این روزها واسه ما دانشجوهای ایرانی ساکن کیف روزهای بازگشت دوستان و همکلاسیهامون از ایران و همچنین شنیدن اخبار ناراحت کننده در خصوص اوضاع ایران. علت اصلی اینکه چند روز چیزی نمذارم داخل وب هم همینه واقعا نمیدونم باید چی گفت یا چه کار کرد و متاسفانه آگاهان و افراد آشنا به امور خود را کنار کشیده اند و در این خصوص هیچگونه کمک فکری به ما نسل سوخته نمیکنند. همینجا از همه آنها در خواست کمک عاجل دارم. ما میخواهیم کاری انجام دهیم ولی راهش را نمیدانیم دست ما را بگیرید تا با کمک هم ایرانی آزاد بنا نهیم.
+ نوشته شده در Fri 18 Apr 2008ساعت 3:26 PM توسط میثاق آزاد |
دوران کودکی محمدرضا ولیعهد محمدرضا شاه، دوران کودکی خود را در یک خانة کوچک اجاره ای، در « کوچة روغنیها » واقع در خیابان جلیل آباد سابق آغاز کرد، ولی کمی بعد از تولد او که دیگر خانة کوچة روغنیها برای این خانوادة پنج نفری کوچک مینمود، رضاخان در خیابان حسن آباد، خانة دیگری اجاره کرد که از خانة قبلی اندکی وسیعتر بود، تا اینکه رضاخان به فرماندهی فوج منصوب گردید و با فوج خود در بیرون دروازة شهر در باغی که مجاور قشون بود، منزل کردند. در این هنگام که حقوق رضاخان در ماه به یکصد تومان رسیده بود، بانو تاج الملوک مبلغی از آن را صرفه جوئی میکرد، به طوریکه بعد از چندی از محل این صرفه جوئي، سیصد تومان اندوخته بدست آمد. رضاخان نیز بر اثر رشادتهائی که در جنگهای مختلف بروز داده بود سیصد تومان پاداش گرفت و از جمع این دو مبلغ که مجموعاً ششصد تومان بود زمین بالنسبه وسیعی در چهار راه امیریه که بصورت کاروانسرائی بود خریداری گردید و ساختمان کوچکی برای سکونت خانواده در آن بنا گردید. محمد رضا نسبت به خواهرانش شمس و اشرف و تنها برادر تنی اش علیرضا که دو سال بعد از او به دنیا آمد، کودکی نحیف و ضعیف البنیه بود. پدرش که شانزده ماه بعد از تولد او دست به کودتا زد و نخست وزیر جنگ و سپس رئیس الوزرای ایران شد، خیلی کم فرصت دیدن فرزندانش را داشت و محمد رضا تا سن شش سالگی تحت مراقبت مادر، بزرگ شد. در آذرماه سال ۱۳۰۴ که رضاخان به دنبال خلع قاجاریه و تشکیل مجلس مؤسسان به سلطنت رسید، محمدرضای شش ساله نیز ولیعهد ایران شد و چند ماه بعد در مراسم تاجگذاری برای نخستین بار به لباس نظامی ملبس گردید. رضا شاه پس از انجام مراسم تاجگذاری، ولیعهد را از مادر و برادر و خواهرانش جداکرد تا به قول خودش او را از محیط زنانه بیرون بیاورد و در محیطی مردانه تربیت کند. رضاشاه همچنین یک مدرسة نظامی ابتدایی به نام « دبستان نظام » تأسیس کرد که هدف از آن تعلیم و تربیت ولیعهد در یک محیط نظامی بود. محمد رضا شاه در خاطرات خود از دوران تحصیل در دبستان نظام مینویسد: من تا زمان ولیعهدی با مادر و برادران و خواهران خود زندگی میکردم. ولی بعد از تاجگذاری به دستور پدرم از آنها جدا شدم و پدرم دستور داد که تحت تربیت خاصی که آنرا تربیت مردانه نام مینهاد قرار گیرم و برای قبول مسئولیتهای بزرگ آینده آماده شوم. در همین موقع نام من در دبستان نظام ثبت شد و در حقیقت این مدرسه به خاطر من و چهار برادر دیگرم تأسیس شد و من در کلاسی که جمعاً ۲۱ نفر دانش آموز داشت و همة آنها از بین فرزندان مأموران دولتی و افسران ارتش با کمال دقت و احتیاط انتخاب شده بودند، مشغول تحصیل شدم و برادرانم که کوچکتر بودند به کلاسهای پائینتر رفتند. دانش آموزان این دبستان لباس نظامی میپوشیدند و برنامة درسی بسیار دشواری داشتند و زندگانی کودکی من نیز طبعاً در محیط نظامی یعنی در تحصیل و تمرینهای سربازی میگذشت. گذشته از تحصیلات دبستانی، پدرم یک معلمة فرانسوی برای تعلیم زبان فرانسه و نظارت بر امور زندگی داخلی من استخدام کرده بود. در نتیجة مساعی این بانو که به مناسبت ازدواج با یک ایرانی، بانو ارفع نامیده میشد، زبان فرانسه را در کمال روانی و سلاست مانند زبان مادری خود فراگرفتم و دریچه ای برای مشاهدة افکار باختری در برابر ذهن من گشوده شد. در دوران ولیعهدی همه روزه پدرم یکی دو ساعت از وقت خود را با من میگذراند و از سن ۹ سالگی ناهار را هم با او صرف میکردم. منظور او از این برنامة منظم آن بود که شخصاً از وضع من باخبر شود و من از جریان اوضاع کشور آگاه گردم. کمی بعد از تاجگذاری پدرم، دچار بیماری حصبه شدم و چند هفته با مرگ دست به گریبان بودم و این بیماری موجب ملال و رنج شدید پدر مهربانم شده بود. در طی این بیماری سخت، پا به دایرة عوالم روحی خاصی گذاشتم که تا امروز آن را افشا نکرده ام. در یکی از شبهای بحرانی کسالتم، مولای متقیان علی علیه السلام را به خواب دیدم. در حالیکه شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت، در کنار من نشسته و در دست مبارکش جامی بود و به من فرمود که مایعی را که در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبودی رفت. در آن موقع با اینکه بیش از هفت سال نداشتم با خود می اندیشیدم که بین آن رویا و بهبودی سریع من ممکن است ارتباطی نباشد، ولی در طی همان دو سال دو واقعة دیگر برای من رخ داد که در حیات معنوی من تأثیری عمیق برجای نهاد. در دوران کودکی تقریباً هر تابستان، همراه خانوادة خود به امامزاده داود که یکی از نقاط منزه و خوش آب و هوای دامنة البرز است میرفتیم. برای رسیدن به آن محل ناچار بودیم که راه پرپیچ و خم و سراشیب را پیاده و یا با اسب طی کنیم. در یکی از این سفرها که من جلو زین اسب یکی از خویشاوندان خود که سمت افسری داشت نشسته بودم، ناگهان پای اسب لغزید و هر دو از اسب به زیر افتادیم. من که سبکتر بودم با سر به شدت روی سنگ سخت و ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. هنگامی که به خود آمدم همراهان من از این که هیچ گونه صدمه ای ندیده بودم فوق العاده تعجب کردند. ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فرو افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل علیه السلام فرزند برومند علی علیه السلام ظاهر شده و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت. وقتی که این حادثه روی داد پدرم حضور نداشت، ولی هنگامیکه ماجرا را برای او نقل کردم حکایت مرا جدی تلقی نکرد و من نیز با توجه به روحیة وی نخواستم با او به جدل برخیزم، ولی خود هرگز کوچکترین تردیدی در واقعیت امر و رؤیت حضرت عباس ابن علی (ع) نداشتم. سومین واقعه ای که توجه مرا به عالم معنی بیش از پیش جلب نمود روزی روی داد که با مربی خود در حوالی کاخ سلطنتی سعد آباد در کوچه ای که با سنگ مفروش بود قدم میزدم. در آن هنگام مردی با چهرة ملکوتی دیدم که بر گرد عارضش هاله ای از نور مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسی بن مریم میسازند نمایان بود. در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمة اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم. مواجهة من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نیانجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. در آن موقع مشتاقانه از مربی خود سئوال کردم: او را دیدی؟ ... مربی من متحیرانه جواب داد « چه کسی را دیدم؟ اینجا که کسی نیست ... » اما من آنقدر به حقیقت و اصالت آنچه که دیده بودم اطمینان داشتم که جواب مربی سالخوردة من کوچکترین تأثیری در اعتقاد من نداشت. امروز که این ماجرا را بیان میکنم شاید بعضی افراد، خصوصاً غربیها تصور کنند که من خیالبافی میکنم یا آنچه دیده ام یک حالت سادة روانی بوده است. ولی باید به خاطر داشت که ایمان به عالم روح و تجلیاتی که به حساب ماده در نمی آید از خصائص مردم مشرق زمین است. چنانکه بعدها دریافتم بسیاری از مردم باختر نیز همین ایمان و اعتقاد را دارند، وانگهی من در آن موقع هیچ گونه دلیلی برای جعل این موضوع و بیان آن برای مربی خود نداشتم و امروز نیز انتفاعی از لاف زدن در این قبیل مسائل نمیبرم و جز معدودی از نزدیکان من کسی تاکنون از این جریان مستحضر نبوده است و حتی پدرم که همیشه خود را به او بسیار نزدیک و صمیمی میدانستم هرگز از این موضوع کوچکترین اطلاعی پیدا نکرد. هنگامی که کتاب شاه در سال ۱۳۴۰ انتشار یافت، ادعاهای او دربارة مکاشفه و مشاهدة امامان چنین تعبیر شد که شاه برای جلب توجه و حمایت مردم، که اکثریت قریب به اتفاق آنها دارای معتقدات مذهبی بودند، این داستانها را ساخته و پرداخته است، ولی شاه پس از رویاروئی با روحانیت در سالهای ۱۳۴۱ به بعد نیز دست از این ادعاها برنداشت و بارها در مصاحبه با روزنامه نگاران معروف خارجی مانند « اوریانا- فالاچی » این ادعاها را تکرار کرد و با افزودن مطالب دیگری بر آن مانند نجات معجزه آسای خود از چندین توطئة قتل چنین وانمود کرد که گویا « نظر کرده» است و خداوند رسالتی بر عهدة او گذاشته و همواره او را در حمایت خود محفوظ خواهد داشت. پس از فارغ التحصیل شدن از « دبستان نظام » در اردیبهشت ۱۳۱۰ محمد رضا شاه پهلوی در شهریور ماه همان سال در حالیکه هنوز دوازده سال تمام نداشت، برای ادامة تحصیل به سوئیس اعزام شد و دکتر مؤدب نفیسی مأمور مراقبت از او در سوئیس میگردد. در اوایل تحصیل در مدرسة لوروزه محمدرضا درگیریهایی هم با محصلین دیگر پیدا کرد و از جمله یک بار با یک آمریکایی کارش به کتک کاری و بهداری مدرسه کشید، ولی بعداً آرام و منزوی شد و بیشتر اوقات در اتاق خود به گوش کردن صفحات گرامافون و رادیو یا پذیرائی از دوستان معدود خود در مدرسه میپرداخت. از لحاظ درسی، در دروس ریاضی ضعیف بود که فردوست به او کمک میکرد، ولی نمرات درسهای دیگرش متوسط و بعضی خوب بود. علاوه بر دروس مدرسه هر روز هم دو ساعت فارسی میخواند و مکلف بود که در روزهای معین هفته نامه ای برای پدرش بفرستد و پیشرفت کار خود را به او گزارش بدهد. البته دکتر مؤدب نفیسی هم هر هفته گزارش جامعی به تهران میفرستاد و رضاشاه آن دو را با هم مقایسه مینمود. از اتفاقات جالب هنگام تحصیل ولیعهد در سوئیس، آشنایی یک مرد جوان سوئیسی به نام « ارنست پرون » با او بود. دربارة ارنست پرون که بعداً با ولیعهد به تهران آمد و تا آخر عمر خود در دربار بود شایعات زیادی منتشر شده از جمله اینکه بعضیها او را جاسوس انگلیسیها در دربار ایران میدانند. ژرار دوویلیه Gerard de Villiers » نویسنده فرانسوی مینویسد: « رضاشاه در بهار سال ۱۹۳۶ (۱۳۱۵) سه هفته قبل از شروع امتحانات نهائی مدرسه « لوروزه » دستور بازگشت پسرش را صادر نمود و ولیعهد قبل از اینکه بتواند دیپلم مدرسه سوئیسی را بگیرد به تهران مراجعت نمود. » ولی خود محمد رضا شاه مینویسد: « در بهار سال ۱۳۱۵ موفق به اخذ دیپلم شدم و هنگام بازگشت به میهن فرا رسید. در بازگشت به تهران، رضاشاه گفت که تا پایان تعطیلات تابستانی میتواند تفریح و استراحت بکند ولی بعد از آن وارد دانشکدة افسری خواهد شد و تنها تقاضای ولیعهد از پدرش این بود که اجازه بدهند دوست سوئیسی او، ارنست پرون هم به تهران بیاید. رضاشاه از این تقاضای پسرش تعجب کرد و توضیحات بیشتری خواست. محمدرضا گفت که پرون در مدت تحصیل، خیلی به پیشرفت زبان و درس او کمک کرده و علاوه بر آن مرد صدیق و خدمتگزاری است و میتواند کمک و راهنمای خوبی برای مطالعات آیندة او باشد. رضاشاه احتمالاً پس از مشورت با دکتر مؤدب نفیسی با این تقاضای ولیعهد موافقت کرد و پرون چند هفته بعد در کاخ اختصاصی ولیعهد مقیم شد.
+ نوشته شده در Sat 12 Apr 2008ساعت 7:20 PM توسط میثاق آزاد |
رضاشاه، فروغی و فراماسونری در این روزها، رضاخان دست به دامان چهره ای شد که از قدرت و نفوذ او در انگلیسیها مطلع بود: محمد علی فروغی (ذکاء الملک). محمدعلی فروغی (همانطور که قبلاً اشاره شد)، که در سالهای به قدرت رسیدن رضاخان واسطة او با انگلیسیها بود و در صعود سلطنت پهلوی نقش مهمی داشت، از فراماسونهای مهم ایران و رئیس لژ فراماسونری بود. فروغی در محافل بالای ایران احترام زیادی داشت و برخلاف بعضی ها نه تنها به فراماسون بودن تظاهر نمی کرد، بلکه جداً پنهان کاری می کرد که به این نام شهرت نیابد. ولی فراماسون ها از موقعیت او خوب خبر داشتند و از او حرف شنوی و اطاعت جدی داشتند. فروغی فردی بود که حتی وزیر مختار انگلیس به خانه اش می رفت و به او احترام می گذاشت. رضاخان در آخرین لحظات که از همه جا قطع امید کرد، برای حفظ سلطنت خود و حداقل برای ابقاء سلطنت پهلوی از طریق محمد رضا، به فروغی متوسل شد. اعضاي لژ بيداري: ۱. ميرزاابوالحسن فروغي ۲. وقارالسلطنه وصال ۳. عزتالله خان عزالملك ۴. دبيرالملك بدر ۵. شيخ مرتضي نجمآبادي ۶. سيدنصرالله تقوي ۷. شيخ ابراهيم زنجاني ۸. ذكاءالملك فروغي ۹. عباسعلي خان تربيت ۱۰. همايون سياح ۱۱. ارباب كيخسرو شاهرخ ۱۲. محمدخان غفاري (كمالالملك) روز ۴ شهریور، رضاخان بدون اسکورت با لباس همیشگی و همان شنل آبی، در حالیکه فقط صادق خان، راننده اش، با او بود به منزل فروغی می رود. این نخستین بار در طول حکومت رضاخان بود که او چنین خائف و درمانده حاضرشد به خانة کسی برود. خانة فروغی، خانه ای قدیمی در مرکز شهر بود. رضا به آنجا رفت و چند ساعتی با فروغی خلوت کرد. رضاخان در این ملاقات ملتمسانه به فروغی می گوید که من از شما راه نجات می خواهم. فروغی پاسخ می دهد که خودت راه نجاتی نداری، ولی اگر می خواهی بیشتر غرق نشوی باید این کارها را بکنی: اول، باید فوری دستور آتش بس بدهی که روس ها وارد تهران نشوند (روس ها در آن موقع به حوالی قزوین رسیده بودند) و اگر مقاومت کنی مسلماً روس ها تهران را اشغال خواهند کرد و توسط آنها به اسارت گرفته خواهی شد و دیگر من هیچ تضمینی نمی توانم بکنم! دوم اینکه، هیچ راهی بجز ترک ایران نداری. رضا پاسخ می دهد که امر شما را اطاعت می کنم، فقط خواهشی دارم و آن این است که تداوم سلسلة پهلوی توسط ولیعهد را تضمین کنید. فروغی پاسخ می دهد: « من تلاش می کنم، ولی مطمئن نیستم! » رضاخان می گوید: « لااقل یک اطمینان نسبی بدهید که پس از من محمدرضا، شاه خواهد شد. » به هر حال، رضاخان موفق می شود قول مساعدی از فروغی بگیرد و بسیار راضی و خوشحال از خانه فروغی خارج می شود.
رضاشاه تسلیم می شود در روز سوم شهریور ۱۳۲۰ نیروهای شوروی از شمال و نیروهای انگلیس از جنوب به ایران حمله ور شدند و شهرهای سر راه را اشغال کردند و به سمت تهران آمدند. ارتش ایران تقریباً بدون مقاومت متلاشی و تسلیم شد. بدین ترتیب، روز پنجم شهریور، رضاخان به تمام واحدها دستور عدم مقاومت در برابر نیروهای متفقین را داد. در این روز، رضاخان به حدی لاغر شده بود که کاملاً نمایان بود. پشتش خم شده بود و بدون عصا نمی توانست حرکت کند. به محض اینکه می ایستاد به درخت تکیه می زد و او که قبلاً به ندرت در فضای باز می نشست و همیشه قدم می زد، می گفت صندلی بیاورید! اراده اش را از دست داده بود و حرفهای ضد و نقیض می زد و هر که هرچه می گفت تصویب می شد! عصر ۵ شهریور، « سرلشکر احمد نخجوان » (کفیل وزارت جنگ، که پسر او بعدها در نیروی هوائی سرلشکر شد) و « سرتیپ ریاضی » (رئیس دایره مهندسی ارتش) تقاضای ملاقات با شاه را کردند و به رضا شاه گفتند که متفقین می گویند دو لشکر تهران را مرخص کنید که به خانه هایشان بروند، رضا شاه که به همه مظنون شده بود و فکر می کرد که اینها از خودشان می گویند و نظر به خیانت دارند، آنها را در یکی از اتاق های زیرزمینی سعد آباد محبوس کرد و درجة آنها را نیز کند. روز ششم شهریور منصور الملک شرفیاب شد. انگلیسیها توسط او پیغام فرستاده بودندکه: روس ها گفته اند اگر دو لشکر مرخص نشوند و سربازها به دهاتشان نروند ما تهران را تصرف خواهیم کرد! به نظر می رسد که تعمداً مسئله را از قول روس ها گفته بودند تا رضاخان بیشتر بهراسد! با پیغام منصور، معلوم شد که نخجوان و ریاضی حق داشته اند و فقط راوی بوده اند، ولی فکر رضاخان چنان مشغول بود که دیگر به یاد این دو نیفتاد. بلافاصله دستورداد اتومبیلش را بیاورند و شخصاً به طرف سربازخانه ها به راه افتاد. دو لشکر تهران پس از دستور ترک مخاصمه به پادگانها آمده بودند. رضاخان وارد یک سربازخانه لشکر یک شد. برایش احترام نظامی بجا آوردند و او دستور داد که همه مرخص هستند و به خانه هایشان بروند! سپس شخصاً به لشکر دو رفت و همین دستور را تکرار کرد. یکی دو روز بعد، مجدداً انگلیسیها تماس گرفتند. « سر ریدر بولارد » وزیرمختار انگلیس از طریق فروغی، که اکنون نخست وزیر بود، پیغام داد که چرا لشکرها را مرخص کردید، آنها را سریعاً جمع آوری کنید! رضا شاه هم فوراً دستور داد و کامیونها به راه افتاد و در جاده های دور، تعدادی از سربازان را که به طرف دهاتشان می رفتند، جمع آوری کرده، به پادگانها برگرداندند. افسران و درجه داران که به خانه هایشان در تهران رفته بودند، مراجعه نکردند و حدوداً ۳۰ درصد پرسنل جمع آوری شد و تصمیم گرفته شد تا با اعزام کامیون به جاده های دورتر، تعداد بیشتری را جمع آوری کنند. لازم به توضیح است که لشکر احمد نخجوان (انگلوفیل) مجدداً توسط فروغی به وزارت جنگ منصوب شد. رضا شاه به خواست نیروهای انگلیس و تحت نظر آنان از بندرعباس با کشتی از ایران خارج شد. ابتدا او را به سمت هند بردند. بعد به جزیرة موریس منتقل شد و بالاخره در آفریقای جنوبی در شهر ژوهانسبورگ تحت نظر قرار گرفت. روز ۴ مرداد ۱۳۲۳ در همان شهر درگذشت. جنازة او را به مصر بردند و در آنجا به امانت گذاشتند تا در اردیبهشت ۱۳۲۹ با تشریفاتی به حضرت عبدالعظیم منتقل شد و در آرامگاه ویژة او دفن شد.
منابع: - بایگانی وزارت امورخارجه انگلیس - بایگانی وزارت امورخارجه فرانسه - کتاب حقوق بگیران انگلیس در ایران (اسماعیل رائین) - کتاب انقلاب مشروطه ایران (احمد کسروی) - کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی ( - کتاب تاریخ هجده ساله آذربایجان (احمد کسروی)
+ نوشته شده در Wed 9 Apr 2008ساعت 1:48 PM توسط میثاق آزاد |
حملة متفقین به ایران در جنوب کشور فرماندة نیروی دریایی بنام سرتیپ بایندر که مقاومت را جدی گرفته بود در مقابل ناوهای آمریکائی ایستادگی کرد. آمریکائیها ناو او را به توپ بستند و غرق کردند و بایندر شهید شد. این تنها مقاومت جدی بود که با روحیات میهن پرستانه شادروان بایندر بستگی داشت. ولی در مجموع آمریکائیها به راحتی در خرمشهر پیاده شدند و لشکری هم که در خوزستان بود دو سه مورد تیراندازی به سوی آمریکائیها بیشتر نداشت و نیروهای آمریکایی در محور دزفول پیشروی میکردند و از مقاومت خبری نبود. در منطقة آذربایجان، در مقابل شورویها پس از چند مقاومت جزئی لشکرها، تفنگها را زمین گذاشتند. لشکر گیلان به فرماندهی سرتیپ قدر چند گلوله توپ به روی روسها شلیک کرد و بعدها بعنوان افسر شجاع عنوان یافت. هنگی که در مرزن آباد مستقر بود، چون جز واحدهای لشکر یک به فرماندهی بوذر جمهری بود، در مقابل روسها به کوه زد و خود را به لشکر یک رساند. لشکر مشهد هم با وسایل موتوری که داشتند گریختند و بدون هیچ نظم و ترتیبی خود را به کویر زدند. در مقابل انگلیسیها هم مقاومتی نشد. تنها در یکی از گردنه های منطقه چند تیر توپ به روی واحدهای زرهی انگلیسی شلیک شد و انگلیسیها پس از ۲-۳ ساعت توقف، مجدداً پیشروی کردند. ماوقع نیز از این قرار بود که لشکر کردستان به فرماندهی سرلشکر مقدم همه فرار کرده بودند و تنها یک آتشبار در محل مانده بود. آنها به ابتکار خود تیراندازی کردند و وقتی دیدند وضع وخیم است، آتشبار را رها کردند و گریختند. دفاع از تهران را دو لشکر، که قویترین لشکرهای ایران بودند، به عهده داشت. لشکر یک در غرب و قسمتی از شمال و جنوب تهران موضع گرفته بود و لشکر دو در شرق و قسمتی از شمال و جنوب تهران. البته فاصله شان از تهران زیاد نبود و در قسمت غرب، واحدهای جلودار تا حدود کرج پیشروی کرده بودند، ولی خود خط در حدود طرشت و مهرآباد، که در آن زمان بیابان بود، قرارداشت.
گفته های تاج الملوک همسر رضاشاه روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۲۰، من در قصر بودم که زهرا مشهدی سراسیمه وارد قصر شد و با حیرت و وحشت از قول رادیو تهران اطلاع داد که الساعه قوای متفقین به ایران حمله و نواحی سرحدی را بمباران کرده اند. البته از چند ماه قبل رضا در صحبتهای خصوصی گفته بود که انگلیسیها فشار می آورند که ایران از بی طرفی خارج شده و به آلمان اعلان جنگ بدهد! قبل از اینکه ماجرای روز شوم سوم شهریور ماه ۱۳۲۰ را تعریف کنم باید عرض کنم که مدتها بود انگلیسیها مسئله حضور اتباع آلمانی را در ایران مستمسک قرار داده و ایران را متهم به همکاری با آلمان میکردند. یک نکتة دیگر هم که باعث تحریک بیشتر انگلیسیها و آمریکاییها و قوای متفقین در حمله به ایران شد، اظهارات نابخردانه « گوبلز » وزیر تبلیغات هیتلر بود. گوبلز چند هفته قبل از حملة قوای متفقین به ایران، در رادیو برلن سخنرانی کرده و گفته بود: « ما شش هفته دیگر از طریق قفقاز به ایران خواهیم رسید. بنده حالا برای اولین بار برای اطلاع تاریخ نویسها عرض میکنم که رضا حاضر شده بود برای حفظ مملکت و جلوگیری از اشغال کشور، اتباع آلمان را اخراج کند و به متفقین اجازه بدهد از طریق بندر شاهپور در خلیج فارس راه آهن ایران را مورد استفاده قرار داده و نیرو و مهمات را به بندر شاه در ترکمن صحرا (شرق دریای مازندران) برسانند. در فاصلة سالهای ۱۳۰۸ تا ۱۳۲۰ شرکتهای آلمانی، مجارستانی، لهستانی و اوکراینی در ایران فعالیت میکردند که در رأس آنها کمپانیهای معظم آلمان مثل زیمنس، آلگمین الکتریسیته، آ.ا.گ، گروپ و اشکودا را به یاد می آورم. آلمان در آن موقع یک قدرت صنعتی بزرگ بود و روز به روز هم صنایع آلمان پیش میرفتند. هرقدر صنایع آلمان پیش میرفتند، به همان اندازه هم بر دامنة فعالیتهای اقتصادی آلمان در ایران افزوده میشد. مسلماً وقتی فعالیت شرکتهای آلمانی زیاد میشد بر تعداد کارکنان آنها و اعضای خانواده شان هم افزوده میشد. مثلاً یادم هست که در شاهی (قائم شهر کنونی) یک کارخانه بزرگ گونی بافی و یک کارخانه بزرگ نساجی ساخته بودند. تکنسینهای این کارخانجات، آلمانی بودند که همراه اعضای خانواده شان در همان نزدیکی کارخانه زندگی میکردند و مردم محلی به آن قسمت از شهر « محله آلمانیها » میگفتند. « سر ریدر بولارد » سفیر کبیر انگلستان در تهران همین مطلب را مستمسک قرار داده و مرتباً به کاخ می آمد و به جان رضا نق میزد که فعالیت آلمانیها و عمال و جاسوسان آنها در ایران زیاد و بسیار خطرناک و باعث نگرانی دولت متبوع گردیده است. هرچقدر رضا توضیح می داد که این آلمانی ها فعالیت نظامی ندارند و مستخدم دولت ایران و تکنسین فنی کارخانجات هستند توی گوش « بولارد » نمی رفت و بولارد حرفهای خود را تکرار می کرد و معلوم بود انگلستان دنبال بهانه جویی است. وزارت خارجه چند بار به لندن فشار آورد اما انگلیسیها جواب دادند که « بولارد » مورد تأیید شخص چرچیل است. حقیقت این بود که لندن دنبال بهانه جویی بود. دولت انگلستان، و یا بهتر بگوییم شخص چرچیل به خوبی تشخیص داده بود که با شکست و نابودی ارتش سرخ بوسیله مهاجمین آلمانی، دیگر امید پیروزی در جنگ را دول متفقین نخواهند داشت و چه بسا که ارتش هیتلری با ضربت دیگر کار انگلستان و متفقین او را یکسره نماید. چند لحظه بعد از آنکه شوهرم رضا شاه از هجوم سربازان متفقین به مرزهای شمالی و جنوبی ایران مطلع گردید، فوراً سفرای آمریکا، شوروی و انگلستان را به دربار احضار کرد و در مورد دلیل حملة آنها توضیح خواست. رادیو تهران هم مرتباً خبرهای مربوط به هجوم نیروهای متفقین را پخش میکرد و باعث وحشت مردم میشد. رضا به رادیو دستور داد از پخش خبرهای هجوم خودداری کند. بنابراین رادیو بجای پخش اخبار جنگ، مردم را به حفظ انضباط و رعایت اصول شهروندی دعوت میکرد. اما مردم که میدیدند برنامه رادیو با برنامه های روز قبل فرق دارد بیشتر به وحشتشان اضافه میشد. آن موقع همة مردم رادیو نداشتند و رادیو متعلق به طبقات اشراف و ثروتمندان بود. در همین تهران خیلی از خانه ها برق هم نداشتند تا چه برسد به رادیو! آنها که رادیو داشتند بیشتر به برنامه های رادیو دهلی و رادیو بی. بی. سی گوش میدادند که به زبان فارسی برای ایران، برنامه پخش میکردند. شاید باورتان نشود که ما خودمان هم در دربار، اطلاعات و اخبار مورد نیازمان را از رادیو دهلی، رادیو لندن و رادیو برلن میگرفتیم. این سه رادیو به زبان فارسی برنامه داشتند. رادیو دهلی و رادیو لندن خبر میدادند که نیروهای انگلیس و روس از شمال و جنوب به ایران حمله کرده و مشغول پیشروی هستند. حتی اطلاع میدادند که بندر شاهپور و بندر خرمشهر را هم متصرف شده اند و نیروهای انگلیسی از خانقین (عراق) گذشته و وارد قصر شیرین شده اند. در آن زمان کل مملکت هندوستان (و پاکستان امروزی) و کل مملکت عراق و سوریه و لبنان و ... تا مرز عثمانی (ترکیه) زیر پرچم انگلستان بود و فقط ایران استقلال داشت. دو روز بعد که معلوم شد پخش نکردن اخبار جنگ موجب بروز شایعات مخاطره آمیزی شده است، رضا به رادیو دستور داد مجدداً اخبار جنگ را پخش کند. اخباری که به تهران میرسید تکان دهنده بود. روز چهارم شهریور نیروهای انگلیسی که از عراق آمده بودند و نیروهای هندی زیر پرچم انگلستان، مناطق نفت خیز جنوب کشور را تصرف کردند و ناوگان جنگی انگلستان همه جهازات جنگی ایران در خلیج فارس و عراق و نیروی دریائی ایران را نابود کرد. سرتیپ بایندر » که خیلی آدم وطنخواهی بود و فرماندة نیروی دریائی ایران بود در برابر انگلیسیها مقاومت کرده و در همان ساعات اولیه شهید شده بود. شوهرم رضا شاه در طول مدت سلطنت خود که بیست سال طول کشید خیلی تلاش کرد ارتش منظم و قوی برای ایران درست کند اما متأسفانه این ارتش در همان ساعات اولیة حملة متفقین تار و مار شد. فرماندهان ارتش در سرحدات که دیده بودند توان مقاومت در برابر قوای متفقین را ندارند خودشان از جلو فرار کرده و سربازها هم از پشت سرشان! فرماندهان ارتش که تا آن روز در برابر رضا ضعیف و زبون و ذلیل بودند و چکمه های رضا را ماچ میکردند ناگهان دارای دل و جرأت شده و شهامت مخالفت با رضا را پیدا کردند! همان روز حملة متفقین، رضا دستور داد جلسة هیأت دولت و جلسة شورای عالی جنگ تشکیل شود، تا در باب مقاومت و محاربه با ارتش متفقین تصمیم گیری شود. آنطور که رضا با نا امیدی برایم تعریف کرد، در این جلسه، رجال سویل (وزرای دولت) میگویند که ما از امور نظامی و جنگ اطلاعات نداریم و نمیتوانیم اظهار نظر کنیم و به این ترتیب خودشان را بکلی از بحث جنگ کنار میکشند. فرماندهان ارتش هم که تا آن روز برای گرفتن پول و بودجه و امکانات و درجه و سایر امتیازات مرتباً شعار میدادند که ارتش ایران چنین و چنان است و میتواند جلوی همة نیروهای همسایه را سد کند با کمال وقاحت و بی شرمی، آب پاکی را روی دست رضا ریخته و به او میگویند کاری از دست ارتش بر نمی آید و باید تسلیم شد. رزم آرا و سرتیپ عبدالله هدایت با شدت و حرارت استدلال میکنند که ارتش ایران حتی نمیتواند یک ساعت مقاومت کند! رضا کمی بحث و تحقیق و سئوال جواب میکند و متوجه میشود که فرماندهان ارتش در تمام این سالها برای آنکه اسلحه ها کثیف و یا معیوب نشوند و مهمات خرج و حیف و میل نشوند چوب دستی به جای تفنگ به دست سربازها میداده اند و سربازها با چوب دستی و تفنگهای بدلی مشق میکرده اند! همچنین به رضا میگویند که ارتش مهمات کافی که ندارد هیچ، حتی برای دو روز آذوقه هم در انبارهایش نیست! هنوز بحث ادامه داشت که از سرحدات خبر می آورند، سربازان در پادگانهای خراسان و سرخس و نواحی مرزی، تفنگهای خود را کنار گذاشته و فرار را بر قرار ترجیح داده اند! در همین جلسه، « آهی» انگلوفیل، وزیر دادگستری که گویا از طرف انگلیسیها مأموریت داشته است (که پسر او در حال حاضر یکی از مشاورین رضا پهلوی است)، به رضا میگوید بهترین کار این است که دولت عوض شود و ذکا الملک فروغی کابینه تشکیل بدهد. رضا متوجه میشود که این پیشنهاد از طرف انگلیسیهاست. شاید حدود هفت یا هشت سال بود (با آغاز گرایش به سمت هیتلر) که رضا حتی حاضر نمیشد فروغی را ببیند. فروغی وابسته به سیاست انگلیس بود و از ملکة انگلستان مدال و عنوان داشت. رضا به نصرالله انتظام (انگلوفیل) رئیس کل تشریفات شاهنشاهی دستور میدهد فروغی را مطلع کند. موقعی که انتظام سراغ فروغی میرود مشاهده میکند فروغی در حال نزار در بستر بیماری افتاده است و در همان حال با تلفن دارد به انگلیسی صحبت میکند. تلفنش که تمام میشود به انتظام میگوید همین الساعه داشتم با سفیر انگلیس حرف میزدم. کار اعلیحضرت تمام شده. باید برود! انتظام میپرسد کجا برود؟ میگوید به تبعید. تاج الملوک درمورد حرکت به طرف تبعید چنین میگوید: به قم که رسیدیم اطرافیان توصیه کردند شب را در قم بخوابیم و فردا صبح حرکت کنیم. رضا که همیشه از ملایان قم بدش می آمد و آخوندها را تحقیر میکرد، از ماندن در قم ابراز انزجار کرد و حاضر نشد در قم حتی از ماشینها پیاده شویم. رضا در طول سلطنتش لباس ملاها را از تن آنها درآورده و آنها را مجبور کرده بود کلاهی شوند. وقتی به قم رسیدیم با اشاره به همین مطلب اظهار داشت به محض آنکه از ایران خارج شوم باز عمامه ها را از صندوق خانه ها در می آورند و بر سر میگذارند! شهری که رضا دوست داشت و در آن ماندیم « یزد » بود. رضا، یزد را به این خاطر دوست داشت که ریشة مردم آن زرتشتی بود. رضا حضرت زرتشت را یک پیام آور الهی میدانست و میگفت زرتشت قبل از همة ادیان دیگر مردم را به یکتاپرستی دعوت کرده و او افتخار ایرانیان است. رضا میگفت فرق مهم زرتشت با سایر پیامبران این است که زرتشت خود را پیامبر خدا معرفی نمیکند، بلکه به مردم، راه الهی و خدایی را نشان میدهد. رضا زرتشتی نبود. در اوایل، تظاهر به دینداری (اسلام) میکرد، اما بعدها از دین و مذهب اسلام رویگردان شد و میگفت اسلام دین اعراب بادیه نشین است، چه دخلی دارد به ایرانیها. تاج الملوک با همراهی رضا شاه تا اولین منزلگاه دوران تبعید در جزیرة موریس بود و پس از جایگزین شدن رضا شاه در تبعید به ایران باز میگردد و کار انتقال سلطنت به محمد رضا را سامان میدهد، در واقع در سالهای اول سلطنت محمدرضا، آنکه سلطنت میکرد تاج الملوک بود که از تجربة کافی و ارتباطهای دیپلماتیک نیز برخوردار بود.
بخشی از خاطرات رضا شاه در مورد اشغال ایران امروز ۱۲ مهر ماه ۱۳۲۰ است. صبح، سفیر کبیر انگلیس مطابق تقاضای قبلی نزد ما آمد و قدری در مورد جبهات جنگ قفقاز صحبت کرد. گفتم تا آنجا که ما اطلاع داریم هنوز جنگ به نواحی قفقاز نرسیده است. «بولارد » مجدداً تأکید کرد که چرا رسیده است! بولارد گفت شخص چرچیل به خوبی تشخیص داده است که با شکست و نابودی ارتش شوروی به وسیلة مهاجمین آلمانی، دیگر دول متفق هرگز امید پیروزی نخواهند داشت، و چه بسا که ارتش هیتلر با یک ضربت کار انگلستان و متفقین او را یکسره نمایند. از این حرفهای بولارد خوشم نیامد و مسیر صحبت را عوض کردم، اما بولارد مجدداً به سر حرفهای اولیه خویش برگشت و گفت: حالیه مهمترین فکر دولت انگلستان کمک رساندن به شوروی است و ما برای رساندن کمکهای عاجل به شوروی سه راه در پیش داریم. اول راه « ولادی وستک » است. که این راه زیاد به درد نمیخورد چون هم مسیر آن دور است و هم نزدیک ژاپن متحد اصلی آلمان قرار دارد. راه دوم راه « آرخانگلسک » است که آن هم شش ماه از سال یخ بسته است و نمیشود روی آن حساب کرد! سوم راه « ایران » است که بهترین و برجسته ترین راه به حساب میرود، چون متفقین میتوانند کمکهای خود را اعم از قوای نظامی و البسه و غذا و سایر مایحتاج و ملزومات در بنادر خلیج فارس پیاده کرده و از آنجا با راه آهن به بنادر دریای مازندران برسانند و از دریای مازندران با کشتی به دهانة ولگا و بندر استراخان و بادکوبه ببرند. از این حرفها مقصود اصلی بولارد معلوم میشود و آن این است که آنها میخواهند بی طرفی ما را نقض و ما را به حالت جنگ با آلمان بکشانند. موضوع بی طرفی ایران را به بولارد متذکر شدم. اظهار داشت که حالیه وضعیت جبهات جنگ به حالتی رسیده که بیطرفی معنا ندارد و ایران باید یا به آلمان اعلان جنگ بدهد و یا به متفقین! ذیل ۱۳ مهرماه مینویسد: امروز « دریفوس » سفیر کبیر دولت آمریکا شرفیاب شد و مطالبی اظهارداشت. منظور از ملاقات این بود که دنبال حرفهای همکار انگلیسی خود را بگیرد و ما را وادار به اعلام جنگ به آلمان کند. بعد از ظهر، سفیر کبیر آلمان را خواستم. همراه با مترجم و وزیر خارجه آمد. موضوع فشار سفیران انگلیس و آمریکا را گفتم و اوضاع جبهات جنگ را جویا شدم. سفیر آلمان آخرین خبرهای مربوط به جنگ را به اطلاع ما رساند و مسیر پیشروی قوای آلمان را در روی نقشه نشان داد و علامت گذاری کرد. فهمیدم وضع به نفع آلمان پیش میرود. به وزیر خارجه دستور دادم تا مدتی به سفرای آمریکا و انگلیس وقت شرفیابی ندهد، مگر خودم احضار کنم! باز ذیل ۱۵ مهر ماه مینویسد: امروز سفیر کبیر اتحاد شوروی آمد. همراه خود یک نسخه از معاهدة ۱۹۲۱ ایران و شوروی را هم آورده بود. خلاصه صحبت او این بود که مطابق معاهده ۱۹۲۱ هر وقت ممالک دیگری وارد ایران شده و امنیت شوروی را به خطر بیندازند شوروی مجاز است قشون وارد ایران کند. سئوال کردم چه کشور ثالثی وارد ایران شده که شوروی احساس عدم امنیت میکند؟ جواب داد: آلمانها. گفتم: تعداد آلمانهای مقیم ایران با اعضای خانواده هایشان سر جمع یک هزار نفر نمیشود. چطور است که شوروی با آن ارتش سرخ از هزار نفر آدم بی سلاح و دست خالی که بیشترشان هم زن و بچه هستند احساس خطر میکند؟ حرفی نداشت. یک مشت مزخرفات سر هم کرد و موضوع جاسوس بودن آلمانهای ساکن در ایران را پیش کشید و اسم چند نفر را آورد که به اعتقاد او جزو اس. اس هستند. آدمی به نام مایر سرپرست آنها در ایران را هم نام برد. منظورش این بود که حضور این تعداد آلمانی در ایران به معنای نقض بیطرفی ایران است و خلاصه تندتر از سفیر انگلیس و آمریکا حرف زد. از طرز حرف زدنش خوشم نیامد. گفتم از این به بعد اگر کاری ندارید فقط با وزیر خارجه تماس داشته باشید و مطالب خود را از طریق وزیر خارجه به عرض ما برسانید. موقع رفتن تعمداً بی ادبی کرد و با منظوری که از صحبتهایش مشخص بود قصد تعرض دارد گفت: ارتش سرخ همین روزها پوزة هیتلر را به خاک میمالد و وقتی پوزة هیتلر به خاک برسد پوزة متحدانش هم همینطور! روسها یک ذره از دیپلماسی انگلیسیها و حتی آمریکاییها را ندارند و نمیتوانند مقصود خود را در دل محفوظ دارند. مثل بچه ها هرچه در دل دارند به زبان می آورند. امیدوارم اوضاع جبهات به نفع آلمان باشد. ایضاً ذیل وقایع ۲۰ مهر ماه ۱۳۲۰ مینویسد: امروز از طریق وزارت خارجه، نامة وزارت شوروی را آوردند. شورویها یک نامه در دوازده صفحه بزرگ داده بودند که چه و چه و چه ... مقدار زیادی اسامی آلمانی بود که خواسته بودند بدون فوت وقت از ایران اخراج شوند. مقداری هم از قراردادهای مربوط به خرید اسلحه از آلمان ابراز شکایت کرده بودند. پدرسوخته ها اطلاعات زیادی در همه چیز دارند. قدر مسلم در اینجا یک عالمه جاسوس دارند آن وقت میگویند آلمانها در اینجا جاسوس دارند. من نمیفهمم چطور انگلیسیها و آمریکاییها با آلمان در جنگ درآمده اند، در حالیکه آلمان دارد با بلشویکها میجنگد تا بساط کمونیستها را جمع کند. ذیل وقایع ۲۸ مهر ماه ۱۳۲۰ مینویسد: امروز از سفارت آلمان شرفیاب شدند. آقای مایر هم بود که خیلی به او علاقه دارم. مرد نظامی استخوانداری است! حرفهایی که زدند خوشایند نبود و فوق العاده نگرانم کرد. از برلن چند تلگراف رمز داشتند. خلاصه کلامشان این بود که با دست خودمان راه آهن و پلها و تونلها و مستحداتی را که با تحمل بدبختی زیاد ساخته بودیم منفجر و غیر قابل استفاده کنیم تا به دست نیروهای متفقین نیفتد. گفتم کدام آدم عاقل یک چنین کاری میکند. مایر گفت این یک دستورالعمل جنگی برای نیل به پیروزی است. آلمانها میگفتند وجود این تأسیسات باعث میشود متفقین، خاک ایران را اشغال کنند. خیلی وحشت داشتند. من هم از وحشت آنها دچار شک شدم. به هرحال گفتم خطری ایران را تهدید نمیکند. ما بیطرف هستیم و متفقین نمیتوانند برخلاف منشور ملل ما را مورد حمله قرار دهند. مایر، نامة هیتلر را به من داد که در آن تقاضا شده بود پلهای مهم را خراب کنم و راه آهن را از حیز انتفاع بیندازم. اینطور که آلمانها اطلاع میدهند قوای متفقین نقشه دارد به ایران حمل کند. گفتم اگر چنین بود مأموران سرحدی ما مطلع میشدند. آلمانها گفتند مأموران شما معتاد به افیون هستند و در خواب غفلت بسر میبرند. اگرچه خودم را از این حرف ناراحت نشان دادم اما از شهامت و راستگوئي اعضای سفارت آلمان خوشم آمد. این حرف درست است. بیست سال است میخواهم این مملکت را درست کنم نمیشود. یکی از بدبختیها همین افیون است که همراه با چای غلیظ و تنباکو سه تفریح مورد علاقه و عشق ایرانی جماعت است! به آلمانیها گفتم سلام مرا به شخص پیشوا برسانند و اطمینان بدهند که خطری متوجه ایران نیست و سفرای شوروی، آمریکا و انگلیس در شرفیابیهایی که داشته اند هیچ مطلبی در مورد قصد حمله به ایران نگفته اند! سفیر کبیر آلمان گفت که برلن اطلاع دقیق دارد که شورویها چندین هواپیما در عشق آباد آورده اند و چون در آن نواحی میدان جنگی وجود ندارد از این هواپیماها برای بمباران ایران استفاده خواهد شد. حرفهایی هم در مورد آوردن کشتی جنگی به دریای مازندران و گردآوری قوای ارتش روس در آستارا و نزدیکیهای ماکو زدند. سر جمع باید بگویم که حرفهایشان آدم را نگران میکند. فردا باید دولت را بخواهم تا در این خصوص مجادله کنیم.
+ نوشته شده در Wed 9 Apr 2008ساعت 1:11 PM توسط میثاق آزاد |
پادشاهی رضاخان پس از خروج احمد شاه، عوامل رضاخان (بنا به دسیسه های انگلیس) اندیشة الغای سلطنت و رئیس جمهور شدن سردار سپه را پیش آوردند و از سوی دیگر روحانیون (انگلوفیل) طرح جمهوری را ضد اسلامی میدانستند. بالاخره نمایندگان مجلس پنجم شورای ملی با هماهنگی عوامل انگلیس در روز نهم آبان ۱۳۰۴ ه.ش مادة واحده ای را مطرح کردند که به موجب آن احمد شاه از سلطنت خلع شد و حکومت موقت در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکتی به شخص رضاخان پهلوی سپرده شد و تعیین تکلیف حکومت قطعی به مجلس مؤسسان واگذار شد و در این مجلس در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ ه.ش سلطنت ایران به اعلیحضرت رضا پهلوی واگذار شد. در ۲۴ آذر ۱۳۰۴ ه.ش در پی کودتای سیاسی – اجتماعی، رضا شاه پهلوی در مجلس شورای ملی با ادای سوگند به قرآن، رسماً بعنوان سردودمان پهلوی وظایف سلطنت را عهده دار میشود. مراسم تاجگذاری رضا شاه در ۴ اردیبهشت ۱۳۰۵ انجام شد. رضا شاه در هر نقطه از کشور امیرلشکری را بر میگمارد، طولی نمیکشید که سردارسپه و امیرلشکرهای وی همه چیز مملکت و ملت را در قبضه قدرت درآورده آنچه در ظرف مدت یک صد و پنجاه سال دوره سلطنت قاجار و پیش از آن نزد رؤسای ایلات و گردنکشان بزرگ در سرحدات و نقاط مختلف مملکت از ملک و مال و جواهر و اسلحه جمع شده بود، بدست این جمع می افتاد و قسمت عمده و مرغوبترین آنها در تصرف رضاشاه در می آمد، و هرچه خانه های عالی و ملکهای مرغوب در زمان رضاشاه معامله میشد یک طرف یا هر دو طرفش نظامی و از نزدیکان رضاشاه بودند. سیاست نفتی انگلیس که نیاز مبرم به امنیت و ایجاد قدرت مرکزی داشت، باعث شد که رضاخان میرپنج را برای این مهم انتخاب کنند. برای انگلیسیها مهم نبود چه کسی در ایران بر سر کار باشد آنها میخواستند منافع خود را حفظ کنند، میخواستند مقاصد اقتصادی و سیاسی آنها در ایران عملی گردد و بی آن که لازم باشد برای حفظ سیاست خویش متحمل ضرر مالی بگردند و بتوانند مخارجی را هم که در ایام جنگ به جهت حفظ منافع خود در جنوب ایران با تأسیس پلیس نموده بودند هر قدر بشود پس بگیرند و هم آرزو داشتند بر مدت امتیاز ایرانی خود مخصوصاً نفت جنوب و بانک شاهی بیافزایند. سردار سپه در مذاکرات خصوصی که با انگلیسیها داشته انجام این مقاصد را عملی وعده داده بود، پس دلیلی نداشت که از او حمایت نکنند. هنگامیکه رضا شاه پهلوی بر مسند سلطنت نشست، جهان در میانة دو جنگ جهانی نفسی میکشید. رضا شاه پهلوی، برنامة گسترده ای را برای سامان اداری و اقتصادی کشور بدست گرفت. ایران فاقد نظام اداری، ارتش منسجم، راه، نظام بانکی و اقتصادی مدرن بود و شیوه ملوک الطوایفی، جایی برای قدرت مرکزی نگذاشته بود. از منظر بین المللی نیز شرایط، چندان آرام نبود. ایران در محاصرة نیروهای بزرگ، روسیه در شمال و انگلیس در جنوب بود. انگلیس میکوشید از ایران بعنوان راهی برای سلطه جوییهای خود در هند و خاور دور بهره بگیرد. رضا شاه پهلوی در طی شانزده سال سلطنت، درگیر تکوین دولت مدرن در ایران بود. در همین هنگامه ها آلمان به رهبری آدولف هیتلر جنگ جهانی دوم را آغاز کرد. یکی از خصوصیات اخلاقی رضا شاه نظم شدید او بود، که ناشی از تربیت قزاقیش بود. او دقیقاً و از قبل میدانست که در فلان ساعت چه باید بکند. همیشه یک پیشخدمت مخصوص، چه در کاخ و چه در خارج از کاخ باید کمی دور می ایستاد و به علایم دست او نگاه میکرد. آن علامت برای پیشخدمت کافی بود که بداند چه میخواهد. رضا شاه در دورة پادشاهی خود با حمایت انگلیس، با قدرت سلطنت کرد و تمام امور مملکتی را در دست خود داشت. یکی از اقدامات رضا شاه مسئلة منع لباس اهل عمامه بود و همچنین کشف حجاب که یکی از عملکردهایی بود که رضاشاه پس از مسافرت به آتاتورک آموخت ولی بدون در نظر گرفتن تغییرات ریشه ای در قانون اساسی، مشکلات زیادی در به اجرا درآوردن این اقدام بوجود آمد. در عینحال در راستای گسترش و توسعة برنامه های اقتصادی و اداری کشور اقدامات زیر انجام گرفت: ۱- یکی کردن نیروهای نظامی و تشکیل ارتش ایران ۲- فرستادن دانشجوهای ایرانی به خارج جهت تحصیل ۳- پایه گذاری بانک ملی ایران ۴- کشیدن راه آهن سراسری ایران (که متفقین از آن برای پیروزی خود بهره برداری سرشاری کردند) ۵- لغو کاپیتولاسیون (بطور ظاهری) ۶- تأسیس رادیو و خبرگزاری پارس ۷- تأسیس دانشگاه تهران ۸- تأسیس فرهنگستان ایران ۹- گسترش صنایع ۱۰- جایگزین کردن تقویم خورشیدی به جای تقویم هجری قمری به عنوان تقویم رسمی ایران ۱۱- از بین بردن کامل یاغیان منطقه از جمله در سال ۱۳۰۶ به دستور رضا شاه قوای تیمسار سرلشکر امیر احمدی قوای اسماعیل آقا سیمیتقو تار و مار شد و شیخ خزعل را نیز در خوزستان از میان برد و منطقه ای آرام بوجود آورد که در این رابطه شرکت نفت ایران و انگلیس توانست با آسودگی خیال به بهره برداری نفتی و گازی خود در منطقة جنوب و جنوب غربی ایران بپردازد.
فهرست نخست وزیران دورة احمدشاه و رضاشاه دورة احمدشاه - محمد ولی خان تنکابنی (سپهدار اعظم) میرزا حسن خان مستوفی الممالک - محمد ولی خان تنکابنی (سپهدار اعظم) - صمصام السلطنه - میرزا محمد علی خان اعلاء السلطنه - میرزا حسن خان مستوفی الممالک (حسن مستوفی) -میرزا حسن خان مشیرالدوله - عبدالمجید میرزا عین الدوله - میرزا حسن خان مستوفی الممالک (حسن مستوفی) - عبدالحسین میرزا فرمانفرما - محمد ولی خان تنکابنی (سپهسالار اعظم) - میرزا حسن خان وثوق الدوله (حسن وثوق) - میرزا محمد علی خان علاء السلطنه - عبدالمجید میرزا (عین الدوله) - میرزا حسن خان مستوفی الممالک (حسن مستوفی) - صمصام السلطنه - میرزا حسن خان وثوق الدوله (حسن وثوق) - میرزا حسن خان مشیرالدوله - فتح الله خان اکبر (سپهدار اعظم) - سید ضیاء الدین طباطبائی - میرزا احمد خان قوام السلطنه (احمد قوام) - میرزا حسن خان مشیرالدوله - میرزا احمد خان قوام السلطنه (احمد قوام) - میرزا حسن خان مستوفی الممالک (حسن مستوفی) - میرزا حسن خان مشیرالدوله - رضا خان سردارسپه ( رضا شاه بعدی)
دورة رضاشاه پهلوی - محمد علی فروغی (ذکاءالملک) - حسن مستوفی (مستوفی الممالک) - مهدی قلی هدایت (مخبرالسلطنه) - ذکاء الملک فروغی - محمود جم (مدیرالملک) ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۸ - احمد متین دفتری ۱۳۱۸ تا ۱۳۱۹ - منصورالملک ۱۳۱۹ تا ۱۳۲۰
رضاه شاه و قراردادهای نفتی رضا شاه در زمینة نفت، قرارداد دارسی را به ظاهر لغو کرد ولی عملاً آن را با قرارداد ۱۹۳۳ تمدید کرد. مجلس شورای ملی در دورة او جنبة نمایشی پیدا کرد و انتخابات با دستور از بالا و برپایة فهرستهایی از نمایندگان مورد تأیید او انجام میشد. قرارداد یا امتیازنامه دارسی در سال ۱۹۰۱ بین ایران و ویلیام ناکس دارسی به مدت ۶۰ سال اکتشاف و استخراج نفت در ایران منعقد شد. از طرف ایران مظفرالدین شاه، امین السلطان، میرزا نصرالله مشیرالدوله و مهندس الممالک (نظام الدین غفاری) امضا کنندگان قرارداد بودند که مبلغ ۲۰ هزار پوند به آنها پرداخت شد و ۲۰ هزار سهم یک پوندی به آنها واگذار شد. این قرارداد، اولین قرارداد بین المللی بود و انگلیسیها و آمریکاییها هر دو در کار نفت بی تجربه بودند. خود انگلیسیها در آن زمان برای فروش نفت بازاری نداشتند. طبق قرارداد ۱۶ درصد از منافع خالص نفت به ایران میرسید. ویلیام دارسی بعد از اینکه مبلغ زیادی حدوداً ۲۲۵هزار پوند خرج کرده بود شرکت او به ورشکستگی نزدیک شد تا اینکه اولین چاه در مسجد سلیمان در ساعت ۴/۳۰ صبح روز ۲۶ مه ۱۹۰۸ مطابق با ۱۲۸۷ شمسی به نفت رسید و از این پس صنعت نفت ایران شروع شد. در سال ۱۹۰۹ با حفر چاه سوم که آن هم موفقیت آمیز بود، دولت انگلستان که توسط شرکت برمه در شرکت نفت انگلیس پرشیا سهام داشت، آقای « لرد استراتکونا » را بعنوان رئیس هیأت مدیره شرکت نفت انگلیس- پرشیا بر میگزیند و در شروع جنگ جهانی اول (۱۹۱۴میلادی) دولت انگلیس با پرداخت ۲ میلیون پوند، ۵۱ درصد سهام کل شرکت نفت انگلیس- پرشیا را تصاحب میکند و اختیارات کلی شرکت را قانوناً بدست میگیرد. در این سال مقدار استخراج نفت ۲۷۴ هزار تن بود و در سال ۱۹۲۰ به ۱۳۸۵۰۰۰ تن رسید و سهم ایران از بابت حق الامتیاز و بهرة سهام از سال ۱۹۰۶ تا سال ۱۹۱۹ جمعاً نزدیک به ۳ میلیون لیره بود که شرکت (دولت انگلیس) تا این زمان حتی نیمی از این مبلغ را هم به دولت ایران پرداخت نکرده بود. دولت انگلیس در سال ۱۹۲۹ « سر جان کادمن » را به ریاست هیأت مدیره شرکت نفت انگلیس- پرشیا منصوب میدارد. در سال ۱۹۲۸ رضا شاه بعلت پایین آمدن قیمت بهای نفت و پرداخت نشدن سهم قانونی دولت ایران از طرف شرکت نفت تقاضای پیمان جدید و بررسی مجدد قرارداد دارسی را میکند ولی انگلیسیها حدود ۴ سال او را سردوانیدند. به گزارش علی دشتی نماینده مجلس که گفته بود در مرداد ۱۳۱۱ (۱۹۳۲) شرکت نفت تنها ۳۰۰ هزار لیره پرداخت کرده است در صورتیکه این شرکت فقط ۷۰۰ هزار لیره مالیات به دولت انگلیس پرداخت نموده است و با محاسبه ۱۶ درصد از سود خالص شرکت نفت، سهم ایران چندین برابر این مبلغ خواهد بود، سرانجام رضا شاه در هيأت دولت در ۲۶ نوامبر ۱۹۳۲ بعلت قصور وزرا و شرکت نفت در بررسی و تجدید نظر قرارداد دارسی، به همه ناسزا گفت و پروندة چهار ساله مذاکراتشان را در بخاری انداخت و سوزاند و روز بعد به شرکت اعلام کرد که امتیاز دارسی را لغو کرده است و شرکت متهم شد که بصورت ماهرانه در حسابها دست برده و با فریب، دولت ایران را از سهم قانونی خود محروم کرده است. در این شرایط بعد از کشمکشهای دولت ایران و انگلیس « سر جان کارمن » رئيس شرکت انگلیس پرشیا که هشت سال پیش در جشن تاجگذاری رضا شاه شرکت کرده بود پس از چند روز مذاکرة مستقیم با رضا شاه و با مشاورت عده ای از وزرا از جمله حسن تقی زاده وزیر مالیه (انگلوفیل) به توافق رسیدند. در این قرارداد که به قرارداد ۱۹۳۳ (۱۳۱۲ شمسی) معروف است و به تصویب مجلس شورای ملی نیز به اتفاق آرا رسید، شرکت نفت ایران و انگلیس همچنان به اکتشاف و استخراج و فروش منابع نفتی ایران بدون هیچ الزامی به ارائة صورت عملکرد به دولت ایران ادامه میدهد و مدت این قرارداد، ۶۰ سال تعیین شد و منطقه ای که تحت پوشش امتیاز دارسی قرار داشت به ۷۵ درصد آن تقلیل یافت در حقیقت تنها در این قرارداد مناطق نفت خیز ایران ذکر شده بود و تضمین شد که سهم ایران سالیانه حداقل ۹۷۵ هزار پوند خواهد بود، با درنظر گرفتن ۱۶ درصد از منابع خالص. این قرارداد مجدد طوری توسط مسئولان آنزمان تهیه شد که در ظاهر منافع ایران بیشتر حفظ میشد، در صورتیکه یک مانور سیاسی- اقتصادی برای حفظ و استحکام هرچه بیشتر منافع دولت انگلیس و ثبات رضا شاه بود و با دادن امتیاز نفت شمال به روسها که تا نواحی جنوب سمنان میرسید، عملاً منابع ایران به دشمنان شمالی و جنوبی واگذار شد. از جمله شرکتهای نفتی روسی، شرکت نفت خوریان بود که با پرداخت سرمایه ۵ میلیون تومان در ۳۰ آذر ۱۳۰۴ شمسی توسط آقای « خوشتاریا » یک سوداگر بین المللی روسی تشکیل میشود. آقای خوشتاریا ۳۵ درصد از سهام را برای خود و دوستان و ۶۵ درصد آن را در اختیار بانک روس قرار میدهد. باید متذکر شویم که از جمله دوستان « خوشتاریا » تیمورتاش بود که یک میلیون ریال سهم دریافت کرد و به آقای میر قفقازی حمزوی (امیرمنظم) ۵۰۰ هزار ریال سهم، ستوده و امین معادن هر یک ۱۰۰ هزار ریال سهم داده شد. همچنین ۲ میلیون ریال سهام به مقامات بالای دولت تقدیم شده بود که مورد قبول واقع نشد و همان وقت این ۲ میلیون سهم به بانک پهلوی بخشیده شد.
حکومت رضا شاه در آغاز سلطنت پهلوی، تیمورتاش وزیر دربار، که فردی باسواد و سریع الانتقال بود، در دربار و کشور میدرخشید رضا قلباً از وجود او راضی نبود. در آغاز سلطنت، به پیشنهاد تیمورتاش و تأیید رضاخان، حزبی به نام « حزب ایران نو » تأسیس شد و جلساتی هم تشکیل داد. کلیه اعضای این حزب مقامات متنفذ و وزرا و وکلا بودند و تیمورتاش ریاست آن را بعهده داشت. پس از مدتی رضاخان تشخیص داد که این حزب نه پایة قدرت او، بلکه پایگاه تیمورتاش است و آن را منحل کرد. در جریان رفع غائله شیخ خزعل در خوزستان، سرتیپ فضل الله خان زاهدی (سپهبد زاهدی بعدی) معروف شد. او واسطه میان شیخ خزعل و رضاخان بود و مسأله خوزستان را به سفارش انگلیسیها به طریق سیاسی حل کرد. در جریان سرکوب کردستان، امیر احمدی بعنوان امیر لشکر نیروهای غرب شهرت یافت. او پس از سالها جنگ، موفق شد برخی از سران کرد را با « تأمین » فریب دهد. سران شورشی کرد از امیر احمدی خواستند که رضاخان به آنها کاری نداشته باشد و این مطلب را پشت قرآن بنویسد و امضا کند. به هر تقدیر، شورش کردها پس از ۴ سال جنگ به پایان رسید و امیر احمدی بعنوان « فاتح غرب » وارد تهران شد و رضا او را سپهبد کرد. او تنها سپهبد دوران رضاخان بود، که بلافاصله او را خانه نشین کرد و بعداً شغل بسیار بی اهمیتی به او داده شد. ولی امیراحمدی، که از کردستان طلا آلات زیادی جمع کرده بود، با مقداری از این پول توانست ثروت خود را به پانصد خانه برساند، که تماماً در خیابانها و کوچه های اطراف چهار راه حسن آباد قرار داشت. خانة او هم در این منطقه بود. با فرا رسیدن سقوط رضاخان امیر احمدی وضع بهتری پیدا کرد و در شهریور ۲۰ فرماندار نظامی تهران شد. در دوران محمد رضا شاه، او سناتور بود و در همین سمت فوت کرد. خانه نشین شدن امیر احمدی پس از « فتح غرب » فقط به این دلیل بود که در ایران بجز رضاخان نباید هیچ « ستاره » دیگری میدرخشید! ولی رضا به جمع آوری ثروت او از کردستان کاری نداشت! رضاخان از ژاندارمها خوشش نمی آمد، چون قزاق بود و بین قزاقها (که به وسیله روسها پایه گذاری شده بود) و ژاندارمها (که تحت نفوذ انگلیسیها بودند) یک خصومت کهنه وجود داشت. معهذا، سرلشکر ضرغامی را، که افسر ژاندارمری بود، دوست داشت و او مدت طولانی، شاید ۸ سال، رئیس ستاد ارتش بود و هرگونه دسیسه ای علیه او بی ثمر ماند. رضاخان مدتی پس از به قدرت رسیدن، شاید به توصیه انگلیسیها، از شهربانی خواست تا به فعالیتهای سیاسی مضر نیز رسیدگی کند. شهربانی رضاخان با حدت و شدت به این کار مبادرت ورزید و در زمان مختاری حتی به درون خانواده هایی که لازم بود نفوذ کرد. بدین ترتیب رجال رضاخانی یاد گرفتند که باید از شهربانی، بعنوان یک دستگاه « مخوف » حساب ببرند. رضاخان همیشه همه چیز را از شهربانی میخواست، ولی شهربانی برای کسب اطلاعات سازمان نیافته بود. لذا بیشتر اطلاعات از طریق سفارتخانه های ایران در کشورهای موردنظر و از کانال وزارت خارجه به او میرسید. در ستاد ارتش هم دستگاه رکن ۲ وظیفه اطلاعات و ضد اطلاعات انجام میداد. رکن ۲، اطلاعات نظامی را از کشورهای « هدف » به وسیله وابسته های نظامی دریافت میکرد. در لشکرها، رکن ۲ وجود داشت، که به فرمانده لشکر گزارش میدادند، نه به رکن ۲ ستاد ارتش. در هنگها هم یک افسر وجود داشت که وظیفه رکن ۲ را انجام میداد، ولی به این نام خوانده نمیشد و جز افسران هنگ محسوب میگردید. در دوران رضاخان، هیأت نظامی افسران فرانسوی، که از نخبگان ارتش فرانسه بودند، چه در دانشکده افسری و چه در دانشگاه جنگ دربارة وظایف و سازماندهی اطلاعات و ضد اطلاعات تدریس میکردند و تعدادی کتاب نیز به دستور آنها ترجمه شد. آنها کمی قبل از شروع جنگ جهانی دوم ایران را ترک کردند. میتوان گفت که بنیانگذار دستگاه اطلاعاتی، ارتش فرانسویها بودند، هرچند طرحهای آنها ناتمام ماند و اجرا نشد. به هر روی، علیرغم اقدامات خشن شهربانی و گسترش جو وحشت از آن، نقش اصلی را در مسائل اطلاعاتی، انگلیسیها داشتند که در مورد امور مهم مانند جریان تیمورتاش به رضا شاه کمک رساندند.
رضاخان و انگلیسیها رضاخان یک عامل انگلیس بود و در این تردیدی نیست. کودتای ۱۲۹۹، طبق اسناد موجود در ملاقات ژنرال آیرون ساید انگلیسی با رضاخان، با حضور سید ضیا الدین طباطبائی برنامه ریزی شد و پس از کودتا هم قریب به پنج سال طول کشید تا رضاخان به سلطنت رسید. در این مدت رضاخان، سردار سپه و وزیر جنگ و نخست وزیر شد. شاپورجی، روزی کتاب محرمانه ای به فردوست (نویسنده کتاب ظهور و سقوط پهلوی جلد اول) نشان داد که در یک بند آن نوشته شده بود که نایب السلطنه هندوستان میخواست فرد مناسبی را برای ادارة ایران پیدا کند و به دستور او پدر شاپورجی (اردشیرجی) این فرد را، که رضا بود، پیدا کرد و به نایب السلطنه معرفی نمود. شاپورجی منظورش این بود که سلطنت پهلوی بدست پدر او پایه ریزی شده است. روابط رضا شاه با سفارت انگلیس توسط اردشیرجی و خان اکبر و همچنین سردار اسعد بختیاری که مدتی وزیر جنگ رضا شاه بود صورت میگرفت. اگر مطلب رسمی مهمی بود، نخست وزیر را مأمور ملاقات با سفیر انگلیس میکرد، در غیر این صورت از رابطهای مخصوص خود با سفارت استفاده میکرد. یکی از جاسوسانی که انگلیسیها در خانة رضا شاه قرار داده بودند، سلیمان بهبودی پیشخدمت او بود. بهبودی تا خروج رضا شاه از ایران در حریم زندگی خصوصی او محرمترین فرد بود و با رضاخان به تبعید رفت و در زمان محمد رضا شاه، بهبودی تا مقام معاونت دربار رشد کرد و پسرش نیز چند دوره با کمک پدرش از ساوه (یا ملایر؟) نمایندة مجلس شد. یکی دیگر از مشاوران و واسطه های مهم رضا شاه و انگلیسیها و باید گفت مهمترین آنها محمد علی فروغی (ذکا الملک) فراماسون انگلوفیل بود که در صعود رضا خان به سلطنت و سپس در صعود پسرش محمد رضا شاه نقش اساسی را ایفا میکند.
رضاخان و روسها رضاخان از پایینترین مقام درجه داری در واحد قزاق شروع کرد و تا درجه میرپنجی (سرتیپ فعلی) ترفیع یافت. چون قزاقها تحت امر افسران روس خدمت میکردند، طبعاً رضا نیز که به این درجه رسیده بود، با عالیرتبه ترین افسران روس آشنایی کامل داشت و با آنها دوست بود. آلبومهای زیادی موجود است که این سوابق را نشان میدهد. انگلیسیها قبل از رضاخان، در طبقات بالای جامعه ایران نفوذ عمیق داشتند. روسهای در میان بخشی از اشراف نفوذ داشتند.، که پس از انقلاب بلشویکی این پایگاه را از دست دادند. ولی در همان زمان نیز بیشتر به وسیلة نیروهای قزاق اعمال نفوذ میکردند و پس از کمونیستی شدن، راه نفوذ پنهان و حزبی را در پیش گرفتند. رضاخان در اوایل قدرت با روسیه کمونیستی روابط خوبی داشت، ولی پس از واقعة تیمورتاش این روابط تیره شد. چنانکه محمدرضا پس از بازگشت از سوئیس میگفت: « پدرم از کمونیستها خیلی بدش می آید. » در زمان او چندین شبکه کمونیستی کشف شد، که معروفترین آن « گروه ۵۳ نفری » بود. رهبر آنها، « دکتر تقی ارانی »، در زندان کشته شد و بقیه به زندانهای طویل المدت محکوم شدند. در شهریور ۲۰، کمونیستها همه از زندان آزاد شدند، که پیشه وری هم جز آنها بود. بعلت ضعف فوق العاده دستگاههای اطلاعاتی ارتش و شهربانی در دوران رضاخان، احتمالاً شبکه های کمونیستی بیشتری وجود داشت که کشف نشد.
رضاخان و آلمانها در زمان اوج قدرت نازیها در آلمان، به دستور رضاخان در ایران یک کابینة جوان به نخست وزیری « دکتر متین دفتری » (۴۳ ساله) روی کار آمد (آبان ۱۳۱۸). وظیفة این کابینه نزدیک شدن به آلمان بود. عملاً نیز روابط تجاری و صنعتی بین ایران و آلمان توسعه یافت تعداد مهندسین و متخصصین آلمانی در طول جنگ جهانی دوم در ایران زیاد شد و به ردة دوم، پس از انگلیسیها، رسید. با پیشرفت آلمانها در جنگ و نزدیک شدن آنها به کوه های قفقاز، سمپاتی ولیعهد (محمد رضا) به آلمانها زیاد شد و رضاخان هم گاه به انگلیسیها ناسزا میگفت. همانطور که بعداً خواهیم دید، در دربار رضاخان، که همه عمال انگلیس بودند، این تحولات از دید لندن پنهان نبود. با شروع شکست آلمان در جبهه ها، رضاخان دستپاچه شد و منصورالملک را (پدر حسنعلی منصور)، که از مهره های انگلیس به شمار میرفت، نخست وزیر کرد. او به رضا گفت که متفقین از وجود مهندسین و متخصصین آلمانی در ایران ناراضیند و رضاخان بلافاصله بیش از ۶۰۰ کارشناس آلمانی را ظرف ۲۴ ساعت با کامیون به ترکیه تحویل داد. او تصور میکرد که با این عمل، مسئله حل شده و انگلیسیها با بقای او موافقت میکنند. ولی اشتباه میکرد و ساعت ۴ صبح روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ هر سه نیروی متفقین (انگیس، شوروی، آمریکا) وارد خاک ایران شدند. او دیگر پایگاهی نداشت و لذا تسلیم شد و از ترس اینکه به اسارت روسها بیفتد، به سرعت به خارج گریخت. در مورد نزدیک شدن رضاشاه به آلمانها باید گفت در آن شرایط سیاسی – اجتماعی ایران که صحنه از رجال میهن پرست خالی بود، رضا شاه برای رهایی از استعمار روس و انگلیس، در زمانی به آلمانها روی می آورد که احساس میکند آلمانها از لحاظ سیاسی – نظامی و اقتصادی از روس و انگلیس برتری یافته اند و در شروع و امتداد جنگ جهانی دوم و اشغال سرزمینهای متفقین و پیروزی مداوم لشکر آلمان بر قوای متفقین برای رضا شاه مسلم بود که پس از پیروزی کامل آلمانها، ایران از زیر یوغ روس و انگلیس بیرون خواهد آمد و در این رابطه نیروهای ناسیونالیسم ایران نیز پا گرفتند و قدرتمندتر شدند. ولی افسوس و صد افسوس ...
آخرین تلاشهای رضاخان و اشغال ایران همانطور که قبلاً ذکر شد، با پیشرفت آلمان نازی در جنگ جهانی دوم، مناسبات صمیمانه ای بین رضاخان و هیتلر بوجود آمد. ارتش آلمان تا کوههای قفقاز پیشروی کرده بود و به مرزهای ایران نزدیک میشد. متفقین به وحشت افتادند و با اطلاعاتی که از درون دربار رضاخان داشتند، مطمئن شدند که اگر ارتش آلمان بتواند خود را به مرزهای ایران برساند، رضاخان صد در صد در اختیار آلمانها قرار خواهد گرفت و آلمان هیتلری از طریق ایران میتواند بر خاورمیانه از سویی و بر سایر مستعمرات انگلیس که هندوستان مهمترین آنها بود، از سوی دیگر اعمال کنترل کند. آیا مسئله گرایش رضاخان به آلمان نازی ساختگی بود یا واقعیت داشت؟ باید بگوییم که کاملاً واقعیت داشت. از مدتها قبل، نزدیکیهای سیاسی بین آنها ایجاد شده بود و رضاخان با هیتلر و بلند پروازیهای او همدلی داشت. رضاخان یک قزاق بود و اطلاعات نظامی کلاسیک نداشت و مسائل را ساده میدید. لذا میتوان گفت که حتی او نیز بنوبه خود تحت تأثیر حرفهای پسرش قرار میگرفت. این رویای رضاخان مدت زیادی نپایید و با شروع شکستهای آلمان کابینه آلمانوفیل متین دفتری را کنار گذاشت و علی منصور (منصور الملک) را مأمور تشکیل کابینه کرد (تیر ۱۳۱۹). منصور به تکاپو افتاد و هر روز در حال مذاکره با سفرای انگلیس (در درجه اول) و روسیه و آمریکا بود. او با وزیر مختار انگلیس (سر رید بولارد) و آمریکا (دریفوس) ملاقات خصوصی داشت، ولی هیچگاه با سفیر شوروی (اسمیرنوف) به تنهایی ملاقات نکرد. منصور ماحصل مذاکراتش را مرتباً به اطلاع رضاخان میرسانید و میگفت که متفقین نسبت به شما عدم اعتماد پیدا کرده اند! رضاخان با عصبانیت میگفت که این عدم اعتماد بیجا است و صحیح نیست، به آنها اطمینان بده که صحیح نیست! به هر حال، این اعتماد شفاهی رضاخان برای انگلیسیها که از دورن دربار او اطلاعات دقیق داشتند و از گرایشهای او به آلمان مدارک مستند کافی داشتند، کافی نبود. منصور در ملاقات بعد (نیمه دوم مرداد ماه ۲۰) گفت که انگلیسیها میگویند که اگر شاه راست میگوید برای ابراز حسن نیت خود این ۶۰۰ کارشناس آلمانی را با خانواده هایشان ظرف ۴۸ ساعت اخراج کند! رضاخان نیز ظرف ۲۴ ساعت کارشناسان آلمانی را، که در استانهای مختلف کار میکردند، جمع آوری کرد و با اتوبوس از راه ترکیه اخراج کرد و از سفارتخانه های متفقین هم خواست که با اعزام نماینده بر خروج آنها نظارت کنند! ظاهراً مسئله حل شده بود و رضاخان تصور میکرد که خطر عزل او توسط متفقین منتفی شده است! ولی در ملاقات بعد، منصور، مسئله کمک رسانی به شوروی را مطرح کرد و گفت که سفرای سه گانه میگویند چون آمریکاییها میخواهند مقادیر زیادی سلاح به شوروی کمک کنند، لذا باید خطوط ارتباطی و راه آهن ایران در اختیار سه کشور قرارگیرد. رضاخان پاسخ داد که من نه فقط این کار را انجام میدهم، بلکه بیش از این نیز با آنها همکاری میکنم و مراقبت این راهها را عهده دار خواهم شد و حفاظت کامل محموله های متفقین را تضمین میکنم! منصور پاسخ رضاخان را به متفقین اطلاع داد و چنین جواب آورد که آنها خود میخواهند حفاظت راهها را بدست داشته باشند. رضاخان که چنین دید « سر ریدر بولارد » وزیر مختار انگلیس و « اسمیر نوف » سفیر شوروی را به کاخ سعد آباد احضار کرد و نظر قطعی آنها را خواست. پاسخ همان بود که ارتشهای سه گانه دوستانه وارد ایران خواهند شد و تأمین جاده های ارتباطی را رأساً بدست خواهند گرفت. پس از این مذاکرات، رضاخان، آن مرد پرقدرت یکباره فرو ریخت و به فردی ضعیف و غیر مصمم تبدیل شد و در ظرف چند روز قیافه و اندامش آشکارا پیرتر و فرسوده تر گردید. بالاخره نیروهای سه کشور انگلیس و روسیه و آمریکا وارد خاک ایران شدند. رضاخان میدانست و برایش مسلم بود که با ورود ارتش متفقین از سلطنت برکنار خواهد شد و لذا به ارتش خود دستور « مقاومت » داد. آیا رضاخان نمیدانست ارتش او، که سران آن همه و یا اغلب سرسپردة انگلیس هستند، نمیتواند در مقابل ارتش قدرتمند سه کشور مقاومت کند؟! او میدانست و انگیزة خود را از « مقاومت » به ولیعهد توضیح داده بود. محمد رضا میگفت که پدرم میگوید: « من دیگر کارم تمام است، دستور مقاومت میدهم که اقلاً نگویند به قشون خارجی اجازة ورود داده است. این مقاومت به هر نتیجه ای برسد برای من و زندگینامه من بهتر است. شاید این عاقلانه ترین تصمیم رضاخان بود و به این ترتیب، او که از کناره گیری گریزی نداشت، میخواست از نظر افکار عمومی شرایطی ایجاد کند که تداوم سلطنت پهلوی توسط پسرش تضمین شود. شاید این توصیه ای بود که انگلیسیها در آخرین لحظات به او کرده بودند؟! ولی این مقاومت بسیار نمایشی بود، زیرا در مملکتی که « رجال » آن همه عامل انگلیس بودند، و در ارتشی که امرای آن عموماً سرسپردة دیرینة انگلیس بودند، و برای شاهی که همه میدانستند به وسیله انگلیس به قدرت رسیده بود، « مقاومت » در مقابل انگلیس و متحدین او خنده دار بود! به هر روی نیروهای متفقین وارد ایران شدند. آمریکاییها از جنوب آمدند و در خرمشهر پیاده شدند و در یک ستون در خوزستان، محور اهواز- دزفول پیشروی کردند. روسها در سه محور خراسان، بندر انزلی و آذربایجان شرقی وارد خاک ایران شدند و با خود نیروی زمینی مفصلی آوردند. انگلیسیها، که نیروهایشان در عراق مستقر بود، از محور قصر شیرین – باختران وارد شدند و با خود نیروی زرهی مجهزی آوردند
+ نوشته شده در Wed 9 Apr 2008ساعت 1:2 PM توسط میثاق آزاد |
از خاندان مستوفیان تا مصدق اولین شخصیت خاندان مستوفیان، آقا محسن آشتیانی میباشد که کریمخان زند پس از به قدرت رسیدن به پاس خدمات، آنان را نزد خود فراخواند. فرزندان آقای آشتیانی به نامهای محسن، کاظم، هاشم و آقاسی بودند که در دستگاه کریمخانی به القاب بیک، میرزا و خان مفتخر گردیدند. در فاصلة درگذشت کریمخان (۱۷۷۹) تا نابودی لطفعلی خان (ژوئن ۱۷۹۵) آقامحمدخان قاجار به نابودی و قتل خاندان زند مشغول بود. با تمام کشتارها هنوز به نام میرزا کاظم مستوفیان آشتیانی بر میخوریم که در دستگاه آقا محمد خان به مقامهایی نیز میرسد. شاخه های جداشده از آقا محسن آشتیانی جد بزرگ محمد مصدق سه شاخه هاشم خان، میرزا کاظم و آقاسی بیک است که محمد مصدق از شاخة شاخص میرزا کاظم میباشد که پدر او میرزا هدایت الله، وزیر دفتر اول است و دو برادر دیگرش میرزا حسن، وزیر دفتر دوم و میرزا علی موثق السلطنه میباشند. احمد متین دفتری و هدایت الله متین دفتری از فرزندان میرزا حسن وزیر دفتر دوم بوده اند که در تاریخ ایران از آنان بسیار نام برده شده است. از شاخة هاشم خان به افرادی مانند وثوق الدوله، قوام السلطنه و معتمدالسلطنه میتوان اشاره نمود. لقب وزیر دفتر زمانی به میرزا هدایت الله داده شد که معیرالممالک به وزارت مالیه (یا با گویش امروز وزارت دارائی) منصوب شده بود.(۱۸۷۳) در آغاز سلطنت مظفرالدین شاه (۱۲۹۱ه.ش مساوی با ۱۸۹۶م) وزیر دفتری به محمدحسین پسر میرزا هدایت الله واگذار شد. پنج ماه بعد که عبدالحسین میرزا فرمانفرما با توطئه و نیرنگ اتابک امین السلطان را به قتل میرساند چون میرزا محمد حسین از گروه اتابک بود او را نیز ساقط میکند (دسامبر۱۸۹۶). البته در بعضی از روایات تاریخی آمده است که مصدق و دو برادرش از فرزندان نامشروع مظفرالدین شاه میباشند و مبنی بر اسنادی است که در سفرهای مظفرالدین میرزا از تبریز به تهران نموده است که در این سفرها همواره نجم السلطنه مادر مصدق مهماندار ولیعهد قاجار بوده است چرا که همزمان نجم السلطنه معشوقة مظفرالدین میرزا نیز بوده است. باید در نظر گرفت که شخصیت هر انسان به صورت یک مثلث سه ضلعی شکل میگیرد، ۱- خصوصیات ارثی ۲- تربیت خانوادگی ۳- محیط زیست، که مصدق از هر سه به خوبی بهره مند بوده است. شخصیت مصدق در خانه و خانواده ای که اعضای آن همه معتقد به فراماسونری، معتقد به اتحاد جهانی اسلام و انگلوفیل بوده اند و همچنین همگی رجال درجه یک، مزدور و وابسته به انگلیس بوده اند، شکل گرفته است. طبق بررسیهای دقیقی که شده است اولین فراماسونری از اواخر سال ۱۲۳۷ خورشیدی توسط میرزا ملکم خان و مولر انگلیسی تأسیس میشود و تمام ایادی متنفذ وابسته به انگلیس مثل سید زین العابدین امام جمعه که پدر زن مصدق بوده، در آن عضویت داشته اند. میرزا هدایت الله که از خانواده مستوفی بوده نیز در این فراموشخانه عضویت داشته است که دکتر علی امینی در خاطرات خود آن را تأیید میکند. اسماعیل رائین در جلد اول مجموعه سه جلدی کتاب خود نام تمام رجال ایران که عضو فراماسون بوده اند را ذکر کرده است. در زمانیکه سید جمال الدین اسد آبادی به تهران آمده بود میرزا هدایت الله مرید او میشود، در نوشته های محیط طباطبائی به این نکته نیز اشاره شده است. مصدق در خانواده ای با این شرایط، از مادری با این شرایط در خانه ای مسموم از خیانت و مزدوری پرورش یافت و نباید از او خرده گرفت که او نیز به جمع شبکة فراماسونیسم مزدور انگلیس پیوست. مصدق در یکی از نطقهای خویش در مجلس شورای گفته است: « اگر مظفرالدین شاه عقل داشت دستورات میرزا ملکم خان را در مورد ادارة کشور به مرحلة اجرا در می آورد. مصدق از کودکی چندین مستمری که مرسوم مزدوران دورة قاجار بود دریافت میداشت که تا پایان حیاتش از آن بهره مند شد. پس از کشته شدن اتابک اختلافاتی بین خانوادة آشتیانی افتاد و عبدالحسین میرزا فرمانفرما دائی مصدق از همکاری خواهرزاده اش بهره مند شد و خانوادة میرزا حسین در طرف اتابک باقی ماند. محمد مصدق اولین افتخار اداری را در حالیکه ۱۷ سال بیش نداشت با سمت مستوفی خراسان آغاز میکند. افرادی که جیره خوار و یا حتی طرفدار یک کشور استعماری خارجی بوده باشند و به نفع آن کشور خدماتی کرده باشند را با صفت جاسوس یاد میکنند که در خانوادة آشتیانی این لقب به فیروز میرزا نصرت الدوله، عبدالحسین میرزا فرمانفرما، نصرت الدوله فیروز و مظفر فیروز داده شد که چهار نسل متوالی بعنوان جاسوس انگلیس در خدمت اجانب بوده اند. مظفر فیروز در سالهای قبل از فتنة خمینی به طرفداری از چپیها و به جیره خواری از جانب انگلیس بر ضد شاه و حکومت آن زمان سخنرانی و مقاله نویسی مینمود. از جمله افرادی که به او لقب جاسوس به معنای اخص کلمه میدهند دکتر احمد متین دفتری است. وی علاوه بر اجرای فرامین اربابش انگلستان به گزارشهای جاسوسی و مخفی نیز مبادرت میورزید. مصدق از این اعمال دامادشان به روشنی آگاهی داشت ولی هیچگاه مانع آن نشد. وکیل مدافع مصدق در خاطراتش مینویسد مصدق از دامادشان با نیکی یاد میکرد و از بردن نام او « به هیچ وجه ککش هم نمیگزید. جاسوسی میرزا احمدخان، به انگلیس ختم نمیشد و او همزمان برای سفارت آلمان و همچنین انگلیس کار میکرد. میرزا ابوالقاسم خان کحال زاده منشی سفارت آلمان در زمان جنگ اول جهانی در خاطراتش به تماسهای محرمانه آقا میرزا احمدخان دفتری متین الدوله اشاره دارد و این حرکت او را به آلمان دوستی نسبت میدهد. وی پس از استعفای منشی یاد شده مدتی در این پست به خدمت آلمانها درآمد. مصدق در بیشتر موارد سیاسی از دائی خودش عبدالحسین میرزا فرمانفرما تقلید میکرد و در زمانیکه فرمانفرما به استانداری آذربایجان رسید مصدق را بعنوان نمایندة خویش در تهران تعیین کرد. آنها رمزی بین خود قرار دادند و او تمام تلگرافها و نوشتارها را با دائیش رد و بدل میکرد و آنها را با محمد علیشاه در میان میگذاشت. بهمین صورت هنگامیکه مصدق در سال ۱۹۲۲ (۱۳۰۰ ه.ش) به استانداری آذربایجان منصوب شد احمد متین دفتری برادر زاده و داماد خود را بعنوان نمایندة خود در تهران به دولت رضاشاه معرفی نمود. متین دفتری که از سالها پیش به جاسوسی و خوش رقصی برای سفارت انگلیس مشغول بود خبرهای با ارزش دیگر از داخل نظام شاهنشاهی را به انگلیسیها میرساند. از طریق همین گزارشها بود که اسماعیل آقا سمیتقو از اسرار و نقشه های نظامی آگاه میشد. رضاشاه به این امر پی برد و دستور داد رمز دیگری بطور مستقیم بین حبیب الله خان شیبانی فرماندة ارتش در آذربایجان و مرکز برقرار شود و مطالب خلاف واقع و دروغین را مبادله کنند. چون نیت مصدق بر سردار سپه مشخص شد دستور داد به دستورات مستقیم مصدق ترتیب اثر داده نشود و از قبول دستورات مستقیم او خودداری گردد. رضاشاه متوجه شده بود که شبنامه های منتشره در تبریز را سفارت انگلیس رهبری کرده و یک نفر روسی را برای توزیع و پخش آنها اجیر کرده بودند. این کار برای به هم زدن روابط با روسیه شوروی برنامه ریزی شده بود. چون رضاشاه به سرتیپ شیبانی نیز مشکوک شده بود او را نیز با سرتیپ امان الله جهانبانی عوض نمود. چند روز پس از ورود سرتیپ شیبانی، مصدق کسالت و بیماری را بهانه کرد و استعفا داده، درخواست مراجعت به تهران را نمود. (۱۹۲۲) انگلیس به دسایس معمول و متعدد خود در سال ۱۹۳۹ با حقه بازی میزان کاهش درآمد شرکت نفت انگلیس و ایران را بجای حدود ۱۶ درصد به ۳۸ درصد کمتر نشان داد و از این بابت پرداختی آنان به دولت رضاشاه بسیار ناچیز گردید و شایع کردند که این روند ادامه خواهد یافت. کیخسرو و بهرام شاهرخ (پدر و پسر) که خوش خدمتی آنان به انگلیس ثابت شده است در دو دورة متوالی در رأس ادارة رادیو قرار گرفتند. آقای شاهرخ که گویندة فارسی رادیو برلن در زمان جنگ جهانی دوم بوده و اهانتهای سنگینی به رضاشاه میکرده بعدها در دو دورة متفاوت به دلیل فشارهای انگلیس در زمان محمدرضاشاه به ادارة امور رادیو گمارده شد. با فشارهایی که انگلیسیها به رضاشاه می آوردند او مجبورشد متین دفتری را در سال ۱۹۳۹ به نخست وزیری منصوب نماید. شواهد کافی وجود دارد که این توطئه را محمد مصدق طرح ریزی کرده و کارگردانی عملیات را بعهده داشته است، بعلاوه مطالب و اخبار بسیار محرمانه ای را که احمد متین دفتری به انگلیس میرساند از ناحیه مصدق تهیه و تنظیم میشده و همچنین به احتمال قوی اطلاعات و اخباری را که کیخسرو شاهرخ از رادیو پخش میکرده از جانب محمد مصدق تهیه و یا تدارک میشده است. این اطلاعات حتی توسط متین دفتری به سفارت آلمان تحویل میشده و وجوهی را از طریق همین آقای دکتر احمد متین دفتری دریافت میکردند. متین دفتری هم از آلمانیها و هم از انگلیسیها پول دریافت میکرده است. نیروهای آلمانی در پی تصرف لاشاریته کنار رود لوآر به قطار ویژه ای دست یافتند که اسناد محرمانه سرفرماندهی فرانسه را حمل میکرد، طرح محرمانة حمله به قفقاز نیز در میان این اسناد بود. در بین این اسناد حمله به تأسیسات نفتی باکو با استفاده از پایگاه هوائی ایران که قبلاً به اصرار و پشتکار متین دفتری و با ارتباط با انگلیسیها ساخته شده بود به دست آلمانها افتاد. این مسئله، واقعیت مهمی را راجع به متین دفتری برای آلمانها روشن ساخت. آلمانها دانستند که او بصورت دو جانبه کار میکند. مراتب را به اطلاع رضاشاه رساندند و اعلام داشتند که به نظر میرسد شاه با اینکار بی طرفی را کاملاً رعایت نکرده و لذا اخطار شدید دادند. این دسیسه مصدق- شاهرخ- متین دفتری به برکناری متین دفتری منجر شد. رضاشاه بسیار زیرکتر از اینها بود و هرگاه اختلاس یا گناهی از اطرافیان را کشف میکرد آن را با متانت تحمل میکرد و به شهربانی و کارآگاهان دستور میداد اسناد لازم را جمع آوری کنند، وقتی کاملاً جرم مسجل میشد دستور بازداشت و یا دستگیری را میداد. در مورد توطئه محمد مصدق نیز به همین صورت عمل شد. وقتی نتایج حاصله از نقشه متین دفتری و مصدق که توسط رئیس شهربانی در صبح روز ۴ تیرماه ۱۳۱۹ به آگاهی رضاشاه رسید در حالیکه به شدت عصبانی بود دو نفر احمد متین و علی اصغر حکمت را به حضور پذیرفت و در آن جلسه چه گذشته بر کسی روشن نیست ولی به احتمال قوی رضاشاه با فحش و ناسزا و شاید هم با کتک این دو تن (نخست وزیر و وزیر کشور) را اخراج و در منزلشان تحت نظرداشت. رضاشاه از متهم کردن علنی این جاسوسان انگلیسی در میان اولیای امور و راه انداختن سر و صدا خودداری کرد. از این کار رضاشاه بعدها توسط ایادی فراماسونی و انگلو اسلامیستها انتقاد شد، در حالیکه همواره مشاورین انگلیسی در کنار رضا شاه به او توصیه میکردند که بجای بی آبرو کردن این افراد، آنها را به بهانه های دیگر برکنار کند. مصدق در باغ ییلاقی خویش مرتب با کیخسرو شاهرخ ملاقات داشته و از آنجا که رضاشاه به روابط آنها پی برده بود و ویلای مصدق در حوزه کلانتری تجریش بود به دستور رضاشاه رئیس کلانتری به آن باغ رفته و در ظهر روز ۴ تیر ۱۳۱۹ دستگیر میکنند در حالیکه طرفداران مصدق مدعی هستند او تا قبل از دستگیری در احمد آباد سکونت داشته. (سکونت داشته ولی کارهای پنهانی را از ویلای تجریش انجام میداده. (روزنامة اطلاعات در آن زمان نوشت: برحسب اراده ذات مقدس شاهنشاهی، آقای متین دفتری برای استراحت از خدمت معاف و همچنین آقای حکمت وزیر کشور هم برای معالجه از خدمت معاف گردیده است. (اطلاعات روز ۵ تیر ماه ۱۳۱۹). پس از کشف اسناد جنگی متفقین، توسط آلمانها، دولت روسیه از این که ایران موافقت کرده بود هواپیماهای شناسائی متفقین از فراز ایران پرواز کرده و طرح بمباران تأسیسات نفتی بادکوبه را به اجرا درآوردند سخت برآشفت. رضاشاه درجهت رفع موضوع، هیأتی به مسکو فرستاد. بدنبال آن با اصراری که ایران کرد شاهرخ را نیز از رادیو برلن برکنار نمود و در ژوئن سال ۱۹۴۱ او را از آلمان اخراج کرد. در دورة چهارم مجلس (۳۰ ژوئن ۱۹۴۶)، احمد قوام السلطنه به دنبال حیله بازیهای عموزاده (مصدق) با او سازش نموده و قبول میکند تعدادی از افراد فامیل و از جمله متین دفتری (داماد و نوه برادر- مشاور وزیر)، مرتضی قلی بیات (خواهرزاده – وزیر دارائی)، سرلشکر محمد حسین فیروز (پسر دائی – وزیر راه) و شمس الدین امیر علائی (گوش به فرمان دائمی مصدق - وزیر کشاورزی) را در کابینه وارد کند.
+ نوشته شده در Tue 8 Apr 2008ساعت 1:38 PM توسط میثاق آزاد |
محمدعلی فروغی و جایگاه او در تاریخ معاصر ایران محمدعلی فروغی در سال۱۲۵۴ش بدنیا آمد و پس از مرگ پدر به« ذکا الملک» ملقب شد. به گفتة مهدی بامداد، جد اعلای این خانواده از یهودیان بغداد بود، که برای تجارت به ایران آمد و در اصفهان سکنی گرفت و مسلمان شد! پدر فروغی، محمدحسین ذکا الملک متخلص به فروغی، از معاریف فرهنگی زمان خود به شمار میرفت. او تحت تأثیر میرزا ملکم خان از پیشکسوتان ترویج فرهنگ غربی و فراماسونری در ایران شد. میرزا محمدعلی در چنین مکتبی تربیت شد و به نوبة خود به یکی از برجسته ترین متفکرین غربگرا و بزرگ فراماسون ایران بدل گردید. محمدعلی فروغی برای نخستین بار، بهمراه وثوق الدوله (میرزا حسن خان) و دبیرالملک (میرزا محمدحسین خان بدر)، قانون اساسی و سایر اسناد بنیادی فراماسونری را به فرمان « لژ بیداری ایران » از فرانسه به فارسی ترجمه کرد و واژه فراماسونری و معادلهای فارسی آن، چون« جمعیت رفیقان » و « فتیان » را در واژگان فارسی جا انداخت. فروغی در سن ۳۲ سالگی از بنیانگذاران لژ « بیداری ایران » در سال۱۲۸۶ش –۱۹۰۷م بود و در این لژ به مقام استاد اعظم با عنوان خاص « چراغدار » نائل آمد. فروغی از مدرسین و مدیر مدرسه علوم سیاسی بود که توسط فراماسونهای سرشناس میرزا نصرالله خان مشیرالدوله و پسرش میرزا حسن خان بنیاد نهاده شده بود. این مدرسه که بعدها دانشکده حقوق شد، مکتبی بود که فرزندان طبقة حاکمة ایران را به خود جلب کرد و دولتمردان و « رجال » سیاسی ایران آینده را پرورش داد و بذر فرهنگ و روانشناسی فراماسونی را در نسلهای متمادی تحصیلکردگان و دانشگاه دیدگان غربگرای ایران فشاند. خان ملک ساسانی مینویسد: خوب به خاطر دارم یک روز درس تاریخ داشتیم و گفتگو از مستعمره های انگلیس بود که آیا خود اهالی قادر به اداره کردن ممالک خود هستند یا نه؟ میرزا محمدعلی ذکا الملک گفت: آقایان شما هیچوقت سرداری برای دوختن به خیاط داده اید؟ همه گفتند: آری. گفت: خیاط برای سرداری شما آستین گذارده؟ همه گفتند: البته. گفت: وقتی سرداری را از مغازه خیاطی به منزل آوردید آستینهایش تکان میخورد؟ همه گفتند: نه! گفت: پس چه چیز لازم بود که آستینها را به حرکت درآورد؟ شاگردها گفتند: لازم بود دستی توی آستین باشد تا تکان بخورد. جناب فروغی فرمودند: مقصود من هم همین بود که بدانید ایران شما مثل آستین بی حرکت است که تا دست دولت انگلیس در آن نباشد ممکن نیست تکان بخورد. فروغی فردی با استعداد و بسیار پرکار و از نظر ظاهری باوقار بود و بدلیل همین ویژگیها به مغز متفکر فراماسونری ایران بدل گردید و نام و اندیشة او بر فرهنگ رسمی دوران پهلوی – از دبستان تا دانشگاه – سایه افکند.
فروغی و سلطنت پهلوی فروغی در به قدرت رسیدن رضاخان و تأسیس سلسلة پهلوی نقش اساسی داشت. مورخ معاصر، حسین مکی مینویسد: فروغی از بدو پیدایش رضاخان یا از جهت هوش فطری و یا از لحاظ آگاهی از سیاست انگلستان در مورد « تمرکز حکومت قدرت » و ایجاد دیکتاتوری همواره او را تقویت میکرد، و در بسیاری بازیهای سیاسی، مبتکر و در حقیقت یکی از تعزیه گردانهای اصلی بوده است. فروغی در سه مقطع حساس حیات سلسلة پهلوی، نقش اصلی داشت: او نخستین وزیرالوزرای رضاخان بود که « شنل آبی » سلطنت را در مراسم تاجگذاری بر دوش او استوار ساخت. معروف است و مورخین عصر پهلوی، بیشتر برای تزئین چهرة فروغی، مینویسند که، در سال ۱۳۱۴ به خاطر یادداشتی که از او نزد محمد ولی خان اسدی (نایب التولیة مغضوب آستان قدس رضوی) یافت شد، از نخست وزیری کناره گیری کرد و خانه نشین شد. با توجه به نقش و مقام مهم و یگانة فروغی، چنین واقعه ای، در صورت صحت، نمیتواند چیزی بیش از یک توجیه باشد برای کناره گیری سنجیده و عامدانة فروغی از صحنة علنی سیاست. شاید او میخواست و تمایل داشت که در پس پرده باشد و به کارهای « بزرگتر »، که به فراغت نیاز داشت بپردازد و در عینحال، وجهة « روشنفکرانه » و « فاضلانه » خود را برای « آینده » محفوظ دارد. فروغی و شهریور ۱۳۲۰ در شهریور ۱۳۲۰، واضح بود که ابقای رضاخان بر سریر سلطنت، مهمتر از همه، به خاطر نارضایتی عمیق و محسوس تودة مردم و لرزان شدن پایه های تاج و تختش، دیگر غیرممکن است. برای سیاست پردازان بریتانیا سه امکان برای وضع آیندة حکومت ایران مطرح بود: ۱- اعادة سلطنت قاجاریه و به تخت نشاندن محمدحسن میرزا و پسرش حمید. آنتونی ایدن (وزیر خارجه بریتانیا) در ۱۰ سپتامبر ۱۹۴۱ – ۱۹ شهریور ۱۳۲۰ برای ارزیابی مسأله به ملاقات آنها میرود و در تلگراف « بسیار محرمانه » به بولارد مینویسد: پرنس حسن قاجار وارث سلسلة قاجار در لندن است و من، او و پسرش را بطور خصوصی ملاقات کردم ... پرنس حسن آماده است تا اگر چنانچه جنبشی در ایران برای بازگرداندن سلسله قاجاریه به سلطنت بوجود آید به ایران برود. او پسرش را نیز همراه خود به ایران خواهد برد. پرنس حسن گفت که فروغی قبلاً معلم او بوده است و لذا او (فروغی) شاید نسبت به بازگشت سلطنت قاجار سمپاتی داشته باشد. ولی، بر خلاف تصور محمدحسن میرزا، فروغی نظر مساعدی نسبت به اعاده سلطنت قاجار نداشت. بعلاوه، در دیداری که در۱۳ سپتامبر(۲۲ شهریور) سرهوراس سیمور( معاون وزارت خارجه انگلستان در امور خاورمیانه) و هارولد نیکلسون (رئیس بی. بی. سی) با شاهزادگان قاجار داشتند، نتیجة ارزیابی منفی بود. سیمور بخصوص از اینکه حمید پسر محمدحسن میرزا، که افسر نیروی دریائی انگلیس بود، یک کلمه فارسی نمیدانست، ناراحت شده بود. بنابراین، این امکان بطور قطعی منتفی شد.
۲- استقرار یک رژیم جمهوری در ایران، با ریاست شخصیتهایی چون فروغی (کاندید انگلیسیها) یا ساعد (کاندید روسها). این امکان با موانع زیر مواجه بود: الف: ریاست جمهوری فروغی مورد مخالفت روسها بود و بنابراین توافق دو قدرت تعیین کنندة انگلیس و شوروی بر سر یک چهره دشوار بود و به زمان کافی نیاز داشت. با توجه به ضرورت تصمیم گیری سریع، این امر ناممکن بود. ب: فروغی شخصاً با استقرار نهاد جمهوری در ایران موافق نبود و لذا پیشنهاد ریاست جمهوری خود را نپذیرفت. پ: اصولاً مقامات بریتانیائي بطور سنتی نسبت به استقرار جمهوری در ایران نظر مساعد نداشتند و سلطنت را مناسبترین شکل حکومتی منطبق با فرهنگ و روانشناسی مردم ایران تشخیص میدادند! مسلماً این نظریه از اندیشه های مونارشیستی و باستان گرایانة اردشیر ریپورتر و فروغی متأثر بود. در نتیجه، تنها راه معقول و ممکن برای مقامات انگلیسی، امکان سوم یا تداوم سلطنت از طریق سلسلة پهلوی و بوسیله شخص ولیعهد بود. برخی مححققین، بر اساس اسناد جنگ جهانی دوم وزارت امورخارجه بریتانیا ( که از سال ۱۹۷۲ استفاده از آن آزاد شد) دخالت انگلستان را در تعیین محمدرضا پهلوی بعنوان شاه ایران رد میکنند و آن را نتیجة عمل مستقل و سریع فروغی میدانند و یا تصمیم انگلستان را در این زمینه به اعمال فشار فروغی مربوط میکنند. برای رسیدن به یک تحلیل واقعی از حوادث شهریور ۱۳۲۰ در ایران، اسناد وزارت خارجه انگلستان به تنهائی کافی نیست و باید اسناد و مکاتبات آلن با ستاد MI-6 در لندن و اسناد و مکاتبات ارگان مافوق آن یعنیJIC را نیز مورد بررسی قرارداد. بنابراین، عمل سریع فروغی در ابقای سلطنت پهلوی، قبل از آنکه وزارت خارجه انگلستان رسماً نظر دهد بدان معنا نیست که او مستقل از انگلیسیها عمل کرده و مقامات لندن در این ماجرا دخالتی نداشتند. مسلماً، فروغی قبل از طریق ترات مسأله را با لندن فیصله داده بود و پس از هماهنگی کامل و اخذ تصمیم نهائي (مذاکرات محمدحسن میرزا با سر هوراس سیمور معاون وزارت خارجه و هارلد نیکلسون رئیس بنگاه بی. بی. سی که قاعدتاً باید نمایندة اینتلیجنس سرویس باشد، در روز ۲۲ شهریور و تحلیل و ارزیابی نهائی آن) به این عمل « جسورانه » مبادرت ورزید. بعبارت دیگر، آن نهادهایی که مسئولیت عملی این عملیات را بعهده داشتند به نتیجة قطعی رسیده بودند و تنها اعلام « رسمی » از سوی وزارت امور خارجه به سر ریدر بولارد چند روز پس از سوگند خوردن محمدرضا پهلوی در مجلس صورت گرفت که این نیز بی « حکمت » نبود! در این میانه، آنچه جالب است نقش فروغی در این ماجرا است. فروغی نه بعنوان یک « مهره » و « عامل »، بلکه بعنوان یک سیاست پرداز بسیار مؤثر عمل کرد و اهمیت و پرستیژ او بدان حد بود که سرویس اطلاعاتی از آن برای اقناع مقامات مهمی چون سر آنتونی ایدن (وزیر خارجه) استفاده میکرد. بعبارت دیگر، نظریة فروغی نقش اصلی و تعیین کننده در تعیین سیاست خاورمیانه ای انگلستان در ایران داشت!
فروغی و فرهنگ معاصر ایران فروغی حلقة واسط نسل کهن فراماسونهای عهد قاجار (ملکمها و مشیرالدوله ها) با فراماسونهای نسلهای بعد بود. او در رأس حلقه ای از متفکران و برجستگان فراماسونری ایران (حسن پیرنیا، تقی زاده، محمود جم، علی منصور، ابراهیم حکیم الملک و ...) روح فراماسونری را از طریق اهرم حکومت و سیاست، در کالبد فرهنگ جدید ایران، که در دوران پهلوی شکل گرفت، دمید. فروغی در سالهایی که به ظاهر خانه نشین بود، به جذب استعدادهای برجسته علمی و فرهنگی پرداخت و با کمکهای بیدریغ مادی و سیاسی خود، آنها را مورد حمایت قرار داد و بدینسان بر مشاهیر فرهنگی زمان خود نفوذ معنوی چشمگیری یافت. فروغی، اندیشه پرداز سلطنت پهلوی بود. نطق فروغی در مراسم تاجگذاری رضاخان، تمامی عناصر ایدئولوژی « شووینیسم شاهنشاهی » و « باستان گرایی » را، که بعدها توسط پیروان و شاگردان فروغی پرداخت شد، دربرداشت. او در نطق خود رضاخان میرپنج را « پادشاهی پاک زاد و ایران نژاد » و « وارث تاج و تخت کیان » و ناجی ایران و احیاگر شاهنشاهی باستان و غیره و غیره خواند. اشتباه است اگر نطق فروغی را یک خطابه تملق آمیز تصورکنیم! فروغی به تملق گویی از رضاخان نیاز نداشت. او میخواست به دیگران بیاموزد که از این پس باید چگونه با رضاخان سلوک کرد و به رضاخان بیاموزد که از این پس باید چگونه به خود بنگرد! رضاخان قزاق، دیگر « خان » و « میرپنج » و حتی « سردار سپه » نیست، او اینک « شاه شاهان » و « وارث تاج و تخت کیان » و جانشین کوروش و داریوش و نوشیروان است! انتخاب نام « پهلوی » نیز ابتکار فروغی بود و پهلویهایی مجبور به تغییر نام خود شدند، تا رضاخان حتی در عرصة نام نیز « یگانه » و « بی همتا » بماند! فروغی بعنوان یک محقق و اندیشه پرداز، دارای تصنیفات متعددی است. او بعنوان یک دولتمرد، نمایندة دوره های اول و دوم و سوم مجلس شورای ملی بود و در مجلس دوم چندی به مقام ریاست نیز رسید. پنج بار وزیر خارجه، چهار بار وزیر دارائی، سه بار وزیر دادگستری، چهار بار وزیر جنگ، یک بار وزیر اقتصاد و چهار بار نخست وزیر شد. فروغی در ۵ آذر ۱۳۲۱، هنگامی که وزیر دربار محمدرضا پهلوی بود، در اثر عارضه قلبی درگذشت.
+ نوشته شده در Tue 8 Apr 2008ساعت 1:35 PM توسط میثاق آزاد |
پایانی بر یک دوران با سقوط حکومت رضاشاه و آغاز دهه ۱۳۲۰، که شاهد یکی دیگر از فعالترین دوره های فعالیت اینتلیجنس سرویس در ایران هستیم، مجدداً عوامل کهن سرویس جاسوسی انگلیس را در صحنه فعال سیاسی – اطلاعاتی مشاهده میکنیم. در واقع میتوانیم بگوییم که شبکه های نوین اینتلیجنس سرویس در ایران بر شانه های این نسل کهنسال جاسوس بازسازی شد. میرزا کریم خان رشتی نیز مجدداً به میدان آمد، ولی در میدانی که بازیگران اصلی آن نسلی جوان و به شدت جاه طلب بود، او دیگر جلوه و رنگ پیشین را نداشت. در سالهای ۱۳۲۶ – ۱۳۲۴ میرزا کریم انگلوفیل همواره در دربار و در کنار محمدرضا پهلوی است و نقش رایزنی خردمند را برای شاه جوان ایفا میکند. او در دوران دولت قوام (طرفدار آمریکا)، بهمراه دوزن جاه طلب و دسیسه گر دربار، تاج الملوک و اشرف پهلوی، درگیر توطئه ای علیه این نخست وزیر قدرتمند میشود و لذا کریم خان رشتی در اردیبهشت ۱۳۲۵ به دستور او، که پشتگرم به حمایت امپریالیسم جوان آمریکاست، دستگیر و زندانی میگردد. خبرگزاری رویتر خبر دستگیری میرزا کریم خان رشتی را چنین مخابره میکند: کریم رشتی که یکی از مشاورین مخصوص اعلیحضرت پادشاه ایران و از دوستان بریتانیاست، بنا به دستور رئیس دولت به اتهام تحریک علیه امنیت کشور توقیف شده است. احمد سمیعی، به نقل از مورخ الدوله سپهر، شرح میدهد که در پی دستگیری میرزا کریم خان شاه جوان آزادی او را از قوام تقاضا کرد و قوام پاسخ داد: « آن آدم با مادر و خواهر شما بر ضد من تحریک میکند، همان بهتر که در توقیف بماند » و سپس به سردی با شاه دست داد. شاید این حادثه، که بیانگر شریط جهانی بود و ناقوس زوال امپراتوری « بریتانیای کبیر » و بهمراه آن افول نسل کهن سیاست سازان و جاسوسان را به صدا در می آورد، بیش از هر چیز دیگر برای میرزا کریم خان رشتی تلخ و ناگوار بود و سبب مرگ او در ۲۹ فروردین ۱۳۲۶، در سن قریب به ۷۰ سالگی، شد. با مرگ میرزا کریم خان، شاه جوان بهمراه محرمترین دوستش، حسین فردوست، با هواپیمای کوچک خود در آسمان تهران به پرواز درآمد و بدینسان دردمندانه در تشییع جنازة با شکوه او شرکت کرد.
ماجرای تیمورتاش و « گ.پ.او » ماجرای تیمورتاش و ارتباط او با سرویس اطلاعاتی شوروی گ.پ.او (که در سال ۱۹۵۴ بصورت « کا.گ.ب» تجدید سازمان یافت) از رمزآمیزترین حوادث دوران رضاشاه است و همچنین رابطة مرموز او با « بلبل »، همسر عبدالحسین خان دیبا (وکیل الملک )، میتواند سهمی در روشنگری بعضی از ابهامات تاریخ داشته باشد. عبدالحسین (معززالملک، سردار معظم خراسانی، تیمورتاش) در سال ۱۲۸۵ش در یک خانوادة اشرافی بدنیا آمد. در کودکی، توسط پدر به روسیه فرستاده شد. مدتی در عشق آباد و سپس در مدرسة نظامی پطرزبورگ (لنینگراد کنونی)، که ویژه فرزندان اشراف بود، به تحصیل پرداخت. تأثیر این دوران در شکل گیری شخصیت او چشمگیر بود، تا بدان حد که بگفتة دکتر قاسم غنی « تربیت ملی » نداشت. پس از بازگشت به ایران، مدارج ترقی را به سرعت پیمود. در سال ۱۳۲۷ق نمایندة خراسان در دورة دوم مجلس شد. در سال ۱۲۹۷ش حاکم گیلان گردید. در سال ۱۳۰۰ش در کابینة سوم مشیرالدوله (حسن پیرنیا) وزیر عدلیه و در ۱۳۰۲ش حاکم کرمان شد. در کابینة سوم و چهارم رضاخان سردارسپه (۱۳۰۴-۱۳۰۳ ش) وزیر فوائد عامه بود و پس از جلوس رضاخان به سلطنت، از ۱۳۰۴سال وزیر دربار پهلوی گردید. تیمورتاش در ۳ دی ۱۳۱۱ دستگیر و در ۹ مهر ۱۳۱۲ در زندان به طرز فجیعی کشته شد. چرا و چگونه تیمور تاش وارد رابطة جاسوسی با « گ.پ.او » شد؟! چنانکه از خاطرات فردوست، دکتر غنی، هدایت، فرخ و دیگران بر می آید، خصوصیات اخلاقی تیمورتاش عامل اصلی در ایجاد این رابطه بوده و در این میان زنبارگی نقش مهمی داشته است. « زن » نقطه ضعف مهم تیمورتاش بود و بعدها اینتلیجنس سرویس نیز از همین کانال به او نزدیک شد. آقابکوف، رئيس سرویس اطلاعاتی شوروی در ایران، در خاطرات خود مینویسد: تیمورتاش مرد مقتدری است و در ایران هیچکس از حیث اقتدار به پای او نمیرسد. مشارالیه در شاه ایران خیلی نفوذ دارد و میتواند در مواقع لازم نظر پادشاه ایران را بکلی تغییر دهد و منافع روسیه شوروی را تأمین کند. روابط من و تیمورتاش به اندازه ای حسنه است که بدون نظر من عملی را انجام نمیدهد و هرچه به او میگویم و دستور میدهم بدون چون و چرا و یک شجاعت زائدالوصفی صورت میدهد. من تاکنون خدمتگزاری، صدیقتر و بی باکتر از این شخص ندیده ام و معتقدم او تنها کسی است در ایران که میتواند کلیة نظرات سیاسی و اقتصادی شوروی را تأمین کند. ظاهراً از سال ۱۹۲۷ با فرار باژانوف (منشی استالین) به غرب سرویس اطلاعاتی انگلیس از ارتباط تیمورتاش با « گ.پ.او» مطلع بود، ولی با حوصلة عجیبی تأمل کرد و تیمور تنها پنج سال بعد (۱۹۳۲) دستگیر شد. این « حلم » و « حوصله »، که گاه به رضاخان نسبت داده میشود، قاعدتاً باید ناشی از دخالت مستقیم اینتلیجنس سرویس در مسأله باشد، که طی این مدت طولانی تیمورتاش را هدف عملیات پیچیدة اطلاعاتی خود قرار داده بود و شاید از این طریق بر اسرار « گ.پ.او » دسترسی داشت. تنها زمانی که عزل و دستگیری ضرورت یافت و به افشای مستند او نیاز بود، طرح سرقت کیف اسناد وی در شوروی اجرا شد. جالب اینکه، این عملیات در بحبوحة مذاکرات نفت ایران – انگلیس به اجرا درآمد! بر اساس خاطرات آقابکوف، اینتلیجنس سرویس از نقطة ضعف بارز تیمورتاش، یعنی زنبارگی و حتی عدم مقاومت مطلق در برابر زن، استفاده کرد. یک دختر آسوری، که مأمور انگلیس بود، به نحوی تیمورتاش را مجذوب ساخت که او را با خود به همه جا میبرد و حتی در مسافرتهای مسکو بعنوان « منشی مخصوص » خود معرفی میکرد. در سال ۱۳۱۱، تیمورتاش پس از مذاکراتی با مقامات لندن بر سر مسأله نفت، از راه روسیه به ایران بازگشت و سر راه در مسکو توقف داشت. در این سفر، جامه دان حاوی کلیه اسناد محرمانه شخصی او و مقامات مسکو توسط دختر آسوری به سرقت رفت و تصویر آن در اختیار رضاخان قرار گرفت و در بازگشت به تهران، در ۳ دی، بازداشت شد. خبر گم شدن جامه دان تیمورتاش و دستگیری او بلافاصله در روزنامه تایمز لندن چاپ شد و بعلت شهرت جهانی تیمورتاش انعکاس بین المللی یافت. در ایران، علت دستگیری تیمورتاش « ارتشا » اعلام گردید، هرچند تایمز به رابطة او با شورویها اشاره صریح کرده بود. تیمورتاش مدتها در باغ وسیع و خلوت خود در جاده پهلوی بازداشت بود و تحت بازجوئی مستمر قرارداشت و رضاخان شخصاً بدانجا رفت و آمد میکرد. او در ۴ تیر ۱۳۱۲ در یک محکمة علنی به اتهام « ارتشا» محاکمه شد. به گفتة مهدی بامداد، در محاکمه، تیمورتاش هیچ شهامتی از خود نشان نداد و چندین بار گریست. تیمورتاش در این دادگاه به جرم دریافت رشوه از حاج امین التجار اصفهانی به پنج سال زندان محکوم شد و به زندان قصر منتقل گردید. در۷ مهر ۱۳۱۲، کاراخان، قائم مقام کمیسر امور خارجة شوروی (معاون وزارت خارجه) به تهران آمد و در ملاقات با رضاخان تقاضای عفو تیمورتاش را مطرح ساخت. رضاخان که قبلاً نیت کاراخان را از این سفر میدانست، پاسخ داد: « گویا حال مزاجی تیمور چندان خوب نیست و شاید مرده باشد، در صورتی که زنده باشد، بسیار خوب، فکری در این باب میکنم. » سپس با صحنه سازی قبلی و با اصرار فراوان سرلشکر آیرم، رئیس شهربانی وقت، کاراخان برای بازدید به زندان قصر برده شد و در آنجا برای او مشخص گردید که روز قبل تیمورتاش مرده است! بعدها، رضاخان در روزهای شهریور۱۳۲۰ علت هراس شدید خود را از روسها، انتقام گیری آنها از ماجرای سفر کاراخان عنوان میکرد. سید مهدی فرخ (معتصم السلطنه)، که از دوستان تیمورتاش بود و در خاطرات خود از او بعنوان « مرد شیک پوش و زیبای ایران »! یاد میکند، میکوشد تا تیمورتاش را از اتهام جاسوسی تبرئه کند و ماجرای تیمورتاش را توطئه انگلیسیها علیه او به خاطر قرارداد نفت قلمداد نماید. حال آنکه، مسافرت کاراخان به تنهائی دلیل بارزی است بر ارتباطات پنهانی تیمورتاش با شورویها. جالبتر اینجاست که پروفسور میخائیل ایوانف، مورخ شوروی، که در سالهای جنگ دوم جهانی کارمند سفارت شوروی در تهران بود و از مأمورین مهم اطلاعاتی شوروی بشمار میرفت نیز میکوشید تا برای تیمورتاش وجهة ملی کسب کند. او قتل تیمورتاش را ناشی از تلاش او برای افزایش سهمیة نفت ایران قلمداد میکند: در همانزمان با شخصیتهای دولتی ایران که خواهان قطع نفوذ کمپانی انگلیسی بودند تسویه حساب شد و همه آنها مورد تعقیب و فشار قرارگرفتند. برای نمونه میتوان از تیمورتاش نام برد که خواهان افزایش سهم ایران از درآمد نفت بود ... دربارة تیمورتاش قضاوتهای گوناگونی شده و میشود. ازجمله، مهدی بامداد مینویسد: « تا وقتی که پشتیبان وی دولت فخیمة انگلستان بود همه کاره و شخص دوم مملکت، بعد از پهلوی محسوب میشد، ولی زمانیکه با دولت شوروی سر و سری پیدا کرد، به مجازاتی رسید که هرگز گمان نمیبرد. »
شوکت الملک علم ابراهیم علم (۱۲۵۹-۱۳۲۳ش) در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ امپراتوری بریتانیا حکومت خودمختار خطه شرقی ایران را به دست گرفت و لذا عمیقترین و گسترده ترین مناسبات را با استعمار انگلیس برقرار ساخت. به گفتة سردنیس رایت در زمان او بود که به سال ۱۹۰۹م کنسولگری انگلیس در بیرجند، جایگاه خاندان قدرتمند علم، « در این نقطه از ایران که مرکز رویارویی روس و انگلیس است » افتتاح شد و « انگلیسیها این سعادت را داشتند که از دوستی امیر ابراهیم خان شوکت الملک علم ... برخوردار باشند »! حکومت شوکت الملک علم بر شرق ایران مصادف با دوران تاریخی است که شرح آن پیشتر بیان شد. جنگ جهانی اول (۱۹۱۸ – ۱۹۱۴م) و در اثنای آن انقلاب ضد تزاری روسیه (۱۹۱۷م) حساسیت جایگاه خاندان علم را در استراتژی ماورا بحار بریتانیا مضاعف ساخت و ابراهیم علم، بویژه پس از ورود نیروهای نظامی انگلیس به فرماندهی سرلشکر ماله سن (۱۹۱۸م) به خراسان، تنها پایگاه استوار بریتانیا در ایران به شمار میرفت. بیهوده نیست که سرکلار مونت اسکرین، کارمند وزارت خارجه بریتانیا در شرق ایران، در خاطرات خود مینویسد: « تا زمانی که یک یا دو مرد نظیر شوکت الملک در ایران وجود دارند، نباید نسبت به این کشور نا امید شد »! دوران اقتدار مطلقه ابراهیم علم بر شرق ایران تا صعود رضاخان به قدرت، تداوم داشت. در این سالها، قشون غیر رسمی انگلیس در قاین، که تحت فرمان خانوادة علم به ظاهر تابع دولت مرکزی بود، تقویت شد و گامهایی در جهت تسلیح و مدرنیزه کردن آن برداشته شد: قبل از کودتای ۱۲۹۹، قائنات و سیستان دارای قوائی بود که عبارت بودند از دو هنگ پیاده، یک هنگ سواره، یک هنگ جماز و دو باطری توپخانه. افسران این قوا عموماً از افراد محلی بودند و از اوضاع نظامی نیز به طریق مدرن و علمی چندان اطلاعی نداشتند. امیر (شوکت الملک علم) برای ارگانیزه کردن قشون قائنات، سفری به تهران کرد و مشغول جمع آوری و انتخاب افسران برجسته و تحصیل کرده برای فرماندهی قوای قائنات شد... در واقع در دوران هرج و مرج قاجاریه... قوای قائنات که به سعی و تدبیر و هزینه شخصی(؟) امیر فراهم شده بود، تنها قوای منظم و دیسیپلینه ایران بود... با چنین اوضاعی، روشن است که اگر شرایط بین المللی اجازه میداد و استعمار بریتانیا از استقرار دیکتاتوری وابسته به خود در تهران، که در سیمای رضاخان میرپنج تحقق یافت، نومید میشد، « امیر قاین » یا در رأس قوای خود تهران را به اشغال می آورد و یا خطه شرقی ایران را به همراه بخشی از افغانستان تحت فرمانروائی خود « مستقل » مینمود! به هر روی، تاریخ نقش دیگری بازی کرد و با ظهور رضاخان در صحنه سیاست مرکزی ایران، شوکت الملک علم به دستور دستهای پنهان پشت صحنه در اوایل سال ۱۳۰۰ش به تهران رفت و در ملاقات محرمانه با رضاخان اقتدار و نفوذ خود را در اختیار او گذارد. در دوران ۲۰ ساله رضاشاه، ابراهیم علم از نزدیکترین محارم او و مورد اعتماد کامل او بود. پیوند « ویژه » علم با استعمار بریتانیا در چنان سطحی بود که وی نه تنها مانند بسیاری متنفذین محلی نابود یا مغضوب نشد، بلکه هماره در مشاغل حساس مورد احترام و تکریم پهلوی بود. او در سال ۱۳۱۷ در کابینه محمود جم، در سال ۱۳۱۸ در کابینه احمد متین دفتری، در سال ۱۳۱۹ در کابینه علی منصور و در سال ۱۳۲۰ در کابینه محمد علی فروغی وزیر پست و تلگراف بود. او فرجام تلخ رضا شاه را به چشم دید و ۳ سال پس از سقوط رضا شاه، ابراهیم علم در سن ۶۴ سالگی در گذشت
+ نوشته شده در Tue 8 Apr 2008ساعت 12:32 PM توسط میثاق آزاد |
اینتلیجنس سرویس و انقلاب مشروطه ویژگی نقش میرزا کریم خان در این دوره چپ نمائي اوست، نقشی که تا صعود رضاخان به سلطنت ادامه دارد. این نقش پیچیدگی عملکرد سرویس جاسوسی بریتانیا را،(که در کوران تجربه ای دیرین علیه نهضتهای انقلابی و ضد استعماری اندوخته شده و بدون حوادث سالهای ۱۹۲۱ – ۱۹۰۸ ایران از مهمترین این تجربه هاست)، نشان میدهد. بدلیل همین چپ نمائی است که برخی مورخین کمونیست، مانند تقی شاهین، نقش میرزا کریم خان و برادرش عبدالحسین خان را بعنوان « بنیانگذاران سوسیال دمکراسی رشت » محترم شمرده و از ارزیابی صحیح آنان غافل مانده اند. میرزا کریم خان رشتی در نیمه سال ۱۳۲۶ق – ۱۹۰۸م در رشت سازمان مخفی خود را بنیاد نهاد. او این سازمان را ظاهراً به نام ستارخان، قهرمان انقلاب تبریز، « کمیته ستار » نامید تا همدلی و اعتماد انقلابیون راستین را به خود جلب کند و بتواند بر امواج نهضت اصیل و مردمی گیلان سوار شود. مرحوم فخرائی دربارة « کمیته ستار» مینویسد: کمیته سری رشت « ستار » نام داشت ... اعضای کمیته عبارت بودند از میرزا کریم خان رشتی (خان اکبر) و سه برادرش معزالسلطان، عمید السلطان و احمدعلی خان و ... کمیته که در رأسشان میرزا کریم خان رشتی جای داشت، همه روزه در اطراف جنبش و نحوة اجرا مذاکره میکرد و نقشه میکشید. و تقی ابراهیموف (شاهین)، مورخ کمونیست، مینویسد: عدم موفقیت نیروهای ضد انقلابی در سرکوب قیام تاریخی مردم تبریز، تأثیر عمیق و برانگیزنده ای بر انقلابیون رشت نهاد. در این میان یک جمعیت سری مرکب از روشنفکران انقلابی در شهر رشت تشکیل گردیده، با انجمن ملی تبریز به مکاتبه پرداخت و ضمن مراجعه به آن انجمن، آمادگی مردم رشت را برای مبارزه قاطع و مسلحانه با ضد انقلاب اعلام داشت و یاری طلبید. لازم به توضیح است که یپرم خان ارمنی (فراماسون) در رأس « کمیسیون جنگ » (شاخه نظامی) این کمیته قرار داشت و همراه نزدیک او الکساندر آقایان، پدر فلیکس آقایان، مأمور برجسته اینتلیجنس سرویس بود. اسماعیل رائین به نقل از یک بازرگان ایرانی مقیم باکو، که با بلشویکهای قفقاز مربوط بوده، ماجرای سفر میرزا کریم خان رشتی به باکو را چنین شرح میدهد: در این موقع که در تبریز مشغول جنگ و دفاع بودند، از پاریس و استانبول خبر میرسد که اروپائیان میگویند که اهالی تبریز آنارشیست هستند و اهالی ایران مشروطه نمیخواهند. لهذا به هر ترتیب هست در یکی از نقاط ایران شروع به انقلاب نمائيد و ضمناً از کمیته ایرانیان پاریس که از انجمن سعادت استانبول مجزا شده بودند، کاغذی به کمیته ما رسید که شخصی وارد خواهد شد موسوم به میرزا کریم خان، شما در باب انقلاب رشت با ایشان مذاکره نمائید ... بدینسان، در پائیز ۱۹۰۹ با برنامه ریزی اینتلیجنس سرویس گروه ۱۴۰ نفری بلشویکهای قفقاز (مرکب از ۴۰ نفر گرجی و قریب به ۱۰۰ نفر آذربایجانی) به سرپرستی سرگی ارژنیکیدزه بهمراه مقادیر متنابهی سلاح وارد رشت شدند و زیر پوشش و تحت امر میرزا کریم خان قرارگرفتند. سید جعفر پیشه وری مینویسد: مرحوم ارژنیکیدزه با وجود اینکه بعد از استالین دومین شخصیت انقلاب روسیه بود... مانند یک مجاهد و یک دواساز یا معین طبیب (پزشکیار) ساده در دسته مجاهدین میرزا کریم خان رشتی داخل شد. بلشویکهای قفقاز این چنین وارد گیلان شدند و نخستین فعالیتهای مارکسیستی را در این خطه آغاز کردند. میرزا کریم خان همچنین برای جلب نظر مساعد کمونیستهای روسیه، ترتیب ترجمه و پخش مانیفست حزب کمونیست و توزیع نشریات بلشویکی را در گیلان داد. پس از این تمهیدات دقیق که تضمینگر وجهة«انقلابی» میرزا کریم خان رشتی بود، او و برادرانش، بویژه عبدالحسین خان معزالسلطان، حضور خود را در صحنه انقلاب مشروطه علنی کردند. اعلام علنی این حضور به یک حادثه پر هیاهو، که در عینحال تصفیه حساب شخصی نیز بود، نیاز داشت. لذا، در محرم ۱۳۲۷ق – ژانویه ۱۹۰۹م طبق یک طرح برنامه ریزی شده، سردار معتمد گیلانی، پسر عموی میرزا کریم، محمد علی خان سردار افخم، حاکم شهر که وابسته به روسیه تزاری بود، را به باغ خود دعوت کرد و در اثنای میهمانی عبدالحسین خان معزالسلطان، به همراه بلشویکهای گرجی (گروه ارژنیکیدزه)، وارد باغ شد و او را به قتل رسانید. هدف این برنامه ریزی دقیق و ماهرانه آن بود که نیروهای گیلان و بختیاری بعنوان « وزنه سنگین » انقلاب مشروطه، پایتخت را به تصرف درآورند و مانع تسلط نیروهای اصیل انقلاب بر اوضاع شوند و بدینسان اهداف استعمار بریتانیا را پیاده کنند. چنین نیز شد. خطة شمال عملاً تحت حاکمیت خانواده اکبر قرار گرفت. قوای گیلان به رهبری صوری محمد ولی خان تنکابنی و رهبری واقعی عبدالحسین خان معزالسلطان و یپرم خان ارمنی، علیرغم عدم آمادگی و تدارک کافی، شتابان راهی تهران شد و پس از تصرف قزوین منتظر ماند تا قوای بختیاری نیز از راه قم فرا رسند. احمد کسروی بر این تصور است که گویا دیپلماسی روسیه و انگلیس بعلت معاهده ۱۹۰۷ همسو بود و این دو قدرت متنفذ بیگانه متفقاً مخالف ورود قشون گیلان و بختیاری به تهران بودند (تاریخ هجده ساله آذربایجان، ج۱، ص ۳۱-۳۲). یحیی دولت آبادی نیز این ادعا را تکرار میکند (دولت آبادی، ج۳، ص۹۵ و ص۱۰۶). باید گفت که انگلیسیها علیرغم دیپلماسی علنی و رسمی خود در این ماجرا نقش دورویانه ای داشتند و در واقع هماهنگی بین دو قشون گیلان و بختیاری و مذاکره با دربار و مقامات روس به منظور تسهیل ورود قوای فوق به تهران توسط کارمندان سفارت انگلیس صورت میگرفت. دکتر الکساندر آقایان در خاطراتش مینویسد: « دو سه روز بعد مجدداً بارنویسکی (نماینده سفارت روسیه) و چرچیل (نماینده سفارت انگلیس) به کرج آمدند. حالا موقعی است که کمیسیون جنگ توسط جاسوسهای خود اطلاع دارد که بختیاریها به قم رسیده اند و روابط دو اردو ایجاد شده است. در این جلسه هم بارنویسکی تهدید کرد و وقتی خداحافظی کرد و از پله های بالاخانه محل کمیسیون جنگ پائین می آمدند چرچیل میگوید: من قوطی سیگارم را بالا فراموش کردم. صبر کنید بروم بردارم ... می آید بالا و به آقایان اعضای کمیسیون میگوید: بختیاریها نزدیک تهران هستند از تهدید روسها نترسید به تهران حرکت کنید، این جمله را گفته، قوطی سیگار طلایش را که مخصوصاً جاگذارده بود برداشته و می آید پائین. همین اعلام کافی بود که تصمیم حرکت اردو به طرف تهران گرفته شود. تهران بطور هماهنگ به اشغال این دو نیرو در آمد. یپرم خان نخستین رئیس شهربانی حکومت نوین مشروطه شد و معزالسلطان به سردار محیی ملقب گردید و عضو کمیسیون عالی شد که در ۲۷ جمادی الثانی ۱۳۲۷ق عزل محمد علیشاه را تصویب کرد. محمد ولی خان سپهدار وزیر جنگ و در واقع « شخص اول ایران » شد. او اندی بعد رئیس الوزرا گردید و « سپهسالار اعظم » لقب گرفت. فتح الله اکبر (سردار منصور) نیز به سپهدار ملقب شد و وزارت پست را بدست گرفت. بقیه مشاغل کلیدی توسط فراماسونهای بختیاری و سایر عوامل انگلیس قبضه شد، ولی میرزا کریم خان رشتی همچنان در پس پرده ماند و پست ومنصبی را نپذیرفت! پس از فتح تهران، مجدداً میرزا کریم خان رشتی راهی اروپا میگردد ولی این سفر مدتی بطول نیانجامید و در کوران حوادث سال ۱۳۲۸ق – ۱۹۱۰م به بعد مجدداً میرزا کریم خان را در تهران مییابیم. ابعاد فساد میرزا کریم خان رشتی و برادران و عموزادگان تنها به گیلان و در دستیازی به املاک گسترده خانواده امین الدوله محدود نمیشد. این فساد، که سرچشمه ثروت کلان خاندان اکبر است (تا حدی که نام آن را در ردیف ۴۰ فامیل اشرافی طراز اول دوران محمدرضا پهلوی قرار میدهد)، در همه ابعاد و در همه جا گسترش مییابد، زیرا تاکنون خانواده اکبر دیگر تنها اشراف طراز اول محلی گیلان نیست بلکه از زعمای حکومت نوین مشروطه است و دامنه سیطره آن سراسر خاک ایران را در بر میگیرد. در سال ۱۳۳۲ق – ۱۹۱۳م سردار محیی، برادر میرزا کریم خان رشتی، حاکم کردستان است و یک گروه قزاق به فرماندهی رودمستر و رضاخان ماکزیم (شاه بعدی) تحت امر او میباشند و بدینسان در سالهای فوق، رضاخان را در زمرة ایادی و چماقداران میرزا کریم خان و سردار محیی یافتیم. رضاخان ماکزیم تنها با شروع جنگ اول جهانی، که نقش مهمتری از او طلبیده میشد، در سال ۱۳۳۴ق- ۱۹۱۵م با درجه میرپنجی در رأس تیپ قزاقخانه (آتریاد) همدان جای گرفت. با شروع جنگ جهانی اول، استعمار انگلیس به تجدید سازمان سرویس اطلاعاتی خود دست زد و « اداره ششم اطلاعاتی نظامی » (MI-6) شبکه های جاسوسی گستردة ماورا بحار بریتانیا را تحت پوشش گرفت. ایران بدلیل همین استراتژیک آن و نیز بدلیل نفوذ وسیعی که آلمان به سرعت در آن کسب میکرد و عامل اصلی آن نفرت مردم از روسیه و انگلیس بود، طبعاً یکی از مهمترین عرصه های فعالیت اینتلیجنس سرویس انگستان در مرحله جدید فعالیت آن بشمار میرفت. یکی از مهمترین ابعاد این فعالیت، نفوذ پنهان شبکه جاسوسی انگلیس در حرکتهای ملیون ایرانی و نهادهای دولتی و نظامی آلمان و سایر سفارتخانه های خارجی در ایران بود. بهمین دلیل است که در دوران جنگ اول جهانی از سوئی شاهد حضور افرادی چون حسینقلی خان نواب و سید حسن تقی زاده در برلین و « ملی » و آلمانوفیل شدن این عوامل جاسوسی بریتانیا هستیم و از سوی دیگر عناصری چون احمدعلی سپهر (مورخ الدوله) را در سمت منشی اول سفارت آلمان در تهران مییابیم. بعدها، در سالهای ۱۳۲۰، نقش آنها بعنوان عوامل اینتلیجنس سرویس روشن شد. در این شرایط سیاسی، مجدداً میرزا کریم خان رشتی و برادرش سردار محیی در کانون مهمترین رخدادهای کشور حضور فعال دارند: در سال ۱۳۳۴ق – ۱۹۱۵م مستوفی الممالک ریاست دولت را به دست دارد و میکوشد تا با بیطرفی در مناقشات جنگ جهانی، مانع سیطرة دو قدرت متحد انگلیس و روس بر ایران شود. دولت مستوفی از حمایت رجال مذهبی و سیاسی استقلال طلب و بویژه بخش متنابهی از عناصر جوان ژاندارمری برخوردار است. در این زمان، از سوی عوامل انگلیس و روسیه تحریکات جدی علیه دولت مستوفی و نیروهای ملی صورت میگیرد. یکی از مهمترین عوامل این تحریکات پنهان میرزا کریم خان رشتی است. او در عین خرابکاری به پخش این شایعه دست میزند که گویا این آلمانیها هستند که علیه دولت مستوفی خرابکاری میکنند. به هر روی، با تحریک دستهای قدرتمند اینتلیجنس سرویس در ایران، دولت مستوفی سقوط کرد و در ۱۹ صفر ۱۳۳۴- ۲۸ دسامبر ۱۹۱۵، عبدالحسین میرزا فرمانفرما به صدارت رسید که انگلوفیل بود. در سال ۱۳۳۸ق – ۱۹۱۹م در تهران شاهد پیدایش سازمانی سری و توطئه گر هستیم، که به « کمیته آهن » یا « کمیته زرگنده » شهرت دارد. ظاهراً در رأس « کمیته زرگنده » سید ضیاالدین طباطبائی، مدیر روزنامة رعد قرارداشته، روزنامه نگار جوانی که از آغاز دوره مشروطه (۱۳۲۷ق) با های و هوی آزادیخواهی پرچم « ناسیونالیسم » خود را علم کرده و با شعارهای تند علیه اشرافیت حاکم برای خود وجهه می انداخت و مدتی بعد بعنوان یکی از برجسته ترین عوامل سیاسی استعمار بریتانیا در صحنه سیاست ایران شناخته شد. در میان اعضای کمیته نام آشنای میرزا کریم خان رشتی را میبینیم که با توجه به پیشینة عجیب او میتوانیم وی را هدایتگر اصلی و مغز متفکر « کمیته زرگنده » بدانیم. یحیی دولت آبادی مینویسد: مدیر رعد (سیدضیا) در خانة ییلاقی خود که نزدیک سفارت انگلیس اما در زرگنده است کمیته ای تشکیل داده مرکب از جمعی از ایرانیان و ارامنه دوست و همفکر و خیال خود در سیاست داخلی و خارجی. این کمیته مخفی است، ولی نگارنده دورادور به واسطه نزدیکی جایگاه ییلاقیم به خانه مزبور و به سبب شناسائی اشخاص که به آن خانه روز و شب آمد و شد دارند ... بر جریان این کار آگاه هستم ... بعضی از اعضای حوزه مزبور در قلهک و زرگنده منزل ییلاقی دارند، مانند میرزا محمود خان مدیر الملک (محمود جم ) رئیس انبار ارزاق، دکتر منوچهرخان طبیب ژاندارمری، میرزا موسی خان رئيس خالصجات، مسعود خان سرهنگ ژاندارمری. جمعی هم از تهران می آیند و میروند مانند ملک الشعرا بهار خراسانی، میرزا کریم خان گیلانی، دکتر مؤدب الدوله کرمانی، سید محمد تدین بیرجندی، اپیکیان ارمنی و غیره ... بالجمله کمیته زرگنده مرکز سیاست انگلیس در تهران در قسمتی که باید به دست ایرانیان انجام بگیرد. توضیحات فوق مشخص میسازد که« کمیته زرگنده» با چنین ترکیب باز، یک شبکه سیاسی بوده که اینتلیجنس سرویس در پوشش آن رجال گوناگون را مؤتلف میساخته و استراتژی خود را پیش میبرده است. لذا، میتوانیم « کمیته زرگنده » را کانون توطئه گری بدانیم که مجری طرحهای سرویس اطلاعاتی انگلستان بوده است. ما کاملاً محقیم ادعا کنیم که میرزا کریم خان رشتی، ارتباطات این کمیته را با اردشیرجی ریپورتر برقرار میکرده و طرحهای اینتلیجنس سرویس را به آن انتقال میداده است، هرچند سیدضیا از طریق حبیب الله رشیدیان دارای ارتباط موازی با وزارت خارجه انگلیس (نرمان وزیرمختار بریتانیا در تهران) نیز بوده است. ایجاد شبکه قلابی با نقاب انقلابگری و افراطی گری، نفوذ در صفوف نهضت و تلاش برای به دست گرفتن رهبری آن و درصورت عدم موفقیت در این امر خرابکاری و توطئه گری، طرح ایجاد شبکه های قلابی، که در سرویسهای اطلاعاتی غرب بعنوان بخشی از « استراتژی فریب » آموزش داده میشود، در چند دهه بعد زیربنای پیچیده ترین عملیات خرابکارانه اینتلیجنس سرویس را در همه نهضتهای انقلابی تشکیل داد، در جنگ جهانی دوم با نام « عملیات صلیب دوبله » بارها آزموده شده و در دهه های ۱۹۵۰ – ۱۹۶۰ میراث غنی تجارب آن در اختیار « آژانس مرکزی اطلاعات » آمریکا (سیا) قرارگرفت. گفتنی است که کمونیستهای روسیه نیز در کوران عملیات « چکا » در دهه ۱۹۲۰ بتدریج با « استراتژی فریب » آشنا شدند و در دهه ۱۹۳۰ با نام « عملیات تراست » با موفقیت، آن را علیه مهاجرین روس در اروپا و آمریکا پیاده کردند.
میرزا کریم خان رشتی و صعود رضاخان به سلطنت گفتیم که به تبع استراتژي جدید بریتانیا، یکی از کارکردهای « کمیته زرگنده » حرکت در جهت استقرار یک « دیکتاتوری آهنین» در ایران بود. این طرح باید در دو مرحله به ثمر می رسید: در مرحله نخست دیکتاتور آینده در پوشش سید ضیاء طباطبائی، روزنامه نگار جوان و « آزادیخواه » و « ناسیونالیست» قدرت را بدست می گرفت و در مرحله دوم گام به گام به سمت استقرار یک دیکتاتوری متمرکز و قوی پیش می رفت. کلیات این استراتژی روشن است، ولی مشخص نیست که آیا از آغاز هدف استقرار یک نظام نوین سلطنتی بوده و یا استقرار یک نظام جمهوری از نوع آتاتورک. بنظر می رسد که در میان مقامات وزارت خارجه انگلیس در آن زمان شکل نظام آینده چندان مشخص نبوده و شاید بیشتر به ماهیت استقرار یک دیکتاتوری نظامی توجه داشته و حذف شاه بی اراده قاجار را ضروری نمی دانسته اند. بعدها، با سیر حوادث استقرار نظام جمهوری مورد نظر لندن قرارگرفت و تنها پس از اینکه « بلوای جمهوریت » رضاخان با شکست مواجه شد، طرح استقرار سلطنت پهلوی شکل محتوم خود را یافت. از سوی دیگر، با توجه به خاطرات اردشیرجی بنظر می رسد که وی از آغاز برنامه دقیقی داشته و با پشتوانه نیرومند خود در لندن و بمبئی و با شبکه متنفذ خود در ایران سیر حوادث را به سمت تحقق نیات « باستان گرایانه » خود (استقرار سلطنت پهلوی) هدایت می نموده و گام به گام وزارت خارجه انگلیس را با این طرح موافق می کرده است. گفتیم که رضاخان ماکزیم در سال ۱۳۳۲ق – ۱۹۱۳م در زمره چماقداران سردار محیی در کردستان حضورداشت و با شروع جنگ اول جهانی و آغاز هماهنگی میان دو قدرت متحد روس و انگلیس در سال ۱۳۳۴ق – ۱۹۱۵م با درجة میرپنجی در رأس تیپ همدان قرارگرفت. میرزا کریم خان رشتی از این قزاق خشن شناخت کافی داشت و واسطه ارتباط مستقیم اردشیر ریپورتر، رئيس شبکه اینتلیجنس سرویس در ایران، با او در مهرماه ۱۲۹۷ش – اکتبر ۱۹۱۷م شد. پس از الغای قرارداد ۱۹۱۹ ایران و انگلیس و قدرت یافتن رضاخان روابط ایران و انگلیس نیز در مجرای طبیعی خود قرارگرفت و دولت بریتانیا که ظاهراً نه موجبی برای دخالت در امور ایران داشت و نه می توانست مانند سالهای قبل از ۱۹۲۱ در ایران دخالت کند، سیاستی روشن و مشخص را در ایران تعقیب می کرد که در جهت حمایت از گسترش قدرت حکومت مرکزی و تقویت بنیة نظامی ایران قرار داشت. در سالهای پس از کودتا، میرزا کریم خان رشتی را در کنار رضاخان و در نقش مشیر و مشاور او می یابیم. در این سالها میرزا کریم خان هم بازی آس و یارغار سردار سپه بوده است. به تبع همین نقش است که در « بلوای جمهوریت » میرزا کریم خان رشتی دوش به دوش رضاخان از تعزیه گردانان اصلی است. بهار صحنه ای از تظاهرات عظیم مردم تهران علیه « جمهوری » انگلیس ساخته و مقابله طرفداران رضاخان را تصویر می کند. این واقعه مربوط به روز ۲۹ اسفند ۱۳۰۲ ش است که سیلی خوردن سید حسن مدرس به تحریک رضاخان، موجی از خشم مردم تهران را برانگیخته است. در آنزمان دسته بزرگی از چاله میدان که یکی از محلات پرجمعیت تهران است، به زعامت مرحوم شیخ عبدالحسین خرازی با بیرق های سفیدی که روی آنها نوشته شده بود « اراده اراده ملت است »، « ما جمهوری نمی خواهیم » حرکت کرده، جمعی از روحانیون را با خود برداشته، از خیابانهای اسمعیل بزاز داخل مسجد شاه شدند و همچنین از سایر کوی های تهران دسته های بزرگ دیگر به آنان ملحق شده، جمعیتی عظیم که به چندین هزار نفر می رسید و پی در پی از مردم شهر به آنان می پیوستند و دم به دم بر انبوه غوغا افزوده می شد، گرد شد و از راه بازار ... به طرف بهارستان، این جمعیت عظیم به حرکت در آمد. جمعیت فوق پس از درهم شکستن سد مأمورین نظامی و انتظامی رضاخان وارد صحن مجلس شد: صحن مجلس پر شد و میدان بهارستان نیز پر شد و هنوز دنباله جمعیت در توپخانه و ناصریه و لاله زار فشار می آورد. در این نمایش عظیم مردمی، روحانیون درحال ایراد سخنرانی علیه رضاخان بودند که: در این حین یکباره دیده شد که جمعی مختصر با علم و چوب از در مجلس وارد شدند و فریاد « زنده باد جمهوری » برآوردند! و نیز معلوم شد رئیس دولت (رضاخان) امر کرده است دو فوج نظامی پیاده به مجلس بیاید و آنها هم آمده، بیرون مجلس مترصد اجرای اوامر ایشانند و خودشان هم به اتفاق چند نفر از سیاسیون و صاحب منصبان به سوی مجلس می آیند... عده ای قلیل جمهوری خواه که صد نفر هم نبودند، به اعتماد رئيس دولت از لقانطه (مهمانخانه) بیرون دویده، بدان طرز که اشاره شد، پیشاپیش سردار سپه خود را به مجلس انداختند و فریاد زنده باد جمهوری بلند کردند، ولی از مردم کتک خورده، متواری گردیدند. ده دقیقه طول نکشید که سردار سپه شلاق بلندی در دست، پهلو به پهلوی میرزا کریم خان رشتی با عدة همراهان وارد گردید و تا محاذات حوضخانه آمد، اما به زحمت از میان مردم عبور می کرد، تا رسید به بحبوحة جمعیتی که به سخنرانی ناطقی گوش می دادند و پشتشان به درب مجلس و رویشان به سخنگو بود و رئیس دولت را نمی دیدند و از پیش پای ایشان برنخاسته و راه ندادند. سردار سپه اینجا با شلاقی که در دست داشت، اشاره کرد و چند تن صاحب منصب که به همراه مشارالیه بودند، با شمشیر کشیده به مردمی که نشسته بودند حمله بردند و جمعی سرباز نیز با ته تفنگ و سرنیزه به زدن مردم از سه طرف مشغول شدند و جماعت را لوله کرده روی هم ریختند. بزن بزن شروع شد ... دیدم که سردار سپه پیش خرند، لب گلکاری ها ... ایستاده، شنل آبی به دوش دارد. شیخی معمم که گویا حاج شیخ مهدی سلطان بود، جلو آمد و چیزی به سردار سپه گفت و به روی او تف انداخت و یکی از همراهان سردار سپه، میرزا کریم خان، سیلی به شیخ زد و او را به پاسبانان سپرد که ببرند و حبس کنند ... در این دوران، مهمترین نقش میرزا کریم خان رشتی وساطت او در جلب نیروهای « دمکرات » و « چپ » و در رأس آنها سلیمان میرزا اسکندری به سوی رضاخان بوده و تمهیدات محیلانه میرزا کریم و نقاب چپ نمائی که در آن ید طولائی داشت، در جلب نظر مساعد دولت شوروی به سوی رضاخان، به عنوان پرچمدار « ناسیونالیسم ایرانی » و « مبارزه ضد فئودالی » بورژوازی مای ایران! و موافقت آن با صعود رضاخان به سلطنت بسیار مؤثر بوده است. حسین مکی درباره این نقش میرزا کریم خان می نویسد: میرزا کریم خان رشتی نیز مشیر و مشاور سفارت شوروی بود و هنگام تغییر سلطنت رل های حساسی در سفارت شوروی بازی نمود و برای موافق ساختن سیاسیون شوروی نسبت به سردار سپه فعالیت های بیشماری کرد. مشارالیه مدتها با لیدرهای احزاب سوسیالیست از نزدیک تماس گرفت، حالا من نمی دانم که بعضی از لیدرهای سوسیالیست هم همین نقشه میرزا کریم خان را تعقیب می کردند یا نه، ولی آنچه معلوم و مسلم است این است که سوسیالیست ها در تقویت سردار سپه کوشیدند و نمایندگان آنها هم که در مجلس بودند چه در دوره چهارم و چه در دوره پنجم همه جا سردار سپه را تقویت کرده، او را یک نفر رجل ملی و خدمتگزار ایران معرفی نمودند. در خاطرات منتشر نشدة سلیمان بهبودی متن توافق نامه سری میان رضاخان، سلیمان محسن اسکندری، سید محمد صادق طباطبائی، امیر لشکر خدایارخان و میرزا کریم خان رشتی موجود است که دارای اهمیت تاریخی جدی است. این سند نشان می دهد که صمیمیت میرزا کریم خان با سلیمان میرزا، که در دوران دولت « ایران آزاد » نظام السلطنه مافی از عوامل فروپاشی این دولت بود، در سالهای ۱۳۰۲ – ۱۳۰۴ ش با بند و بست های سری و پنهانی میان دو سیاست شوروی و انگلیس و توافق آنها در صعود رضاخان، به سلطنت انجامید. احسان طبری می نویسد: در مسأله روی کار آمدن رضاخان، سلیمان میرزا در همکاری نزدیک با حزب کمونیست ایران کار می کرد و دستورهای سفارت شوروی را در این باره عملی می نمود. بدینسان، در آذر سال ۱۳۰۴ش – جمادی الثانی ۱۳۴۴ق، سناریوئی که ۱۸ سال پیش با تشکیل « کمیته ستار » در رشت آغاز شد، با شروع سلطنت ۵۳ ساله پهلوی به فرجام رسید.
+ نوشته شده در Mon 7 Apr 2008ساعت 3:47 PM توسط میثاق آزاد |
آخوند سید حسن مدرس مدرس در سال ۱۲۷۸ هجری قمری (حدود ۱۲۴۰ خورشیدی) در روستای کچوی اردستان به دنیا آمد. در جوانی به قمشه و اصفهان رفت و به حوزه علمیه وارد شد. بعد به نجف رفت (محلی که با وجوه اوقاف اود توسط انگلیسیها اداره میشد)و هفت سال در درس ملا محمدکاظم خراسانی و سید محمد کاظم یزدی حاضر شد و در همانجا وارد شبکة جاسوسی انگلیس شد. پس از بازگشت به اصفهان در مدرسه« جده کوچک » فقه و اصول تدریس کرد. در جنبش مشروطه به دستور انگلیس فعال میشود. او از مؤسسان « انجمن ملی » در اصفهان بود. در دورة دوم مجلس شورای ملی که پس از « استبداد صغیر » برپا شد، بعنوان یکی از پنج مجتهد طراز اول انگلوفیل به نمایندگی از علما شرکت کرد. مدرس در جریان مطرح شدن قرارداد ۱۹۱۹ بطور ظاهری با این قرارداد مخالفت میکند. ولی در جریان بحث اعتبارنامة نصرت الدوله که از امضا کنندگان آن قرارداد و متهم به رشوه گیری از انگلیس بود از او دفاع میکند. مدرس همراه مصدق السلطنه، از معدود نمایندگان مجلس پنجم بود که با انقراض سلسله قاجاریه و شاه شدن رضاخان مخالفت کرد (همان دسیسه و خیمه شب بازی انگلیسی که اکنون در حکومت اسلامی صورت میگیرد و با دو جناحی کردن در مجلس و در حکومت، طرحها و برنامه ریزیهای استعماری خود را به پیش میبرد)، اما وقتی رضا شاه به سلطنت رسید با او همکاری میکنند. بهمین دلیل در مجلس ششم هم به نمایندگی از مردم تهران شرکت کرد ولی در دورة هفتم به مجلس راه پیدا نکرد و در مهر ماه ۱۳۰۷ بدلیل پایان کار سیاسی وی، بازنشستگیش توسط انگلیسیها به او ابلاغ شد و به کاشمر فرستاده شد تا مابقی عمر با فراغت خیال به سر ببرد و در سال ۱۳۱۶ در همانجا درگذشت. لرد کرزن که سراسر ایران را پیموده بود و حدود سیصد جلد کتاب را که دانشمندان سایر ممالک دربارة ایران نوشته بودند مطالعه کرده بود، توانست اغلب رجال و تحصیلکرده های ایرانی را به خدمت بگیرد و اینان را به فساد مالی و اخلاقی رهنمود سازد و وطن فروشی را در میان آنها رواج دهد. لرد کرزن میگفت: ما ایران را بدون قشون کشی تحت سلطة خود در می آوریم. او پادشاه (احمدشاه) را با پرداخت ماهی ۱۵۰۰۰ تومان، فرمانفرما را با ماهی ۶۰۰۰ تومان، سردار ظفر بختیاری را با ماهی ۱۵۰۰ تومان و ... به خدمت درآورد. درمورد اهل عمامه (آخوندها) با مبلغی کمتر از موقوفه « اود » هندوستان به آنان میداد. موقوفه « اود » وجوهی بود که توسط پادشاه « اود » هندوستان در اختیار انگلیسیها قرارگرفت که صرف افزایش تعداد اهل عمامه(ملاها) شود. این موقوفه در اختیار شعبه اوقاف هند در بغداد برای تقسیم در میان محصلین شیعه و بطور کلی اکثر اهل عمامه در ایران و بین النهرین قرار داده میشد. انگلیس توانست از اهل عمامه برای ایجاد انقلاب انگلیسی مشروطه و دو جناحی نشان دادن کارگزارانش بهره برد و سناریو و خیمه شب بازیها در مجلس و دربار را بوجود آورد. مدرس و خلاصه اکثر اهل عمامه هایی که سیاست بازی میکردند از موقوفه « اود » بهره مند میشدند. مدرس ریاست طلب بود، او در دورة اول از اصفهان به مجلس شورای ملی راه یافت و چهار دوره بعد یا از تهران و یا از اصفهان به مجلس فرستاده میشد، او در اجرای سیاست انگلیس و در دسیسه چینی و پشت هم اندازی، قدرت و پشتکاری بی حد داشت. مدرس به پول علاقه شدید داشت و غیر از وجوهی که از اوقاف « اود » دریافت میکرد، همواره از اشخاص متمول و تجار و غیره پول میگرفت که صرف انتخابات شود ولی فقط قسمت ناچیز آن را خرج میکرد چون بهرحال بعنوان یک مزدور انگلیس همواره به مجلس راه مییافت. مدرس در مجلس چهارم برای از بین بردن نهضت جنگل و استقلال طلبان پسیان از رضاخان حمایت میکند و ملک الشعرای بهار که در مجلس چهارم نماینده بود در وصف رضاخان شعر دولت دزدان جنگل را سرود. مدرس دربارة حمایت از عملکرد رضاخان در مجلس میگوید: عقیده من دربارة وزیر جنگ این است که منافعش اساسی است و مضارش فرعی. باید سعی کرد که معایب او رفع و منافع او زیاد شود تا مملکت استفاده بکند. احمدشاه در فرمانی در ۵ آبان ۱۳۰۲ رضاشاه را رئیس الوزرا اعلام میکند و راهی سفر بی بازگشت میشود. رضاخان با هماهنگی مدرس (بنا به برنامه ریزی انگلیس برای انتقال سلطنت) بازی جمهوری خواهی را شروع میکند و با دو جناحی کردن مجلس (مخالفین و موافقین فرمایشی) انتقال سلطنت را فراهم می آورد. مدرس دو وزیر به کابینه سردار سپه میفرستد و اتحاد بین مدرس بعنوان رهبری مذهبی حاضر در سیاست و رضاخان رهبر سیاسی ـ اجرایی بوجود می آید و بدین صورت تلاش برای شکلگیری مجدد مشروطة مشروعه صورت میگیرد و در این شرایط است که قدرت مذهبیون انگلوفیل برای به قدرت رسیدن رضاخان هماهنگ و بکار گرفته میشود. پس از تسلط رضاخان بر تمامی ارکان کشور، برای انتقال سلطنت از قاجار به رضاخان در ادامة خیمه شب بازی جمهوری خواهی رضاخان و مخالفت مدرس با جمهوری، با یک سناریوی ساختگی توسط انگلیس، « مادة واحده » در قانون اساسی بوجود می آید و سلطنت از قاجار به پهلوی انتقال داده میشود. این عمل بین سالهای ۱۳۰۴-۱۲۹۹ صورت گرفت، در این سالها دو کودتا برای انتقال سلطنت صورت میگیرد، اولین کودتا که نظامی بود که ما آن را کودتای اول رضا شاه مینامیم که در سوم اسفند ۱۲۹۹ صورت میگیرد و دومین کودتا که سیاسی – اجتماعی بود و در زمان تصویب مادة واحده در ۹ آبان ۱۳۰۴ با سناریوپردازی انگلیس صورت گرفت. مادة واحده: « مادة واحده » از طرف عوامل انگلیس به شکل زیر به مجلس پیشنهاد میشود: مجلس شورای ملی به نام سعادت ملت، انقراض سلطنت قاجاریه را اعلام نموده و حکومت موقتی را به حدود قانون اساسی و قوانین جاری مملکتی به شخص آقای رضا پهلوی واگذار مینماید، تعیین حکومت قطعی موکول به نظر مجلس مؤسسان است که برای تغییر مواد ۳۶، ۳۷، ۳۸ و ۴۰ متمم قانون اساسی تشکیل میشود. محمد مصدق (فراماسون فراموشخانه ایران در سال ۱۲۸۶) نوة عبدالمجید میرزا فرمانفرما (فراماسون لژ لندن) که تازه از خارج آمده بود از خانوادة قاجار بود، قلباً مخالف به سلطنت رسیدن رضاخان بود. او بعنوان مخالف در مجلس سخنرانی کرد و در انتهای سخنرانی گفت حالا که شما میخواهید که رئیس الوزرا با این کاردانی و لیاقت را به شاهی برسانید، بدون مسئولیت اجرائی، چنانکه در دنیا هیچ سابقه ندارد که در مملکت مشروطه، پادشاه مسئول باشد، این ارتجاع است. استدلال مصدق و دیگر مخالفین « مادة واحده » مصوبه ۹ آبان ۱۹۰۴ متکی بر این بود که پادشاه مشروطه باید غیرمسئول باشد، البته در رأی گیری برای « مادة واحده » مصدق، مدرس و سایر مخالفین رأی مثبت دادند (جناح بندی نمایشی یکی از ارکان دسیسه های انگلیس است)، سپس مجلس مؤسسان نیز تشکیل میشود و مواد نام بردة قانون اساسی، تغییر مییابد و بدین ترتیب خاندان پهلوی بر سرنوشت مردم ایران تسلط مییابند.
اردشیرجی ریپورتر در ایران فعالیتهای ۴۰ ساله اردشیر ریپورتر در ایران از قبل از انقلاب هدایت شدة مشروطه مشروعه در زمان قاجار شروع شده است که نقش فعال سرویس اطلاعاتی انگلیس و فراماسونها را در آن ذکرکردیم. اردشیرجی ریپورتر رایزن صاحب عالیترین مقامات سیاسی و اطلاعاتی و کارگردان اصلی حوادث پس پرده و از بنیانگذاران فراماسونری ایران در تاریخ معاصر کشور ما بوده است. در بررسی تاریخ نفوذ نو استعمار غرب در ایران، این مکانیسم سلطه را بصورت پژوهش انبوهی از « رجال سیاسی » و « نخبگان فرهنگی » غربگرا و خود باخته مییابیم. « رجال » و « نخبگانی» که در مکتب میرزا ملکم خانها و « فراموشخانه » او الفبای سیاست را آموخته اند، در « جامع آدمیت » و « لژ بیداری ایران » نقشی پر دسیسه در طوفان سیاسی دگرگونیهای روز ایفا کردند، در « مدرسه سیاسی » بعنوان « برگزیدگان » جامعه ای منکوب و استعمار زده درس جلوه فروشی و فاضل مآبی فرا گرفتند، ثمرة کار خود را بصورت رژیم بی ریشة پهلوی به تاریخ معاصر ایران تقدیم داشتند، و سپس در دوران رسوخ امپریالیسم آمریکا، در دهه ۱۳۴۰، فرهنگی رنگین ولی بی هویت را با تمامی زرق و برق و ابهت کاذب آن به پا داشتند. دربارة نقش اردشیرجی در سازمان سری « جامع آدمیت » که در آغاز اقامت وی در ایران در پس پردة حوادث سهمی جدی داشت، اسناد کافی در دسترس ما نیست، ولی بر اساس شواهد موجود، پیوندهای اردشیر ریپورتر را با این جمع رجال و معاریف، که در زمرة آن چهره هایی چون محمد علی فروغی، سردار محیی (گردانندة شاخة «جامع آدمیت» در گیلان)، سلیمان میرزا اسکندری و محمد مصدق حضور دارند، موضوعی در خور بررسی میدانیم و معتقدیم که ارتباطات « جامع آدمیت » با لژ انگلیسی « اسلام » در بمبئی با واسطه اردشیرجی(ریپورتر) حائز بازبینی جدی است. معهذا، میدانیم که شش سال پس از ورود اردشیر ریپورتر به ایران، به سال ۱۳۱۷ق – ۱۸۹۹م « مدرسه علوم سیاسی » توسط دو فراماسون و انگلوفیل سرشناس، میرزا نصرالله خان مشیرالدوله و پسرش میرزا حسن خان مشیرالملک تأسیس شد، که هدف جذب « نخبگان » جامعة ایرانی و پرورش آنان با روح فرهنگ استعمار زدگی و غرب زدگی را بعهده داشت. در زمرة مدرسین این مدرسه با نام اردشیرجی ریپوتر، بعنوان معلم تاریخ باستان، در کنار چهره هائی چون محمد علی فروغی (ذکا الملک)، رجبعلی منصورالملک (پدر حسنعلی منصور)، ادیب السلطنه سمیعی، ابوالقاسم انتظام الملک و غیره آشنا میشویم. از درون شاگردان همین مدرسه است که برجسته ترین مهره های انگلیس و آمریکا بیرون آمدند و در رژیم پهلوی به کارگزاران درجه اول سیاسی و فرهنگی کشور بدل شدند. در دوران فعالیت اردشیرجی، ساختار سرویس اطلاعاتی بریتانیا در رابطه با ایران به شرح زیر بود: در سال ۱۸۷۳ سازمان اطلاعاتی بریتانیا به ریاست سرلشکر سر پاتریک مک دوگال، با نامIB Intelligence Branch)) تجدید سازمان یافت، که مهمترین کارکرد آن « دفاع هندوستان و راههای وصول به آن » (ایران و افغانستان) در مقابل توسعه طلبی روسیه تزاری بود. در نتیجه، در سال ۱۸۷۸ شعبة IB در هندوستان با نام IBS (I.B. of Simla) رسماً تأسیس شد. (سیملا شهری است در ۲۷۰ کیلومتری دهلی که پایتخت تابستانی حکومت انگلیسی بود.). یکی از مهمترین وظایف IBS فعالیت اطلاعاتی در ایران بود. در سال ۱۸۹۲، IBS توسط سرلشکر سر هنری براکنبری تجدید سازمان یافت و بطور جدی تقویت شد. پس از این اقدام، « براک » به وزارت جنگ در لندن اطمینان داد که دیگر دلیلی برای ترس از روسها وجود ندارد. یک سال پس از این حادثه بود که اردشیرجی مأموریت خود را در تهران آغاز کرد. پس از انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه (توسط لنین فراماسون)، توجه استعمار بریتانیا بیش از پیش به حفظ هندوستان و حریم آن (به ویژه ایران) معطوف شد و سرویس اطلاعاتی هندوستان با نام DIB (Dehli Intelligence Bureau) تجدید سازمان یافت، که در سالهای ۱۹۱۹-۱۹۲۴ توسط « سر سیسیل کای » هدایت میشد. در سالهای ۱۹۲۴-۱۹۲۷، « سر دیوید پتری » (رئیس کل MI-5 در سالهای ۱۹۴۰-۱۹۴۵) ریاست DIB را بعهده داشت. با توجه به اهمیت فزایندة مسئله خاور، در فوریه ۱۹۲۲ ارگانی به نام،« کمیته اغتشاشات خاور» در لندن ایجاد شد. در این کمیته، نمایندگان MI-5، ادارة ویژه شهربانی، وزارتخانه های هندوستان، مستعمرات، امور خارجه و جنگ، MI-6 و IPI (Indian Political Intelligence - دفترDIB در لندن) عضویت داشتند. بر اساس سیستم اطلاعاتی انگلیس، که بیشتر بر موقع و ابتکار شخصی استوار است، و با توجه به جایگاه برجسته اردشیرجی در ایران و حامیان نیرومندش در لندن، محتملاً فعالیت وی در چارچوب این دیوانسالاری محدود نبوده است. اردشیرجی در خاطراتش آغاز مأموریت خود را در ایران به شخص نایب السلطنه هندوستان مربوط میکند و در رابطه با کودتای ۱۲۹۹ مینویسد: « در این مرحله به دستور وزارت جنگ در لندن و نایب السلطنه هند همکاری نزدیک ژنرال آیرون ساید و من آغاز گردید. » در این زمان وزرای جنگ امور خارجه هندوستان در کابینه انگلیس عبارت بودند از: وینستون چرچیل، لرد کرزن، لرد بر کنهد. (ریاست MI-6 را « سرمانسفیلد کامینگ » و ریاست سرویس هندوستان DIB را « سرسیسیل کای » بعهده داشتند) این جملة اردشیرجی نشان میدهد که در دستگاه دولتی انگلیس موقعیت وی همطراز « ژنرال سر ادموند آیرون ساید »، فرمانده نیروهای انگلیسی در شمال ایران، بوده است.
میرزا کریم خان رشتی میرزا کریم خان رشتی(عبدالکریم خان اکبر) چهارمین پسر حاج محمدکاظم وکیل الرعایا (حاج وکیل) در حوالی سال۱۲۶۰ش –۱۳۰۰ ق در رشت بدنیا آمد. پدر وی از متمولین گیلان و از طایفة امشه ای بود. دوران جوانی میرزا کریم خان مصادف با سالهای پرآشوب انقلاب ۱۹۰۷ – ۱۹۰۵ روسیه( که تأثیرات مستقیم آن در خطه گیلان احساس میشد) و انقلاب مشروطه است. در این شرایط حساس سیاسی، توجه استعمار بریتانیا به شمال ایران معطوف بود و در مقابل پایگاه نیرومند استعمار تزاری در این منطقه، که وابستگان محمد علیشاه را در بر میگرفت، پایگاهی متنفذ و کارا برای خود جستجو میکرد. بریتانیا به سرعت این پایگاه را در وجود خاندان تازه به دوران رسیدة اکبرخان بیگلربیگی، که به تبع ثروت کلان خود سوداهای بزرگ سیاسی در سر میپرورانیدند، یافت و طبعاً توجهش به کریم، چهرة جوان و با استعداد این خاندان و برادر ماجراجوی او، عبدالحسین، جلب شد. این هماهنگی طبیعی میان سوداهای سیاسی خاندانهای متمکن نوپدید و امیال توسعه طلبانه امپریالیسم انگلیس منجر به ظهور پدیده ای در انقلاب مشروطه شد که با نام میرزا کریم خان رشتی گره خورده است. در نتیجة ظهور این پدیده بود که به گفتة دکتر مهدی ملک زاده: عبدالحسین خان معزالسلطان (سردار محیی) و میرزا کریم از پهلوانان انقلاب مشروطیت و مؤسس حکومت ملی به شمار می آیند و نام آنها در تاریخ نهضت مشروطیت جاویدان است! (۱- سردار محیی۲ – محمد تربیت ۳- نظم السلطنه) در چه زمان و چگونه میرزا کریم خان وارد پیوند اطلاعاتی با سرویس جاسوسی بریتانیا شد؟ برای پاسخ به این پرسش اطلاع دقیقی در دست نیست، ولی بر اساس اسناد و مدارک موجود میتوان طرحی مستند ارائه داد: کریم ۷ – ۶ ساله بود که پسر عموی ثروتمند، سوداگر و جاه طلب او، فتح الله خان، با میرزا ملکم خان ناظم الدوله آشنا شد و در سن حدود ۴۰ سالگی وارد سازمان پنهانی او، « مجمع آدمیت »، گردید و بعنوان یکی از پایه گذاران فراماسونری ایران فرهنگ ماسونی و انگلوفیلی را به خانواده خود وارد ساخت. کریم ۱۰، ۱۲ساله بود که اردشیر ریپورتر، کارمند سرویس اطلاعاتی بریتانیا،از بمبئی وارد تهران شد و فعالیت خود را در جهت جذب چهره های مستعد و تأسیس شبکة جاسوسی انگلیس در ایران و هدایت« نخبگان» غربگرا و انگلوفیل آغاز کرد. بدینسان، در سال ۱۳۱۷ق – ۱۸۹۹م « مدرسه سیاسی » توسط میرزا حسن خان مشیرالدوله تأسیس شد که اردشیرجی در آن مدرس تاریخ بود. در سالهای ۱۳۱۵ – ۱۳۱۰ق که مصادف با آغاز دوران نوجوانی کریم است، شبکه سری « جامع آدمیت » فعالیت جدی داشت و فتح الله اکبر (سردار منصور) و صادق خان محتشم الملک (سردار معتمد گیلانی)، پسر عموهای متنفذ کریم و عبدالحسین خان معزالسلطان (سردار محیی)، بردار بزرگتر کریم، عضو آن بودند. و بالاخره در سال ۱۳۲۴ق- ۱۹۰۷م « لژ بیداری ایران » تأسیس شد که در آن هم اردشیرجی و هم فتح الله اکبر (سردار منصور) عضویت داشته اند. بنابراین، میتوان گفت که اردشیرجی به دلیل پیوندهایش با خانواده اکبر، میرزا کریم خان ۲۰-۲۵ ساله را به خوبی میشناخته و طبعاً بدلیل استعداد سرشار وی به او توجه جدی داشته و وی را به ارتباطی « ویژه »، فراتر از فراماسونری، وارد ساخته است. در همین سالهاست که جاه طلبیهای سیاسی کریم و برادر ماجراجوی او، عبدالحسین، با شیفتگی به تمدن نوین مغرب زمین گره میخورد. کریم که پرورش یافتة مکتب دسیسه گری سوداگرانه و محیط فراماسونی خانوادة خود است، به سان بسیاری اشرافزادگان متمکن آن روز، مسافرتهای اروپا نیز داشته است. ملک زاده مینویسد: سردار محیی و میرزا کریم خان سری پرشور ... داشتند و در عنفوان جوانی با اشخاص روشنفکر و مترقی آمد و شد میکردند و عقاید نوین را الهام میگرفتند. این دو برادر به واسطة مسافرتی که به اروپا کردند مجذوب تجلیات تمدن نوین شدند و آرزومند بودند که ایران هم روزی از آزادی و تمدن برخوردار شود و در ردیف ملل راقیه جهان جای گیرد. جالب است بدانیم که در سال ۱۹۰۸ زمانی که معاضدالسلطنه پیرنیا نشریه صوراسرافیل را در سویس منتشرمیکرد، میرزا کریم خان در کنار او حضور داشته و با لنین آشنائی یافته است: بطوری که میرزا کریم خان رشتی و معاضد السلطنه نقل میکردند، لنین رهبر آزادیخواهان روسیه در آن زمان در سویس میزیسته و با آنان آشنایی پیدا کرده و توصیه هایی به مراکز آزادیخواهان روسیه برای تقویت و معاضدت انقلابیون ایران نموده. کلیات دعوی فوق مورد تأیید اسناد و مدارک تاریخی است و مورخین شوروی نیز بر آن صحه گذارده اند. بوندارفسکی مینویسد: لنین برای بدست آوردن اطلاعات هرچه کاملتر و بیشتر در بارة انقلاب ایران در سالهای ۱۹۰۸ و ۱۹۰۹ با مهاجران ایرانی در پاریس و ژنو دیدار میکرد ... لنین در سال ۱۹۰۸ از باشگاه مهاجران انقلابی ایران، « انجمن ایران جوان » در پاریس، دیدن کرد. با توجه به فعالیت اردشیر ریپورتر و سرویس اطلاعاتی انگلیس در ایران و پیوندهای مستحکم آن با خانواده اکبر، با توجه به چهرة مرموز و عجیب میرزا کریم خان در سالهای بعد و با توجه به پوشش مساعدی که او، بعنوان یک « انقلابی شرقی»، از آن برخوردار بوده، میتوانیم این آشنایی کریم را با لنین، حرکتی از سوی سرویس جاسوسی بریتانیا ارزیابی کنیم و در اینجا است که فراماسون بودن لنین و حمایت اینتلیجنس سرویس از وی مسلم میشود این نقش میرزا کریم خان بعدها، بویژه در حوادث نهضت جنگل و در جلب سلیمان محسن اسکندری و کمونیستهای ایران به سوی رضاخان، آشکار خواهد شد.
+ نوشته شده در Fri 4 Apr 2008ساعت 12:59 PM توسط میثاق آزاد |
محمد مصدق محمد مصدق در سال ۱۲۶۱ ه.ش در تهران در یک خانوادة اشرافی (قاجار) بدنیا آمد. پدرش میرزا هدایت الله معروف به « وزیر دفتر» بود. در زمان ناصرالدین شاه، وزارت دفتری شاه به میرزا هدایت الله داده شده بود که انگلوفیل بود. در حالیکه مستوفی الممالکی بالاتر از وزیر دفتر میبوده، وزیر دفتر وقت، مأمور رسیدگی به مالیات کشور بوده، در حالیکه تمام دیوان محاسبات در اختیار مستوفی الممالک بوده است. پس از انتصاب مستوفی الممالکی به میرزا حسن، این شغل در خانوادة او موروثی میشود و تمام مستوفی الممالکها از خانوادة میرزا حسن انتخاب میشوند و این شخص جد پدری مصدق است و بعدها خواهیم دید که مصدق هم در زمان نخست وزیری قوام السلطنه به مقام وزارت مالیه میرسد و در امتداد قرارداد ننگین ۱۹۱۹ اولین و ننگینترین دریافتی بابت استمرار این قرارداد را میپذیرد. مادرش ملک تاج خانم (نجم السلطنه) فرزند عبدالمجید میرزا فرمانفرما( از شاهزادگان قاجار و فراماسون لژ لندن) و نوة عباس میرزا ولیعهد قاجار(انگلوفیل) و نایب السلطنه ایران بود. وثوق الدوله (امضا کنندة قرارداد ۱۹۱۹) و مشیرالدوله پسرعموهای محمد مصدق بودند که همگی به واسطة مزدوری، در دستگاه انگلیس به پست و مقام رسیدند و مصدق نیز همچون خویشاوندانش این راه را ادامه داد. هنگام مرگ میرزا هدایت الله در سال ۱۲۷۱ ه.ش محمد ۱۰ سال داشت و ناصرالدین شاه علاوه بر اعطای شغل و لقب میرزا هدایت الله به پسر ارشد او میرزا حسن خان، محمد را « مصدق السلطنه » مینامد. مصدق السلطنه پس از تحصیلات مقدماتی در تبریز (محل تحصیل شاهزادگان قاجار) به تهران آمد و به مستوفی گری خراسان گمارده شد. مصدق السلطنه در اولین انتصابات دورة اول مجلس مشروطیت به نمایندگی از طبقة اعیان و اشراف به اصفهان برگزیده میشود ولی اعتبارنامة او بدلیل سن او که به سی سال تمام نرسیده بود، رد شد. او با سوابقی که در امور مالیه و مستوفی گری خراسان داشت در کابینه وثوق الدوله (پسرعمویش) به خدمت در وزارت مالیه دعوت شد. قریب چهارده ماه در کابینه های مختلف، این سمت را حفظ کرد. محمد مصدق السلطنه در سال ۱۲۸۶ ه.ش وارد فراماسونری (فراموشخانه) میشود و در حکومت صمصام السلطنه بعلت اختلاف با وزیر وقت مالیه (مشارالملک) از معاونت وزرات مالیه استعفا میدهد و هنگام تشکیل کابینة دوم وثوق الدوله در سال ۱۲۸۷ه.ش برای ادامة تحصیل به فرانسه میرود و پس از موفق نشدن در ادامة تحصیل در مدرسة علوم سیاسی پاریس به سویس میرود و در رشتة حقوق ثبت نام میکند و بعلت بیماری قادر به ادامة تحصیل نمیباشد. اندکی بعد مشیرالدوله پسرعموی دیگر مصدق بجای وثوق الدوله به نخست وزیری انتصاب شد و او را برای تصدی وزرات عدلیه به ایران دعوت کرد، ولی به علت نداشتن مدارک تحصیلی لازمه برای کسب این سمت، مصدق نتوانست به این مقام دست یابد و در نتیجه، شغل استانداری فارس را برای او در نظر گرفتند و تا کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ در این مقام ماند. پس از کودتای سید ضیا و رضاخان، مصدق دولت کودتا را به رسمیت نشناخت و از مقام خود استعفا داد و عازم تهران شد ولی به دعوت سران بختیاری (انگلوفیل) به آن دیار رفت. با سقوط کابینه سید ضیا، قوام السلطنه به نخست وزیری رسید و مصدق را به وزارت مالیه انتخاب کرد که در این زمان در رابطه با حسابرسی به درآمد شرکت نفت و تأمین بودجة قزاقها که مسئولیت آن با آقای آرمیتاژ اسمیت مستشار انگلیسی بود، مبلغ زیادی رشوه دریافت میکند و بدهکاری قبلی شرکت نفت را کمتر برآورد میکند که در این زمان بالغ بر یک میلیون لیره بود و همچنین طبق قرارداد دارسی بر اثر افزایش استخراج و فروش نفت توسط شرکت نفت انگلیس پرشیا برای همین سال سهم ایران بیش از دو برابر مبلغ ۴۷۰ هزار پوند بود که مصدق همراه با آرمیتاژ اسمیت برآورد کرده بود. در این زمان بود که بدلیل عدم پرداخت سهم عایدات نفتی به ایل بختیاری و قشقائی طبق قرارداد جداگانه با شرکت نفت انگلیس پرشیا که باعث و بانی آن مصدق و آرمیتاژ اسمیت بودند ایل بختیاری و قشقائی که پول چندانی دریافت نکرده بودند تعدادی از لوله ها را منفجر نمودند. با سقوط دولت قوام السلطنه و روی کار آمدن مجدد مشیرالدوله، در سال ۱۹۲۲ مصدق والی آذربایجان میگردد و احمد متین دفتری برادرزاده و داماد خود را بعنوان نمایندة خود در تهران به دولت معرفی میکند، متین دفتری از سالها پیش همواره به جاسوسی و خوش رقصی برای سفارت انگلیس مشغول بوده است و خبرهای با ارزشی از دولت و نیروهای نظامی ایران به انگلیسیها میداده است و بهمین دلیل با فشار انگلیسیها در سال ۱۳۳۹ه.ش رضا شاه، متین دفتری را به مقام نخست وزیری منصوب میگرداند. در زمانیکه مصدق والی آذربایجان بود گزارشهایی که متین دفتری از نیروهای نظامی به انگلیسیها میداد بدست اسماعیل آقا سیمیقو نیز میرسید، رضا خان سردارسپه به این امر پی برده بود و دستور داد رمزهای دیگری بطور مستقیم بین حبیب الله خان شیبانی فرمانده ارتش در آذربایجان و مرکز برقرار شود و مطالب خلاف واقع و دروغین را مبادله کنند رضاخان متوجه شده بود که شبنامه هایی که در تبریز منتشر میشود از طرف سفارت انگلیس رهبری میشود و یک نفر روسی را برای توزیع و پخش آنها اجیر کرده اند و این برای ایجاد بحران بین ایران و روس برنامه ریزی شده بود چون رضاخان به سرتیپ شیبانی مشکوک شده بود او را با سرتیپ امان الله جهانبانی عوض میکند و چون رضاخان به مصدق نیز مشکوک شده بود دستور داد که جهانبانی از اوامر مصدق پیروی نکند و بهمین دلیل چند روز پس از ورود سرتیپ جهانبانی، مصدق، کسالت و بیماری را بهانه میکند و همچنین به دلیل سرپیچی فرمانده قشون آذربایجان از اوامرش، از این سمت نیز استعفا داد و به تهران مراجعت میکند. در خرداد ماه ۱۳۰۲ ه.ش مصدق در کابینه مشیرالدوله به سمت وزیر خارجه انتخاب میشود. پس از استعفای مشیرالدوله و به نخست وزیری رسیدن رضاخان، مصدق در کابینة او راه پیدا نمیکند، ولی در دورة پنجم و ششم مجلس شورای ملی برای وکالت مردم تهران، انتصاب میشود. در همین زمان، سلطنت خاندان قاجار منقرض میشود و رضاخان نخست وزیر وقت به سلطنت میرسد. با پایان مجلس ششم، مصدق دیگر انتصاب نشد و خانه نشین شد و در اواخر سلطنت رضاشاه پهلوی، در نتیجة شورش و اختلال در امور کشور، به زندان افتاد ولی پس از چند ماه آزاد شده و در ملک خود در احمد آباد سکونت میگزیند. در سال ۱۳۲۰ ه.ش پس از اشغال ایران بوسیله نیروهای متفقین رضا شاه از سلطنت برکنار و به آفریقای جنوبی تبعید شد و مصدق به تهران بازگشت.
مأموریت « آیرون ساید » در ایران آیرون ساید ژنرال بلند پایه انگلیسی از پایه های اصلی سیاست خارجی انگلیس در ایران در سالهای پایانی حکومت قاجار بشمار میرود. او از طراحان اصلی سیاستی بود که براساس آن پرونده حاکمیت ۱۵۳ ساله دودمان قاجار باید به دست رضاخان پهلوی و با کودتائی که از لندن طراحی و حمایت میشد در هم میپیچید. آیرون ساید کیست؟ « سر ادموند آیرون ساید » جوانترین سرلشکر انگلیسی تا آنزمان در ارتش بریتانیا بود. وی که در ۱۸۸۰ میلادی متولد شد، در ۳۹ سالگی بالاترین رتبه شوالیه گری خود را در ارتش بدست آورد. نخستین مأموریت مهم او نظارت بر عقب نشینی نیروهای بریتانیائی از لشکرکشی نافرجام به « آرخانگلسک » پس از انقلاب بلشویکی روسیه بود. عقب نشینی سربازان انگلیسی و یونانی در آسیای صغیر (ترکیه) در تابستان ۱۹۲۰ نیز زیر نظر او انجام گرفت. آیرون ساید از شهریور ۱۲۹۹ تا اردیبهشت ۱۳۰۰ مأمور خدمت در ایران و هدایت کودتای رضاخان پهلوی بود. پس از این مرحله وی به ریاست دانشکده افسری انگلستان منصوب شد (۱۹۲۶ – ۱۹۲۲) و تا درجة ارتشبدی ارتقا مقام یافت و در ۱۹۴۰ رئیس کل ستاد ارتش بریتانیا گردید. « وینستون چرچیل » در همان سال او را بازنشسته و عضو مجلس اعیان انگلستان کرد. آیرون ساید خاطرات خود را در طول دوران خدمت در دفتر یادداشت روزانه ای مینوشت که بعدها پسرش آن را منتشرکرد. وی در ۱۹۵۹ در۷۹ سالگی درگذشت. آیرون ساید پس از بازدید از نیروهای قزاق در۲۴ دی۱۲۹۹ چنین مینویسد: « من به دیدار قزاق ایرانی رفته، آنان را از نظر گذراندم. اسمایت سر و سامانی به وضعشان داده است. مواجب اینها مرتباً پرداخت شده است و تاکنون این افراد لباس و مسکن دارند... فرمانده کنونی قزاق (سردار همایون) موجود حقیر و بی بو و خاصیتی است و روح و روان واقعی این گروه سرهنگ رضاخان است، یعنی همان مردی که قبلاً بسیار به او علاقمند شده بودم. اسمیت میگوید مردی نیکوست و من به اسمایت گفته ام که به سردار همایون مرخصی بدهد تا به سرکشی املاک خود برود. » آیرون ساید در جای دیگری از همین یادداشت پس از شرحی در ستایش از رضاخان مینویسد: « شخصاً عقیده دارم یک دیکتاتوری نظامی، گرفتاریهای ما را در ایران (برای تسلط بر منابع نفتی) برطرف خواهد کرد و ما را قادر خواهد ساخت بی هیچ دردسری این کشور را ترک گوئیم. » با کنارزدن سردار همایون، رضاخان عملاً در مقام فرماندهی نیروهای قزاق قرارگرفت و روابطش با آیرون ساید و آرمیتاژ اسمیت روز به روز نزدیکتر شد. دولت لندن برای کودتائی که نقشه آن را کشیده بود به دو چهرة سیاسی و نظامی نیازداشت. انگلیسیها پس از بررسیهای لازم، سید ضیاالدین طباطبائی را بعنوان چهرة سیاسی و رضاخان را بعنوان چهرة نظامی مورد نظر خود برگزیدند (البته قبل از انتخاب رضاخان سیف الله باوند میرپنج مورد نظر بود ولی او نپذیرفت). کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ با نقشه ژنرال آیرون ساید و با ارادة این دو به اجرا گذارده شد. سید ضیا مسئول پیشبرد کودتا از نظر سیاسی و رضاخان عامل نظامی آن بود. روز۱۰ بهمن ۱۲۹۹ ژنرال آیرون ساید در ملاقات با رضاخان، حمایت خود و دولت انگلیس از قدرت گرفتن وی را در تهران اعلام کرد. در این دیدار رضاخان توافق کرد که پس از فتح تهران توسط نیروهای قزاق، مقام نخست وزیری به سید ضیاالدین سپرده شود و برای اینکه رضاخان اطمینان یابد که درتصرف تهران مشکلی وجود نخواهد داشت، ژنرال انگلیسی به او اعلام کرد که احمد شاه در جریان این اقدام قراردارد و« نورمن » سفیر انگلستان مشکلات مالی را حل خواهد کرد. آیرون ساید در ۲۳ بهمن یعنی ۱۰ روز قبل از وقوع کودتا، نقشه کامل آن را دراختیار رضاخان قرارداد و از او خواست که شدیداً رفتار نظامیان عامل کودتا (قزاقها) را تحت نظر داشته باشد تا اقدامی خلاف برنامة کودتا انجام ندهند. او راجع به این دیدار چنین نوشته است: « من با رضاخان مصاحبه کرده ام و سرکردگی قزاقان ایرانی را بطور قطعی به او سپرده ام. او مردی واقعی و رکترین مردی است که تاکنون دیده ام. به او گفته ام که قصد دارم بتدریج او را از قید تسلط خود رها سازم... در حضور اسمیت صحبت مفصلی با رضا داشتم و هنگامیکه موافقت کردم او را به حال خود رها سازم دو نکته را برایش روشن ساختم: ۱- هنگامی که از هم جدا میشویم نباید بکوشد مرا از پشت، هدف قرار دهد و اگر چنین کند این کار به نابودیش منجر خواهد شد. ۲- شاه تحت هیچ شرایطی نباید برکنار شود... رضا با چرب زبانی قول داد و من و او دست یکدیگر را فشردیم. آیرون ساید یک هفته قبل از وقوع کودتا یعنی روز ۲۷ بهمن ۱۲۹۹ به تهران آمد تا « نورمن » وزیر مختار انگلستان را در جریان کودتای قریب الوقوع خود قراردهد. نورمن از شنیدن خبر انتخاب رضاخان به فرماندهی نظامی کودتا، وحشت کرد. او اعتقاد داشت رضاخان با روحیه ای که دارد، قبل از هر چیز، به فکر پائین کشیدن احمدشاه از تخت سلطنت خواهد افتاد ولی اطمینان داشت که چنین واقعه ای رخ نخواهد داد. آیرون ساید در یادداشتهای مربوط به ۲۹ بهمن - ۴ روز قبل از کودتا – تصریح کرد « برای ما کودتا از هر چیز دیگر مناسبتر است. » وی در کتاب خاطرات خود گفته است: « تصور میکنم همه قبول دارند که من کودتا را مهیا کردم، دقیقاً میتوان گفت که من کودتا کردم. در روز ۲۱ فوریه ۱۹۲۱ آقای نورمن وزیر مختار انگلیس به شمارة ۲۳۷۹/۲/۳۴ به لرد کرزن وزیر امور خارجه بریتانیا تلگراف زد: « واحدهای قزاق مقیم قزوین و همدان شامل ۲۵۰۰ الی ۳۰۰۰ نفر با هشت توپ صحرائی و هجده مسلسل تحت فرماندهی سرهنگ رضاخان از قزوین بطرف تهران حرکت کرده در تاریخ ۲۱ فوریه کمی بعد از نیمه شب وارد پایتخت شدند... نیروئی وجود نداشت که بتواند مانع از ورود قزاقها بشود و به این ترتیب افراد قزاق بدون زد و خورد وارد تهران شدند. » (بایگانی کل دولتی انگلستان) و بدین سان کودتای ایران بدون خونریزی جامة عمل پوشید. سحرگاه که مردم از خانه های خود بیرون آمدند اوضاع را دگرگون دیدند، دولت سابق سر کار نبود، همه جا زیر نظر قزاقها بود، دسته های چند نفری آنان در شهر گردش میکردند، مقابل در هر وزارتخانه و سازمان دولتی و یا کنسولگری کشیک میدادند، افسران امر و نهی میکردند، تنها همین نشانه ها بود که از ورای آن میشد فهمید که رضاخان میرپنج کودتا کرده است!...
+ نوشته شده در Fri 4 Apr 2008ساعت 12:35 PM توسط میثاق آزاد |
رضا شاه پهلوی رضا شاه در۲۴ اسفند ۱۲۵۶ ه.ش در روستای آلاشت از توابع سوادکوه مازندران زاده شد. پدرش عباسعلی سرهنگ فوج سوادکوه و مادرش زهرا (نوش آفرین) جزو مهاجرین از قفقاز بود. رضا پس از مرگ پدرش، با مادرش به تهران آمد و در محل سنگلج زندگی کردند. رضا شاه در طول زندگی خود و حتی پس از آن به دلایل مختلف به نامهایی چند خوانده شد. در جوانی به نام ناحیه ای که از آن برخاسته بود سوادکوهی و گاه به نام تبار خانوادگیش از طایفة پالانی سوادکوه « رضا پالانی » نامیده میشد. در زمان ورود او به نظامیگری به « رضاخان » و سپس با ذکر درجة نظامی اش، به « رضاخان میرپنج » (سرتیپ) شناخته شد. بعد از کودتای۱۲۹۹ و بدست گرفتن وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا او را سردار سپه میخواندند. پس از رسیدن به سلطنت و انتخاب نام خانوادگی پهلوی به « رضا شاه پهلوی » شناخته شد. در سال ۱۳۲۸ با تصویب مجلس شورای ملی به او لقب « کبیر » داده شد و از آن پس هوادارانش او را « رضا شاه کبیر » میخواندند. بریگارد قزاق قوای قزاق در سال ۱۸۷۹ با قریب به ۵۰۰ نفر بدست روسیه تزاری تشکیل یافت و رضایت ناصرالدین شاه را جلب نمود. قوای قزاق بوسیله افسران روسی سازماندهی شده بود، علیرغم کمیت کوچکش مهمترین واحد نظامی ایران شد. رضاخان در سن دوازده سالگی توسط ابوالحسن خان سرتیپ (صمصام) از بستگان خود وارد فوج سوادکوه و تابین (سرباز) شد. سال ۱۳۱۳ه.ق پس از قتل ناصرالدین شاه قاجار فوج سوادکوه برای حفاظت از سفارتخانه و مراکز دولتی به تهران فراخوانده میشود. وی در دوران خدمت در قزاقخانه به سرعت رشد کرد و در سال ۱۳۱۸ ه.ق به سرگروهبانی محافظین بانک استقراضی روسیه در مشهد و پس از چندی به وکیل باشی گروهان شصت تیر (یک نوع اسلحه روسی) منصوب شد. گروهان شصت تیری که رضا شاه آینده به فرماندهی آن رسید نخستین گروهان شصت تیرانداز در ایران بود که در محاصرة تبریز نیز در دورة استبداد کوچک همراه لشکر قزاق بود. رضاخان افسر مورد نظر لیاخوف بود که در تیراندازی با شصت تیر روسی ( ماکزیم) اسلحة قتاله مهارت داشت و به « رضا ماکزیم » معروف شده بود. مأمورین انگلیسی در سال ۱۹۱۷م – ۱۲۹۶ ه.ش بدنبال از میان رفتن حکومت تزاری و تأسیس حکومت موقت به ریاست کرنسکی، تصمیم به کودتا علیه « سرهنگ کلرژه » (فرمانده لشکر قزاق که هواخواه حکومت جدید روسیه بود) گرفتند و زمانیکه سرهنگ کلرژه به مرخصی رفته بود، سرهنگ استاروسلسکی روسی که طرفدار انگلیسیها شده بود و زیر نظر آنها عمل میکرد، فرماندهی قوای قزاق را با حمایت آشکار رضاخان بعهده گرفت. در آن ایام، ایران با قحطی و بحران مالی روبرو بود و توان پرداخت حقوق قزاقان را نداشت و دیگر کمکهای مالی تهیه سلاح، مهمات و اسب که قبلاً از طرف دولت روسیه به این لشکر تعلق میگرفت، کاهش پیدا کرده بود. در این مرحله، دولت انگلستان فرصت را غنیمت شمرده و پرداخت هزینه لشکر قزاق را بعهده گرفت و استاروسلسکی نیز به این امر رضایت داد مشروط بر اینکه لشکر همچنان تحت فرماندهی او باقی بماند. در آنزمان، دولت ایران در صدد حذف لشکر قزاق برآمد ولی نمایندگان انگلستان در تهران بویژه « سر مارلینک » با آن مخالفت ورزید. همانطوری که اشاره شد بر اثر وخامت اوضاع سیاسی و بویژه اقتصادی ایران، انگلیسیها شرایط را مساعد دیده و سرپرسی کاکس را بعنوان وزیر مختار به ایران فرستادند تا قراردادی با ایران منعقد نماید. کابینة دوم وثوق الدوله (پسر عموی محمد مصدق) در اوت ۱۹۱۹ قرارداد معروف به سال ۱۹۱۹ را امضا نمود تا براساس آن انگلیسیها امور ارتش و دستگاههای مالی ایران را در مقابل وام دو میلیون لیره ای در اختیار بگیرند. تعداد نظامیان لشکر قزاق در سال ۱۹۱۹ ستاد لشکر در ایران: ۸۷ نفر صاحب منصب و درجه دار روسی و ۶۲۱۹ نفر صاحب منصب و قزاق ایرانی و تعداد ۱۵۵۹ اسب. لشکر قزاق متشکل از یک ستاد و پنج فوج (آتریاد) بزرگ و چهار فوج کوچک بدین قرار بود: فوجهای بزرگ: ۱- فوج تهران ۲- فوج تبریز ۳- فوج اصفهان ۴- فوج مشهد ۵- فوج همدان (این فوج جز فوج تهران نیز محسوب میشد). فوجهای کوچک: ۱- فوج رشت ۲- فوج استر آباد ۳- فوج ارومیه ۴- فوج اردبیل. هر فوج شامل یک ستاد کوچک، یک گردان، یک دسته مسلسل، یک آتشبار و یک بخش مرکب از پزشک، بیطار(دامپزشک)، نگهبان انبار، نجار، آهنگر و نانوا بود. ناگفته نماند که فوجهای کوچک دارای آتشبار نبودند و فوج قزاق تهران را یک ستاد، یک واحد نگهبان پیاده، یک واحد محافظ سواره، یک دسته مسلسل چی، یک آتشبار سبک، یک آتشبار کوهستانی و یک بخش(اطلاعات) غیرنظامی تشکیل میداد. لشکر قزاق در سالهای انقلاب مشروطیت نقش مهمی در ارتباط با سیاستها و پیمانهای روس و انگلیس بازی کرد. این قوا وسیله ای بود برای اجرای قراردادهای روس و انگلیس، برای مثال بر اثر سازش سفیر روس« هارتویینگ HARTWING» و شارژ دافر انگلیس« مارلینگ MARLING» مجلس شورای ملی را توسط دستجات قزاق تحت ریاست لیاخوف روسی در زمان محمد علیشاه گلوله باران کردند و بسیاری را هم به دار آویختند و رضاخان در این زمان در آنجا حضور داشت. پس از فتح تهران در سال ۱۳۲۴ ه.ق رضاخان بهمراه گروه محافظین عین الدوله تبعید و به فریمان اعزام شد. رضاخان نزد عین الدوله تقرب یافت و به آموختن خواندن و نوشتن پرداخت. در سال ۱۲۸۸ ه.ش همراه با سواران بختیاری و ارامنه برای خواباندن شورشها و قیامهای محلی به زنجان و اردبیل اعزام شد و در جنگ با قوای ارشد الدوله از خود رشادت نشان داد. سپس با درجة یاوری به فرماندهی دستة تیرانداز و در سال ۱۲۹۷ ه.ش به فرماندهی آتریاد (تیپ) همدان منصوب شد. در سال ۱۲۹۹ ه.ش برای شرکت در سرکوبی قیام میرزا کوچک خان جنگلی به گیلان اعزام شد. پس از آنکه دیویزیون قزاق از استاروسلسکی ژنرال روس گرفته شد و تحویل « ژنرال دیکسون » انگلیسی گردید، احمدشاه به توصیة انگلیسیها سردار همایون را به فرماندهی آن گماشت ولی در حقیقت رشتة همه کارها در دست « سرهنگ آرمیتاژ اسمیت» معاون ژنرال دیکسون بود که بر بودجه و امور مالی بریگارد هم از طریق عایدات شرکت نفت انگلیس پرشیا نظارت میکرد و بعد فرماندهی لشکر قزاق به رضاخان سپرده میشود و رضاخان در سوم اسفند۱۲۹۹ ه.ش با فرماندهی۲۵۰۰ قزاق کودتا میکند(که قبلاً شرح داده شد) و سید ضیا طباطبائي(مدیر روزنامه رعد) دولت را تشکیل میدهد و رضاخان به سمت سردارسپه منصوب میشود. اگر در کربلا قزاق بودی – حسین بی یاور و تنها نبودی!(تاج الملوک: مردم عزادار و خشمگین این شعار را میدادند) رضا، در اوایل آدم بادین و ایمانی بود، اما کم کم تحت تأثیر چند نفر از درباریان (از قبیل تیمورتاش و عمال روس) ذهنش کمی عوض شد و از تعصب مذهبیش کاسته شد. آن موقع در محل سنگلج تهران یک نخل بزرگ نگهداری میشد که در روزهای عزاداری پنجاه شصت نفر زیر آن میرفتند تا این نخل را بلند کنند و در تهران بگردانند! تهران در آن زمان متشکل بود از چند محله از قبیل سنگلج، بازار قوام، سید نصرالدین، سر قبر آقا و بهارستان، سر و ته تهران به بهارستان و دروازة قزوین ختم میشد. چند تا دروازه اطراف تهران بود و دور شهر هم خندق کشیده بودند. روزهای تاسوعا و عاشورا هر محله ای دستة سینه زن و زنجیرزن خود را داشت و این دسته ها راه می افتادند و وقتی به هم میرسیدند بر سر اینکه کدام دسته اول عبور کند، زد و خورد میکردند و امکان نداشت در ایام عزاداری بین دسته های سینه زن و زنجیرزن زد و خورد و نزاع نشود و عده ای لت و پار و مجروح و مقتول نشوند. رضا هم دستة مخصوص خودش را داشت.(البته این مربوط به قبل از سلطنتش است). رضا قزاقها را که در عشرت آباد بودند با وضع آبرومندانه ای سامان میداد و خودش هم جلوی دسته در حالیکه گل به سر و رویش مالیده بود، با پای برهنه راه می افتاد و سینه میزد. قزاقها نوحه های جالبی میخواندند برای مثال میگفتند: اگر در کربلا قزاق بودی – حسین بی یاور و تنها نبودی. رضا با آن قد و قامت رشید در جلوی دسته و سایر قزاقها به ترتیب درجه و منزلت نظامی در پشت سر او ردیف شده و سینه میزدند. در حدود یک سال مانده به سلطنت رضا، احمدشاه به فرنگ رفته و در پاریس سکنی گزیده بود. در ایام عزاداری آن سال شایع گردید که وهابیهای حجاز به مرقد حضرت محمد حمله و آنجا را ویران کرده اند. در این موقع مردم تهران آن نخل بزرگ محل سنگلج را برداشته و حرکت کردند و به طرف میدان توپخانه که دارای محوطة وسیع و بزرگی بود سرازیر شدند. دستة قزاقها هم مانند سایر دستجات راه افتاده و خود را به میدان توپخانه رسانیده بود. مردم خشمگین و عصبانی مشتهای خود را رو به هوا تکان داده و مرتب فریاد میزدند یا محمد! یا محمد! در این اثنا عده ای از مردم متوجه حضور رضا که در آن موقع فرمانده قزاقخانه بود میشوند و او را روی دست بلند میکنند و به نفع قزاقها شعار میدهند و تصورشان این بود که قزاقها میتوانند به حجاز بروند و متجاوزین به حریم مرقد مبارک حضرت رسول را گوشمالی بدهند. بهمین جهت نوع شعارها عوض شد و جنبة حمایت از قزاقها و علی الخصوص رضاخان را گرفت. در آن موقع وسایل فیلمبرداری و عکاسی پیشرفته و مجهز و مدرن مثل امروز وجود نداشت و فیلمها صامت بود. خلاصه اینکه یک نفر از سفارت انگلیس از این مراسم فیلمبرداری میکند و این فیلم را به پاریس میبرد و جلوی احمدشاه نمایش میدهد. احمدشاه ملاحظه میکند مردم، مشتهایشان را رو به هوا تکان میدهند و حرفهایی میزنند(فیلم صامت). احمدشاه از افرادی که فیلم را برایش برده بودند میپرسد:« این مردم چه میگویند؟ »، جواب میدهند که مردم علیه احمدشاه شعار داده و میگویند: « ما شاه را نمیخواهیم! »، بعد در همان فیلم میبیند مردم رضاخان را روی دست بلند کرده اند. احمدشاه مجدداً میپرسد: « راجع به این بابا چه میگویند؟ »، پاسخ میدهند: « مردم میگویند ما رضاخان را میخواهیم! » این داستان را بعدها یک نفر که در موقع نمایش فیلم در حضور احمدشاه بود برای رضا شاه تعریف کرد و رضا شاه از این داستان و حیلة انگلیسی بسیار خوشش آمده بود. این حادثه نقطة شروع حرکت رضاخان به طرف سلطنت و دستیابی به تاج و تخت پادشاهی بوده است.
سید ضیاءالدین طباطبائی سید ضیا الدین طباطبائی پسر سید علی آقای یزدی بود که آخوند و فقیه دربار مظفرالدین شاه بود. و در ایام عزاداری در تکیة دولت روضه خوانی میکرد . سید ضیا یک محرک برای رضا در ارتباط با انگلیسیها بود. سید ضیا زبان انگلیسی را خوب میدانست و گاهگاه به لندن و دهلی مسافرت میکرد و روابط صمیمانه ای با نایب السلطنه هندوستان و وزیرمختار انگلیس در ایران داشت. او با ژنرال آیرون ساید چندین بار در خانة رضاخان جلسه و طرح ریزی برای کودتا را نموده بودند، سید ضیا گاهی شبها در منزل رضاخان به او آموزش میداد. سید ضیاالدین از پادشاه انگلستان مدال و منصب شوالیه گری داشت و انگلیسیها خیلی از او حمایت میکردند. ولی کابینة سید ضیا(معروف به کابینة صد روزه) به زودی ساقط شد.
+ نوشته شده در Fri 4 Apr 2008ساعت 12:14 PM توسط میثاق آزاد |
امضای قرارداد ایران و روسیه شوروی (ژانویه ۱۹۲۱) مذاکرات مسکو به نتیجه میرسد، مواد مربوط به مسائل ارضی، مالی، اقتصادی، نظامی و سیاسی قرارداد ایران و روسیه، تشکیل مجلس اعلای ایران و موافقت دولت ایران با این قرارداد نشانگر موفقیت مشاورالملک و مهارت و کاردانی نمایندگان روسیه است که در این موقعیت بحرانی ایران، بی نظری خود را در برابر خودخواهی انگلیس قرار دادند. گسیل یک هیأت ایرانی به پایتخت روسیه شوروی با تغییر جهت در سیاست خارجی ایران که در اواخر سال ۱۹۲۰ روی داد، همزمان بود. دولت ایران که این امید را که به کمک امکانات خود، نیروهای سرخ را از خاک ایران بیرون براند از دست داده بود و همچنین از آن میترسید که جلب کمک مادی معنوی انگلیس برایش بسیار گران تمام شود، تصمیم گرفت که با همسایة شمالی خود به مذاکره بپردازد. مشاورالممالک، نمایندة پیشین ایران در کنفرانس صلح پاریس بود که شاهزاده فیروز (انگلوفیل) جایش را گرفت و اکنون مأمور انجام مذاکرات مسکو گردیده است. متن قرارداد ایران و روس متن قرارداد ایران و روس بصورتی که در جلد اول تاریخ بیست ساله ایران نوشتة حسین مکی، نقل شده، به شرح زیر است: ۱- دولت جمهوری روسیه همة معاملات و قراردادهای دولت سابق روسیه با ایران را لغو نمود. ۲- دولت جمهوری روسیه تمام معاهدات و قراردادهای سابق روسیه را با دولت ثالثی راجع به ایران لغو مینماید (یعنی تقسیم ایران میان روس و انگلیس به دو منطقه نفوذ و سیاستهای غیر اخلاقی که در پشت پردة تزویر به دولتهای خارجی اجازة دخالت در کارهای ایران میداد). ۳- دولتین متعاهدین، از دخالت در امور داخلی یکدیگر احتراز میورزند. ۴- دولت جمهوری روسیه قرض ایران را به روسیه باطل میشمارد و در هر محلی که برای تأدیة قرض مزبور معین شده بود دخالت نخواهد نمود. ۵- دولت روسیه بانک استقراضی را به نقود و اشیا و محاسبات و اموال منقول و غیرمنقول آن، به ایران تعویض مینماید. ۶- دولت روسیه راه شوسة انزلی- تهران – قزوین – همدان و کلیة متعلقات آن و اسکله و وسایل نقلیه در راه ارومیه را و تمام خطوط تلگرافی که روسیه در ایران کشیده و پرت (بندر) انزلی و تمام متعلقات آن را به ایران تسلیم و تفویض میکند. ۷- دولتین متعاهدین در کشتیرانی در بحر خزر حق مساوی خواهند داشت. ۸- تمام امتیازاتی که دولت سابق روسیه و اتباع آن از ایران گرفته اند از درجة اعتبار ساقط است.( از اراضی و املاکی که روسیه سابق دارا بود فقط امارت سفارت در تهران و زرگنده و امارت قنسولگری، به مالکیت روسیه میماند. دولت ایران هم وعده میدهد که امتیازات مزبور را به دولت خارجی دیگری یا اتباع دولت دیگری ندهد، دولت روسیه در اداره کردن قریة زرگنده مداخله نخواهد داشت. الغای امتیازات البته شامل راه آهن جلفا و تبریز و کشتیهای دریاچة ارومیه هم خواهد بود. ۹- جزیرة آشوراده و فیروزه به دولت ایران اعاده میشود. در رود اترک طرفین متعاهدین حق تساوی دارند. برای رفع اجحاف حیث اراضی و میاه در طرف خراسان کمیسیونی از اعضای روسی و ایرانی معین و اختلافات را رفع خواهند کرد. ۱۰- دولت روس تمام ادارات روحانی روس را در ایران منحل و امارات آنها را به ایران واگذار مینماید که برای تأسیسات ملی به کار برند. ۱۱- حق قضاوت قنسولها بکلی باطل شده و رعایای طرفین روس و ایران تابع قانون محلی خواهند بود. ۱۲- اتباع طرفین در خاک یکدیگر از خدمت نظامی و پرداخت عوارض جنگی معاف هستند. ۱۳- در مسافرت اتباع طرفین در خاک طرفین رعایای روس و ایران و رعایای ایران و روس حقوق کامل خود را خواهند داشت. ۱۴- تجارت و حقوق گمرکی امتعه روس در ایران به موجب نظامنامه ای علیحده در کمیسیونی مرکب از طرفین معین خواهد شد. ۱۵- طرفین حق ترانزیت در خاک یکدیگر خواهند داشت. ۱۶- طرفین متعاهدین هرچه زودتر باب مخابرات پستی و تلگراف را باز خواهند کرد و قرارداد آن توسط کمیسیون علیحده معین میشود. ۱۷- طرفین در پایتخت یکدیگر با رعایت حقوق بین المللی نماینده سیاسی خواهند داشت. ۱۸- طرفین در نقاطی که لازم بدانند تأسیس قنسولگری خواهند نمود و باید این تأسیس و تعیین قنسولگری قبلاً به اطلاع و تصویب طرفین رسیده باشد. ۱۹- اگر قشون دشمن روسیه بخواهد از ایران به روسیه حمله کند پس از آنکه دولت روسیه توجه دولت ایران را به این مسأله جلب کرد و اتمام حجت نمود. در صورتی که دولت ایران قادر به جلوگیری نشد ممانعت از ورود قشون روس نخواهد کرد و روسیه از آذربایجان و ارمنستان در تجاوز به ایران ممانعت خواهد نمود. ۲۰- هرگاه صاحبنظران مجری که دولت ایران استخدام مینماید از خدمت دولت ایران بخواهند سواستفاده نمایند و برعلیه روسیه اقدام نمایند روسیه انفصال آنها را از ایران خواهد خواست. ۲۱- دولت ایران وعده میدهد که در باب اعطای امتیاز شیلات با کمپانیهای مرکب از تبعه ایران و روس داخل مذاکره شود و برای فروش و حمل و نقل ماهی به روسیه موجبات تسهیل در قرارداد تجارتی و گمرکی فراهم خواهد نمود. ۲۲- در هر شهر که بانک استقراضی خانه داشته باشد و در آنجا قنسولگری روسیه منزل نداشته باشد، یکی از خانه های بانک به قنسولگری داده خواهد شد. ۲۳- دولت روس متعهد میشود تمام خساراتی را که از قشون روس به ایالت گیلان وارد شده جبران کند. برای تعیین خسارات کمیسیونی از طرفین منعقد خواهد شد. ۲۴- عهدنامه در مدت سه ماه به تصویب دولتین خواهد رسید. ۲۵- عهدنامه به روسی و فارسی نوشته شده و در هر دو مضمون سندیت خواهد داشت. ۲۶- عهدنامه بعد از امضا فوراً مجری خواهد شد. در روز ۱۶ ژانویه ۱۹۲۱ (۲۶ دی ۱۲۹۹) دولت ایران بوسیلة تلگرام نمایندة خود اطلاع پیدا کرد که مقامات شوروی مواد ۲۶ ماده ای قرارداد را که در امتداد مواد تجدید نظر شدة پیشنهادی از طرف ایران بوده است را پذیرفته اند و شورای کمیسرهای ملت در مسکو آن را امضا و تصویب کرده اند. قرارداد روس و ایران تمامی قراردادها و عهدنامه هایی را که پیش از آن میان روسیة تزاری و یک دولت ثالث در مورد ایران بسته شده بود کان لم یکن اعلام کرد (مواد ۱و ۲) و لذا موضوع تقسیم ایران به دو منطقة نفوذ و معاملات و زد و بندهای خلاف اخلاقی که در پوشش عوامفریبی موجب ارضای برخی از اشتهاهای سیری ناپذیر میشد و مداخلة دولتهای بیگانه را در امور داخلی کشور درپی داشت، ملغی شد. روز ۱۶فوریه ۱۹۲۱ لرد کرزن از لندن به وزیر مختار خود در تهران تلگراف کرد: ... من به شما دستورندادم که اصرار ورزید دولت ایران مجلس را تشکیل بدهد و قرارداد تسلیم آن شود، این قرارداد میبایست تا قبل از پایان سال ۱۹۲۰ تصویب میشد اینک شش هفته از پایان سال میگذرد ضمناً دولت انگلیس مایل به لغو قرارداد نیست، نباید تقصیر آن را به گردن بگیریم، این قرارداد اگر بطور مشروع و قانونی تصویب میشد و مفاد آن به اجرا در می آمد مملکت ایران از وضع آشفته و اسف انگیز فعلی نجات پیدا میکرد...مردم باید بدانند که امضای قرارداد کار دولت ایران است نه ما... نورمن پاسخ داد: کابینة سپهدار با همان آدمهای پیش معرفی شد فقط محتشم السلطنه به وزارت خارجه منصوب گردیده و به هیچوجه امکان تصویب قرارداد نمیرود، سپهدار پیشنهاد میکند یا با دعوت نمایندگان مجلس طرح قرارداد جدیدی جز آنچه وثوق الدوله تهیه کرده است بررسی شود و یا هیأتی با نمایندگان انگلیسی به قرارداد موجود رسیدگی کند و بررسیهای خود را به مجلس ابلاغ نماید، سپهدار میپرسد کدام از دو راه را میپذیریم؟ در مقابل نصرت الدوله پیشنهاد میکند جواب دولت انگلیس به پرسش سپهدار به تعویق بیفتد تا دولت سقوط کند و او خواهد توانست شخصاً دولتی تشکیل دهد. اما این دولت تشکیل شد ولی نه بوسیلة نصرت الدوله بلکه بوسیلة سید ضیا الدین طباطبائی پسر آقا سید علی یزدی و مدیر رعد با همکاری رضاخان میرپنج یکی از سردستگان نیروی قزاق. صبح روز۲۱ فوریه۱۹۲۱ ساعت هشت و نیم صبح « هوپه نو » کاردار فرانسه به شماره۵۱ تلگرافی به این شرح به وزارت خارجه فرانسه فرستاد: فوری با حق تقدم برای مخابره: دو هزار و پانصد قزاق ایرانی به فرماندهی ژنرال رضاخان از قزوین حرکت کرده به تهران رسیده بدون سر و صدا و شلیک تیر، شهر را تصرف کردند و دولت را سرنگون ساختند. در همین روز اما ساعت۵:۳۰ بعد از ظهر نورمن وزیرمختار انگلیس به شماره ۲۳۷۹/۲/۲۴ به لندن خبرداد: واحدهای قزاق مقیم قزوین و همدان شامل۲۵۰۰ الی۳۰۰۰ نفر با هشت توپ صحرایی و هجده مسلسل تحت فرماندهی سرهنگ رضاخان از قزوین بطرف تهران حرکت کرده و در تاریخ ۲۱ فوریه کمی بعد از نیمه شب وارد پایتخت شدند ... نیرویی وجود نداشت که بتواند مانع از ورود قزاقها بشود... در جلسه ای که در روز ۲۱ فوریه ۱۹۲۱ در هیأت نمایندگی فرانسه تشکیل شد گفته شد که چندی است که انگلیسیها، خارجیان مقیم ایران را به زور وادار به خروج از ایران میکنند و با اعلام اینکه احتمال حملة بلشویکها است مترسک بلشویکها را به حرکت در می آورند، و در زمان ناتوانی دولت سپهدار اعظم، تهران به اشغال ۲۵۰۰ قزاق در می آید. بدین سان کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ جامه عمل پوشید. احمدشاه، سیدضیاالدین را به ریاست دولت برگزید و به رضاخان میرپنج، سمت فرماندهی کل قوا را داد و خود پس از کودتا مدتی برای بار دوم به اروپا رفت و نیابت سلطنت را به برادرش سپرد ) خواهیم دید چگونه رضاخان میرپنج به کمک انگلیس توانست تدریجاً دست و پای مخالفان را کوتاه کند و کرسی نیابت سلطنت را از زیر پای محمدمیرزا بیرون کشد و احمد شاه را خلع کند تا تاج شاهی را برسر نهد).
کودتا با فرماندهی رضاخان کودتا از ۲ اسفند شروع شد و ۳ اسفند ۱۲۹۹ برابر با ۲۲ فوریه ۱۹۲۱ شهر تهران در دست قزاقها بود، این کودتا که از مدتها پیش تدارک دیده شده بود بوسیلة ایادی سفارت انگلیس به اجرا درآمد، چرا که انگلیس درصدد بود که به هر شکل مواد اصلی قرارداد ۱۹۱۹ را به اجرا درآورد. چند روز پیش از حرکت قزاقها از قزوین به سمت تهران (۲۵۰۰ قزاق)، ۳۰۰۰ سرباز انگلیسی به قزوین فراخوانده شده بودند تا خلع ایجاد شده از حرکت قزاقها را پرکنند. کودتا با فرماندهی سرتیپ رضاخان که تا دیروز افسر سادة ژاندارمری بود صورت گرفت و سپهدار دستگیر شد و تحت مراقبت قرارگرفت. به فرمان انگلیسیها ضیاالدین طباطبائی که هوادار ممتاز سیاست انگلیس در ایران بود رئیس دولت موقت شد. در این زمان دمکراتها و ملیون ایرانی به بغداد و دیگر شهرهای مطمئن تبعید شدند و دولت کودتا خطوط تلگرافی را قطع کرد و پست نیز تعطیل شد. مشیرالدوله صدر اعظم پیشین و برادرش مؤتمنی الملک که چند بار منصب وزارت داشت با دیگر افراد مهم از قبیل صمصام السلطنه رئیس ایل بختیاری پناهنده سفارت فرانسه شدند، اما رضاخان از سفارت فرانسه خواست که به سیاستمدارانی که تحت تعقیب قزاقانش قرار دارند پناهندگی داده نشود. شمار بازداشت شدگان تا روز ۵ اسفند ۱۲۹۹ به۲۰۰ نفر رسید که آنها از مخالفین کودتا بودند. در ۷ اسفند ۱۲۹۹ برابر با ۲۶ فوریه ۱۹۲۱ سید ضیا الدین اولین اعلامیه را صادرکرد که در آن آمده بود: پس از پانزده سال حکومت مشروطه، اوضاع مملکت هرگز به این اندازه شوم و مصیبت بار نبوده است. این را گردن مالکان بزرگ و اصول ملوک الطوایفی انداخت و گفت که ما به حساب آنها رسیدگی خواهیم کرد، و کاپیتولاسیون و قرارداد ۱۹۱۹ را ملغی اعلام کرد (ولی حقیقت نداشت) و برای گول زدن مردم شعار ملی گرایی میداد، ولی هیچیک از افراد ملت دیگر فریب این امر را نمیخوردند، زیرا انگلیس عملاً قدرت را بدست داشت و بزودی از آن برای استمرار دامنة سلطنت خود بر سراسر کشور و دور کردن رقبایش بهره میگرفت. قوام السلطنه از زندان توانست یادداشتی برای احمدشاه بفرستد و از اعمال و خیانتهای ضیاالدین او را با خبر کند و در روز ۲۴ مه ۱۹۲۱ (۳ خرداد ۱۳۰۰) ضیاالدین برکنار شد. در این زمان جدایی خواهان کردستان و خراسان و آذربایجان همواره از پول انگلیسیها و دلگرمی و حمایت آنها برخوردار بودند و کشور را به بحران تجزیه میکشاندند. در نخستین روزهای اوت ۱۹۲۱(مرداد ۱۳۰۰) لردکرزن وزیر امورخارجه انگلیس از تریبون مجلس اعیان آن کشور به شکست سیاسی (که او در طی سالیان بسیار طراح و مدافع آن بود) در ایران اعتراف کرد. آیا لرد کرزن میخواست غیرمستقیم اعتراف کند که ناکامیهای کشورش، لحظه ای آغاز شد که این کشور از سنتهای لیبرالی که در گذشته موجب اعتبار و قدرت سیاسی خارجی انگلیس شده بود، فاصله گرفت. بعد از برکناری ضیا الدین کابینه سوم مشیرالدوله (حسن پیرنیا) تشکیل شد و رضاخان سردار سپه خوانده شد، رضاخان در سال ۱۳۰۴ بر تخت پادشاهی مینشیند و در شهریور ۱۳۲۰ به دستور انگلیسیها ایران را ترک میکند. منابع: بایگانی وزارت امور خارجة انگلیس و فرانسه، کتاب کودتای ۱۲۹۹ (امیل لوسوئور)، تاریخ هجده ساله آذربایجان (احمد کسروی
+ نوشته شده در Thu 3 Apr 2008ساعت 1:50 PM توسط میثاق آزاد |
اشغال ایران توسط بلشویکها در هفته اول ماه اوت ۱۹۲۰ وضع پایتخت ایران آشفته بود و احمدشاه واقعاً احساس خطر میکرد. بلشویکها در سراسر شمال ایران مستقر شده بودند و نیروهای منظم انگلیسی مرکب از چند هنگ سوار نظام مجهز به توپخانه سنگین در برابر آنها عقب نشسته بودند، یعنی درحقیقت دفاع نکرده و مقاومتی به خرج نداده بودند. البته ژنرال شامپانی فرمانده نیروهای انگلیس در شمال ایران برای عقب نشینی نیروهای خود دلایلی داشت اما این دلایل بیشتر سیاسی بود تا نظامی و بکار دولت ایران که همه امید خود را در ایستادگی نیروهای انگلیس مقابل هجوم بلشویکها بسته بود نمیخورد. در مباحثه ای که بین ژنرال انگلیسی شامپانی و سرهنگ روسی استاروسلسکی در مقابل احمدشاه صورت گرفت، فرمانده قزاق اتهامات سختی به ژنرال شامپانی وارد آورد و عملیات نظامی او را در گیلان محکوم ساخت و صمیمیت انگلیس را در مبارزه با بلشویکها تردیدآمیز تلقی نمود و دلایل ژنرال انگلیسی را برای تخلیه منجیل و عقب نشینی به قزوین سست قلمداد کرد. درست در همین موقع بود که دولتمردان ایرانی دریافتند که قوای دولتی برای دفاع بلشویکها و جنگلیها و شورشیان به شمال عزیمت نموده اند و پایتخت خالی از نیروهای نظامی و در معرض خطر است و به تنها هنگ ژاندارم حاضر در تهران نیز نمیشود اعتماد کرد. مشیرالدوله متوسل به « سرهنگ گلروپ » سوئدی فرمانده نیروی ژاندارمری شد تا هنگ شماره ۴ را به تهران احضار نماید. فرمانده ژاندارمری پاسخ داد جمع آوری نیروها در منطقه و اعزام آنها به تهران دست کم تا ۱۵ سپتامبر بطول می انجامد وانگهی باید قبلاً به آنها حقوق و جیره شان پرداخت شود. مشیرالدوله پس از اینکه از جانب ژاندارمری مأیوس گردید کمک بختیاریها را که گفته بودند دو هزار مرد جنگی به تهران میفرستند به احمدشاه پیشنهاد کرد ولی با مخالفت او مواجه شد. احمدشاه هنوز خاطرة رفتار بختیاریها را با پدرش محمد علیشاه فراموش نکرده بود و می اندیشید در این روزهای حساس همان بهتر که درپایتخت، نیروهای مخالف قاجار وجود نداشته باشد تا بتوانند احتمالاً کودتا کنند. ازاین رو توجه از نو به جانب استاروسلسکی معطوف گردید. نیروهای اعزامی به مازندران به جانب گیلان سوق داده شدند. هنگ مختلط نیز به آنها پیوست. یکصدهزار تومان هزینة عملیات جنگی در اختیار فرمانده نیروها قرارگرفت و استاروسلسکی شخصاً فرماندهی عملیات را عهده دار شد و مجموع قوا بطرف منجیل به حرکت درآمد. روز ۱۵ ماه اوت درحدود اسماعیل آباد با دسته های از پیش قراولان بلشویک جنگ در گرفت. چهل اسیر و سه مسلسل از آنان گرفته شد. روز ۱۸ ماه اوت منجیل که از طرف بلشویکها رها شده بود به تصرف نیروهای دولت ایران درآمد. روز ۲۱ ماه اوت از سفیدرود گذشتند. روز ۲۲ ماه اوت کلیه نیروهای دولتی ایرانی به شهر رشت رسیدند و آنجا را متصرف شدند. تعداد اسیران در این وقت یکهزار تن بود که از آنان ده توپ و پنجاه مسلسل و تعداد زیادی مهمات و ذخایر بدست آمد. در میان اسیران دو افسر ترک و یک افسر آلمانی وجود داشت که اظهار میکرد او را به زور وارد بلشویکها کرده اند. احمدشاه در این موقع استاروسلسکی را به لقب امیرتومانی مفتخرساخت. ظاهراً در این جنگ با شورشیان و بلشویکها رضاخان نیز حضورداشت. در ۲۸ ماه اوت دولت فرانسه، ضمن ارسال تلگرامی به دولت ایران، پیروزی قوای دولتی را بر بلشویکها تبریک گفت (تلگرام شماره ۱۳۷ وزیر خارجه فرانسه) اما این پیروزی مدت زیادی دوام نیاورد درحدود ۳۱ ماه اوت نیروهای قزاق از پایگاههای خود عقب نشستند... در اول ماه سپتامبر خصوصاً در محافل مخالف شایع شد که روس و انگلیس طرح قرارداد تازه ای را برای تقسیم ایران به مناطق نفوذ، نظیر آنچه در سال۱۹۰۷ امضا کرده بودند، تهیه دیده اند. بدین سان روشن میشد چرا انگلستان نیروهای خویش را از شمال ایران فراخواند و میدان را برای روسها باز گذارد تا آنچه را که او تخلیه میکند اشغال نمایند. سروان دوکروک وابسته نظامی فرانسه در تهران در دوم سپتامبر ۱۹۲۰ گزارش داد: ... عملیات نظامی استاروسلسکی نیز با نظر انگلستان انجام گرفت زیرا بدون همراهی انگلیس نمیتوانست بر گروههای تروریست قفقازی ایرانی غلبه کند. وانگهی در مجموع این عملیات نظامی به آبروی انگلستان لطمه ای نخورد، بهمین جهت از جانب سفارت بریتانیای کبیر به استاروسلسکی شماتت و بدگوئی نشد که هیچ، بلکه در طول مدتی که در گیلان به سر میبرد دختر و همسرش در قزوین مهمان ژنرال شامپانی فرمانده نیروهای انگلیس بودند. البته باید این مطلب را نیز افزود که ژنرال دیکسون به سهم خویش سرهنگ استاروسلسکی را متهم به داشتن رابطه با بلشویکها( چه آنها که در شمال ایران بودند و چه آنها که در مسکو هستند) میکرد. برخی از زندانیها اذعان داشتند که با استاروسلسکی در رابطه بوده اند معهذا خیلی مسائل که از ماه پیش در ایران گذشته بود لاینحل مانده که اهم آن عقب نشینی نیروها در شهرهای انزلی و رشت و منجیل بود. آیا واقعاً سربازان دستورداشتند که جنگ نکنند؟ هدف این بود که هر نوع امید دولت مرکزی را به حفظ استقلال خویش از بین ببرند؟ در همین روز آقای « فلوریو A.DE.FLEURIEALL » سفیر فرانسه در لندن به تلگرامهای شماره ۵۳۷۷ و ۵۷۳۹ وزیر خارجه خود درباره وضع ایران چنین پاسخ داد: وزارت خارجه انگلیس مصر است که وزیرمختارش در تهران در باب اوضاع ایران زیاده روی میکند معهذا منکر نمیشود که تهیه مقدمات امر برای تخلیه احتمالی ایران درصورت هجوم بلشویکها مفید است. روز ۱۳ فوریه ۱۹۲۱ « سروان دوکروک » وابسته نظامی فرانسه، وضع سیاسی و نظامی ایران را چنین توصیف میکند: گیلان – یک دسته از بلشویکها مأمور شناسایی محل شده و در کمال بی احتیاطی به حدود امامزاده هاشم رسیده اند و با نیروی انگلیس درگیری حاصل کرده اند. وزیر مختار بلشویک « روتشتاین RODASTEIN » از مسکو به سوی تهران عزیمت کرده است، وی به همراه چهل تن به ایران می آید. آذربایجان - « سیمیقو » بین خوی و ارومیه حاکم مطلق است، بلشویکها بر منطقه مغان تا آستارا حکومت دارند. تهران – عده ای از وکلای مجلس با گشایش پارلمان موافق هستند ولی مخالف طرح قرارداد ۱۹۱۹ هستند، دولت انگلستان اخیراً ۱۵۰ هزار تومان برای پرداخت به بریگاد (دیویزیون) قزاق، پرداخت کرده است. (مجلد ۵ ص ۱۶۲ بایگانی وزارت خارجه فرانسه) پس از آنکه دیویزیون قزاق از استاروسلسکی ژنرال روس گرفته شد و تحویل « ژنرال دیکسون DICKSON » انگلیسی گردید احمدشاه به توصیه انگلیسیها سردار همایون را به فرماندهی آن گماشت ولی درحقیقت رشتة همة کارها در دست « سرهنگ اسمیس SMITH » معاون ژنرال دیکسون بود، بویژه که به امور مالی بریگاد هم نظارت میکرد. لرد کرزن همچنان تلویحاً میگفت که اگر مجلس ایران بالاخره تشکیل شود و حتی فقط اصول قرارداد را تصویب کند، وزارت امور خارجه در متن قرارداد تجدید نظر خواهد کرد، تا استقلال کشور ایران بهتر حفظ گردد، برخی از موارد قرارداد اصلاح خواهند شد، تا افکار عمومی که بر اثر رفتارهای مستبدانة سرپرسی کاکس به هیجان آمده بود تسکین یابد، و بالاخره اینکه متن قرارداد به جامعة ملل پیشنهاد میشود، که البته آن را تأیید خواهد کرد زیرا که دربرابر عمل انجام شدة تصویب آن به وسیلة مجالس دو کشور و توشیح آن بوسیلة پادشاهان دو مملکت قرارمیگیرد و جز تصویب راهی دیگر ندارد. لرد کرزن در پایان، ملتمسانه از ایران خواست که مصلحت واقعی خود را تشخیص دهد و کمک پیشنهادی انگلیس را بپذیرد. او گفت اگر ایران به این پیشنهاد عمل نکند انگلیس دیگر به صرف نوعدوستی هیچ کمکی به این کشور نخواهد کرد. بدیهی است که هیچکس هرگز در نوعدوستی انگلیس تردید نکرده بود! نورمن، وزیرمختار انگلیس در آخرین روزهای اکتبر ۱۹۲۰ یادداشتی به دولت ایران داد که در آن بر چند نکته تأکید ورزیده بود و لرد کرزن چند روز بعد در نطقی در مجلس انگلیس آن نکات را به گونه ای گسترده تر بازگوکرد. او مخصوصاً خواستار شد که مجلس ایران هرچه زودتر تشکیل شود و به مسألة انحلال تیپ قزاق و تشکیل یک نیروی نظامی دیگر به فرماندهی افسران انگلیسی و دریافت اسلحه و مهمات از انگلیس رسیدگی کند (و آن را تصویب نماید). وزیر امور خارجه انگلیس در آخرین بخش از سخنان خود گفت، اگر ایران نظریات انگلیس را نپذیرد و کاملاً با انگلیس همکاری نکند انگلیس دیگر هیچ توجهی به ایران نشان نخواهد داد. چنانکه دیدیم این هشدار به انحلال تیپ قزاق انجامید و موجب کناره گیری دولت ملی مشیرالدوله (۲۶ اکتبر ۱۹۲۰) گردید که پس از مذاکرات بسیار، یک دولت دمکرات لیبرال به ریاست سپهدار اعظم جای آن را گرفت. رئیس دولت جدید در برابر هیجان افکار عمومی شتابزده اعلام کرد که برای اجرای قرارداد۱۹۱۹ دست به هیچ کاری نمیزند و در زمینة سیاست خارجی همان سیاست دولت قبلی را دنبال میکند (ایران، ۱۸ نوامبر۱۹۲۰) سپهدار دولتمردی که سرنوشت ملت ایران در این اوضاع بحرانی به دست او سپرده شد، پیرمردی بود که بار سنگین عمر را بر دوش میکشید. او اهل رشت بود و در آن خطه املاک وسیع داشت و در آنجا از نفوذ و اعتبار برخوردار بود و امید میرفت که به کمک او خطة گیلان به صلح و آرامش به دامان میهن بازگردد. سپهدار سابقة سیاست طولانی داشت و از فکر سلیم و تجربة کافی بهره مند بود. او دیروز دوست روسها و امروز خدمتگزار انگلیسیها بود و با نهایت حسن نیت و صمیمیت میخواست آن همه منافع متضاد را با هم آشتی دهد و علی الخصوص صلح و رفاه را به میهن مصیبت زدة خود بازگرداند. البته نباید تصور میشد که او پیشاپیش آمادة پذیرفتن همة ادعاهای انگلیس بوده است. استعفای او از مقام وزارت جنگ دولت مشیرالدوله نشان داد که او میتواند استقلال رأی خود را حفظ کند. اما او نیروی لازم را نداشت و بیم آن میرفت که نکند که مرد آن اوضاع نباشد. اولین کاری که سپهدار کرد بررسی یادداشت دولت انگلیس بود. به پیشنهاد او احمدشاه تصمیم گرفت که در غیاب مجلس بررسی مسأله را برعهدة یک مجلس عالی مشورتی مرکب از وزیران، شاهزادگان درجة اول، اعیان و اشراف و نمایندگان حاضر در تهران بگذارد. از زمانی که مشروطه اعلام شد تاکنون این سومین بار بود که چنین مجلس عالی مشورتی تشکیل میشد. اولین مجلس بوسیلة علاءالسلطنه در ۱۹۱۲ به منظور عقب انداختن تاریخ انتخابات مجلس شورای ملی و دومین مجلس بوسیلة وثوق الدوله در ۱۹۱۷ برای اصلاح قانون انتخابات تشکیل شد و هر دو اجلاس بدون هیچگونه تصمیم گیری پایان گرفتند. لذا تصور نمیرفت که اجلاس سوم هم، چنان نکند. این اجلاس در روز ۲۷ نوامبر ۱۹۲۰ در کاخ گلستان تشکیل شد. ملایان تهران در برابر مدخل کاخ سلطنتی جلوی شرکت کنندگان را میگرفتند و آنان را به قرآن سوگند میدادند که به کشور خیانت نکنند. این امر یکی از آخرین و تأثرآورترین صحنه های عمر دولت مشیرالدوله را به یاد می آورد که در ضمن آن، رئیس دولت ناگهان قرآن را از جیب بغل خود درآورد و اعضای کابینه را بدان سوگند داد که به کشور خیانت نکنند. احمدشاه جلسه را افتتاح کرد و بوسیلة رئیس تشریفات دربار اعلام نمود که این اجلاس به پیشنهاد دولت تشکیل شده است، زیرا که در غیاب مجلس، دولت احساس میکند که از حل مسائل مهمی که با آنها روبرو است عاجز است. پس از آن رئیس دولت، اوضاع را بطور خلاصه چنین توصیف کرد: خطر بلشویکها ممکن است از گیلان به دیگر نواحی جنوبی دریای مازندران و حتی سراسر شمال کشور گسترش یابد. دولت کنونی، دیگر کمک نقدی را که از خارج به دولتهای پیشین میرسید، دریافت نمیکند و نمیتواند به جز ژاندارمری نیروی دیگری تدارک ببیند، زیرا که قزاقها که براثر دو شکست، افسرده و دلسرد شده اند، دیگر قابل استفاده نیستند و این ناتوانی با صدور یادداشت دولت انگلیس که متن آن قرائت میشود مقارن شده است. در فردای آن روز دولت سپهدار با یک مشکل تازه روبرو شد: بلشویکها هم به نوبة خود به فعالیت پرداختند و ضرب الاجلی برای دولت ایران فرستادند. « چیچرین » وزیر امور خارجة بلشویک یادداشتی بوسیلة مشاور الممالک (نمایندة ایران در مذاکرات مسکو) برای دولت ایران فرستاد که در آن، شرایط تخلیة انزلی و سواحل دریای مازندران را اعلام کرده بود: اولین شرط، خروج فوری نیروهای انگلیسی از ایران بود. بدینسان رئیس دولت، بار دیگر در میان منگنة سندان انگلیس و چکش روس قرارگرفت، لذا دوباره بزرگان تهران را فراخواند و آنان را در روز اول ژانویه ۱۹۲۱ گردهم آورد و بیست و شش مادة یادداشت شوروی را با ایشان درمیان نهاد. این اجلاس به این نتیجه رسید که مصلحت این است که مجلس تشکیل شود و یادداشتهای روس و انگلیس همزمان به آن تسلیم گردد. این اجلاس بطور اصولی با تمامی شرایط بلشویکها موافقت کرد زیرا که این شرایط فی الواقع استقلال ایران را تضمین میکرد و امتیازهای مادی بسیار در اختیار ایران میگذاشت. اما بزرگان تهران فقط با درخواست بلشویکها مبنی بر آزادی عمل برای تبلیغات سوسیالیستی در همة نقاط ممالک محروسه مخالفت کردند. محافل آگاه تهران برای این اجلاس اهمیت خاص قائل شدند زیرا که تصمیمهای آن انعکاس گرایشهای عمومی و فعلی مردم بودند. در عین حال تصور میشد که شخص شاه قرارداد با لندن را بر سازش با مسکو ترجیح میداد، زیرا که در بدترین شرایط میتوانست به مهمان نوازی وسیع در انگلیس امیدوار باشد. اما ایرانیان علاقمند بودند که در آن اوضاع آشفته و بحرانی شهریارشان در کنارشان بماند. اختلاف نظر میان شاه و دولت در روز ۱۵ ژانویه ۱۹۲۱ به یک بحران تازه در دولت انجامید و سپهدار اعظم استعفا کرد. اما شاه با توجه به مشکلاتی که جانشینان احتمالی او برای تشکیل دولت پیدا میکردند، چاره ای جز آن نداشت که از او بخواهد تا استعفایش را پس بگیرد. سپهدار مردی ساده و مهربان بود و میکوشید تا همه را با هم آشتی دهد. او در آنزمان بهترین تجسم وضعیت سیاسی کشور بود. سیاستی متکی بر ناپایداری و دفع الوقت که ممکن بود تلخترین فاجعه ها را برای کشور به دنبال داشته باشد. در تهران منتظر تشکیل مجلس بودند. نمایندگان، که دولت احضارشان کرده بود، کم کم از ایالتهای دوردست به پایتخت میرسیدند تا وقتیکه حدنصاب هفتاد نفر به دست آید و مجلس رسماً افتتاح گردد. این مجلس برای آن وضعیت وخیم و آشفته راه حلی پیدا میکرد و از آنجا که در چنبر افکار عمومی (که با انگلیس بیشتر از روسیه مخالف بود) و لزوم مقابله با تهاجم بلشویکها گرفتار آمده بود، دو راه بیشتر در پیش پا نداشت: یا درخواست کمک از یک کشور اروپایی (و به طریق اولی: انگلیس) و یا مذاکره با مسکو. و این نکته ای بود که دولت دریافته بود و برای مذاکره با نمایندگان « شوراها » منتظر بازشدن مجلس نمانده بود. نکتة جالب توجه این است که در این کشور که قانون اساسی افسانه ای بیش نیست و مجالس منتخب، کنترل مداوم بر سیاست خارجی کشور ندارند، افکار عمومی (هرچند که بطور ناقص بوسیلة مطبوعات از مسائل و اخبار آگاه میشود) میتواند به آسانی صدای خود را به گوش دولت برساند، و وزرا خواه از ترس راه افتادن مردم و خواه از ترس جان خودشان جرأت نمیکنند که بطور مدام با افکار عمومی در بیفتند و معمولاً از تظاهرات مردم بی اندازه حساب میبرند. دولت ایران در همان حال که ظاهراً قصد قطع پیوند با لندن را داشت، در اجرای تمایل عمومی، مذاکرات مسکو را تسریع میبخشید و با مشاور الممالک که اخیراً تا ایستگاه مرزی آمده بود تا آسانتر با رؤسای خود در تهران تماس بگیرد، در تماس دائمی بود. بلشویکها افسرانی را به رشت فرستادند تا اسلحه، مهمات و حتی مربیان خود را از شورشیان ایرانی پس بگیرند و ببرند، و شورشیان که به این ترتیب از حمایت خارجی محروم میشدند راهی جز تسلیم نمیداشتند. خلع سلاح آنها با عبور آخرین واحدهای انگلیسی از همدان به سمت بغداد همزمان شد. بعضی از دست اندرکاران مدعی بودند که به محض اینکه نیروهای انگلیسی دور شدند « سرخها » جایشان را خواهند گرفت و به نوبة خود شمال ایران را اشغال خواهند کرد. انگلیسیها چنین فکر میکردند اما تاکنون به قدری در این ماجرا مرتکب اشتباه شده بودند که عقیدة آنها دیگر کمتر کسی از انبوه مردم را متقاعد میکرد و در میان اروپائیان مقیم تهران هم هیچ بازتابی نداشت. هیچ قرینه و دلیلی وجود نداشت تا تصورکنیم که بلشویکها ضمن تضمین آشکار استقلال ایران قصد داشتند جای انگلیس را بگیرند و جای خالی را پرکنند و یا از طریق تبلیغات عوامل نفوذی خویش، سبب تغییر حکومت گردند. وانگهی اگر هم اقدامات خود را در این جهت متمرکز کرده بودند، این اقدامات شدید و ناگهانی نبودند و موجب تغییرات فوری نمیشدند. دین اسلام، علی الخصوص در محافل شیعی که هنوز بسیار تعصب آمیز بودند و زیر نفوذ روحانیان قرار داشتند بهترین سد و مانع در راه فعالیتهای مارکسیستهای تازه از راه رسیده به شمار میرفت، و این سدی است که به این زودیها از میان نخواهد رفت. وانگهی بلشویکها در آن هنگام از اشغال مناطقی که قرار بود به زودی از لحاظ بازرگانی به رویشان گشوده شود و در آنجاها فقدان راههای ارتباطی و وجود بیابانهای وسیع مطمئنترین وسایل دفاعی در برابر مهاجم بود، چه نفعی میتوانستند ببرند؟ آیا ترجیح نمیدادند که احترام امضای خود را نگاهدارند و از راه احترام کامل مقررات و مواد قرارداد نشان دهند که دولتشان واقعاً در خور نامی که بر خود نهاده است، هست؟ و اما درمورد موضوع حمله به منافع انگلیس در هندوستان هم باید گفت که آیا در آن اوضاع و احوال هنوز در این فکر بودند؟ و اگر چنین میبود آیا نمیتوانستند به جای اردوکشی نظامی وسیله ای کاراتر و مؤثرتر به کار برند؟ در این شرایط، آیندة ایران کمتر از گذشته تاریک مینمود و اگر سیاستمدارانی درستکار و شریف و بی غرض پیدا میشدند که مصمم به سر و سامان دادن مالیه و اصلاح تشکیلات اداری میبودند، ایران میتوانست با آنچه دارد خوب زندگی کند، و این بهترین و منطقیترین راه حل مسأله بود، حال لرد کرزن هرچه میخواست بگوید، بگوید. دولت شورایی بلشویکها قراردادی را به ایران پیشنهاد میکند که۱۰۰٪ به نفع دولت ایران بود که به قراداد ژانویه ۱۹۲۱ معروف میباشد، و در این زمان روسها در اجرای این قرارداد پایبندی خود را ثابت میکنند و حسن رفتار روسها باعث برقراری روابط خوبی مابین ایران و روس میگردد. برعکس انگلیسیها از این وضع بسیار ناراضی بودند و کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ را تدارک دیدند.
+ نوشته شده در Thu 3 Apr 2008ساعت 1:19 PM توسط میثاق آزاد |
قرارداد ۱۹۱۹ مابین وثوق الدوله و لرد کرزن نامه محرمانه سر پرسی کاکس به وثوق الدوله نخست وزیر ایران – ۹ اوت ۱۹۱۹، حضرت اشرف، نسبت به قراردادی که امروز بین دولتین ما منعقد گردید، من مجازهستم به اطلاع حضرت اشرف برسانم که اعلیحضرت سلطان احمدشاه و جانشینان ایشان از پشتیبانی دوستانه دولت اعلیحضرت پادشاه بریتانیا تا زمانی که مطابق سیاست ما و مشورت با ما رفتار نمایند، بهره مند خواهند بود تا حس معاضدت و تأمین مالی را درصورت احتیاج به اختیار آن حضرت بگذارد بعلاوه هرگاه مورد حاجت واقع شود پناهندگی در اراضی امپراطوری بریتانیا بدهد. متن قرارداد نظر به روابط محکم دوستی و مودت که از سابق بین دولتین ایران و انگلستان موجود بوده است و نظر به اعتقاد کامل به آنکه مسلماً منافع مشترک و اساسی هر دو دولت در آینده، تحکیم و تثبیت این روابط را برای طرفین الزام مینماید و نظر به لزوم تهیه وسایل ترقی و سعادت ایران به حد اعلی، بین دولت ایران از یک طرف و وزیر مختار اعلیحضرت پادشاه انگلستان به نمایندگی از طرف دیگر، مواد ذیل برقرار میگردد: ۱- دولت انگلستان با قاطعیت هرچه تمامتر تعهداتی را که مکرر در سابق برای احترام به استقلال مطلق و تمامیت ایران نموده است تکرار مینماید. ۲- دولت انگلیس خدمات هر عده مستشار و متخصص را که برای لزوم استخدام آنها در ادارات مختلف بین دولتین توافق حاصل گردد به خرج دولت ایران تهیه خواهد کرد. این مستشارات با کنترات، اجیر و به آنها اختیارات متناسب داده خواهد شد. کیفیت این اختیارات بسته به توافق بین دولت ایران و مستشارها خواهد بود. ۳- دولت انگلیس به خرج دولت ایران، افسران و ذخایر و مهمات سیستم جدید را برای تشکیل قوای متحدالشکل نظامی که دولت ایران، ایجاد آن را برای حفظ نظم در داخل و سرحدات درنظر دارد تهیه خواهد کرد. عده و مقدار ضرورت افسران و ذخایر و مهمات مزبور به توسط کمیسیونی که از متخصصین انگلیسی و ایرانی تشکیل خواهد شد و احتیاجات دولت را برای تشکیل قوه مزبور تشحیص خواهد داد، معین خواهد شد ۴- برای احتیاجات نقدی لازم جهت اطلاعات مذکور در ماده ۲ و ۳ قرارداد، دولت انگلستان حاضر است که قرض کافی برای دولت ایران تهیه و یا ترتیب انجام آن را بدهد. تصمیمات این قرض به اتفاق نظر دولتین از عایدات گمرکات یا عایدات دیگری که در اختیار دولت ایران باشد تأمین میشود. تا مدتی که مذاکرات استقراض مذکور خاتمه نیافته دولت انگلستان به منظور مساعدت، وجوه لازم را که برای اصلاحات مذکور لازم است خواهد رساند. ۵- دولت انگلستان با تصدیق کامل احتیاجات فوری دولت ایران به تدارک وسایل حمل و نقل که موجب تأمین و توسعه تجارت و جلوگیری از قحطی در مملکت میباشد، حاضر است که با دولت ایران موافقت نموده اقدامات مشترک ایران و انگلیس را راجع به تأسیس خطوط آهن و یا اقسام دیگر وسایل نقلیه تشویق نماید. در این باب باید قبلاً مراجعه به متخصصین شده و توافق بین دولتین در طرحهایی که مهمتر و مفیدتر باشد حاصل شود. ۶- دولتین توافق مینمایند در باب تعیین متخصصین، طرفین برای تشکیل کمیته ای که تعرفه گمرکی را تجدید نظر نموده با منافع حقه مملکتین و تمهید و توسعه وسایل ترقی آن تطبیق نماید. روز پنجشنبه ۱۲ اوت ۱۹۱۹ شاهزاده فیروز میرزا وزیر امور خارجه ایران تلگرافی به سفارتخانه های شاهنشاهی ایران در استانبول و پاریس فرستاد مبنا بر اینکه اعلیحضرت و همراهان از راه قفقاز – استانبول عازم پاریس و لندن هستند و احمدشاه و ملتزمین رکاب در همین روز از قصر فرح آباد به طرف قزوین حرکت کردند. در ۲۲ دسامبر « ژنرال هادلستون » از قاهره عزیمت کرد تا به هیأت اعزامی به تهران به ریاست « ژنرال دیکسون »، ملحق شود. گرچه قرارداد ایران و انگلیس هنوز به تصویب مجلس شورای ملی نرسیده و قوت قانونی نداشت و بدین منظور انتخابات مجلس شتاب آلود انجام گرفته بود تا اوایل سال مسیحی نمایندگان بتوانند در دوره جدید مجلس شرکت جویند و به قرارداد رأی بدهند، معهذا دولت انگلستان گوئی به تصویب آن اطمینان دارد و یا آن را تصویب شده تلقی میکند نخستین هیأت نظامی خویش را اعزام تهران کرد و بدین منظور « ژنرال دیکسون » را یک درجه ارتقا داد. هیأت نظامی به ریاست دیکسون مرکب بود از هشت تن افسر انگلیسی که پنج تن از آنها از مارسی به ایران عزیمت کرده بودند. مقرربود به این هیأت، هشت تن افراد تعیین شده از جانب دولت ایران نیز ملحق شوند. ریاست هیأت ایرانی را سالار لشکر معاون وزارت جنگ و برادر نصرت الدوله فیروز میرزا وزیر خارجه برعهده داشت و سرگرد فضل الله خان افسر ژاندارمری منشی هیأت بود. ژنرال دیکسون که در جنگ جهانی ۱۹۱۸ – ۱۹۱۴ حفظ امنیت مناطق افغانستان و سیستان و خراسان را برعهده داشت، تا این حدود را از تهدید نیروهای آلمان مصون نگهدارد در سال ۱۸۷۱ در تهران متولد شده بود چون پدرش در آن تاریخ دبیری سفارت انگلیس در ایران را برعهده داشت، وی بخوبی زبان فارسی را حرف میزد. در میان وقایعی که در ماههای آخر سال مسیحی ۱۹۱۹ در ایران رخ داد چند خبر جای مخصوص بخود را دارد: نخست تولد محمدرضا فرزند رضاخان میرپنج در ۲۶ اکتبر که پدرش در جبهه های جنگ شمال با شورشیان میجنگید و در بازگشت از این نبرد بود که آگاه شد صاحب فرزندان دوقلو محمدرضا و اشرف شده است. دیگر اینکه میرزا کوچک خان معروف به جنگلی حاضر شد تحت شرایطی دست از بلوا و شورش بردارد و دولت موافقت کرد او را بعنوان بازرس فرهنگی در منطقه منصوب نماید. دیگر شورش کردستان به سرکردگی سیمیقو بود. در روز دوم ژانویه ۱۹۲۰روزنامه های تهران نام هشت تن افسر عالیرتبه ایرانی را که به عضویت کمیسیون مشترک نظامی ایران و انگلیس ناشی از قرارداد نهم اوت ۱۹۱۹ منصوب شده اند منتشرساختند. ریاست هیأت با سالار لشکر بود که وی را چندی پیش به معاونت وزارت جنگ منصوب کرده بودند. ترکیب هیأت بدین سان بود: الف) اعضای انگلیسی کمیسیون: ۱- ژنرال دیکسون ۲- ژنرال هادلستون ۳- سرهنگ موان ۴- سرهنگ لامون ۵- سرهنگ فرازر ۶- نایب سرهنگ ایروینگ فورتسکو ۷- نایب سرهنگ استال ۸- نایب سرهنگ ویکام ب) اعضای ایرانی کمیسیون: ۱- سالار لشکر (برادر فیروز وزیر خارجه) ۲- دکتر امیر اعلم (داماد وثوق الدوله نخست وزیر) ۳- سردار مقتدر ۴- سرهنگ فضل الله خان ۵- سرگرد عزیزالله خان ۶- سردار مدحت ۷- سرگرد زمان خان ۸- سروان علیرضاخان
+ نوشته شده در Thu 3 Apr 2008ساعت 12:55 PM توسط میثاق آزاد |
انقلاب به معني دگرگوني بنيادي است كه معمولاً در جهت بهبود روابط اجتماعي، سياسي، اقتصادي در جامعه انجام مي گيرد مانند انقلابات ايدئولوژيكي، انقلاب صنعتي غرب و انقلاب فرهنگي... در آناليز واقعه ۵۷ در اين 24 سالي كه گذشت كه همواره تيتر خيلي از روزنامه هاي داخلي و خارجي بوده است علل آنرا در درون ايران جستجو كرده اند. براي مثال تك حزبي بودن، مدرنيته بيش از حد، اسلامي نبودن رژيم، فقدان عدالت اجتماعي، نبودن احزاب آزاد و دمكراتيك و غيره... ولي در آنزمان بسياري از كشورهاي دنيا حتي كشورهاي اروپائي در مقايسه با شرايط ايران ميبايست آماده انقلاب میبودند ولي ما ديديم كه اين فاجعه در ايران اتفاق افتاد. اكنون اكثر انديشمندان و ميهن پرستان ميدانند كه واقعه 22 بهمن ۵۷ در ايران از خارج صادر شد و علل آن منافع اقتصادي و ژئوپوليتيكي منطقه اي و بين المللي غرب بوده است و طرح آن در جزيره گوادلوپ توسط انگليس، آمريكا، فرانسه و آلمان ريخته شد. انقلاب فرانسه و روسيه كه انقلاباتي بود كه در درون جامعه رشد كرد و پايه مردمي داشت و براي رهايي از استبداد، نابرابريهاي اجتماعي و رسيدن به جامعه اي آزاد كه در آن رفاه مردم نيز حفظ شود، صورت گرفت و نتايج مثبت و منفي آن را بخوبي شاهد هستيم. در توطئه و فريب ملي 22 بهمن ۵۷، از فقر فرهنگي سياسي بسياري از گروهها و سازمانهاي سياسي بهره برداري شد و باعث شد كه آنها راحت در اين دام بيفتند و همراه با خائنين به ايران و ايراني، سرنوشت سياهي را براي ملت بزرگ ايران رقم بزنند. در زمان شاهنشاه آريامهر هرچند كه عوامل جاسوسي بين المللي و سازمانهاي ضد ميهني همواره مشغول توطئه و دسيسه عليه توسعه و پيشرفتهاي جامعه، در بخشهاي مختلف مانند كشاورزي، دامپروري، صنعتي و سياسي و اجتماعي و بطور كلي توليد روند دموكراتيك در جامعه بودند، ولي ملت و جامعه خودجوش ايراني در آن شرايط با حمايت و همراهي بزرگ مرد تاريخ ايران شاهنشاه آريامهر توانست به پيشرفتهاي چشمگيري نايل آيد و ايران در رديف كشورهاي در حال توسعه، ميرفت تبديل به يك كشور توسعه يافته و هم پايه كشورهاي پيشرفته جهان درآيد. شاهنشاه آريامهر در آنزمان در صدد بدست گرفتن هدايت كامل انرژي و اقتصاد دنيا يعني نفت و رهبري اوپك بود. شاهنشاه آريامهر به گفته كنت دو مارانش رئيس سرويس اطلاعاتي فرانسه در دوران والري ژيسكار دستن، ديكتاتور نبود بلكه اتوكرات بود يعني ميل داشت همه كارها زير نظر او انجام شود، چرا كه او ميدانست اكثر اطرافيان او خائن و ضد ميهني هستند. در ديدار سفير اسرائيل كه در آخرين روزهاي اقامت خويش در تهران پيش از ترك ايران در سال ۵۷ به ديدن او رفته بود شاهنشاه آريامهر گفته بود، اگر چند سالي ديگر وقت داشتم ايران را يك كشور نمونه ميكردم. هيچ دليلي در دست نيست كه در صحت آرزو و وطنپرستي شاهنشاه آريامهر يا در صداقت وي در بيان آن آرزو ترديد كنيم، زيرا با نگاه به مجموعه اقدامات وي پس از توفيق او در پايان دادن به قرارداد كنسرسيوم و تصمين حاكميت كامل ايران بر نفت و گاز و با توجه به نقشي كه ايران در ايجاد و تقويت سازمان اوپك بازي ميكرد و موضعي كه شاهنشاه آريامهر در اين زمينه در برابر خارجيان گرفت ميتوان گفت كه وي به آنچه سفير اسرائيل از قول او نقل كرده است باور داشته است، و برخورد خصمانه شاهنشاه آريامهر با خارجيان، در حفظ منافع و حقوق ملي در خاطرات علم ديده ميشود. شاهنشاه آريامهر در جريان برگزاري جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي در برابر آرامگاه كورش كبير ايستاد و گفت كورش آرام بخواب كه ما بيداريم، منظور او از ?ما? خود او و ملت ايران بود ولي ديديم كه ملت ايران هم خواب بود. به گفته داريوش بزرگ در لوحه اي كه به مناسبت اقدام براي حفر كانال سوئز در مصر از او به يادگار مانده، ميگويد: من پارسي هستم و به همراهي پارسيان مصر را گرفتم. امر كردم اين ترعه را بكنند از پي رودي كه از مصر جاري است. اين ترعه كنده شد، چنانكه فرمان دادم و كشتيها از راه اين ترعه به پارس روان شدند چنانكه اراده من بود. در آن زمان داريوش فرمانرواي سپاهياني بود كه بخش بزرگي از جهان متمدن آن روز را زير نگين خويش داشت. شاهنشاه آريامهر به ايران بزرگ، ملت بزرگ و متمدن ايران و استقلال ايران باور داشت و براي رسيدن به ايراني آزاد و آباد تلاش ميكرد. ولي... در كنار اين انديشه ميهني منافع غرب به خطر افتاد و آنها (آمريكا، انگليس، فرانسه، آلمان...) در صدد سرنگوني او برآمدند. مردم ايران در آنزمان درد دين نداشتند، درد فقر نداشتند و در دنيا از اعتبار و آبرو يك ملت بزرگ با فرهنگي جاوداني و متمدن برخوردار بودند. در آنزمان اگر روشنفكران و گروههاي سياسي اپوزيسيون به رژيم نزديك ميشدند و در سازندگي ايران شركت ميكردند و از پروژه فضاي باز سياسي از شاهنشاه آريامهر حمايت ميكردند شايد سياست بين المللي نميتوانست ايران را ويران سازد. ما ديديم كه بعد از ابلاغ دستور عمل انقلاب توسط غرب عليه ملت بزرگ ايران همه راديوها، تلويزيونها، روزنامه هاي استعمار و گروههاي واسطه به آن شروع به فريب دادن ملت ايران نمودند و از شعارهاي اجراي قانون اساسي، آزادي، استقلال، حاكميت ملي كه در آنزمان بطور نسبي در ايران اجرا ميشد، جاي خود را به شعار ?جمهوري اسلامي نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر? داد، و اين فقر فرهنگي تأثير گذاران آنزمان ايران و همراهي خائنين بود كه دسيسه بين المللي را پيروز ساخت. و اينان بدنبال سرابي كه به نابودي ختم ميشد رفتند و ميهن اهورائي را به منجلاب نيستي و نابودي كشاندند. در اين 24 سالي كه گذشت فرزندان ايران زمين همواره در شكنجه و مرگ غوطه ور بودند و به اين ملت بزرگ صدمات فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي جبران ناپذيري وارد آمد. اين حكومت اسلامي همانطور كه بارها گفته ايم توسط جهان غرب به ايران هديه شد و در اين 24 سال هم همواره غرب حامي و نگهدار اين حكومت ضدانساني بوده است. فرزندان ايران زمين هيچ كشوري براي رسيدن به آزادي و استقلال و حاكميت ملي از شما حمايت نميكند. آمريكا و انگليس و كشورهاي غربي ديگر هرگز از دولتهاي ملي ميهني و جنبشهاي مردمي در منطقه حمايت نكرده است. فرزندان ايران زمين تنها به نيروي خودتان متكي باشيد و با همبستگي ميتوانيد حق مسلم خود را بگيريد و بر سرنوشت خودتان حاكم شويد. ملت بزرگ ايران، همه اين كشورهاي غربي دروغ ميگويند و نيروي تبليغاتي خود را در مسير انحراف حركت مردمي قرار داده اند و ميدهند، راديو بي بي سي، اسرائيل، آمريكا، فرانسه، همه در پي استمرار و تحكيم حكومت اسلامي دست نشانده خود هستند و اكثر تلويزيونهاي لس آنجلس در اين مسير گام برميدارند. فرزندان ايران زمين آگاه باشيد و با بينش و انديشه آزاد و باز گام برداريد و تنها در پي كسب منافع و حقوق ايران و ايراني به مبارزه خود ادامه دهيد، و با همبستگي و از خودگذشتگي حق خودتان و آزادي تان را از دنيا پس بگيريد، و به هيچ يك از كشورهاي خارجي و عوامل سرسپرده خائن آنها فرصت برنامه ريزي ديگر را ندهيد و فريب حرفهاي توخالي آنها را نخوريد و از تجربه تاريخي خود مدد بگيريد. در قانون جزائي اگر شخص يا اشخاصي به قاتلين يا دزدان كمك كرده باشند، شريك جرم محسوب ميشوند و محاكمه خواهند شد. من اكنون بعنوان يك فرزند ايران زمين و مبارز راه آزادي و استقلال ملي، از تمام كشورهايي كه در ايجاد، استمرار و تحكيم حكومت مرگ و نابودي اسلامي در ايران شركت داشته اند و دارند اعلام جرم ميکنم و آنها را در كشتار و نابودي ملت بزرگ ايران سهيم ميدانم. فرزندان ايران زمين، ديديم كه آمريكا و انگليس، در مورد افغانستان چگونه عمل كردند. اكنون پس از گذشت نزديك به دو سال از سرنگوني طالبان، و ايجاد جمهوري اسلامي (مدل ايراني) در افغانستان توسط غرب، هنوز جنگ، ناامني و شورش در آنجا ادامه دارد. نه آزادي، نه امنيت، نه سازندگي و نه ثبات به افغانستان بازنگشت. ملت بزرگ ايران بايد بداند اگر آمريكا، فرانسه، انگليس، آلمان... به دمكراسي و منشور جهاني حقوق بشر اعتقاد داشتند، نخست اين حكومت را در ايران قرار نميدانند، دوم آنكه، اين جانيان را 24 سال حمايت نميكردند، جهان غرب ميداند در زندانهاي ايران چه ميگذرد، آنها ميدانند تاكنون چند صد هزار ايراني اعدام شده اند. آنها، از سنگسار و شكنجه و قطع اعضاي بدن ايرانيان توسط حكومت دست نشانده خود بااطلاع هستند. آنها تنها در مسير غارت سرمايه هاي ملي و مخازن زيرزميني ما از هيچ توطئه و دسيسه اي عليه ملت ايران روي گردان نيستند. فرزندان ايران زمين، امروز فريب سياست بين المللي در استمرار و تحكيم حكومت اسلامي شعار اتحاد تا همه پرسي است كه توسط آقاي رضا پهلوي در خارج فرياد زده ميشود و همين فرياد توسط عوامل و دانشجويان دفتر تحكيم وحدت آقاي رفسنجاني زده ميشود. ما در اينجا بخوبي اتحاد بين فراماسونهاي مذهبي داخل و فراماسونهاي به اصطلاح اپوزيسيون خارج را ميبينيم كه در اين مدت 24 سال نقش ستون پنجم رژيم را بازي كرده اند و اين اتحاد شاه الله و حزب الله كه توسط سياست ضد ايران و ايراني استعمار ريخته شده است براي ديكتاتوري، كشتار، جنايت و ويراني بيشتر فرزندان ميهن تدارك ديده شده است كه در كنار آن منافع جهان غرب بهتر حفظ خواهد شد و همواره روشنفكران و عاشقان ايران قرباني خواهند شد، تا كشور ما هموراه در قهقرا باقي بماند. آقاي رضا پهلوي، شما شايد بتوانيد ايران را به رفسنجاني و سياست استعماري غرب راحت بفروشيد. ولي بدانيد كه در آينده در مقابل ملت بزرگ ايران جوابگو خواهيد بود و تاريخ در مورد شما قضاوت خواهد كرد.ما ميدانيم كه همه عوامل و عناصر اطلاعاتي وابسته به رفسنجاني در آمريكا با دفتر شما رابطه دارند و جنبش براندازي ملت ايران را ميخواهند به بيراهه بكشانند. در اينجا بايد بگويم: پسر كو ندارد نشان از پدر، تو بيگانه خوانش نخوانش پسر! شاهنشاه آريامهر در تمام عمر خود با استعمار و در راه ايراني آزاد و آباد مبارزه كرد و توانست با تمام كارشكنيهاي استعمار در توسعه ايران موفق شود و همين استعمار بود كه او را از بين برد، چگونه ميتوانيد شما در برنامه ريزي همه پرسي با رفسنجاني و عوامل استعمار كه پدر شما و ايران را نابود كردند همكاري كنيد؟ چگونه شما پول خون ملت قهرمان و مبارز ايران زمين و رادمردان ارتش شاهنشاهي كه توسط ملايان و استعمار جهاني ريخته شد خرج ميكنيد؟ بدانيد كه جوابگو خواهيد بود. من اكنون به نام يك فرزند ايران زمين وفادار با شاهنشاه آريامهر و خواستهاي او تمام القابي را كه توسط شاهنشاه آريامهر به شما رسيده است از شما پس ميگيرم و بدانيد كه در ايران آزاد و آباد بعد از براندازي در دادگاه ملت ايران جوابگو خواهيد بود. ملت بزرگ ايران، اكنون تاكتيكهاي عملياتي هسته هاي براندازي در ايران آغاز شده است و ضربات كشنده و پي در پي بر پيكر كثيف و فاسد اين حكومت شيطاني فرود خواهد آمد و با همت فرزندان ايران زمين و شوراي براندازي بزودي، زمينه قيام ملي فراهم خواهد شد و ميهن اهورايي را از شر شياطين مذهبي ضد ايراني نجات خواهيم داد و جنبش برندازي ملت ايران پيروز خواهد شد و با سرنگوني و براندازي اين جباران و دزدان و قاتلين حكومت اسلامي و عناصر ستون پنجم آن، تاريخ درخشان آينده ايرانزمين را ترسيم خواهيم كرد، تاريخي مملو از بالندگي و فرزانگي، عشق و همبستگي، رفاه و آرامش، غرور و افتخار و تاريخي مداوم براي فرداي كشورمان و حاكميت فرزندان ايرانزمين بر سرنوشت خود، ما اجازه نخواهيم داد تجربه شكستهاي تاريخي دوباره تكرار شود. ايران بايد با دست توانايان نيك برتر ايراني ساخته و پرداخته شود، و براي رسيدن به آن مسئوليت ما فرزندان ايران زمين براندازي حكومت اسلامي و ساختن ايراني آزاد و آباد است و دشمنان ملت ايران بدانند كه به عقب باز نخواهيم گشت، به پيش ميرويم و پيروزي از آن فرزندان ايران زمين خواهد بود.
+ نوشته شده در Sun 30 Mar 2008ساعت 5:59 PM توسط میثاق آزاد |
انگلستان دراواخردهه 1960بنابه شرايط خاصی ناچار به اعلام خروج ازمنطقه شرق سوئز و خليج فارس شد، که بالاخره تا پايان دسامبر1971 غالب نيروهای نظامی خودراازمنطقه خارج کرد. ولی، آيا اين اقدام انگلستان واقعاً به معنای دل کندن از منافع و حضور و نفوذ چند قرنیش در خاورميانه و خليج فارس بود؟ هرگز، چراکه يکی از عوامل مهم اتخاذ تصميم مذکور- جدا از عوامل ديگر- عبارت ازمسائل و مشکلات گسترده اقتصادی آن کشور در سالهای پس ازجنگ جهانی دوم بود. بنابراين اگر عامل ياد شده به ميزان قابل توجهی کاهش يافته و ترميم میشد، میتوانست ترغيب کننده آن کشور به احيای دوباره نقش و نفوذ سابقش درمنطقه باشد! چنانکه رخداد کشف و استخراج نفت و گاز در دريای شمال در اواخر دهه 1970و تثبيت و توسعه آن درسالهای اوليه دهه80 استعمار کهنه کار انگلستان را عملاً نيز به همان جهت سابق سوق داد. اما در اين راه يک مشکل عمده جلوی راه آن کشور قرار داشت که رقيب بزرگ يا ابرقدرت آمريکا بود که انگلستان جايگاه و منزلت خود را در شرايط جديد نظام دو قطبی پس از جنگ جهانی دوم به آن قدرت واگذار کرده بود. بنابراين، میبايستی با استفاده از روشهای جديدی و البته عمدتاً بصورت پنهانی با آمريکا به رقابت برخيزد. اين در حالی بود که ضمناً انگلستان دردهه های پس از جنگ جهانی دوم در عرصه سياستهای جهانی بعنوان متحد و دوست نزديک ابرقدرت آمريکا ايفای نقش ميکرد. بدين ترتيب، ناچار بود به منظور تحقق هدفها ومنافع منطقه ای وجهانیش نقشی دوگانه و البته متضاد ايفا نمايد. يکی ازمهمترين ابزارها و روشهای کارآمد سياستهای استعماری و استثماری انگلستان در طول تاريخ- بنا به گواه اسناد و مدارک و شواهد دقيق تاريخي- استفاده از مذهب اسلام و نفوذ و بکارگيری طبقه روحانيت قدرتمند شيعه و سني (به مثابه يک گروه مطرح ذینفوذ) در جوامع مسلمان و شديداً سنتی خاورميانه بوده است. در کنار آن، ضمناً بايد توجه داشت که بازار و قشر قدرتمند تجار و بازرگانان خاورميانه و بخصوص ايران نيز همواره در طول تاريخ سياسی منطقه نقش مهمی در وقوع تغيير و تحولات سياسي- اجتماعی يا حداقل حمايت از آن روندها داشته است. بويژه در ايران، همانطور که دکتر شريعتی نيز قوياً به آن میپردازد، در طول قرنها " دستهای بازاری و روحانی در يک کاسه بوده" و هر دو از يکديگر حمايت کرده اند. فراموش نکنيم که در همين راستا و در اجرای يکی از فرائض ديني، مهمترين عامل تاًمين کننده نيازها و وجوهات روحانيون شيعه ( درقالب پرداخت خمس و ذکات) -جدا از مردم- همان طبقه بازاريان و تجار بوده اند. تاًمين نيازهای مالی و پشتيبانی همه جانبه قشر گسترده بازاريان از قشر روحانيت در روند تحولات قبل و بعد از پيروزی انقلاب در همين راستا قابل تحليل و بررسی است. اجاره دربستی هواييمای ايرباس شرکت هواييمايی فرانسه(ايرفرانس) در زمان انتقال رهبرانقلاب ايران(آيت اله خميني) و ياران ايشان از فرانسه به ايران، تاًمين و يرداخت حقوق کارگران و کارشناسان اعتصابی صنعت گسترده نفت ايران در ماههای قبل از پيروزی انقلاب، خريد و تامين اسلحه های سبک مورد نياز انقلابيون و بسياری موارد ديگر از جمله آنها هستند. انگلستان در يک رقابت گسترده با قدرت و نفوذ آمريکا در خاورميانه و ايران، از اواخر دهه 1970 به بعد با حمايت و هدايت گروهها و جنبشهای اسلامی در خاورميانه - که تقريباً همه آنها نيز به اتفاق مخالف و دشمن سرسخت حضور و نفوذ آمريکا در کشورهای اسلامی خاورميانه بودند- عملاً اين تهاجم جديد و گسترده را در خفا با آن کشور آغاز کرد. بدين ترتيب، انگلستان توانست با استفاده حساب شده از روش مناسب بالا بزودی تعداد و ابعاد فعاليت گروههای بنيادگرای اسلامی را گسترش دهد. چنانکه در خلال دهه 80 فقط در کشور مصر بيش از30 گروه و جنبش اسلامی ايجاد يا توسعه يافتند! پيروزی انقلاب اسلامی در ايران نقطه عطف روند شکل گيری و توسعه اينگونه فعاليتهای بنيادگرايانه اسلامی در خاورميانه با هدف اصلی مبارزه با مظاهر نفوذ و قدرت گسترده آمريکا در خليج فارس و خاورميانه و کاهش مناسبات با آن کشور و حتی الامکان ايجاد دردسر و مشکلات منطقه ای برای آن کشور بود. چنانکه در مورد ايران عملاً شاهد اين روند بوديم: اخراج مستشاران نظامی و کارشناسان آمريکايی از کشور(حدود 40،000نفر)، برچيدن پايگاههای مهم استراق سمع، عدم پذيرش سفير جديد آمريکا در تهران و کاهش سطح روابط دييلماتيک درحد کاردار، اشغال سفارت آمريکا در تهران به مدت طولانی 444 روز مداوم که بالاخره به قطع کامل روابط سياسی دو کشور در همان سال اول انقلاب(1358و به ابتکارآمريکا) انجاميد، طرح و توسعه شعار محوری سياست خارجی کشور مبنی بر "نه شرقی ، نه غربي" (که عمدتاً وعملاً منظور از آن آمريکا بود تا شوروي)، خروج از ييمان امنيتی سنتو ( و مدتی بعد، فروياشی آن)، لغوقراردادهای دو جانبه نظامي، لغو ييمان دوستی و همکاری (امنيتي-نظامي) 1959 آمريکا با ايران، عدم بهبود و ايجاد رابطه دو کشور و برعکس وخيمتر شدن مداوم مناسبات از زمان قطع روابط تاکنون ( به مدت 25سال مداوم) و فراز و نشيبهای گوناگون مربوط ، از آن جمله هستند. برعکس چگونگی روابط ايران- آمريکا پس ازانقلاب، شاهد توسعه هرچه بيشتر روابط سياسی و اقتصادی و تجاری ايران - انگلستان در اين سالها بوده ايم. جدا از ج.ا.ا.، ضمناً جمهوريهای اسلامی افغانستان وپاکستان نيز درخاورميانه و البته نقاط استراتژيک و جزء حوزه نفوذ سنتی انگلستان در منطقه و در همان اوان شکل گرفت که بسيار قابل تاًمل است. پيرو آنها، در اواسط دهه 1990 نيز حکومت شديداً افراطی واسلامی طالبان بوجود آمد، که برای سالها منطقه را ناامن ساخت. پيرو بحران عراق و حمله مشترک آمريکا و انگلستان به آن کشور و سرنگونی حکومت ديکتاتوری صدام حسين، يک بحث و منازعه خشونتبار و خونين در جهت ايجاد يک حکومت سکولار يا اسلامی ( و ترجيحاً مشابه حکومت ج.ا.ا.) و نيز خروج هرچه سريعتر نيروهای اشغالگر آمريکا ( و نه انگلستان که علی الظاهر اشغالگر محسوب نمیشود) در گرفته است که ابعاد آن نيز روزبه روز وسيعتر میشود. در مورد عامل خارجی پيروزی انقلاب اسلامی ايران بايد اين نکته را متذکر شويم که درست است که آمريکا در زمان رياست جمهوری جيمی کارتر و با پياده کردن اجباری سياست حقوق بشر خود در ايران زمينه های لازم عملی را برای سقوط حکومت شاه و عدم حمايت جدی از آن برای جلوگيری جدی ازسرنگونگیش را فراهم کرد، ولی در واقع اين تمهيدات انگلستان و عوامل داخلی آن بود که عملاً برنامه سقوط نهايی شاه را به مرحله اجراگذاشت و اين را سوابق متقن تاريخی و عملکرد سياسی انگلستان در منطقه خاورميانه ثابت ميکند. محمدرضا شاه نيز همچون پدرش رضاشاه که علیرغم دست نشانده بودنش بعداً توجه و گرايش سياست خارجی کشور را از انگلستان به آلمان تغيير جهت و نيز ديدگاههای ناسيوناليستیش در جهت تاًمين منافع وامنيت ملی ايران تقويت شده بود؛ او نيز افکار و آرمانهای بلند پروازانه ملی گرايانه اش تقويت شده و بيشتر از گذشته به مقوله های مهم منافع وامنيت ملی کشورش میانديشید. وی در راستای استقلال راًی بيشتر، منافع نفتی بيشترايران، و تبديل شدن به يک قدرت اتمی منطقه ای گام برمیداشت و تا اندازه زيادی از