطقه نيز باعث شده است كه آينده حكومت جبار اسلامي تيره و تار شود و سرنگوني اين حكومت را بنفع ملت ايران سرعت دهد. اكنون حكومت اسلامي يكي از ضعيفترين و شكننده ترين مراحل حيات خويش را ميگذراند، و سران رژيم را به هراس از يك انفجار بزرگ اجتماعي يعني قيام ملي كشانده است و شعار رفراندم را براي مقابله با اين انفجار، انتخاب كرده اند كه توسط عوامل ستون پنجم رژيم در خارج و عوامل سرسپرده داخل كشور فرياد ميزنند ولي ملت ايران فرياد مرگ بر جمهوري اسلامي و برانداز ـ برانداز شعار ملت ماست را فرياد خواهند زد. در اين شرايط حساس منطقه اي و بين المللي، براي حفظ حقوق و منافع ملي ايران استراتژي مشروطه خواهي نميتواند جريانهاي روشنفكري، آزادي خواهانه و ميهن پرستانه مردم ايران را جذب نمايد و آينده اي آزاد و آباد براي ملت ما تدارك ببيند. فلسفه جنبش مشروطه سال 1289 در شرايطي صورت گرفت كه هم آخوندها و هم شاه مستبد بودند و انگليسيها با جنبش مشروطه و قانون اساسي آن قدرت ملاها و شاه را در حكومت بر مردم تقسيم كردند و چنانكه ديديم در مجلس شوراي ملي و سنا همواره اكثراً فراماسونها منصوب ميشدند كه در آنجا دفاع از منافع و حقوق ملت و ميهن اهورائي خبري نبود. البته جنبش مشروطه خواهي توسط دو دسته از عوامل انگليسيها فراهم آورده شد، يك گروه نوانديشان اروپا ديده كه به دنبال مشروطه پادشاهي اروپايي بودند كه دانش آنها از فرهنگ و مذهب و جامعه آن روز مردم ايران كم بود و از قدرت مذهبيون بي اطلاع بودند و گروه دوم كه بزرگتر هم بودند، ملايان بودند كه پيشگامي را هم انگليسيها به ايشان دادند از جمله بهبهاني، طباطبايي، خراساني، حاجي تهراني و حاج شيخ مازندراني كه مشروطه را بدانسان كه در اروپا بود نميخواستند، البته ذكر اين نكته لازم است كه صرفنظر از آخوند ستيزي روشنفكراني مثل ميرزاآقاخان كرماني هيچ مشروطه خواهي كمترين تصوري از ضديت با شريعت در نظام مشروطه ارائه نداده است و اكثر آنها عقيده دارند مشروطيت كاملاً منطبق با اصول اسلامي است كه اين نيز افكار استعمارگران و عوامل آن است كه با شريعت ميتوانند مردم را به هر سو كه ميخواهند بكشانند. براي همين بود كه اصل اول قانون اساسي مشروطه، مذهب رسمي ايران اسلام و طريقه حقه اثني عشريه شد و اصل دوم متمم قانون اساسي بر نظارت مجتهدان در اقدامات و تصميمهاي مجلس و امر قانونگذاري تأكيد نمود، در نتيجه جنبش مشروطه خواهي قانوني كردن و تثبيت قدرت مذهبيون در جامعه بود. و در غياب يك گروه ميهن پرست و سياستمدار، همراه با چند انسان خوش نيت اغفال شده و سه چهار فقره آخوند چاچول باز و فرصت طلب كه هرگز با مفهوم مليت و هويت ملي آشنا نبوده اند قانون اساسي مشروطه پادشاهي نوشته شد، كه در آن مذهب اساس روابط انسانها را تعيين ميكرد. اكنون در شرايطي هستيم كه بايد به هويت ملي ميهني قدر نهاد و منافع و حقوق مردم ما در سرلوحه مبارزات فرزندان ايرانزمين قرار داده شود، و ما نبايد خود را متعلق به يك اعتقاد ديني و يا ايدئولوژي خاص بدانيم كه آن هم با منافع و حقوق ملي تضاد داشته باشد. فرزندان ايرانزمين متعلق به يك سرزمين و يك حد جغرافيايي و تاريخ مشخص با فرهنگي هماهنگ ميباشند، فرهنگي كه از عادات و سنن و آدابي كه در روح و روان آن سرزمين در طي هزاران هزار سال جاي گرفته است سرچشمه گرفته شده است. در نتيجه اديان و ايدئولوژيها هر چقدر سفاك و سمج باشند سرانجام مغلوب ديناميسم طبيعي هويت ملي ميهني توده ها ميشوند، چرا يك ملت از اقوام مختلف با باورهاي ديني و ايدئولوژيكي متفاوت تشكيل شده است، كه در گذشته هاي بسيار دور جدا از يكديگر زندگي ميكرده اند با پيشرفت زمان و افزايش وسايل ارتباطي، انسانها بهم نزديكتر شدند و ملتهائي را تشكيل دادند، و اكنون ميبينيم كه ملتها هم در صدد پيوسته شدن به هم و ايجاد فضاي مشترك سياسي، اقتصادي، فرهنگي ميباشند، مانند اروپا، چرا كه براي بارور كردن بيشتر اقتصاد و فرهنگ جوامع بشري ارتباطات انساني بيشتر و بيشتر لازم بنظر ميرسد بنابراين جدا كردن اقوام مختلف يك ملت و ايجاد مرزهاي جديد برخلاف جريان تاريخي و فرهنگي مشترك آنها در روند تكاملي بشريت است در نتيجه جمع گرايي و مردم گرايي و همچنين همبستگي بيشتر انسانها براي رسيدن به جامعه آزاد و آباد براي ايجاد صلح و رفاه بين المللي لازم بنظر ميرسد، ولي امروز استعمار براي منافع خود در خاورميانه در صدد كوچك كردن كشورها و ايجاد مرزهاي جديد ميباشد و براي اين منظور به تضادهاي قومي و مذهبي مردم دامن ميزند چرا كه كشور هر چه كوچكتر باشد بهتر ميتوان آن را تحت استعمار قرار دهند. در اينجا ملت ايران بايد توجه داشته باشند كه ما در جمع قوي و نيرومند هستيم و اقوام و نيروها و گروههاي اجتماعي، مذهبي، سياسي ميبايست از تماميت ارضي و استقلال ملي دفاع كنند همانطوري كه تاكنون مردم ايران همواره از آن در هر شرايط و نوع رژيمي دفاع كرده اند.حفظ همبستگي ملي، استقلال ملي و تماميت ارضي بستگي به نوع رژيم ندارد همانطور كه مشاهده ميشود اينها در كشورهاي جمهوري و مشروطه در دنياي آزاد توسط ملتهاي آنها حفظ شده است. ولي اكنون ما به لحاظ موقعيت جغرافيايي، اقتصادي و سياسي كشورمان از مرحله تاريخي شكست رژيم سلطنتي خارج شده ايم و در آينده نيز به هيچ عنوان پادشاهي مشروطه در ايران بوجود نخواهد آمد، چرا كه شرايط استعماري بين المللي و منافع اقتصادي آنها در ايران همواره يك پادشاه مستبد براي ما تدارك خواهند ديد. كشور ما از نظر فرهنگي، جغرافيايي، سياسي با كشورهاي سوئد، بلژيك، انگليس، اسپانيا و ژاپن تفاوت دارد، و اگر حكومت مردم بر مردم كه همان جمهوري است در ايران برقرار نگردد به هيچ عنوان تاريخ مداوم نخواهيم داشت و هر چند گاهي انقلاب يا كودتايي در كشور ما روي خواهد داد كه باعث از بين رفتن اقتصاد و كشتار فرزندان ايرانزمين خواهد شد و همانطور كه در تاريخ ايران ميبينيم رژيمهاي سلطنتي يكي پس از ديگري به دست خارجي و خودي از بين رفت و با آن انسانهاي بيشماري كشته شدند و كشور هم همواره به نابودي رفته است. فرزندان ايرانزمين، ما اكنون در مرحله دگرگوني بنيادي، اجتماعي و سياسي براي پايه گذاري ايراني آزاد و آباد هستيم. بازگشت به عقب و قبول استعمار از نوع سلطنتي و يا مذهبي با روند نوگرايانه و حق طلبانه و آزادي خواهانه ملت ايران تضاد فاحشي دارد و همچنين در سير تكامل جامعه ايران براي رسيدن به دمكراسي نميباشد. مدرنيته و نوگرايي مجموعه اي از تحولات و توسعه اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي است كه پيوسته و هماهنگ با يكديگر قرار دارند و در مسير رفاه و عدالت اجتماعي بارور خواهند شد. در يك جامعه مدرن رابطه بين دولت و ملت را اراده عمومي تعيين ميكند و در چنين جامعه اي دولت نه تنها آمر مردم نيست بلكه مسئولي است كه مشروعيتش را از مردم ميگيرد و اين نوع رابطه تنها در يك رژيم جمهوري آزاد در ايران قابل اجراست. يك جامعه مدرن و نوگرا نميتواند ديني باشد، به اين معني كه دين در حد موضوعي فردي بايد تقليل يابد. بعبارت ديگر در يك جامعه مدرن و پيشرفته دين از سياست جدا ميباشد، ويژگيهاي يك رژيم مدرن حضور انديشه هاي انتقادي و احزاب سياسي مختلف براي پيشبرد روند توسعه در تمام زمينه ها ميباشد، ما ميبايست از تضادهاي سازنده بهره بگيريم و فعالان سياسي ـ اقتصادي از منطق و استدلال مورد نظر خود دفاع كنند و با استفاده از اين ضد و نقيضها است كه ايران آزاد و آباد ساخته و پرداخته خواهد شد. ما اكنون از يك «جمهوري آزاد» در ايران كه بتواند سيستم «كاپيتاليسم سوسيال» يا ايجاد سرمايه در خدمت رفاه عمومي جامعه را برقرار سازد حمايت ميكنيم.تاكنون هيچيك از تئوريهاي ايدئولوژيك خواه مذهبي (جمهوري اسلامي) و يا غيرمذهبي (ماركسيست) كه در گذشته بيان و امتحان شده است نتوانسته اند حقيقت يك جامعه انساني را درك كنند، همانطور كه ما در كتاب «سيستم كاپيتاليسم سوسيال» يعني سرمايه در خدمت رفاه جامعه عنوان كرده‌ايم، روابط در جوامع كنوني ميبايست انساني و عادلانه و عاقلانه باشد، كه در آن منافع و رفاه و همچنين آزادي همه طبقات جامعه حفظ شود. در اين ساختار كه همواره در حال توسعه و رفرم و بازسازي ميباشد، آن جامعه ميتواند با بحرانهاي منطقه اي و بين‌المللي اقتصادي و سياسي مقابله كند. اين ساختاري است كه از شيرزنان و آزادمردان مسئول و ميهن پرست تشكيل خواهد شد. ما خواهان برقراري روابط انساني و عادلانه مابين كارگر و كارفرما، كارمند و مدير و دولت و مردم هستيم، و ما آن را ايجاد خواهيم كرد. هر ايراني بايد داراي خوراك، مسكن، بهداشت و كار باشد. ما خواهان ايجاد سرمايه براي رفاه جامعه و تنظيم روابط انساني و عادلانه مابين همه طبقات جامعه هستيم. ما مهر و دوستي و نيكي را در جامعه توسعه خواهيم داد كه در پي آن تحولات بنيادي در روابط اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي بين ايرانيان پديد خواهد آمد. اكنون ذهنيت دادن به دمكراسي و باور كردن انديشه لزوم تضاد مثبت سازنده در جامعه اولين گام براي نهادينه كردن دمكراسي در جامعه ما است. ما در آينده در ايران حاكم و حكومت كننده نخواهيم داشت و دولت مسئول اجراي خواسته هاي اكثريت مردم خواهد بود و مسئولان مملكتي منتخب مردم جوابگوي مردم خواهند بود. جامعه اي كه ما در پي آن هستيم، دولت، مسئول فراهم آوردن امكانات مساوي براي همه اقشار مردم در رسيدن به آرمانها و آرزوهايشان است. شوراي براندازي يك سانتراليسم دمكراتيك است كه از همبستگي نيروهاي ميهني و مردمي تشكيل شده است و نقش آن همبستگي و بالقوه درآوردن نيروهاي دمكرتيك و آزاديخواه ايراني براي براندازي حكومت اسلامي ميباشد، و كساني كه مانند رضا پهلوي و طبرزدي دنيال رفراندم در داخل رژيم براي استمرار و تحكيم رژيم ميباشند در پيشگاه ملت ايران محكوم ميباشند. و در انتها از همه ميهن پرستان و عاشقان ايرانزمين ميخواهم كه سعي شود ذهنيت خود را از ديدگاه اپورتونيستي سازماني (فرصت طلبي) برهانيد و به بلوك سياسي ميهني مردمي فرزندان ايرانزمين بپيونديد و از براندازي حكومت اسلامي براي رسيدن به دمكراسي در ايران حما

+ نوشته شده در Fri 16 May 2008ساعت 3:25 PM توسط میثاق آزاد |


كشورهاي استعمار زده، يا بهتر بگوئيم طعمه هاي هيولاي استعمار هنگامي بخود آمدند كه چند نسل قرباني جنگ و برادركشي و تجزيه شدن و قتل و غارت و حزب بازيهاي بي ثمر و ساير و ساير تقليدات نفرت انگيز از فرهنگ غربيان شدند. آنها كلاغهائي شده بودند كه بهوس تقليد از خراميدن كبـك دري، راه رفتن پر قر و قنبيله و كلاغانه خود را هم از ياد برده بودند. آقا زاده ها و دختران طبقه مرفه كه خانواده آنها به پاداش خيانت به ميهن و خوش خدمتي به اربابان خارجي، به آلاف و علوفي رسيده بودند مسافرتهائي به كشورهاي «ارباب» و «اربابان» كردند و از مشاهده اوضاع كشورهاي استعمارگر و مقايسه آن با وضع نابسامان كشور خودشان، سر و گوششان به جنبش افتاد و بجاي رشته تحصيلي كه براي دنبال كردن آن به كشورهاي خارج سفر كرده بودند، آنچه ارمغان براي كشور خود آوردند معجوني از سوغات فرهنگي بيگانه، و نگاهي تحقيرآميز به فرهنگ و رسوم كشور خويش و مقداري هم ريشه ها و پيازچه هاي رشد و نمو، احساسات ضد غربي، ضد امپرياليستي و تضعيف نيروهاي فرهنگي و قومي و بالاخره سرخوردگي و نااميدي به زندگي بود. و هرگاه شرائط اجتماعي تحولي را ايجاب ميكرد همين طبقه رهبري ناخردمندانه اكثريت بلاتكليف و نااميد را بعهده ميگرفتند و همان شد كه از چاله به چاه سرنگون شدند. استعمارگران كه از كارائي اصطلاح «استعمار» نااميد شدند، دكان استثمار را گشودند كه شايد با تغيير نام كاري را مشابه با «مشروعه» ولي بصورت مشروطه انجام دهند. ولي اين دكان هم خيلي سريع تخته شد.

كشورهاي تحت الحمايه و تحت نفوذ

اروپائيان هر جا از پا پس ميزنند، با دست پيش ميكشند. در تمام كشورهاي استعمارزده وقتي چهره كريه استعمارگران مشخص شد بوسيله خودشان به استعمار و عوامل استعمار حمله ور شدند و با بيان خواهان دمكراسي و آزادي استعمار نوعي آفريدند. آنچه گفتيم كه استعمار به اين معني كه قومي سرزمين قوم ديگر را بدون رضايت ملت مغلوب به زور يا هر ترتيب ديگر در اختيار بگيرد در تمام طول تاريخ وجود داشته است. استعمار خود يك صورت ديگر از امپرياليسم وحشي است كه به احتمال قوي اين اصطلاح از نيمه قرن نوزدهم بكار گرفته شده است (1870 ميلادي به اينطرف). بعداً در اثر مفتضح شدن اصطلاح استعمار به «منطقه تحت نفوذ» و «تحت الحمايه» تبديل گرديد كه هيچ تفاوتي با واژه استعمار نداشت و بطور موقت يكي دو نسل را از شور و هيجان ضداستعماري مي انداخت.

تحت الحمايه و تحت نفوذ دقيقاً همان مفهوم شعر معروف شعر اجل سعدي را در گلستان ميرساند:

شنيدم گوسفندي را بزرگــي    رهانيد از دهان و چنگ گرگي

شبانگه كارد بر حلقش بماليد   روان گوسفند از وي بناليـــد

كه از چنگال گرگم در ربـودي   وليكن عاقبت گرگم تو بـودي

تأثير استقلال آمريكا

اضافه كنم كه اصطلاح منطقه نفوذ در پيمان برلين (1885م) استعمال شده است.

تا سال 1775م كه آغاز انقلاب آمريكا بوده است، اروپائيان تمام قاره آمريكا را زير تسلط استعماري خود درآورده بودند ولي تا آن سال متصرفات اروپائيان در آسيا و افريقا هنوز توسعه زياد نيافته بود و شايان اهميت نبود. تا سال 1815م هيچيك از كشورهاي مسلمان شمال افريقا (جز ناحيه كوچكي در طنجه در مراكش) زير سلطه اروپا درنيامده بود. هنوز درياي مديترانه اروپا را از جهان اسلام جدا ميكرد و تركان عثماني مسلماناني بودند كه بر قسمتي بزرگ از اروپاي عيسوي حكومت ميكردند. اما در مدت بيست سال (از 1879 تا 1899 ميلادي) اروپائيان تقريباً تمام قاره آفريقا را ميان خود تقسيم كردند. پس از انقلاب آمريكا (1775م)، دولت انگلستان مستعمره اي را از دست داد كه بعداً بنام «ايالات متحده آمريكا» وارد تاريخ شد و از آن تاريخ شور استعمارطلبي چندي تخفيف يافت (از سال1850) ولي از سال 1850 تا جنگ اول جهاني (1914م) شور استعمارطلبي و استثمارگري آنچنان شدت و توسعه يافت كه باعث بروز جنگ جهاني اول (14-1918م) در تمام عالم گرديد.

 

+ نوشته شده در Wed 14 May 2008ساعت 3:29 PM توسط میثاق آزاد |


اگر بخواهيم به شرح انواع جنايت هاي وحشيانه كه همين مدعيان  برتري نژادي در كشورهاي مستعمره خود بپردازيم به كتاب هاي چندين هزار برگي نياز خواهد افتاد. در اينجا فقط شرح بسيار مختصر و فهرست واري از اين جنايات را ميشماريم تا اطمينان حاصل كنيم استعمارگران از يك دلار منافع خود ولو بقيمت از دست رفتن جان چندين هزار بيگناه نمي گذرند:

ـ در سال 1492 و 1497 وقتي فاتحان كريستوفر كولومبوس به نزد پادشاه كاستيل و لئون رفت و در همين زمان يك فرد ونيزي بنام جيوواني كابوتت در بريستول انگلستان يك شركت كشتيراني تأسيس كرد و بالاخره از اقيانوس گذشته وارد خاك آمريكاي جنوبي شدند و تصور كردند به هندوستان رسيده اند و برخلاف انتظار و با استقبال گرم مردم بومي روبرو شدند. ولي اسپانيائي ها و ونيزي ها آن بوميان نجيب را آدم نمي شمردند. چون اسب در دسترس نبود همين نژاد برتر اروپائي بمحض اينكه يك انسان بومي را مي يافتند به بيني هايشان حلقه فلزي مي زدند، گردنهايشان را با زنجير مي بستند و از آنها بعنوان اسب و خر و حيوانات باركش استفاده مي كردند.

اين باربران وظيفه داشتند واگنهاي محل توپ، لنگرها و افزارهاي سنگيم كشتي را حمل كنند. اسپانيائي ها در خشكي بوميان را بكار در معادن نقره و كشتزارهاي خود وادار مي ساختند و آن بخت برگشتگان را با كوچكترين نافرماني سخت كيفر ميدادند. آنها را با خانه ها و خانواده هايشان بجرم امتناع از فرمانبرداري يكجا آتش مي زدند و بچه هاي معصومي كه با بدنهاي نيمه سوخته از خانه خارج ميشدند و ديوانه وار فرياد ميزدند و ميدويدند، با گلوله هدف قرار ميدادند.

اسپانيائي ها سگهاي وحشي خود را طوري پرورده بودند كه بفرمان صاحب خود به هر انساني حمله ميكردند. سگها خود را روي بوميان مي انداختند و گلويشان را مي دريدند.

اين عمل كار تازه اي نبود. روميان هم در جزيره كورسيكا همين جنايت را با ساكنين بومي آنجا قرار ميدادند. اسپانيائي ها پس از قتل عام بوميان غنائم جنگي را قسمت ميكردند و سگان هم از اين عنائم جنگي بهره مند ميشدند.

سگ خون آشام معروف بنام لئون سيكو كه به يك اسپانيائي تعلق داشت، بعليت دردين گلوي چندين بومي فراري، هزار فلورن جايزه دريافت كرد!! البته جايره به صاحبش كه يك اسپانيولي بود تعلق گرفت.

بوميان از وحشت ميهمانان ناخوانده خودكشي ميكردند.

در شهرهائي كه فاتحان بنا كرده بودند، جنگهاي وحشيانه اي براي كسب قدرت و ثروت در ميان خودشان بوقوع پيوست. كريستوفر كولومبوس را با غل و زنجير، از همان مسير اكتشافي خود به اسپانيا بازگرداندند و واسكو نووي نز دو بالبوا يعني نخستين دريانوردي كه اقيانوس آرام را ديده بود به مرگ محكوم شد و سر خون آلودش بر روي خاك قاره اي كه كشف كرده بود درغلتيد.

آمريكائيها وقتي كه باصطلاح متمدن شدند، سودآورترين تجارتشان خريد و فروش برده هاي سياه بود. آنها به اقصي نقاط كشورهاي افريقائي مي رفتند، دهكده ها را به آتش مي كشدند، مردان و زنان سياه را قتل عام ميكردند و كودكان يتيم و بي خانمان را دسته دسته به زنجير كشيده به اسارت مي بردند و به كشورهاي مختلف جهان ميفروختند.

اخته كردن بردگان

غرب زمينان در همان دوران كه دعوي برتري نژادي ميكردند، بردگان خردسال سياه را بطرز وحشيانه اي اخته كرده، در بازارهاي برده فروشان بفروش ميرساندند زيرا اخته كردن كودكان اشكالات بسيار بشرح زير داشت:

1 ـ مخارج اخته كردن بشكل بردين و قطع اعضاء شامل دستمزد پزشك جراح!! و مخارج دوران نقاهت.

2 ـ مخارج اخته كردن بدون قطع اعضاء، زيرا در مورد قطع عضو، محل جراحت بشكل رقت آور و زننده اي درمي آمد و خريداران بردگان ترجيح ميدادند بدون قطع آلت رجوليت و بيضه ها اختگي صورت گيرد. براي اجراي اين منظور ددمنشانه طريقه وحشتناكي را غربيان كشف كردند. به اين ترتيب كه هر روزه بمدت يك ماه، بمدت چند ساعت، پسربچه نگون بخت را لخت و عور ميكردند و آنگاه دست و پاي او را به درختان مي بستند بطوريكه پاهايشان باز بماند. آنگاه بوسيله دو تخته باندازه 6 در 20 سانتيمتر بيضه هاي كودك را در حال فشار سخت مالش ميدادند. بديهي است درد فوق العده و غيرقابل تحمل اين عمل جنايت آميز موجب فريادهاي دلخراش كودك اسير ميشد بحدي كه پس از چند دقيقه از هوش ميرفت. دوباره با ريختن آب سرد روي صورت طفل، و بهوش آمدن او عمليات مالش دردناك بيضه ها در ميان دو تخته اخته سازي ادامه پيدا ميكرد و فرياد جانكاه كودك و بيهوش شدن و بهوش آمدنش تكرار ميشد. و پس از حدود يكماه تكرار همه روزه اين عمل بيضه هاي بكلي «آب» شده و اثري از زخم در بدن طفل بجاي نمي ماند ولي براي ابد كودك نگون بخت از نيروي جنسي محروم شده بود.

3 ـ تلفات، برنامه هاي اخته سازي چه در مواقع جراحي و چه بطريقي مالش، كه اغلب اوقات منجر به مرگ طفل ميشد.

4 ـ توجه به رقت قلب خريداران برده ها كه تاب و توان زجر كشيدن كودكان را هنگام اخته شدن نداشتند.

5 ـ ممكن بود طفل خريداري شده بوسيله خريداران، هنگام اخته شدن گرفتار نقص عضو يا بيماريهاي فلج و جنون هاي مختلف و حتي بيهوشي منجر بمرگ گردند.

به اين ترتيب اطفال اخته شده، بمراتب گرانتر از ساير اطفال غيراخته شده بودند.

رفتار آمريكائيها با اين بردگان آنچنان غيرانساني و وحشيانه بوده است كه خاطره آن جنايات بوسيله كتابها و فيلمهاي موجود قلب هر انسان آزاده اي را بدرد مي آورد.

كشتار بي گناهان سياه پوست بوسيله سكت هاي مذهبي مختلف از جمله كوكلس كلان ها كثيف ترين اوراق تاريخ را رقم زده است.

يك سوداگر برده فروش آمريكائي كه در سال 1870 تعداد دو هزار و پانصد برده سياه پوست شامل كودكان پسر و دختر كه ششصد نفر از پسران اخته شده بودند، هنگام عبور از نواحي جنوب افريقا در اقيانوس كشتي حامل بردگان دچار نقص فني شد. كاپيتان كشتي تشخيص داد براي عبور سريع از منطقه كه هوا هم رو به توفان بودن ميرفت، بايد از بار كشتي كاسته شود. بازرگان خودپرست ترجيح داد تمام دو هزار و پانصد برده بدبخت را به دريا بريزند تا طعمه كوسه ها شوند. جالب اينجاست كه كشتي پس از خالي شدن بردگان در دريا غرق شد و چون در آن نواحي كوسه سفيد درنده بسيار است، فقط 12 نفر برده سياه بطرز معجزه آسائي از مرگ نجات يافتند و يك كشتي مسافري قبل از آنكه آنها هم طعمه كوسه ها گردند، آنها را نجات داد.

تمدن مسيحي و...

طرح و ترويج عنوانهائي مانند «تمدن مسيحي» و «جامعه دول اروپائي» و «مأموريت اروپائي نشر تمدن» و همچنين «مسئوليت نژاد سفيد در توسعه تمدن» همه و همه در قرن نوزدهم ميلادي صورت گرفته تا تفاوت ملل استعمارگر اروپائي و ملل مستعمره شرقي بيشتر مجسم گردد و نشان دهند كه استعمار و استثمار بصورت مبارزه خيرخواهانه در راه ترقي و سعادت غيراروپائيان بايستي مورد قبول جهانيان قرار گيرد.

ترقي و سعادتي كه استعمارگران انگليسي نشان دادند كه معني خيرخواهانه كدامست!!

از زمانيكه استعمارگران اروپائي با نابود كردن شخصيتهاي ميهن پرست در تمام كشورهاي مستعمره و روي كار آمدن عناصر خريداري شده از ميان گردانندگان همان مملكت، زمام امور را در دست گرفتند، در سايه پيشرفت سريع ملتهاي مغرب زمين و تسلطي كه در نتيجه اين پيشرفت ها بر سرنوشت ملل شرق بدست آوردند اروپائيان بر اين باور شدند كه پيشرفت آنها نشانه برتري تمدن آنان نسبت به مردم آسيا مي باشد.

اروپائيان با كمال قساوت مردم آسيا را بعنوان جانوران زيانكار مي كشتند و اموالشان را به غارت بردند. در چين براي تحميل ترياك به مردم و معتاد ساختن هرچه بيشتر چينيان به مصرف ترياك، ناجوانمردانه مي جنگيدند.

جنايتي هول انگيز

استعمارگران انگليسي وقتي نتوانستند پارچه هاي فاستوني خود كه در شرف پوسيدگي بود به مردم هندوستان بفروشند، متوجه شدند علت شكست پارچه هاي انگليسي در بازارهاي هند وجود پارچه هاي دست باف و ساري هاي ابريشمي است كه با دست هاي كوچك دختران هندي بافته ميشد. فقر و گرسنگي در سرزميني كه ميتواند بهترين محصولات كشاورزي را ببار آورد در هندوستان آنچنان بيداد ميكرد كه اين دختران گرسنه با روزي 18 ساعت كار فقط نان بخور و نميري براي خود و احتمالا اولياء خود را بدست آوردند. ولي تعداد زياد اين دختران گرسنه و دقت و سليقه اي كه با مزد كم يعني «هيچ» بكار ميبردند بزرگترين رقيب براي پارچه هاي ماشين باف انگليسي بود.

عاملين استعمار انگلستان براي از بين بردن اين رقابت دست به جنايتي زدند كه در تاريخ  بشريت نظير و شبيهي ندارد. انگليسي ها اقدام به دستگيري تمام دختران خردسال كردند، چه آنها كه در كارگاهها به بافندگي اشتغال داشتند و چه آنها كه در مدرسه اي درس ميخواندند و يا بيكار بودند. ظرف مدت سه ماه تمام دختران خردسال منطقه عظيمي از هندوستان از سن شش تا شانزده سال مي زيستند باتمام رسيد. خانواده هاي اين قربانيان بيگناه چون در بازداشتگاه به آنان غذاي مختصري ميدادند نخست اعتراضي نكردند. هنگاميكه اعتراضات خانواده هاي دختران دستگير شده به انفجاري شديد تبديل شد كه دختران آزاد شدند. در حاليكه تمام ده انگشت دست هاي كليه دختران قطع شده بود.

انگليسي هاي جنايتكار كه دم از برتري نژادي ميزدند به اعتراض گران لقب ياغي، خائن و عاملين براندازي سلطنت مشروطه بريتانياي كبير!! لقب دادند و آنچنان آدمكشي براه انداختند كه جنايات مغولها در مقابل آن موضوعي عادي بنظر ميرسيد.

مدير كارخانجان بافندگي انگليس با كمال وقاحت گفت:

«همينقدر كه ما تمام مردان و زنان هندي را بدار نمي زنيم بايستي راضي باشند!!»

و از آن دردناك تر اينكه براي چند تن انگليسي كه از رفتار هم ميهنان خود در هندوستان به وزارت امور خارجه انگلستان شكايت كرده بودند گفتند:

«وحشيگري هاي مأمورين كمپاني هند شرقي و عوامل وابسته به دولت انگليس و حركات شيطاني و بيرحمانه آنها موجب ميشود كه ميسيونهاي مذهبي با دلجوئي هائي كه از مردم ميكنند، محبوبيتي بدست آوردند و موجب پيشرفت «تمدن مسيحي»!! ميگردند»

غارتگري و بهره برداري استعمارگران از منابع حياتي و نيروهاي انساني آسيا و آفريقا آنچنان به رونق اقتصادي كشورهاي اروپا افزود كه مؤلفان دوره مفصل و معتبر «تاريخ تمدن بشري» نوشته اند:

«هيچ نگراني در ميان نبود و حتي تصور ضعيفي هم نميشد كه روزي برسد كه ملتهاي اروپا ناچار شوند از آسيا بيرون بروند و يا از آن بعيدتر مجبور گردند به كشورهاي افريقائي استقلال بدهند.

لرد كرزن گفته بود:

«من يك كلمه استدلالهاي شما را حتي اگر بگوئيد عدد 2 به اضافه 2 چهار ميشود... قبول كنم. اگر عقيده داشته باشيد به يك نفر از مردم آسيا ميتوان متمدن گفت!! و يا اگر بگوئيد يكي از اهالي مشرق زمين وحشي نيست!!»

باختريان آنقدر در شمردن برتري نژاد خود و ملت هاي آسيا زياده روي و مبالغه كردند كه بعضي از مأمورين عاليرتبه استعمار از آن منزجر و شرمسار شدند.

سر توماس مونرو يكي از مأمورين عاليرتبه انگليسي در هند به مافوق خود گزارش داد:

«اين حرف ديگر خيلي كهنه شده است كه «به اهل خاور نميتوان اعتماد كرد، چون زياد نادرستند!» اين ايراد در شرائط متشابه به افراد هر كشور اطلاق ميشود. هيچكس هرگز باور نكرده است كه كارمندان رسومات و گمركات دولت انگلستان افراد درستكاري هستند

فاتحان انگليسي، هندي هاي اصيل محلي با بيرحمي و شدت عمل بسيار رفتار نموده اند و در حد افراط به آنان اهانت هاي خشم آلود روا داشته اند. هيچ بيگانه اي به اندازه ملت انگليس هنديها را تحقير نكرده است. اين رفتار نه تنها شرافتمدانه نيست بلكه از سياست دور است كه تمام اخلاقيات ملتي را كه زير تسلط ما افتاد است خراب كنيم» (سرتوماس مونرو منقول بوسيله ارواردز Nel Mentor, History of India Michel Edwards، لندن، 1967، صفحه 235).

جي ولز در خلاصه تاريخ جهان (A Short History of the Word, H.G. Wells) رويه ملتهاي باختر را در چند جمله زير خلاصه ميكند:

«ترقي سريع مغرب در دو قرن اخير سبب شد كه بدون توجه به هزاران سال سابقه تاريخي خاورميانه و آسيا ملل اروپا ترقي را بصورت يك امر صرفا غربي جلوه دهند و يك سلسله فرضيه هاي تازه و عجيب و غريب راجع به برتري نژاد باختر نسبت به مردم جهان بسازند.

مزاياي بسيار موقتي كه در نتيجه انقلاب فني اروپائيان نسبت به ديگر سكنه جهان بدست آوردند در چشم مردمي كه از نظائر اين وقابع در تاريخ بكلي بيخبر بودند، دليل پيشوائي قطعي و ابدي اروپا نسبت به بشر بود».

اين مردم متوجه نبودند كه علم و ثمرات آن قابل انتقال است، متوجه نبودند كه مردم چين و هند نيز ميتوانند تحقيقاتي را با همان شايستگي فرانسويان و انگليسيها انجام دهند.

اروپائيان عقيده داشتند كه يكنوع قوه نمو فكري و ذاتي در باختر و يك نوع تنبلي طبيعي و محافظه كاري در خاور تفوق و برتري اروپا را براي هميشه تأمين خواهد كرد.

ر. ليلينگ، شاعر انگليسي يك سلسله شعر راجع به برتري ذاتي نژاد انگليسي و نژاد سفيد و تفاوت شرق و غرب ساخته است كه آثار شوم آن هنوز در اذهان نژادپرست هاي انگليسي باقيست.

نويسندگاني مانند جان استوارت ميلز نويسنده كتاب «رساله اي در باره آزاديّ»! حتي از اطلاق عنوان متمدن به ملل آسيا احتراز مي جستند.

از آنجا كه اين رشته سر دراز دارد و اعمال وحشيانه و خودخواهانه ملل غربي موجب عكس العمل هاي شديد از طرف شرقيان گرديده است كه توضيح آن مثنوي را هفتاد من كاغذ مي كند. اما رويهمرفته غربيان همواره تلاش نموده اند، وقتي در ادامه يك روش با شكست روبرو ميشوند، از راه فريبكارانه ديگر وارد شوند.

گفتم كه بر خيالت راه نظر به بندم

گفتا كه شبرو است اين از راه ديگر آيد

هنگاميكه مشت غربيان از هر جهت رو شد، نخست عنوان «كشورهاي مشترك المنافع» را پيش كشيدند. اشتراك منافع يك كشور تحت ستم و مستعمره با يك دولت استعمارگر مقتدر كه هيچگونه موازين اخلاقي و انساني را رعايت نمي كند به اين مثل مضحك مي ماند:

«سرباز وظيفه اي را گفتند درآمد ماهيانه ات چند است؟ گفت من و تيمسار جمعا بيست و هشتهزار و نهصد و هفتاد و سه تومان و پنجريال و ده شاهي حقوق مي گيريم كه از اين مقدار مبلغ هفده ريال و نيمش حقوق ماهيانه من است و بقيه از آن تيمسار».

براي رفع خستگي در اين باره به آن شعر معروف در باره تقسيم ميراث دو برادر اشاره مي كنيم كه برادر بزرگتر اموال پدر را به شرح زير ميان خود و برادر خردسالش تقسيم نمود و رضايت او را هم زيركانه جلب نمود:

آن قاطر چموش لگد زن از آن من

و آن گربه مئومئو كن بابا از آن تو

از صحن خانه تا لب بام از آن من

از بام تا به اوج ثريا از آن تــــو

آري، اين بود سهميه بندي استعمارگران مقتدر با كشورهاي اسير و ضعيف (مشترك المنافع).

دكان استقلال فروشي

پس از اين بازيها دكان استقلال طلبي و آزادسازي كشورهاي مستعمره آغاز شد. هر روز يك كشور جديدالتأسيس وارد تاريخ گرديد. كشورهاي بزرگ قطعه قطعه شد. نيروهاي متحد و متمركز درهم شكست كه شما خود بهتر دانيد كه اين كشورهاي تازه استقلال يافته بجز يك نام و يك پرچم! سرمايه اي ديگر ندارند و آنهم نامي ننگين كه عدمش به ز وجود.

عطاي استقلال هاي آبكي و قلابي از طرف استعمارگران به كشورهائي كه مورد استعمارشان بوده نه تنها گرهي از گره هاي كور آن ملك و ملت نگشوده بلكه آن تيره بختان را گرفتار مصيبت هاي سخت تري نموده است. استعمارگران وقتي در كشوري رسوائي هاي غيرقابل جبران به بار مي آورند، چاره اي جز كنار گذاردن مهره هاي سوخته سياسي خود ندارند و هر دوران با اتكاء به يك نام مردم فريب ملت هاي تحت ستم و عصيان زده را براي مدت طولاني جديد سرگرم ميسازند. مزدوران جديد كه ملت ها با آنان آشنائي كامل ندارند، جانشين مزدوران و جاسوسان رسوا شده قبلي ميگردند. خر همان است و فقط پالان عوض شده است.

جاسوسان تازه، زمام امور مملكت را ظاهرا در دست مي گيرند و اربابان غارتگر اجنبي به تاراج سرمايه هاي ملي مشغول ميگردند.

 

+ نوشته شده در Tue 13 May 2008ساعت 1:56 PM توسط میثاق آزاد |


يكي از حربه هاي استعمارگران در قرون گذشته، بكار بردن يك كلمه، يا يك اصطلاح سياسي، بعنوان «يك مكتب» و يك «راه حل سياسي» است.

اين لغات و اصطلاحات سياسي در طول تاريخ معاني خود را بكلي از دست داده اند و يا اينكه نحوه عمل سياست مداران و سياست پيشگان جهان، با توجه به شرايط زمان و مكان آنچنان با هم تغيير داشته كه رنگ آن (.اژه) يا اصطلاح سياسي يكصد و هشتاد درجه تغيير كرده است.

برخي از اين واژه ها كه به موضوع استعمار و برنامه هاي استعماري جهان امروز مربوط ميشود بشرح زير است: (استعمار، استثمار، كشورهاي تحت الحمايه، كشورهاي مشترك المنافع، پيمانهاي نظامي و اقتصادي، كشورهاي مينياتوري، جمهوري، سلطنتي، پلوراليسم و از همه مهتر و خطرناكتر واژه «دموكراسي» است كه با معني فرينده خود بعنوان جديدترين حربه سياسي وارد برنامه هاي استعماري شده است.

البته در اين مختصر جاي  مرور كامل در مورد تمام اين اصطلاح سياسي نيست، اما از آنجا كه در حال حاضر هريك از كشورهاي استعمارگر و استثمارطلب براي آينده كشور، و كسب منافع خود خوابهاي طلائي مي بينند و هريك از اين كشورها، عوامل خود را طوري تعليم داده اند كه با بهره برداري و اعمال سياست هاي رياكارانه خود، هر يك از يكي از اين واژه ها و اصطلاحات سياسي را مورد استفاده قرار دهند. و از آن مهمتر مردم كشور ما هستند كه بدون آگاهي و بررسي عمق مطالب يكي از واژه ها و اصطلاحات سياسي را بعنوان خط مشي خود استعمال مي كنند. ناچاريم مختصراً كليدهائي در دست شما خوانندگان عزيزي بگذاريم و راه بحث و اظهارنظرهاي موافق و مخالف را در اين نشريه باز بگذاريم. شايد بتوانيم با چشمي بازتر به تاريخ دور و نزديك كشورهاي مختلف جهان نگاه كنيم و براي آينده كشور خود تصميم بگيريم.

تجربه هاي گذشته و جديد در مورد واژه ها و اصطلاحات سياسي

1 ـ استعمار

از دو قرن پيش كه واژه استعمار بهانه براي غارت ثروت هاي طبيعي و نيروهاي انساني مشرق زمين بكار رفت، روشنفكران ملل آسيائي و افريقائي، اين «واژه» را در حد تقدس مي ستودند. چه عيبي داشت؟ عده اي اروپائي، مسخ شده كه احساسات به اصطلاح انساندوستي آنها را به هيجان آورده است ميخواهند براي مشرق زمين كه طلب عمران و آبادي مي كند چيره شوند.

شايد تعجب كنيد كه در بعضي از كشورهاي استعمارزده مانند مصر، هنوز هم شركت هاي خدمات اجتماعي و عام المنفعه نام «استعماري» بدنبال خود دارد مانند «شركت استعماري توسعه كشت برنج و غيره!!»

بنابراين واژه استعمار در دوران نخستيني كه وارد بازار سياست شده معني بسيار دل انگيزي داشته و طيف روشنفكر و آوانگارد (واژه فرانسوي بمعني كسانيكه آينده جلوتر را مي بينند!) تصور ميكرده اند. همين روزهاست كه كلكته با لندن از نظر آباداني و مدنيت همسري مي كند. و عجيب تر اينكه متوجه نشدند، روشنفكران انگليسي نوع حكومتشان مشروطه!! است كه ذيلاً به غلط بودن اين اصطلاح اشاره خواهد شد.

در كشورهاي استعمارزده، آباداني هائي انجام گرفت ولي در جهت منافع كشورهاي استعمارگر و دريغا كه نصيب صاحبان اصلي كشور استعمارزده نه تنها آباداني نبود، بلكه ويراني مطلق در ساختار فرهنگي و اجتماعي آن كشورها بود.

استعمار به جاي استثمار

كشورهاي استعمارزده، يا بهتر بگوئيم طعمه هاي هيولاي استعمار هنگامي بخود آمدند كه چند نسل قرباني جنگ و برادركشي و تجزيه شدن و قتل و غارت و حزب بازيهاي بي ثمر و ساير تقليدات نفرت انگيز فرهنگ غربيان شدند. آنها كلاغهائي شده بودند كه به هوس تقليد از خراميدن كبك دري، راه رفتن پر قز و قنبيله و كلاغانه خود را هم از ياد برده بودند.

آقا زاده ها و دختران طبقه مرفه كه خانواده آنها به پاداش خيانت به ميهن و خوش خدمتي به اربابان خارجي، به آلاف، علوفي رسيده بودند، مسافرتهائي به كشورهاي «ارباب» و «اربابان» كردند و از مشاهده اوضاع كشورهاي استعمارگر و مقايسه آن با وضع نابسامان كشور خودشان، سر و گوششان به جنبش افتاد و بجاي رشته تحصيلي كه براي دنبال كردن آن به كشورهاي خارج سفر كرده بودند، آنچه ارمغان براي كشور خود آوردند معجوني از سوغات فرهنگي بيگانه، و نگاهي تحقيرآميز به فرهنگ و رسوم كشور خويش  و مقداري هم ريشه ها و پيازچه هاي رشد و نمو، احساسات ضد غربي، ضد امپرياليستي و تضعيف نيروهاي فرهنگي و قومي و بالاخره سرخوردگي و نااميدي به زندگي بود و هرگاه شرايط اجتماعي تحولي را ايجاب ميكرد همين طبقه رهبري ناخردمندانه اكثريت بلاتكليف و نااميد را بعهده ميگرفتند و همان شد كه از چاله به چاه سرنگون شدند.

استعمارگران كه از كارائي اصطلاح «استعمار» نااميد شدند، دكان استثمار را گشودند كه شايد با تغيير نام كاري را مشابه با «مشروعه» ولي بصورت «مشروطه» انجام دهند. ولي اين دكان هم خيلي سريع تخته شد.

 

 

+ نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت 6:48 PM توسط میثاق آزاد |


تجربه نشان داده است كه ملت هاي مشرق زمين هرگاه از خواب غفلت بيدار شده اند و به تباهكاري و فساد حكومت خود پي برده اند، با شجاعت و فداكاري قيام كرده و طومار حكومت هاي فاسد و مستبد را درنورديده اند. ولي متأسفانه اگر از چاله اي بيرون آمده اند، در چاهي سرنگون شده اند.

در مكتب انقلاب گمراه شديـم       جاني و قسي شديم و بدخواه شديم

در راه هدف چنان شتابان رفتيم    كز چــاله درآمديم و در چاه شديم

حكومت جمهوري اسلامي نفسهاي آخرش را ميزند. اين رژيم خون و آتش و سرقت و خيانت و جنايت با توجه به ورشكستگي مطلق سياسي و اقتصادي دولت مانند بيمار محتضري است كه در راهروي مرگ قرار دارد. زندگي او يك «زندگي گياهي» است كه با نيروي معجزات پزشكي ميتواند چند صباحي ديگر نفس بكشد. بنابراين ملت ايران بار ديگر در يك گذرگاه حساس تاريخي قرار گرفته است. اين بار با استفاده از تجربيات گذشته خود نبايد از چاله به چاه بيفتد. لحظات بسيار حساس و تاريخ ساز است. فريب نخوريم. هر كلمه سياسي را دقيقاً تجزيه و تحليل كنيم. معاني واژه ها را بشناسيم. ديگر گول خوردن كافيست. نگارنده در اين مختصر به سوابق چند واژه اشاراتي كرده و رازي بزرگ را براي خوانندگان عزيز فاش مينمايم به اين معني كه جهانخواران و استعمارگران در طي دو قرن اخير براي اعمال نفوذ در كشورهاي (طعمه) از اصطلاحاتي بهره برداري كرده اند كه روشنفكران كشور مورد تهاجم با آنها همگامي و همكاري نموده اند. و هنگامي از اصل برنامه هاي استعماري آگاهي يافته اند كه ديگر كار از كار گذشته بود.

استعمار و استثمار

معني استعمار و استثمار

«استعمار» يك اسم مصدر عربي است بمعني طلب آباداني كردن و آباداني خواستن!! همچنانكه «استثمار» هم بمعني ثمر خواستن و ميوه چيدن ميباشد. اين دو واژه با معاني فريبنده و ظاهري خود، در مدت دو قرن گذشته باعث تيره روزي و فلاكت و بدبختي نود درصد مردم عالم در آسيا و افريقا و استراليا شده است. در طول دو قرن سياه گذشته، در سراسر مشرق زمين از خون بيگناهان سيل ها براه افتاده، مردم تحت ستم بسوداي دست يافتن به آزادي و استقلال بجان هم افتاده اند، برادركشي ها كرده اند. اي بسا آرزوها كه بر باد رفته، و چه بسا نامهاي بلند آوازه و تاريخ ساز كه از ياد رفته.

سابقه تاريخي استعمار و استثمار

آنچه بنظر ميرسد سابقه تاريخي واژه «استثمار» قديمي تر از «استعمار» ميتواند باشد. زيرا ثمر خواستن و در نهايت ثمر بردن و بهره وري از نيروي كار موجودات ضعيفتر سابقه اي طولاني تر دارد، در حد اولين «زندگي اشتراكي» موقت و يا دائمي در ميان يك «آدميزاده» با موجود جاندار ديگر.

يعني از آنزمان كه انساني قوي تر متوجه شد با استفاده از قدرت بدني خود ميتواند طعمه و يا شكار موجودي ديگر اعم از انسان يا حيواني تصاحب كند و يا از روزي كه در حال جنگ براي شكار يك گاو يا يك اسب متوجه شد كه ميتواند روي كول آن حيوان سوار شود و شكار نگون بخت مقداري بدود، متوجه شد كه ميشود كه از ثمره تلاش ديگران بهره مند گرديد.

بدون ترديد استثمار بمعني واقعي كلمه (امروزي) از آن دوران بسيار بسيار دور معمول شد كه جانداري رام «انسان دوپا» گرديد.

سلطه گري و سلطه طلبي

سلطه گري و بهره بردن ستمكارانه از امكانات موجود ضعيفتر، ممكن نيست مگر با سلطه طلبي. اگر ستم كشي نبود، ستمگري وجود نداشت.

تا كه اندر سوختن پروانه بي پـروا نگشت

شمع در سوزاندن پروانه بي پروا  نشـــد

شير را باد غم ما و شما نشكست  پشت

زانكه از اول چو خر رام شما و ما نشــد

تاكنون چشم كسي نديده است كه پلنگ يا شير يا حتي يك گربه «باركشي» كند. خر و اسب و گاو و ساير حيوانات «اهلي» همه بار مي كشند، همه مورد ستم قرار ميگيرند، كتك ميخورند، كمرشان زير بار خم ميشود، پاهايشان ميلرزد و از فشار باز به زمين ميخورند. صاحب ستمگر و بيرحم آنان وقتي زمين خورده اند دمشان را مي كشند، با لگد به بيضه هاشان ميزنند، تا حيوان باركش اهلي و معصوم از جا برخيزد و به باركشي ادامه دهد.

چرا اين ستم ها نسبت به شير نر اعمال نميشود؟ چرا پلنگ به چنين روز سياهي دچار نميگردد؟ جواب خيلي ساده است: خر و اسب و گاو و شتر حيوانات «اهلي» هستند و شير و ببر و ساير حيوانات درنده وحشي!

اين لقب «اهلي» و «وحشي» را انسان حيله گر، روي جانواران مختلف گذاشته. «اهلي» يعني توسري خور، باركش، سلطه طلب، ابله، ترسو و ضعيف. و وحشي يعني موجودي كه زير بار ستم نميرود و استقلال راي دارد. بمحض مشاهده عملي تجاوزكارانه، لحظه اي آرامش و سكوت از خود نشان نميدهد و موجود متجاوز را پاره پاره ميكند.

نه آن جانور باركش اهلي است و نه درنده حق طلب، وحشي.

جالب اينجاست كه اين انسان سلطه جو و حق ناشناس و بيرحم، تمام حيوانان اهلي را كه برايش عمري بيگاري كرده اند، باركشيده اند، مورد انواع و اقسام تجاوزات قرار گرفته اند، ميكشد و ميخورد، خودش را، بچه هايش را و حتي نوزاد زنده در داخل شكمش را، ولي حيواني كه ميگويند وحشي است، آدم را مي درد و ميخورد. از او ميترسند، در قفس نگاهش ميدارند و از تماشايش لذت ميبرند.

كنت دوگوبينو، در باره عقيده اروپائيان نسبت به مردم مشرق زمين مينويسد:

«... مردماني كه كمتر وسواس اخلاقي دارند... مردم مشرق زمين را در حكم عجايب فراموش شده و گمشده در گوشه هاي جهان ميدانند... آنانرا بي ارزش و حتي وحشي تصور مي كنند... اگر تسليم طمع اروپائيان شوند، به آنان بنده خو، برده صفت، چاپلوس و خائن و خودفروخته لقب ميدهند و اگر در مقابل «خواسته هاي» اروپائيان مقاومت نمايند به آنان خونخوار، «وحشي» و «غيرمتمدن» لقب ميدهند.

براي اين روحيه كه در اكثر داوران جهان غرب با شدت وجود دارد و تمام اروپائيان از آن پيروي مي كنند. حق و عدالت اينست كه «اروپا مركز جهان ميباشد» و آدم هائي كه متعلق به سرزمين هاي ديگر، يعني مشرق زمين اند، حق و سهم آب و هوا و آفتاب اروپا را مي دزدند

كار جنون اروپائيان در تاريخ استعمارگري واقعاً به تماشا كشيده است. كنت دوگوبينو در باره اين داوران اروپائي اضافه ميكند:

«... اين داوران مردمي هستند كه در حد اعلاي ناداني و حماقت، تمام سوء استفاده هاي استعمارگران را از زور و قدرت و ايجاد خفقان در ملل ستمكشيده مشرق زمين مي ستايند و قضاوت آنها مانند كودكان بي شعور و بيرحم است، زيرا آنان:

هر فرد آسيائي را كه كشته شود، در حكم يك قرباني در برابر محراب آينده اروپا تصور مي كنند، وقتي به اين داوران سنگدل خبر ميرسد كه در مشرق زمين مصيبتي مانند سيل، زلزله، قحطي، بيماري واگير دارد پيش مي آيد، با خوشحالي فرياد ميزنند: مسيحيت و تمدن!! بزودي در جهان پيروز ميشود

اينست «نقشه راه»!! كه همواره با نام عيسي مسيح آغاز ميشود!!

استعمار مساوي با استثمار

گفتيم كه استثمار سابقه اي كهن در تاريخ تمدن بشري دارد كه همواره با اجتماعات انساني همراه و همگام بوده است. ولي «استعمار» كه بمعني آباداني خواستن و طلب آباداني كردن است، تا قبل از دو قرن اخير معني حقيقي و لغوي خود را داشته است.

اما، از دو قرن پيش اين واژه:

اولاً: در رديف و همطراز معني استثمار قرار گرفته است.

ثانياً: اين دو واژه بر خلاف معاني حقيقي خود، تبديل به معني بدترين صفات، زشت ترين كلمات بكار گرفته ميشود و در جوامع پيشرفته مشرق زمين، از جمله ايران، اين دو واژه در صف و رديف دشنامهاي سياسي و ديپلماتيك قرار گرفته است.

 

+ نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت 6:46 PM توسط میثاق آزاد |


سازمان مخفی جوانان مسلح چريکهای فدائی خلق ايران در تاريخ ۱۹ بهمن ۱۳۷۰ با نشست ۹ نفر از رفقای جوان فدائی که همه آنان جزو خانواده‌های اعداميان بين سالهای ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸ و يا جزو خانواده‌های زندانيان سياسی از طيف‌های مختلف سازمانها و گروههای فدائی بودند، ايجاد و به صورت مخفيانه به ۳۰ خانواده از خانواده‌های شهدای راه فدائی در شهرهای مختلف از طريق يک بيانيه با نام اعلام موجوديت، اطلاع داده شد و از آن تاريخ به صورت کاملاً مخفی به فعاليت خود ادامه می دهد، اما می بايستی توضيح داد که انگيزه و فکر ايجاد چنين سازمانی در اصل به سالهای ۱۳۶۵تا ۱۳۶۷ بر می‌گردد که رفقای جوان فدائی به مانند ميليونها جوان ديگر اجباراً می‌بايستی دوران دو سال خدمت وظيفه عمومی را تحت عنوان سرباز وظيفه به اتمام برسانند. گرد هم آمدن اين رفقای جوان در يک پايگاه نظامی متعلق به ارتش در منطقه کردستان و بعد از گذشت يکسال از دوران خدمت سربازی در تاريخ ۱۹ بهمن ۱۳۶۶ بعد از اجرای مخفيانه مراسمی به مناسبت سالگرد حماسه سياهکل و بعد از مذاکرات و بحث‌های طولانی به فکر ايجاد و تأسيس سازمانی جوان و نوبنياد از طيف فدائی می افتند که بتوانند هم نسل‌های خود را بار ديگر دور هم جمع کرده و به گرد هم در آورند و از طرفی ديگر بيانگر آن باشد که از سازمانهای موجود در خارج از کشور نيز جدا بوده و يک تشکيلات نوبنياد و مستقلی است که در داخل کشور بوجود آمده و ادامه دهنده راه جنبش پيشتاز فدائی آنهم بدور از هرگونه انشعابات منحرف‌کننده‌ای که بسياری از فرصت طلبان و حقه بازان سياسی در طی اين ۲۵ سال از خود درست کرده و سازمان چريکهای فدائی خلق ايران را به دهها قسمت تکه و پاره نموده و هرکدام نیز ادعای وراثت يکی از قسمتهای جدا شده را می کرد! باشد. به همين دليل با حفظ کامل نام سازمان چريکهای فدائی خلق ايران و با همان آرم و سمبل چريکها و برای اثباط وجودی خود در داخل کشور نام (سازمان مخفی جوانان مسلح ایران )را اضافه و آنگاه بنابر تصميمی که رفقای فدائی در همان تاريخ گرفتند، نام سازمان مخفی جوانان را بين خود انتخاب نمودند . در سازمان مخفی جوانان رفقا از طيفهای مختلفی چون سازمان چريکهای فدائی خلق ايران، اقليت، گروه اشرف دهقان، جنبش خلق ترکمن صحرا و حزب کمونيست ايران حضور داشتند .
از روز تشکيل جلسه تا پايان اتمام دوران خدمت وظيفه عمومی رفقای جوان فدائی جهت مستحکمتر کردن بنياد سازمان مخفی از يک طرف هرکدام از آنان که جهت مرخصی به شهرهای خود مي‌رفتند به نوبه خود سلاح‌های سبک و قا بل حمل مانند کلت کمری، نارنجک دستی، سرنيزه، فشنگ و گلوله و حتی ۲ نفر از رفقا طی ۳ مرحله مرخصی‌رفتن‌های خود با جدا کردن قطعات اسلحه کلاشينکوف و ژ ــ ۳ آنان را از انبار ارتش که جزو سلاحهای تعميراتی يا ضايعاتی به حساب می‌آمد، خارج ودر محل های امنی در شهرشان مخفی نمودند ( تا پايان خدمت رفقا که در سال ۱۳۶۷ انجاميد تعداد ۳ قبضه کلاشينکف، ۲ قبضه ژ ــ ۳، ۵۰۰ فشنگ و گلوله، ۱۵ عدد کلت کمری و ۳۰ نارنجک دستی انهم به صرف آنکه منطقه جنگی بوده واينگونه سلاحها هرگز در آمار مهمات ارتش به حساب نمی‌آمد و هرگز کسی در اين مورد سربازان را مورد بازخواست قرار نميداد، به همراه خود وارد شهرها کردند ) . و از طرفی ديگر حضور آنان به مدت ۲ سال در منطقه جنگی آنان را رزمندگانی شجاع و نترس بار آورده بود که چگونه برزمند، دفاع کنند و چگونه حمله‌های چريکی را انجام دهند و در اين دوران بود که بسياری از آموزش های چريکی ــ نظامی و ورزش‌های رزمی را همراه با آموزشهای سياسی که با نشست‌ها و تشکيل جلسا ت شبانه در داخل سنگرها می‌انجاميد فراگرفته و خود را برای آينده‌ نزديک آماده می کردند، يعنی دوران خدمت سربازی فرصتی کاملا طلائی بودکه شايد بعدها هرگز نصيبشان نمی‌شد به همين دليل از لحظه به لحظه‌ اين دوران نهايت استفاده و بهره را ‌برده و به گذشت زمان ارزشی فراوان قائل می‌شدند .
اين شيوه زندگی و اين وضعيت رفقا تا آن هنگامی ادامه يافت که خمينی خونخوار و ددمنش تاريخی با نوشيدن جام تلخ و زهر صلح به جنگ خانمانسوز پايان داد و رفقای رزمنده فدائی نيز همه با هم با چند ماه اختلاف از همديگر از خدمت نظام وظيفه عمومی ترخيص و سالم به دوران شخصی‌گری خود وارد شدند. ودر این دوران نیزروابطها و ديد و بازديدهای آنان و به ديدار و ملاقات همديگر رفتن و خصوصاً هر ساله در تاريخ ۱۹ بهمن جهت اجرای مراسم سالگرد حماسه سياهکل دور هم جمع شدن و گرد هم‌آمدنشان. همواره وارد بحث‌های سياسی در حول و حوش برنامه‌های آتی سازمان مخفی که بوجود آورده بودند، می‌شد. بحث‌هائی از قبيل تشکيل کميته مرکزی سازمان، تماس با خانواده‌های اعداميان و شهدای فدائی از طيفهای مختلف، شيوه عضو گيری و آغاز به عضوگيری از رفقای جوانی که مشتاق فعاليتهای سياسی و تشکيلاتی بوده و مخصوصاً درمورد افرادی که براستی اعتقادی قلبی و باطنی به اصل نبرد مسلحانه و آغاز جنگی چريکی ـ پارتيزانی به عنوان تنها راه رهائی و تنها راه نابودی حکومت فاشيستی ـ مذهبی ملايان حاکم بر ايران راداشتند، می‌شد . اين شيوه فعاليت مخفی رفقا نیز به مدت سه سال ادامه وتابه انجا رسيد که با ۳۰ خانواده ‌ازاعداميان سياسی و شهدای فدائی و ۶۰ عضو مورد اعتماد و فعال که همگی از رفقای جوان فدائی بودند، تماس و ارتباط برقرار شد و با اين جمع بندی تشکيلاتی در ۱۹ بهمن ۱۳۷۰ با انتشار يک بيانيه به خانواده‌های مورد نظر و به اعضای فعال خود به طور مخفيانه اعلام موجوديت نهادی راکردند و در همان روز با پيشنهاد يکی از رفقای فدائی (رفيق شهرام) کميته مرکزی سازمان جوانان نيز تعيين و در يک بيانيه جداگانه ديگر هر ۹ نفر رفيق خود را به عنوان اعضای کادر مرکزی سازمان به خانواده های شهدای فدائی و کليه‌ اعضائی که با سازمان در ارتباط بودند، معرفی و خواستار به رأی گذاشتن از طرف آنان شدند. بسياری از خانواده‌ها و اعضا از انتخاب اين کميته با ارسال پيامها و نامه ها که به صورت کاملاً مخفی و از طريق رابط‌ ها بعمل امدابراز خرسندی و شادمانی کرده و به تشکيلات مخفی مشروعيت سياسی دادند. کميته مرکزی سازمان بعد از آن قوانين و اساسنامه‌ای را ابتدا بين خود اعضای کادر مرکزی و سپس بين اعضای اصلی بوجود آوردند که مهمترين بخش آن عدم اعتماد و عدم ارتباط رفقای کادر مرکزی سازمان با گروهها و سازمانهايی که ازطيف فدائی در خارج از کشور وجود داشته حتی رفقای کادری که قبل از ايجاد سازمان هر کدامشان به نحوی از اهداف سازمان وابسته‌شان دفاع می‌کردند. که در اين مورد هيچ کدام از رفقا آنهم با گرايشهای مختلفی که در بين آنان موجود بود، هيچگونه مخالفتی به ميان نياوردند که همه بر اين باور بودند که ديگر سازمان فعالی از طيف فدائی در داخل کشور وجود ندارد که بتوان به آن اميد داشت يا بخواهند که برای آنان فعاليت سياسی کنند. آن دسته از گروهها و نيرو هايی هم که در خارج از کشور به سر می‌برند نه تنها جز حرفهای بی‌فايده و شعارهای بی‌عمل و فريب دهنده چيز ديگری سر نمی‌دهند که براستی و واقعيتها نشان داد که به هيچ عنوان نمی توان به آنها اعتماد کرد.
در اين مورد بسياری از اعضای سازمان پرسشها و سؤالات فراوانی را نمودند که( رفيق شهرام )يکی از اعضای کادر مرکزی سازمان مخفی شش ماه بعد از اعلام موجوديت در يک مقاله تحت عنوان «اعتماد به کدام سازمان فدائی؟» پاسخ بسياری از پرسشها و سؤالات را داد و درست بعد از آن مقاله بود که بسياری از اعضا و هواداران سازمان مخفی بيشتر به خود و فعاليتهای سياسی و مبارزاتی خود و به نيروی خود تکيه کردن اميدوار شدند. از ديگر موارد مهم در اساسنامه بين اعضای کميته مرکزی شرايط خروج از کشور در صورت هر گونه پيشامد امنيتی که از طرف ماموران ساواک اخوندی بوجود می‌آمد و یاورود اعضای کادر مرکزی از خارج به کشور بود که کليه اين مراحل اولاً جزوی از فعاليتها و امور تشکيلاتی به حساب آمده و ثانياً می‌بايستی کميته مرکزی در اين مورد تصميم نهائی را گرفته و به کمک و ياری اعضای سازمان بشتابد. کوتاهی در اين مورد به عنوان خيانتی نابخشودنی در بين اعضای کميته مرکزی محسوب شد که مستحق محاکمه و به سزای خيانت رسيدن در همان داخل تشکيلات منجر می‌شد. موردی که همه اعضا با جان و دل پای آن را امضا کردند و در اصل با امضا در پای چنين تعهد وجدانی و باطنی و مخصوصا( اخلاق سياسی )بود که رفقا به معنای واقعی به بسياری از خيانتهای سازمانهای فدائی که هم به تشکيلات خود و هم به خلق ستمديده ايران نموده و سپس به خارج از کشور فرار کرده و مبا رزين واقعی را در ميدان مبارزه تنها گذاشته بودند، پی برده و اتحادی صادقانه با همديگر بستند .بطوری که امضای چنين تعهدی نتيجه خود را ۳ سال بعد داد و با اين حادثه رفقای کادر مرکزی سازمان مخفی بيشتر به اين قسمت از تعهد نامه پايبندتر و به آن عمل می‌کردند.
در فروردين ۱۳۷۳ (رفيق شهرام) که در راستای فعاليتهای سازمان مخفی و اهداف آن فعاليت به سزايی انجام می داد و از ابتدای شروع به کار سازمان مخفی همواره در کارهای تشکيلاتی سازمان حضور داشت متأسفانه توسط مامورين ساواک آخوندی در استان مازندران شناسائی می‌شود که اين رفيق با هوشياری و تيزهوشی، خود و هشت تن از اعضای اصلی در کميته مازندران را از خطر دستگيری و گرفتار شدن نجات داده و به هنگام خارج شدن از آن استان به سراغ دو رفيق ديگر دانشجو که در دانشگاه کشاورزی استان مازندران مشغول تحصيل بودند، رفته و جان آنان را نيز نجات می دهد که در اين مورد کميته مرکزی سازمان مخفی بعد از يک هفته اجازه خروج رفقا به خارج از کشور را صادر و توسط اعضای فعال به کشور ترکيه می فرستند. در روز اعلام موجوديت با ابتکار و پيشنهاد رفيق شهرام و رفيق حميد برای آنکه سازمان مخفی از گزند نيروهای فاشيستی مذهبی و مزدوران آدمکش وزارت اطلاعات در امان بوده و اگر در آينده احتمال اينکه ضربه‌ای به سازمان مخفی واردشود دو رفيق با انتخاب با تجربه‌ترين عضو از اعضای اصلی سازمان در مناطق شمال کشور و از شهرهايی چون ساری، بهشهر، ۳ نفر از رفقای جنبش خلق ترکمن صحرا در بندر ترکمن، گرگان، گنبد کاووس که ۲ تن از آنان از بستگان نزديک شهدای فدائی توماج و مختوم بودند،( کميته شمال) را بوجود آوردند که بيشتر وظايف و فعاليتهای درون تشکيلاتی و سازمانی مانند ارتباط با رفقای جوان فدائی، عضو گيری از زبده‌ ترين وباتجربه‌ترين افراد مخصوصاً کسانيکه دوران خدمت سربازی را طی کرده و هنوز از طرف دستگاههای پليسی ـ فاشيستی ملايان مورد تعرض قرار نگرفته بودند و اعتقادی باطنی به اصل نبرد مسلحانه داشتند، ارتباط با خانواده های اعداميان فدائی درشمال کشور و يافتن راههای خروج از کشور در نوارهای مرزی شمال در صورت لزوم و نياز به خارج نمودن اعضای سازمان به هنگام بوجود آمدن مسائل امنيتی ـ پليسی و در صورت ممکن تهيه تجهيزات نظامی و اسلحه برای اعضای اصلی را بر عهده گرفته و به عنوان کميته دوم مرکزی سازمان مخفی به فعاليت پرداخت. کميته شمال تا سال ۱۳۷۳ يعنی تا آن هنگام که رفيق شهرام و رفقای نزديکش از کشور خارج شوند، در طی فعاليت ۳ ساله‌ خود بيش از ۱۵ عضو از اعضای جوان فدائی را به کميته مرکزی وصل داده که همه اين رفقا بر توصيه و تاکيد شديد و دستور کميته شمال به صورت انفرادی و يا بصورت هسته‌های چريکی حداکثر تا دو نفر مشغول فعاليت شده و هستند. کميته شمال در طول مدت فعاليت خود تعداد۴۰ چهل مأمور اطلاعاتی و سربازان غيبی و بدنام امام زمان را با بيوگرافی و تصويربرداری از چهره کريه شان، ۶ شکنجه‌گر حرفه ای در زندانها و ۵۰ پنجاه جاسوس و مزدور و خبرچين دادستانی‌ها و دادگاههای بيدادگاه آخوندی ــ ۵ پنج ساختمان متعلق به مزدوران سرکوبگر که مخفيانه در آنجا فعاليت کرده و به مرکز نيروهای فاشيستی سپاه پاسداران خدمت می‌کردند را با جزئيات کامل تحويل کميته مرکزی سازمان مخفی داد و درست قبل از آنکه کميته شمال طرح نابودی ۲ ساختمان از ساختمانهای مخفی مزدوران و به سزای عمل خود رساندن ۱۰ مامور بدنام اطلاعاتی و ۳ شکنجه‌گر را ريخته و اجرا کنند،( دو تن )از رفقا که قبلاً به صورت غير قانونی به ترکيه سفر کرده بودند، از طرف يکی از مامورين ددمنش که در کشور ترکيه آنان را بطور اتفاقی ديده بود، شناسائی می‌شوند و تحت تعقيب و مراقبت شديد از طرف ساختمان سپاه پاسداران واقع در ميدان خمينی دجال در شهر ساری واقع می شوند و رفقا نیزبلافاصله با مسئولين کميته مازندران تماس گرفته و رفقای مسئول نيز با هوشياری از معرکه در می‌روند . خبراجرای اين عمليات چريکی به عنوان اولين حمله چريکها به مراکز دشمن به حساب می‌آمد که همه اعضای سازمان سالها بود انتظار آن را می‌کشيدند؛ اما از طرفی نيز اجرای طرح مبارزه انفرادی يا هسته های چريکی حد اکثر تا ۲ نفر نيز بسيار مثمر ثمر واقع شد، زيرا در اين حادثه شکست( طرح حمله چريکی )فقط ۸ تن از رفقا شايد لو رفته ولی توانستند خود را نجات دهند اما کميته شمال با عضويت بيش از ۱۵ عضو فعال که همه به صورت انفرادی و يا هسته‌های چريکی فعاليت می‌کردند، پا بر جا ماند. در اصل اين شيوه فعاليت تشکيلاتی تجربه‌ای بود که رفقای جوان فدائی از اشتباهات و بی‌تجربگی‌های سازمانهای سياسی از طيف فدايی بدست آورده بودند که هوادارانشان به صورت گروهی و آشکارا در خيابانها فعاليت يا شعار می‌دادند و مامورين سا واک آخوندی براحتی اکثر آنان را شناسايی می‌کرد.
کميته مرکزی سازمان مخفی بعد از خارج نمودن رفقای عضو کميته شمال به خارج از کشور رفيق ديگری را به مسئوليت کميته شمال انتخاب و به آنجا اعزام کرد. لازم به توضيح هست که شيوه ارتباط با اعضا و يا اعضا با يکی از مسئولين يا عضو کادر مرکزی سازمان نيز باز به ابتکار( رفيق شهرام و رفيق حميد) به صورت يک سری کدهای رمز و شماره‌های مخصوصی انجام می‌شد یعنی تک تک اعضا برای خود يک کد رمز داشتند که در صورت اشتباه ارائه دادن شماره‌ها يا تماس بر قرار نمی‌شد و يا اگر کسی نيز به طريقی ارتباط بر قرار می‌کرد ولی در دادن کد اشتباه می‌کرد گلوله رفيق بر پيشانی طرف شليک می‌شد زيرا معلوم می‌شد که از اعضای سازمان مخفی نمی باشد، وهمچنین ارتباط دو عضويا ملاقات يک عضو اصلی و فعال با يکی از اعضای کميته مرکزی از قبل توسط رابطين سازمان مخفی و کميته مرکزی بر نامه ريزی دقيق می‌شد و اگر در مواقعی يکی از اعضا اطلاع می‌داد که طرف مقابل در دادن کد اصلی طفره رفته و يا اشتباه عنوان می‌کند، بلافاصله ۵ پنج چريک مسلح در محل حاضر می‌شد تا حساب مأمور نفوذی را برسند .
با خروج رفقای کادر و اعضا در کميته شمال به خارج از کشور سازمان عملاً وارد فاز جديدی از مبارزات سياسی و نظامی خود شد و همچنین حوادث ملی چون ربودن روزنامه نگاران و نويسندگان کشور ، آغاز قتل‌های زنجيره‌ای و محفلی و مافيايی توسط وزارت کثيف اطلاعات، حادثه کوی دانشگاه، قتل فروهرها و نويسندگان آزاد انديش، درگيری‌ها و شورش‌ها در بعضی از شهر های ايران چون اسلام شهر، خرم آباد و از همه مهم‌تر اعتصاب شجاعانه کارگران نساجی در بهشهر، همه‌ اعضا سازمان و هوادارانش را به اين نتيجه رساند که ديگر نبايد در مقابل اين همه ظلم و ستم‌های آشکاروعلنی سکوت کرد و می‌بايستی در مقابل همه تهاجم‌های دشمن فاشيستی ايستادگی و مقاومت کرد. شرکت اعضای کميته مرکزی و اعضای فعال سازمان مخفی در مراسم تدفين فروهر ها، شرکت دردرگيريهای خيابانی در حادثه کوی دانشگاه و حتی چند روز بعد از آن واقعه در نقاط مختلف تهران، شرکت دراعتصاب کارگران نساجی بهشهراغازی بر وارد شدن سازمان مخفی به فاز جديد بود. در اعتصاب کارگران در بهشهر کميته شمال علناً همه اعضا و فعالان خود را مسلح کرده و در بين کارگران بدنبال نيروهای فاشيستی ـ مذهبی بودند که در صورت اذيت و آزار کارگران، آنان را به سزای اعمال ددمنشانه خود برسانند. در روز دوم اعتصاب با ارسال نامه‌های تهديد آميز به استاندار مازندران، شهر دار بهشهرووزارت کثيف اطلاعات در تهران عنوان نمودند که در صورت استفاده دولت فاشيستی از نيروهای مسلح و سرکوبگر عليه کارگران اعتصابی سازمان مخفی نيز بيکار ننشسته و عمليات‌های تلافی جويانه را عليه آنان انجام خواهد داد؛ به طوری که استاندار ددمنش مازندران در طی ارسال يک خبر به بيت اربابانش در تهران چنين عنوان نمود که ضد انقلابيون مسلح شده و مرا تهديد به مرگ کرده‌اند اينها گويا جوانانی هستند که خود را:( سازمان مخفی جوانان) می‌نامند و اين نامه را نيز به وزارت کثيف اطلاعات ارسال داشت
و بدين صورت سازمان مخفی جوانان با مراکز فاشيستی ـ مذهبی و ارتجاعی حاکم بر ايران شروع به مبارزه‌ای تمام عيارو کاملاً قهرآميز نمود. دادستان استان مازندران در طی يک نامه به اربابان منحوسش در بيت رهبری چنين نوشت که يک عده به اسم سازمان مخفی جوانان خواب و خوراک و آسايش را از ما کارمندان دادستانی و حتی خانواده‌هايمان نيز گرفته‌اند و مدعی هستند که آن افرادی که به سزای اعمالشان رسيدند ( منظورش چند مأمور اطلاعاتی بود که با قاچاقچيان مواد مخدر در ارتباط بودند و توسط کميته شمال ـ مازندران به سزای اعمال خود رسيده بودند) کار آنان می باشد، تهديد نامه می فرستند و می‌گويند که بزودی نوبت شماست.
کميته شمال با اينگونه فعاليتهای سياسی و نظامی خود دشمن ددمنش را بتنگ می‌آورد و همواره نيز آماده رويارويی و مبارزه‌ای رو در رو با دشمن بوده و هست. در حال حاضر سازمان مخفی با همان ترکيبی که عنوان شد در داخل ايران و رفقای در خارج از کشور نيز با عنوان کميته سازمان در خارج از کشور به فعاليت خود ادامه داده و می‌دهد. باشد که اين سازمان تا پای جان برای بدست آوردن آزادی و برای رهايی خلق ستمديده ايران برزمد و تا نابودی دشمن فاشيستی از پای ننشيند.
با اميد به پيروزی راهمان.
سازمان چریکهای فدائی خلق ایران
(سازمان مخفی جوانان مسلح)

+ نوشته شده در Sun 11 May 2008ساعت 0:38 AM توسط میثاق آزاد |


 با اوج گرفتن حركت ملت ايران براي سرنگون كردن رژيم ملايان و عميقتر شدن بحران سياسي، اجتماعي، اقتصادي در حكومت اسلامي شعار رفراندوم به يكي از شعارهاي اصلي حكومت و ستون پنجم آن در خارج تبديل شده است.  حكومت اسلامي در پي آن است كه با اين دست آويز بتواند حركت و جنبش ملت ايران را از مسير و هدف اصلي خود كه براندازي است منحرف سازد. در كشوري كه آزادي وجود ندارد و جنبش هاي دمكراتيك همواره سركوب مي شوند چگونه مي توان انتظار داشت كه رفراندوم تعريف سياسي و اجتماعي خود را داشته باشد؟ ملت ايران آگاه است كه براي نجات از بحران كنوني و رسيدن به آزادي هاي فردي و اجتماعي و همچنين رفاه در جامعه تنها چاره، دگرگوني بنيادي در جامعه ايران يعني سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي است كه همواره از ابتدا با سركوب نيروهاي ميهني و مردمي خود را استوار نگاه داشته است و با دوگانه نمايان ساختن ساختار حكومتي و خيمه شب بازي هاي مختلف در ساختن اپوزيسيون و رهبران سياسي كاذب در داخل و خارج ايران مسير حركت مردمي را براي رهايي از ستم و ظلم جباران حكومتي در ايران، منحرف كرده اند. اين حكومت آدمكش ياغي و ضد ايراني، ابتدا با شعار ميانه رو و تندرو و بعد نيز با شعار اصلاحات در متقاعد كردن توده هاي مردم همواره موفق بوده است و همزمان همواره به قتل و غارت اين مملكت و سركوب ميهن پرستان ادامه داده است. اكنون بعد از به پايان رسيدن تاريخ مصرف، شعار اصلاحات، حكومت دستاويز ديگري را براي ادامه بقاي ننگين خود تدارك ديده است و اين چيزي جز شعار رفراندوم نيست. من، آرمان نوري،‌فرزند ايرانزمين، در بيان عقايد خود كاملاً روشن و بي پروا سخن مي گويم و خيلي صريح تكليف خود را با دشمنان و سرسپردگان خائن به اين مرز پرگهر اعلام مي دارم. حكومت ملايان بايد نابود گردد، و ميبايست سرزمين اهورائي توسط عاشقان و خدمت گزاران راستين آن كـه شما ميهن پرستان و فرزندان واقعي ايرانزمين هستيد ساخته و پرداخته گردد، تا فردايي پربار و مملو از بالندگي و فرزانگي براي خود و نسلهاي آينده ايران داشته باشيم. من نمي توانم موضع خود را براساس انتقاد ديگران تنظيم كنم و به دنبال تشويق آنها نيز نخواهم بود. زندگي من عمدتاً با انتقاد همراه بوده است وتضاد درانتقادات نيز وجود داشته است، ولي ما ازانتقادها و تضادهاي سازنده بهره مي گيريم و همواره سعي خواهد شد روندي انساني و مردمي در جريان جنبش حكم فرما باشد. من اين مسئوليت را براي لذت بردن بر دوش نمي كشم و همواره از آن سدمات مالي و جاني و حتي خانوادگي ديده ام، اين يك وظيفه ميهني، مردمي است براي ترسيم تاريخ فرداي ايرانزمين. بارها گفته ام، باز هم مي گويم، رفراندوم بايد بعد از براندازي براي تعيين نوع رژيم آينده و با ناظران ميهني و مردمي و نمايندگان گروهها و احزاب سياسي ايراني برگزار شود. بايد گفت در حال شعار رفراندوم در مسير رهايي ملت ايران و سرنگوني حكومت اسلامي نيست بلكه در روند بقاي بيشتر آن است. براي مثال به فرض حكومت براي خروج از بحران همين فردا اعلام كند كه در چند ماه آينده در ايران رفراندومي برگزار مي شود و از اپوزيسيون هم دعوت شود در اين رفراندوم شركت كند، و براي اينكه ظاهري دمكراتيك نيز به آن بدهند از ناظرين بين المللي هم خواسته شود كه بر صحت اجراي اين رفراندوم نظارت داشته باشند (عوامل بين المللي هوادار حكومت اسلامي). روشن است كساني كه از اين برنامه حمايت خواهند كرد عناصر وابسته و خائنين خواهند بود كه با هماهنگي فراماسونهاي مذهبي در ايران و فراماسونهاي ستون پنجم رژيم در داخل اپوزيسيون در اجراي اين پروژه كوشا خواهند بود تا به بقاي اين حكومت ضدمردمي و ضدايراني تحكيم و استمرار ببخشند و منافع جهانخواران را محفوظ دارند. در اين برنامه تعدادي از رهبران سياسي مشروطه خواهان، چپ ها، ملي ـ مذهبي ها و ملييون وابسته شركت خواهند داشت، اينها گروههايي هستند كه همواره از خاتمي و اصلاحات او حمايت كرده اند و شعار رفراندوم با نظارت ناظرين بين المللي را مي دهند. در اين رفراندوم ريش و قيچي تماماً در دست حكومت اسلامي و حاميان بين المللي آن كه در سيه روزي ملت ايران دست داشته اند، خواهد بود. اينها مي خواهند جانشيني براي خاتمي انتخاب كنند، و آخوندها بر سر قدرت باقي بمانند و همان روش گذشته با شكل ظاهري متفاوت در اداره مملكت به اجرا درآيد و در اين مسير و هدف همواره ميهن پرستان و طرفداران دمكراسي و مردم سالاري و رفاه در جامعه سركوب خواهند شد. اين برنامه اي است كه طراحان شعار رفراندوم با ناظران بين المللي تدارك ديده اند. لذا در برابر شعار رفراندوم كه از سوي حكومت اسلامي و عوامل ستون پنجم و سياستهاي بين المللي طرفدار آن مطرح مي شود ملت غيور ايرانزمين مي بايست براي رسيدن به آرمانهاي ميهني خود كه استقلال، آزادي و تماميت ارضي همراه با رفاه اجتماعي است، شعار براندازي را فرياد زند و بدانيد شما فرزندان ايرانزمين مي توانيد با حمايت شوراي براندازي در يك قيام ملي سراسري اين حكومت و عناصر ستون پنجم آن را به زباله دان تاريخ بفرستيد، و آن زمان است كه فرزندان راستين ايرانزمين بر سرنوشت خويش حاكم خواهند شد و راستي، نيكي و زيبايي به سرزمين ما باز خواهد گشت. ملت ايران، شما مي بايست با آگاهي گام برداريد و مبارزه خود را براي ايجاد يك دگرگوني بنيادي ادامه دهيد تا بعد از براندازي بتوانيم به يك نظام اجتماعي نوين كه منافع و حقوق تمام طبقات اجتماعي در آن تعيين شود دست يابيم و اين است عدالت اجتماعي و حاكميت ملي و مردمي كه در آن آزادي هاي اقتصادي و سياسي حفظ خواهد شد و روند نو و انساني در مناسبات بين تمام اقشار جامعه ايجاد خواهد گشت. براي رسيدن به اين آرمانها، هماهنگ كردن پتانسيل پراكنده براندازي از نيروهاي ميهني و مردمي چاره پيروزي مي باشد، كه آنها تركيبي از نيروهاي مبارز مردمي با عقايد متفاوت سياسي ولي در مسير براندازي هستند. اين تشكيلات سياسي در فرداي ايران احزاب چپ و راست را كه زمينه ساز دمكراسي در ايران خواهد بود، بوجود خواهند آورد. البته هشدار مي دهم به آقاياني كه بدون بررسي و عاقبت انديشي نامه سرگشاده مي نويسند و در روزنامه ها به چاپ مي رسانند و به دنبال اتحاد ملي با ستون پنجم رژيم اسلامي مي باشند. شما چگونه مي خواهيد با افرادي كه نام برديد و معلوم الحال هستند و بدليل شناخت مردم از آنها و سوء پيشينه بد به مهره هاي سوخته تبديل شده اند ايراني آزاد و آباد بسازيد؟ بايد گفت اين پيشنهاد اتحاد ملي شما براي شوربختي بيشتر ملت ايران تدارك ديده شده است نه براي آزادي و دمكراسي و رفاه. براي فرداي ايران تغيير انديشه و كلام در مسير جريان و حركت مردمي و گفتمان هاي مردم پسند كافي نيست، اين عمل كرد و كردار نيك است كه نتيجه بخش خواهد بود و استواري در انديشه، گفتار و كردار نيك در طي دوران زندگي است كه با آن انسانها را ميتوان شناخت، كه در ليست شما يك نفر را هم با اين شرايط نمي توان يافت. ما به اين باوريم كه شعار رفراندوم در حال، سرنوشتي جز شعار اصلاحات نخواهد داشت حتي اگر بخش كوچك و ناچيزي از كوچك انديشان ناآگاه در اين لحظه بر اين توهم باشند كه از طريق رفراندوم در اين حكومت چيزي عايد آنها خواهد شد. مردم ايران بدانند كه براي رسيدن به استقلال و آزادي و تماميت ارضي و نيز رفاه و عدالت اجتماعي و غرور و افتخار ايراني بودن، بايد از مرز براندازي عبور كرد و بعد از آن رفراندوم در فضاي آزاد و باز سياسي با نظارت رهبران سياسي و نمايندگان مردم ايران برگزار خواهد شد و در آن نوع رژيم آينده ايران به همه پرسي خواهد رسيد.

+ نوشته شده در Sun 11 May 2008ساعت 0:23 AM توسط میثاق آزاد |


در علم فیزیک هر کنشی را واکنشی است . برای مثال اگر توپی را به طرف زمین پرتاب کنیم در اثر واکنش زمین توپ به طرف بالا یعنی در جهت عکس حرکت خواهد کرد و هر چه نیروی کنش یعنی پرتاب توپ به طرف زمین بیشتر باشد واکنش زمین بیشتر خواهد بود و با یک معادله ساده ما میتوانیم با در نظر گرفتن زاویه و نیروی پرتاب توپ واکنش زمین یعنی حرکت توپ به سمت مخالف را محاسبه کنیم، این مثال ساده علمی عملاً حرکت حساب شده حکومت اسلامی و واکنش کنترل شده اپوزیسیونهای وابسته و ستون پنجم حکومت را کاملاً نمایان میسازد. ما بارها اشاره کرده ایم که این حکومت از لحاظ کیفیت دزد و قاتل و از لحاظ کمیت یکپارچه است و دوگانگی در آن وجود ندارد، این حکومت جبار از ابتدا با چهره سازی و تشکیل اپوزیسیونهای ستون پنجمی در داخل و خارج از کشور جنبش براندازی مردم ایران را خنثی نموده است چرا که با واکنش حساب شده، اپوزیسیون وابسته در داخل و خارج از ایران  همواره به سویی گام برداشته است که در نهایت به استمرار حکومت شیاطین در ایران منجرگشته است. این حکومت در ایجاد بحرانهای مقطعی در داخل و خارج از ایران که راز بقای او در آن نهفته است همواره از اپوزیسیون غیرواقعی (ستون پنجم حکومتی) به بهترین نحو برای استمرار خویش بهره برداری نموده است. ولی سازمان پارس و شورای براندازی از ابتدا همواره در روشنگری حیله ها و تزویرهای حکومتی و مزدوران سرسپرده او در خارج و همچنین دیپلماسی استعماری بین المللی پیشگام بوده است. بی گمان در این حرکت حساب شده ، حمایت و راهبری استعمارگران از استمرار حکومت اسلامی نقش تعیین کننده داشته است و با بهره گیری از مثلث استعماری: اخوان المسلمین ، فراماسونری، صهیونیسم، همه حرکتهای واقعی و میهنی مردم ایران برای نابودی این حکومت جبار با شکست روبرو شده است. از کنفرانس گوادلوپ و انقلاب استعمارگران در ایران تا امروز حکمرانان اسلامی در ایران و همچنین اپوزیسیون ساخته و پرداخته شده توسط آنها، مسیری را طی نموده اند که دلخواه آنها بوده است و بیش از یک ربع قرن در حال نابود کردن روز به روز فرهنگ و اقتصاد ایران می باشند ، و بجز ایجاد فقر، جهل ، ارتشاء ، فحشا ، اعتیاد در جامعه چیز دیگری برای ملت شریف ایرانزمین به ارمغان نیاورده اند ، این خائنین تافته ای جدا بافته از ملت ایران می باشند که برای نابودی ما ازهیچ  جنایتی روی گردان نیستند. این جانیان برای انجام مقاصد و پروژه های استعمارگران گروههای بی شماری از میهن پرستان و آزاد اندیشان ایرانی را به جوخه های اعدام سپردند و از شکنجه و کشتار بیشتر مردم ایران برای نشان دادن چاکر مسلکی و بیگانه پرستی خود هیچ ابایی ندارند. همانگونه که پیشتر بیان کردیم این حکومت جبار همواره با ایجاد بحران و بحران سازی پا برجا بوده است و ایجاد بحرانهای داخلی و خارجی وجود منحوس آنها را استمرار بخشیده است. با نگاهی به تاریخچه حکومت این شیاطین اسلامی، نقش ایجاد بحرانهای مقطعی در استمرار حکومت خون و جنایت را در ایران به خوبی میبینیم. بی گمان بحران هسته ای نیز دستاویز دیگری است برای استمرار و نگاهداری لحظه ای این حکومت بی ثبات که پایه های همیشه لرزان آن که از ابتدا با خون و جنایت ریخته شد و نزدیک به ۲۷ سال هنوز همانند روز تولد نکبت بار خود لرزان مانده است. در این بحرانهای مقطعی نقش خائنانه اپوزیسیون وابسته را نمی توان نادیده گرفت ، آنها وزنه ای برای توازون حکومت اسلامی می باشند و با نابودی این اپوزیسیون ضد میهنی و وابسته حکومت شیاطین اسلامی هم منهدم خواهد شد ، چرا که مخالفان واقعی و میهن پرستان، آنزمان است که میتوانند حرکت واقعی یعنی جنبش براندازی را هماهنگ و هم سو کنند. در حال حاضر مبارزان واقعی راه آزادی ایران در سه جبهه در حال جنگ میباشند :

۱- سیاست استعمارگرانه ابر قدرتها

۲- حکومت دست نشانده آنها

۳- و در انتها اپوزیسیون ستون پنجم که همگی آنها در درون مثلث استعماری قرار دارند .

 در این ۲۷ سال نقش خائنانه و کثیف اپوزیسیون وابسته در مقاطع مختلف بحرانی این حکومت برای استمرار آن و نیز خنثی کردن حرکتهای خود جوش مردمی برای آزادی ایران را به خوبی میبینیم. آمریکا میگوید حکومت اسلامی حامی تروریست است، ناقض حقوق بشر و مانع ایجاد صلح اعراب و اسرائیل میباشد و اکنون، بحرانی دیگر یعنی کوشش برای دستیابی به جنگ افزار اتمی نیز به آن اضافه شده است و آمریکا میگوید حکومت دست نشانده او با داشتن تسلیحات هسته ای به عنصری تبدیل خواهد شد که ثبات جهان را به هم خواهد زد، واقعاً دولت آمریکا فکر میکند که مردم دنیا ابله هستند و نمیدانند که او چه میکند و چگونه  حکومتهای تروریست پروررا مورد حمایت پنهان خود قرار میدهد و به وضوح بر همگان روشن است که خود او به وجود آورنده تروریست اسلامی در دنیا میباشد. اگر آمریکا در بیانات خود صادق است و راست میگوید، کافیست که خود و هم پیمانانش تحریم تبلیغاتی خود را علیه سازمان پارس و شورای براندازی بردارند و ما با همیاری ملت ایران این شیاطین اسلامی را به زباله دان تاریخ خواهیم فرستاد و آنگاه است که مهر و دوستی، صلح و آرامش به منطقه و دنیا باز خواهد گشت، تا زمانی که این روند به وجود نیامده است آمریکا و متحدان آن دروغ میگویند، آنان حامی ایجاد صلح، آرامش و امنیت در منطقه نیستند و با نیرنگ و شعار دمکراسی برای منطقه، جنگ و نا امنی و کشتار و بی ثباتی را به ارمغان آورده اند تا استعمار مستقیم خود را بر مردم بیگناه منطقه وارد آورند و ثروت و سرمایه ملی آنان را به یغما ببرند و ازاین شرایط بحرانی بهره بیشتری ببرند و برای این هدف حتی از قربانی کردن جان سربازان جوان خویش ابایی ندارند چه برسد به جان مردم بیگناه منطقه. به نظر ما تا هنگامی که بوش محافظه کار و مذهبی در قدرت است و از محافظه کاران و مذهبیون تندرو در ایران و منطقه حمایت میکند، رسیدن به امنیت و دمکراسی در منطقه بعید به نظر میرسد. در این جهان بی عدالتی یک قطبی که قدرت در دست جنایتکاران بین المللی است بیش از این چه انتظاری میتوان داشت، آنها میخواهند کشورهای به قول آنها جهان سوم، همواره در رکود و نا آرامی باقی بمانند و مردم آن کشورها هم با فلاکت و بدبختی زندگی کنند تا حسن برتر بودن، آنها را ارضا ‌کند و همواره بتوانند بر ما با ترحم و ذلت نگاه کنند. این سیاست استعماری را باید تغییر داد و ملت ایران توانایی آن را دارد ولی باید در مسیر درست گام بردارند. با نگاهی به صحنه تئاتر سیاست بین المللی در مورد ایران و منطقه و وجود تضاد کرداری در گفتار آنان، به چگونگی سو دادن جریانها و افکار مردم در مسیر خواست آنها پی میبریم، بی گمان مردم آمریکا نمیدانند که آنها هم قربانی سیاستهای نا بخردانه رهبرانشان هستند و از آنها هم بعنوان حشمهای همیشه آماده برای به کشتارگاه فرستادن استفاده میشود. این همان روشی است که رهبران گروههای اپوزیسیون وابسته علیه اعضا طرفداران خود عمل میکنند و هواداران آنها یا ناآگاه میباشند یا از فرط نا امیدی خود را به ناآگاهی میزنند تا زمان از دست رفته بی خبری و بی خردی خود را جبران کنند ولی ما به آنها میگوییم که هیچ دیر نیست که در مسیر دفاع از ایران و ایرانی به پا خیزید و به صف مبارزان سازمان پارس و شورای براندازی ملحق شوید. مردم شریف ایرانزمین تا هنگامی که رهبران مجاهدین خلق ، سلطنت طلبهای پهلوی چی ، حزب توده و شرکا، ملیون وابسته که همه آنها بازوی نگاهدارنده حکومت اسلامی می باشند و ستون پنجم اپوزیسیون را تشکیل می دهند خنثی نگردانند ، حکومت اسلامی پا برجا خواهد ماند ، هواداران و وابستگان آنها بدانند که رهبران آنها بیش از یک ربع قرن علیه منافع ملت ایران اقدام کرده اند ودر صدد بهره دادن به استعمارگران ضد ایرانی بوده اند. میهن پرستان ایرانی باید نیکی را از بدی و اهورایی را از اهریمنی تمیز دهند تا بتوانند به ایرانی آزاد، آباد و سرافراز دست یابند . مردم ایران ما با همیاری فرد فرد میهن پرستان ایرانی می توانیم زشتی ،پلیدی که بر سرزمین اهوراییمان سایه افکنده را نابود سازیم و آن زمان است که جایگاه حقیقی خود را در جهان به چنگ خواهیم آورد و شرف و غرور ایرانی که توسط دشمنان ایرانزمین به یغما برده شده است را دوباره پس خواهیم گرفت. ملت ایران بدانید که ایران به دست ایرانیان آزاد باید گردد و با دخالت خارجی از استقلال و آزادی و تمامیت ارضی خبری نخواهد بود. ملت غیور ایران با هماهنگی و تاکتیکهای شورای براندازی می توانیم موجبات رسیدن به استراتژی که همان براندازی و نابودی کامل حکومت اسلامی و وابستگان ستون پنجم آن است را فراهم آوریم ، و با هم ایران آزاد، آباد و سرافراز را پایه ریزی کنیم و برای رسیدن به این مهم در ابتدا باید به ایرانمان و آینده فرزندان ایرانزمین بیاندیشیم و خصلت ایرانی گری ، مردانگی و سرافرازی را از یاد مبریم و در صدد باز پس گرفتن آبروی از دست رفته ، رزم واقعی را برای نابودی دشمنان ایرانزمین آغاز نماییم.
چوایران نباشد تن من مباد  بدین بوم و برزنده یک تن مباد

+ نوشته شده در Sun 11 May 2008ساعت 0:14 AM توسط میثاق آزاد |


قريب۲۷سال از قيام آزاديخواهانه و برحق ملت تجددطلب ايران كه به وسيله شيادان روحاني نما به بيراهه اي مهلك كشانده شد گذشت. در طول اين۲۷سال تنها يك بار به طور جدي و ملموس زمينه مساعدي براي سرنگوني رژيم خونخوار ولايت فقيه فراهم شد. اين موقعيت استثنائي، كم و بيش همزمان با انتخابات قلابي رياست جمهوري در سال ۱۳۷۶همراه با صدور حكم محكوميت حکومت اسلامي و صدور حكم بازداشت تني چند از سران اين حكومت ضد بشر از طرف دادگاه ميكونوس فراهم گرديد. به ياد داريم كه سيد محمد خاتمي يكي از مهره هاي از پيش انتخاب شده ولايت فقيه ظاهراً براي تبليغ انتخاباتي، اما در حقيقت با دو صد حيله و نيرنگ دست به كار نجات سيستم مافيائي ولايت فقيه شد. او توانست با وعده و وعيدهاي دروغ درباره تأمين آزادي و رفاه، ميليون ها تن از مردم را كه بيشتر از طبقه جوانان و زنان ايران بودند پاي صندوق هاي راي گيري حاضر كند و صحنه اي از حمايت مردم نسبت به رژيمي كه خود رئيس جمهور از پيش انتخاب شده آن بود به نمايش بگذارد. فريب خوردن مردم از خاتمي حيله گر با توجه به شرايط بد اقتصادي و اختناق و سركوبي كه سايه نااميدي و مرگ بر جامعه انداخته بود به مصداق غريقي كه در اقيانوس طوفاني به تخته پاره اي براي نجات مي آويزد تا حدي قابل درك بود. در اين ميان اما استقبال تقريباً يكپارچه از خاتمي و وعده و وعيدهاي توخالي وي از جانب مهره هاي پرمدعاي اپوزيسيون و روشنفكري در اروپا و آمريكا و كانادا چنان عجيب و مرارت بار بود كه باور كردن و توجيه آن نه در آن زمان ممكن و نه در حال حاضر ممكن است. اگر بخواهيم براي عريان نشان دادن موضوع تنها به چند مورد از اين قبلي نامي به خاطر آوريم بي شك نام آقاي رضا پهلوي و راديو 24 ساعته مربوط به ايشان در لوس آنجلس، آقاي عليرضا نوري زاده، آقاي احسان نراقي، روشنفكر هميشه حاضر در صحنه، آقاي علي كشتگر، آقاي دكتر مدني و اغلب شعبه هاي بي شمار چند نفري جبهه ملي ايران در درون و برون ايران و بعضي از رهبران كنفدراسيون سابق دانشجويان در ذهنمان پديدار ميگردند. عجبا كه هيچ يك از اين حضرات پرمدعا، با خود و با مردم نگفتند كه چگونه ممكن است در حالي كه خود را به عنوان مخالفان جدي و پر و پاقرص دخالت دين در حكومت معرفي كرده اند، طرفدار سيد محمد خاتمي كه كسي به جز يك فرد مذهبي عمامه به سر نبود نيز باشند. در آن زمان اگر كسي لب تر مي كرد كه خاتمي هم يك آخوند است و او در گذشته چنين گفته، چنين نوشته و يا چنان كرده همه بر سرش مي ريختند و به صد مغلطه و سفسطه محكومش مي كردند كه تو چوب لاي چرخ مردم و نجات وطن ميگذاري. همچنين به ياد دارم كه همين حضرات در سفسطه بازي هاي خود تا درجه اي پيش مي رفتند كه او را به گرباچف ايران و مصدق دوران و از اين قبيل نيز ملقب ميكردند. سيد محمد خاتمي توانست به كمك اين طبقه از سران اپوزيسيون و روشنفكران حرفه اي قرن بيست و يكم، علاوه بر نجات فوري سيستم مافيائي ولايت فقيه از سرنگوني، موجي را به نام «آرامش فعال» و «اصلاحات گام به گام» مطرح كند كه اين نيز طرحي بود براي پيش گيري از خشم و خروش مردم در برابر نيروهاي سركوب رژيم ولايت فقيه. در حقيقت توسعه چنين طرز فكري در جامعه ايران بزرگترين خدمت او به رژيم ولايت فقيه بود. خاتمي در اين مورد نيز قبل از آن كه بتواند توده مردم خشمگين و ستمديده را به آرامش و سكوت در برابر ظلم بي حد و حساب نيروهاي وحشي و گزمه هاي افسار گسيخته رژيم وادار كند، توانست قلب و روح روشنفكران و سران اپوزيسيون مقيم اروپا و آمريكا و كانادا را با لبخند و ناز و عشوه اي كم نظير تسخير كند. همان افراد و همان اقشاري كه در بالا به نام بعضي از آنان اشاره شد به ويژه آقاي رضا پهلوي اين طرز تفكر خاتمي را دانسته يا ندانسته از او به خيال خود ربودند و با كمي تغيير در اصطلاحاتي كه او به كار ميبرد به مالكيت خود درآوردند. براي مثال آقاي رضا پهلوي و اطرافيان متخصص ايشان در فريب دادن مردم اصطلاح «نافرماني مدني» را تراشيدند و بدون كم ترين برنامه ريزي و تعمق دميدن دائم در شيپور آرامش و سكوتي كه مد نظر خاتمي بود با تبليغ كردن در باره «نافرماني مدني» در راديو و تلويزيون هاي عديده اي كه در اختيار دارند آغاز كردند كه هم اكنون نيز همچنان ادامه دارد و هر روز بر آن بيش از روز پيش پافشاري ميكنند. جا دارد مسئله را قدري به ساده ترين و خلاصه ترين كلام بشكافيم تا صاحب اين نوشته و جمعي را كه از روز اول خاتمي را بزرگترين دشمن ايران و مردم بي پناه ميهنمان معرفي كرديم و از لزوم تحريم انتخابات سخن گفتيم به آساني مردماني بيرحم و طالب اغتشاش و خونريزي قلمداد نكنند. مسئله اين است كه هيچ انساني كه داراي هوش و استعداد معمولي باشد نمي توان يافت كه او از خونريزي و اغتشاش، در برابر آرامش و آسايش لذت ببرد و احساس رضايت كند. از سوي ديگر بسيار واضح است كه بشر هم مانند هر موجود زنده ديگري داراي ذات و طبيعتي است به نام «دفاع از خود». فلسفه و دليل ايجاد دولت و سيستم دادرسي و دادگستري و پليس از جمله يكي هم اين است كه طبيعت «دفاع از خود» كه در نهاد هر انساني نهفته است، در برابر ظلم و تجاوز انسان ديگري به نحوي خودسرانه و افسارگسيخته بروز نكند و ظاهر نشود، زيرا در اينصورت چنان هرج و مرجي به وجود خواهد آمد كه سنگ روي سنگ بند نخواهد شد. فرد قاتل، دزد، سركش و متجاوز به حقوق ديگران را چنان كه ميدانيم به وسيله نيروي تربيت شده پليس كه حقوق بگير مردم و جامعه است دستگير مي كنند، به دادگاه ميبرند و طبق ضوابطي كه آن ضوابط نيز از سوي مردم معين شده و به صورت قانون لازم الاجرا قلمداد ميشود تنبيه مي كنند. هرگز نديده ايم كه قاتلان و دزدان و متجاوزان به حقوق ديگران را از طريق صحبت و ديالوگ يا «آرامش فعال» و «نافرماني مدني» و از اين قبيل به راه راست وادار كنند و آن ها را آزاد بگذارند تا به تجاوز و غارت خويش ادامه دهند. به همين دليل در قوانين و منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد نيز نوشته شده در صورتي كه دولتي در يكي از جوامع دنيا نسبت به رعايت قوانين تمرد و سرپيچي كند و خود آن دولت و اعضاي آن دست به دزدي و قتل و غارت بر عليه مردم بزنند، مردم آن جامعه مجاز هستند خود بر عليه چنين دولت متجاوزي قد علم كنند و با هر وسيله ممكن آن دولت را سرنگون كنند و كنترل جامعه را به دست خود گيرند. بياد داريم كه در فرداي حادثه شوم و فراموش نشدني ۱۸تير كه نيروهاي وحشي رژيم به خوابگاه دانشجويان بي گناه در نيمه شب يورش بردند و دانشجويان را به خاك و خون و آتش كشيدند خاتمي دانشجويان را به «آرامش و سكوت مدني!» دعوت كرد. او قول داد خطاكاران وحشي و بيرحم را به پاي ميز اجراي قانون و عدالت خواهد آورد. و به ياد داريم كه در پي حادثه كشتار وحشيانه اي كه به «قتل هاي زنجيره اي» معروف شد خاتمي جامعه را دعوت به سكوت كرد و قول داد خطاكاران را در پاي ميز قضاوت و عدالت حاضر كند! در هر دو مورد فوق چه شد؟ مگر امروز قاتلان كه از كارمندان و حقوق بگيران عاليرتبه مردم ستمديده ايران در وزارتخانه ها بودند از زندان آزاد نشدند؟ مگر آن ها به پشت ميزهاي اداري خود بازنگشتند؟ مگر وكيل پرونده قتل فجيع فروهرها را كه همه آن را يك پرونده ملي ناميدند و ناميديم در این مدت گذشته به جرم فاش كردن اسرار همين پرونده در بيدادگاه هاي سيستم مخوف جمهوري اسلامي به 70 ضربه شلاق و 5 سال حبس و جزاهاي مشابه محكوم نكردند؟ آيا اين محكوميت تمامي مردم بي پناه و ستمديده ايران به حساب نمي آيد؟‌آيا اين عمل دستگاه هاي مخوف به اصطلاح قضائي رژيم خود به منزله سند محكم ديگري نيست كه سران جنايتكار رژيم مستقيماً در اين قتل ها دست داشته اند؟ آيا باز هم بايد همچنان بر طبل «نافرماني مدني» و «رفراندم روي ديوار» بكوبيم و سرگرم اينگونه مطالب باشيم؟ آيا اين همان نيست كه تضمين كننده تداوم ظلم و ستم و از هم پاشيدن ايران خواهد شد؟ آيا به راستي خاتمي را نبايد به عنوان مرموزترين و جديترين دشمن مردم ايران و دوست رژيم خونخوار و غارتگر جمهوري اسلامي و ولايت فقيه به حساب آوريم؟ آيا زمان آن نرسيده است كه روشنفكران مسخ شده از خواب غفلت بيدار شوند و از اين پس مردم بي گناه و بي پناه را به سكوت و آرامش دعوت نكنند؟ آيا زمان آن نرسيده كه «نافرماني مدني» را براي مردم ايران، و براي خودشان معني كنند و اگر برنامه مشخصي براي آن دارند بازگو كنند وگرنه از اين پس بر اين طبل توخالي و زيانبخش نكوبند و مردم را سرگردان نكنند؟ از كدام «مدنيت» بايد «نافرماني» كرد و به چه دليل؟ مگر «مدنيتي» در ايران وجود دارد كه مردم از آن «نافرماني» كنند؟ مگر ايران بر پايه فرمول اجتماعي و اقتصادي معيني استوار است كه نافرماني و اعتصاب خدشه و خراشي به آن وارد كند و آن را فلج كند؟ مگر غير از اين است كه مشتي ياغي و جنايتكار نفت و گاز ايران را به زور سرنيزه از آن خود كرده اند و آن را بي حساب و كتاب استخراج مي كنند و مي فروشند و پول آن را بين همديگر تقسيم مي كنند؟ «نافرماني مدني» چه تلنگري ممكن است به دو طرف معامله نفت و گاز بزند؟ تا زماني كه نفت و گاز در لوله هاي انتقال وجود دارد و فروشنده آن را به خريدار ارزاني ميدارد آب از آب تكان نخواهد خورد. «نافرماني مدني» در اين سال و زمان به اضافه سركوب بي اماني كه در ايران هر روز به نحو فجيع تري ادامه دارد همان معجوني است كه خاتمي و رژيم جمهوري او و همدستان او (فروشنده نفت و گاز) و شركت هاي چند مليتي عظيم نفت و گاز (خريداران نفت يا مفت) ميخواهند و حول محور آن زنده مي ماند و به كردار ننگينشان ادامه ميدهند. ما بايد ابتدا مالكيت خود را بر منابع نفت و گازمان به اثبات برسانيم، وگرنه ما را در اين معامله نه امروز به حساب مي آورند و نه در فردا به حساب خواهند آورد. زمان آن رسيده كه سران اپوزيسيون و روشنفكران مدرن قرن بيست و يكم ما در بيرون مرزهاي كشور به خود آيند و برنامه اي براي «دفاع ملي» ارائه دهند، يا به جاي تضعيف روحيه «دفاع از خود» از طريق تبليغ بي برنامه «نافرماني مدني» در بين مردم، كارگران و كارمندان شركت نفت و شركت گاز ايران را به متوقف كردن توليد ترغيب كنند، زيرا لوله هاي خالي نفت و گاز است كه مي تواند شريان هستي قافله دزدان و جنايتكاران اسلامي را تهديد كند نه اعتصاب 250 نفري كارگران كارخانه چيت سازي كه نتيجه يك «نافرماني مدني» كور و بي برنامه است. زمان آن رسيده كه در درون ايران، در هر محله و قصبه، «كميته هاي ضربت دفاع ملي» ايجاد شود و سران اپوزيسيون و روشنفكران مقيم خارج به جاي دعوت مردم به سكوت و آرامش، از طريق چندين رسانه تلويزيوني و راديوئي و چاپي كه اين روزها هركدام سازي جداگانه براي خويش مي زنند و از برنامه واحدي پيروي نمي كنند، با برنامه اي واحد عمل كنند و كار جمع آوري كمك هاي مالي در بين چندين ميليون ايراني مقيم كشورهاي اروپا و آمريكا و كانادا را به عهده بگيرند و با سيستم صادقانه و سالمي به دست «كميته هاي ضربت دفاع ملي» در درون مرزهاي كشور برسانند. در غير اينصورت اپوزيسيون خارج از ايران خواسته يا ناخواسته، و دانسته يا ندانسته دقيقاً به همان راهي خواهد رفت كه حکومت اسلامي به وسيله خاتمي و ياران دوم خردادي خود توصيه كرده و ما آن را به نفعشان توسعه داده ايم. راه حل نهائي براي حل مسئله و مشكل ايران با توجه به برنامه «نظم نوين جهاني» فقط و فقط به دست مردم ايران بدون دخالت از سوي اين كشور و آن كشور ذينفع و بدون تكيه بر برنامه هاي اقتصادي كشورهاي غرب و شرق ممكن است. ما نبايد در جهت آنچه كه رژيم جمهوري اسلامي مطرح مي كند، و يا هر مهره اي كه در اين رژيم تحت عناويني مثل اصلاح طلبي واصول گرایی و غيره عنوان ميكند و در ظاهر امر مثبت و به نفع مردم ايران جلوه گر مي شود به آساني قدم برداريم. براي مثال اگر شعبه اي از نظام مثل نهاد رياست جمهوري دم از اصلاحات ميزند بايد بلافاصله آن را غيرقابل ممكن بناميم زيرا رئيس جمهور همان است كه از غربال رهبر و مصلحت رژيم و ديگر نهادهاي جنايتكار گذشته است و محال است صداقتي در حرف ها و برنامه هاي او باشد. مثال ديگر برنامه مبارزه با تروريسمي است كه سياستمداران آمريكا و انگلستان به دنبال آن هستند. سياست آمريكا و همكاران غربي آن به ويژه دولت انگلستان اين است كه ياغيان حكومت اسلام پناه در ايران به تكنولوژي سلاح هسته اي دست نيابند. اما حتي يك مرتبه نگفته اند كه بايد همان تكنولوژي كهنه را هم مثل تفنگ و مسلسل و تانك و توپ كه در سركوب هفتاد ميليون انسان بي گناه به كار ميبرند بايد از دست اين رژيم گرفت. اگر كشتن مردم ايران و اسارت آنان در چنگال وحشي اين رژيم از نظر كشورهاي غرب عملي تروريستي به حساب مي آيد به فروش وسائل سركوب به اين رژيم خون آشام دست نميزدند. سياستمداران طرح «نظم نوين جهاني» مسلماً كشتار بيرحمانه مردم ايران به دست جلادان جمهوري اسلامي را در زمره اعمال تروريستي به حساب نمي آورند و كمترين مخالفتي هم با آن ندارند. با اين ترتيب نبايد فراموش كنيم كه تكيه بر نيروهاي غرب و پيروي از برنامه هاي آنان بي فايده است. سياستمداران غرب به محض آن كه دريابند رهبران اپوزيسيون و روشنفكران ما در وحله اول تنها به فكر نجات ايران هستند براي رفع شر از رژيمي كه در معرض خطر براندازي از سوي مردم آن است با ما با حساب و كتابي منطقي آغاز به همراهي و همكاري خواهند كرد. در غير اينصورت آن ها هفتاد ميليون مردم ايران را به يمن نوكرصفتي رهبران اپوزيسيون و روشنفكراني كه از ابتكار عمل و تكيه بر قدرت مردم خود برخوردار نيستند در معادلات سياسي و استراتژي هاي كوتاه مدت و دراز مدت خويش به حساب نخواهند آورد و در نتيجه سرنگون شدن اين رژيم و روي كار آمدن رژيمي ديگر تنها براي حفظ منافع خودشان خواهد بود و مردم ايران در اين معادله كه چيزي بجز بك معامله اقتصادي نيست جائي نخواهند داشت. در چنان وضعي كه اين روزها شاهد آن هستيم با تأسف و تأثري بي حد بايد گفت : با آمدن کسانی مانند احمدی نژاد به صحنه سیاست این نتیجه را می توان گرفت که مردم ایران هیچ نقشی در سرنوشت خود ندارند و این استعمارگران فراماسونیسم هستند که به جای هفتاد میلیون تصمیم گیری می کنند و نشانگر این است که تا زمانی که  مردم ایران نسبت به سرنوشت خود بی اهمیت باشند و بازیچه دست عوامل دست نشانده به ظاهر اپوزیسیون مخالف رژیم باشند و دنباله روی این بوق و کرنای دروغین آنها باشند مانند پروژه شوم « نافرمانی مدنی » به جای « دفاع ملی » این است که : این قافله تا به حشر لنگ است.

جاوید ایران بزرگ

 

+ نوشته شده در Tue 6 May 2008ساعت 3:17 PM توسط میثاق آزاد |


با نگاهي به تاريخ چند صد ساله ميهن ما ايران و بررسي عمكردهاي سياستهاي شوم استعماري و عواقب خانمان سوز و ويران كننده آن بر مردم كشور ما، به ما ثابت ميكند كه هيچ بيگانه اي دل به بهزيستي، رفاه و سرفرازي ما نسوزانده است، در عوض آسيبهاي غيرقابل جبراني از استعمارگران شرق و غرب به ميهن اهورايي ما رسيده است، البته نه اينكه استعمارگران قوي و باهوشتر از ما هستند بلكه ما ايرانيان به خود بي اعتماد و بي عقيده بوده ايم و همواره به بيگانگان بهاي بيشتر از آنچه لازم بود داديم كه در نتيجه زور بروز نفوذ بيگانگان در كشور بيشتر شد و ما ضعيف و ضعيفتر شديم و روز بروز بر خائنين به اين آب و خاك افزوده شد.اكنون ما ميهن پرستان بايد در حفظ حقوق و منافع ايران كه در صدر آن رسيدن به استقلال و تماميت ارضي ايران است كوشا باشيم و براي رسيدن به آن نبايد لحظه اي از مبارزه با دسيسه هاي بين المللي غافل باشيم و تاريخ آينده ايران را مستقل با حاكميت ملي ترسيم نمائيم، و اين مهم با همت تمامي فرزندان غيور و ميهن پرست ايرانزمين امكانپذير است. در شرايط زماني و مكاني و برنامه ريزيهاي استعماري هر روز بيشتر از روز پيش بحث و احتمال حمله نظامي آمريكا به ميهن ما بيشتر و بيشتر ميشود، و احتمال اجراي سناريوي اشغال افغانستان و عراق در ايران علنيتر ميگردد. استعمار براي اجراي اين پروژه تمام ابزارهاي خود را بكار گرفته است و با تبليغات در داخل و خارج ايران در حال آماده كردن فضاي داخلي و بين المللي براي قبول اين تجاوز علني ميباشد. در صورت اجراي اين پروژه شوم مجاهدين خلق همانند تاجيكها در افغانستان عمل خواهند كرد و رضا پهلوي رل ظاهرشاه را بازي خواهد كرد و نتيجه آن ناامني و جنگ داخلي و در انتها به تجزيه ايران منجر خواهد شد. با كمال تأسف با تبليغات راديو و تلويزيونهاي ضد ميهني لس آنجلس تعدادي زيادي از ايرانيها در خارج و در داخل و گروهكهاي سياسي، فرهنگي، صنفي و حتي نظاميها، اكنون خواهان ورود نظامي آمريكا و انگليس به ايران هستند كه شايد فضاي دمكراسي و آزادي در ايران برقرار شود. ملت غيور ايرانزمين، آگاه باشيد كه اشغال ايران نتيجه اي جز ناامني و جنگ داخلي و بي ثباتي و هرج و مرج و در نهايت تجزيه ايران نخواهد داشت. شواهد در فضاي بين المللي كه از يك سو در اثر تبليغات استعمارگران خارجي و از سوي ديگر استعمارگران داخلي و حكومت اسلامي حكايت از آن دارد كه پروژه انتقال استعمار داخلي (استعمار غيرمستقيم بين المللي) به استعمار خارجي (استعمار مسقيم بيگانگان) در حال اجرا است و اكنون به نقطه حساس آن رسيده است. در اين معادله حكومت اسلامي محلل قرار گرفته است و حكومت را به آنهايي تحويل خواهند داد كه بوجود آورنده و حاميان خودشان بوده اند. در اين راستا حكومت اسلامي در ايران با اعتراف به گروگان داشتن. بن لادن و اطرافيانش و همچنين بكار بردن سلاحهاي موشكي دوربرد با كلاهكهاي هسته اي و شيميايي عليه اسرائيل فضا را براي ورود نظامي اربابان خود به ايران آماده ساخته است و ورود استعمارگران بيگانه به ميهن ما قطعي است. در اين رابطه به تازگي مهره اي تازه نفس از آستين كثيف استعمار بيرون آمده است كه او از دمكراسي و جدائي دين از حكومت حكايت ميكند و از آمريكا و انگليس خواسته است كه آزادي و دمكراسي را به ايران هديه كنند. اين شخص كسي بجز آخوند حسين خميني نوه خميني بنيانگذار حكومت جانيها و دزدها و ضدايرانيها نيست. هم اكنون از نظر تماميت ارضي، در مرز عراق بيش از چهار هزار كيلومتر مربع از خاك ميهن ما هنوز در اشغال نيروهاي آمريكائي و مجاهدين خلق است و در آن ناحيه احزاب جدائي طلب كرد با كردهاي عراقي براي جداسازي عضوي از اعضاي بدن ايرانزمين يعني كردستان ايران در حال دسيسه به نفع استعمار ميباشند. در شرق ايران قسمت بزرگي از خاك ايران در اختيار گروه القاعده، طالبان و پاكستان است. در شمال ايران هم در منطقه آذربايجان بوي خيانت به ميهن براي جدا ساختن آذربايجان عزيز به مشام ميرسد و در درياي خزر نيز منافع ايران در خطر است. در جنوب سه جزيره ايراني تنب كوچك و بزرگ و ابوموسي به عربها واگذار شده است تا در آنجا سرمايه گذاري كرده و توليد مثل نمايند و بعد با يك رفراندم ساخته و پرداخته استعمار آنها را از ميهن اهورائي جدا سازند. ملت غيور ايرانزمين هوشيار باشيد كه تمام اين دسيسه ها براي تجزيه ايران و از بين بردن فرهنگ و تمدن ايراني تدارك ديده شده است. در همين مسير و شرايط كنوني ايران نيز، كه سلطنت طلبان شانسي براي رسيدن به قدرت در صورت پيروزي ملت ايران با يك قيام ملي را ندارند، حمله نظامي آمريكا براي آنها تنها راه رسيدن به قدرت كاذب و شدن ابزاري در مسير اجراي مقاصد شوم استعمار جهاني در ايران عزيز ما ميدانند. اكثريت به اتفاق مردم ايران، اعم از روشنفكران، دانشجويان، دانش آموزان، كسبه، كارگران، كشاورزان، كارمندان و نيروهاي مسلح ايران خواهان بازگشت سلطنت به رهبري رضا پهلوي نيستند، با اين وجود احساس نزديك بودن رسيدن به قدرت نزد سلطنت طلبان بيشتر از آن جهت است كه به مواضع استعماري انگليس، آمريكا و اسرائيل چشم دوخته اند و اين هيچ رابطه مستقيمي به خواست مردم ايران ندارد. اكنون با نگاهي يه شوراي اداره عراق كه 25 نفر عضو دارد درمييابيم كه اگر استعمار هم چنين خوابي براي ايران ديده باشد ايران به سوي تجزيه و نابودي خواهد رفت. افراد اين شورا كه توسط انگليسيها، آمريكائيها و اسرائيليها انتخاب شده اند، افراد زير ميباشند:

1 ـ احمد چلبي از كنگره ملي عراق كه مورد حمايت پنتاگون است؛ 2 ـ مسعود بارزاني از حزب دمكرات كردستان مورد حمايت انگليس است؛ 3 ـ جلال طالباني از اتحاديه ميهني؛ 4 ـ صلاح الدين بهاالدين رهبر اتحاديه اسلامي كردستان كه هر دو نيز از طرف انگليس حمايت ميشوند؛ 5 ـ محمود عثمان بنيانگزار حزب سوسياليست كردستان: 6 ـ حميد مجيد موسي رهبر حزب كمونيست عراق؛ 7 ـ عزالدين سليم رهبر حزب الدعوة؛ 8 ـ ابراهيم الجعفري سخنگوي حزب الدعوة؛ 9 ـ عبدالكريم محمود المحداوي نماينده حزب الله عراق (انگليس)؛ 10 ـ محسن عبدالحميد دبير كل اخوان المسلمين عراق كه او نيز از طرف انگليس حمايت ميشود؛ 11 ـ عقيله الهاشمي زن تركمي كه كارمند وزارت خارجه صدام بود؛ 12 ـ راحه حبيب الخوزاني زني كه رهبر يك قبيله شيعي جنوب عراق است؛ 13 ـ صندول چابوك، زني كه نماينده اقليت تركمن است و همچنين 5 نفر سني عرب مانند ادنان الباجه جي و 5 نفر سني كرد و يك مسيحي، البته حكومت اسلامي هم يك نماينده مستقيم در اين شورا دارد و آن عبدالعزيز الحكيم برادر آيت الله محمد باقر حكيم رهبر مجلس اعلاي اسلامي عراق است.

خلاصه، انگليس همانگونه كه در تعيين دولت موقت افغانستان نقش اصلي را بازي كرد، در عراق نيز در تشكيل شوراي اداره عراق دخيل بوده است. در اين ميان سئوالهائي مطرح ميشود كه:

1 ـ آيا آمريكاييها خود را گول ميزنند و با چشم باز در باتلاقي كه انگيسها بر او كنده اند دارند غرق ميشوند يا با چشم بسته به مسيري ميروند كه نه آينده سياسي و نه آينده اقتصادي آنها در منطقه حفظ خواهد شد و اين عمل، ورود نظامي مستقيم آمريكا در انتها، با بي آبرويي سياسي و فرهنگي و ورشكستگي اقتصادي آمريكاييها پايان خواهد پذيرفت.

2-آيا بنظر شما اين جمع اضداد كه تركيبي از تشكل مزدوران و تروريستهاي بين المللي است ميتواند دمكراسي، آزادي، بهزيستي و عدالت اجتماعي را به مردم بدبخت عراق هديه دهد؟ البته يك فرد كوري هم كه سواري ندارد، با انداختن يك نگاه به اين مجموعه شوراي اداره عراق ميگويد امكان پذير نيست.

البته بايد دانست كه پروژه ايجاد مرزهاي جديد در منطقه توسط استعمار همواره فعال بوده است. در مسير اين پروژه عراق هم مانند افغانستان در ناامني و جنگ داخلي بسر خواهد برد و در انتها در اثر گرسنگي مردم و  و ناامني و جنگ داخلي اين كشورها تجزيه خواهند شد. اكنون اكثر مسلمانان كه طرفدار امنيت، ثبات، آزادي و بهزيستي و توسعه كشورشان هستند، به سياستهاي استعماري انگليس و عملكرد آمريكا در اين بخش از جهان بي اعتماد هستند و اين انديشه را مؤسسات نظرسنجي مثل «گالوپ» و «بيوتراست» نشان داده اند، و در نتيجه شوراي اداره عراق بناچار با بحران مشروعيت روبرو است و آشكار است كه در اين سياست غلط منطقه اي حتي منافع استعمارگران در زمينه انرژي تضمين نخواهد شد، ناگفته نماند كه تفاهم مشترك در استراتژي براي كسب منافع مشترك غرب در منطقه وجود دارد ولي تضاد تاكتيكي در بدست آوردن منافع منفرد هريك از اين استعمارگران را نميتوان ناديده گرفت، چرا كه در تقسيم غنايم جنگي هر يك از آنها در صدد بيشتر سهم بردن ميباشند. در اين صورت است كه برخوردهاي مقطعي بين اين دولتها بوجود مي آيد. در اين راستا همواره انگليس، روسيه و چين در يك قطب عمل كرده اند. پس از جنگ اول و دوم جهاني و باز شدن پاي آمريكاييها به آن سوي آب و نيرومند شدن اقتصاد و ارتش آن كشور، او نيز در عضوگيري و افزودن مستعمره هاي خود اقدام مستقيم نظامي كرده است كه تاكنون از لحظا افكار عمومي مردم جهان اين عملكرد آمريكا همواره محكوم شده است. مابقي كشورهاي اروپائي مانند فرانسه، آلمان، اسپانيا، پرتغال و... رفته رفته نيروي نظامي خود را از دست دادند و با بي لياقتي و بي كفايتي سياست مداران اروپايي، آنها در تصميم گيريهاي بين المللي غايب شدند و همواره در حال از دست دادن مستعمره هاي خود هستند. در حال حاضر هم اتحاديه اروپا كه با تلاش فرانسه و آلمان ميخواهد قدرت سياسي و نظامي خود را در جهان بازنگري كند، لذا اروپا با تركيبي از كشورهاي طرفدار انگليس و آمريكا نميتواند نيرويي منسجم در توازن قدرت در جهان باشد. اسرائيل هم بدليل دست اندر كار بودن در تمام سيستمها (فراماسيونري، صهيونيسم، اخوان المسلمين) و با حمايت انگليس و آمريكا، همواره به خواسته و منافع خويش رسيده است. در پايان جنگ جهاني دوم كه با شكست آلمان، ايتاليا و ژاپن پايان يافت و آمريكا، انگليس و روسيه پيروز شدند از اتحاد اين سه ابرقدرت فرزندي متولد شد كه اسرائيل نام نهادند كه در اجراي سياستهاي استعماري اين كشورها در منطقه مسئوليت شاخصي به او محول شد كه در اين رابطه تشنج مداوم منطقه اي و تضعيف بيشتر و بيشتر كشورهاي مسلمان منطقه كمك زيادي به استعمارگران در اين منطقه كرده است. در اين راستا انگليس همواره طراح و استراتژ اصلي بوده است اگر بگوئيم كه انقلاب كمونيستي روسيه هم زير نظر و حمايت انگليس صورت گرفته است زياد هم اغراق نكرده ايم. البته شواهد تاريخي و ارزيابي آن صحت مطلب را ثابت ميكند. با آگاهي به اين موضوع كه ايجاد مرزهاي جديد به نيروهاي استعماري توان بيشتري براي دسترسي مستقيم به منافع و افزايش آن ميدهد، در اين راستا انگليس و آمريكا، هرگز از جنبشهاي آزاديخواهانه ملي و ميهني كه بوجود آورنده استقلال و حفظ تماميت ارضي و در نهايت آزادي و آباداني در اين كشورها است حمايت نكرده اند و در اجراي اين سياستهاست كه استعمار مصمم است با ورود نظامي مستقيم، دخالت مستقيم خود را در سياست و اقتصاد ايران وارد سازد و با استعمار مستقيم، منافع بيشتري از منابع ايران را برداشت نمايد. لذا ما و مردم ايران و ميهن پرستان آگاه، با هرگونه تجاوز خارجي به ايران مقابله خواهيم كرد و حكومت دست نشانده اسلامي در ايران را خودمان سرنگون خواهيم كرد و ملت ايران بر سرنوشت خود حاكم خواهد شد و استقلال ايران با حاكميت ملي تضمين خواهد شد. استقلال ملي و حاكميت ملي اجزا غيرقابل تفكيك يك پديده ميهني هستند كه در پي آن غرور و سرفرازي ملي نهفته است و در نهايت مردم گرايي و مردم سالاري اساس دمكراسي و آزادي و آباداني كشور را تأمين خواهد كرد و اين يكي از اصول انساني و حقوق حقه يك ملت است كه در سرنوشت و آينده خود شريك باشد. در اين مهم اشتراك و پيوستگي همه نيروهاي ميهني ـ مردمي با يكديگر نقش ويژه اي را در شكست دادن سياستهاي استعماري عليه ايرانزمين ايفا خواهند كرد. اكنون اپوزيسيون آزاديخواه ميهني ـ مردمي ايران بايد سياستهايي را برگزينند كه براساس آن بتواند از يك سو عليه سلطه شوم حكومت اسلامي دست نشانده استعمار و از سوي ديگر عليه سياستهاي استعماري مستقيم در ايران كه تضاد فاحشي با استقلال، تماميت ارضي، آزادي و منافع و حقوق ملي ما دارد همزمان مبارزه كند و با طرح خواستهاي هدفمند و تاكتيهاي مقطعي گامهاي جديدي به سوي پيروزي و در نهايت بهروزي ملت ايران عليه اهريمنان كژانديش داخلي و خارجي برداشته شود.

+ نوشته شده در Tue 6 May 2008ساعت 3:10 PM توسط میثاق آزاد |


با بررسي ساختار سياسي ـ اجتماعي و سياسي ـ اقتصادي جهان غرب، به اين نكته پي مي بريم كه همبستگي و هماهنگي مشترك آنها در اين امور توانسته است ثبات و استقلال و آزادي را در اين منطقه از جهان پايه گذاري و استمرار دهد، در اين روند و ساختار با افزايش تركيبي

نيروي انساني و اقتصادي در يك مجموعه سياسي ـ اقتصادي و سياسي ـ اجتماعي، توانسته اند بازدهي عناصر مركب و سازنده جامعه را به ميزان قابل توجهي افزايش دهند و همچنين قادر بوده اند در رابطه با جوامع ديگر حاكميت سياسي  اقتصادي ـ اجتماعي خود را مصون نگه دارند و تأثيرگذار بر روند شكل پذيري سياسي اقتصادي ـ اجتماعي جوامع در حال رشد باشند.

براي مثال، ساختار جامعه مشترك اروپا كه در ابتدا بصورت بازار مشترك مابين شش كشور اروپايي در سال 1957 در رم به امضاء رسيد،‌كشورهايي مانند فرانسه، آلمان، ايتاليا، بلژيك، هلند، لوكزامبورگ، به فكر هماهنگي و همبستگي اقتصادي براي خارج شدن از بحرانهاي اقتصادي مرحله اي افتادند، و در سال 1973، انگليس، دانمارك و ايرلند وارد بازار مشترك اروپا شدند، اين ساختار در ابتدا فقط روند اقتصادي داشت ولي كم كم ناگزير شدند كه براي پيشبرد هدفهاي اقتصادي نياز به سياست اقتصادي و سياست اجتماعي مشترك مي باشد و بعد تشكيل شوراي اروپا همراه با ديوان عالي قضائي و كميسيون اروپا كه مسئوليت اجراي پروژه ها را در دست گرفته است، توانست گام مثبتي در اداره اين ساختار بردارد. اكنون ما شاهد رشد و توسعه اين مجموعه در مسير سازنده براي ملتهاي وابسته به آن مي باشيم، كه رفاه و آزادي و عدالت اجتماعي را در اروپا تضمين مي كند.

سازمان پارس و شوراي براندازي بعد از نابودي حكومت اسلامي در ايران و استقرار جمهوري مشروطه كه با آن امنيت و صلح به منطقه باز خواهد گشت، از پروژه تشكيل بازار مشترك خاور بزرگ حمايت خواهد كرد و آن را به اجرا در خواهد آورد. در ابتدا اين پروژه توسط متخصصين اقتصادي ـ اجتماعي ايراني مورد بررسي قرار خواهد گرفت و بعد از پيشنهاد اين پروژه به كشورهاي منطقه از همه صاحبنظران اقتصادي ـ اجتماعي كشورهاي علاقه مند به همكاري نظرخواهي خواهد شد.

كشورهايي كه مي توانند در محدوده اين پروژه قرار بگيرند، عبارت خواهند بود از: ايران، اسائيل، افغانستان، تاجيكستان، آذربايجان، ارمنستان، تركيه، عراق، اردن، لبنان، سوريه، مصر، كويت، امارات متحده عربي، بحرين، يمن و عربستان سعودي. البته بعدها كشورهاي همسايه در اين مجموعه مي توانند علاقه مندي خود را در اشتراك و ورود به اين ساختار اعلام نمايند.

با تشكيل بازار مشترك كشورهاي خاور بزرگ كه با هماهنگي و برنامه ريزي متخصصين منطقه صورت خواهد گرفت، هر چند يك بار اجلاس نمايندگان عضو بازار مشترك خاور بزرگ، تشكيل خواهد شد كه در آن پيشنهادات سازنده و مثبت براي بهبود روند هماهنگي در ايجاد يك ساختار مشترك المنافع، مورد بررسي قرار خواهد گرفت. در اين روند سياست اقتصادي ـ اجتماعي بازار مشترك خاور بزرگ در مسير رشد و توسعه كشورهاي عضو خواهد بود و سعي در افزايش رفاه و آسايش ملتها و بالا بردن توليد و مصرف در منطقه هدف اصلي اين مجموعه خواهد بود.

ايجاد صلح و امنيت در منطقه كه زمينه ساز اصلي اين پروژه مي باشد، تنها با نابودي حكومت تروريستي اسلامي در ايران امكان پذير است، بعد از براندازي اين حكومت ضد انساني و جنايتكار و استقرار جمهوري مشروطه، مي توان ثبات و آرامش را به منطقه بازگرداند و روند رشد و توسعه را در منطقه پي گيري كرد.

حضور ايران آزاد و آباد و با افتخار بعد از براندازي ملايان و وجود اسرائيل دموكراتيك و پيشرفته در منطقه، در تحولات سياسي ـ اقتصادي و سياسي ـ اجتماعي منطقه را نبايد از ياد برد. اين دو كشور در آينده مسئوليت اصلي را در تحولات مثبت اقتصادي و اجتماعي منطقه بعهده خواهند گرفت و همكاري مشترك اين دو كشور در آينده در پيشبرد هدفهاي عالي و انساني منطقه و تشكيل بازار مشترك خاور بزرگ، تعيين كننده خواهد بود.

ايران به دليل دارا بودن بار فرهنگي و اجتماعي و فكري بي نظير و همچنين با دارا بودن جمعيتي بيش از هفتاد و پنج ميليون نفر و منابع زيرزميني بسيار غني، يكي از شركاي اصلي اين پروژه خواهد بود.

اسرائيل با دارا بودن صنعت و تكنولوژي بسيار پيشرفته و مدرن، و اولين توليد كننده علم و صنعت در منطقه، همچنين با داشتن نظامي كاملاً دموكراتيك و اقتصادي توسعه يافته و ثروتمند و ارتشي قدرتمند، مي تواند در اجراي پروژه بازار مشترك خاور بزرگ نقش آفرين باشد.

كشورهاي ديگر منطقه به سهم خود با اشتراك و همياري و حمايت از اين پروژه مي توانند از بحرانهاي سياسي ـ اقتصادي و سياسي ـ اجتماعي خارج شده و همچنين با بروز آن همراه با هماهنگي با قدرت مشترك كشورهاي عضو، مقابله كنند و در جهت برقراري صلح و امنيت و رفاه و توسعه كشورشان مؤثر باشند.

در اين روند مثبت سياسي ـ اقتصادي و سياسي ـ اجتماعي اسرائيل تأمين كننده توليدات صنعتي و تكنولوژي منطقه خواهد بود و ايران با برنامه ريزهاي مشترك و روابط ديپلماتيك شايسته حافظ صلح و امنيت و ارتباطات شايسته مابين كشورها خواهد بود و براي اجراي اين پروژه سرمايه گذاري هاي لازمه را به عمل خواهد آورد، كه در امتداد آن با افزايش توليد و مصرف در منطقه در شرايط مطلوب و به گردش درآمدن چرخ اقتصادي در كشورهاي عضو، شكوفايي رشد و توسعه و مدرنيته به شكل بي سابقه اي در منطقه تجلي خواهد كرد.

در حال حاضر كه پروژه هاي بحران ساز براي بهره گيري اقتصادي استعمارگران در منطقه، جوابگوي نيازهاي منطقه اي و بين المللي نمي تواند باشد، مي بايست حكومت هاي بحران ساز و تروريست منطقه مانند حكومت اسلامي در ايران نابود گردند.

بيش از يك ربع قرن است كه انگليس، امريكا و اروپا همواره براي دستيابي هرچه بيشتر از منابع زيرزميني و منافع اقتصادي منطقه از حكومتهاي فاشيستي، مذهبي تندرو و جنگ افزار حمايت كرده اند و با برقراري جمهوري اسلامي در ايران، افغانستان و عراق در روند استعمار منفي مذهبي، بحران ساز منطقه بوده اند، كه منجر به نابودي اين جوامع از نگاه اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي شده است، كه اين روند باعث عقب ماندگي اجتماعي و اقتصادي اين كشورها و ترويج كينه و دشمني مابين ملتها نيز شده است.

اين پروژه هاي بحران ساز استعمارگران منفي، مردم را به احشامي تبديل ميكند كه ديگر توان جسمي و فكري نداشته باشند و براي فقط سير كردن شكمشكان مانند حيوانات توسط آنها به هر سو روانه شوند، و در اين شرايط اينها نتوانند حق و حقوق ابتدايي و انساني خود را در دنياي بي عدالتي آنها جستجو كنند.

ما به آنها توصيه و پيشنهاد مي كنيم كه براي پيش گيري از بروز يك فاجعه غيرقابل كنترل جهاني، سياستهاي غيرانساني خود را رها كنند و از روند مثبت سازنده براي رسيدن به هماهنگي اقتصادي بهره گيري كنند و از پروژه ما براي نابودي و براندازي حكومت اسلامي در ايران حمايت كنند كه در امتداد آن با تشكيل بازار مشترك خاور بزرگ و افزايش توليد و مصرف، نظم جديد و مثبتي در تراز اقتصادي و افزايش ثروت و سرمايه جهاني بوجود آيد.

در پروژه يك جهاني شدن، ما بر آن باوريم كه هم تراز شدن سياست اقتصادي و سياست اجتماعي در مناطق جغرافيايي ـ اقتصادي مختلف، ميتواند در روند بهبود و بالا بردن توليد و مصرف جهاني كه پايه تراز اقتصادي مي باشد، نقش اساسي را ايفا كند، چرا كه بالا بودن قدرت خريد است كه مصرف را بالا مي برد و توليد بيشتر ميتواند جوابگوي نيازهاي اقتصادي شركت هاي چند مليتي كارگزار باشد.

براي رسيدن به اين آرمان و زمينه سازي منطقه اي و مرحله اي آن، ابتدا بايد حكومت اسلامي نابود گردد، و با رسيدن به ايران آزاد و آباد و با افتخار، ما مي توانيم در هماهنگي سياسي ـ اقتصادي، ابتدا در منطقه و بعد در جهان، نقش فعال داشته باشيم.

انگليس، اسرائيل، امريكا و متحدان اروپايي آنها بدانند كه مسئولان آينده ايران بعد از براندازي حكومت ملايان، خواهند توانست در ساختار نوين اقتصادي جهان نقش فعال داشته باشند و با هماهنگي و برنامه ريزي هاي سياسي ـ اقتصادي و اجتماعي منطقه اي و جهاني، در موازنه اقتصاد بين المللي مسئوليت خود را بعهده بگيرند.

پروژه بازار مشترك خاور بزرگ نخستين گام براي موازنه اقتصادي در منطقه و بعد در دنيا خواهد بود و در نهايت، صلح، آرامش، امنيت، رفاه، مهر و دوستي در دنيا سايه خواهد افكند.

+ نوشته شده در Mon 5 May 2008ساعت 5:48 PM توسط میثاق آزاد |


پس از گذشت بیش از ربع قرن از حیات کثیف حکومت اسلامی در ایران، مردم شریف ایران همچنان در آرزوی سرنگونی و نابودی این شیاطین روحانی نما بسرمیبرند. بنیانگذاران و مسئولان داخلی و خارجی حکومت اسلامی، گاه علنی و گاه بصورت نامرعی این حکومت ضد ایرانی را برای نابودی ایران هدایت کرده اند و همواره برای استمرار این حکومت جهل، نادانی و ویرانی از عناصر و مهره های گوناگون خلق شده بهره مند شده اند، در این سناریو و صحنه سازیها، هر زمان نیاز تغییر و تعویض عناصر و مهره ها به نظر میرسید آنها را یا بصورت مرگ واقعی و یا کاذب از صحنه خارج کرده اند و عناصر و عوامل جدید را با فریب و نیرنگ نو، به بازار مکاره حکومتی روانه کرده اند. از بهشتی و هفتاد و دو تن گرفته تا، مفتح، طالقانی، رجایی، نوشیدن جام زهر خمینی و پسرش احمد و مرگ عناصر اطلاعاتی و غیره که به همه آنها جام زهر خورانده شد و آنها بصورت مرعی و نامرعی از صحنه سناریوی مرگ و نابودی ایران و ایرانی خارج شده اند، البته پس از اتمام مأموریت و ایفای نقش پلیدشان، این نمایانگر آن است که بنیانگذاران خارجی و داخلی حکومت اسلامی برای استمرار این حکومت و نابودی ایران از هیچ نیرنگ، تزویر و جنایتی رویگردان نیستند. و برای گمراه کردن اندیشه مردم ایران برای رسیدن به آزادی و گذار از براندازی حکومت اسلامی، از عناصری بهره مند شده اند که در یاوه گویی و فریب مردم مهارت خاصی داشته اند و توانسته اند سرپوش بر تضاد گفتاری و کرداری حکومت بگذارند و هواداران خود را همانند احشام به هرسو بکشانند. اکنون نیز در این شرایط بحرانی ایجاد شده برای استمرار حکومت، تعویض مهره ها و عناصر نمایشی لازم بنظر میرسد. از جمله خروج نامرعی مهدوی کنی سرلژ فراماسونری اسدآبادی انگلیسی از صحنه و پروژه جام زهر خوراندن خامنه ای وحذف کامل اوازصحنه. و جانشین ساختن مهره های جدیدی مانند واعظ طبسی در سمت سرلژ اسدآبادی که همگان شاهد بودید در هفته های گذشته تمامی مهره های کلیدی فراماسونری در ایران برای تجدید بیعت با سر لژ جدید عازم مشهد گردیدند و تغییرات ظاهری در قسمت رهبری حکومت اسلامی«تسلط مجدد و کامل خاندان رفسنجانی بر عرصه حکومتی»را شاهد خواهیم بود. این محور سازی جدید دستاویز دیگری برای استمرار حکومت شیاطین است. همانگونه که این دزدان و قاتلان حکومتی از ابتدا با جنجال آفرینی تبلیغاتی و یاوه گوییهای همیشگی با کمال تأسف توانسته اند نه تنها احشام خود بلکه عده ای از مردم شریف ایران را هم به گردش حول محور شیطانی خود وارد سازند. مردم شریف و مبارز ایرانزمین آگاه باشید و فریب تبلیغات داخلی و یاوه گوییهای کانالیزه شده رادیوها و تلویزیونهای خارج از ایران را نخورید، شما میتوانید با همبستگی در هدف براندازی و نابودی حکومت ضد ایرانی اسلامی، از نظر اندیشه ای و عملیاتی مسلح شوید و نابودی این حکومت را سرعت بخشید. فرزندان ایرانزمین بدانید که ایران میبایست بدست فرزندان راستین میهن آزاد گردد تا در امتداد آن به ایرانی آزاد، آباد و سرافراز دست یابیم. فرزندان غیور ایرانزمین با همت و رزم شما قادرخواهیم بود روز قیام ملی که در همان روز براندازی حکومت ضد ایرانی است را عملی سازیم و تمامی خائنین، دزدان و جنایتکاران ضد ایرانی را به زباله دان تاریخ بسپاریم.

سرافراز باد ایران بزرگ

 

+ نوشته شده در Mon 5 May 2008ساعت 5:43 PM توسط میثاق آزاد |


پس از گذشت بیش از یک ربع قرن از فاجعه ویرانگر ضد ایرانی که با فریب و نیرنگ شیاطین مذهبی و استعمارگران جهانی صورت گرفت و  يك حكومت مذهبي و ‏فاشيستي از بطن آن بیرون آمد، نه تنها شعارهاي متزورانه شان را زير پا نهاد، بلكه آزادي هاي اوليه مردم را نيز كه در اعلاميه جهاني حقوق بشر بر آن تأكيد شده است، از همگان سلب كرد و يك ما‏فياي قدرت طلب و غارتگر با بهره جوئي از ابزار تحت كنترل خود مانند بسيج و حزب اللّه و برخي از ‏فرماندهان سپاه، ملت ايران را در ‏فضائي آكنده از ترس و اختناق و ديكتاتوري ‏فرو برد و كشوري را كه به سبب موقعيتهاي استراتژيك و ژئوپوليتيك بسرعت مي ر‏فت تا خود را از دايره كشورهاي در حال توسعه بیرون كند و به كشوري پيشر‏فته و مترقي تبديل كند، و ثبات و امنيت و صلح را تحكيم بخشد، مملكتي ورشكسته، عقب مانده و بي ثبات، با مردمي كه از همه مواهب آزادي و دموكراسي محروم شده اند پديد آورد، حكومتي كه همواره  با حمايت از تروريسم بين المللي و كمك هاي هنگفت مالي به سازمانها و گروههاي تروريستي و مخالف روند صلح خاورميانه، خطر تهاجم کشورهای خارجی و در امتداد آن احتمال تجزیه ایران عزیزمان را فراهم آورده است.  مردم ايران آخرين ‏فرصت را به اقتدارگرايان، از راههاي مسالمت آميز براي واگذاري قدرت به مردم و يا نمايندگان آنها در چارچوب وعده هاي آقاي خاتمي دادند، كه نويد استقرار قانون و مردم سالاري و آزادي هاي سياسي ـ اجتماعي مي داد و به رياست جمهوري برگزيده شد و در طول هشت سال گذشته اقتدارگرايان و آخوندهاي سنت گراي قدرت طلب، حاضر به تمكين نشدند و يك تهاجم گسترده را بر ضد روشنفكران و آزادي خواهان و كساني كه خواستار تغيير ساختار كنوني حكومت اسلامي بودند آغاز كردند بطوريكه هيچيك از وعده هاي آقاي خاتمي كه خود در چارچوب و چنبرهاي اين نظام خودكامه قرار گر‏فته است جامه عمل نپوشيد و دريا‏فتند كه يك نظام توتاليتر و ‏فاشيستي بهيچوجه اصلاح پذير نيست. به اين ترتيب حركت و جنبش آزادي خواهانه مردم ايران كه در جهت تغيير ساختار نظام كنوني بود مسیر خود را تغيير داد و نیروي سوم را كه شامل اكثريت قاطع مردم آزادي خواه ايران است در جهت استقرار نظامي دلخواه، لائيك و دموكراتيك كه با ‏فرهنگ و سنت هاي ديرپاي ايران زمين همخواني داشته باشد پديد آورده است و خواهان حكومتي، بیرون از رژيم كنوني است كه بتواند رأي مردم را در ‏فضائي دموكراتيك و به دور از هرگونه ترس و وحشت و سركوب، مبناي تشكيل دولت و پارلمان و كارگزاران حكومت قرار دهد. با پايان عمر كوتاه اصلاح طلبي در ايران مردم ايران بسوي تشكيل حكومتي ملي و لائيك گرايش پيدا كرده اند و احساسات ملي گرائي و ايران دوستي در همه جاي كشور ما بخوبي مشاهده مي شود بطوريكه، حتي در زندانها نيز زندانيان بطور دسته جمعي سرود رهایی را مي خوانند و در هر ‏فرصت مناسب، مردم تشنه دموكراسي ‏فرياد آزادي سر ميدهند و اين مهلك ترين ضربه اي است كه بر سر آخوندهاي دشمن آزادي وارد مي آيد و خشم و اعتراض و نفرت خود را از حاكمان قدرت طلب و انحصارگر كنوني ابراز ميدارند و به آخوندهائي كه در جريان شورش ضد میهنی با توسل به حيله و نیرنگ اهرم هاي قدرت را بدست گر‏فته اند و همچنان براي باقي ماندن بر سر قدرت اصرار مي ورزند، هشدار مي دهیم كه تا خشم مردم به نقطه اوج خود نرسيده است و يا قيامي خونين پديد نيامده بهتر است تسليم خواست مردم شوند و حق حاكميت را به مردم بسپارند و بيش از اين لجاجت و سرسختي نشان ندهند، چرا كه سيل عظيم مردم خشمگین و به جان آمده تار و پود آنها را در هم خواهد كوبيد و نسل متحجران را از ايران برخواهند كند. مردم در سالهاي اخیر با تحمل، صبر و شكيبائي سعي نمودند تا حاكمان كنوني را از راههاي مسالمت آميز و با پرهيز از هرگونه خشونت، وادار به سپردن حق تعيين سرنوشت و نوع حكومت به آنها نمايند ولي با گذشت نزدیک به ۲۷ سال، كاسه صبرشان لبريز شده است. حكومتگران كنوني، تلاش مي كنند تا اكثريت مردم را از حق مشاركت در تعيين سرنوشت خود محروم نمايند، بدين معني كه اكثريت مردم حق رأي دادن به كانديداهاي از صا‏في گذشته را دارند ولي از حق تشكيل احزاب و گروههاي سياسي ـ اجتماعي مستقل، يا آزادي قلم، بيان و حتي گزينش كساني خارج از دايره حكومت كنوني محروم اند. آنها طي سالهاي اخير خودشان را قيم و ولي مردم ميدانستند و تنها خودشان را شايسته اداره امور مردم مي انگارند و بارها نيز دم از حكومت اسلامي و نه جمهوري اسلامي زده اند، با اين خيال خام و باطل كه مي توانند مانند طالبان در ا‏فغانستان امارات اسلامي تشكيل دهند و يا يك حكومت مذهبي غيرانتخابي بوجود آورند. آنها مبارزات يكصد سال گذشته مردم را از ياد برده اند و نميدانند كه در انقلاب مشروطه قريب يك قرن پيش، مردم متعصب و مسلمان آن زمان نيز زير بار چنين حكومتي نر‏فتند و ستايشگر مشروعه خواهان و رهبر روحاني اسلام گرايان، شيخ ‏فضل اله نوري را به چوبه دار سپردند كه در واقع اعدام استبداد مذهبي بود. اين خواب خوش اقتدارگران كنوني، هرگز به حقيقت تعبیر نخواهد شد و ايران و ايراني، ستايشگران و مداحان ‏فضل اله نوري را نيز به سرنوشت او دچار خواهند كرد و دوباره آزادي و حاكميت ملي را مستقر خواهند نمود. و اما، چه پيش خواهد آمد؟ سال پايان عمر حكومت اسلامي چگونه خواهد بود؟ گرچه ناظران بين المللي هنوز پاسخي براي اين پرسش ها پيدا نكرده اند ولي ما با صراحت مي گوئيم كه عمر حكومت اسلامي به پايان رسيده است و سرنوشت ملت ايران را روز قيام ملي كه در آن تمام مردم با هر عقيده و انديشه سياسي به خيابانها خواهند ريخت، رقم خواهد زد. در روز قيام ملي، ارتش زخم خورده ايران، ا‏فسران و درجه داران كه سالهاي سال مورد تحقیر حكومت گران، قرار گر‏فته اند همراه با اكثريت قاطع سپاه پاسداران و حتي بسيجيها كه حكومت مدعي است كه آنان از نظام كنوني حمايت ميكنند، به حمايت از مردم بپا خواهند خاست و ضمن پشتيباني از قيام ملي، حكومت كنوني را سرنگون خواهند كرد. بدون شك بسياري از كساني كه در حكومت كنوني دست هايشان به خون مردم آلوده نشده به صفو‏ف بهم ‏فشرده مردم خواهند پيوست و در كنار ملت قرار خواهند گر‏فت. اين آخرين روزهای عمر حکومت اسلامي است و ملت با حركت و جنبش آزادي خواهانه خود شعارهاي آزادي  را سرخواهند داد با همت شیرزنان، آزادمردان، جوانان و دانشجويان، كارگران، كشاورزان، كارمندان خصوصاً نيروهاي مسلح، براندازی را  تحقق خواهد بخشيد و سرنوشت فرزندان ایرانزمین در راستای نیکی، زیبایی و راستی رقم خواهد خورد و ایرانی آزاد، آباد و سرافراز را به نسلهای آینده هدیه خواهند داد.

سرافراز باد ایران بزرگ

+ نوشته شده در Mon 5 May 2008ساعت 5:28 PM توسط میثاق آزاد |


نگرشي گذرا به كارنامه جنبشهاي سرنوشت ساز تاريخي، بررسي رفتار تكمردان نامداري كه زندگي گروههاي انبوه و بيشمار انسانها را دگرگون ساخته اند، ميتواند راهگشاي تلاشهاي ما باشد تا بتوانيم آزمونهاي گذشتگان را در پيروزيها و شكستها رهنمون خويشتن سازيم.آزموده ها را ديگر بار آزمودن سزاوار نيست و شايسته است كه براي پايداري ميهنمان و پيروزي روشنائي بر تاريكي و همچنين جايگزين ساختن خوبي بجاي بدي، كردارهاي سودبخش و هستي آفرين پيشينيان را آئينه تمام نماي پيكارهاي خويش در پهنه زندگي سازيم. بارها ديده ايم و بسيار شنيده ايم، چگونه مبارزين سخت كوش در رهگذار پيكارهايشان از راه بيراه شده اند، چه بسيار كجرواني كه بياري بيگانگان چشم دوخته و در آتشي كه خود برافروخته اند، سوخته اند. چه بسيار نابكاراني كه با دشمنان آب و خاك خود ساخته و جان پليدشان را در اين راه باخته اند. ما امروز دل آزردگاني هستيم كه از گذشته سرخورده و دل به آينده سپرده ايم. به راهي بي پايان رهسپاريم و توشه راه با خود نداريم.

چه بايد كرد؟

نه پنداريم، دروازه ها برويمان بسته و پاي رفتنمان شكسته است.

نه پنداريم، ما از همه برتريم و با ديگرانديشان دشمنان يكديگريم.

نه پنداريم، خونمان از ديگران رنگينتر و گفتارمان دلنشينتر است.

بايد نهال دوستي بنشانيم و بذر دشمني برنيفشانيم.

بدانيم كه يكدست را آوائي و نااميدان را فردائي نيست. بار كج بخانه نميرسد و پرستوي پر شكسته به آشيانه بازنميگردد. اگرچه راهمان، آرمانمان و دلخواهمان يكيست ولي كردارمان گونه اي روياروئيست. دايره هاي بسته، چون بهم پيوسته شوند زنجيري ارزنده ميشوند و سيلابهاي خروشان چون از هم گسيخته شوند آبراهه هاي گذرنده. بايسته است كه خدمتگزاران را سپاس گزاريم و گمراهان پشيمان را كنار مگذاريم. شايسته است كه اگر آشنا يا ناآشنايي در زمان گذشته بذري ناپسند كشته و يا ريسماني ناخوشايند رشته و اينك از كار خود رويگردان گشته، او را ببخشائيم و درهاي دوستي را برويش بگشائيم و بدانيد كه پيوستن به ياران و گراميداشت همكاران، نشانه بيداري و هوشياري، گواه بزرگواري و برترين نمود مردم سالاري است. باشكوه ترين جلوه گاه جهان آفرينش، آميزش رنگهاي گوناگون در كنار يكديگر است. زيباترين گلزارها تماشاگه رنگهاي سرخ و سبز و سپيد و ازينگونه بسيارها، در كنار جويبارهاست. ما كه شيفتگان فرهنگ ديرپا و پربار ايرانيم، اگرچه در گزينش راه ها نايكسانيم، همان به كه در كنار هم بمانيم و ارزش همياري را بيشتر بدانيم، تا درفش جاودانه رهايي ايرانزمين را برافراشته گردانيم. يكدل و يكزبان براي بازسازي ايران بكوشيم و با هم بجوشيم و نام و ياد اهريمنان را بهيچ بهائي نفروشيم، همچون چشمه ساران و جويباراني كه از دل كوهساران رانند بيكديگر بپيونديم و با هم پيمان بنديم كه:

هرگز نميتوانيم هر جويبار به تنهائي خود را بدريا برسانيم، زيرا:

بي پشتيباني رودها، دريا را سرنوشت نابودي است.

اگر پندارهامان يكسان نيست، آرمانمان جز بهروزي ايران نيست.

نوازندگان بسيار را هنگامي نوا دلرباست كه هماهنگ با هم نوائي يكتا بنوازند.

و، خوانندگان بيشمار را زماني آواز جانفزاست كه سرودي هم آوا بخوانند.

باشد كه نهال دوستي بارور شود و ريشه دشمني بخشكد و شكوه شادي در سرزمين باستاني ايران جايگزين غم و شوربختي گردد.

پاينده و سرافراز باد

ملت غيور ايرانزمين

+ نوشته شده در Mon 5 May 2008ساعت 5:18 PM توسط میثاق آزاد |


پدر سرزمین اسرائیل

گفتیم که شاخة فرانسوی امپراتوری روچیلدها توسط جیمز (یعقوب) روچیلد پایه گذاری شد. پس از مرگ او، پسرش بنام آلفونس روچیلد (۱۹۰۵ – ۱۸۲۷) در رأس شاخة فرانسه قرار گرفت. او پس از شکست ناپلئون سوم در سال ۱۸۷۰، رهبری هیئت فرانسوی غرامت جنگ را به عهده داشت و با پشتوانة عظیم مالی خود پرداخت سریع این غرامت را از سوی فرانسه مغلوب تضمین کرد.

در سالهای ۱۸۷۲ – ۱۸۷۱، آلفونس روچیلد مبالغ کلانی پول به دولت آدلف تی یر وام داد و به گفتة دائره المعارف بریتانیکا این وام سبب حفظ تی یر بر رأس دولت فرانسه شد. جالب است بدانیم که در همین زمان در لندن، پسر عموی او، لئونیل پسر ناتان، مبلغ ۴ میلیون لیره به دیزرائیلی، نخست وزیر انگلیس، وام داد و همین وام سبب شد که دولت انگلیس سهم اصلی را در کمپانی کانال سوئز به چنگ آورد!

معهذا، نام آورترین چهرة شاخة فرانسوی امپراتوری روچیلدها بارون ادموند جیمز روچیلد (۱۹۳۴ – ۱۸۴۵)، کوچکترین پسر جیمز روچیلد است؛ فردی که نام وی با استقرار یهودیان در فلسطین و تأسیس دولت اسرائیل پیوندی ناگسستنی دارد. بارون ادموند روچیلد کسی است که ۷۰ میلیون فرانک طلا در راه اسکان یهود در فلسطین سرمایه گذاری کرد؛ رقمی که علیرغم سنگینی آن در برابر دارائی روچیلدها و اهداف اقتصادی و سیاسی که در چشم انداز آینده می جستند، وزنی نداشت. ادموند روچیلد به پاس سهم تعیین کننده اش در تأسیس دولت اسرائیل توسط حیم وایزمن « پیشوای سیاسی صهیونیسم » و از سوی صهیونیستها « پدر ییشوو » لقب گرفت.

ادموند روچیلد بنیانگذار نخستین حرکت عملی صهیونیستی شناخته می شود زیرا با سرمایه او بود که به سال ۱۸۸۳ نخستین اردوگاه های یهودیان مهاجر در سرزمین فلسطین ایجاد شد. بارون روچیلد در دوران فعالیت هرزل هوادار استقرار « خاموش » و « آهسته » یهود در فلسطین بود. تمامی اقدامات کشاورزی که توسط کارشناسان فرانسوی در فلسطین صورت گرفت با سرمایه او بود و باز این نفوذ او بود که سهم اساسی در تعیین عملکرد دولت فرانسه به سود صهیونیست ها و اسکان یهودیان در فلسطین ایفاء کرد. اقدامات روچیلد توسط یک دستگاه اداری خشن صورت می گرفت که با اعمال قهر و خشونت علیه یهودیان فقیر مهاجر همراه بود. این اقدامات خشن طغیان هایی را درمیان مهاجرین یهود پدید ساخت. دائره المعارف یهود مدعی است که علیرغم اینکه ۲۰ سال تمام اقدامات سرکوبگرانه بارون روچیلد مورد انتقاد یهودیان مهاجر قرار می گرفت، امروزه « در بازنگری گذشته مشخص می گردد که بوروکراسی روچیلد نقش مثبت داشته است. » !

بارون روچیلد در سال های ۱۸۸۷، ۱۸۹۳، ۱۸۹۹ به بازدید از اردوگاههای یهودیان در فلسطین پرداخت و رهنمودهائی دال بر خودکفائی اردوگاهها، کاهش سطح زندگی و جلوگیری از اسراف، سخنگوئی به زبان عبری و احیاء سنن مذهبی یهود ارائه داد. در همین سفرها به دستور او اراضی جدیدی برای تأسیس اردوگاههای جدید در جولان و سایر مناطق فلسطین خریداری شد. روچیلدها با سرمایة ۱۴ میلیون فرانک به خرید ۳۲۰۰۰ هکتار زمین پرداخت و ۱۲ اردوگاه جدید تأسیس کرد که با کمک مالی او به زودی خودکفا شد و « مجمع اسکان یهودیان » نام گرفت. ادموند روچیلد در جریان چهارمین بازدید خود از فلسطین به سال ۱۹۱۴ از نتیجة اقدامات خود ابراز رضایت کرد. او علاوه بر سرمایه گذاری در کشاورزی، نقش اصلی را در توسعة صنعت شراب سازی در فلسطین ایفاء کرد و « کورپوراسیون الکتریک فلسطین » و « دانشگاه عبری » را بنیان گذارد. در این دیدار روچیلد به حیم وایزمن گفت: « بدون من صهیونیست ها هیچ کاری نمی توانستند از پیش ببرند و بدون صهیونیست ها اقدامات من محکوم به شکست بود. » وایزمن نیز روچیلد را از نظر « اندیشه سیاسی و ملی » دوراندیش خواند. ادموند روچیلد در موضع مثبت دولت فرانسه در قبال اعلامیه بالفور نقش اصلی داشت. در پایان جنگ اول جهانی، جیمز روچیلد، پسر ادموند روچیلد، به عنوان افسر ارتش انگلیس وارد سرزمین فلسطین شد و در سال ۱۹۲۳ بارون روچیلد با سرمایه گذاری بیشتر « مجمع اسکان یهودیان فلسطین » (پیکا) را به ریاست پسرش تأسیس کرد که هدف آن ایجاد اردوگاههای جدید بود. روچیلد در سال های ۱۹۲۴ و ۱۹۲۵ نیز به بازدید از فلسطین پرداخت و سخنرانی کرد. در این بازدیدها، وایزمن گفت: « به اعتقاد من، او پیشوای سیاسی صهیونیسم در نسل ماست » و داوید بن گوریون بعدها گفت: « از زمانی که او در صحنة اسکان یهود پدید شد تا زمان ما (۱۹۴۹) هیچ کس در امر استقرار و توسعة اسکان در اسرائیل به مانند او دیده نشد ». بارون ادموند روچیلد در سال ۱۹۲۹ به عنوان رئیس افتخاری « آژانس یهود » انتخاب شد و تا پایان عمر در این سمت بود. او در سال ۱۹۳۴ در پاریس درگذشت و در اسرائیل ۶۳۰۰۰ هکتار زمین و ۳۰ اردوگاه به ارث گذاشت.

نقش اساسی شاخة فرانسوی امپراتوری روچیلدها در صهیونیسم جهانی با مرگ بارون ادموند روچیلد پایان نمی یابد. پس از او، نوه های جیمز روچیلد اول در نیمه دوم قرن بیستم حامیان درجه اول دولت اسرائیل و از رهبران طراز اول صهیونیسم جهانی محسوب می شوند. امروزه، در رأس شاخة فرانسوی امپراتوری روچیلدها گی روچیلد (متولد ۱۹۰۹) و ادموند روچیلد (متولد ۱۹۲۶) قرار دارند. بارون گی روچیلد از شهرهای درجه اول سیاسی و مالی حکومت فرانسه بود که در زمان جنگ دوم جهانی آجودانی ژنرال دوگل را به عهده داشت. بارون گی روچیلد فرانسوی به همراه لرد ویکتور روچیلد انگلیسی دو رهبر اصلی امپراتوری پنهان روچیلدها در دوران معاصر محسوب می شوند.

روچیلدها و استعمار بریتانیا

پس از مرگ ناتان، رهبری شاخة انگلیس به پسرش لئونیل ناتان روچیلد (۱۸۷۹ – ۱۸۰۸) رسید. دوران فعالیت لئونیل با اقتدار یهودیان در حکومت انگلیس همراه است و در زمان او بنیامین دیزرائیلی، نویسنده و سیاستمدار یهودی الاصل، عنوان نخستین نخست وزیر رسمی انگلیس را به دست آورد و سکان امپراتوری بریتانیا را به دست گرفت. بنیامین دیزرائیلی (۱۸۸۱ – ۱۸۰۴) فرزند یک یهودی بود که به مسیحیت گروید (ظاهراً). دیزرائیلی در سال ۱۸۶۸ به مدت ۱۰ ماه نخست وزیر بود و سپس به مدت ۶ سال در رأس جناح اپوزیسیون مجلس قرار داشت. در سالهای ۱۸۸۰ – ۱۸۷۴ برای دومین بار به صدارت رسید و در این سالها سیاست خارجی فعالی را در جهت توسعة امپراتوری بریتانیا پیش گرفت. دیزرائیلی پدر حزب محافظه کار انگلیس محسوب می شود. دیزرائیلی از حمایت مالی لئونیل روچیلد برخوردار بود و این حمایت نقش مهمی در صعود وی در هرم دیوانسالاری بریتانیا ایفاء کرد. در واقع دیزرائیلی بزرگترین سرمایه گذاری روچیلدها بود. در دوران دیزرائیلی، لئونیل به عنوان رئیس « بنیاد بانکی » دولت انگلیس مسئولیت پرداخت بدهی های دولت را به عهده داشت و قرضه های کلان مربوط به ایرلند جنگ کریمه توسط او پرداخت شد. چنانکه در تاریخ ثبت است تنها با پرداخت وام ۴ میلیون لیره ای لئونیل ناتان روچیلد در سال ۱۸۷۵ بود که دولت انگلیس قادر شد سهام اصلی شرکت سوئز را خریداری کند و برای سالها در منطقه خاور نزدیک نقش کلیدی ایفاء نماید. « شرکت بین المللی کانال سوئز » در سال ۱۸۵۸ به منظور حفر کانال سوئز توسط فرانسوی ها تأسیس و این کانال در سال ۱۸۹۶ افتتاح شد. دولت بریتانیا در آغاز با حفر کانال مخالف بود و آن را تهدیدی از سوی فرانسوی ها برای مستعمرة خود در هندوستان تلقی می کرد. دیزرائیلی، تحت تأثیر روچیلدها، این مشی دولت انگلیس را تغییر داد و با اعتبار لئونیل روچیلد ۴۰ درصد سهام کمپانی را خریداری کرد و بدین ترتیب بریتانیا به بزرگترین سهامدار شرکت بدل شد. مسئولیت حفاظت کانال در سالهای ۱۹۵۶ – ۱۸۸۳ با سربازان انگلیسی بود. دولت مصر در ژوئیة ۱۹۵۶ کانال سوئز را ملی کرد. جالب است بدانیم که همراه با حفر کانال سوئز بود که نخستین گامهای جدی در راه استقرار یهودیان در فلسطین برداشته شد:

... با ساخته شدن کانال سوئز مسئله جدی تر گردید. در واقع این زمان فرانسه و انگلیس که دیگر بقدر کافی رقیب یکدیگر به شمار می آیند، علاقة نزدیک تر و در عین حال مشترک و حیاتی به مسئلة فلسطین پیدا می کنند. از قرار معلوم، فرانسه زیر پرچم « نوعدوستی » تعهد می کند که کلیمیان فقیر را برای تشکیل یک مستعمرة یهودی به فلسطین اعزام دارد. از طرف دیگر در همین فاصله هنگامی که کانال سوئز در حال حفر شدن بود، سرمونت فیور از طرف دولت انگلیس گفتگوهائی دربارة خرید زمین در سرزمین فلسطین، جهت اسکان یهودیان در آنجا، با سلطان عثمانی به عمل می آورد.

به گفتة دائره المعارف یهود، شخصیت سیدونیا در کتاب معروف دیزرائیلی بنام  Coningsby تصویر ایده آلیزه شده لئونیل روچیلد است. لئونیل پس از تحکیم سیطرة مالی خود بر دیوانسالاری بریتانیا وارد صحنة علنی سیاست شد و به عنوان نخستین یهودی به عضویت مجلس عوام انگلیس درآمد.

برادر کوچک لئونیل، بنام سر آنتونی روچیلد (۱۸۷۶ – ۱۸۱۰) نیز در جامعة انگلیس به عنوان یک شخصیت اشرافی شهرت یافت. زیرا او در عین آنکه لقب « سر » را از ملکه ویکتوریا دریافت داشت، یک بارون اطریشی نیز بود. سر آنتونی روچیلد نخستین « اتحادیه کنیسه ها » را در انگلیس پایه گذارد و دو دختر خود را به ازدواج دو خانوادة بلندپایة اشرافی درآورد. داماد سرآنتونی روچیلد بنام آرچی بالد پریمروز در دوران دیزرائیلی در هرم دیوانسالاری انگلیس بالا کشیده شد، در دولت گلادستون وزارت خارجه را به دست گرفت و سپس نخست وزیر شد.

با اقتدار روچیلدها در اقتصاد و سیاست انگلستان – که قدرت درجه اول استعماری جهان محسوب می شد و مستعمرات آن در آن زمان ۲۰ میلیون کیلومتر مربع زمین و ۲۰۰ میلیون نفر جمعیت را در بر می گرفت – آنان نخستین زمزمه های سیطرة صهیونیستی را برپا کردند و به سیاست خاورمیانه ای بریتانیا در جهت فروپاشی دولت عثمانی و تحقق « تمدن بزرگ یهود » در خاورمیانه سمت و سو بخشیدند. روزنامه تایمز لندن، که از دیرباز دارای پیوندهای جدی با روچیلدها بوده و هست، در سال ۱۸۴۰، ۵۷ سال قبل از تشکیل نخستین کنگرة صهیونیست ها در شهر بال سوئیس و تأسیس « سازمان جهانی صهیونیست ها » (اوت ۱۸۹۷) در مقاله ای با عنوان « سوریه – بازگرداندن یهودیان » نوشت:

پیشنهاد استقرار یهودیان در سرزمین آباء و اجدادی شان، تحت حمایت ۵ قدرت بزرگ، اینک دیگر یک مسئلة ذهنی و خیالی نیست، بلکه موضوعی است از نظر سیاسی درخور اعتنا.

اسناد و مدارک تاریخی نشان می دهد، این روچیلدها بودند که مسئلة فلسطین را به عنوان « سرزمین موعود » در میان ثروتمندان و روشنفکران یهودی مطرح ساختند و در راه تحقق آن پای فشردند، در حالیکه بسیاری از یهودیان در آن زمان به سرزمین خاصی نظر نداشتند و برخی از آنها به عنوان « سرزمین موعود » به آمریکا و حتی آفریقای جنوبی می گریستند. و بالاخره با دستمایه مالی و نفوذ سیاسی روچیلدها بود که این پروژه تحقق پذیرفت و سرانجام به تأسیس کشوری بنام « اسرائیل » در خاورمیانه منتهی شد.

ناتانیل مایر روچیلد (۱۹۱۵ – ۱۸۴۰)، پسر ارشد لئونیل ناتان، پس از پدر در رأس شاخه انگلیسی امپراتوری روچیلد قرار گرفت. ناتانیل مایر، که به گفته دائره المعارف یهود در ایجاد « پیوندهای یهودی – انگلیسی » نقش مهمی ایفاء کرد، در رأس جامعة یهودیان انگلیس جای داشت و نخستین یهودی بود که با دریافت عنوان « بارون » نامش به عنوان اولین لرد خاندان روچیلد انگلیس ثبت شد. لرد روچیلد اول به عنوان رئیس « بانک انگلیس » (بانک آواینگلند) و رئیس کمپانی های متعدد، تنها عضو یهودی « کمیسیون سلطنتی امور بیگانگان » بود و تمام توان سیاسی و مالی امپراتوری روچیلدها را در جهت استقرار یهودیان در فلسطین به کار گرفت. در دوران لرد روچیلد اول پیوند روچیلدها با حکومت بریتانیا به اوج رسید. او و برادرانش (آلفرد که به گردآوری عتیقه جات و آثار هنری اشتغال داشت و لئوپولد که یک چهره جامعة ورزشی انگلیس بود) نزدیک ترین دوستان پرنس ولز، که بعداً با نام ادوارد هفتم شاه انگلیس شد، بودند. در این زمان فردیناند جیمز روچیلد، عموزاده آنها از شاخة وین، در لندن اقامت گزید و تبعة انگلیس و عضو مجلس عوام شد و به گردآوری عتیقه جات و آثار هنری پرداخت. فردیناند نخستین روچیلدی بود که در خانة خود از ملکه ویکتوریا پذیرائی کرد. در همین دوران بود که در سفر سال ۱۳۰۶ ق/ ۱۸۸۸ م. ناصرالدین شاه قاجار به انگلیس، وی در خانة روچیلدها میهمان شد و به گفتة محمد حسن خان اعتمادالسلطنه:

شنیدم عزیزالسلطان (ملیجک) در خانة روچیلد که رفته بودند بعضی اسباب دزدیده بودند، صاحبخانه ملتفت شده بود به افتضاح پس گرفته بود.

در دوران لرد روچیلد اول (ناتانیل مایر) بود که به سال ۱۹۰۲ « تراست مستعمراتی یهود » به عنوان ابزار مالی صهیونیسم، که هدف خود را « عمران و توسعه صنعتی و بازرگانی فلسطین » اعلام داشت، با سرمایة روچیلدها به مبلغ ۲ میلیون پوند تأسیس شد.

در دو دهة آغازین قرن بیستم، فعالیت روچیلدها در جهت اضمحلال دولت مقتدر عثمانی و مهاجرت یهودیان به فلسطین و تغییر جغرافیای سیاسی خاورمیانه به سود تأسیس « تمدن بزرگ یهود » متمرکز بود. در این حوادث لرد روچیلد دوم (لئونیل والتر ۱۹۳۷ – ۱۸۶۸)، پسر ارشد ناتانیل مایر روچیلد، نقش اساسی داشت. لرد روچیلد دوم به عنوان یک طبیعی دان و مالک یک باغ وحش خصوصی منحصر به فرد در جامعة علمی انگلیس نیز شهرت داشت.

تحقق آرمان صهیونیستی « سرزمین موعود » در سرزمین فلسطین، همانگونه که به نام بارون ادموند روچیلد فرانسه در پیوند است، با نام عموزادة انگلیسی او، لرد روچیلد دوم، نیز پیوند تنگاتنگ دارد. این تلاش ها به ثمر نشست و در سال ۱۹۱۷ با اعلامیة بالفور تحقق آرمان صهیونیستی « سرزمین موعود » به سیاست رسمی و علنی دولت بریتانیا بدل شد. اعلامیة معروف بالفور نامه ای است که جیمز بالفور، وزیر خاارجة وقت انگلیس، به لرد لئونیل والتر روچیلد نوشت. متن این نامه چنین است:

وزارت خارجه (۲ نوامبر ۱۹۱۷(

لرد روچیلد عزیز

بسیار خوشوقتم اطلاعیه زیر را که از طرف دولت اعلیحضرت در جهت همدردی با آمال صهیونیستی یهود، به کابینه تسلیم و بوسیلة آن مورد تصویب قرار گرفته است به اطلاع شما برسانم:

« دولت اعلیحضرت تأسیس یک موطن ملی برای مردم یهود در فلسطین را به دیدة مساعد می نگرد و بهترین تلاش های خود را برای تسهیل وصول به این هدف به کار می برد و صریحاً تأکید می ورزد که هیچ عملی نباید به زیان حقوق مدنی و مذهبی جوامع غیر یهودی موجود در فلسطین یا حقوق و موقعیت سیاسی یهودیان در هیچ کشور دیگر صورت گیرد.

باعث امتنان من خواهد بود اگر این اطلاعیه را به اطلاع فدراسیون صهیونیست برسانید. »

ارادتمند شما

آرتور جیمز بالفور

سر وینستون چرچیل و روچیلدها

تاریخ خاندان روچیلد در نیمة اول قرن بیستم با نام سر وینستون چرچیل (۱۹۶۵ – ۱۸۷۴)، سیاستمدار مقتدر انگلیس، آمیخته است. بررسی زندگینامة سیاسی چرچیل نشان می دهد که این نخست وزیر نامدار بریتانیا در استراتژی صهیونیستی روچیلدها همان جایگاهی را دارا بود که در نیمة دوم قرن نوزدهم بنیامین دیزرائیلی واجد آن بود. همانطور که خواهیم دید در نیمة دوم قرن بیستم نام روچیلد با دولت محافظه کار ادوارد هیث پیوند تنگاتنگ یافت.

بیوگرافی نویسان چرچیل دربارة نقش جامعة یهودیان انگلیس به رهبری روچیلدها در صعود چرچیل در هرم دیوانسالاری انگلیس در هرم دیوانسالاری انگلیس اذعان دارند. تروخانوفسکی می نویسد:

هنگامی که ناتان لاسکی رئیس کنگرة یهودیان منچستر طی نامه ای چرچیل را از موجودیت سازمان آگاه کرد، در مه ۱۹۰۴ چرچیل طی نامه جوابیه ای همدردی ژرف خود را نسبت به آرمان های این سازمان ... اعلام داشت ... هنگامی که وینستون چرچیل به معاونت وزارت مستعمرات رسید مناسبات خود را با ناتان لاسکی و دوستانش در منچستر استوارتر کرد: ... لاسکی همة میتینگ های یهودیان را که از چرچیل پشتیبانی می کردند رهبری می نمود و برخی می گفتند: بی گمان هر یهودی که علیه وینستون چرچیل رأی بدهد به جامعة یهود خیانت کرده است. البته باید گفت پیوند لرد نورثکلیف (۱۹۲۲- ۱۸۶۵) مالک روزنامة تایمز لندن، با روچیلدها و اینتلیجنس سرویس و نقش او در زندگی وینستون چرچیل از پدیده های جالب تاریخ معاصر انگلیس است. چرچیل در سال ۱۸۹۸ توسط آلفرد هارمسورث (لرد نورثکلیف بعدی) کشف شد. هارمسورث مقالة شورانگیزی دربارة چرچیل بیست و چهار ساله با عنوان « جوان ترین رادمرد اروپا » در روزنامة دیلی میل منتشر کرد. تأثیر این مقاله و حمایت تبلیغاتی هارمسورث چنان بود که دو سال بعد چرچیل را وارد پارلمان انگلیس کرد و بدینسان زندگی سیاسی او آغاز شد. لرد نورثکلیف، به عنوان قدرتمندترین چهره مطبوعاتی بریتانیا، و با همکاری چرچیل و سرتیپ سر جیمز ادموندز (رئیس اطلاعات نظامی)، نقش مهمی در ایجاد جنون ضد آلمانی در جامعه انگلیس ایفا نمود. او توسط یک نویسنده بنام لکیو از طریق داستان هایی پیرامون نفوذ موهوم جاسوسان آلمان و حملة قریب الوقوع آلمان، زمینة تجدید سازمان دستگاه اطلاعاتی و امنیتی انگلیس را به صورت دو سرویس MI – 6 و MI – 5 در سال ۱۹۰۹، فراهم ساخت. توسعة این جو از عوامل مؤثر در ایجاد جنگ جهانی اول بود. البته امروز اسناد کافی و صریح موجود است که نقش درجه اول وینستون چرچیل و اینتلیجنس سرویس بریتانیا را در انقلاب بلشویکی و تأسیس دیکتاتوری های کمونیستی نشان می دهد.

نام وینستون چرچیل به عنوان مؤسس دولت های پوشالی دست نشانده در خاورمیانه به سود تحکیم مواضع صهیونیست ها در فلسطین ثبت است. هارولد ویلسون، نخست وزیر پیشین انگلیس، می نویسد:

چرچیل در سال ۱۹۲۱ به وزارت مستعمرات رفت و در آنجا با کمک لارنس عربستان دو کشور پادشاهی عراق و اردن بزرگ را بوجود آورد و شرایط لازم را برای تأسیس کشور ملی یهود در فلسطین فراهم آورد و در تمام مدت عمر از آن حمایت نمود.

وینستون چرچیل در دوران حیات سیاسی خود نقش کلیدی در سیاست خاورمیانه بریتانیا داشت. کارنامة سیاسی چرچیل به شرح زیر است: وزیر تجارت (۱۹۱۰ – ۱۹۰۸)، وزیر کشور (۱۹۱۱ – ۱۹۱۰)، وزیر دریاداری (۱۹۱۵ – ۱۹۱۱)، وزیر جنگ (۱۹۲۱ – ۱۹۱۹) در این زمان بود که به دستور او کودتای سیدضیاء – رضاخان در ایران صورت گرفت، وزیر مستعمرات (۱۹۲۲ – ۱۹۲۱) -  در این زمان بود که انگلستان با دریافت قیمومیت فلسطین بعد از فروپاشی دولت عثمانی از سازمان ملل سلطة خود را بر این دیار رسمیت بخشید و گامهای اساسی در راه تأسیس دولت اسرائیل برداشته شد، وزیر خزانه داری (۱۹۲۹ – ۱۹۲۴)، وزیر دریا داری (۱۹۴۰ – ۱۹۳۹)، نخست وزیر مقتدر دوران جنگ دوم جهانی (۱۹۴۵ – ۱۹۴۰). واپسین دوران زندگی سیاسی چرچیل با صدارت او در سالهای ۱۹۵۵ – ۱۹۵۱ به پایان می رسد. این سالها در تعیین سرنوشت مردم ایران و تحکیم سیطررة رژیم محمدرضا پهلوی نقش تعیین کننده داشت و در همین زمان بود که به دستور چرچیل و برای منافع روچیلدها و شرکت های نفتی بین المللی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ طراحی و اجرا شد.

به اعتقاد بسیاری از پژوهشگران صهیونیسم، در سالهای ظهور نازیسم در آلمان و جنگ جهانی دوم، روچیلدها در پیوندی مرموز با سران آلمان هیتلری قرار داشتند. یوری ایوانف می نویسد:

کسانی که علاقه مند به بحث دربارة « مسائل به ظاهر متناقض » خاصه در پیوند با جریان صهیونیسم جهانی هستند بهتر است ابتدا به این پرسش پاسخ گویند: چرا و چگونه خاندان روچیلد، این خانوادة یهودی که افرادش به طفیل اقتصاد ممالک متعددی زندگی می کنند، در حالیکه نازی ها بسیار از مردم اروپا و از جمله یهودیان را با خشونت هرچه بیشتر به قتل می رسانیدند، نه تنها جان سالم از معرکه به در بردند بلکه ثروتمندتر از پیش نیز شدند؟

قبلاً دیدیم که چگونه صهیونیست هایی که از گهواره دست پروردة روچیلد بودند نقش قربانیان نازی را به یهودیان اروپائی تحمیل کردند و چگونه با نازی ها از در سازش درآمدند و با ایشان به توافق رسیدند که یهودیان را روانة کوره های آدم سوزی سازند و یا به کیبوتص های سرزمین کنعان اعزام دارند.

محقق فوق می افزاید:

روچیلدها خوب می دانند که اسرارشان را چگونه حفظ کنند، چنانکه راز ملاقات های خویش را طی دو جنگ جهانی به کمال حفظ کردند: آری، آنگاه که از اطریش و فرانسه و انگلستان گرد هم می آمدند تا در انجمن های خانوادگی و از فراز گیلاس های شامپانی بر مردم اروپا که در جاهایی دیگر – که از لحاظ آنها در حکم جاهایی در سیاره ای دیگر بود – خونشان ریخته می شد خیره شوند و نقش ها و حوزه های نفوذ را تقسیم کنند و به حساب سود خود برسند.

اگر توجه کنیم که یک سال پیش از به قدرت رسیدن هیتلر، یهودیان تنها ۱۹ درصد جمعیت فلسطین را تشکیل می دادند و علیرغم خشونت و ارعاب بارون ادموند روچیلد تمایلی به مهاجرت به فلسطین از خود نشان نمی دادند، خدمت بزرگ نازیسم آلمان به روچیلدها و پیوند مرموز میان آنان ملموس تر خواهد شد. در اینجا این سئوال مطرح است که براستی آیا صهیونیسم آرمان روچیلدهاست و یا ابزاری است در دست آنان برای ایجاد یک امپراتوری عظیم مالی در خاورمیانه و جهان؟!

لرد روچیلد دوم بلاعقب بود و پس از مرگ وی رهبری روچیلدهای انگلیس به آنتونی گوستاو روچیلد (۱۹۶۱ – ۱۸۸۷)، پسر لئوپولد برادر روچیلد دوم، رسید. آنتونی گوستاو روچیلد بخشی از سرمایة روچیلدها را به سمت صنعت پزشکی هدایت کرد و سیطرة خود را بر سیطرة بیمارستانی و پزشکی انگلیس برقرار ساخت. علاوه بر او، جیمز آرماند روچیلد (۱۹۵۶ – ۱۸۷۸)، پسر بارون ادموند روچیلد فرانسه (پدر سرزمین اسرائیل)، نیز که از جوانی در انگلستان مقیم و تبعة این کشور بود و در جنگ جهانی به همراه ارتشهای فرانسه و انگلیس در خاورمیانه حضور فعال داشت، در صحنة سیاست درخشش یافت و در سالهای حساس ۱۹۴۵ – ۱۹۲۹ به عنوان نماینده « حزب لیبرال » در مجلس عوام حضور داشت. جیمز روچیلد در دوران دولت مک دونالد از طرح مستعمره کردن فلسطین هواداری جدی کرد که به زعم او تنها راه حفظ منافع یهود و اعراب و جلوگیری از سلطه یکی بر دیگری بود ! در سالهای پس از جنگ دوم، بویژه از دهه ۱۹۵۰، لرد روچیلد سوم (ویکتور روچیلد) در رأس امپراتوری نامرئی روچیلدها قرار گرفت که دامنة این امپراتوری را به درون سرویس های اطلاعاتی معظم غرب گسترش داد.

پس از جنگ دوم جهانی، سرمایة روچیلدها انگلیس علاوه بر مجتمع غول آسا « رویال داچ شل »، راههای نوینی برای توسعه یافت. روچیلدها مبالغ کلانی در ایالات متحده آمریکا و کانادا سرمایه گذاری کردند؛ در کانادا بویژه بر صنعت فیلم و تلویزیون این کشور چنگ انداختند و در آمریکا وارد اتحاد با « بنیاد مورگان » شدند که اکنون شریک اصلی آنها در کمپانی « شل » محسوب می شد. دوران پس از جنگ دوم که با تأسیس دولت اسرائیل همراه است، شاهد سرمایه گذاری های کلان روچیلدها در این کشور است. با سرمایه لرد روچیلد سوم (ویکتور روچیلد) بود که شبکة تلویزیونی اسرائیل تأسیس شد و جیمز روچیلد نیز راه پدرش را در سرمایه گذاری در اسرائیل دنبال کرد و زنان روچیلدها انواع مؤسسات « خیریه » و کلوپ های رقص را در « سرزمین موعود » پایه ریزی کردند.

روچیلدها و سلطنت پهلوی

بررسی اجمالی که از امپراتوری نامرئی روچیلدها و سیطرة آنان بر شئون سیاسی و اطلاعاتی و اقتصادی و فرهنگی دنیای غرب ارائه شد، جایگاه تعیین کننده صهیونیسم را در تنظیم سیاست های خاورمیانه ای قدرت های اصلی غرب (آمریکا، انگلیس و فرانسه) نشان می دهد. استراتژی صبورانة روچیلدها به منظور تأسیس « تمدن بزرگ یهود » در خاورمیانه از نیمه قرن نوزدهم آغاز شد و در انطباق با سیاست های استعمار و امپریالیسم غرب به سوی هدف خود گام هایی خاموش و سنجیده برداشت. به اعتقاد ما، ایران در استراتژی روچیلدها جایگاه اساسی داشت و لذا می توانیم صعود سلطنت رضاخان را گامی از سوی صهیونیسم به منظور تأمین شرایط لازم برای تأسیس « تمدن یهود » در خاورمیانه ارزیابی کنیم. این گام توسط اردشیر ریپورتر، سرجاسوس انگلیس در ایران، به فرجام رسید. همزمان در خاورمیانه عربی نیز رژیم های پوشالی و خلق الساعه تأسیس گردید. در بطن این محیط مناسب بود که توسط روچیلدها اسکان یهودیان فقیر اروپا در فلسطین توسعه یافت و سرانجام در سال ۱۹۴۸، با مداخلة آمریکا و انگلیس تحت پوشش سازمان ملل به تأسیس دولت اسرائیل، به عنوان کانون اولیة « تمدن بزرگ یهود » انجامید. با تأسیس دولت اسرائیل، عوامل ایرانی بریتانیا در ایران به سود اسرائیل وارد صحنه شدند:

در ۱۹۴۸ که دولت اسرائیل تأسیس شد، ایران به یهودیان عراقی که برخلاف یهودیان ایرانی مورد سرکوب قرار گرفته بودند اجازه داد از طریق ایران به اسرائیل فرار کنند. در این هنگام یکی از وظایف اصلی موساد، سرویس جاسوسی اسرائیل، که مهاجرت یهودیان به اسرائیل را تسهیل کند. دولت ایران به مأموران موساد اجازه داد در تهران فعالیت کنند، یعنی به عبارت دیگر از بدو تأسیس دولت اسرائیل، ایران از اعراب حمایت لفظی می کرد و به اسرائیل کمک پنهانی می داد. ایم یک طرح بادوام بود ... از اسناد بایگانی اسرائیل معلوم می شود که ... اسرائیل شناسائی دو فاکتوری خود را (در دی ماه ۱۳۲۸ – ژانویه ۱۹۵۰) با پرداخت رشوه قابل توجهی به محمد ساعد نخست وزیر وقت ایران به دست آورد. مذاکرات را از جانب دولت اسرائیل یک آمریکایی که هنوز در پرونده ها فقط « آدم » شناخته می شود و با موساد همکاری داشته است رهبری می کرد. او ضمناً یک تاجر ایرانی را می شناخت که با نخست وزیر دوست و « شریک تجارتی » بود. از طریق این شخص نخست وزیر مطالبه ۴۰۰/۰۰۰ دلار کرد تا موافقت هیئت وزیران را جلب و شاه را متقاعد سازد که شناسائی دوفاکتوری اسرائیل خدمت به منافع ملی ایران است ... از قراری که به اسرائیلی ها گزارش دادند شاه گفته بود: « اگر نخست وزیر و وزیر امورخارجه موافق شناسائی اسرائیل هستند، من حرفی ندارم. » بنابراین مبلغ ۴۰۰/۰۰۰ دلار پرداخت شد.

دومین دوران رسوخ صهیونیسم در ایران با ورود شاپور ریپورتر آغاز گردید که به عنوان عامل لرد روچیلد سوم و اینتلیجنس سرویس بریتانیا به تعیین کننده ترین چهرة جاسوسی غرب در دربار پهلوی بدل شد. پیتر رایت می نویسد:

لرد ویکتور روچیلد با استفاده از دوستی اش با شاه ایران و ادارة برخی از عوامل جاسوسی در خاورمیانه که آنها را برای دیک وایت (رئیس کل MI-6 ) و بطور شخصی کنترل می کرد، مانند سر ریپورتر که رل تعیین کننده ای در عملیات خاورمیانه ای  ر سال های دهة ۱۹۵۰ داشت، روابط خود را با دستگاه اطلاعاتی انگلستان حفظ می کرد.

همانطور که ملاحظه می شود، پیتر رایت از شاپور ریپورتر به عنوان یک چهرة مستقل اطلاعاتی که در رابطه با لرد ویکتور روچیلد عمل می کرد و ارتباطات او با MI-6 از طریق روابط شخصی روچیلد و رئيس کل MI-6 تأمین می شد، یاد می کند. این شیوه ارتباط به وضوح نشان می دهد که در واقع شاپور ریپورتر پیش از آنکه مأمور اینتلیجنس سرویس باشد، عامل درجة اول « سرویس اطلاعاتی صهیونیست ها » به رهبری لرد روچیلد سوم بوده است؛ هرچند به دلیل آمیختگی صهیونیسم با سرویس های جاسوسی غرب تفاوت اساسی میان عملکرد آنان نمی توان غائل شد و سازمان امنیت ایران (ساواک) هم توسط سیا و این عوامل پایه گذاری شد که در پیروزی انقلاب نیز فعال بودند و تأسیس واواک و ساواما از نتایج بعد از انقلاب آن است.

منابع:

- بایگانی وزارت خارجه آمریکا

- بایگانی وزارت خارجه انگلیس

- بایگانی وزارت خارجه فرانسه

- کتاب پدر و پسر

- کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی

 -روزشمار تاریخ ایران

+ نوشته شده در Wed 30 Apr 2008ساعت 2:16 PM توسط میثاق آزاد |


روچیلدها و امپراتوری جهانی صهیونیسم

نام خاندان روچیلد در فرهنگ غرب دارای شهرت افسانه ای است؛ خاندانی که در اروپای قرن نوزدهم به نماد ثروت وتمول بدل گردید و مطبوعات فرانسه وآلمان آنان را « روچیلد شاه » میخواندند و کارل مارکس (فراماسون انگلوفیل) میگفت که تنها یکی از اعضای این خاندان (چارلز روچیلد) میتواند تمامی سلطنت اطریش را بخرد! یک قرن و نیم پیش، کارل بک، شاعر اطریشی، در هنگامة انقلاب ۱۸۴۸ اروپا شعری با نام« بنیاد روچیلد » سرود که به سرعت به ترانه ای مردمی بدل شد. در این ترانه نفرت مردم پابرهنة آن زمان اروپا از خاندان روچیلد چنین بیان میشد:

من دست قدرتمند شما را میبینم

که میتواند مرا

- تا زمانی که خونم توان جاری شدن دارد

 –مضروب کند.

ولی به فرمان خداوند و بی هیچ هراس

میخوانم آنچه را که میدانم – آزاد.

روچیلدها، که در فرهنگ غرب نام آنان بر شهرت کروزوس – نماد ثروت افسانه ای در اروپای باستان – طعنه میزند، کیستند؟ دائره المعارف بریتانیکا مینویسد: مشهورترین خانوادة بانکدار سراسر اروپا که نام آنها به تنهائی برای مدتهای مدید مترادف با ثروت افسانه ای بوده است و برای قریب به ۲ قرن بر تاریخ اقتصادی اروپا تأثیری جدی داشته اند. موفقیتهای مداوم آنان ... هنوز نیز بر همکاری پنهان میان شاخه های خاندان و توانائی آنها در سرمایه گذاریهای کلان استوار است. دائره المعارف یهود خاندان روچیلد را چنین توصیف میکند: خاندان ثروتمند و نوعدوست که مشوق علم و هنر بوده و در تحقق امر یهود، بویژه در استقرار یهود در « سرزمین اسرائیل» و تأسیس دولت اسرائیل سهم زیاد داشته است. نام روچیلدها سالیان سال هم ضرب المثل تمول و کرم و نماد مثبت ثروت و نوعدوستی یهود در میان توده ای های یهود بویژه در اروپای شرقی ... بوده و هم در شکل منفی نمادی کریه در نوشتار و تبلیغات ضد یهود کاربرد داشته است که از این نام و عنوان « دلیلی » بارز بر وجود اشرافیت جهانی زرسالار (پلوتوکراسی جهانی (Ploutocratie mondiale)سود میجسته اند. علیرغم این اهمیت، امپراتوری جهانی روچیلدها برای ما ناآشناست و این ناآشنائی آنگاه عجیب جلوه میکند که پیوند عمیق ولی نامرئی روچیلدها را با سلطنت پهلوی مورد کاوش قرار دهیم و ابعاد حیرت انگیز آن را کشف کنیم.

مایر روچیلد و پسرانش

نام روچیلد از دو واژه آلمانی Rot و Schild مأخوذ است و اشاره به حفاظ قرمز رنگی است که اسحاق الهانان، نیای آلمانی این دودمان (متوفی ۱۵۸۵)، بر سر در خانة خود در فرانکفورت می آویخت تا طبق رسم آن روز هویت یهودی خود را مشخص سازد و از تعرض مسیحیان مصون بماند. اسحاق الهانان و پسرش آمشل موسس یهودیانی معمولی بودند و مانند صدها یهودی گمنام دیگر به تجارت اشغال داشتند. تاریخ واقعی خاندان روچیلد با مایر آمشل (۱۷۴۴- ۱۸۱۲)، پسر آمشل موسس، آغاز میشود. کسب و کار مایر آمشل و منبع اولیة ثروت او گردآوری و فروش عتیقه جات و سکه های قدیمی بود. در نتیجه، در سال ۱۷۹۶ با ویلیام، حکمران آینده هسه کاسل سلسله ای که بر بخشی از آلمان آن روز فرمان میراند، آشنائی یافت و به واسطة مورد اعتماد او بدل شد. ویلیام، که بعدها با نام ویلیام نهم به سلطنت رسید، یک گرد آورندة آزمند سکه و وارث بزرگترین ثروت اروپا بود و مایر آمشل در کسوت یکی از درباریان او به وی در تهیة سکه های کمیاب یاری میرسانید. زمانی که ویلیام در سال ۱۷۸۵ به قدرت رسید، مایر آمشل یکی از ۱۲ تن کارگزاران دربار او شد که وامهای کلانی که این فئودال ثروتمند به فرمانروایان بی پول پروس میپرداخت نظارت داشت. به گفتة دائره المعارف یهود، مایر آمشل بتدریج سهم خود را در این نقل و انتقالات مالی افزایش داد و با بودروس مشاور مالی ویلیام نهم پیوندی نزدیک یافت. این پیوند نقش مهمی در جلب اعتماد بیشتر ویلیام به مایر آمشل داشت. بعدها روشن شد که بودروس شریک پنهان مایر آمشل بوده است. با ظهور ناپلئون در سیاست اروپا، مایر آمشل طوفانهای آینده را پیش بینی کرد و برای استفادة بیشتر از شرایط پسران خود را در کشورهای اصلی اروپا پراکنده ساخت. مایر آمشل و سه پسرش آمشل مایر (۱۸۵۵ – ۱۷۷۳) و سالومان مایر (۱۸۵۵ – ۱۷۷۴) و کارل (چارلز) مایر (۱۸۵۵ – ۱۷۸۸) در فرانکفورت ماندند و هدایت شاخه اصلی « بنیاد روچیلد » را بدست گرفتند (پس از مرگ پدر، سالومان به اطریش رفت و کارل در ناپل اقامت گزید). پسر دیگر بنام ناتان مایر (۱۸۳۶ – ۱۷۷۷) به انگلستان رفت و پنجمین پسر جیمز (یعقوب) مایر (۱۸۶۸ – ۱۷۷۷) راهی پاریس شد. با این تمهید، « بنیاد روچیلد » به پنج شاخه آلمانی، اطریشی، انگلیسی، ایتالیائی و فرانسوی، بعنوان اندامهای یک شبکة واحد مالی، منقسم شد و در جریان جنگهای ناپلئون (۱۸۱۵ – ۱۸۰۵)، به گفتة دائره المعارف بریتانیکا، یکصد میلیون لیره سود برد. داستان این شعبده عجیب به شرح زیر است: شاخة انگلیسی:« بنیاد روچیلد »، که بعدها نقش اساسی در توسعه امپراتوری جهانی صهیونیسم ایفا کرد، توسط ناتان مایر روچیلد بنیانگذاری شد. ثروت اولیة ناتان نیز مانند پدرش به حکمران هسه کاسل، ویلیام نهم، تعلق داشت. در سال ۱۸۰۶، در پی شکست امپراتوری پروس از ناپلئون، فئودال نشین هسه کاسل فروپاشید و ویلیام نهم با ثروت انبوهش به انگلستان گریخت. در انگلستان ویلیام به خرید مبالغ عظیمی سهام دست زد و این وظیفه را به ناتان محول نمود. آخرین « شاهکار » ناتان مایر در واپسین تقلای ناپلئون، یعنی جنگ واترلو، رخ نمود. دائره المعارف آمریکانا مینویسد که در سال ۱۸۱۵، ناتان که پیروزی انگلیسیها را در جنگ واترلو پیش بینی میکرد. ثروت غیرمنقول خود را در انگلستان به بهای گزاف فروخت و سپس، پس از شکست ناپلئون که منجر به سقوط قیمتها شد، صدها برابر آنچه را که فروخته بود خرید و بدینسان به سادگی و در مدتی کوتاه ثروتی هنگفت را دور کرد. ویل و آریل دورانت مینویسند: در سال ۱۸۱۰ ناتان روچیلد ... شعبه یک مؤسسة مالی و بانکی را که پدرش مایر آمشل روچیلد در شهر فرانکفورت بنیاد نهاده بود، در لندن تأسیس کرد. بنظر میرسد که ناتان برجسته ترین این نوابغ مالی محسوب میشد که خاندان روچیلد را درطول چند قرن و در چند کشور ممتاز و نامدار ساخته بود. ناتان بزودی بصورت واسطة معتمد حکومت انگلستان در معامله با قدرتهای خارجی درآمد. انتقال مبالغ هنگفت کمکهای مالی انگلستان به اطریش و پروس – کمکهائی که آنان را قادر ساخت تا بتوانند با ناپلئون به جنگ ادامه دهند – بوسیلة او یا نمایندگانش انجام گرفت؛ و بالاخره همین شخص بود که در توسعة صنعتی و بازرگانی انگلستان بعد از سال ۱۸۱۵ نقش عمده برعهده داشت. شاخة فرانسوی: در همین زمان که ناتان روچیلد در لندن ثروتهای افسانه ای می اندوخت، برادر کوچکش جیمز (یعقوب) روچیلد در پاریس شاخة فرانسوی امپراتوری روچیلدها را بنیاد مینهاد. جیمز روچیلد به سرعت به بانکدار درجة اول و مهمترین شخصیت جامعة یهودی فرانسه بدل شد. او که در دوران سلطنت بوربنها و اورلئانها سرمایه گذار اصلی دربار فرانسه بود، در انقلاب ۱۸۴۸ به خدمت ناپلئون سوم درآمد و بدینسان با مهارت امواج انقلاب را از سر گذرانید. نام جیمز روچیلد بعنوان پیشاهنگ احداث راه آهن در تاریخ فرانسه ثبت است و همسر او، بتی، بعنوان دوست و همکار هاینریش هاینه، شاعر و نویسندة نامدار آلمان، در جامعة ادبی اروپا به شهرت رسید. جیمز روچیلد با دودمانهای سلطنتی اروپا نیز رابطة حسنه داشت و دوست شخصی و واسطة مالی لئو پولداول، شاه بلژیک، محسوب میشد. شاخة اطریش: دومین پسر مایر روچیلد به نام سالومان پس از مرگ پدر در سال ۱۸۱۶ به وین رفت و شاخة اطریشی « بنیاد روچیلد » را بنا نهاد. سالومان روچیلد از دوستان نزدیک مترنیخ، صدراعظم مقتدر اطریش شد و در انقلاب ۱۸۴۸ متهم گردید که در فرار مترنیخ دست داشته است. سالومان با بهره گیری از دوستی مترنیخ به چنان موقعیتی در اطریش دست یافت که پیش از او یهودیان فاقد آن بودند. سالومان مایر روچیلد در سال ۱۸۲۲ با دریافت لقب بارونی به جرگه اشرافیت اطریش پیوست و بدینسان روچیلدها حق استفاده از عنوان « فن »  Von  را در مقابل نام خود بدست آوردند. همانگونه که جیمز روچیلد بنیانگذار راه آهن فرانسه است، برادرش سالومان نیز نخستین راه آهن اطریش را بنیاد نهاد. نام سالومان مایر روچیلد بعنوان مؤسس بانک دولتی اطریش در تاریخ این کشور ثبت است (همانگونه که نام برادرزادة او، مایر کارل روچیلد، بعنوان بنیانگذار بانک دولتی آلمان ثبت شده است) فعالیتهای سالومان توسط پسرش، آنسلم سالومان روچیلد (۱۸۷۴ – ۱۸۰۳) دنبال شد که در سال ۱۸۶۱ به عضویت مجلس لردهای اطریش منصوب گردید و با دختر ناتان روچیلد (عمویش که در لندن مستقر بود) ازدواج کرد. شاخه اطریش در سالهای قبل از جنگ دوم جهانی مالک عمده ترین معادن زغال سنگ اروپای مرکزی، بویژه معدن عظیم ویتکوویتز در چکسلواکی بود. با ظهور نازیسم در اروپا آلفونس مایر و لوئی مایر، نوه های آنسلم سالومان روچیلد، در سال ۱۹۳۸ به انحلال رسمی شاخه اطریش دست زدند و معادن خود را به اجارة دولت انگلیس دادند و با این ترفند موفق شدند پس از جنگ خسارات هنگفتی از دولت چکسلواکی دریافت دارند. شاخة ایتالیا: و بالاخره، کارل (چارلز) مایر روچیلد، پسر دیگر مایر آمشل روچیلد، پس از مرگ پدر « بنیاد روچیلد » را در ایتالیا گسترش داد و در سال ۱۸۲۱ مرکز فعالیت خود را در ناپل مستقر ساخت. کارل روچیلد نیز مانند چهار برادر دیگرش در دوران بحران سیاسی و اقتصادی اروپا به دولتهای کوچک محلی چون ساردینی، سیسیل، ناپل و دولت پاپ مقادیر قابل توجهی وام داد. پس از او پسرش، آدولف کارل (۱۹۰۱ – ۱۸۲۳) در رأس شاخة ناپل قرار گرفت ولی پس از اتحاد ایتالیا در سال ۱۸۶۱ به فرانکفورت بازگشت.

روچیلدها و اقتصاد غرب

بدین ترتیب، در دوران حیات مایر آمشل روچیلد و پس از مرگ او، « کلان » روچیلدها در ۵ کشور اصلی اروپا (آلمان، اطریش، ایتالیا، فرانسه و انگلیس) گسترده شد. شاخة پدری « بنیاد روچیلد »  در آلمان و شاخه ناپل در آستانة قرن بیستم به فعالیت رسمی خود پایان داد و شاخة اطریش در آستانة جنگ دوم تعطیل شد. با این همه در نیمة دوم قرن بیستم « بنیاد روچیلد » مجدداً شبکه های پنهان خود را در سراسر اروپا توسعه بخشید و با سرمایه گذاریهای کلان خود در سراسر جهان امپراتوری گسترده و نامرئی را پدید ساخت. دائره المعارف آمریکانا وضع امپراتوری روچیلد را در قرن بیستم چنین شرح میدهد: خانودة بانکدار اروپائی که دارای شهرت افسانه ای است ... و در قرن بیستم (نیز) بر اندختة مالی و صنعتی گسترده ای کنترل دارد ... و یک نیروی اساسی در اقتصاد مالی جهان محسوب میشود که منافع آن از اروپا تا آسیا ممتد است. برای اینکه ابعاد سیطرة روچیلدها بر اقتصاد جهان روشن شود، به دستاوردهای پسران جیمز (یعقوب) روچیلد در فرانسه نظری می افکنیم: نفوذ روچیلدها در اقتصاد فرانسه چنان عظیم است که در قرن بیستم فرانسه را به تیول امپراتوری جهانی روچیلدها بدل ساخته است. در آغاز قرن بیستم ژول گسد ... گفت: « فرانسه به عنوان یک کشور دارای رئیس جمهور است، ولی در این کشور سلطان بی تخت و بارگاهی چون خانوادة روچیلد وجود دارد. » نام روچیلد از دیرباز با قدرت مالی مترادف است. از ۱۵۰ سال پیش ثروت این خانواده بانک « برادران روچیلد » بوده است. این بانک یکی از قدیمی ترین بانک های فرانسه است. این بانک از راه سوداگری در بورس بازی، تقلب در اسناد دولتی، شرکت در عملیات ساختمان راه آهن و صدور سرمایه پروار شده است. چنانکه نیمی از وام فرانسه به دولت روسیه تزاری توسط بانک روچیلدها پرداخت گردید... در حقیقت، اهمیت اقتصادی و سیاسی خانوادة روچیلد در دوران کنونی بطور شگفت انگیزی افزایش می یابد. اعتلای سریع بانک « برادران روچیلد » که رکن اساسی ثروت آنهاست، این واقعیت را به اثبات می رساند. در آغاز جنگ دوم جهانی سرمایة آنها ۵۰ میلیون فرانک بود. در سال ۱۹۵۷ این مبلغ به یک میلیارد و در سال ۱۹۶۷ به ۵ میلیارد فرانک قدیم بالغ گردید. بدین ترتیب سرمایة بانک در یک ربع قرن صد برابر شده است، درحال حاضر ثروت روچیلدها را به هزاران برابر آن تخمین می زنند. از جمله اقلامی که ثروت کلان روچیلدهای فرانسه را تشکیل می دهد، مجتمع عظیم کمپانی های راه آهن « شمال »، « پاریس – اورلئان » و « پ. ال. ام » می باشد. روچیلدها در فرانسه مجتمع های « کنکورد » و « آبی » را در تملک دارند. ۴۹ درصد سرمایة شرکت راه آهن فرانسه، بخش عظیمی از تأسیسات توریستی « شام روس » در جبال مون بلان و شرکت های عظیم حمل و نقل فرانسه ( HPLM و SAGO ) به روچیلدها تعلق دارد. پس از جنگ دوم جهانی، « برادران روچیلد » در اعطای اعتبارات، سرمایه گذاریها و سازماندهی شاخه های بسیار جدید صنایع شرکت جستند. آنها مخصوصاً در صنایع اتمی، نفت، شیمی و پتروشیمی در جدیدترین بخشهای الکترونیک به فعالیت پرداختند. بانک در صنایع فلزات غیرآهنی به کامیابیهای درخشانی رسید. استخراج همه فلزات غیرآهنی فرانسه، به استثنای صنایع آلومینیوم، عملاً تحت نظارت روچیلدها قرار دارد.

سیطرة روچیلدها بر اقتصاد جهان

روچیلدها در استخراج فلزات غیر آهنی بلژیک، اسپانیا، کالدونی جدید، آفریقای جنوبی و سایر کشورها سهم زیادی دارند ... تعدادی از شرکتها که در انگلستان، آفریقای جنوبی و آمریکای لاتین فعالیت دارند، تحت نظارت مشترک روچیلدهای لندن و پاریس قرار دارند. آنچه گفته شد نمیتواند توصیف جامعی از شبکة گستردة امپراتوری نامرئی روچیلدها در اقتصاد بین المللی بشمار رود. سیطرة این امپراتوری چنان پوشیده است که بیان آن به انبوهی از اسناد و مدارک نیازمند است. یکی از مهمترین ابعاد این سیطره، نقش روچیلدها در صنعت جهانی نفت است. نام روچیلدها در کنار راکفلرهای آمریکا بعنوان پیشگامان استخراج نفت در خاورمیانه و روسیه شهرت دارد و آنان از زمان انعقاد قرارداد دارسی به نفت ایران چشم داشته اند. این روچیلدها بودند که نخستین بار با سرمایة خود امانوئل نوبل سوئدی و سه پسرش (روبرت، لودویک و آلفرد) را به استخراج نفت بادکوبه ترغیب کردند و بزرگترین کمپانی نفتی را در روسیه بنیاد نهادند. آلفرد نوبل مخترع دینامیت و بنیانگذار جایزة معروف نوبل است و پیوند جایزة نوبل با امپراتوری روچیلدها مسئله ای در خور بررسی است.جالب است بدانیم که پس از استخراج نفت باکو، ایران اولین بازار فروش آن بود و برادران نوبل عملیاتشان را در سال ۱۹۰۸ با اجارة یک انبار نفت در رشت آغاز کردند و بزودی ۲ انبار بزرگ نفت در انزلی و رشت ایجاد نمودند. و بالاخره با سرمایة روچیلدها بود که یک یهودی انگلیسی بنام مارکوس سموئیل و یک هلندی بنام سر هنری دتردینگ کمپانی « رویال داچ شل » را تأسیس کردند. کمپانی « رویال داچ شل »، که به « اختاپوس بین المللی » شهرت یافته، بزرگترین مجتمع انحصاری اروپاست که از حیث ثروت تنها با دو کمپانی عظیم آمریکایی استاندارد اویل (نیوجرسی) و جنرال موتورز قابل مقایسه میباشد. طبق آماری که در دست ماست و آماری کهنه محسوب میشود، « رویال داچ شل » در سال ۱۹۶۵ یک هفتم نفت جهان و ۲۰ درصد نفت خاور میانه را کنترل میکرد و در سراسر جهان بیش از ۵۰۰ شعبه، ۷۴ پالایشگاه و قریب به ۲۰۰ هزار پرسنل در اختیار داشت. تاریخ خاورمیانه از آغاز قرن بیستم شاهد رقابت های سه کمپانی بزرگ نفتی « رویال داچ شل »، « استاندارد اویل » (متعلق به راکفلرها) و « شرکت نفت انگلیس و ایران » بوده است. « شرکت نفت انگلیس و ایران » در سال ۱۹۰۹ تأسیس شد و در سال ۱۹۵۱ توسط استاندارد اویل و رویال داچ شل نابود شد و شرکت نفت انگلیس از آن بوجود آمد. در آستانة جنگ اول جهانی دولت انگلیس به ابتکار وینستون چرچیل، به علت طرحی که برای تغییر سوخت کشتی های خود از زغال سنگ به نفت داشت، بخش عمدة سهام شرکت نفت ایران و انگلیس را خریداری کرد. این اقدام سبب تحول اساسی در نیروی دریایی انگلیس شد و سرعت کشتی ها را بیشتر و مانور آن را آسانتر نمود. دیگر سهامداران اولیه شرکت نفت ایران و انگلیس لرد استراتکنا و کمپانی انگلیسی « نفت برمه » بودند. طبق آمار رسمی، دولت انگلیس بابت سهام خود و مالیات بیش از ۶۰ درصد درآمد « شرکت نفت انگلیس و ایران » را دریافت می کرد و مابقی میان سایر سهامداران و دولت ایران تقسیم می شد. روچیلدها بهمراه خانوادة آمریکایی مورگان بزرگترین سهامداران و اربابان واقعی شرکت « شل » میباشند. «رویال داچ شل » در سالهای پس از جنگ دوم جهانی بهمراه کمپانیهای نفتی آمریکا تلاش جدی را برای نفوذ به حوزة نفتی ایران و خارج ساختن آن از انحصار شرکت نفت انگلیس آغاز نمود. با ملی شدن صنعت نفت ایران (توسط آنها و استاندارد اویل آمریکا) این انحصار شکسته شد و با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دومین گام به سوی سیطرة کمپانیهای آمریکایی و شرکت « شل » برداشته شد. همانطور که میدانیم در قراردا کنسرسیوم، ۵ کمپانی معظم نفتی آمریکا (عضو کارتل بین المللی نفت) هریک به تنهایی ۷ درصد سهام را به دست آوردند و ۵ درصد سهام نیز بین ۹ کمپانی کوچک نفتی آمریکا (غیر عضو کارتل بین المللی نفت) تقسیم شد. بنابراین، « رویال داچ شل » با ۱۴ درصد سهم، پس از بریتیش پترولیوم (۴۰ درصد) به بزرگترین غارتگر نفت ایران در سالهای پس از ملی شدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بدل گردید.

+ نوشته شده در Wed 30 Apr 2008ساعت 2:1 PM توسط میثاق آزاد |


قوام السلطنه

قوام السلطنه برادر وثوق الدوله (انگلوفیل) است که قرارداد ۱۹۱۹ با انگلیسیها را به امضا رسانده بود و با این قرارداد ایران را به دو منطقة نفوذ شوروی و انگلیس تقسیم کرده بودند. قوام السلطنه همچنین یکی از عمو زاده های مصدق میباشد. احمد قوام به سیاست انگلیس وابسته بود و به دستور انگلیس، گهگاه همکاریهایی هم با روس میکرد. او درمقابل محمدرضا فرد مستقلی بود و به وی اهمیتی نمیداد، هرچند در ظاهر کاملاً مراعات شئون او را میکرد و مرتب به دیدارش میرفت. قوام السلطنه دولتمرد عهد قاجار بود و از همان سیستم حکومتی استفاده میکرد و دسته باند وسیع و خاصی نداشت. از شهریور ۱۳۲۰ زمانی که شوروی وارد خاک ایران شد، قوام وارد پرمشغله ترین ایام حیات سیاسی خود شد. وی از این ایام تا مرگ سه بار به نخست وزیری رسید. بار اول در سال ۱۳۲۱ به مدت هفت ماه، بار دوم در سالهای ۱۳۲۷ – ۱۳۲۵ به مدت یک سال و یازده ماه و بار سوم در ۱۳۳۱ به مدت سه روز (۲۷ تا ۳۰ تیر). او در مدت زمامداری، اختلاس و سودجویی فراوان از موقعیت خود نموده است. طی نزدیک به نیم قرن که از پایان جنگ دوم جهانی و وقایع آذربایجان میگذرد، انگلیسیها از قوام السلطنه شخصیتی افسانه ای ساخته اند که با مهارت و زیرکی بسیار استالین را گول زد و با وعدة اعطای امتیاز نفت، که خود میدانست در مجلس ایران رد خواهد شد، موجبات خروج نیروهای شوروی را از ایران فراهم ساخت و توطئة تجزیة آذربایجان را از ایران خنثی کرد. با توجه به مطالب ذکر شده جای تردیدی باقی نمیماند که قوام السلطنه نه فقط در وعدة مشارکت دادن شورویها در اکتشاف و استخراج نفت ایران قصد فریب دادن استالین را نداشته، بلکه امتیازات سیاسی بسیاری نیز در مدت زمامداری خود به شورویها داد و اگر مقاومت شاه و آمریکاییها سد راه او نمیشد، شاید به تدریج ایران را به یکی از اقمار شوروی مبدل میساخت تا انگلیس هم بتواند جنوب ایران را قانونی صاحب شود. ۲۵مرداد سال ۱۳۲۶ محمد مسعود مدیر روزنامة « مرد امروز » طی مقالة شدید اللحنی برای اعدام احمد قوام نخست وزیر، یک میلیون ریال جایزه تعیین کرد. وی در مقالة خود متذکر شده بود: « اینجانب به موجب این سند برای خدمت به مملکت و جامعه تعهد مینمایم مبلغ یک میلیون ریال به خود یا ورثة کسی بپردازم که قوام السلطنه را در زمان زمامداری یعنی قبل از سقوط کابینه اش معدوم نماید.» مسعود برای تأمین اعتبار این قتل، سندی در دفترخانه به امضا رسانیده بود و محل پرداخت پول را تعیین کرده بود. مسعود بلافاصله پس از انتشار روزنامه « مرد امروز » متواری میشود. در پیرو آن در ۲۲ بهمن ۱۳۲۶ محمد مسعود به فرمان قوام الساطنه در مقابل چاپخانه مظاهری واقع در خیابان اکباتان به ضرب چند گلوله به قتل رسید. در ۲۱ اردیبهشت ماه ۱۳۲۷، احمد دهقان نمایندة مجلس شورای ملی و مدیر روزنامة « تهران مصور » علیه احمد قوام اعلام جرم کرد و او را متهم به قتل و خیانت به کشور نمود. قوام السلطنه، برخلاف آنچه شهرت یافته، سیاستمدار زیرکی هم نبود و بهترین دلیل آن شکست و عقب نشینی گام به گام در مقابل شاه جوان و بی تجربه بود. عقل منفصل قوام السلطنه در آخرین دورة زمامداریش مظفر فیروز بود، که جز گرفتن انتقام قتل پدرش از طرف رضاشاه، حتی به قیمت فدا کردن مصالح ملی، هدفی در سر نداشت و وابستگی بیش از حد قوام السلطنه به چنین فرد جاهل و کینه توزی، که موجب سوظن بجای شاه نسبت به مقاصد او گردید، خود دلیل دیگری بر ناپختگی سیاسی قوام السلطنه است. قوام السلطنه دو بار قبل در زمان احمد شاه قاجار و سه بار در دوران سلطنت محمد رضا شاه به نخست وزیری رسید و هر چهار بار با یک یا چند اشتباه سیاسی از صحنه خارج شد. آخرین و بزرگترین اشتباه او قبول مقام نخست وزیری – برای پنجمین بار- در تیر ماه سال ۱۳۳۱ بود. مظفر فیروز، که در اواخر حکومت قوام السلطنه، با اصرار شاه از سفیر کبیری ایران در مسکو معزول شد و یکسره به پاریس رفت و تا پایان عمر به مبارزه علیه رژیم شاه در اروپا ادامه می داد و گاه و بیگاه مقالاتی در روزنامه های فرانسه می نوشت. در مقاله ای از او، یا در مصاحبه ای از قول او آمده است که اگر حکومت قوام السلطنه در نتیجة پشتیبانی آمریکائیها از شاه تضعیف نمی شد، خود آنها (یعنی قوام السلطنه و مظفر فیروز) حکومت شاه را برانداخته بودند. این ادعا ممکن است صحیح باشد و چه بسا خود قوام السلطنه هم، که کینة دیرینه ای نسبت به رضاشاه و پسرش داشت، با وعدة ریاست جمهوری ایران از طرف استالین از مسکو به تهران بازگشته بود و اگر شاه جوان و بی تجربه مورد حمایت آمریکا و انگلیس قرار نمی گرفت، حریف این سیاستمدار کهنه کار نمی شد، مظفر فیروز به آرزوی دیرینة خود می رسید.

سناریوی ترور محمد رضا شاه

بعد از سفر محمد رضاشاه به انگلیس و بیعت مجدد وی با ملکه تصمیم گرفته شد که به محمد رضا شاه که تا آنزمان بعنوان یک رهبر قوی و میهن دوست در پیشگاه ملت ایران شناخته نشده بود چهره ای باثبات، مردمی و باقدرت داده شود و همچنین برای پابرجا ماندن و استحکام سلطنت، او میبایست به یک قهرمان ملی تبدیل شود، بهمین دلیل بود که محمد رضاشاه سفری به آذربایجان نمود و با تبلیغات، گفته شد که شاه باعث نجات آذربایجان شده است. در مرحلة بعدی برنامه ریزی سناریوی ترور بود که به خوبی انجام شد. ناصر فخرآرائی (ضارب)، معشوقه ای داشت که دختر سر باغبان سفارت انگلیس بود و بهمین بهانه، رابط انگلیسیها بود. او همچنین دوست دوران کودکی عبدالله ارگانی از دانشجویان جوان و فعال حزب توده و ضمناً عضو حوزة حزبی بود که نورالدین کیانوری ادارة آن را بر عهده داشت (توده ای های انگلیسی.) ناصر فخرآرائی به دستور انگلیسیها مأمور اجرای این نمایش میشود بدون آنکه بداند چه سرنوشت مخوف و نابود کننده ای در انتظار اوست. انگلیسیها به فخرآرائی اطمینان میدهند که شاه هم درجریان این سناریو قرار گرفته است، او قرار بود از تپانچه ای با گلوله های « مشقی (غیر حقیقی) »، شاه را مورد هدف قرار دهد و بعد از اینکه شاه جان سالم به در میبرد او را عفو خواهد کرد ولی برای اینکه همه چیز طبیعی به نظر آید و مبادا ناصر فخرآرائی روزی دهان بگشاید و این اسرار را بر ملا سازد، انگلیس به عوامل خود در میان محافظان شاه دستور میدهد که او را زنده نگذارند و زمانی که ناصر فخرآرائی پس از انجام مأموریتش اولین گلوله را در بدن احساس کرد فریاد زد « این که قرار ما نبود » و توسط محافظان شاه صدها گلوله به بدن او نشانه رفت. رزم آرا که در جریان این نمایش بود بدلیل موافق نبودن با این نقشة انگلیسیها و اینکه نمیخواست در پیرو این برنامه، شاه نیروی مطلق شود، در این سناریو شرکت نکرد و در دفتر خود ماند. انگلیسیها در اختیار فخرآرائی یک کارت خبرنگاری روزنامة « پرچم اسلام » و یک دوربین عکاسی که در آن یک تپانچه پنج تیر با گلوله های مشقی بود، گذاشته بودند. در همان روز حزب توده مراسم سالگرد درگذشت تقی ارانی را که همه ساله در ۱۴ بهمن برگذار میکرد (در امامزاده عبدالله) با هماهنگی کیانوری (انگلوفیل)، برگذار نمود. صحنه سازی آماده باش نگاه داشتن چند واحد نظامی مستقر در تهران و تعلیم دادن به واحدهای مستقر در حوالی امامزاده عبدالله برای مراسم حزب توده که پس از دریافت دستور به تهران وارد شوند و در نقاط مهم مستقر گردند، برای این بود که نشان داده شود که عده ای قصد ترور شاه و در امتداد آن انجام یک کودتا احتمالاً به رهبری رزم آرا را دارند. این نمایش در شرایطی صورت گرفت که غائلة آذربایجان خاتمه یافته بود، مدت ائتلاف مابین حزب توده و حزب دمکرات ایران و قوام السلطنه به سر آمده بود و همچنین در این زمان در اثر انشعابات در حزب توده، این حزب درحال نابودی قرار گرفته بود و با این برنامه حزب توده قدرت معنوی در میان اعضای حزب پیدا نمود و با غیرقانونی شناخته شدن آن توانست به انجام مأموریتهای مخفیانة آتی خود نایل آید. محمد رضا شاه هم پس از آن، فرمان تشکیل مجلس مؤسسان را صادر کرد و آیت الله کاشانی را نیز تبعید نمود، دولت ساعد نیز لایحة تجدید مطبوعات و مجازات مرتکبین جرایم مطبوعاتی را از تصویب گذراند و شاه نیز همچنین با تغییر اصل ۴۸ قانون اساسی اختیار مجلس شورای ملی و سنا را بدست آورد. در نتیجه این سناریو دو برنده داشت: شاه و حزب توده. (استعمارگران همواره نیروی مثبت یعنی حاکمه و نیروی منفی یعنی اپوزیسیون و ستون پنجم را اداره کرده اند و میکنند (.

+ نوشته شده در Wed 30 Apr 2008ساعت 1:33 PM توسط میثاق آزاد |


نجات آذربایجان

ارتباط پنهانی و مستقیم شاه با کاخ سفید واشنگتن از همین تاریخ آغاز میشود. پیامهای متبادله بین شاه و ترومن رئیس جمهور وقت آمریکا، و بعضی پیغامها که از طریق سفیر آمریکا ارسال یا دریافت شده است، ازجمله اسناد «  بکلی سری » است که در میان اسناد منتشر شده از طرف وزارت خارجة آمریکا میباشد. باید اشاره شود که شاه و ارتش بدون کمک آمریکا که در آنزمان تنها کشور دارندة سلاح اتمی بود، جرأت نمیکرد به چنان عمل جسورانه ای، که خطر رویاروئی با شوروی را داشت، دست بزند. به هرحال، نمایندة آمریکا در سازمان ملل متحد به شوروی اولتیماتوم داد و گفت که اگر روسها رأس تاریخ معینی نیروهایشان را از ایران خارج نکنند کار به جنگ سوم جهانی کشیده خواهد شد و در این جنگ فاتح آمریکا است که خستگی جنگ دوم را احساس نکرده، حال آنکه شوروی خستگی جنگ را بیش از همه احساس نموده است (البته معلوم نیست شوروی که خسته میشود، چون با همان خستگی نیمی از اروپا را تسخیر کرد و کمونیست نمود !). نتیجة اقدامات آمریکا این شد که در فروردین ۱۳۲۵ روسها ۶ یا ۸ لشکرشان را از خاک ایران خارج کردند، ولی حکومت دست نشانده شان را در آذربایجان باقی گذاردند. مسئله آذربایجان، چه خروج ارتش سرخ و چه حوادث بعدی و سقوط پیشه وری، محمدرضا را به شدت مرعوب آمریکا کرد. او یک بار به فردوست گفت: « این آمریکائیها عجب قدرتمندند و واقعاً اتکا بر آنها موجب شد که آذربایجان از چنگ شورویها خلاص شود ! » در واقع اگر محمدرضا انگلیسیها را عامل به سلطنت رسیدنش میدانست، آمریکائیها را ناجی آذربایجان محسوب میداشت و بهمین دلیل بود که بعداً در سال ۱۳۲۸ مسافرت رسمی خود را برای تشکر در مسئله آذربایجان به آمریکا کرد. در واقع میتوان گفت که حوادث آذربایجان سرآغازی شد که محمدرضا به سوی قدرت قویتر، یعنی آمریکا، روی آورد، هرچند روابط حسنه اش را با انگلیس نیز حفظ کرد. نیروهای شوروی در اوایل سال ۱۳۲۵ ایران را ترک کردند، ولی در آذربایجان حکومت خودمختار پیشه وری را با بیش از یک میلیون قبضه سلاحهای نو به جای گذاشتند. به هرحال، با طرح آمریکاییها قرارشد که ایران با ارتش به آذربایجان حمله کند. دو لشکر به سمت آذربایجان حرکت داده شد: یکی به فرماندهی سرتیپ پورهاشمی از محور میانه- تبریز و دیگری به فرماندهی سرتیپ ضرابی از محور میانه- مراغه- تبریز. هاشمی اهل تبریز بود و در منطقه نفوذی داشت، ضرابی هم اهل کاشان بود و بعداً با درجة سرلشکری رئیس کل شهربانی شد. موقعی که این دو ستون حرکت میکردند محمد رضا شاه از فردوست خواست که با هواپیمای یک موتوره بازدیدی کنند. میخواستند سوار شوند که رزم آرا هم آمد. او در آن موقع رئیس ستاد ارتش بود. رزم آرا در هواپیما نقشه ای را نشان داد و توضیح داد که تصمیم و طرح آمریکاییها این است و به تصویب محمد رضا شاه هم رسیده بود. این دو لشگر بدون مقاومت جدی حزب دمکرات وارد تبریز میشوند. روز ۲۲ آذر ۱۳۲۵، محمدرضا شاه به فردوست گفت: « امروز یک هواپیما قرار است به تبریز برود و برای ارتش پول ببرد. تو هم با آنها برو و پس از ۴۸ ساعت مراجعت کن و وضع را برای من و رئیس ستاد (رزم آرا) تعریف کن ! » فردوست با هواپیما حرکت کرد. در هواپیما ۵ میلیون تومان پول بود و یک نماینده از بانک. سرتیپ پورهاشمی به ستاد تلفن کرده بود که ما پول نداریم و شدیداً به اسکناس نیاز داریم و قرارشد که فردوست این پول را به پورهاشمی برساند و اوضاع را نیز ببیند و به شاه و رزم آرا گزارش دهد. وارد فرودگاه تبریز که شد، ساختمان آن هنوز میسوخت. فردوست با کامیون به شهر رفت. تمام مسیر و سطح خیابانها مملو از جمعیت بود و همه یک سلاح(تفنگ) داشتند و به نفع ارتش تظاهرات میکردند و دائماً تیر هوایی خالی میکردند و باز هم بدنبال طرفداران پیشه وری بودند و آنها را از خانه هایشان بیرون آورده و خود آنها اعدامشان میکردند. در کنار خیابانها جسد اعدام شده ها زیاد دیده میشد و حدود ۲۰۰۰ الی ۳۰۰۰ نفر را اعدام کرده بودند. پیشه وری و غلام یحیی و اعضا دولت و مجلس خودمختار و همه افراد رده بالا از طریق پل جلفا به قفقاز رفته و شهر را کاملاً تخلیه کرده بودند. درنتیجه اهالی تبریز از ترس کشتار تا بستان آباد به استقبال ارتش آمده بودند، که ما پیشه وری را بیرون کردیم و شهر در اختیار ماست. فرمانده لشکر (پور هاشمی) دستور میدهد که سریعاً فرقه ایها را تعقیب کنند، ولی هرچه میروند میبینند خبری نیست و آنها از مرز هم رد شده اند. بنابراین، مسئله تصرف آذربایجان جدی نبود و اگر جدی بود با توجه به مواضع قافلان کوه و کوههای عجیب آن، ده لشگر هم نمیتوانست آنجا را تصرف کند. البته تعدادی از فرقه ایها با دسته های کوچک تفنگدار به کوهها رفته بودند که توسط چریکهای دولتی آذربایجان (تفنگچیهای ذوالفقاری) دستگیر و زندانی و اعدام شدند. از سال بعد، محمدرضا دستور داد که روز ۲۱ آذر بعنوان « روز نجات آذربایجان » جشن گرفته شود و ارتش رژه برود. در حالیکه در این ماجرا، ارتش و محمدرضا نقش اساسی نداشتند. خروج نیروهای شوروی و عدم مقاومت فرقة دمکرات در واقع تلاش آمریکا بود و ارتش بدون هیچ مقاومتی وارد تبریز شد. حتی همان فرمانده دژبان تبریز، که خیلی اصرار داشت نشان دهد که آنها هم نقشی داشته اند، اعتراف میکرد که مردم تبریز، تا بُِِِستان آباد به استقبال ارتش آمدند. ترومن بعدها فاش کرد که در سال ۱۹۴۶ دو بار به استالین دربارة ایران اولتیماتوم داده، که بار اول مربوط به اوایل همین سال (ماه مارس) دربارة تخلیة ایران از نیروهای شوروی و بار دوم در اواخر این سال (ماه دسامبر) هنگام حملة ارتش به آذربایجان است. در اولتیماتوم اول ترومن به استالین اخطار کرده بود که اگر نیروهای خود را از ایران خارج نکند، آمریکا هم نیروی خود را وارد ایران خواهد کرد. اولتیماتوم دوم متضمن تهدید استفاده از سلاح اتمی بود، و استالین که قبلاً بی پروائی ترومن را در استفاده از بمب اتمی بر فراز ژاپن دیده بود، نمیتوانست تهدید به کار بردن این سلاح را در آذربایجان و قفقاز و منابع نفتی شوروی نادیده بگیرد. فرمان عقب نشینی نیروهای فرقة دمکرات از آذربایجان، پس از عبور نیروهای ارتش از معبر قافلانکوه و تصرف میانه، با چنان شتابی از مسکو صادر شد که عده ای از سران و اعضای مؤثر فرقه فرصت فرار نیافتند و به دست مردم یا نیروهای نظامی کشته شدند. خود پیشه وری هم بطور قطع تا ۲۴ ساعت قبل از حملة ارتش از سرنوشت خود خبر نداشت، زیرا درست یک روز قبل از ورود ارتش به آذربایجان، شعار معروف « ئولمک وار- دونمک یوخدور » یا « مرگ هست و بازگشت نیست » خود را در رادیو تبریز تکرار میکردند. ظاهراً سفیر شوروی در تهران هم از علت این تغییر ناگهانی سیاست استالین و فرمان بازگشت نیروهای فرقه از آذربایجان خبر نداشته، زیرا بطوریکه شاه در مصاحبة خود کارانجیا روزنامه نگار هندی می گوید، پس از صدور فرمان حملة نیروهای ارتش به آذربایجان سفیر شوروی از وی تقاضای ملاقات فوری می کند. شاه هنگامی سفیر را به حضور می پذیرد که نیروهای ارتش در حال پیشروی در داخل آذربایجان هستند. سفیر به شدت به عملیات تهاجمی ارتش در آذربایجان اعتراض می کند و می گوید این عمل صلح جهانی را به خطر خواهد انداخت. سفیر از شاه می خواهد که فوراً دستور عقب نشینی ارتش را از آذربایجان صادر نماید و تهدید می کند که ادامة این عملیات به جنگ و خونریزی طولانی خواهد انجامید. شاه تلگرافی را که همان موقع به دستش رسیده بود برای سفیر می خواند و می گوید « نگران نباشید، در هیچ نقطه ای مقاومت نشده و تبریز هم بدون خونریزی تسلیم گردیده است ! ». شاه می گوید « وقتی این تلگراف ها را برای سفیر خواندم هاج و واج ماند و بدون اینکه یک کلمة دیگر حرف بزند کاخ را ترک گفت ... »

لغو قرارداد پیشنهادی نفت با شوروی

شاه پس از ختم غائلة آذربایجان به موقعیتی دست یافت که هرگز تا آن زمان تجربه نکرده بود. بعد از این ماجرا شاه می توانست بدون برخورد با کوچک ترین مشکلی، قوام السلطنه را از کار برکنار کند و نخست وزیر دیگری را به جای او بگذارد، ولی ترجیح داد انتخابات دورة پانزدهم به دست قوام السلطنه انجام شود و به اصطلاح معروف، شتری را که خود بالا برده و مسئولیت طرح قرارداد نفت با شوروی را در مجلس آینده، خود به عهده بگیرد. شاه در انتخابات مجلس پانزدهم نیز بطور غیرمستقیم دخالت کرد و بسیاری از نمایندگانی که ظاهراً به عنوان نامزدهای انتخاباتی حزب دمکرات قوام السلطنه به مجلس راه یافتند در واقع برگزیدة خود شاه بودند. قوام السلطنه قرارداد نفت را در مجلسی که خود ساخته و پرداخته بود مطرح کرد و همین مجلس با اکثریت قریب به اتفاق (۱۰۲ رأی در مقابل ۲ رأی) قرارداد نفت را باطل اعلام کرد. در مادة واحده ای که در جلسة مورخ ۱۹ مهر ماه ۱۳۲۶ مجلس به تصویب رسید آمده بود که هرچند نخست وزیر در انجام مذاکرات برای عقد قرارداد با دولت شوروی حسن نیت داشته، اقدام ایشان با توجه به قانون مصوب ۱۱ آذر ۱۳۲۳ (طرح قانونی منع دادن امتیاز نفت به خارجیان توسط دولت) قانونی نبوده است. در همین مادة واحده آمده است که دولت مکلف است در کلیة مواردی که حقوق ملت ایران نسبت به منابع ثروت کشور اعم از منابع زیرزمینی و غیر از آن، مورد تضییع واقع شده است، به خصوص راجع به نفت جنوب، به منظور استیفای حقوق ملی مذاکرات و اقدامات لازمه را به عمل آورد و مجلس شورای ملی را از نتیجة آن مطلع سازد. قوام السلطنه رد قرارداد تشکیل شرکت مختلط نفت ایران و شوروی را دو هفته بعد طی نامه ای به سفارت شوروی اطلاع داد. در این زمان مأموریت قوام السلطنه هم پایان پذیرفت و انگلیس که دیگر موجبی برای ادامة حکومت او نمی دید،  مقدمات سقوط کابینة او را فراهم ساخت. ده نفر از وزیران کابینة قوام السلطنه استعفاء کردند و قوام السلطنه در روز ۱۸ آذر ۱۳۲۶ برای اطمینان از حمایت مجلس و معرفی وزیران جدید تقاضای رأی اعتماد کرد. از ۱۱۲ نفر عدة حاضر فقط ۴۶ نفر به او رأی موافق دادند و به این ترتیب قوام السلطنه از طرف مجلس که خود ساخته و پرداخته بود طرد گردید. در ۸ دی ماه همان سال قوام ایران را به سوی اروپا ترک کرد. پس از قوام باز هم حکیمی مدتی نخست وزیر شد). در همین زمان در روز ۹ بهمن ۱۳۲۶ گاندی پیشوای معروف هندوستان به قتل رسید. در ۲۷ بهمن لایحة خرید ده میلیون دلار اسلحه از دولت آمریکا به تصویب رسید.)

 در ۱۶ بهمن همین سال باقر شاهرودی وزیر کشاورزی در پاسخ اعتراضات عباس اسلامی نسبت به جوازهای چوب و قطع اشجار جنگلی گفت: در سال ۱۳۲۵ جمعاً ۳۰۸۷۰ متر مکعب و ۱۴۰۵۰۰ درخت به نام بنگاههای وابسته به دولت و تعداد ۴۷۰۰۰ متر مکعب به نام پنج نفر به شرح زیر جواز صادر شده است:

۱- ابراهیم قوام (قوام السلطنه) ۲۰۰۰۰ متر مکعب ۲- منوچهر کلبادی ۱۰۰۰۰ متر مکعب ۳- جلال الدین تاجیک ۲۰۰۰ متر مکعب ۴- محمد معتمد دماوندی ۵۰۰۰ متر مکعب ۵- حاجی محمد مددی ۲۰۰۰ متر مکعب. (چپاول قانونی دولتی ثروت ملی)

زمینه سازی قدرت گرفتن محمد رضا شاه

در تاریخ ۱۸ خرداد ۱۳۲۷ یعنی پس از ۲۳ هفته نخست وزیری، حکیمی جای خود را به عبدالحسین هژیر داد. به دنبال نخست وزیری عبدالحسین هژیر ابتدا دانشجویان داشکدة حقوق و سپس دانشجویان دانشکدة فنی در صفوف منظم و متشکل به سمت مجلس حرکت کردند و در میدان بهارستان برای اعتراض به نخست وزیری هژیر در میدان بهارستان دست به تظاهرات زدند. در همان زمان عدة کثیری از طبقات مختلف و بازاریان نیز در میدان بهارستان حضور یافتند.

 البته گفته شد که این تظاهرات به دستور آیت الله سید محمد کاشانی (انگلوفیل، رهبر واقعی فدائیان اسلام شاخة اخوان المسلمین) صورت گرفت. به دنبال تظاهرات شدید علیه زمامداری هژیر در شهرستانهای قم، مشهد، اصفهان و قزوین علیه هژیر تظاهرات شدیدی صورت گرفت و تظاهر کنندگان حامل عکسهایی از آیت الله کاشانی بودند. در روز ۲۷ خرداد ۱۳۲۷ چندین هزار بازاری و اهل عمامه درحالیکه قرآنی بر سر داشتند به رهبری سید مجتبی نواب صفوی سردستة فدائیان اسلام در میدان بهارستان علیه هژیر به تظاهرات پرداختند و زد و خورد بین گارد مجلس و مأموران انتظامی و جمعیت تظاهرکنندگان روی داد و عده ای مجروح شدند.

در روز ۲۶ تیرماه ۱۳۲۷ عباس اسکندری (نمایندة توده ای مجلس)، دولت هژیر را به علت سوء سیاست داخلی و خارجی و بحرین استیضاح کرد. (در ۳۱ تیر ماه ۱۳۲۷ ارتباط تلفنی بین تهران و لندن برقرار گردید). در ۲ شهریور ماه ۱۳۲۷ عباس خلیلی مدیر روزنامه « اقدام » به نیابت ریاست عمومی اتحاد اسلام انتخاب شد (پروژة استعمار مذهبی انگلیس در هماهنگ کردن مسلمانان تندرو زیر مجموعه ای به نام اتحاد اسلامی زیر نظر عربستان سعودی و اخوان المسلمین).

در ۱۵ آذر ۱۳۲۷ هژیر و همة وزیران، استعفای خود را به شاه دادند و مجلس شورای ملی تمایل خود را به نخست وزیری محمد ساعد اعلام کرد و فرمان صادر شد و ساعد وزیران خود را به شرح زیر معرفی کرد: محسن صدر وزیر دادگستری، دکتر امیر اعلم وزیر بهداری، سپهبد امیر احمدی وزیر جنگ، علی اصغر حکمت وزیر خارجه، دکتر محمد سجادی وزیر فرهنگ، عباس قلی گلشاییان وزیر دارائی، نادر آراسته وزیر پست و تلگراف وتلفن، دکتر منوچهر اقبال وزیر راه، آقاخان اشرفی وزیر اقتصاد ملی، دکتر احمد مقبل وزیر کشاورزی، جمال امامی وزیر مشاور، دکتر هادی طاهری وزیر مشاور.

در روز ۷ بهمن ۱۳۲۷ عباس اسکندری (توده ای انگلیسی) نطق بسیار مشروحی در طی جلسه در مجلس ایراد کرد و تقاضا نمود امتیاز نفت باید لغو شود (شروع برنامه ریزی ملی کردن نفت توسط آمریکا و انگلیس) و در این نطق به شدت تقی زاده را مورد حمله قرارداد. تقی زاده در پاسخ پرده از روی تجدید قرارداد نفت برداشت. در این زمان تظارات شدیدی از طرف دانشجویان دانشگاه برای الغاء قرارداد نفت و تعطیل بانک شاهی در ایران صورت گرفت و درنتیجه هیئتی از طرف دولت به ریاست گلشائیان وزیر دارائی برای مذاکره با نمایندگان شرکت نفت جنوب تعیین گردید.

 در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۷ در دانشگاه تهران ظاهراً به شاه تیراندازی می شود با وجودی که ضارب در نزدیکی شاه قرار داشت، گلوله ها مؤثر نیافتاد. ضارب ناصر فخرآرائی ظاهراً خبرنگار روزنامه پرچم اسلام ولی عضو حزب توده ایران بود. شاه در آن روز طبق معمول سنواتی قصد شرکت در جشن دانشگاه را داشت. گارد محافظ شاه با شلیک گلوله، ضارب را از پای درآوردند. در تهران حکومت نظامی اعلام شد و سرلشگر هوائي، احمد خسروانی معاون ستاد ارتش فرماندار نظامی تهران شد. عده زیادی از مخبرین و عکاسان که در محوطه دانشگاه حضور داشتند بازداشت شدند. دکتر فقیهی شیراز مدیر روزنامه پرچم اسلام و دکتر علی اکبر سیاسی رئیس دانشگاه بازداشت گردیدند. هیئت وزیران در یک جلسه فوق العاده حزب توده ایران را غیرقانونی اعلام کرد. تمام مراکز و کلوپ های حزب توده ایران در تهران و شهرستان ها توسط مأمورین انتظامی و شهربانی تصرف گردید. عده زیادی از سران حزب توده در تهران و شهرستان ها توقیف شدند. حکومت نظامی دست به بازداشت عدة زیادی زد. مخالفین دولت در صدر بازداشت شدگان بودند. چند روزنامه نویس نیز به محبس رفتند و روزنامه های آنها توقیف شد. سید ابوالقاسم کاشانی طبق ماده پنج حکومت نظامی بازداشت و به خرم آباد تبعید گردید. (قلعة فلک الافلاک)

دولت ساعد پیرامون حادثه دانشگاه به مجلس گزارش داد و برای تأیید اقدامات دو روزه خود که یکی غیرقانونی بودن حزب توده بود تقاضای رأی اعتماد نمود. ۸۶ نفر از ۹۱ نماینده حاضر در جلسه به دولت ساعد رأی اعتماد دادند.

در ۴ اسفند ماه ۱۳۲۷ عده زیادی از مدیران و نویسندگان جرائد در دادگاه نظامی محاکمه و محکوم شدند. دانش نوبخت مدیر روزنامه سیاست و سید علی بشارت مدیر روزنامه صدای وطن هریک به پنج سال حبس، محمود دژکام ناشر روزنامه رگبار به ۴ سال زندان، فرهنگ ریمن به سه سال و سید محمد باقر حجازی مدیر روزنامه وظیفه به دو سال، والا نژاد یک سال و نیم و جهانگیر بهروز به یک سال زندان محکوم شدند.

بعد از ظهر روز ۵ اسفند نمایندگان فراکسیون های مجلس شورای ملی در دربار حضور یافته با شاه ملاقات و مذاکره کردند. شاه در این اجتماع به نمایندگان شدیداً حمله نمود و اظهار کرد دولتها را شما می آورید و می برید و گلوله آن را من می خورم، بنابراین درصدد گرفتن اختیاری برای خود می باشم و به دولت دستور داده ام مجلس مؤسسان را تشکیل دهد و اصل ۴۸ متمم قانون اساسی را تغییر دهد و اختیاراتی جهت انحلال مجلس برای ما بگیرد. در روز ۷ اسفند فرمان تهیه مقدمات وسائل انتخابات دوره شانزدهم صادر و منتشر گردید. همچنین فرمان تشکیل مجلس مؤسسان به منظور اصلاح چند اصل از قانون اساسی و متمم آن در روز ۹ اسفند صادر شد.

+ نوشته شده در Fri 25 Apr 2008ساعت 4:41 PM توسط میثاق آزاد |


خاطرات « جیمز بیرنس » دربارة مذاکرات کنفرانس مسکو و معضل آذربایجان

وزیر خارجة وقت آمریکا « جیمز بیرنس James Byrnes» در کتاب خاطراتش که تحت عنوان «گفتار صادقانه Speaking Frankly» انتشار یافت، دربارة مذاکرات کنفرانس مسکو توضیحات مفصلی داده و از آن جمله دربارة ایران مینویسد: در اولین ملاقات با استالین که روز نوزدهم دسامبر ( ۲ آذر ۱۳۲۴ ) صورت گرفت به او گفتم که ما راجع به وقایع ایران به واسطة تعهدی که پرزیدنت روزولت و چرچیل و خود او در سال ۱۹۴۳ در تهران داده اند بسیار نگران هستیم ... وقایعی که قبل از کنفرانس حاضر در ایران به وقوع پیوسته حاکی از این است که تعهد مذکور ممکن است نقض گردد. دولت ایران در اجرای تعهدات مذکور تقاضا کرده است نیروهای خارجی هرچه زودتر آن کشور را تخلیه کنند، ما بلادرنگ دستور دادیم بقیة ارتش آمریکا از ایران خارج شوند و من پیامی برای دولت شوروی و دولت انگلستان فرستاده و توصیه کردم که آنها هم همین کار را بکنند، ولی دولت شوروی نه فقط از تخلیة ایران خودداری می نماید، بلکه از حرکت ۱۵۰۰ سرباز ایرانی به سوی آذربایجان جلوگیری کرده است. من به استالین گفتم که اگر ما تعهدات مندرجه در اعلامیة تهران را انجام ندهیم احتمال کلی دارد که ایران شکایت خود را در جلسة ملل متحد که به زودی در لندن منعقد خواهد شد مطرح کند و آمریکا به عنوان امضاء کنندة اعلامیة تهران مجبور خواهد شد که از ایران پشتیبانی نماید ... به نظر من توجیه این مسئله بسیار مشکل است که حضور ۱۵۰۰ سرباز ایرانی چگونه ممکن است ۳۰/۰۰۰ ارتش شوروی را، چنانکه اظهار شده است به خطر بیاندازد.

استالین در جواب من گفت معادن نفت شوروی در اطراف باکو در نزدیکی مرز ایران واقع شده و امنیت این معادن برای شوروی حائز اهمیت است. این معادن باید در مقابل هر اقدام خصمانه ای از طرف ایران محافظت شود و هیچ اعتمادی هم به دولت فعلی ایران نمیتوان داشت. ممکن است عناصر خرابکاری به معادن مزبور اعزام شوند و چاههای نفت را آتش بزنند. استالین افزود که چون دولت شوروی به موجب پیمان منعقده حق دارد نیروهای خود را تا پانزدهم مارس در ایران نگاه دارد، قصد ندارد که ایران را قبل از آن تاریخ تخلیه کند و در آن تاریخ هم باید وضع را بررسی نمود و ملاحظه کرد که آیا ممکن است سربازان شوروی را از ایران خارج نمود یا نه. تصمیم راجع به این موضوع موکول به رویة دولت ایران خواهد بود. استالین همچنین متذکر شد که قرارداد ۱۹۲۱ بین ایران و شوروی، به دولت شوروی این حق را می دهد که هرگاه احتمال خطری از منبع خارجی متوجه اتحاد شوروی بشود، ارتش خود را به شمال ایران اعزام نماید.

من به استالین گفتم که باعث تعجب است که او نظر دولت ایران را نسبت به شوروی خصمانه تلقی مینماید، زیرا تا آنجا که ما اطلاع داریم دولت ایران نهایت همراهی و همکاری را در کار حمل اسلحه و تدارکات به شوروی در زمان جنگ بعمل آورده است. ضمناً گفتم که دولت آمریکا روز دوم مارس (۱۲ اسفند ۱۳۲۴) را موعد خاتمة تخلیة ایران میداند نه ۱۵ مارس، که استالین ذکر کرده بود. استالین در پاسخ گفت که دولت شوروی هیچگونه نظر ارضی یا غیر ارضی نسبت به ایران ندارد، ولی باز هم به مسئله « امنیت منابع نفت باکو » اشاره کرد و گفت هر وقت دولت شوروی از امنیت منابع نفتی خود اطمینان حاصل کند نیروهای خود را از ایران خارج خواهد کرد ...

هرقدر بیشتر راجع به عذر استالین برای نگاهداشتن ارتش خود در ایران فکر کردم، بیشتر از اعتمادم به سیاست شورویها کاسته شد ... اظهارات استالین مبنی بر این که او از احتمال خرابکاری در معادن نفت باکو به وسیلة ایرانی ها نگران است عذر غیرموجهی برای نگاه داشتن ارتش سرخ در خاک ایران بود، و مخصوصاً اشارة او به این که پس از انقضای مهلت مقرر در اعلامیة تهران، موضوع خارج کردن نیروهای شوروی را از ایران مورد بررسی قرار خواهد داد « که آیا این کار به مصلحت هست یا نه ! » نشان می داد که نگرانی های ما دربارة انجام تعهدات اعلامیة تهران کاملاً موجه بوده است. به همین جهت تصمیم گرفتم در این مورد کوشش مجددی به عمل آورده و موقعیت خودمان را نسبت به تعهداتی که داریم به استالین بفهمانم.

مسئلة ایران، اولین مطلبی بود که من در دومین ملاقات خود با استالین مطرح کردم و به او گفتم که من از مطرح شدن شکایت ایران در اولین جلسة مجمع عمومی ملل متحد نگران هستم و افزودم که به نظر من شایان اهمیت است که دولتهای بزرگ تعهدات خود را نسبت به کشورهای کوچک محترم بشمارند. درضمن یادآوری کردم که اگر دولت ایران نسبت به خودداری دولت شوروی از انجام تعهدات خود به سازمان ملل متحد شکایت کند ما ناچاریم از ایران پشتیبانی کنیم و موجب نهایت تأسف برای دولت آمریکا خواهد بود که در آغاز کار سازمان ملل متحد با دولت شوروی مخالفت نماید. ارنست بوین Ernest Bevin وزیر خارجة انگلستان پیشنهاد کرد کمیسیونی از نمایندگان سه دولت انتخاب شود تا به ایران رفته و راه حلی برای اختلافات موجود پیدا کنند. استالین دربارة این پیشنهاد نظر قطعی ابراز نکرد و من مجدداً اظهار امیدواری کردم که وضعی در ایران پیش نیاید که تولید اختلافی بین ما و شوروی بنماید. استالین در جواب من گفت: « نگران نباشید ما کاری نخواهیم کرد که صورت شما سرخ بشود

دسیسة زیرکانة انگلیس برای تجزیة ایران

در کنفرانس وزیران خارجة آمریکا، شوروی و انگلیس در مسکو سرانجام دربارة اصول پیشنهاد وزیر خارجة انگلیس دربارة تشکیل یک کمیسیون سه جانبه برای بررسی مسائل ایران توافق شد، ولی تشکیل این کمیسیون، که مفهوم دیگر آن متزلزل ساختن تعهدات اعلامیة تهران و باز گذاشتن راه تجدید نظر در آن بود، در تهران با بدبینی تلقی شد. رادیو لندن در برنامة فارسی روز پانزدهم دی ماه ۱۳۲۴ خود خبری دربارة این موضوع پخش کرد که نقل آن ما را از توضیحات بیشتری در این مورد بی نیاز می سازد. عین گفتار رادیو لندن به شرح زیر است:

« از تهران خبر میرسد که سر ریدر بولارد سفیر کبیر انگلستان و آقای والاس مری سفیر کبیر آمریکا در تهران، به دولت ایران پیشنهاد کرده اند که با یک کمیتة سه نفری که از نمایندگان شوروی، انگلستان و آمریکا تشکیل شده همکاری نماید تا اوضاع ایران را بطور عموم و اوضاع آذربایجان را بالاخص مورد بررسی قرار دهند. دو سفیر کبیر در این باره با محمد رضا شاه نیز مذاکراتی نموده و این پیشنهاد را به ایشان تقدیم کرده اند. دولت ایران هنوز جواب منفی به این پیشنهاد نداده است و شاید بخواهد قبل از موافقت با این پیشنهاد آنرا به مجلس شورای ملی عرضه کند ... »

شاه در مصاحبه با کارانجیا روزنامه نگار هندی، طرح بوین را « توطئة تازه ای برای تقسیم ایران به مناطق نفوذ » خوانده و می گوید: « به نظر می رسد اساس پیشنهادات بوین این بود که متفقین دولت ایران را برای دادن اختیارات بیشتر به استانها تحت فشار بگذارند تا بعضی ایالات بتوانند حکومت خودمختاری برای خود تشکیل دهند. هرچند ظاهراً این حکومتهای خودمختار در قالب انجمن های ایالتی و ولایتی، که در قانون اساسی ایران پیش بینی شده جزئی از ایران به شمار می آمدند، اما طرح بوین در واقع تشکیل حکومتهای خودمختاری را در مناطقی مانند آذربایجان، گیلان و مازندران، گرگان و کردستان تحت نفوذ و کنترل شوروی و تشکیل حکومتهای خودمختار خوزستان و فارس را تحت نفوذ و کنترل انگلیس درنظر داشت ... این در واقع یک طرح جدید تقسیم ایران به مناطق نفوذ مانند قرارداد ۱۹۰۷ بود. »

سو نیت انگلیسیها در پیشنهاد تشکیل کمیسیون سه جانبه، در تلگراف مورخ دهم ژانویه ۱۹۴۶ (بیستم دی ماه ۱۳۲۴) والاس مری سفیر آمریکا در تهران به وزیر خارجة آمریکا نیز منعکس شده است. والاس مری در این تلگراف می گوید: « سر ریدر بولارد در اصل طرح پیشنهادی مربوط به تشکیل کمیسیون سه جانبه در ایران، مخصوصاً به وضع خوزستان مهمترین استان نفت خیز ایران و وجود یک اقلیت عرب زبان در آنجا اشاره کرده و چنین به نظر می رسد که انگلیسیها امکان جدا کردن خوزستان را از ایران در ازاء تثبیت موقعیت شورویها در آذربایجان در مد نظر دارند ... »

در ۲۹ دی ماه ۱۳۲۴ دولت ایران دربارة دخالت های شوروی در شئون ایران و دسیسه های جداسازی آذربایجان و کردستان، به شورای امنیت شکایت می کند و در ۳۰ همین ماه ابراهیم حکیمی نخست وزیر به علت عدم موفقیت در قضیة آذربایجان از نخست وزیری استعفاء داد.

در کتاب مهم و معتبری که در سال ۱۹۴۸ دربارة سیر سیاست انگلیس در خاورمیانه چاپ شده، و چاپ سوم آن در سال ۱۹۸۸ به دست نویسنده رسیده است، اسرار شگفت آور و تازه ای از توطئة تجزیة ایران با موافقت و مشارکت انگلیسیها فاش شده است. در این کتاب، که از طرف دانشگاه معتبر آکسفورد انگلستان چاپ شده و عنوان آن « امپراتوری بریتانیا در خاورمیانه » است، در فصل مربوط به وقایع ایران از سال ۱۹۴۵ به بعد، ابتدا به مکاتبات سر ریدر بولارد سفیر کبیر وقت انگلیس در ایران با وزارت خارجة انگلستان بعد از خاتمة جنگ دوم جهانی اشاره شده است. مطالعة این مکاتبات و تلگرافها، که مربوط به سالهای بعد از جنگ است، نشان می دهد که سفیر لئیم و بدخواه انگلیس در ایران در تمام این گزارشها و مکاتبات خود با وزارت خارجة انگلیس سعی در تحقیر دولت و مردم ایران و تأکید بر « طبیعی بودن » احساسات تجزیه طلبانة مردم آذربایجان داشته است. در یکی از این گزارشها، که به تاریخ سوم مارس ۱۹۴۶ (۱۳ اسفند ۱۳۲۴) خطاب به بوین وزیر خارجة انگلستان فرستاده شده است، بولارد از حکومت پوشالی دمکراتها در تبریز به عنوان « دولت ملی آذربایجان » نام برده و می نویسد: احساسات جدائي طلبانه در آذربایجان ایران نیرومندتر از تمام استانهای دیگر است و دلائل تاریخی و طبیعی محکمی دارد. « نامردی » و عدم توجه مأمورین دولتی ایران به خواستها و احساسات مردم آذربایجان موجب شد که اهالی آذربایجان از نیروهای مهاجم روسی به منزلة « آزاد کنندگان » خود استقبال کردند (!!) مردم آذربایجان حتی روسها را بر حاکمان فاسد و ستمگر ایرانی ترجیح می دهند (!!) و به نظر می رسد که تمایلات شدیدی به پیوستن به آذربایجان شوروی در میان آنها وجود دارد ...

در کتابی که به آن اشاره شد و محصول چندین سال تحقیق نویسندة معتبری چون « ویلیام راجر لوئیس » است به پیشنهاد بوین برای تشکیل یک کمیسیون سه جانبه برای بررسی مسائل ایران هم اشاره شده و ضمن آن آمده است « بوین ترجیح می داد مسئلة ایران، به جای اینکه در سازمان ملل متحد مطرح شود و متفقین (زمان جنگ) را در آغاز کار این سازمان، رو در روی یکدیگر قرار دهد، بین خود کشورهای ذینفع حل و فصل گردد. علاوه بر آن بوین نسبت به مقاصد آمریکائیها در ایران بدگمان بود و تصور می کرد که انگلستان در یک کمیسیون سه جانبه برای حل مسائل مربوط به ایران، بهتر می تواند منافع خود را تأمین نماید، تا این که این موضوع به جلسات سازمان ملل متحد کشانده شود. از طرف دیگر « بدترین » نتیجه ای که ممکن بود از کنفرانس سه جانبه حاصل شود شناسائی یک آذربایجان مستقل بود، که به حفظ بقیة خاک ایران در ازاء آن می ارزید (!!)

شاه علیرغم « نصایح مشفقانه ! » سر ریدر بولارد حاضر به قبول پیشنهاد تشکیل کمیسیون سه جانبه نشد و نمایندگان مجلس نیز به اشارة او به مخالفت با این پیشنهاد برخاستند.

شاه در مصاحبه با کارانجیا روزنامه نگار هندی، ضمن بحث دربارة وقایع آذربایجان و طرح تشکیل کمیسیون سه جانبه، نخست وزیر وقت را یک عامل انگلیس معرفی می کند و می گوید انگلیسیها می خواستند به دست او نقشة تجزیه و تقسیم ایران را به مناطق نفوذ عمل کنند و حکیمی در اجرای مقاصد انگلیسیها در ارجاع قضیه به سازمان ملل متحد تعلل می کرد و حل قضیه از طرف کمیسیون سه جانبه را بر طرح شکایت ایران در سازمان ملل متحد ترجیح می داد

حکیمی سرانجام تحت فشار شاه و مجلس مجبور شد از مداخلات دولت شوروی در ایران به سازمان ملل متحد شکایت کند و از فکر حل مسئله از طریق کمیسیون سه جانبه انصراف حاصل نماید. در تاریخ ۱۹ ژانویه سال ۱۹۴۶ (۲۹ دی ماه ۱۳۲۴) تقی زاده سفیر کبیر ایران در لندن، که درضمن نمایندگی ایران را در سازمان ملل متحد به عهده داشت، طی نامه ای به دبیرکل سازمان ملل متحد، ضمن تشریح مداخلات دولت شوروی در ایران و بهانه جوئی آن کشور برای خودداری از تخلیة ایران، درخواست رسیدگی به شکایات ایران را در شورای امنیت سازمان ملل متحد نمود. سازمان ملل متحد در آن زمان تازه شروع به کار کرده بود و تا آماده شدن آسمانخراش شیشه ای سازمان در نیویورک، جلسات عمومی و سایر ارکانهای سازمان در نیویورک، جلسات مجمع عمومی و سایر ارکانهای سازمان در لندن تشکیل می شد. شکایت ایران در دستور کار شورای امنیت قرار گرفت و پس از استماع توضیحات نمایندة ایران و پاسخ نمایندة شوروی، در تاریخ سی ام ژانویه (دهم بهمن ۱۳۲۴) طی قطعنامه ای به طرفین توصیه شد مستقیماً برای حل اختلافات خود وارد مذاکره شده و نتیجه را تا یک ماه بعد به اطلاع شورا برسانند. دولت حکیمی پیش از تشکیل جلسة شورای امنیت برای رسیدگی به شکایت ایران سقوط کرد و احمد قوام (قوام السلطنه برادر وثوق الدوله امضاء کنندة قرارداد ۱۹۰۷و عموزادة مصدق بود) روز ششم بهمن ماه ۱۳۲۴ با رأی تمایل اکثریت بسیار ضعیفی (۵۳ رأی موافق در مقابل ۵۱ رأی) به نخست وزیری منصوب شد. اولین کار قوام السلطنه پس از صدور فرمان نخست وزیری در روز هفتم بهمن ماه ارسال تلگرافی به عنوان استالین و اتلی (نخست زیر انگلستان) و بیرنس وزیرخارجة آمریکا و اعلام آمادگی ایران برای حل اختلافات موجود از طریق مذاکرات مستقیم بود. قوام السلطنه همچنین تلگرافی به عنوان تقی زاده سفیر کبیر ایران در لندن و نمایندة ایران در سازمان ملل متحد فرستاد و از او خواست که شکایت ایران را از شورای امنیت پس بگیرد، ولی تقی زاده این تلگراف را که بعد از حضور او در جلسة شورای امنیت رسیده بود، در جلسة شورا حضور یافت و نطق مفصل و مستدلی در تشریح مداخلات شوروی و تعلل و بهانه جوئی آن کشور در انجام تعهدات خود نسبت به ایران ایراد نمود.

قوام السلطنه روز ۲۵ بهمن ماه، کابینة خود را معرفی کرد و علاوه بر سمت نخست وزیری سرپرستی دو وزارتخانة خارجه و کشور را هم به عهده گرفت. یکی از اولین اقدامات قوام السلطنه در مقام نخست وزیری تغییر رئیس ستاد ارتش و رئیس کل ژاندارمری و فرماندار نظامی تهران بود، که نوعی مبارزه طلبی با شاه به شمار می آمد. قوام السلطنه همچنین با تعیین ملک الشعراء بهار به سمت وزیر فرهنگ و مظفر فیروز (پسر نصرت الدولة فیروز) که خصومت دیرینه ای با شاه داشت به سمت معاون نخست وزیر، بر بدگمانی شاه نسبت به خود افزود، ولی شاه در آن شرایط بحرانی چاره ای جز تسلیم و رضا نداشت.

قوام السلطنه روز ۲۹ بهمن ۱۳۲۴ با تعیین سهام السلطان بیات وزیر دارائی کابینة خود به سمت نایب نخست وزیر در رأس هیئتی عازم مسکو شد و در مدت بیست روز توقف در مسکو جلسات متعددی با استالین و مولوتف و سایر مقامات شوروی ملاقات و مذاکره کرد.

در روز ۱۱ اسفند ۱۳۲۴ کلیة نیروهای انگلیس طبق عهدنامة سه جانبه خاک ایران را ترک گفتند ولی نیروهای شوروی از تخلیة ایران خودداری نمودند. در همین روز رادیو مسکو اعلام کرد که شوروی قوای خود را در یک قسمت از خاک ایران که تا اندازه ای آرام به نظر می رسد خارج خواهد کرد، این نواحی عبارتند از: مشهد، شاهرود و سمنان. ولی قوای شوروی در سایر نقاط باقی خواهند ماند تا اوضاع روشن شود.

قوام السلطنه تاریخ مراجعت خود را به تهران طوری تنظیم کرده بود که مقارن پایان دورة چهاردهم مجلس باشد و اجباری برای حضور در مجلس و گزارش مذاکرات و اخذ رأی اعتماد نداشته باشد. البته برای حفظ ظاهر روز ۲۱ اسفند ۱۳۲۴ که عمر مجلس چهاردهم به پایان می رسید در مجلس حضور یافت و در یک جلسة خصوصی گزارشی از مذاکرات خود را در مسکو به اطلاع نمایندگان رساند.

قوام السلطنه در پایان گزارش خود که متضمن هیچ نتیجة مثبتی در حل اختلافات ایران و شوروی نبود گفت « در خاتمه باید بگویم اگر چنانچه اظهار داشتم مذاکرات ما نتیجة مطلوب نبخشید، البته این اظهارات نباید دلیل یأس گردد. نه تنها عقیدة شخص من، بلکه نظر تمام وطن پرستان و دوراندیشان این است که ملل ایران و شوروی به حکم عوامل زیاد تاریخی و همبستگی طبیعی و جغرافیائی و احتیاج متقابل اقتصادی و مقتضیات فرهنگی و اجتماعی باید با یکدیگر دوست صمیمی گردند و روابط آنان باید روی اصل صداقت و احترام کامل متقابل که لازمة صلح است استوار شود و هدف منشور (ملل متحد) نیز همین گونه روابط صادقانه و عادلانه و صلح جویانه است تا جهان و مردم جهان از آسیب جنگ و خونریزی مصون بمانند...

قوام السلطنه توافقهای محرمانه ای را که در سفر مسکو با استالین و مولوتف به عمل آورده بود فاش نکرد، ولی نتایج این توافقها به تدریج آشکار شد: در روز ۲۹ اسفند ۱۳۲۴ سادچیکوف سفیر کبیر جدید روسیه وارد تهران شد. وی دارای اختیارات کامل برای حل اختلافات ایران و شوروی بود. روز ۱۵ فروردین ۱۳۲۵ بین قوام السلطنه و سادچیکوف سفیر جدید شوروی موافقتنامه ای دربارة تشکیل یک شرکت مختلط نفت ایران و شوروی به امضاء رسید. مدت قرارداد پنجاه سال و حوزة عملیات تمام مناطق شمالی ایران به استثنای حاشیة مرزی ایران با ترکیه بود. سهم شوروی در این شرکت برای ۲۵ سال اول قرارداد ۵۱ درصد و سهم ایران ۴۹ درصد درنظر گرفته شده بود که در ۲۵ سال دوم مساوی (پنجاه پنجاه) می شد. قوام السلطنه به روسها قول داده بود که انتخابات مجلس پانزدهم را به ترتیبی انجام خواهد داد، که قرارداد بدون برخورد با مشکلی به تصویب مجلس برسد. پیرو امضای این قرارداد اعلامیه ای در سه ماده به شرح زیر از طرف دولتین ایران و شوروی انتشار یافت:

۱- قسمت های ارتش سرخ از تاریخ ۲۴ مارس ۱۹۴۶، یعنی یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۲۵ در ظرف یک ماه و نیم تمام خاک ایران را تخلیه می نماید.

۲- قرارداد ایجاد شرکت مختلط نفت ایران و شوروی و شرایط آن از تاریخ ۲۴ مارس تا انقضای مدت هفت ماه برای تصویب به مجلس پانزدهم پیشنهاد خواهد شد.

۳- راجع به آذربایجان چون امر داخلی ایران است ترتیب مسالمت آمیزی برای اجرای اصلاحات طبق قوانین موجود و با روح خیرخواهی نسبت به اهالی آذربایجان بین دولت و اهالی آذربایجان داده خواهد شد.

در اینجا لازم است اشاره شود که آقای ترومن رئیس جمهور آمریکا در اول فروردین ماه ۱۳۲۵ اولتیماتوم معروف خود را برای دولت شوروی فرستاد و تهدید کرد که اگر شوروی ایران را تخلیه نکند آمریکا نیز نیروهای خود را وارد ایران خواهد کرد.

همزمان با شروع تخلیة نیروهای شوروی از ایران مذاکرات با نمایندگان آذربایجان به ریاست پیشه وری آغاز شد. قوام السلطنه برای خوشایند روسها فعالیت حزب توده را آزاد گذاشت و سه وزیر توده ای وارد کابینة خود کرد. قوام السلطنه در ملاقاتهای خود با سفیران انگلیس و آمریکا به آنها اطمینان می داد که ایران به دامان روسها نیافتاده و فعالیت حزب توده هم تحت کنترل است.

آمریکائیها بیشتر نگران تخلیة ایران از نیروهای شوروی بودند، ولی انگلیسیها به احتمال استمرار نفوذ شورویها در ایران و عواقب تشکیل یک پارلمان طرفدار شوروی و تصویب قرارداد تشکیل شرکت مختلط نفت ایران و شوروی می اندیشیدند. روز ۱۶ آوریل ۱۹۴۶ (۲۷ فروردین ۱۳۲۵)، یعنی دوازده روز پس از اعلام امضای موافقتنامة نفت ایران و شوروی یک جلسة اضطراری در وزارت خارجة انگلیس تشکیل شد. موضوع جلسه بررسی اوضاع ایران و بحث دربارة گزارش « رابرت هاو Robert Howe » یکی از معاونان وزارت خارجة انگلیس بود. در این گزارش به خطرات گرایش ایران به چپ و « تشکیل یک پارلمان و حکومت دست نشانده در ایران » که منافع حیاتی انگلستان را به مخاطره خواهد انداخت، اشاره شده و آمده است که روسها به بهره برداری از منافع نفت شمال ایران اکتفا نخواهند کرد و بعد از آنکه جای پای خودشان را محکم کردند درصدد لغو امتیاز شرکت نفت انگلیس و ایران و تصاحب آن برخواهند آمد. گزارش « رابرت هاو » با این جملات ادامه می یابد: « استقلال ایران دیگر امری پایان یافته و مربوط به گذشته است و ما برای حفظ منافع خود، پیش از آنکه خیلی دیر بشود، باید تاکتیک های روسها را برای خنثی کردن نقشه های آنها به کار بگیریم و دولت مستقلی در جنوب غربی ایران (خوزستان) تشکیل دهیم ». گزارش ها و نظریاتی که دربارة آن ابراز شده بود برای بوین (وزیر خارجة انگلستان) ارسال شد، ولی بوین آن را مسکوت گذاشت تا سیر وقایع بعدی در ایران بکلی اجرای آن را منتفی ساخت.

سیر وقایع بعدی را در اسناد محرمانة وزارت خارجة آمریکا، که سی سال بعد از این وقایع انتشار یافته، و با وجود اهمیت آن از نظر تاریخ ایران هنوز به فارسی ترجمه نشده است، دنبال می کنیم. این اسناد حاوی نکاتی است که برای اولین بار منتشر می شود. این گزارشها از جلد هفتم گزارش روابط خارجی آمریکا در سال ۱۹۴۶ استخراج شده است.

جرج آلن سفیر وقت آمریکا در ایران و معضل آذربایجان

« جرج آلن » سفیر جدید آمریکا در ایران که در اردیبهشت ماه سال ۱۳۲۵ مأموریت خود را در ایران آغاز کرد، در اولین گزارش خود به وزیر امورخارجة آمریکا، که به تاریخ ۸ مه، (۱۸ اردیبهشت) مخابره شده است می نویسد « قوام در اولین ملاقاتم با او، که امروز صبح صورت گرفت، از مشکلاتی که در مذاکراتش با پیشه وری پیش آمده سخن گفت. او با تأکید بر این که این قسمت از صحبتهای او خیلی محرمانه است گفت آنقدر که با شاه مشکل دارد با پیشه وری مشکل ندارد و افزود با پیشه وری به توافق هائی رسیده، ولی شاه با اصول این توافق ها مخالفت می کند و بیشتر تمایل به استفاده از نیروی نظامی برای حل مسئلة آذربایجان است. قوام افزود شاه فکر می کند می تواند با اعزام یک نیروی پنج شش هزار نفری بر آذربایجان مسلط شود، در حالیکه قسمتی از این نیروها ممکن است در عمل به طرف مقابل ملحق شوند و بعلاوه آذربایجانی ها یک نیروی سی هزار نفری دارند که می تواند بخوبی با ارتش ایران مقابله کند. قوام سپس گفت مشکل اصلی او از آنجا ناشی می شود که شاه در مقام فرماندهی کل قوا ارتش را در اختیار دارد و از من خواست که در ملاقات آینده ام با شاه، بدون اینکه به حرفهای او اشاره نمایم، شاه را نصیحت کنم ... من از او سئوال کردم آیا کار تخلیة نیروهای شوروی از ایران به انجام رسیده است. قوام گفت مأمورینی که از طرف دولت به تبریز و جلفا رفته اند گزارش داده اند که نیروهای شوروی این دو نقطه را تخلیه کرده اند و قرار است سفیر شوروی اعلامیه ای دربارة خاتمة کار تخلیه منتشر نماید. به او گفتم اعلامیة سفیر شوروی کافی نیست و دولت ایران باید با اطمینان کامل و اطلاعات دست اول خاتمة تخلیة ایران را از نیروهای شوروی به شورای امنیت گزارش بدهد ... »

جرج آلن در گزارش مورخ ۱۳ مه (۲۳ اردیبهشت ۱۳۵۵) خود می نویسد: « قوام امروز صبح به من خبر داد که پیشه وری و اعضای هیئت نمایندگی آذربایجان در حال عصبانیت به تبریز بازگشتند. قوام افزود که ناراحتی پیشه وری و همراهانش از شکست مذاکرات متوجه شخص او نیست، زیرا می دانند که او طرفدار یک راه حل مسالمت آمیز و جلوگیری از خونریزی است. قوام پرسید اگر کار به جنگ بکشد شورای امنیت چه کاری می تواند برای ما بکند. من بی پرده به او گفتم اگر ایران می خواهد از طرح دعوای خود در شورای امنیت نتیجه بگیرد باید دلایل روشنی دربارة دخالت خارجی ارائه بدهد و ملاحظه کاری را کنار بگذارد ... و اضافه کردم که اظهارات ضد و نقیض علاء در نیویورک و مظفر فیروز در تهران به موقعیت ایران لطمه می زند. من در ضمن به گزارش مطبوعات دربارة حضور سفیر شوروی در مذاکرات بین قوام و پیشه وری اشاره کردم و گفتم حضور نمایندة شوروی در این مذاکرات دخالت شورویها را در امور ایران توجیه می کند و موضع ایران را هنگام طرح شکایت در شورای امنیت تضعیف می نماید ... »

سفیر آمریکا در گزارش مورخ ۱۵ مه (۲۵ اردیبهشت ۱۳۲۵) خود به عنوان وزیرخارجة آمریکا می نویسد « قوام امروز این عقیدة خود را به من ابراز کرد که دولت ایران باید امتیازی به آذربایجان بدهد و از آن جمله به موضوع فرماندهی قوای آذربایجان و تعیین استاندار اشاره نمود. قوام گفت اگر ما حاضر به دادن این امتیازات نشویم ممکن است آذربایجان اعلام استقلال کند و سلسلة پهلوی را نفی نماید. قوام افزود شاه در جریان مذاکرات اخیر دخالت کرده و مانع از مصالحه با پیشه وری شده است. دربارة سخنان شب گذشتة پیشه وری در رادیو تبریز که شکست مذاکرات تهران را به دخالت اشخاص غیر مسئول نسبت داده بود گفت که منظور او شاه بوده است ... قوام از من خواست که از نفوذ خود در شاه برای جلب موافقت وی با دادن امتیازاتی به آذربایجان استفاده کنم و اضافه کرد که اگر او (شاه) خواهان حفظ تاج و تخت خود و یکپارچگی ایران است باید با این تقاضاها موافقت نماید. قوام سپس با لحن تندتری گفت اگر شاه تن به سازش ندهد خطر بروز یک جنگ بین ایران و شوروی محتمل است. من فکر می کنم که اشارات قوام به خطری شاه و تاج و تخت او را تهدید می کند برای وادار ساختن وی به دادن امتیازات مورد نظرش در مورد آذربایجان است. »

سفیر آمریکا گزارش مفصل مورخ ۲۵ مه (پنجم اردیبهشت ۱۳۲۵) خود را به وزیر خارجة آمریکا با این مقدمه شروع می کند که قوام السلطنه ممکن است برای خوشایند شورویها شکایت ایران را از دستور شورای امنیت خارج کند و سپس با اشاره به ناآرامی هائی که ممکن است در ایران بروز کند اطلاعات زیر را برای وزارت خارجة آمریکا مخابره می نماید:

۱- با اینکه سربازان اونیفورم پوش ارتش سرخ ایران را تخلیه کرده اند هنوز عدة قابل توجهی با لباس شخصی یا اونیفورم ارتش آذربایجان باقی مانده اند. نایب کنسول آمریکا در تبریز (دوهر) تعداد آنها را فقط در تبریز ۲۵۰۰ نفر تخمین می زند. البته خیلی از آنها از اهالی آذربایجان شوروی هستند و تشخیص هویت واقعی آنها روشن نیست.

۲- دربارة مداخلة شورویها در امور ایران به جز موارد بالا نمی توان مورد مشخصی را ارائه نمود. در تبریز پیشه وری مرتباً در کنسولگری شوروی با کنسول ملاقات می کند و کنسول هم زیاد به دیدن او می رود و به نظر می رسد که پیشه وری در تمام اقدامات خود با او مشورت می نماید. در تهران سفیر شوروی از « غیرقابل پیش بینی بودن » قوام سر در گم شده و با این که از بعضی اقدامات حسین علاء نمایندة ایران در سازمان ملل متحد اظهار عدم رضایت کرده است، فکر می کند علاء با اطلاع او این اقدامات را کرده است.

۳- مظفر فیروز (معاون سیاسی قوام السلطنه) در عین حال که به نظر می رسد عامل اجرای مقاصد شورویهاست، جاه طلبی های شخصی هم دارد و هدف نهائی او به دست گرفتن قدرت انتقام جوئی از شاه است (پدر مظفر فیروز را پدر شاه فعلی کشته است) ... خود قوام فکر می کند که می تواند با شورویها و نیروهای چپ بازی کند و در موقع خود چپ ها را سر جای خودشان بنشاند.

۴- در حال حاضر دولت ایران از پیشنهاد اعزام یک هیئت تحقیق از طرف شورای امنیت به ایران استقبال نمی کند. ولی طرح این موضوع می تواند موقعیت دولت را در مذاکره با آذربایجانی ها تقویت نماید.

سفیر آمریکا پس از این تلگراف با شاه ملاقات می کند و روز بعد (ششم اردیبهشت) در تلگرافی به وزیر امور خارجة آمریکا می نویسد که « شاه از سیاست انفعالی قوام ناراضی است و خواهان اطمینان یافتن از حمایت آمریکا برای مقابله با مداخلات شورویهاست ». ولی قوام السلطنه در جلب رضایت روسها تا آنجا پیش می رود که حسین علاء نمایندة ایران را در سازمان ملل متحد از مقام خود معزول می نماید و سه وزیر توده ای وارد کابینة خود می کند. پیش از تشکیل کابینة ائتلافی با حزب توده هیئتی به ریاست مظفر فیروز به تبریز می رود و موافقتنامه ای با پیشه وری امضا می کند که بر اساس آن مجلس خلق آذربایجان به انجمن ایالتی آذربایجان تغییر نام می دهد و سلام الله جاوید وزیر کشور حکومت پیشه وری حکم استانداری آذربایجان را دریافت می نماید، ولی آذربایجان عملاً در اختیار پیشه وری و فرقة دمکرات است و این تغییر ظاهری، تغییری در ماهیت جدائی آذربایجان از ایران نمی دهد. جرج آلن سفیر آمریکا در گزارش مورخ ۱۷ ژوئن (۲۷ خرداد ۱۳۲۵) خود به وزیر خارجة آمریکا می نویسد « توافق ۱۳ ژوئن (۲۳ خرداد ۱۳۲۵) بین تهران و تبریز موفقیت بزرگی برای قوام به شمار نمی آید ... من تصور می کنم به جای این که آذربایجان به قلمرو حاکمیت ایران برگشته باشد، ایران تحت نفوذ آذربایجان قرار گرفته و نه فقط حزب دمکرات آذربایجان قدرت خود را تمام و کمال حفظ کرده، بلکه حزب کمونیست دیگر ایران یعنی توده را نیز در گسترش نفوذ خود بر اساس ایران یاری خواهد نمود ... ناظران امور در اینجا بیش از پیش دربارة مقاصد واقعی قوام دچار تردید می شوند و عموماً بر این باورند که او خود را بیش از اندازه به دامان شورویها انداخته و راهی برای بازگشت ندارد ... »

در ۲۷ خرداد همین سال عباس اسکندری مدیر روزنامة سیاست و یکی از مؤسسین حزب توده، فرماندار تهران شد و دولت تصمیم می گیرد هشت میلیون ریال برای اصلاحات آذربایجان در اختیار انجمن ایالتی تبریز قرار دهد.

احمد قوام در ۹ تیر ماه ۱۳۲۵ طی پیامی تشکیل حزب دمکرات ایران را به اطلاع ملت ایران رسانید و اعلامیه ای مبنی بر ائتلاف حزب توده و حزب دمکرات ایران به امضای آقایان اللهیار صالح و مهندس غلامعلی فریور از طرف حزب دمکرات ایران و آقایان دکتر فریدون کشاورز و ایرج اسکندری و ضیاء الدین الموتی از طرف حزب توده انتشار یافت. در ۲۳پیرو این حرکت تیر ماه ۱۳۲۵ در تمام مراکز نفتی شرکت نفت ایران و انگلیس در خوزستان از طرف کارگران عضو اتحادیه کارگران، اعتصاب عمومی اعلام گردید. در نتیجه بین دستجات مختلف کارگران، درگیری صورت گرفت و جمعی از قبایل عرب نیز به این درگیری و زد و خورد پیوستند. البته این بحران از طرف سفارت انگلیس در تهران رهبری می شد.

در ۲۹ تیر ماه هیئت مؤسس حزب دمکرات ایران، احمد قوام را به سمت رهبر کل حزب برگزید. اعضای کمیته مرکزی به این شرح معرفی شدند. سردار فاخر حکمت، مظفر فیروز، محمد ولی میرزا فرمانفرمائیان، موسوی زاده، سید هاشم وکیل، ابوالحسن حائری زاده، ابوالحسن عمیدی نوری، محمود محمود، زین العابدین فروزش، ابوالحسن صادقی و حسن ارسنجانی.

جرج آلن در گزارش مورخ ۶ اوت (۱۵ مرداد ۱۳۲۵) خود به وزیر خارجة آمریکا می نویسد که « قوام با وارد کردن وزیران توده ای به کابینه اش شاه و تمام مملکت را غافلگیر کرده است » و اضافه می کند که گویا برای پیشه وری یا یکی از همکاران او هم پستی در کابینه اش در نظر گرفته شده است. سفیر آمریکا سپس عقیدة یکی از اعضای هیئت دیپلماتیک آمریکا در ایران را به نام « روسو » که قبلاً کنسول آمریکا در تبریز بوده است منعکس کرده و می نویسد « به نظر روسو نه فقط آذربایجان، بلکه باقیمانده ایران هم به تدریج تحت کنترل شورویها در می آید و اگر وضع به همین منوال پیش برود، قوام حتی اگر بخواهد راه بازگشت نخواهد داشت ».

گزارش مورخ ۲۵ اوت (سوم شهریور ۱۳۲۵) سفیر آمریکا به وزیر خارجة آن کشور نسبت به گزارشهای قبلی او خوش بینانه تر است. جرج آلن پس از اشاره به مذاکرات جاری بین دولت ایران و هیئت نمایندگی آذربایجان برای حل اختلافات باقیمانده، می نویسد: « من نگرانی خود را از گزارشهایی که دربارة موافقت دولت ایران با حفظ وضع فعلی نیروهای مسلح آذربایجان دریافت داشته ام، ابراز نمودم و گفتم وجود یک ارتش مستقل در آذربایجان که عملاً تحت کنترل شورویهاست یک خطر دائمی برای استقلال و تمامیت ارضی ایران به شمار می آید. قوام تأیید کرد که نمایندگان آذربایجان در این مورد پافشاری می کنند ولی تأکید نمود که حاضر به قبول درخواست آنها نشده است. قوام از پذیرفتن وزیران توده ای به کابینه اش نیز اظهار پشیمانی کرد و گفت من امیدوار بودم آنها با شرکت در کابینه بیشتر به مصالح ملی بیاندیشد و موضع دولت را دربرابر شورویها تقویت کنند، ولی حالا می بینم که آنها را مثل گذشته تابع سیاست شوروی هستند. قوام سپس گفت حزب توده به طور آشکار از طرف سفارت شوروی هدایت می شود و افزود در جستجوی فرضت مناسبی برای طرد وزیران توده ای از کابینه است ».

گزارش فوق همزمان با آغاز شورش عشایر فارس با دسیسة انگلیس علیه دولت مرکزی مخابره شده است. شورش عشایر فارس که در اوایل شهریور ماه آغاز شد در اواخر این ماه به تسلط عشایر بر بخش اعظم فارس انجامید و برادران قشقایی که در رأس این شورش قرار داشتند روز ۳۱ شهریور ماه ضمن تلگرافی به عنوان نخست وزیر امتیازاتی را که به آذربایجان داده شده بود برای خود مطالبه نمودند. در این تلگراف علاوه بر خودمختاری فارس و تشکیل انجمن ایالتی و ولایتی برای ادارة امور این استان، اخراج وزیران توده ای از کابینه درخواست شده بود.

سفیر آمریکا روز ۲۸ سپتامبر ۱۹۴۶ (ششم مهر ۱۳۲۵) تلگرافی به وزیر خارجة آمریکا مخابره می کند که از نظر روشن ساختن نقش انگلیسیها در این موقعیت حساس و بحرانی حائز اهمیت زیادی است. جرج آلن در تلگراف خود می نویسد: « شواهدی در دست است که نشان می دهد انگلیسیها تجزیه و جدائی کامل آذربایجان را از ایران به تبدیل تمامی ایران به منطقت نفوذ شوروی ترجیح می دهند. آنها می گویند بریدن و دور انداختن یک قسمت فاسد شدة سیب بهتر از این است که بگذاریم این لکة فاسد به تمام سیب سرایت کند ... سفیر انگلیس دیروز ضمن مذاکراتی با من گفت که تلاش مداوم دولت تهران برای حفظ آذربایجان به عنوان بخشی از ایران واقع بینانه نیست و ادامة این رابطه موجب گسترش نفوذ شوروی به سراسر ایران خواهد شد. ظاهراً نظر او این است که دولت تهران باید به طور کامل با حکومت تبریز قطع رابطه کند و با استقرار یک نیروی نظامی قوی در مرزهای آذربایجان از نفوذ آنها به بقیة خاک ایران جلوگیری به عمل آورد. به نظر او دولت تهران به خاطر حفظ آذربایجان در قلمرو حکومت ایران امتیازات زیادی به شورویها داده، که مشارکت وزیران توده ای در کابینه یکی از آنهاست و این وضع تمام ایران را در خطر نفوذ و سلطة شوروی قرار خواهد داد ».

سفیر آمریکا در گزارش خود اضافه می کند که انگلیسیها بیشتر به منافع نفتی خود در ایران می اندیشند تا استقلال ایران. او در خاتمه می نویسد برخلاف نظر سفیر انگلیس « من معتقدم که جدائی آذربایجان از ایران از فشار شوروی بر ایران نخواهد کاست، بلکه آنها را در موقعیت نیرومندتری برای رسیدن به اهداف دیگر خود در ایران قرار خواهد داد. من هنوز نمی توانم این نظر را قبول کنم که آذربایجان از دست رفته است ... و معتقدم که ما باید با همة توان خود به حمایت از تمامیت ارضی ایران براساس اعلامیة تهران و منشور ملل متحد ادامه بدهیم ».

روز سی ام سپتامبر (هشتم مهر ۱۳۲۵) سفیر آمریکا به تقاضای قوام السلطنه با او ملاقات می کند و در گزارشی به همین تاریخ به وزارت خارجة آمریکا می نویسد که قوام پس از حوادث جنوب از ادامة سیاست آشتی جویانة خود در مسئلة آذربایجان مأیوس شده و برای حل مشکلات خود از ما کمک می خواهد. درپی این تلگراف، آچسون Acheson که در غیاب بیرنس کفالت وزارت خارجة آمریکا را به عهده دارد، تلگرافی به تاریخ اول اکتبر (نهم مهر ۱۳۲۵) به عنوان وزیرخارجة آمریکا که در پاریس است مخابره کرده و ضمن آن می نویسد: « ما از سیر حوادث اخیر در ایران نگران هستیم. این وضع که خطر مداخلة احتمالی انگلستان و شوروی را در یک جنگ داخلی در ایران در بر دارد، تهدیدی برای صلح و امنیت بین المللی به شمار می آید. به فرض این که خطر چنین مداخله ای هم وجود نداشته باشد، تهدیدی که متوجه استقلال و حاکمیت ایران است با اصول منشور ملل متحد و سیاست ایالات متحدة آمریکا مغایرت دارد. ادامة این اوضاع ممکن است به تقسیم ایران به دو منطقة نفوذ یا تسلط یک قدرت خارجی بر ایران منجر شود. در این شرایط بهترین راه حل ممکن برای حفظ استقلال ایران تقویت قوام و مطمئن ساختن او از کمک و حمایت آمریکاست ... » این تلگراف با تأیید وزیرخارجة آمریکا به تهران مخابره می شود و جرج آلن، قوام السلطنه را از حمایت آمریکا مطمئن می سازد. قوام السلطنه تصمیم می گیرد شخصاً برای حضور در مجمع عمومی سازمان ملل متحد و مذاکره با مقامات دولت آمریکا عازم آن کشور بشود. جرج آلن روز پنجم اکتبر (۱۳ مهر ۱۳۲۵) تلگراف دیگری به وزارت خارجة آمریکا مخابره کرده و ضمن آن می نویسد: « قوام امروز به من گفت که مجبور شده است از برنامة قبلی خود برای حضور در اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد منصرف شود، زیرا سفیر شوروی او را برای انجام انتخابات فوری تحت فشار قرار داده است و در این شرایط نمی تواند از ایران خارج شود ... به نظر من انتخابات در ایران در شرایط کنونی نمایش خنده آوری بیش نخواهد بود، ولی منظور شورویها را برای تصویب قرارداد نفت برخواهد آورد ... » سفیر آمریکا فردای همین روز (۱۴ مهر ۱۳۲۵) ضمن تلگراف دیگری به واشنگتن می نویسد: « شاه دیشب به من گفت که فرمان شروع انتخابات را امضا کرده است. شاه گفت در امضای این فرمان تردید داشته، ولی نمی توانست مسئولیت عواقب تأخیر بیشتر در انجام انتخابات را به عهده بگیرد. شاه از این بیم دارد که در مجلس آینده فقط دو گروه نمایندگان دست نشاندة شوروی یا طرفدار قوام حضور داشته باشند و فکر می کند که نمایندگان گروه اخیر (طرفداران قوام) هم تحت شرایط موجود به طرف شورویها گرایش پیدا کنند و « فاتحة استقلال ایران خوانده شود ». شاه می گفت چون قوام خود یک حزب سیاسی تشکیل داده باید استعفا بدهد و انتخابات به وسیلة یک دولت بیطرف انجام شود. علت اصلی نگران های شاه این است که می ترسد مجلس آینده تحت کنترل قوام و مظفر فیروز، موقعیت خود را به خطر بیاندازد ... من نمی توانم حدس بزنم که شاه بالاخره چه کار خواهد کرد، شاید هم مثل بسیاری موارد دیگر هیچ کاری نکند و منتظر سیر حوادث بنشیند. قوام السلطنه روز ۲۵ مهرماه ۱۳۲۵، در اثر فشار آمریکائیها استعفاء داد. شاه استعفای کابینه را پذیرفت و مجدداً قوام السلطنه را مأمور تشکیل کابینه کرد. در کابینة جدید که روز ۲۷ مهرماه به حضور شاه معرفی شد وزرای توده ای جای خود را به وزیران دیگری داده بودند. هدف از استعفا و تغییر کابینه فقط اخراج وزیران توده ای از دولت بود. یک تغییر عمدة دیگر در دولت، خروج مظفر فیروز از کابینه و تعیین او به سمت سفیر ایران در مسکو بود. جرج آلن در گزارشی که روز ۱۹ اکتبر (۲۷ مهر ماه ۱۳۲۵) پس از معرفی کابینة جدید به وزارت خارجة آمریکا مخابره کرده از قول خود قوام می نویسد که تغییر کابینه و اخراج وزیران توده ای تصمیم و ابتکار خود او بوده و مظفر فیروز برای حفظ روابط دوستانه با شوروی به سمت سفیر ایران در مسکو تعیین شده است. شاه و قوام توافق می کنند که اعلام تغییر کابینه ۲۵ ساعت به تعویق بیافتد و موضوع محرمانه بماند تا تدابیر لازم برای مقابله با تظاهرات احتمالی حزب توده اتخاذ گردد. ولی قوام موضوع را با مظفر فیروز در میان می گذارد و او هم بلافاصله جریان را به سفیر شوروی اطلاع می دهد. سادچیکف سفیر شوروی شبانه به دیدن قوام می رود و با لحن تند و تهدید آمیزی با وی سخن می گوید. قوام صبح روز بعد (۲۶ مهر) مجدداً به حضور شاه می رسد و با حالتی مضطرب و متشنج می گوید در صورت تغییر کابینه ممکن است نیروهای شوروی دوباره به ایران حمله ور شوند. شاه می گوید او تصور نمی کند شورویها به خاطر تغییر کابینه به ایران تجاوز کنند، و به فرض اینکه چنین کنند ایران می تواند از سازمان ملل متحد تقاضای کمک کند. شاه بر تغییر کابینه تأکید می کند و قوام فردای آن روز اعضای دولت جدید خود را به حضور شاه معرفی مینماید.

+ نوشته شده در Fri 25 Apr 2008ساعت 4:24 PM توسط میثاق آزاد |


توطئة تجزیه آذربایجان

توافق روسها و انگلیسیها برای جدا کردن خوزستان درمقابل تجزیة آذربایجان

روز هفتم مه سال ۱۹۴۵ (۱۷ اردیبهشت ۱۳۲۴) با تسلیم بدون قید و شرط آلمان، جنگ در اروپا خاتمه یافت. پیش از خاتمة جنگ دولت بیات سقوط کرده و جای خود را به دولت حکیمی داده بود. حکیمی پس از معرفی کابینة خود به مجلس در اوایل خردادماه ۱۳۲۴ طی یادداشتی به متفقین یادآوری کرد که نیروهای خارجی در ایران طبق تعهدات قبلی خود باید تا شش ماه بعد از خاتمة جنگ، ایران را تخلیه کنند، ولی دولت ایران تقاضا دارد که کار تخلیه هرچه زودتر انجام پذیرد تا دست دولت در حل مسائل و مشکلاتی که از جنگ ناشی شده، باز باشد. دولت حکیمی پیش از اینکه پاسخ یادداشت خود را از متفقین دریافت نماید، سقوط کرد و اکثریت مجلس به نخست وزیری محسن صدر (صدرالاشرف) اظهار تمایل نمود. دولت صدر نیز با مخالفتهای شدیدی در مجلس روبرو شد و بیش از چهار ماه دوام نیاورد. در مدت زمامداری صدرالاشرف، اوضاع آذربایجان متشنج شد و با تشکیل یک گروه سیاسی تجزیه طلب به نام « فرقة دمکرات » که از طرف دولت شوروی حمایت میشد، زمینه برای یک شورش مسلحانه در آذربایجان فراهم گردید. در سومین کنفرانس متفقین که در اواخر تیرماه ۱۳۲۴ در پتسدام تشکیل شد، ترومن رئیس جمهور جدید آمریکا (که پس از مرگ روزولت در روز ۱۲ آوریل ۶ – ۲۳ فروردین ۱۳۲۴ جانشین او شده بود) و اتلی نخست وزیر جدید انگستان (که پس از شکست چرچیل در انتخابات پارلمانی انگلیس به جانشینی وی انتخاب شد) بر لزوم تخلیة ایران از نیروهای متفقین تأکید کردند، ولی استالین حاضر به تعیین تاریخ معینی برای خروج نیروهای شوروی از ایران نشد. یکی از بهانه های روسها برای به تأخیر انداختن تخلیة ایران این بود که میگفتند تاریخ تخلیة ایران شش ماه بعد از پایان جنگ تعیین شده و چون جنگ هنوز خاتمه نیافته، موعد تخلیة ایران نیز هنوز فرا نرسیده است! روسها میگفتند تا وقتی که جنگ در خاور دور ادامه دارد، جنگ دوم جهانی را نمیتوان خاتمه یافته تلقی کرد. البته کمتر از یک ماه پس از کنفرانس پتسدام ژاپن هم به دنبال پرتاب دو بمب اتمی بر روی شهرهای پرجمعیت آن کشور تسلیم شد و بهانة دیگری برای روسها نماند. در سوم شهریور ۱۳۲۴ سید جعفر پیشه وری بدنبال رد اعتبارنامة وی و توقیف روزنامة « آژیر »، وارد تبریز میشود و در ۱۲ شهریور بیانیه ای صادرکرد، در این بیانیه زبان ترکی و خودمختاری آذربایجان را جزو مرام خود قرارداد و حزب دمکرات آذربایجان و هیئت مؤسسان آن در ۲۲ شهریور اعلام گردید. پیشه وری به سمت صدر فرقه و شبستری به معاونت وی برگزیده شدند و در همین زمان حزب توده، الحاق خود را به حزب دمکرات آذربایجان اعلام نمود. در این زمان فعالیت حزب توده روز به روز افزایش مییافت و برای دولت، مشکلات روزافزون تولید مینمود. در این رابطه در روز ۲۳ شهریور ۱۳۲۴ از طرف فرماندار نظامی تهران (سرتیپ عبدالعلی اعتماد مقدم) حکومت نظامی اعلام شد تا از اجتماع افراد حزب توده به منظور تشکیل میتینگ و سخنرانی جلوگیری به عمل آید. همچنین محل حزب توده و شورای متحد کارگران بوسیلة مأمورین حکومت نظامی و ژاندارمری تصرف شد و عبور و مرور از خیابان فردوسی، محل حزب توده قدغن گردید. در زد و خوردی که در محل حزب توده واقع در خیابان فردوسی بین نظامیان و افراد حزب به عمل آمد عدة زیادی، ازجمله دکتر فریدون کشاورز وکیل توده ای مجلس توسط سرگرد زرین نعل به شدت مضروب و مجروح شدند. در۲۹ شهریور۱۳۲۴ سید محسن صدر استعفای خود و وزیران کابینه را به شاه ابلاغ مینماید. روز دوم آبان ماه ۱۳۲۴ ابراهیم حکیمی (حکیم الملک) مجدداً با رأی تمایل اکثریت (۷۵ رأی از ۹۴ رأی) نمایندگان مجلس به نخست وزیری انتخاب شد و این بار اکثریت قریب به اتفاق نمایندگان در شرایط بحرانی آن روز، به دولت وی رأی اعتماد دادند. در این زمان شاه نقش مؤثرتری در تعیین خط مشی سیاسی کشور به عهده گرفته بود و با تأکید و اصرار او نیروئی از ایران برای تقویت پادگان تبریز به آذربایجان اعزام شد، ولی ستون اعزامی در شریف آباد قزوین از طرف ارتش سرخ متوقف گردید و دولت شوروی به یادداشت اعتراض آمیز دولت ایران که روز ۲۶ آبان ارسال شده بود ترتیب اثری نداد. در روز ۱۱ آبان ۱۳۲۴ در امتداد خاتمة جنگ جهانی دوم، بزرگترین محاکمة سیاسی تاریخ به نام دادگاه نورونبرگ کار خود را آغاز کرد. در این دادگاه متهمان به جرم توطئه و جنایت علیه صلح و جنایات جنگی و ضد بشری، محاکمه شدند. ریاست دادگاه به عهدة لرد یورنس انگلیسی قرار گرفت. در دادگاه چهار دادستان انجام وظیفه میکردند از چهار کشور شوروی، آمریکا، فرانسه و انگلیس. در این دادگاه ۲۱ نفر از سران آلمان نازی به محاکمه کشیده شدند. در این حال فرقة دمکرات آذربایجان، کنگره ای به نام کنگرة خلق آذربایجان در تبریز تشکیل داد و روز اول آذرماه ۱۳۲۴ ضمن تلگرافی بعنوان شاه و نخست وزیر و رئیس مجلس و جراید پایتخت اعلام داشت که کنگرة خلق آذربایجان به اتفاق آرا تصمیم گرفته است به « حکومت مرکزی ایران » و پنج دولت بزرگ اتحاد شوروی، آمریکا، انگلستان، فرانسه و چین (اعضای دائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد) مراجعه و درخواستهای مشروع و قانونی خود را عنوان نماید. در این اعلامیه قید شده بود که « خلق آذربایجان بنا به علل و حوادث بیشمار تاریخی دارای ملیت، آداب و رسوم و خصوصیات مخصوص به خود میباشد و این خصوصیات به وی حق میدهد که با مراعات استقلال و تمامیت ارضی ایران، مانند تمام ملتهای جهان به موجب منشور آتلانتیک در تعیین سرنوشت خود آزاد و مختار باشد ». در همین روز مرتضی قلی بیات (سهام السلطان) نخست وزیر سابق از طرف دولت مرکزی به استانداری آذربایجان انتخاب گردید. همزمان با آذربایجان، حرکتهای تجزیه طلبانه ای نیز در کردستان شکل گرفت، که مانند فرقة دمکرات آذربایجان از حمایت ارتش سرخ برخوردار بود. رهبری فرقة دمکرات آذربایجان را سید جعفر پیشه وری، کمونیست باسابقة ایرانی که از مؤسسین اولین حزب کمونیست ایران در جریان نهضت جنگل بوده و در زمان سلطنت رضاشاه دستگیر و زندانی شده بود، به عهده داشت و در رأس فرقة تجزیه طلب « کومله » کردستان قاضی محمد قرار گرفته بود. پیشه وری بعد از آزادی از زندان در سال ۱۳۲۰ روزنامه ای به نام « آژیر » در تهران منتشر میکرد و مستقیماً با سفارت شوروی در تهران ارتباط داشت. پیشه وری در انتخابات دورة چهاردهم با کمک و مداخلة روسها به نمایندگی تبریز انتخاب شد، ولی اعتبارنامة او در مجلس به تصویب نرسید. پیشه وری بعد از این ماجرا بیش از پیش خود را به دامن روسها انداخت و به آلت بلا اراده ای در دست آنها مبدل گردید. بیات مأموریت داشت با پیشه وری وارد مذاکره شده و با دادن وعده و وعیدهایی او را از تعقیب نقشه های تجزیه طلبانة خود منصرف سازد. ولی پیشه وری، اختیاری برای تغییر این نقشه نداشت. نقشه در مسکو طرح شده بود و روسها میخواستند قبل از تخلیة ایران از نیروهای خود، آذربایجان را از پیکر ایران جدا کنند و تدریجاً بصورت یکی از جمهوریهای شوروی یا ضمیمة جمهوری آذربایجان و شوروی درآورند. در روز ۱۸ آذر ۱۳۲۴ حکیمی نخست وزیر برای حل قضایای آذربایجان، با آقایان قوام السلطنه، معتمد الملک، مستشار الدوله، منصور الملک و بها الملک به مشاورت پرداخت. فرقة دمکرات از اوایل آذرماه، با تشکیل گروههای مسلح که با اسلحه روسی و تحت نظر افسران ارتش سرخ سازمان داده میشدند، به تدریج بر شهرها و روستاهای آذربایجان مسلط شد و روز ۲۱ آذر ۱۳۲۴ با محاصرة لشگر تبریز از طرف سربازان فرقه، که ارتش سرخ آنها را تحت حمایت خود گرفته بود، تسلط نیروهای تجزیه طلب بر آذربایجان به مرحلة قطعی رسید. در همین روز « مجلس ملی آذربایجان » با شرکت نمایندگان فرقة دمکرات در تبریز تشکیل شد و تشکیل « دولت خلق آذربایجان » به ریاست پیشه وری اعلام گردید.

جمعي از افسران و نظاميان فرقه دموكرات آذربايجان

 پیشه وری که عنوان نخست وزیر، یا به قول خودشان « باش وزیر » آذربایجان را داشت، کابینة خود را معرفی نمود. پیشه وری بعنوان امتیاز برای تهران از معرفی وزیر خارجه خودداری نمود و گفت اگر با دولت مرکزی به تفاهم برسیم وزیر خارجة ما همان وزیر خارجة ایران خواهد بود! ظاهراً مرحلة اول که در مسکو طرح شده بود این بود که دولت ایران نخست به « خودمختاری » آذربایجان در قلمرو حکومت ایران رضایت بدهد، تا قسمت دوم برنامه، یعنی تجزیة کامل آذربایجان در موقع مناسبتری به مرحلة اجرا درآید. لشگر تبریز روز ۲۲ آذرماه بدون مقاومتی تسلیم شد، ولی تیپ رضائیه درمقابل تجزیه طلبان به مقاومت پرداخت و پس از چند روز زد و خورد و تحمل تلفات سنگین از پای درآمد. در این میان کردها هم دعوی استقلال کردند و به دستور قاضی محمد رئیس حزب کوملة کردستان پرچم ایران از فراز ساختمانهای دولتی پائین آورده شد و پرچم استقلال کرد بر فراز عمارات کردستان برافراشته شد. در روز۲۲ آذر۱۳۲۴ بیات استاندار آذربایجان چون نتوانست کاری انجام دهد به تهران بازگشت و پیشه وری با سرتیپ علی اکبر درخشانی فرمانده لشگر سوم آذربایجان قراردادی تنظیم کرد و به موجب این قرارداد لشگر سوم آذربایجان تسلیم بلاشرط گردید. چند روز بعد از این وقایع، کنفرانس وزیران خارجة سه کشور آمریکا، انگلیس و شوروی در مسکو تشکیل شد. دستور کار کنفرانس مذاکره دربارة مسائل ناشی از جنگ بود، که عمدتاً مسائل اروپا را دربر میگرفت، ولی با وقایعی که در ایران اتفاق افتاده بود طبعاً مسئلة ایران هم در دستور مذاکرات قرار گرفت.

+ نوشته شده در Fri 25 Apr 2008ساعت 4:15 PM توسط میثاق آزاد |


محمد رضا شاه وارد سیاست میشود

در ۷ مهرماه سال ۱۳۲۲ انگلیسیها سید ضیا الدین طباطبائی را، که بیست و دو سال سال تحت حمایت آنها در فلسطین زندگی میکرد، به ایران آوردند. او در فلسطین نایب رئیس کنگرة مسلمین بود و با اخوان المسلمین همکاری نزدیک داشت. همانطور که قبلاً اشاره شد او در ۳ اسفند ۱۲۹۹ به فرمان انگلیس نخست وزیری کودتا را با فرماندهی نظامی رضاخان به عهده گرفت ولی بدلیل بی کفایتی او در مدیریت نخست وزیری او بیش از ۹۹ روز به طول نیانجامید و بعد از آن به دستور انگلیسیها به فلسطین رفت و در هماهنگی با پروژة استعمار مذهبی در خدمت اخوان المسلمین قرار گرفت. در روز ۷ مهرماه ۱۳۲۲ در میان استقبال مردم با هماهنگی انگلیسیها سید ضیا الدین وارد تهران شد و به نمایندگی مجلس دورة چهاردهم از یزد مانند بقیة نمایندگان مجلس انتصاب شد. شاه که از سوظن انگلیسیها نسبت به خود آگاهی داشت بازگشت سید ضیا الدین و استقبال پرشور طرفدارانش را اعلام خطر دیگری برای خود تلقی نمود. بعضی از سیاستمداران مخالف سید، که در زمان کودتا از او صدمه دیده بودند بطور مستقیم یا بوسیلة عوامل خود به شاه هشدار دادند که سید ضیا الدین کاندیدای انگلیسیها برای نخست وزیری است و اگر او زیر بار نخست وزیری سید برود کارش تمام است. در این میان یک فرصت طلائی نصیب شاه شد تا بطور مستقیم با سران متفقین تماس برقرار کند و موقعیت خود را در مقام سلطنت تثبیت نماید. اولین کنفرانس سران سه کشور بزرگ (آمریکا، انگلیس و شوروی) در ۶ آذرماه سال ۱۳۲۲ در تهران تشکیل شد. در روز ۹ آذر اعلامیه ای از طرف سران سه کشور انتشار یافت. در این اعلامیه پس از قدردانی از مساعی ایران در جنگ و تحمیلاتی که به ایران وارد آمده، حفظ استقلال و حاکمیت و تمامیت ارضی ایران را تصدیق نمودند و مقرر شد با ایران طبق منشور آتلانتیک عمل شود.

-- از جانب انگلیس: وینستون چرچیل نخست وزیر انگلیس همراه با «  ایدن » وزیر امور خارجه و هفتاد نفر از کارشناسان نظامی و سیاسی وارد تهران شدند.

-- از جانب روسیه شوروی: ژوزف استالین نخست وزیر و پیشوای اتحاد جماهیر شوروی همراه با « مولوتف » کمیسر امور خارجه و « مارشال وروشیلف » و عدة زیادی از مردان سیاسی و نظامی شوروی وارد تهران شدند.

-- از جانب آمریکا: فرانکلین روزولت رئیس جمهور آمریکا همراه با عدة زیادی از مقامات سیاسی و نظامی آمریکا به تهران آمد.

ایران قبل از تشکیل این کنفرانس، با اعلان جنگ به آلمان و پیوستن به صف متفقین، از موقعیت محکمتری برخوردار گردید. شاه دربارة جریان این کنفرانس و ملاقاتهای خود با سران سه کشور بزرگ، چنین مینویسد: در ماه نوامبر ۱۹۴۳ کنفرانس تاریخی تهران با شرکت روزولت و استالین و چرچیل تشکیل گردید. در طی مدت کنفرانس، روزولت به دلایل نامعلومی در سفارت شوروی که محل توقف استالین بود اقامت گزید و چرچیل هم در سفارت انگلیس، که پس از انعقاد کنفرانس به سفارت کبری ارتقا یافت، سکونت اختیار کرد. روزولت بعلت ضعف مزاج قادر نبود که از محل خود خارج شود و این مسئله وضع عجیبی پیش آورده بود، بدین کیفیت که من برای ملاقات او به سفارت شوروی رفتم و حال آنکه استالین شخصاً به ملاقات من آمد. کلیة جلسات کنفرانس هم در سفارت شوروی منعقد میشد و فقط یک بار چرچیل به مناسبت روز تولد خود ضیافتی در سفارت انگلیس ترتیب داد. با این که در کنفرانس سه دولت، کشور ایران نقشی نداشت، من با یک یک سران دول مزبور مذاکراتی به عمل آوردم. استالین مخصوصاً در هنگام ملاقات با من مؤدب و قاعده دان بود و ظاهراً میخواست خاطرة خوشی از خود در ذهن من باقی بگذارد. روزولت در طی مذاکراتی که با من کرد اظهار داشت که پس از انقضای دورة ریاست جمهوریش میل دارد بعنوان متخصص احیا جنگها به ایران مراجعت کند. وقتی ملت ایران از متن اعلامیة روزولت و چرچیل و استالین در کنفرانس تهران آگاهی یافتند بسیار شادمان شدند، زیرا میلیونها افراد این کشور از خرابی اوضاع اقتصادی خود به جان آمده و در حیرت بودند که آیا پس از ختم غائلة جنگ آزادی از دست رفته را باز خواهند یافت یا نه.. بعدها « کارانجیا » روزنامه نگار هندی که مصاحبه هایی دربارة مسائل ایران و خاطرات شاه از گذشته با وی به عمل آورد، سئوالاتی دربارة کنفرانس سران سه کشور بزرگ در تهران مطرح کرد، شاه کم و بیش همان مطالبی را که در کتابش نوشته بود برای او بازگو کرد، ولی روزنامه نگار هندی که متوجه سکوت شاه دربارة چرچیل شده بود گفت: « از ملاقات با چرچیل چیزی نگفتید ». شاه پاسخ داد: « او را قبلاً هنگام عبور از تهران (در مسافرتش به مسکو در سال ۱۹۴۲) دیده بودم و در جریان کنفرانس تهران در سفارت شوروی با او ملاقات کردم ». روزنامه نگار هندی با تعجب میپرسد: « چطور؟ او را هم در سفارت شوروی ملاقات کردید؟ » و شاه پاسخ میدهد: « اوه ... بله. او به خودش زحمت نداد که برای دیدن پادشاه کشور میزبانش به محل اقامت من بیاید ! ». کارانجیا میپرسد: « چه صحبتی با هم کردید؟ » و شاه میگوید: « من انتظار نداشتم او نظریات واقعی خود را با من در میان بگذارد. آنچه او میخواست تجدید نقشة تقسیم ایران به دو منطقة نفوذ بین روس و انگلیس بود. و فکر میکنم در این مورد با استالین همفکر بود!. شاه در همین مصاحبه مطالب تازه ای هم دربارة گفتگوهای خود با استالین بیان کرده و میگوید: استالین برای این که دربارة مقاصد سیاسی خودشان در ایران به من اطمینان خاطر بدهد گفت: « از بابت ما نگران نباشید، کمونیسم تا پنجاه شصت سال دیگر به سراغ شما نخواهد آمد. (قدر مسلم این است که شاه در ملاقات با روزولت، اثر خوبی روی او گذاشت و پیشنهاد صدور اعلامیة سه جانبه برای تضمین استقلال و تمامیت اراضی ایران هم از طرف روزولت عنوان شد. روزولت قبل از عزیمت از تهران نیز نامة محبت آمیزی برای شاه نوشت و ضمن آن توجه و علاقة خاص خود را به توسعه و تحکیم روابط آمریکا با ایران مورد تأکید قرارداد. روزولت در متن رسمی نامه، این جمله را هم با خط خود افزود که امیدوار است در اولین فرصت مناسب پس از خاتمة جنگ شاه را در واشنگتن ملاقات نماید. این نامه که سرآغاز نفوذ سیاسی و مداخلات بعدی آمریکا در ایران بود، بیش از هرچیز دیگری شاه را خوشحال و به آینده امیدوار کرد. عمر مجلس سیزدهم چند روز قبل از تشکیل کنفرانس سران متفقین به سر آمد و انتخابات دورة چهاردهم در ماههای دی و بهمن در جریان بود. در ۱۷ دی ماه ۱۳۲۲ میرزا اسکندری رهبر سوسیالیست ها در دورة اول مجلس و وزیر معارف کابینه سردار سپه که بعد از شهریور ۱۳۲۰ رهبری حزب توده (انگلیسی- روسی) را در دست داشت درگذشت. در تشییع جنازة وی افراد حزب توده قدرت خود را در ایران به نمایش گذاردند. تا اواخر دیماه چند وکیل توده ای از شهرستانهای شمالی که تحت اشغال روسها بود انتخاب شده بودند و در انتخابات تهران، نخستین نتایج آراء از پیروزی گروهی نمایندگان وجیه المله، که مصدق در رأس آنها قرارداشت، حکایت میکرد. سر ریدر بولارد، که پس از ارتقا سطح نمایندگی سیاسی انگلیس در ایران، از وزیرمختاری به سفیرکبیری ارتقا رتبه یافته بود، در همین ایام (بیستم ژانویه – ۳۰ دی ۱۳۲۲) گزارش محرمانه ای به وزارت خارجة انگلیس میفرستد، که نمایانگر نقش تازة شاه در سیاست ایران است. در این گزارش آمده است. شاه در نوزدهم ژانویه (۲۹ دی ماه) بدنبال من فرستاد و عقیده ام را در مورد طرحی که اندیشیده بود پرسید: این که مجلس را منحل کند (منظور ابطال انتخابات است) و انتخابات تازه ای زیر نظر یک نخست وزیر که همه به او اطمینان داشته باشند صورت پذیرد. سئوال کردم آیا فکر میکند مجلسی که طبق پیشنهاد او تشکیل شود با مجلسی که اینک در حال انتخاب شدن است فرق زیادی خواهد داشت؟ پاسخ او این بود که حداقل نمایندگان منتخب مردم خواهند بود. میترسم آنچه شاه خواهان آن است نه نمایندگان بهتر، بلکه گوش به فرمانتر باشد. قهرمانی که میتواند نخست وزیر شود و انتخابات تازه را انجام دهد  مصدق است. ممکن است مصدق، همانطور که شاه متذکر شد، به خاطر پشتوانة مخالفت با شاه سابق مدعی احترام باشد و چون تاکنون در رأس آرای تهران است، مدعی وجیه المله بودن باشد. به هرحال او از سنش که متجاوز از شصت سال است پیرتر نشان میدهد و براساس یک منبع قابل اعتماد از بیماری صرع رنج میبرد. چند سال پیش وابستة نظامی بریتانیا مصدق را در مقام والی فارس فاقد قابلیت ولی زودرنج مییابد. توصیفی از او بعنوان فردی لاف زن در کتاب شخصیتهای « سر جی. هاوارد » که او را بهتر میشناخت، آمده است. در گفتگوی نوزدهم ژانویه شاه سخت کوشید تا در مورد طرحش از من تأیید بگیرد. من از آن سر باز زدم و گفتم او باید به تنهائی تصمیم بگیرد و به خاطر داشته باشد که ممکن است متهم به کوشش به مداخله در انتخابات به خاطر مقاصد خودش گردد... من فکر میکنم شاه دارد مرتکب اشتباه بزرگی میشود و احساس کردم وظیفة من است این مطلب را به او بگویم. اما این که چرا شاه، مصدق را برای تصدی مقام نخست وزیری در آن شرایط درنظر می گیرد نکتة مهم و قابل تأملی است. اولاً شاه در این تاریخ از مصدق سابقة ذهنی خوبی داشته و تصور می کرد شفاعت او از مصدق نزد پدرش، که به آزادی وی از زندان منتهی شد، زمینة مساعدی برای روابط او با مصدق فراهم خواهد ساخت. ثانیاً از راه یافتن وکلای توده ای به مجلس نگران بود و فکر می کرد که فقط یک رجل محبوب و استخواندار می تواند در مقابل کمونیستها قد علم کند. نکتة ظریف دیگر این که شاه از انتخاب سید ضیاء الدین به نمایندگی مجلس از یزد بیشتر از راه یافتن چند وکیل توده ای به مجلس وحشت داشت و تصور می کرد در صورت ابطال انتخابات و تعیین مصدق برای مقام نخست وزیری می تواند از انتخاب او به نمایندگی مجلس جلوگیری نماید، چون مصدق یکی از مخالفان سرسخت سید ضیاء الدین در زمان کودتا بود. گزارش محرمانة سر ریدر بولارد، که به آن اشاره شد، مطالبی را که شاه دربارة همین موضوع در کتاب خود عنوان کرده است تأیید می کند. شاه دربارة جریان انتخابات دورة چهاردهم مینویسد: در آن موقع از طرز دخالت متفقین در امر انتخابات و تعیین نمایندگان بسیار ناراضی و مکدر بودم، زیرا مأمورین آنها صورتی از نامزدهای خود تهیه می کردند و به نخست وزیر وقت می دادند و او را تحت فشار می گذاشتند که حتماً نامزدهای مزبور به نمایندگی انتخاب شوند. چون این مسئله برای من تحمل ناپذیر بود به خاطرم رسید که دربارة نحوة جلوگیری از این رویة شرم آور با مصدق مشورت کنم، زیرا در آن زمان روابط من با وی که از خدمتگزاران محترم کشور به شمار می آمد و با هرگونه نفوذ خارجی در ایران مخالفت داشت، خوب بود و فکر می کردم اگر او را طبق مقررات قانون اساسی به نخست وزیری منصوب و مأمور تشکیل دولت کنم، ممکن است تقاضا کند انتخابات جدیدی که به طور یقین از نفوذ بیگانگان دور باشد در کشور به عمل آید. به همین جهت او را احضارکردم و فکر خود را با وی در میان نهادم. مصدق در جواب اظهار نمود با دو شرط مسئولیت زمامداری را قبول خواهد کرد و وقتی پرسیدم آن دو شرط چیست گفت اول گماشتن مأمورین مسلح برای حفظ شخصی اوست. این شرط را بلافاصله قبول کردم. آنگاه گفت شرط دوم موافقت قبلی انگلیسیها نسبت به این نقشه است. از این شرط بسیار متحیر شدم و پرسیدم « روسها چطور؟ » جواب داد « آنها اهمیتی ندارند و فقط انگلیسیها هستند که نسبت به هر موضوعی در این مملکت تصمیم میگیرند! این طرز فکر و رویه را خطرناک و موجب نگرانی یافتم. با وجود این می دیدم باید وضع حساس کشور را در نظر گرفت که در چنگ نیروهای اشغالگر افتاده و می توانند در هر امر داخلی ما مداخله کنند و در آن موقع بحرانی، میهن پرستی مصدق و محبوبیتی که بین مردم دارد برای کشور مغتنم است. بنابراین با کمال اکراه گفتم کسی را نزد سفیر انگلیس در تهران خواهم فرستاد و قصد خود را به او اطلاع خواهم داد، ولی برای این که درخواست مصدق را که فقط با سفیر انگلیس مشورت بشود نپذیرفته باشم، به او گفتم کسی را نیز به سفارت روس یعنی کشور اشغالگر دیگر خواهم فرستاد که آنها را نیز از این نیت مستحضر سازد ... سفیر کبیر انگلیس که در آن زمان سر ریدر بولارد بود با این برنامه موافقت نکرده و مدعی شد که انتخابات عمومی جدید در آن موقع ایجاد تشنج خواهد نمود. ولی باید بگویم که سفیر کبیر روس هیچ گونه مخالفتی در این باره ابراز نداشته بود ... پس از اطلاع از نظریة دو سفیر به مصدق تلفن کردم و جریان مذاکرات را به او گفتم. او در پاسخ من تنها سپاسگزاری کرد و دیگر صحبت ما و علاقة وی به تجدید انتخابات پایان یافت و نظر من نیز برای انتصاب وی به نخست وزیری متوقف ماند. پس از نقل گزارش سر ریدر بولارد و نوشتة شاه، اشاره ای به اعترافات خود مصدق در این مورد هم لازم به نظر می رسد. مصدق در پاسخ به آنچه شاه دربارة پیشنهاد نخست وزیری به او در جریان انتخابات دورة چهاردهم کرده است می نویسد: « تصور می کنم آن روز مرتبة سومی بود که حضور شاهنشاه رسیدم و این مذاکرات وقتی صورت گرفت که انتخابات دورة چهاردهم تقنینیه در همه جا تمام شده بود و از آراء تهران عدة قلیلی باقی مانده بود که خوانده نشده بود و قبل از این شرفیابی می شنیدم که از انتخاب من به نمایندگی اول تهران در مجلس چهاردهم اظهار رضایت نمی فرمایند ... اما چنانچه درمقابل فرمایشاتی که می فرمودند متعذر می شدم و می گفتم قانون اجازه نمی دهد شاه نخست وزیر را عزل و مرا به جای او نصب کنند و دولت نمی تواند آرائی که مردم از روی عقیده و ایمان به یک عده داده و آنان را به نمایندگی خود انتخاب کرده اند باطل کند اثر نداشت، چون که بعد از بیست سال تصدی مقام سلطنت هنوز هم اعلیحضرت قبول نفرموده اند که فرق حکومت استبداد با حکومت مشروطه چیست ... اما نظر به اینکه از زندان بیرجند و به وساطت شاهنشاه نزد پدر تاجدار خود آزاد شده بودم، البته نمی خواستم طوری جواب عرض کنم که از من رنجشی حاصل فرمایند. این بود که عرض کردم تصدی من در کار، در این موقع که قشون بیگانه، مملکت را اشغال کرده بسته به این است که سفارت انگلیس با تصدی من مخالفت نکند. با این مقدمات تصمیم شاه برای انتصاب مصدق به مقام نخست وزیری و ابطال انتخابات دورة چهاردهم علنی نشد و مجلس چهاردهم روز ششم اسفند ماه سال ۱۳۲۲ افتتاح گردید. نمایندة اول تهران محمد مصدق و دیگر نمایندگان تهران، سید محمد صادق طباطبائی، حسین پیرنیا، سید رضا فیروزآبادی، سید احمد بهبهانی، دکتر جلال عبده، دکتر رضا زاده شفق، علی دشتی، عباس مسعودی، مهندس غلامعلی فریور، محمدرضا تهرانچی (همه انگلوفیل) بودند. در این جلسه مجادلة ظاهری بین دو انگلوفیل مصدق و سید ضیاء الدین صورت می گیرد،. بدین طریق که هنگام طرح اعتبارنامه ها، مصدق به مخالفت با اعتبارنامة سید ضیاء الدین برخاست و حملات شدید او به سید ضیاء الدین، که موجب تضعیف موقعیت وی در آغاز دورة جدید فعالیتهای سیاسی او در ایران گردید، بی تردید در جهت خواست و تمایلات باطنی شاه بود. سید ضیا الدین در جواب مصدق، در قالب دفاع از کودتای ۱۲۹۹ کلمات زننده و تحقیرآمیزی در مورد رضاشاه به کار برد که برای پسر او هم زننده و توهین آمیز بود. سید ضیا الدین به سخنان خود مصدق در مجلس پنجم هنگام طرح مادة واحد مربوط به خلع قاجاریه و طرفداری ضمنی مصدق از رضاخان اشاره کرده و بعد از نقل این جمله از مصدق که « من به رضاخان پهلوی عقیده مندم، ارادتمندم ... برای این که آسایش می خواهم امنیت می خواهم که از پرتو وجود ایشان تمام این چیزها را در این دو سه سالة اخیر داشته ایم » گفت: « این سردار سپهی که به شما امنیت داد و شما را در کسب و کار خودتان آزاد گذاشت کی به شما داد جز سید ضیاء الدین؟ ... شما که رضاخان را نمی شناختید. این یک سربازی بود مانند هزاران سرباز بدبخت دیگر ... همین رضاخان بود که با چهار هزار قزاق در قزوین افتاده بود و پس ماندة نان و گوشت قشون هندی را چهار ماه به او می دادند. آن موقع شما کجا بودید؟ سید ضیاء الدین او را از آنجا آورد ... پس چه شد که او خوب بود و سید ضیا الدین بد؟ اگر او خوب بود که من هم باید خوب باشم. تا وقتی که او بود من هم خوب بودم. خدمت هم می کرد امنیت هم می داد. پایتخت شما هم از خطر مصون ماند. حالا درمقابل خدماتی که کردیم، درمقابل خطراتی که از زن و فرزند و مال شما به دور کردیم پاداش نمیخواهیم، تقدیر نمی خواهیم ... دیگر چرا فحشم میدهید، چرا ناسزا می گوئید؟ یک بام و دو هوا که نمیشود آقا! از نکات جالب توجه در اولین سخنرانی سید ضیاء الدین در مجلس، که در پاسخ به اظهارات مصدق ایراد شد، طرفداری او از ۵۳ نفر کمونیستهای زندانی دورة رضاشاه بود که هستة اصلی حزب توده را تشکیل می دادند. سید ضیاء الدین ضمن حمله به دکتر متین دفتری، که محاکمة پنجاه و سه نفر در زمان وزارت عدلیة او صورت گرفت گفت: « برادر زادة شما اساس عدلیة ایران را برهم زد، داماد شما مجرم ترین رئیس الوزرای ایران بود، ... پنجاه و سه نفر آزادی طلب ایران را به محبس انداخت و کشت، شما حرف نزدید، شما استیضاح نکردید، شما سئوال نکردید. نرفتید بگوئید داماد من نکن، ول کن، خودت را بکش و مردم را نکش. سید ضیا الدین طباطبائی در همین نطق چندین بار دیگر نیز از پنجاه و سه نفر بعنوان « احرار » و آزادیخواه نام برده و در واقع دست دوستی به طرف توده ایها دراز کرد، ولی حزب توده، به اشارة سفارت شوروی، به مبارزة شدیدی علیه سید ضیا الدین دست زد و وکلای توده ای مجلس هم تا زمانی که قضیة نفت و تقاضای امتیاز نفت شمال از طرف شورویها پیش نیامده بودند طرفدار جدی  مصدق در مجلس بودند. در انتخابات روز ۲۳ اسفند ۱۳۲۲، سید محمد صادق طباطبائی به ریاست مجلس انتخاب شد و مجلس چهاردهم در اواخر اسفند ماه به نخست وزیری ساعد اظهار تمایل کرد و علی سهیلی نخست وزیر طبق عرف پارلمانی از ریاست دولت استعفاء می دهد و محمد ساعد مراغه ای وزیر امور خارجه، نخست وزیر می شود و اولین کابینة خود را در فروردین ماه سال ۱۳۲۳ تشکیل می دهد. ساعد به واسطة اقامت طولانی در شوروی به عنوان سفیر کبیر ایران در آن کشور و حشر و نشر با روسها به طرفداری از سیاست شوروی شهرت داشت و به همین جهت دولت شوروی، با اطمینان از این که با وجود او در رأس دولت و حضور یک جبهة قوی از نمایندگان مخالف سیاست انگلیس در مجلس به رهبری  مصدق، مشکلی در راه کسب امتیاز اکتشاف و استخراج نفت شمال ایران پیش نخواهد آمد، هیئتی را به ریاست « کافتارادزه » معاون وزرات خارجة شوروی به تهران فرستاد. ساعد در ظاهر از پیشنهاد کافتارادزه استقبال کرد، ولی با روش مخصوص خود نزدیک به دو ماه او را سردواند و کار را به امروز و فردا موکول کرد، تا این که روسها متوجه شدند حاضر به قبول تقاضای آنها نیست. ۲۳تیرماه ۱۳۲۳ اعتبارنامه سیدجعفرپیشه وری مدیر روزنامه « آژیر » در مجلس چهاردهم رد می شود و در ۱۰ مرداد ماه نخستین کنگرة حزب توده با شرکت ۱۶۸ نفر تشکیل می شود. در۴شهریور ۱۳۲۳ ساعد از نخست وزیری استعفاء داد ولیکن مجلس شورای ملی دوباره به او رأی اعتماد داد و در ۹ شهریور، او وزیران جدید را به این شرح معرفی نمود: محمد ساعد نخست وزیر و وزیر امور خارجه، باقر کاظمی وزیر فرهنگ، خلیل فهیمی وزیر مشاور، اللهیار صالح وزیر دادگستری، سرلشگر محمد حسین فیروز وزیر جنگ، علی اصغر زرین کفش وزیر دارائی، دکتر محمد نخعی وزیر پیشه و هنر، محمد سروری وزیر کشور، یوسف مشاور وزیر پست و تلگراف، محمد نریمان وزیر راه، دکتر اقبال وزیر بهداری. در این زمان که مجلس، دولت موقتی فرانسه را به رسمیت می شناسد، دولت ایران زین العابدین رهنما مدیر روزنامه ایران را به سمت وزیرمختار به حکومت جمهوری موقتی فرانسه تعیین می کند. در یکم آبان ۱۳۲۳، دکتر میلسپو آمریکائی رئیس کل دارائی ایران درصدد برکنار کردن ابوالحسن ابتهاج رئیس بانک ملی (انگلوفیل) برآمد ولی هیئت وزیران قبول نکردند و در ۲۷ دی ماه دکتر میلسپو آمریکائی استعفاء کرد و در ۱۹ بهمن استعفای وی از طرف دولت و مجلس مورد قبول قرار گرفته شد و هیئتی مأمور تحویل گرفتن کارهای وی شدند. از اوایل آبان سال ۱۳۲۳ روسها علناً دست به تبلیغات بر ضد ساعد زده و از طرق مختلف ایران را تحت فشار قرار دادند. حزب توده هم با به راه انداختن تظاهرات عظیمی در۵ آبان و اعتصاب و کارشکنی در مبارزه با حکومت ساعد مشارکت نمود. در این راهپیمایی عدة زیادی از مستشاران و سربازهای روسی شرکت داشتند و این راهپیمایی برای اعطای نفت شمال به شوروی بود ولی انگلیس همواره مخالف اعطای نفت شمال به روسیه شوروی بود. البته در قراردادی محرمانه انگلیس به روسیه تضمین می دهد که اگر روسیه از درخواست اعطای نفت شمال ایران دست بردارد، نفت شمال ایران هرگز مورد بهره برداری شرکت های نفتی بین المللی دیگر قرار نگیرد برای همین بود که بهره برداری نفت شمال تاکنون صورت نگرفته است. ساعد که نمی توانست با مخالفت شدید روسها به حکومت خود ادامه دهد روز ۱۸ آبان ۱۳۲۳ از مقام نخست وزیری استعفاء داد. مجلس شورای ملی به نخست وزیری مصدق ابراز تمایل نمود و او به دربار احضار گردید و تشکیل کابینه از طرف شاه به وی تکلیف شد. مصدق شروطش را برای زمامداری بیان کرد که مورد قبول واقع نشد. (یکی از شروط که برخلاف مواد قانون اساسی بود، این بود که مصدق می خواست پس از اینکه مقام نخست وزیری را از دست داد به مجلس بازگردد) و در نتیجه مجلس فرمان تشکیل کابینه را به مرتضی قلی بیات (سهام السلطان) صادرکرد. در ۵ آذر ۱۳۲۳ ژنرال دوگل رئیس دولت موقتی جمهوری فرانسه وارد تهران شد، همراهان وی « بیدو » وزیر امور خارجه و « ژنرال ژوئن » رئیس ستاد نیروهای فرانسه بود. ۱۱آذر ۱۳۲۳ محمد مصدق که به ریاست کمیسیون خارجی مجلس برگزیده شده بود، طرحی را که درمورد اعطای امتیاز نفت به کمپانی های خارجی توسط این کمیسیون به امضاء رسیده بود به مجلس می دهد و تصویب می شود. به موجب این طرح هیچ یک از مقامات کشور حق ندارند راجع به امتیاز نفت با خارجی ها وارد مذاکره شوند و یا قرارداد منعقد نمایند ولی برای فروش نفت با اجازة مجلس (که همگی انگلوفیل بودند) حق دارند. متخلفین از این قانون به حبس مجرد از ۳ تا ۸ سال و انفصال دائم از خدمات دولتی محکوم خواهند شد. لایحه ای به تصویب رسید که طبق آن برای بهره برداری نفت شمال با هیچ کمپانی خارجی قرارداد به امضاء نخواهد رسید و انگلیسیها با این لایحه توانستند: ۱- یگانه کشور در غارت نفت ایران باشند ۲- تعهد خود را به روسیه در مورد استخراج نشدن ابدی نفت شمال انجام دادند، به دلیل اینکه اگر نفت شمال بهره برداری شود چاههای نفت روسیه خشک خواهند شد. روابط ایران و شوروی پس از خودداری ایران از اعطای امتیاز نفت به دولت شوروی به شدت تیره شد و نیروهای اشغالگر روس در شمال ایران، در ماههای آخر سال ۱۳۲۳، به کمک حزب توده که در ایالات شمالی قدرت زیادی داشت دست به اخلالگری زدند. در جریان دومین کنفرانس سران متفقین که در بهمن سال ۱۳۲۳ در یالتا تشکیل شد، مسئله ایران بین وزیران خارجة آمریکا و انگلیس و شوروی مورد بحث قرار گرفت. این مسئله از طرف « ایدن » وزیر خارجة انگلیس عنوان شد. وی به اعلامیة سه دولت که در پایان کنفرانس تهران منتشر شده بود اشاره کرد و گفت دولت انگلستان معتقد است که متفقین باید از دخالت در امور داخلی ایران خودداری نمایند، زیرا این وضع به رقابت هائی منجر خواهد شد که نتایج مطلوبی برای هیچکس به بار نخواهد آورد. ایدن افزود که انگلستان مخالفتی با مشارکت شوروی در بهره برداری از نفت شمال ایران ندارد، ولی به نظر او بهتر است دول متفق اعلام کنند که تا تمام نیروهای آنها از ایران خارج نشده است فشاری برای تحصیل امتیاز نفت از ایران به عمل نخواهند آورد. ایدن همچنین پیشنهاد کرد که متفقین با صدور اعلامیه ای در پایان کنفرانس یالتا تاریخ خروج نیروهای خود را از ایران به جلو بیندازند تا حسن نیت خود را به ثبوت برسانند. وزیر خارجة آمریکا هم نظر ایدن را تأیید کرد، ولی مولوتف وزیرخارجة شوروی گفت موضوع تخلیه ایران و مسئلة امتیاز نفت دو مطلب جداگانه است. دولت شوروی سرانجام زیر بار تعهد جدیدی دربارة تخلیة ایران پس از خاتمة جنگ نرفت و در اعلامیة نهائی کنفرانس یالتا به ذکر این جمله اکتفا شد که وزیران خارجة سه کشور دربارة مسائل مربوط به ایران با یکدیگر گفتگو کردند و « موافقت شد تبادل نظر دربارة این مسائل از طریق دیپلماتیک ادامه یابد ». روش دولت شوروی در کنفرانس یالتا با تحریکات آن دولت در داخل ایران هماهنگی داشت و قرائن موجود نشان می داد که پایان جنگ، آغاز دشواریهای تازه ای برای ایران خواهد بود. در اسفند ماه ۱۳۲۳ حسن اسفندیاری (حاج محتشم السلطنه فراماسون) رئیس سابق مجلس شورای ملی در سن ۷۸ سالگی بر اثر بیماری قلبی درگذشت. او متجاوز از ۹ دوره از جانب انگلیسیها وکیل مجلس بود و چهار دورة اخیر ریاست مجلس را داشت. او بعد از فرمان مشروطیت در اکثر کابینه ها وزیر بود، وی صاحب تألیفاتی در زمینه های معارف اسلامی و اخلاق بوده است. در ۱۰ اسفندماه ۱۳۲۳ دولت ایران به دولت ژاپن اعلان جنگ می کند و در ۲۳ فروردین ماه ۱۳۲۴ فرانکلین روزولت سی و دومین رئیس جمهور آمریکا که از سال ۱۹۳۲ چهار بار به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شده بود درگذشت و به جای وی « هاری ترومن » معاون رئیس جمهور زمام امور را به دست گرفت و در ۲۸ همین ماه دولت آقای بیات به علت نیاوردن رأی اعتماد از مجلس، سقوط می کند. در ۸  اردیبهشت ۱۳۲۴ موسولینی اعدام می شود و ۳ روز بعد آدولف هیتلر پیشوای آلمانی خودکشی می کند و برلن پایتخت آلمان در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۲۴ سقوط می کند و به دست سربازان متفقین می افتد و در ۱۸ اردیبهشت چرچیل نخست وزیر انگلیس شکست آلمان و خاتمة جنگ جهانی دوم را به مردم جهان اعلام می دارد ولی درحال هنوز جنگ در جبهة ژاپن ادامه دارد. در ۲۳ اردیبهشت ابراهیم حکیمی نخست وزیر، دولت خود را به مجلس معرفی می کند، انوشیروان سپهبدی وزیر امور خارجة وی، کتباً به متفقین اعلام می دارد که به مناسبت خاتمة جنگ قوای خود را از ایران خارج سازند ولی دولت ابراهیم حکیمی پس از ۳۱ روز زمامداری ساقط می شود و مجلس شورای ملی تمایل خود را به نخست وزیری محسن صدر (انگلوفیل) ابراز نمودند و فرمان صادر شد. در روز ۲۶ تیر ماه ۱۳۲۴ کنفرانس « پتسدام » با شرکت ترومن، استالین و چرچیل قراردادی مبنی بر تقسیمات غنایم و اراضی جنگی صادر شد و تصمیم گرفته شد که هرچه زودتر ایران از قوای متفقین تخلیه شود. در ۱۶ مرداد ۱۳۲۴ هیروشیما و ناکازاکی توسط بمب اتمی آمریکایی با خاک یکسان می شود و در ۲۴ مرداد خبر تقسیم بلاشرط ژاپن و خاتمة جنگ جهانی دوم اعلام شد.

منابع:

- بایگانی وزارت امورخارجه فرانسه

- کتاب پدر و پسر (محمود طلوعی)

- کتاب The mind of a monarch

- کتاب l’йcole de l’humiliation (G. de villiers)

- کتاب تاریخ کمبریج (سلسلة پهلوی ونیروهای مذهبی)

- کتاب مأموریت برای وطنم (محمدرضاشاه پهلوی)

- کتاب خاطرات و تألمات مصدق

+ نوشته شده در Wed 23 Apr 2008ساعت 4:53 PM توسط میثاق آزاد |


ازدواج سیاسی محمدرضا ولیعهد با پرنسس فوزیه

محمدرضا شاه پهلوی در شهریور ماه سال ۱۳۱۵ وارد دانشکدة افسری شد و در یک گروهان ویژه که فرماندهی آن به عهدة افسر خشنی به نام سروان محمود امینی (برادر دکتر علی امینی) بود، مشغول تحصیل گردید و پس از طی دو سال دانشکدة افسری مانند سایرین با درجة ستوان دومی فارغ التحصیل شد. فردوست هم که در همین گروهان ویژه تحصیل میکرد با درجة ستوان دومی وارد خدمت در ارتش گردید. به گفتة فردوست، ولیعهد که در همان دوره تحصیل در دانشکده به مأموریتهای بازرسی در قسمتهای مختلف ارتش میرفت، فاصلة بین ستوان دومی و سروانی را به سرعت طی کرد و در حالیکه هم دوره های او ستوان یکم بودند، ولیعهد با درجة سروانی، عنوان بازرسی کل ارتش را داشت و در تمرینات و عملیات نظامی شرکت میجست و ایراداتی هم میگرفت و دستوراتی میداد. رضاشاه پس از فارغ التحصیل شدن ولیعهد از دانشکدة افسری، در اندیشة یک ازدواج سیاسی یا یک ازدواج سلطنتی بود، تا هم از این طریق پیوندهای سیاسی کشور خود را با کشور دیگر همسایه مستحکمتر سازد و هم با آوردن عروسی از یک خانوادة سلطنتی اعتبار تازه ای برای سلسلة نوبنیاد خود فراهم آورد. ابتدا دختری از خانواده های سلطنتی عراق یا افغانستان مورد نظر بود و حتی صحبت از انتخاب دختری از خاندان خلفای پیشین عثمانی به میان آمد. ولی سرانجام فوزیه، دختری زیبا از خانوادة سلطنتی ملک فاروق که تازه بر تخت سلطنت مصر تکیه زده بود انتخاب شد. فوزیه دختری بود در آن زمان ۱۷ یا ۱۸ ساله، زیبا، ثروتمند، دختر مرحوم ملک فؤاد، خواهر ملک فاروق. مراسم عقد در ۲۴ اسفند (سالروز تولد رضاشاه) ۱۳۱۷ برابر با پانزدهم مارس ۱۹۳۹ میلادی در قاهره مصر صورت میگیرد و در اواخر فروردین ۱۳۱۸، همراهان ولیعهد و همراهان اعلیحضرت فوزیه با کشتی محمد علی کبیر به سوی ایران حرکت میکنند. همراهان ولیعهد عبارت بودند از: حسن اسفندیاری (محتشم السلطنه رئیس مجلس)، دکتر معین دفتری وزیر عدلیه، محمد علی متین، سه نفر آجودان نظامی شاه (سرهنگ معتضدی، یاور قدیمی، یاور اسفندیاری)، ایزدی رئیس دفتر ولیعهد، دکتر مؤدب نفیسی (پیشکار ولیعهد)، مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات، مجید موقر مدیر روزنامه ایران، رشید یاسمی، دکتر محمد حسین ادیب، یک عده مأمورین تأمینات نظمیة تهران، نوکرها و پیشخدمتها. همراهان علیا حضرت فوزیه عبارت بودند از: ملکه نازلی (مادر فوزیه) و سه دخترش فائزه، فتحیه و فائقه، یوسف ذوالفقار پاشا سفیر کبیر مصر در تهران و همسر و پسرش، محسن مراد پاشا ناظر مخصوص ملک فاروق و رئیس املاک خاصه، حسین صبری پاشا برادر ملکه نازلی، عبود پاشا صاحب کشتی محمد علی کبیر، حمزه پاشا امیر البحر، چند نفر صاحب منصبان قشونی، موزیک چیان، مخبرین جراید، نوکرها و پیشخدمتها. مراسم عروسی در ایران انجام میگیرد. فوزیه پس از چندی از محیط نا آشنائی که در آن وارد شده بود و دورری از خانواده اظهار ناراحتی و دلتنگی میکرد و از اعضای خانوادة سلطنتی جز با اشرف آن هم خیلی کم، با کسی معاشرت نداشت. محیط تهران و کاخهای سلطنتی هم در مقایسه با شهر بزرگ قاهره و مراکز تفریحی و کلوپهای شبانة آن و کاخهای عظیم سلطنتی مصر، برای او حقیر مینمود و فرهنگ زنان درباری بخصوص مادرشوهرش تاج الملوک و اطرافیانش از نظر شاهزاده خانم تحصیلکردة مصری بسیار عامیانه و « دهاتی » بود. فوزیه در چنین محیطی کاملاً منزوی شده بود و جز برای شرکت در میهمانیهای درباری، آن هم از روی اجبار، از کاخ اختصاصی خود بیرون نمی آمد. شب ۲۶ اکتبر سال ۱۹۴۰ (چهارم آبان ۱۳۱۹) به رضاشاه خبر دادند که درد زایمان عروسش فوزیه شروع شده و وضع حمل نزدیک است. رضاشاه بسیار خوشحال شد. چهارم آبان روز تولد محمدرضا بود و رضاشاه این حسن تصادف را چنین تعبیر کرد که نوزاد حتماً پسر است. ولی بعد از زایمان وقتی به رضاشاه خبر دادند که نوزاد دختر است نتوانست خشم و عصبانیت خود را پنهان کند و با عصای خود هرچه را که روی میزش بود به زمین انداخت و آن روز هیچکس را به حضور نپذیرفت و فردای آن روز رضاشاه بدون اینکه تولد نوه اش را به پسرش تبریک بگوید، گفت: هرچه زودتر دست به کار شو و پسری درست کن. این مهمترین وظیفة توست! محمدرضا طبق معمول گفت: امرشما اطاعت میشود. ولی اجرای این امر پدر مثل دستورات دیگر او چندان هم آسان نبود. فوزیه نام دخترش را شهناز گذاشت. پس از تولد شهناز روابط فوزیه با خاندان پهلوی تیره و تار شد. فوزیه دیگر کمتر از آپارتمان خصوصی خود خارج میشد و رابطة خود را نه تنها با اعضای خانوادة سلطنتی بلکه با شوهر خود نیز قطع کرده بود و در هیچ یک از مهمانیهای خصوصی دربار حاضر نمیشد. در میان اعضای خانوادة سلطنتی هم دیگر با تمسخر و لقب « مصری » به جای فوزیه از او یاد میکردند. البته به گفته ای « پرون » باعث شکاف بین فوزیه و محمد رضا شاه بود، پرون به فوزیه اطلاع داد که شوهرت رفیقه گرفته به نام خانوادگی دیوسالار و به شما خیانت میکند. (این دختر بسیار زیبا و لوند بود و شعر هم میگفت.) و برای این که ادعای من ثابت شود باید شخصاً بیایید و ماجرا را ببینید. پرون دوستی داشت به نام رفعتیان که سرهنگ ارتش بود. او زمانی که میدانست محمد رضا نزد « دیو سالار » است، فوزیه را با اتومبیل برداشت و بجای راننده رفعتیان را سوار کرد و به جلوی خانة دیوسالار برد و فوزیه از این رابطه باخبر شد. همچنین با هماهنگی پرون، شایعة رابطة فوزیه با تقی امامی که ورزشکار بود و توسط خود او وارد کاخ و محفل خصوصی محمدرضا شاه شده بود، بر سر زبانها افتاد. با آن خصوصیات اخلاقی که فوزیه داشت این شاید آخرین مسئله ای بود که برای او غیرقابل تحمل بود. فوزیه پس از ده پانزده روز اعلام کرد که برای استراحت به مصر میرود و پس از رفتن به مصر دیگر به ایران مراجعت نکرد و پس از مدتی ملک فاروق برادرش به محمدرضا پیغام داد که باید فوزیه را طلاق بدهی. فوزیه از رابطة شاه با زنان دیگر اطلاع داشت و خواهران شاه را در ایجاد این روابط مقصر میدانست و موضوع رابطة او با تقی امامی هم اگر صحت داشته باشد، نه از روی هوس، بلکه نوعی انتقام جویی بوده است. البته محمدرضا شاه از طرق مختلف درصدد دلجویی از فوزیه برآمد تا موجبات بازگشت او را فراهم سازد، در این رابطه به دکتر قاسم غنی (به عنوان سفیر کبیر ایران در مصر مهر ماه ۱۳۲۶) مأموریت بازگرداندن فوزیه به ایران را داد و از یوسف ذوالفقار پاشا پدر ملکه فریده (همسر ملک فاروق) خواست که واسطه شود و نامه ای هم به زبان انگلیسی برای ملک فاروق فرستاد و اشاره نمود که تا مدت سه سال (تا وقایع شهریور ۱۳۲۰) بهترین شوهرها بود ولی ناملایمات و بی علاقگی های فوزیه به امور مملکتی و شایعات معشوقه داشتن وی سردی را میان ایشان بوجود آورد. دکتر غنی برای آخرین بار، روز دهم شهریور ۱۳۲۷ با ملک فاروق ملاقات کرد و ترتیبات طلاق فوزیه به دنبال آن انجام گردید. فوزیه در ۲۴ مهر ۱۳۲۷ رسماً از شاه جدا شد و روز هشتم فروردین ۱۳۲۸، یعنی پنج ماه و نیم بعد با « اسماعیل شرین » مصری ازدواج کرد. او ۳۱ ساله و تحصیلکردة کمبریج و خواهر او معشوقة ملک فاروق بود.

فروغی و محمدرضا شاه پهلوی

برجسته ترین خدمتی که فروغی در آخرین روزهای سلطنت رضاشاه به ولی نعمت سابق خود کرد، جلب موافقت انگلیسیها با انتقال سلطنت به پسر ارشد و مورد علاقة رضاشاه، محمدرضا پهلوی بود. دنیس رایت سفیر کبیر سابق انگلیس در ایران، که نوشته های او از جملة معتبرترین اسناد تاریخ روابط ایران و انگلیس به شمار می آمد، در این مورد با صراحت اظهار نظر کرده و پس از اشاره به این مطلب که انگلیسیها به توصیة فروغی از تعقیب فکر بازگشت قاجاریه به سلطنت دست برداشتند می نویسد به توصیة فروغی « سرانجام انگلیسیها تصمیم گرفتند به ولیعهد جوان ایران محمدرضا پهلوی این شانس را بدهند که صلاحیت خود را به اثبات برساند ... موافقت مسکو هم با این تصمیم جلب شد و سفیر شوروی در تهران نیز معتقد است که باید به او (محمد رضا پهلوی) این فرصت داده شود تا قابلیت خود را نشان بدهد ». در نوشتة دنیس رایت این جملة پرمعنی هم در دنبالة تصمیم مربوط به تفویض مقام سلطنت به محمد رضا پهلوی اضافه شده است که « البته اگر او برخلاف انتظار از آب در می آمد، همیشه می شد از شر او خلاص شد. در روز هشتم شهریور سال ۱۳۲۰ دولت فروغی در تهران حکومت نظامی اعلام کرد و سپهبد امیر احمدی به فرمانداری نظامی تهران منصوب گردید. البته روسها (توسط اسمیرنوف سفیر شوروی) و انگلیسیها (توسط سر ریدر بولارد سفیر انگلیس) رضاشاه را تهدید کرده بودند که اگر تا روز ۲۶ شهریور ۱۳۲۰ (۱۷ سپتامبر ۱۹۴۱) از مقام سلطنت استعفاء ندهد، به زور او را برکنار خواهند کرد. به همین دلیل فروغی در روز ۲۵ شهریور به کاخ سلطنتی رفت و متن استعفاء نامه را تنظیم کرد و رضا شاه آن را امضاء کرد و پس از آن تهران را به عزم اصفهان ترک گفت. فروغی پیش از آنکه به مجلس برود، متن استعفاء نامة شاه را به سفارت انگلیس برد تا مورد تأیید قرار گیرد و همان روز صبح ساعت ۱۱ فروغ در مجلس حاضرشد و به علت اینکه جلسه، فوق العاده و از قبل طراحی شده بود، فروغی پس از حصول اکثریت و تشکیل جلسه، پشت تریبون رفت و متن استعفاء نامة رضاشاه را قرائت نمود: « نظر به اینکه من همة قوای خود را در این چند سال مصروف امور کشور کرده و ناتوان شده ام، حس می کنم که اینک وقت آن رسیده است که یک قوه و بنیة جوانتری به کارهای کشور که مراقبت دائم لازم دارد بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملت را فراهم آورد. بنابراین امر سلطنت را به ولیعهد و جانشین خود تفویض کردم و از کار کناره نمودم. از امروز که روز ۲۵ شهریور ماه ۱۳۲۰ است عموم ملت از کشوری و لشگری، ولیعهد و جانشین قانونی مرا باید به سلطنت بشناسند و آنچه که نسبت به من از پیروی مصالح کشور می کردند نسبت به ایشان منظور دارند.

کاخ مرمر – تهران ۲۵ شهریور ۱۳۲۰

رضاشاه بعد از اصفهان به کرمان، سیرجان و  بندرعباس می رود و به وسیلة کشتی نیمه باری و مسافری انگلیس به « بندرا » خاک ایران را به سمت موریس برای همیشه ترک کرد. روز ۲۶ شهریور ۱۳۲۰ ساعت چهار و نیم بعد از ظهر، اعلیحضرت همایونی با تشریفات رسمی در تالار جلسة مجلس شورای ملی قسم نامه قبول مسئولیت را به عنوان پادشاه ایران ایراد نمودند. البته بعد از مراسم سوگند محمد رضا شاه، هنوز هم تکلیف تاج و تخت سلطنت ایران روشن نشده بود. شتابزدگی فروغی برای انجام این مراسم به خاطر این بود که کشورهای اشغال کننده را در برابر عمل انجام شده قراردهد. البته مسئله با انگلیسیها حل شده بود و نگرانی بیشتر فروغی از جهت روسها بود که هنوز در اصل بقای رژیم سلطنتی در ایران حرف داشتند. بر طبق رسوم جاری، بعد از انجام مراسم سوگند شاه جدید، دولت استعفاء داد تا دست پادشاه جدید در انتخاب نخست وزیر باز باشد. طبیعی است که فروغی بلافاصله مأمور تشکیل کابینة جدید شد و دولت جدید را با تغییراتی نسبت به کابینة قبلی تشکیل داد. در کابینة جدید دو وزارتخانة تازة بهداری و کشاورزی تأسیس شده بود و مهمترین تغییر در دولت، تعیین دکتر مشرف نفیسی به سمت وزیر دارائی بود. فروغی قبل از معرفی کابینة جدید به مجلس، برای تسکین افکار عمومی یا جلب رضایت روسها و انگلیسیها اقدامات دیگری به عمل آورد، که از آن جمله صدور فرمان عفو عمومی و آزادی زندانیان سیاسی در روز ۲۸ شهریور و تغییر بعضی از مقامات لشگری و کشوری مانند رئیس شهربانی بود. اقدام مهم دیگر فروغی برای تسکین افکار عمومی و بستن دهان نمایندگانی که برای کسب وجهه در میان مردم، زبان به انتقاد گشوده بودند، وادارساختن شاه جدید به واگذاری املاک و اموال پدرش به دولت بود. رضاشاه بیش از پنج هزار رقبه ملک و ۶۸ میلیون تومان وجه نقد در حساب مخصوص خود در بانک ملی داشت که به موجب صلحنامه ای که در اصفهان امضاء نمود آنها را به پسرش منتقل کرد، و فروغی می خواست این اموال اعم از منقول و غیرمنقول به دولت منتقل گردد. شیشة عمر سلطنت پهلوی در آن روزهای بحرانی در دستهای لرزان فروغی بود و شاه برای بقای خود چاره ای جز امضای هرآنچه فروغی در برابرش می گذاشت نداشت. در آخرین روزههای شهریورماه این « هبه نامه » که متن آن به وسیلة فروغی تهیه شده بود، خطاب به خود او به امضای محمد رضا شاه رسید. در ۳۰ شهریور ۱۳۲۰ محمد علی فروغی نخست وزیر، کابینة خود را به شرح زیر تعیین و به مجلس معرفی کرد. علی اصغر حکمت وزیر پیشه و هنر، علی سهیلی وزیر امور خارجه، مجید آهی وزیر دادگستری، اسماعیل مرآت وزیر بهداری، دکتر محمد سجادی وزیر راه، سرلشکر احمد نخجوان وزیر جنگ، امان الله جهانبانی وزیر کشور، علی اکبر حکیمی وزیر کشاورزی، دکتر مشرف نفیسی وزیر دارائی، عباسقلی گلشائيان وزیر بازرگانی و اقتصاد، حمید سیاح وزیر پست و تلگراف، دکتر عیسی صدیق وزیر فرهنگ، (سید حسن تقی زاده وزیر مختار ایران در لندن و دکتر علی امینی معاون وزیر دارائی و علی اکبر دهخدا که ریاست دانشکدة حقوق را داشت به مقام مشاوری وزیر فرهنگ رسید. بالاخره نمایندگان هر دو دولت اشغال کننده سلطنت شاه جدید را به رسمیت می شناسند و هیئت های نمایندگی سیاسی مقیم تهران روز ۳۱ شهریور ۱۳۲۰ ضمن یک دیدار رسمی با شاه آغاز سلطنت او را تبریک می گویند. سر ریدر بولارد دربارة اولین دیدار شاه جدید با هیئت های دیپلماتیک گزارشی برای وزارت خارجة انگلیس فرستاده و می نویسد: « شاه در ۲۲ سپتامبر هیئت های دیپلماتیک را به حضور پذیرفت. عموماً تأیید شد که او کاملاً با موجود متکبری، که پدرش سعی کرده بود از او بسازد، تفاوت دارد. رفتار دوستانه ای داشت و آشکار بود که به هیجان آمده است. اشاره به نکاتی از سه گزارش سر ریدر بولارد به وزارت خارجة انگلیس در طول مهرماه سال ۱۳۲۰، یعنی ماه اول سلطنت محمد رضا شاه نیز جو حاکم بر روابط سفرای انگلیس و روس را با شاه تا حدی روشن می سازد. وزیرمختار انگلیس در گزارش مورخ نهم اکتبر (۱۷ مهرماه ۱۳۲۰) خود به عنوان ایدن وزیر خارجة انگلستان بعد از اشاره به دیدار دو ساعتة خود با شاه با لحن تمسخر آمیز به اظهار نظرهای شاه دربارة مسائل مربوط به جنگ اشاره کرده و از آن به عنوان « سخنان بیهوده ای که ممکن است از طرف هر مرد جوان بی تجربه ای عنوان شود » یاد می کند. در گزارش مورخ ۱۴ اکتبر (۲۲ مهرماه) سر ریدر بولارد نیز، که آن هم پس از یک ملاقات طولانی با شاه برای وزارت خارجة انگلیس فرستاده شده، آمده است که شاه این بار تأثیر خوبی بر او گذاشته « سئوالات زیادی کرد، سخنرانی طولانی نکرد، معقول بود و در بیاناتش تعادل وجود داشت ... او نمایندگانی را که پس از عبودیت خفت بار در مقابل شاه پیشین اینک به این حد در انتقاد تندروی می کنند تحقیر کرد ». در نامة دیگری که دو روز بعد (۲۴ مهرماه ۱۳۲۰ از طرف سر ریدر بولارد به وزارت خارجة انگلیس ارسال شده آمده است که « من اخیراً یک پیغام محرمانه از شاه دریافت کردم، حاکی از این که او مایل خواهد بود بیشتر اوقات مرا تنها، بدون اطلاع سیاستمداران ملاقات کند. او گفت احساس می کند بعضی از وزیران واقعیت را به خاطر منافع خودشان تحریف می کنند ». بولارد این تقاضای شاه را رد کرده می نویسد: « شرفیابی بدون اطلاع حکومت ایران و همتای روس من امکانپذیر نخواهد بود. گزارش اخیر وزیر مختار انگلیس مخصوصاً از این نظر جالب توجه است که تمایل شاه را به برقراری ارتباطات خصوصی و پشت پرده، فقط یک ماه پس از شروع سلطنتش، نمایان می سازد. او نه فقط می خواهد سفیر انگلیس را به طور خصوصی و دوبدو، بدون اطلاع سفیر شوروی ملاقات کند، بلکه می خواهد دولت هم از آن اطلاع نداشته باشد، و ظاهراً منظور او از این درخواست این بوده است که به تدریج خود را از قید اتکاء و وابستگی به فروغی خلاص کند و مستقیماً با انگلیسیها ارتباط برقرار نماید. در یکی از فصول کتاب « ژرار دوویلیه » نویسندة فرانسوی، که عنوان آن « مکتب تحقیر » است به این ملاقات اشاره شده و ضمن آن آمده است: روز ۲۷ اکتبر سال ۱۹۴۱ محمد رضاشاه دریافت که از دیدگاه متفقین، او هیچ قدرت و اختیاری در کار حکومت ندارد و پادشاه صوری و بی اختیاری بیش نیست. در این روز اسمیر نوف و بولارد، سفیران شوروی و انگلیس با لحنی مؤدبانه ولی محکم به او یادآوری کردند که از مداخله در امور سیاسی بپرهیزد و حد خود را که یک پادشاه مشروطه و غیرمسئول است بشناسد. در اوایل ماه آبان ۱۳۲۰ قوای آلمان به ۳۷ مایلی شمال مسکو رسید و در روز ششم ماه آبان ۱۳۲۰ در ارتش تصفیه دامنه داری به دستور متفقین صورت گرفت و قالب امرای دورة رضاشاه (ژرمنوفیل) و همچنین عدة زیادی از افسران ارشد و جزء، بازنشسته شدند و سرلشگر دکتر هادی آتابای (انگلوفیل) داماد رضاشاه به وزارت بهداری انتقال یافت). شاه، قبل از این برخورد توهین آمیز، جشن تولد خود را در محیطی سرد و بی روح برگذار کرده بود. در مراسم بیست و دومین سالگرد تولد او جز مادر و یکی از خواهرانش اشرف کسی حضور نداشت. حتی همسرش فوزیه هم حاضرنشد برای شرکت در این مراسم خصوصی از آپارتمان خود خارج شود و شام ساده ای با خانوادة شوهرش صرف نماید. شاه از این تاریخ به بعد به گوشة انزوا پناه برد و پانزده روز با هیچکس ملاقات نکرد. سفرای شوروی و انگلیس دیگر کاری به او نداشتند و نخست وزیر و وزیرانش هم کارهای جاری را بدون مشورت او انجام می دادند. دربارة اوضاع جاری کشور گزارشی به او داده نمی شد، ولی خود او از گوشه و کنار می شنید که روسها و انگلیسیها در همة کارها، حتی در جزئیات امور مداخله می کنند و تعمد دارند که به سبک استعماری قدیم مردم ایران و دولتمردان ایرانی را تحقیر نمایند. در این روزهای سخت، محمد رضا شاه، فقط به یک نفر، فروغی متکی بود و می دانست که بدون فروغی تاج و تخت خود را از دست خواهد داد. درد رنج و تنهائی، او را در درون کاخ سلطنتی، فقط خواهرش اشرف تسکین می داد و وابستگی بیش از اندازة او به اشرف از همین زمان آغازشد. محمد رضاه شاه تنها از این که یک شاه عروسکی و بی اختیار بیش نیست رنج نمی برد، ناراحتی او با حملات بی امان روزنامه ها علیه خاندان سلطنتی و جو مخالفی که در مجلس علیه رژیم بوجود آمده بود مضاعف می شد. تعداد روزنامه ها که در اواخر سلطنت رضاشاه از شمارة انگشتان یک دست تجاوز نمی کرد ناگهان از صد گذشت و دولت با لغو شرایط سخت و محدود کنندة انتشار جراید، به هرکس که می خواست، حتی بدون توجه به توانائی مالی برای انتشار روزنامه و مجله، اجازة نشر روزنامه و مجله می داد و روزنامه ها نیز برای جلب مشتری، در فحاشی به رضاشاه و اعوان و انصار او با هم مسابقه گذاشته بودند. حتی خود محمد رضا شاه نیز از این حملات مصون نبود و هروقت به فروغی از این وضع شکایت می نمود، فروغی به او دلداری می داد که این وضع گذراست و دولت در موقعیتی نیست که بتواند جلوی انتقادات روزنامه ها را بگیرد. در ۱۶ ماه آبان، فروغی نخست وزیر طی مصاحبه ای با مدیران جراید، اعلام کرد با دولتین شوروی و انگلیس که کشور ما را اشغال نموده اند پیمان سه جانبه ای تنظیم خواهد شد و به موجب این پیمان برای طرفین، تعهدات تازه ای ایجاد خواهد شد. دربارة سیاست متفقین در ایران در این زمان و موقعیت شاه و دولت ایران در برابر آنان، تاریخ مفصل دانشگاه « کمبریج » انگلیس دربارة ایران، شرح جامعی دارد و از آن جمله مینویسد: هنگامی که سال ۱۹۴۱ به پایان رسید، این واقعیت که ایران یک کشور اشغال شده بود، مهمتر از عزیمت فرمانروای پیشین و به قدرت رسیدن فرزند بیست و دو سالة او بود. واحدهای نظامی بریتانیا و شوروی نظم را در مراکز عمدة شهری حفظ کردند و به منظور تقویت تلاش های جنگی، امنیت شبکة ارتباطات را تأمین نمودند. هیچ یک از سه قدرت متفق، خود در این کشور منافع فوری نداشتند. دلمشغولی آنها در درجة اول استراتژیک بود: ممانعت از ورود آلمانیها، تضمین جریان نفت و رساندن تجهیزات جنگی به شوروی از طریق کوهها و بیابانها و راه آهن و جاده های ایران. در این شرایط، سیاستمداران ایرانی برای دنبال کردن مقاصد خود نسبتاً احساس آزادی می کردند و تنها عاملی که آنها را محدود می کرد، پرداختن متفقین به تأمین امنیت داخلی بود. گرچه از دیدگاه افکار عمومی بدیهی می نمود که سرنوشت کشور بار دیگر به بوالهوسی های سفرای بریتانیا و روسیه وابسته شده است و این موضوع خاطرة اوضاع کشور در دوران آخرین پادشاهان قاجار را تداعی می کرد، اما واقعیت غیر از این بود. ایران در آستانة دهه ای قرارداشت که در آن مشروطه خواهی همراه با مبارزات فرقه ای امکان شکوفا شدن پیدا می کرد. این بار هم مشخصة بارز مبارزة قدرتی که آغاز شده بود، مبارزه میان سیاستهای سیاستمداران نخبه، زمینداران و کارفرمایان ثروتمند یا عاملان آنها بود. اما نکتة مهم این بود که بار دیگر مجلس و نهاد نخست وزیری اهمیت پیدا می کرد. احزاب به عنوان تشکیلاتی که قدرت و اهمیت داشته باشند وجود نداشت، اما شعارهای حزبی و گروهبندی های حزبی وجود داشت. شاید دقیق ترین نشانة این تجدید حیات سیاسی، شکوفایی مطبوعات بود که هرچند تب آلود، اما از قید سانسور نسبتاً آزاد بود. عمر اغلب این روزنامه ها و نشریات ادواری بسیار کوتاه بود. (یکی از پژوهشگران ضمن بررسی روزنامه های چاپ شده در فاصلة سالهای ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۷ (۱۳۲۰ تا ۱۳۲۶)   تعداد ۴۶۴ عنوان را برشمرده است که از آن میان ۴۳۳ نشریه به زبان فارسی بوده اند.) اما تعداد آنها حکایت از آن می کند که کشور در آن سالها از نظر سیاسی بار دیگر جان می گرفته است. در این هنگام محمد رضا شاه، فاقد تجربه و متزلزل بود. حضور نیرومند پدرش به یک باره از میان رفته بود و بنا بر آنچه دربارة گذشته کشورش می دانست، به هنگام خواندن متن سخنرانی های خود در مجلس یا به حضور پذریرفتن مأموران سفارتخانه های بریتانیا و شوروی، احتمالاً خود را در وضعی مشابه احمدشاه قاجار در اثنای سالهای جنگ اول جهانی احساس می کرد. به نظر می رسد که روی آوردن او به تفریحات بدنی و عشرت طلبی ها، واکنشی در برابر این وضع بوده است. شاه روز ۲۲ آبان ۱۳۲۰ مجلس سیزدهم را افتتاح کرد و در نطق افتتاحیة خود، که فروغی آن را نوشته بود، بر اصول حکومت مشروطه و دمکراسی تأکید نمود. فروغی طبق رسوم جاری پس از افتتاح مجلس جدید استعفاء داد و مجدداً با رأی تمایل مجلس به نخست وزیری منصوب شد. مهمترین تغییر در کابینة جدید فروغی، تعیین سپهبد امیر احمدی فرماندار نظامی تهران به وزارت کشور بود. از طرف دیگر وزیر جنگ این کابینه، سرلشگر احمد نخجوان، که رضاشاه در آخرین روزهای سلطنت پاگونهای او را کند و زندانی کرد، پس از اعادة حیثیت و پس گرفتن درجات نظامی اش، به تصفیة ارتش از امرای دورة رضاشاه پرداخت و عدة زیادی از آنها را بازنشسته کرد. در این تغییرات شاه نقشی نداشت و حتی مورد مشورت هم قرار نگرفت. شاه دربارة این دوره از سلطنت خود مطالبی در کتابش نوشته است که با واقعیت منطبق نیست. به طور مثال در کتاب او می خوانیم: « روزی که در سن ۲۲ سالگی مسئولیت تاج و تخت ایران را به عهده گرفتم خویشتن را با مشکلات فراوانی روبرو یافتم. اولین قدم من تعیین سیاست خارجی جدید ایران بود، زیرا سیاست بیطرفی رسمی که پدرم آغازکرد، نتیجة سوء بخشیده و یک سیاست شکست خورده محسوب می گردید. من با کمال وضوح احساس کردم که همکاری با متفقین نه تنها غیرقابل اجتناب است، بلکه اتخاذ چنین سیاستی بسیار لازم و به نفع کشور خواهد بود. خوشبختانه نخست وزیر من محمد علی فروغی که یکی از سیاستمداران و دانشمندان بنام ایران بود با تمام نظریات من در این مورد کاملاً موافق و همراه بود و به کوشش آن مرد مذاکرات به منظور انعقاد قرارداد اتحاد سه جانبه با انگلیس و روسیه به عمل آمد و این قرارداد در ۲۹ ژانویة ۱۹۴۲ (نهم بهمن ۱۳۲۰) بین انگلستان و روسیه و ایران به امضاء رسید. در این قرارداد دو دولت متفق تصریح کردند که وجود سربازان آنها در خاک وطن ما هرگز صورت اشغال نظامی نخواهد داشت (هرچند تمام ایرانیان این وضع را اشغال نظامی می دانستند). آنها ضمناً تعهد نمودند که تمامیت و حاکمیت و استقلال سیاسی کشور ما را محترم شمرده و شش ماه پس از خاتمة جنگ با آلمان قوای خود را از خاک ایران خارج سازند و قول دادند مشکلات اقتصادی ایران را که در نتیجة جنگ ایجاد شده بود تسهیل نمایند. ما نیز به نوبة خود برای عبور نیروهای متفقین از طریق راه ارتباطی ایران به منظور حمل ذخائر جنگی به روسیه، تسهیلات و مزایای مورد نیاز را برای آنها تأمین کردیم... لازم به تذکر است که شاه در تمام دوران حکومت فروغی، که تا اسفندماه سال ۱۳۲۰ دوام یافت، کوچکترین نقشی در تعیین خط مشی سیاست خارجی کشور نداشته و تمام مذاکرات مربوط به همکاری با متفقین و عقد پیمان سه جانبه به ابتکار خود فروغی و تلاش وزیر خارجه اش علی سهیلی صورت گرفت. در ۱۶ آذر ۱۳۲۰ جنگ بین ژاپن از یک طرف و آمریکا و انگلیس از طرف دیگر آغاز شد. هواپیماهای جنگی ژاپن به دفعات جزایر هونولولو، سنگاپور، هاوایی بندر مانیل را بمباران کردند، همچنین هواپیماهای ژاپن کشتی های جنگی و تجارتی آمریکا را در اقیانوس کبیر مورد حمله قرار دادند و جنگ شدیدی بین نیروی دریایی آمریکا و انگلیس از یک سو با ژاپن در اقیانوس کبیر آغاز شد. در روز ۶ بهمن ماه ۱۳۲۰ پیمان سه جانبه اتحاد دولت ایران با دولتین اتحاد جماهیر شوروی و انگلیس پس از بحث و گفتگو در مجلس با ۸۰ رأی موافق از ۹۳ نفر نمایندگان حاضر در جلسه تصویب شد. دفاع از این پیمان بر عهدة نخست وزیر، تدین، سهیلی و آهی قرار داشت. در ۹ بهمن این پیمان در وزارت امور خارجه به امضا رسید، از طرف ایران، علی سهیلی وزیر امور خارجه، از طرف شوروی، اسمیرنوف سفیر کبیر و از طرف انگلیس، سر ریدر بولارد وزیرمختار، این پیمان را به امضا رساندند. بعد از تصویب پیمان سه جانبه از طرف مجلس و امضای آن از طرف وزیر امور خارجة ایران و سفیران شوروی و انگلیس، فروغی تدبیر دیگری به کار برد و برای این که نوعی ضمانت اجرا از آمریکائیها برای این پیمان بگیرد متن تلگرافی را به عنوان روزولت رئیس جمهور آمریکا تهیه کرد و این تلگراف  روز ۳۱ ژانویة ۱۹۴۲ (۱۱ بهمن ۱۳۲۰) به واشنگتن مخابره شد:

از شاه ایران محمد رضا پهلوی به پرزیدنت روزولت

تهران ۳۱ ژانویة ۱۹۴۲

نظر به اینکه اطمینان دارم آن جناب جریان وقایع ایران را به دقت تعقیب می نمایند، خوشوقتم به اطلاع شما برسانم که دولت من با توجه به اصول منشور آتلانتیک، که به آن اعتقاد داشته و امیدواریم از مزایای آن تحت شرایط مساوی با دیگر کشورهای جهان بهره مند شویم، به امضای یک پیمان اتحاد و همکاری با بریتانیای کبیر و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مبادرت نموده است. ما ضمن امضای این پیمان، به حسن نیت جنابعالی و پیوندهای دوستی که دو کشور ایالات متحدة آمریکا و ایران را به هم مربوط می سازد، متکی بوده و امیدواریم که در اجرای این تعهدات و تأمین پیشرفت و زندگی در صلح در درون مرزهایمان ما را یاری نمائید. روزولت یک هفته بعد به تلگراف شاه جواب داد و ضمن اظهار مسرت از امضای پیمان سه جانبه « که طی آن استقلال و تمامیت ارضی ایران از طرف متفقین تضمین شده است » بر دوستی دیرین دو کشور ایران و ایالات متحدة آمریکا تأکید کرد. فروغی کمتر از یک ماه پس از ارسال این گزارش روز یازدهم اسفند ۱۳۲۰ از نخست وزیری استعفاء می دهد و در سمت وزیر دربار باقی می ماند و علی سهیلی (وزیر امور خارجه قبلی) مسئول تشکیل کابینه می شود. در اوایل مردادماه سال ۱۳۲۱ محاکمه پر سر و صدای مقامات شهربانی دورة رضاشاه، که سر پاس رکن الدین مختاری رئيس شهربانی دوران سلطنت رضاشاه در رأس آنها قرارداشت ضربة دیگری بر حیثیت خاندان پهلوی وارد ساخت، زیرا در این محاکمه که قریب دو ماه به طول انجامید مقامات شهربانی رضاشاه به علت مشارکت در ارتکاب قتل زندانیان سیاسی محکوم شدند و شخص رضاشاه به عنوان آمر این قتلها معرفی گردید. در جریان این محاکمه، کابینة سهیلی هم سقوط کرد. در ۱۰ مرداد ۱۳۲۱ نمایندگان مجلس شورای ملی در یک نشست محرمانه تمایل به نخست وزیری احمد قوام (قوام السلطنه) نمودند و حسن اسفندیاری رئیس مجلس این نظر را به شاه ابلاغ نمود. در ۱۸ ماه مرداد احمد قوام، در مجلس دولت خود را معرفی نمود. احمد قوام نخست وزیر و وزیر جنگ، صادق صادق (مستشارالدوله) وزیر مشاور، ابراهیم حکیمی (حکیم الملک) وزیر مشاور، دکتر اسماعیل مرزبان (امین الملک) وزیر بهداری، علیرضا قراگوزلو (بهاء الملک) وزیر دادگستری، سید حسن تقی زاده وزیر دارائي، باقر کاظمی (مهذب الدوله) وزیر کشور، حمید سیاح وزیر پست و تلگراف، یدالله عضدی وزیر راه، عبدالحسین هژیر وزیر پیشه و هنر و بازرگانی، احمد حسین عدل وزیر کشاورزی، محمد ساعد مراغه وزیر امور خارجه، دکتر علی اکبر سیاسی وزیر فرهنگ، دکتر علی امینی معاون سیاسی و پارلمانی نخست وزیر.  قوام السلطنه با انضمام ستاد ارتش به وزارت جنگ عملاً اختیار فرماندهی کل قوا را از شاه گرفت. در ۲۱ آبان ۱۳۲۱ لایحة استخدام « دکتر میلسپو » و مستشاران آمریکایی برای مدت پنج سال در مجلس تصویب شد. سمت میلسپو در ایران رئیس کل دارائی با سالیانه هجده هزار دلار حقوق به اضافه خانه مسکونی و اثاثیه و هزینه مسافرت از آمریکا به ایران و در داخل کشور خواهد بود. در همین لایحه کلنل شوارتسکف آمریکایی برای مستشاری ژاندارمری استخدام گردید. روز پنجم آذرماه ۱۳۲۱ هم فروغی درگذشت و شاه به کلی بی یار و یاور ماند. تنها عاملی که در این موقعیت حساس به کمک شاه رسید، ورود مستقیم آمریکائیها به صحنة سیاست ایران بود. به دنبال تصمیم آمریکائيها به ایجاد فرماندهی خلیج فارس، سی هزار سرباز و افسر کارشناس و تکنسین آمریکائی وارد ایران شدند و ایران به جای دو ارتش بیگانه، تحت اشغال سه ارتش بیگانه درآمد. با استقرار نیروهای آمریکا در ایران، نفوذ سیاسی آمریکا در ایران نیز افزایش یافت و شاه با ایجاد ارتباط مستقیم با آمریکائیها موقعیت متزلزل خود را تا حدی تثبیت نمود. در ۱۷ آذر ۱۳۲۱ بر اثر شلوغی و اعتراض مردم و روزنامه نگاران بعلت کمبود مواد غذائی و گرانی، دانشجویان و مردم به مجلس حمله ور شده و نمایندگان مجلس را مورد ضرب و شتم قرار می دادند و اموال نفیس مجلس را به یغما بردند، بازار تعطیل شد و عده ای نیز به چپاول مغازه های خیابان نادری، شاه آباد، استانبول و لاله زار مشغول شدند، همچنین به منزل نخست وزیر احمد قوام نیز حمله ور می شوند و اثاثیة او را به غارت می برند، درپی آن به فرمانداری امیراحمدی با کل اختیارات، حکومت نظامی برقرار می شود و به توقیف و تعطیل کلیة جراید می انجامد. بیش از یک ماه در تهران فقط یک روزنامة دولتی به نام « اخبار روز » منتشر می شد تا اینکه با تصویب قانون جدید مطبوعات در مجلس، شرایطی برای صدور امتیاز انتشار روزنامه و مجله تعیین گردید و تنها کسانی که حائز این شرایط بودند موفق به کسب امتیاز و انتشار روزنامه یا مجله شدند. در اول بهمن ماه دکتر علی امینی معاون نخست وزیر به ریاست هیئت اقتصادی ایران و آمریکا نیز منصوب می شود. در ۱۱ دی ماه ۱۳۲۱ نمایندگان مختار ۲۶ کشور جهان پیمان اتحادی علیه دولتهای محور امضا کرده این پیمان بعدها به نام اعلامیة ملل متحد معروف می شود. در ۱۰ بهمن ماه ۱۳۲۱ دکتر میلسپو آمریکایی رئیس کل دارائی ایران وارد تهران شد و در همین روز توسط انگلیسیها اولین شمارة روزنامة تندروی « رهبر » ارگان حزب توده منتشر گردید. با وجود این دولت قوام السلطنه در اواخر بهمن ماه ۱۳۲۱ در مجلس با مخالفت های شدیدی روبرو شد و روز ۲۴ بهمن از ریاست دولت استعفاء داد. مجلس مجدداً به نخست وزیری سهیلی اظهار تمایل نمود و سهیلی روز ۲۸ بهمن ماه کابینة جدید خود را به مجلس معرفی کرد. در این کابینه ساعد به سمت وزارت خارجه، اللهیار صالح به سمت وزیر دارائی، سپهبد امیر احمدی به سمت وزیر جنگ، علی اصغر حکمت به سمت وزیر دادگستری، دکتر سیاسی به سمت وزیر فرهنگ، عبدالحسین هژیر به سمت وزیر راه تعیین شده بودند. سهیلی در دورة جدید نخست وزیری خود لایحة استخدام دکتر میلسپو را به عنوان رئیس کل دارائی ایران تقدیم مجلس کرد. این لایحه پس از قریب یک ماه جر و بحث در مجلس به تصویب رسید. دکتر میلسپو پس از تصویب این لایحه که اختیارات فوق العاده ای برای اصلاح امور دارائی ایران به او می داد، عدة کثیری از مستشاران آمریکائی را برای تصدی مقامات مهم مالی و اقتصادی کشور استخدام کرد. استخدام مستشاران مالی و اقتصادی آمریکا با استخدام مستشاران نظامی آمریکا دنبال شد و یک سرهنگ آمریکائی به نام « شوراتسکف » (که بعدها در مقام ژنرالی در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش مهمی ایفا نمود) به عنوان مستشار ژاندارمری و یک آمریکائی دیگر به نام « تیمرمن » به عنوان مستشار شهربانی ایران استخدام شد. در یکم خرداد ۱۳۲۲ عملیات نظامی برای استقرار امنیت در فارس و خلع سلاح عشایر شروع گردید. عشایر متمرد فارس تحت ریاست ناصر قشقایی از دولت توقعاتی داشتند، در این هنگام شورش فارس به بختیاری هم سرایت می کند و در هشتم تیرماه عشایر متمرد فارس، پادگان سمیرم را غافلگیر نموده و رزم خونینی بین افراد پادگان و عشایر به وقوع پیوست و عده ای از افسران و سربازان جان باختند و سرهنگ حسنعلی شقاقی فرمانده پادگان به قتل رسید و سرلشگر جهانبانی با اختیارات کامل به فرماندهی سپاه جنوب منصوب شد تا هرچه زودتر غائله فارس و بختیاری را فیصله دهد. در این زمان سرتیپ حاج علی رزم آرا به ریاست ستاد ارتش و سرتیپ محمود خسرو پناه به ریاست شهربانی منصوب شدند. متفقین این شورشها را به فعالیت جاسوسان آلمانی در میان عشایر نسبت دادند و رادیو لندن گفت که عده ای از جاسوسان آلمانی هنگام اشغال ایران از طرف نیروهای متفقین مخفی شده و اکنون در بین عشایر جنوب ایران مشغول فعالیت هستند. لندن به منظور زمینه سازی برای اقدامات بعدی گفت که احتمال عملیات خرابکارانه از طرف این جاسوسان در تأسیسات نفتی جنوب و راه آهن ایران را نباید از نظر دور نگاه داشت. در دوم مرداد ۱۳۲۲ موسولینی از نخست وزیری ایتالیا برکنار شد و در هجدهم شهریورماه سال ۱۳۲۲ ایتالیا تسلیم شد و جنگ را متارکه نمود و قوای متفقین وارد رم شدند. در ۲۱ شهریور ۱۳۲۲ آرامش به فارس و بختیاری بازگشت. آقای ابوالقاسم بختیاری به اتفاق مرتضی قلی صمصام و سرلشگر جهانبانی به تهران آمد و با نخست وزیر مذاکره کردند و گزارش کار را ابلاغ نمودند. در جنگ جهانی دوم دولت ایران در شکست آلمانها نقش اساسی را ایفا کرد. رجال ایرانی که مزدور انگلیس بودند توانستند اعتماد هیتلر را به خود جلب کنند و همة دفاتر، نمایندگی ها، کنسولگری ها و سفارتخانه های ایران چه در آلمان و چه در کشورهای متحدین به صورت جاسوس دوجانبه به نفع انگلیس کار می کردند ازجمله تقی زاده ها، نواب ها، اسفندیاری ها و ... و در ایران نیز اغلب کسانی که دم از طرفداری از آلمانها می زدند و دست اندر کار بودند، اکثراً جاسوس انگلیس بودند و حتی ایرانیانی که در سفارت آلمان و کنسولگری های آلمان در ایران مشغول به کار بودند برای انگلیسیها خبر می آوردند. انگلیس برای اینکه عده ای از این افراد را بعدها بتواند به عنوان مخالفین انگلیس به مردم ایران معرفی کند به ظاهر دستگیر، زندانی و یا تبعید می کند ولی مشاهده می گردد که پس از چندی آنها همگی به پستهای حساس مملکتی گمارده میشوند. قوای شوروی و انگلیس به ظاهر تعدادی از رجال ایرانی و افسران ارتش و روزنامه نگاران (انگلوفیل) را همراه با عده ای از مردم که واقعاً طرفدار آلمانها بودند به اتهام همکاری با آلمانها و تشکیل ستون پنجم در ایران در روز هشتم شهریور ۱۳۲۲ توقیف و زندانی نمود و عده ای از آنها را به اراک منتقل کرد. در میان آنها دکتر احمد متین دفتری نخست وزیر سابق، دکتر محمد سجادی وزیر سابق، علی هیئت رئیس شعبة دیوان عالی کشور، امیر همایون بوشهری، جعفر شریف امامی، علی اکبر موسوی زاده رئیس دیوان کیفر، سرلشگر آقاولی، سرلشگر ابوالحسن پورزند، سرتیپ صادق کوپال، سرهنگ منوچهری (بهرام آریانا)، سرهنگ بقایی، سرهنگ باتمانقلیچ بودند. در ۱۷ همین ماه ایران به آلمان اعلام جنگ میدهد و در صف متفقین قرار میگیرد و همچنین الحاق ایران به اعلامیة مشترک ملل متحد اعلام میشود.

+ نوشته شده در Wed 23 Apr 2008ساعت 4:30 PM توسط میثاق آزاد |


اینجانب میثاق آزاد از دانشجویان ایرانی شاغل به تحصیل در کشور اوکراین هستم. برای آزادی وطنم از چنگال استبداد هر کاری انجام خواهم داد. همچنین در این تارنما سعی بر آگاه سازی مردم از طریق مطالب حزب پان ایرانیست میباشد. بدین معنا که اکثریت مطالب برگرفته از تارنماهای پان ایرانیستها میباشد. همچنین عضو موج سبز وبلاگ نویسان نیز میباشم


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


LinkDump

طـــراح قـــالــب
شب بی ستاره
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

11/22/2009 - 12/21/2009

10/23/2009 - 11/21/2009
9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
7/23/2009 - 8/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007


Links

شکیبا
سرباز
بسوی 8 مارس
حماسه چالدران
جوانان پان ایرانیست بختیاری
کلاغ
مینای کرمان
یک پارسی تنها
Golshan
تبریز
ایران خبر
پان ایرانیسم
سایت رسمی پان ایرانیست
تریبون آزاد پان ایرانیست خوزستان
پرویز
اخگر
سازمان آزادي زن
پیان آور آریایی
ندای پارس
snoor2008
پرسپولیس
محسن پزشکپور
جوانان پان ایرانیست اراک
بژی ایران
کاوه اهوازی
به ایران بزرگ بیااندیشیم
بانک اطلاعات اپوزیسیون
صبر کن
پایگاه اطلاع رسانی تلاطم
ویکتوریا
تارنمای مریم ها
شیدایان
خمیدگی فضا-زمان
خبر نامه امیرکبیر
خزعبلات یک پیامبر دیوانه
سلامی و کلامی
یاد آر ز شمع مرده یاد آر
چای سبز
بلوندی
Greenland Highway
ساعت دلتنگی
کیانوش سنجری
من بلاگر نیستم
آسمان همه جا آبی نیست
تازه ترین خبرهای ایران
ایران بان
زنان ملی
حضور خلوت انس
علی رضا محمد ظاهری
سهره
همکلاســــی
ایران ب ب ب
کانون دفاع از حقوق بشر در ایران
عبد القادر بلوچ
آینده ما
حقوق بشر و فردگرایی
گامرون
یک کانادایی
ندای آزادی
از هر دری سخنی
مرد پیر
نمای نزدیک
سرود آزادی
ندای کویر 2
حقوق انسانی و اولیه بشر
عمو اروند
اوس پیمان روشن ضمیر
ایران ـ آزدی ـ برابری
دهکدۀ نو
جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران
اتاق فکر
روز شمار یک زوج خوشبخت
موج سبز وبلاگ نویسان
تشکیلات راه سبز امید شهرستان آمل
ارمنستان-ایرانARMENIA-IRANՀԱՅԱՍՏԱՆ-ԻՐԱՆ
تارنمای حزب پان ایرانیست
حقیقت تلخ
ویدئو بلاگ روزهای سبز
قالب های فوق جدید وبلاگ



Amar_Site

تعداد بازديدها: