هموطنم چند روز دیگه عیده و باز سال نو میشه ولی نمیدونم چرا با نو شدن سال در حال ما تغییری ایجاد نمیشه چرا دنیای ما ایرانیا نو نمیشه چرا حماقت دست از سر ما بر نمیداری تا با چشمانی باز اطرافمون را ببینیم و از دست این آخوندهای انگلیسی خلاص بشیم. مگه ما نژاد برتر دنیا نیستیم چرا از اون برتری و هوش خبری نیست و همه سر در لاک خودمون بردیم و منتظر فردایی هستیم که یکی بیاد و بدادمون برسه؟ چرا خودمون کاری نمیکنیم؟
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 1:53 PM توسط میثاق آزاد |
میرزا هاشم خان نوری اسفندیاری یکی از مأموران مخفی و مزدوران انگلیس بود. او در دوران سلطنت محمدشاه « غلام بچه » اندرون بود و سپس در معیت ناصرالدین شاه در تبریز به مقام غلام پیشخدمت رسید و هنگامی که ناصرالدین شاه به تخت نشست به تشویق امیرکبیر داخل قشون گردید، همسر او پروین خانم خواهر گلین خانم همسر عقدی ناصرالدین شاه بود که میرزا هاشم خان چهارمین شوهر او می باشد. همسر میرزا هاشم خان نوری که دختر احمد علی میرزا پسر فتحعلی شاه نیز بود به علت زیبایی فوق العاده خیلی زود با زنان اعضاء سفارت انگلیس آشناشد و بتدریج میرزا هاشم خان نیز با سفارت انگلیس رفت و آمد پیدا کرد. ارتباط دائمی میرزا هاشم خان و پروین خانم با اعضاء سفارت انگلیس بدانجا منتهی شد که سرانجام به دستور شاه قاجار او را از قشون اخراج کردند و او به ظاهر به شغل منشی گری سفارت انگلیس منصوب گردید. متعاقب این وقایع در تابستان ۱۲۷۲ ه ۱۸۵۵م اعضاء خانواده او به اتفاق اعضاء سفارت انگلیس به زرگنده رفتند و در چادر مخصوص زندگی خویش را آغازکردند. وقتی به ناصرالدین شاه خبردادند که خواهر زن وی در سفارت اقامت کرده و شوهرش نیز عضو رسمی و حقوق بگیر انگلیس شده سخت برآشفت و به وسیله میرزا آقاخان نوری صدراعظم به سفیر انگلیس درباره استخدام میرزا هاشم اعتراض کرد. ولی سفیر که « مری » نام داشت اعتراض دولت ایران را وارد ندانست و برای اینکه ناصرالدین شاه را بیشتر عصبانی کند، تصمیم گرفت میرزا هاشم را به سمت کنسول دولت فخیمه انگلستان منصوب سازد و در این باره از لندن نیز کسب تکلیف کرد. وزارت امور خارجه انگلیس نیز با پیشنهاد او موافقت نمود و از این جهت بود که وزیرمختار انگلیس طی نامه ای به وزارت خارجه ایران اطلاع داد که به زودی میرزا هاشم خان به سمت کنسول انگلیس در شیراز به آن شهر عزیمت خواهدکرد. ولی میرزا آقاخان اعتمادالدوله در جواب وزیرمختار نوشت که نمی تواند مقام جدید میرزا هاشم را به رسمیت بشناسد زیرا که وی از دولت ایران مستمری می گیرد و نباید در یک زمان در خدمت دو دولت ایران و انگلیس باشد. وزیرمختار طی نامه ای در جواب صدر اعظم اعلام داشت « از وقتی که دوستدار به ایران آمد و چند وقت قبل از آن میرزا هاشم خان نه در خدمت دولت بود و نه یک پول مواجب به او رسیده است ... »این نامه حالت توهین آمیز داشت. نامه ای که ناصرالدین شاه بعد از خواندن این نامه « مری » به میرزا سعید خان وزیر خارجه می نویسد عصبانیت و خشم شاه را بخوبی آشکار می سازد. توهینی که وزیرمختار انگلیس در آن تاریخ به شاه ایران کرده بود، نمودار افکار پلید نماینده استعماری بریتانیا در قرن نوزدهم است. نامة ناصرالدین شاه خطاب به میرزا سعید خان وزیر امور خارجه ایران اول دسامبر ۱۸۵۵: شب گذشته کاغذ وزیر انگلیس را خواندیم و از لحن گستاخانه و نفرت انگیز و بی معنی او تعجب کردیم و کاغذی هم که قبلاً نوشته بود بی ادبانه بود. بعلاوه شنیده بودیم که او در منزل خویش همیشه بی ادبانه راجع به ما و شما صحبت می کند ولی هرگز آن را باورنداشتیم. اینک آنرا در نامه رسمی نشان داده است. بنابراین بر ما مسلم شده است که این مرد « مستر مری » احمق، نادان و دیوانه است که جرأت و جسارت داشته به سلاطین ایران توهین کند. جداشدن هرات و قندهار از ایران در همین ایام (اواخر سال ۱۲۷۱ و اویل سال ۱۲۷۲ هجری قمری – ۱۸۵۵ میلادی) در دنباله حوادثی که در هرات روی داد، شاهزاده محمد یوسف که در خراسان سکونت داشت، به دعوت انگلیسیها به هرات رفت و ظاهراً از طرف مردم به حکومت منصوب گردید و سید محمد خان حاکم سابق نیز به دست یکی از همراهان « محمد یوسف » به قتل رسید. رفتن محمد یوسف خان از ایران به هرات با آنکه ابتدا با موافقت سلطان مراد میرزا حسام السلطنه والی خراسان نبود، معهذا بعداً مورد تأیید و حمایت او واقع شد. در قندهار نیز پس از فوت کهندل خان حاکم آن شهر، که در غالب موارد خود را مستهظر به حمایت ایران می دانست، اختلافی بین برادران و پسران او روی داد. دوست محمدخان حاکم کابل که از مدتها قبل جیره خوار انگلیسیها شده بود به بهانه تسلیت به بازماندگان کهندل خان و رفع اختلاف بین آنها با عده ای سوار و پیاده به قندهار رفت و این شهر را بدون مقاومت متصرف شد ولی اقدام او با اعتراض فرزندان و برادران کهندل خان مواجه شد و آنان برای رفع فتنه و شر وی، نامه هایی به دربار ایران نوشتند و از شاه کمک خواستند. متعاقب این حوادث، انگلیسیها با فرستادن مقدار زیادی اسلحه و مهمات برای دوست محمد خان او را تشویق کردند که پس از تصرف کامل قندهار، هرات را نیز متصرف شود. و در نتیجه دوست محمد خان که نیروی کوچک ولی زبده ای فراهم کرده بود، پسرش را با عده ای، مأمور تسخیر سیستان کرد. یورش دامنه دار این دست نشانده انگلیس، سبب شد تا محمد یوسف خان حاکم هرات نیز متوحش شده، او و بزرگان آن شهر و همچنین سردار علی خان سیستانی، نامه هایی به دربار ایران بنویسند و تقاضای کمک و سرکوبی او را کنند. دولت ایران که از مدتها قبل به منظور و مقصود دوست محمد خان و انگلیسیها پی برده و خود را آماده جنگ کرده بود، به حسام السلطنه دستورداد نیروهای خود را به هرات اعزام دارد و این موضوع در روزنامه رسمی نیز به اطلاع عموم رسانیده شد. اعلام حرکت نیروهای ایران به هرات، انگلیسیها را در حمله به جنوب ایران و تصرف بنادر و جزایر خلیج فارس مصمم کرد. بهترین بهانه قطع رابطه سیاسی، عشق بازی پروین خانم زن میرزا هاشم خان بت سفیر انگلیس و تحصن شوهرش در سفارت بود. چارلز مورای پس از مبادله نامه های توهین آمیز فوق الذکر سرانجام سفارت انگلیس در تهران را تعطیل کرد و از ایران رفت. جریان اعزام قشون ایران به هرات و علل آن را وزیر امور خارجه در جواب استعلام مسیو « بوره » وزیرمختار فرانسه مقیم تهران در تاریخ ربیع الثانی ۱۲۷۲ (دسامبر ۱۸۵۵) شرح داده است وی در پایان این نامه می نویسد: « در ثانی زحمت افزا می شود که اولیای دولت ایران از حرکت مستر موره قرین بحر حیرت و فکرت بودند که به چه ملاحظه در سر امر جزئی بی معنی ترک مراوده کرده سفارت را از دربار این دولت برد حالا معلوم شد که حرکت جناب معزی الیه بهانه جوئی بوده است و چون از رفتار و منظورات دولت خودشان اطلاع داشت و می دانست که منظور دولتش از پس پرده بیرون خواهدافتاد بهانه جوئی نموده دست به آن کار بی معنی زده ترک مراوده نمود و جمیع حرکات دو سه ماهه مستر موره معلوم شد بهانه جوئی بوده است و الا بیدق دولت انگلیس به جهت مرد و زن بی معنی عقل اجازه نمی داد که بیفتد ... » انگلیسیها پس از اعزام نیرو به جنوب و اعلان جنگ به دولت ایران، درصدد برآمدند در سواحل خلیج فارس نیز حوادثی علیه ایران بوجود آورند. مأموران سیاسی انگلیس موفق شدند، اما مسقط را در خلیج وادار به تصرف بندرعباس نمایند، ولی شکست سختی که به امام واردشد، این توطئة انگلیسیها را عقیم گذاشت. لرد کلارندن وزیر امورخارجه انگلیس در تاریخ دهم اکتبر ۱۸۵۶ (دهم صفر ۱۲۷۳) نامه ای به وزیر امور خارجه ایران نوشته و در آن پس از شرح عللی که موجب تعطیل سفارت آن دولت و تهدید دولت ایران به مکافات محقانه دولت انگلیس شد، اعلام داشت: بی حرمتی هایی که به اعیادی سفارت انگلیس شد از جانب دولت ایران باعث برخواستن(کذا) سفارت انگلیس از تهران شده است. انگلیسیها نتایجی را که از « عشقبازی » وزیرمختار خود با « خواهر زن شاه ایران » انتظارداشتند خیلی زود بدست آوردند. در نامه ای که لردکلارندن به وزیر امور خارجه ایران ارسال داشته، مسأله حمله به بوشهر و محمره را عنوان کرده و نوشته است: « ... دولت انگلیس بیش از این نمی تواند متحمل بیحرمتیها و خسارتها از دولت ایران بشود. استعدادی برای ایران معین شده است و حالا از ممالک انگلستان روانه می شود و هرچه از این مقدمه که دولت ایران عبث خود باعث شده است عاید ایران بشود در عهدة مشیران شریر اعلیحضرت پادشاه ایران است که اعلیحضرت پادشاه را تحریک نموده اند که وانمود بی احترامی ها و خسارت نسبت به دولت انگلیس و به نقص عهود مشیده فیمابین دو دولت نماید ... » مدتها قبل از وصول این نامه، یعنی از تاریخی که مستر مورای وزیرمختار از تهران رفت (نهم ربیع الاول ۱۲۷۲) و رابطه سیاسی ایران و انگلیس قطع شد، دولت ایران گذشته از اتخاذ تدابیری برای مقابله با حوادث احتمالی به منظور رفع غائله از مجرای سیاسی توسط نمایندگان دولتهای فرانسه، عثمانی و روس اقداماتی به عمل آورده و همچنین فرخ خان امین الدوله را به نمایندگی به استانبول اعزام داشت تا با « ردکلیف » سفیر انگلیس مقیم آن شهر مذاکره کند و مقامات ایرانی با انگلیسیها کناربیایند. ولی دولت انگلیس که هدف اصلی اش از قطع رابطه، حمله به خلیج فارس و تهدید ایران برای عقب کشیدن نیروی اعزامی از هندوستان و بوجود آوردن کشورهائی بین هندوستان و ایران بود، تلاشهای ایران را نادیده گرفت و اعتنائی به صدراعظم دست نشاندة خود نکرد. حملة نیروهای انگلیس به بوشهر و جنگ شدیدی که در « خوشاب » برازجان روی داد منجر به شکست قوای نامنظم ایران شد، در محمره (خرمشهر فعلی) نیز انگلیسیها موفق به پیاده کردن نیرو و پیشروی در خوزستان شدند. این حوادث سبب شد تا شاه و صدراعظم، امین الدوله و فرخ خان را به پاریس بفرستند و قرارداد منحوس معروف ۱۲۶۹ ه . ۱۸۵۲ م . که منجر به جدائی همیشگی هرات و قندهار از ایران شد، به امضاء برسد. بعد از این حادثه میرزا هاشم خان و همسرش تا آخر عمر در گمنامی و شرمساری بسربردند و در تاریخ قاجاریه نام آنان به زشتی یاد شده است. وکیل الدوله های انگلیس در فارس، کرمانشاهان و بنادر جنوب از اواسط قرن نوزدهم، اغلب از ممالک خارجی در ایران نمایندگی داشتند که وظایف کنسولی و نمایندگی سیاسی و اقتصادی را برای آنها انجام می دادند. اینان که مورد وثوق و اعتماد دول خارجی بودند، با داشتن تابعیت ایران بعضی دارای تذکره انگلیسی بودند و برخی دیگر فقط تبعیت دولت شاهنشاهی را داشتند. از روزی که ایرانیان قبول پست سیاسی، کنسولی و اقتصادی دول خارجی را نمودند، مردم آنها را تبعه ایران نمی دانستند و مثل یک خارجی با آنان رفتار می کردند. اینان در بین مردم به « وکیل »، « وکیل شهبندر »، « وکیل الدوله » و از اوایل قرن بیستم به نام « وکیل السفاره » مشهور بودند. در بعضی از شهرها اینگونه نمایندگان بیشتر به کار جاسوسی و کسب و ارسال اخبار می پرداختند، چنانچه ملامهدی وکیل التجار خراسانی که کلنل فریزر در سفرنامه اش از او تمجید فراوان می کند، در شهر مشهد سمت جاسوسی و تهیه اخبار و اطلاعات داشته است. به اختصار چند وکیل الدوله انگلیس را بعنوان نمونه معرفی می کنم: خانواده نواب یکی از خانواده های قدیمی ایران که اغلب از اعضای آن مدت دویست سال حقوق بگیر انگلیس در ایران و هندوستان بودند و حتی تذکره انگلیسی داشتند، خانواده « نواب هندی » است. در مدت ۹۶ سال افراد سرشناس این خانواده در فارس و تهران به سمت « وکیل الدوله انگلیس »، « منشی سفارت انگلیس » و بالاخره « وزیر امور خارجه ایران » انجام وظیفه می کردند، در بین اسناد حکومت هندوستان و وزارت خارجه انگلیس بیش از سیصد گزارش و نامه راجع به این خانواده در بایگانی های دهلی و لندن ضبط شده است که مطالعة آنها اسرار جالبی را فاش می کند. این خانواده به مدت بیش از یک ربع قرن افراد مختلف آن حقوق بگیر انگلیس بودند. محمدرضاخان مازندرانی۱۵۴۵-۱۵۵۱ به فرمان شاه طهماسب صفوی به هند رفت و بعد از کمک به همایون گورکانی در محلی موسوم به مچلی بندر سکنی گرفت و بعد از تصرف هند توسط قوای انگلیس، حکومت مچلی بندر به محمدرضاخان و اولاد او واگذارشد و سالی یکصدهزار روپیه مقرری داشت. یکی از نواده های محمدرضاخان موسوم به جعفر علی خان در قشون هند تحت تسلط انگلیس به مقام ژنرالی ارتقاء یافت. او بعدها در شیراز اقامت گزید و نایب السلطنه هند ( که یک انگلیسی بود) بر او ماهانه ۳۶۰ تومان مقرری معین کرد و بر اساس آن جعفر علی خان تا سال ۱۸۱۸ میلادی که زنده بود هر سه ماهه یکبار گزارشی از اوضاع فارس برای شرکت هند شرقی و حکمران انگلیسی هندوستان می فرستاد. میرزا محمد علی خان فرزند جعفر علی خان پس از اینکه به سن بیست سالگی رسید نمایندة دولت انگلیس شد و به سمت وکیل الدوله تعیین گردید و ماهی پانصد تومان مقرری تا سال ۱۷۶۲ که او زنده بود از دولت انگلیس دریافت کرد. از محمد علی خان پنج پسر باقی ماند که بزرگترین آنها محمدحسن خان معروف به نواب هندی بود که در سال ۱۷۲۹ میلادی متولدشد و از سن ۲۵ سالگی به سمت وکیل الدوله انگلیس در شیراز تعیین گردید و همچون پدران خود اخبار فارس و بنادر را برای حکومت انگلیسی هند می فرستاد، او در سال ۱۸۶۷ میلادی از شیراز به تهران آمد و سفارت انگلیس او را به سمت منشی اول سفارت برگزید. پسر دوم میرزا محمد علی خان، موسوم به حسن علی خان نواب است که بلافاصله در ۱۲۹۶ه – ۱۸۷۸ م پس از مرگ برادرش به سمت وکیل الدوله انگلیس با حقوق و مواجب به این خدمت تعیین گردید. حسن علی خان نیز بعدها در تهران منشی سفارت انگلیس شد و از ۱۳۰۰ه تا ۱۳۱۵ ه با در دست داشتن تذکره انگلیس و تابعیت ایران و سمت منشی گری سفارت انگلیس فعالیتهای بسیار جالبی به نفع انگلستان می کرد. او واسطه کارهای سفارت با رجال قاجاریه بود و چون سمت (منشی شرقی) را هم داشت هنگام قراردادهائی نظیر قرارداد رویتر و تأسیس بانک شاهی و امتیاز انحصار دخانیات با امین السلطان همکاری نزدیک داشت و چنانکه همه می دانند از این راه مبالغ هنگفتی نصیب واسطه ها و عاقدین قرارداد و کسانیکه به نحوی از انحاء در روبراه کردن قراردادها دست داشتند، شد. بطوریکه قبلاً ذکرگردید، حسن علی خان نواب در دوران صدارت میرزا علی اصغرخان اتابک، اخبار و اطلاعات پنهانی سفارت انگلیس را به صدر اعظم می رسانید و همین امر باعث انتقال او به انگلستان شد. پس از مرگ حسن علی خان در تهران، حیدر علی خان پسر سوم میرزا محمد علی خان در شیراز وکیل الدوله انگلیس شد. میرزا حسن علی خان نواب هنگامی که منشی سفارت انگلیس در تهران بود، دو نفر از برادرزاده های خود را (عباس قلی خان و حسین قلی خان) که پسران جعفرقلی خان بودند، با خرج سازمان لوانت سرویس انگلستان برای تحصیل به لندن فرستاد. این دو نواب که تذکرة انگلیس داشتند و هم به تابعیت دولت ایران افتخار می کردند، پس از مراجعت به ایران به خدمت دولت انگلیس مشغول شدند، میرزا عباس قلی خان منشی سفارت انگلیس شد و حسین قلی خان به خدمت وزارت خارجه ایران درآمد. این دو برادر در حوادث انقلابات مشروطیت در تهران و ولایات، برقراری رژیم مشروطه، خلع محمد علی شاه از سلطنت تا جنگ بین المللی اول نقش اساسی و مهمی در سیاست ایران داشتند. عباس قلی خان در دوران خدمتش در سفارت انگلیس دو نقش عمده بعهده داشت: ۱- شخصاً گزارش هایی برای سفیر انگلیس تهیه می کرد که در نامه ها و انواع راپورت های هفتگی، ماهانه و سه ماهه مورد استفاده قرار می گرفت. بعلاوه او در جمع آوری اطلاعات روزانه برای سفارت و همچنین تهیه اسناد و مدارک نیز فعالیت می کرده است. ۲- هنگامیکه وزیرمختار انگلیس و یا یکی از کارکنان سفارت با صدراعظم وزراء یا سایر مقامات دولتی ملاقات می کردند، عباس قلی خان در این ملاقاتها شرکت می کردو به علت اعتماد و وثوق فراوانی که سفارت انگلیس به او داشت وی را مأمور تنظیم و نوشتن صورت مذاکرات می کردند. درحالیکه انگلیسیها در کار تهیة اسناد و گزارشها و نقل گفتگوها، اعتمادی به گفته غیر انگلیسی ندارند، با این حال عباس قلی خان نواب در اکثر مذاکرات مهم شرکت داشته است. چنانچه در شب سی ام اوت ۱۹۰۷ م – ۱۳۲۵ ه که سر سسیل اسپرینگ رایس وزیرمختار انگلیس در تهران بعد از رفع کدورتها به دیدن اتابک می رود عباس قلی خان را همراه می برد. اسپرینگ رایس در گزارش قتل اتابک که روز بعد واقع شده می نویسد « ... افتخار دارم صورت مجلس مذاکرات آن شب را که بوسیله عباس قلی خان (مترجم مخصوص سفارت) تنظیم گردیده است برای اطلاع جنابعالی تقدیم دارم ... » در حوادث استبداد صغیر و دخالت انگلیسیها در کار مشروطیت ایران، نقش عباس قلی خان به وضوح بیشتری نمودار می گردد. در این دوره، سفارت انگلیس که از به ثمر رسیدن مشروطیت امکان بیشتری پیدا کرده است، همه عوامل خود را وارد معرکه نموده، از وجود آنها برای پیش بردن مقاصد سیاسی و انقلابی استفاده می کند. یکی از عوامل بسیار مؤثر عباسقلی خان بود که گزارشها و نظرات او از نظر صحت در ردیف گزارش دیپلماتهای انگلیسی بشمار می رفت و وزیرمختار انگلیس در تهران برای تأیید نوشته هایش از نام او استفاده می کرد. چنانچه در گزارش بسیار محرمانه شماره ۲۵۹ مورخ ۵ ژوئیه ۱۹۰۸ (۱۴ جمادی الثانی ۱۳۲۶) وزیرمختار انگلیس در تهران که بنظر می رسد گزارش سالانه او باشد می نویسد « ... از گزارش ضمیمه که توسط اسمارت تنظیم گشته و عباس علی خان نواب و چرچیل آنرا دیده و تأیید کرده اند ... » شاید تأثیر همین عملیات و نفوذ عباس قلی خان بوده که محمد علی شاه وی را یکی از دشمنان خود میدانسته و در گفتگوهای رسمی از او به زشتی یاد میکرده است. جرج چرچیل در گزارش روز اول ژوئیه ۱۹۰۸ (۳۰ جمادی الاول ۱۳۲۶) که برای وزیر مختار انگلیس تهیه کرده درباره گفتگویش با محمدعلی شاه مینویسد« ... شاه مجدداً گفت: از دیدن من خوشحال است اما نواب (عباس قلی خان) دیوانه محض است! در این باره اظهارنظر نکردم و شرفیابی پایان یافت ...» برای نشان دادن اهمیت مقام عباس قلی خان در سفارت انگلیس، این نکته شایان توجه است که در آن هنگام در سفارت انگلیس، چندین منشی و مترجم ایرانی بودند، ولی مقام عباس قلی خان نواب از همه آنها بالاتر و والاتر بود. روزی که عباس قلی خان مرد، هشتصد هزار لیره از خود باقی گذاشت که همه به نفع حسین قلی خان نواب برادرش ضبط شد، زیرا عباس قلی خان صاحب اولاد نبود. حسین قلی خان نواب با داشتن گذرنامه انگلیسی در زمان سفارت علاء السلطنه ابتدا به سمت نیابت سفارت ایران در لندن تعیین گردید. اما هنگام تأسیس اداره انحصار دخانیات (رژی) به دستور انگلیسیها خدمت وزارت خارجه را ترک کرد از لندن به تهران آمد و مأمور کمپانی رژی در شیرزا شد. پس از لغو امتیاز رژی، مجدداً به عضویت وزارت امور خارجه ایران درآمد و بار دیگر به لندن رفت. علاء السلطنه که وزیر امور خارجه شد، حسین قلی خان به تهران آمد و در وزارت خارجه رئيس اداره دول غیر همجوار گردید. در جریان استبداد صغیر او به عضویت « کمیته سری » که فراماسونهای ایران آن را اداره می کردند درآمد. ملک زاده درباره این کمیته می نویسد: « کمیته سری انقلاب از شانزده نفر رهبران مشروطه که اسامی آنها در پائین ذکر می شود، تشکیل شده بود: ملک المتکلمین، سید جمال الدین اصفهانی، میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل، سید محمدرضا مساوات، سید حسن تقی زاده، حکیم الملک، سید عبدالرحیم خلخالی، سید جلیل الدین اردبیلی، معاضد السلطنه، میرزا سلیمان خان میکده، حسین قلی خان نواب، میرزا علی اکبر خان دهخدا، حاجی میرزا ابراهیم آقا، میرزا داود خان علی آبادی، ادیب السلطنه، نصرت السلطان. محل این کمیته در خانه حکیم الملک واقع در خیابان پستخانه (اکباتان فعلی) تشکیل می شد. اعضای آن قبل از طلوع آفتاب متفرق می شدند » جالب توجه است که ملک زاده دستور قتل اتابک و فرمان قتل محمد علی شاه و اجرای آن را به هیأت مجریه تحت ریاست حیدرعمو اوغلی، بدستور همین کمیته سری می داند. این کمیته سری با توجه به محل تشکیل آن و نامه ای که در تاریخ ۲۸ آوریل ۱۹۶۱ لژ گراند اوریان فرانسه به نگارنده نوشته، بدون شک مرکز لژ فراماسونی « بیداری ایران » وابسته به گراند اوریان بوده است. در این نامه « پانیتر » دبیرکل گراند اوریان می نویسد: « لژ بیداری ایران در تهران در روز ۶ نوامبر ۱۹۰۷ (۱۳۲۵ ه ) تشکیل شده و برای اولین بار در سالنامه ۱۹۱۳ میلادی(۱۳۳۲ه) گراند اوریان د فرانس ذکری از تشکیل لژ مذکور نام برده شده است. محل این لژ در خیابان پستخانه کوچه جلیل الدوله نمرة ۸ و روز ملاقات برادران شنبه هر هفته می باشد.» پس از عزل محمد علی شاه از مقام سلطنت، حسین قلی خان نواب مجدداً وارد خدمت دولت ایران شده و به مقامات عالیه رسید. او در سال ۱۳۲۸ ه – ۱۹۱۰ م به مقام وزارت امور خارجه منصوب شد. چون در این موقع تذکره انگلیسی داشت، دولت روسیه با انتخابش به وزارت خارجه ایران مخالفت و اعتراض کرد و در نتیجه او ناچارشد « ظاهراً » ترک تابعیت انگلیس را بنماید. حسین قلی خان سپس دو دوره نماینده مجلس شورای ملی شد. در دوران جنگ بین المللی اول حسین قلی خان نواب با کمک سید حسن تقی زاده به سفارت ایران در برلن منصوب شد. خان ملک ساسانی می نویسد: « ... در تمام مدت جنگ بین المللی اول حسین قلی خان نواب وزیرمختار ایران در برلن بوده، اما برای چه انگلیسیها در موقع جنگ ایشان را به برلن فرستادند، خود یکی از مسائل مهم سیاست بین المللی است که در جای خود نوشته شده است ... » . همانطوری که دانشمند فقید اظهارنظر کرده اند، سفارت او در بحرانی ترین ایام و هنگامیکه آلمانها با انگلیسیها در ایران در حال نبرد پنهانی و علنی بودند، حائز اهمیت فراوان است. آنان که اعمال انگلیسیها را همیشه با سوء ظن می نگرند، عقیده دارند که انتخاب او در آن موقع حساس به مقام سفارت ایران در برلن بیشتر به منظور کسب اطلاع از اعمال و افعال آلمانها در ایران و به نفع انگلیس و به ضرر آلمانها بوده است. چه آلمانها در دوران جنگ اول در شرق نزدیک تا هندوستان همه جا با انگلیسیها در نبرد و ستیز بودند و سعی داشتند زمینه انقلاب و شورش در مستعمرات و مستملکات انگلیس و کشورهائی نظیر ایران که تحت نفوذ و سیطره آنها بود، برپاکنند. آخرین وکیل الدوله در خانواده نواب آخرین وکیل الدوله انگلیس از خانواده نواب غلامعلیان نواب هندی بود. در آغاز جنگ بین المللی اول، حیدرعلی خان که وکیل الدوله انگلیس در شیراز بود وفات یافت. ژنرال کنسول انگلیس در شیراز غلامعلی خان پسر محمد حسن خان نواب را به سمت وکیل الدوله و مقرری که در حق دیگران پرداخت می شد، بعنوان منشی مخصوص و وکیل الدوله انتخاب کرد. غلامعلی خان در دوران جنگ جهانی اول و در مجموعه مبارزات انگلیسیها با آزادیخواهان فارس، سران عشایر و آلمانها خدمات ذیقیمتی به انگلیسیها کرد. در یکی از روزها که سوار بر اسب بود و بطرف کنسولخانه می رفت چند نفر او را هدف گلوله قراردادند و او در دم جان سپرد و بدین ترتیب دوران مزدوری نواب هندی با سمت وکیل الدوله انگلیس پایان یافت. وکیل الدوله های انگلیس در کرمانشاه از روزی که دولت انگلیس و اداره کنندگان انگلیسی حکومت هندوستان متوجه اهمیت ایران و خلیج فارس برای حفظ مرزهای هند شدند، سعی کردند بین النهرین و مغرب ایران را زیر نفوذ خود داشته باشند. به همین جهت فارس، کرمانشاهان و بنادر ایران در خلیج فارس، از جمله مناطقی بود که می بایستی همه اطلاعات و اخبار نقاط مختلف این استانها به لندن، کنسولگری انگلیس در تهران و دهلی برسد. همانطور که انگلیسیها در فارس از خانواده نواب بعنوان وکیل الدوله استفاده می کردند، در کرمانشاه نیز به وجود چنین خانواده ای احتیاج داشتند. ولی سیاستمداران انگلیسی خوب می دانستند که خانواده های اصیل و قدیمی ایران حاضر به جاسوسی و یا پذیرفتن نمایندگی سیاسی برای آنها نمی شدند، بهمین جهت در صدد برآمدند یک خانواده عرب را از بین النهرین به ایران کوچ دهند و از وجود آن برای اعمال نظرات و اجرای مقاصد استعماری خود استفاده کنند. برای انجام این منظور سر رالینسون انگلیسی هنگامیکه از بغداد به ایران می آمد حاج آقا خلیل عرب را همراه با ثروت فراوانش با خود به کرمانشاه آورد و وکیل الدوله کرمانشاه شد. پس از وی فرزندش حاج محمدحسن جانشین پدر شد و اخبار و اطلاعات موردنیاز انگلیسیها را به بغداد و کنسولخانه تهران می فرستاد. لرد کرزن در کتاب ایران و مسأله ایران در این باره چنین می نویسد: تمام مسافران انگلیسی از حاج آقاخلیل و فرزندش محمد حسن وکیل الدوله به نیکی یاد کرده اند و از آن تاریخ که سر رالینسون آنها را از بغداد به ایران برد تا کنون خدمات برجسته ای این خانواده به انگلیس انجام داده اند و چون دارای نشان سی.ام.جی از دولت انگلستان بودند فوق العاده به خود می بالیدند. حسین سعادت نوری می نویسد « ... به استناد مطالب مندرج در کتاب تحریم تنباکو بازرگانان و علمای تهران تلگراف خود را که علیه کمپانی رژی انگلیس بود، به حاج محمدحسن وکیل الدوله مقیم کرمانشاه مخابره می کردند. حاج محمدحسن وکیل الدوله نیز مطالب این تلگراف را عیناً به حاج عبدالرحیم پسرش که در بغداد اقامت داشت مخابره می نمود و وی شخصاً این تلگراف را به سامره نزد میرزای شیرازی می برد و جواب می گرفت.... پس از درگذشت حاج محمدحسن، لقب وکیل الدوله انگلیس پس از دوازده سال به حاج میرزا عبدالرحیم که او نیز بعداً لقب « خان بهادری » گرفت واگذارشد. حاج میرزا عبدالرحیم خان که تا ۱۹۱۰ م – ۱۳۲۸ ه وکیل الدوله بود، در ۱۳۲۱ ه – ۱۹۰۳ م درگذشت. یکی از فرزندان ذکور او با دختر آقا محمد باقر بهبهانی امام جمعه کرمانشاه ازدواج کرد. از این ازدواج دو پسر به نامهای « هدایت الله پالیزی » و « عنایت الله دهبان » باقی ماند. هدایت الله پالیزی دردوره های ۱۵ و ۱۶ نمایندگی مجلس شورای ملی را داشت و یک دوره هم سناتور شد. وکیل الدوله انگلیس در بندر لنگه یک وکیل الدوله دیگر انگلیس که سالها در بنادر ایران سمت نمایندگی سیاسی و کنسولی دولت انگلستان را داشت، در بندر لنگه می زیست و بنام « آقا بدر وکیل الدوله » معروف بود. اسماعیل نوری زاده بوشهری که یکی از احرار جنوب و نویسنده چهار کتاب معروف درباره خلیج فارس و « اسرار نهضت جنوب » می باشند، معرفی جالبی درباره آقا بدر وکیل الدوله انگلیس به عمل آورده اند که بسیار شنیدنی است. نوری زاده عقیده دارد که این آقا بدر که سالها سمت کنسولی انگلیس در بندر لنگه را بعهده داشت، تا خاتمه جنگ بین المللی اول در سواحل جنوبی ایران با داشتن سمت « کنسولی » و « وکیل الدوله » ای به دولت « صاحب خود » خدمت می کرد و از هیچگونه آزار و اذیت به مردم این سامان خودداری نمی نمود. از این اسناد بسیار جالبی که نوری زاده در دست دارد، یکی واگذاری جزیره « بوموسی » از طرف این شخص به دولت انگلیس می باشد. روزی که او این جزیره را در اختیار دولت انگلیس گذاشت، در جزیره مذکور مأموران دولتی ایران حکومت می کردند ولی آقا بدر وکیل الدوله طی نامه ای این جزیره را به دولت انگلستان بخشید. جزیره بوموسی ۵ کیلومتر طول و ۴/۵ کیلومتر عرض دارد و عمق دریا در ساحل این جزیره هفت قامت (فادوم) می باشد. با اینکه این جزیره متعلق به دولت ایران بوده و هست، با این حال حاکم محل بی اجازه دولت ایران استخراج خاک سرخ (اکسید دوفر) جزیره را به یک انگلیسی بنام (گاردن ویلی) واگذارکرد. قبلاً خاک سرخ بوموسی بوسیله« حاج حسن بن سمیه » تبعه ایران مقیم بندرلنگه استخراج می شد و تجارت خانه رابرت ونکهوس آلمانی نیز آن را به کشور آلمان صادر می کرد. در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه، مرحوم مهدی ملک التجار بوشهری حکمران بنادر و جزایر خلیج فارس، پرچم ایران را در آنجا برافراشت و نیز میسیون بلژیکی که گمرکات جنوب را اداره می کرد، یک رئیس گمرک به بوموسی اعزام داشت. ولی در همین حال ناگهان آقا بدر وکیل الدوله نامه ای را که ذیل آن عنوان « کنسول افتخاری » مشاهده می شد، به ژنرال کنسول انگلیس در بوشهر فرستاد و به او اطلاع داد که برای تصرف جزیره و استخراج و حمل خاک سرخ آن اقدام کنند. کنسول انگلیس در جواب آقا بدر نامه زیر را به او نوشت: عالیجاه عزت همراه آقا بدر رقعه مورخ ۵ نوامبر ۱۹۰۲م ( ۱۳۲۱ ه ) آنجناب رسید در باب استعمالیه که نمودید اعلام می دارد که مقصود از خاک سرخ (گلک) چیزیست که آن را خاک آهن خام می نامند و گلک قرمز که به اصطلاح محلی آنرا (مفر) می گویند، همان خاک سرخ است. حالا زحمت کشیده اطلاع مطلوب را با اسرع مایکون بفرستید تا به اداره وزارت خارجه لندن ایفا شود. به تاریخ ۲۶ شعبان ۱۳۲۱ مطابق ۱۶ نوامبر ۱۹۰۲ سکرتری اول کنسولگری بهیه انگلیس بوشهر (سکیره). قا بدر که در عالم خیال جزیره بوموسی را به دولت انگلیس بخشیده بود، موفق شد سالها خاک سرخ این جزیره را به شرکتهای انگلیسی بفروشد ولی با آغاز جنگ جهانی دوران « ریاست » آقا بدر بسرآمد. وقتی جنگ جهانی آغازشد، حکومت هندوستان یکی از پزشکان انگلیسی را بنام کنسول انگلیس مقیم بندر لنگه به دولت ایران معرفی کرد. او که « دکتر جانستون » نام داشت در بالا خانه منزل مسکونی آقا بدر وکیل الدوله، دفتر کنسولگری انگلیس و همچنین مرکز طبابت دایرکرد. آقا بدر روزها پس از ملاقات دکتر جانستون به قهوه خانه ای که در زیر محل کنسولگری انگلیس قرارداشت می رفت و به آزار و اذیت مردم می پرداخت. در سال ۱۲۹۸ ه – ۱۸۸۰ م دولت ایران در صدد برآمد حاکمی به بندر لنگه اعزام دارد. در زمستان آن سال محمود دریا بیگی از طرف حکمران کل بنادر، با صد نفر تفنگچی به بندر لنگه رفتند. همینکه حاکم وارد این شهر شد، سیل شکایت از طرف مردم علیه آقابدر سرازیرگردید. روزی نبود که عده ای شاکی به دارالحکومه نروند و از مظالم آقا بدر در گذشته شکایت نکنند. تضرع و زاری مردم به تدریج تفنگچیان حاکم را برانگیخت تا آقا بدر و برادرانش را به قتل برسانند. سه نفر از تفنگچیان حاکم که بازماندگان دلیران تنگستانی بودند و کینه انگلیسیها را به دل داشتند از شنیدن شرح مظالم آقا بدر تحریک شده، یک روز صبح که آقا بدر و برادرانش در قهوه خانه مشغول کشیدن قلیان بودند، او و دو برادرش را کشتند. ضاربین بلافاصله به قلعه حکومتی رفته با کمک سایر تفنگچیان در صدد دفاع از قلعه حکومتی برآمدند. دکتر جانستون که چند تفنگچی داشت، چون نمیتوانست در مقابل یکصد تفنگچی مقاومت کند، روز بعد با یک قایق بادی به طرف بوشهر رفت تا گزارش حادثه را به ژنرال کنسول انگلیس و حاکم کل بنادر بدهد. ضاربین آقا بدر و ده تفنگچی دیگر وقتی از خبر حرکت کنسول انگلیس مطلع شدند، آنها نیز شبانه به بندر شبیکوه رفته، از آنجا به دشتستان و دلوار و دهات مسکونی خود رفتند و از مجازات فرارکردند. ژنرال کنسولگری انگلیس هم از اعزام مجدد دکتر جانستون به لنگه خودداری کرد و بدین ترتیب برای همیشه عنوان وکیل الدوله انگلیس در بنادر منسوخ و این دستگاه تعطیل و منحل گردید.
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 1:27 PM توسط میثاق آزاد |
پسران فرمانفرما حسینعلی میرزا یکی از فرزندان فتحعلی شاه معروف به فرمانفرما که به اتکاء انگلیسیها در فارس حکومت می کرد، به مدت سی سال مالیات به دولت مرکزی (فتحعلی شاه) پرداخت نکرده بود، در این باب پادشاه قاجار به اصفهان عزیمت می کند و به محض رسیدن به اصفهان حسینعلی میرزا را از شیراز احضار می کند تا در سفر به فارس در رکاب او باشد، فتحعلی شاه به این بهانه می خواست با احضار حسینعلی میرزا مسألة عقب افتادن سی سال مالیات را عنوان کند و چنانچه حسینعلی میرزا از پرداخت آن امتناع نماید بلافاصله او را در اصفهان معزول و زندانی نماید، حسینعلی میرزا که از هدف پدرش و دلیل مسافرتش به اصفهان و شیرزا باخبر شده بود وصیت نامه ای می نویسد خطاب به فرزندانش و آنها را رسماً تحت حمایت انگلیس قرارمی دهد و در عین حال خود را آمادة قیام علیه پدرش می کند، ولی با درگذشت فتحعلی شاه در اصفهان شرایط تغییر می کند و همزمان پنجاه و شش تن از اولاد او هریک اقدام برای رسیدن به تاج و تخت را می نمایند. حسینعلی میرزا هم به نوبة خود در کاخ همایون در شیراز بر تخت سلطنت می نشیند و بنام حسینعلی شاه قاجار سکه زد و رضاقلی میرزا فرزند ارشدش را با لقب نایب الایاله خواند. بعد از ورود محمدشاه به تهران به کمک قائم مقام (پیشکارش) و کنار گذاشتن ظل السلطان بر تخت شاهی نشست (محمدشاه قبلاً در تبریز اقامت داشت). همزمان به فرمان او حسینعلی میرزا فرمانفرما نیز دستگیر و زندانی می شود و پسران وی با حمایت کنسول انگلیس مقیم شیراز به بغداد و بعد به دمشق و قاهره و از آنجا راهی انگلستان میشوند. شاهزادگان فراری که از « جور شاه ایران » به دولت انگلیس پناه آورده بودند نامه ای به پادشاه انگلستان و لرد پالمرستون نخست وزیر وقت انگلیس نوشته، تقاضای پناهندگی سیاسی نمودند و نامه های ایشان بوسیله « خواجه اسعدباشی » یعنی مترجمی که کنسول انگلیس در شیراز همراه آنان به انگلستان روانه کرده بود، به لندن ارسال گردید. دولت انگلیس بلافاصله تقاضای پناهندگی آنان را قبول نمود و یک دسته از مأموران دولتی را به استقبالشان روانه ساخت. در نتیجه این تمهیدات شاهزادگان فراری با تجلیل و احترام زیاد وارد لندن شدند و یک روز بعد لرد پالمرستون نخست وزیر انگلستان وزیر خارجه آن دولت و همچنین سفرای انگلیس در ایران به دیدن آنها رفتند. در روزهای بعد جمعی از وزرا و شاهزادگان انگلیس از این عده دیدن نمودند و مذاکرات سیاسی در محل اقامت آنان آغازگردید. وزرای انگلیس با شاهزادگان فراری، دربارة جانشینی محمدشاه و ایجاد انقلاب در ایران نیز گفتگوهایی کردند و کار به جایی رسید که شاهزادگان ایرانی حتی یک بار نیز به دیدار ملکه انگلستان و بازدید از کاخ سلطنتی نایل شدند. جالب توجه است که شاهزادگان ایرانی در لندن با لباسهای آن زمان در اغلب مجامع رسمی و دعوتهای خصوصی حضور می یافتند و بطوریکه رضاقلی میرزا می نویسد: « از آنها پذیرائیهای شایان بعمل می آمد. » مهماندار سه شاهزاده ایرانی، جیمز فریزر بود که سالها در ایران میزیست و زبان فارسی را خوب میدانست. فریزر آنها را به دربار، پارلمان، کارخانجات، راه آهن، باغ وحش، کارخانه کشتی سازی، بالماسکه، بانک و بالاخره مجمع فراماسونری لندن می برد و گردش می داد. دولت انگلیس و حکومت هندوستان برای اینکه در ایران شورش هائی علیه محمدشاه برپاکنند، فریزر را روانه خلیج فارس و استانهای جنوبی ایران ساختند، و انتلیجنس سرویس نیز یکی دیگر از عوامل خود بنام « لایارد » را که از بهترین و ورزیده ترین افسران انگلیسی بود با لباسهای بختیاری روانه اصفهان و فلات مرکزی ایران نمود. سومین مأموری که برای خرابکاری به ایران اعزام شد « میتفورد » نام داشت که او نیز پس از ملاقات با همه شاهزادگان فراری و مدعیان سلطنت در بین النهرین، از راه کرمانشاه به افغانستان وارد شد. « میتفورد » که در بغداد با پسران حسین علی میرزا مذاکره کرده بود خود در این باره می نویسد « ... با شاهزادگان ایرانی که اخیراً در انگلستان بودند، تیمور میرزا، والی میرزا و رضاقلی میرزا آشنا شدیم اینها مدعیان سلطنت ایران می باشند و هر یک دو هزار لیره از دولت انگلیس مقرری میگیرند ... » اوژن فلاندن فرانسوی نیز درباره شاهزادگان فراری می نویسد « ظل السلطان فعلاً در بغداد رحل اقامت افکنده و تحت الحمایه دولت انگلیس است و به کمک این دولت در موقع لزوم محمدشاه را مورد تهدید قرار می دهد و مدعی تاج و تخت ایران می شود ... » فعالیت انگلیسیها و حکومت هندوستان در این موقع متوجه این مسئله مهم بودکه به هیچ وجه نگذارند ایران متوجه هندوستان شود. محمدشاه برای پایان دادن به تحریکات انگلیسیها و برگردانیدن شاهزادگان به ایران چندین بار اطرافیان و اقوام خود را به بغداد فرستاد و از عمو و عموزادگانش خواست تا به ایران مراجعت کنند و با تصرف همه املاک و دارائیشان مشغول زندگی شوند. ولی عمال انگلیس فراریان را اغوا کرده مانع مراجعت آنها به ایران شدند و به همین جهت نیز میتفورد برای آنها دلسوزی کرده و می نویسد « اگر آنها به ایران برگردند جانشان در خطر خواهدبود » حسین سعادت نوری تلاش محمدشاه را برای برگرداندن شاهزادگان و خاتمه تحریکات انگلیس در مورد هرات و قندهار و هندوستان مرتبط دانسته و می نویسد « سیاستمداران لندن کوشش می کردند که علاوه بر توسعه اغتشاشات داخلی از عقد پیمان دوستی ایران و فرانسه ممانعت نمایند و در ضمن تیرگی روابط ایران و عثمانی بیفزایند تا « فیل » محمدشاه یاد (هندوستان) نکند و به فکر تجدید حاکمیت ایران در هرات و قندهار نیفتد. بی جهت نبود که شهر بغداد در این تاریخ بصورت یکی از بزرگترین کانونهای فساد و مرکز عملیات تحریک آمیز علیه ایران بشمار می آمد ... » اما مأموران انگلیس با پرداخت حقوقها و مقرریهای هنگفت و سرگرم کردن شاهزادگان فراری به عیش و نوش مانع عزیمت آنان به ایران میشدند. میتفورد مینویسد: « این سه فرزند فتحعلی شاه (ظل السلطان – سلیمان میرزا – امام وردی میرزا) بودند که عموهای شاهزادگان سابق الذکر (پسران حسینعلی میرزا) میباشند و من و چند نفر دیگر از انگلیسیها مقیم بغداد به دیدن آنها رفتیم و شب را مهمان آنها بودیم. برادر بزرگتر امام وردی میرزاست که تقریباً چهل و پنج سال از عمرش میگذرد و ریش انبوه و درازی دارد. برادر کوچکتر سلیمان میرزاست که جوانی بلند بالا و خوش سیما میباشد. شاهزادگان نامبرده شب را با کمال احترام از ما پذیرائی نمودند و غذاهای خوبی تدارک دیده بودند و برخلاف سایر پیروان تشیع با ما سر یک سفره غذا خوردند و نوشابه های الکلی هم به حد وفور به مصرف رسانیدند به قسمی که وقتی از آنها جداشدیم همه شاهزادگان مست و خوشحال بودند ... » تا محمدشاه زنده بود، شاهزادگان فراری از انگلستان و عثمانی حقوق میگرفتند و در سایه حمایت علنی دولت انگلیس و سازمانهای مختلف را علیه ایران تحریک میکردند و حتی با ارسال پول و راهنمائی مأمورین مخفی و علنی سعی در ایجاد بلوا و آشوب داشتند. محمدشاه در ۱۲۶۴ه – ۱۸۴۸ م وفات کرد. در اوایل سال سلطنت ناصرالدین شاه ابتدا تیمور میرزا پسر هلاکو میرزا از بغداد به تهران آمد و شکارچی باشی شاه و سایرین به تدریج به ایران بازگشتند. از جمله نقاط دیدنی که به شاهزادگان ایرانی در انگلستان نشان داده شد، سازمان فراماسونری شهر لندن بود که شاهزادگان پس از ورود به « لژ لندن » وارد سازمان ماسونی انگلستان شدند. رضاقلی میرزا در این باره چنین می نویسد « ... یوم پنجشنبه غره ربیع الثانی ۱۲۵۳ اینجانب و اخوان و میرزا ابراهیم شیرازی و خواجه اسعد ترجمان سه ساعت به غروب مانده به مجمع فرمیسیان (فراماسونری) درآمدیم تا چهار ساعت از شب گذشته در آن محفل بوده از اسرار و علوم آن فن شریف با بهره گشته اگرچه قواعد و رسومات آن محل عظیم را آدمی خود باید رفته باشد و دیده باشد ولیکن آنچه بر ما مشخص و معلوم شد چنانچه آدمی رعایت آن قواعد و رسومات را نماید منافع بسیار از دین و دنیا حاصل خواهدنمود و دو چیز لازمه فرامسین (فراماسون) است یکی آنکه شخص باید لااقل بیست و دو سال باشد و دیگر اینکه بنده نباشد و آزاد باشد. » جیمز فریزر که مهماندار شاهزادگان بود و آنها را به لژ فراماسونری لندن برده بود در کتابی که درباره شاهزادگان نوشته چنین می نویسد: « ... روز بعد که چهاردهم جولای بود، کار مهمی باید انجام شود. گمان نمیکنم هیچکدام از تأسیسات و ابداعات اروپائی به اندازۀ فراماسونری حس کنجکاوی شرقیها را تحریک کرده باشد. اسرار پنهانی این مؤسسه قوه تصور آنها را فوق العاده تحریک میکند، بخصوص ایرانیان که در مسائل روحی و مذهبی آزادانه تر و عاری از قیودات و تکلفات فکر میکنند. داستان فراماسونری اروپا که به شکل اغراق آمیز و شاید غیرواقع و از منابع متعدد و مختلف به ایران رسیده چنان بزرگ و اغراق آمیز و احیاناً صحیح می باشد، که ایرانیان تصور می کنند عضویت فراماسونری توأم با تحصیلات اطلاعات ماوراء طبیعت و اسرارآمیزی است که دارای کرامات و قوای خارق طبیعت خواهد شد و فقط اعضاء فراماسونری به آن دست می یابند و دیگران از آن محرومند. من هیچگاه با یک ایرانی برخوردنکردم که میل نداشته باشد عضویت فراماسونری را قبول کند. شاهزادگان ما هم از همان سنخ بودند، دوست و هموطن آنها میرزا ابراهیم که خودش نیز عضویت فراماسونری را داشت برحسب تقاضای شاهزادگان مقدمات امر را فراهم کرده بود که باید مراسم پذیرفته شدن آنها انجام بشود. » بطوریکه از یادداشتهای جیمز فریزر استنباط می شود، در ایران به شاهزادگان متواری قاجار بطور شوخی گفته بودند که در لژهای فراماسونری جوانان خوش آب و رنگ که تازه وارد فرقة فراماسونی می شوند مورد توجه قرار می گیرند و به همین جهت آنان می خواستند از مهمانخانه ای که در آن بودند بطرف محل لژ حرکت کنند، برادر بزرگتر فوق العاده ناراحت بوده است. جیمز فریزر می نویسد: « ... آنها فوق العاده ناراحت شده بودند و برادر بزرگترشان (رضاقلی میرزا) که خیلی خجول بود، از هرگونه خصوصیات و رفاقتی که عاری از تشریفات درباری و معمولی بود، احتراز می جست. به نظر می رسید که او برای رفتن به لژ فراماسونری نگران و مردد و مشکوک است. تصور می کنم بطور شوخی مطالبی دربارة رفتار با جوانان تازه وارد به او گفته شده بود که او اظهار می داشت در مقابل چنین رفتاری به شدت مقاومت خواهدکرد ». جیمز فریزر عین جملات رضاقلی میرزا را در سفرنامة خویش نقل کرده است می نویسد: « ... واله صاحب فریزر! اگر آنها سعی کنند که نسبت به من کار بی قاعده و یا بی ادبانه ای انجام دهند یا رفتاری که از آن سوء ظن حاصل شود عنوان کنند، با مشت و خنجر من سر و کار خواهند داشت ... » سپس فریزر می نویسد: « ... اما خوشبختانه عضویت آنها با نهایت سادگی و به نحو مطلوب و خوشی انجام گرفت و بدون اینکه به شاهزادگان اسائة ادبی بشود هرسه باحالی خوش و نیمه مست به منزل خود مراجعت کردند... » میرزا مسعود گرمرودی انصاری گرفتن رشوه و مقرری و پیشکشی های منظم که به تدریج بصورت استمرار در می آمد، تنها از طرف انگلیسیها معمول نبود بلکه رقبای آنها یعنی روسها نیز دست کمی از آنان نداشتند و همان شیوه را دنبال می کردند. سر جان کمبل وزیر مختار انگلیس در تهران در تذکاریه ۲۱ صفحه ای که برای جانشین خویش « سر الیس » نوشته می گوید عباس میرزا نایب السلطنه به خود من گفت که میرزا مسعود سالی دوهزار دوکات هلندی از روسها پول می گیرد، و اضافه می کند که در سفر جنگی عباس میرزا به خراسان میرزا مسعود با روسها مکاتبة دائمی داشت و جریان حوادث را به آنها خبر می داد (یعنی جاسوسی می کرد ). با وجودی که عباس میرزا و نایب السلطنه و قائم مقام می دانستند که میرزا مسعود مزدور بیگانگان روسی است معذلک او را معزول نمی کردند، علت این امر وابستگی او به خانوادة فتحعلی شاه بود بطوری که در تواریخ نوشته شده است فتحعلی شاه از همسر یهودی خود بنام مریم خانم دختر داشت که شاه به او لقب ضیاء السلطنه داده بود، او دختری زشت رو، کوتاه قد، بدقواره، لوس و بدخوی بود و این خانم به علت داشتن این صفات تا چهل سالگی شوهر نکرد، شاید چون مادرش هم یهودی بود کمتر کسی به ازدواج با او رغبت می کرد اما میرزا مسعود که جاه طلب و پول پرست بود این فداکاری را کرد تا بوسیله این ازدواج قرب و منزلت مصنوعی در دستگاه حاکمه برای خود دست و پا کند. بهرحال قائم مقام هم از او بدش می آمد و او را مردی مزدور و متقلب می دانست. بعدها که قائم مقام به صدارت محمدشاه رسید، اجازه نمی داد که میرزا مسعود به تهران بیاید و او را به مشهد فرستاد، اما پس از کشته شدن قائم مقام او به تهران بازگشت و با فشار روسها وزیر امورخارجه ایران شد. در ربیع الاول سال ۱۲۵۱ه و بعد از چندین سال خیانت در ربیع الثانی ۱۲۶۵ برابر با فوریه ۱۸۴۹ به درک واصل شد. امیرکبیر سازمان جاسوسی و ضدجاسوسی امیرکبیر و جاسوسان سفارتخانه ها نام میرزا تقی خان امیرکبیر نه تنها در تاریخ میهن ما با غرور و افتخار آمیخته است بلکه دشمنان او و کسانی هم که وجود امیر مانع اجرای نقشه های شیطانی و شوم آنان می شد، از جمله مأموران سفارتخانه های خارجی ناگزیر از ابراز احترام به این شخصیت ارزنده دوران قاجار بودند. در دورانی که سرسپردگی و حقوق بگیری از سفارتخانه های روس، انگلیس و عثمانی برای قریب به اتفاق رجال وقت، امری عادی و حتی افتخارآمیز تلقی می شد، امیرکبیر نه تنها این سنت شوم را در هم شکست، بلکه چنانکه اشاره شد بنا به گفتة دکتر پلاک، پولهایی را که می خواستند بصورت رشوه به وی بدهند و نامش را در ردیف لیست حقوق بگیران ثبت نمایند و او نمی گرفت بناچار به مصرف نابود کردن وی رسانیدند. اجانب و خائنان و فاسدین داخلی او را کشتند تا این سد بزرگ و مقاوم را از راه توسعه نفوذ و تسلط شوم خود در ایران بردارند. بدون تردید میرزا تقی خان امیرکبیر، یکی از چهره های درخشان و تابناک دوران قاجاریه است که اگر بدست دژخیمان ناصرالدین شاه کشته نشده بود، چه بسا سرنوشت ایران را دچار تحول مهمی می ساخت. میرزا تقی خان مخالف سرسخت دخالت خارجیها در امور داخلی ایران بود. وی می دانست که تا دستهای اجانب از ایران قطع نشود و نفوذ سفراء دول بزرگ از بین نرود، محال است مردم این سرزمین روی آسایش و سلامت و سعادت را ببینند. صدارت امیرکبیر مصادف با دورانی بود که اجتماع ایران از علم و حکمت جدید دورافتاده بود و بدیهی است که در این امر، و به ویژه بی خبر گذاشتن مردم از دنیائی که به سرعت رو به ترقی و تکامل می رفت، عوامل خارجی نقش مهمی داشتند. میرزا تقی خان برای اطلاع یافتن از جزئیات امور کشور و با خبرشدن از رفتار حکام ظالم و جفا پیشه و نظامیان با مردم، تشکیلاتی بوجود آورده بود که امروز می توان به حق به آن (سازمان جاسوسی و ضدجاسوسی امیرکبیر) نام نهاد. وی برای اطلاع از کارهای دولتیها و گردنکشان و متنفذین داخلی عده ای (خفیه نویس) داشت که بین پایتخت و ولایات در حرکت و یا در شهرها مقیم بودند. و این خفیه نویسان همه وقایع مربوط به مردم و عمال دولت و نظامیان و خبرهای شهرها و دهات را صادقانه برای او می نوشتند. ارسال اخبار سری بوسیله جاسوسان و خبردهندگان و مؤاخذات امیر از مجرمین و جفا کاران آنقدر منظم و سریع بود که اغلب مردم معتقد به « غیبگوئی » و « کرامات » امیرکبیر شده بودند و اظهار عقیده می کردند که وی از عالم غیب اطلاع دارد و اطلاعات خود را از آنجا کسب می کند. تشکیلات کسب اطلاع امیر که در آن زمان بنام « منهیان امیر » نامیده می شد، آنقدر در ولایت و در دل عمال دولت ایجاد رعب و وحشت کرده بود که هر پنج نفری که دور هم جمع می شدند، تصور می کردند یکی دو نفرشان « خفیه نویس » و یا عضو تشکیلات « منهیان » هستند. منهیان در بین اقلیت های مذهبی نیز رسوخ فراوان داشتند و از کارهای آنان اطلاع حاصل می کردند. تا جائیکه وقتی در سال ۱۲۶۷ ه ۱۸۵۰ م ملا شیخ علی یکی از رهبران فرقه بابیه تصمیم به قتل میرزا ابوالقاسم امام جمعه و هجوم به کاخ سلطنتی گرفت، بلافاصله جزئیات نقشه و توطئة او بوسیلة منهیان به اطلاع امیر رسید و او موفق شد قبل از انجام ترور دسته جمعی همه اطرافیان ملا را دستگیر و اقدامات آنها را خنثی سازد. جالبتر از تشکیلات سازمان جاسوسی، سازمان ضدجاسوسی و تشکیلات منهیان امیر بود اینگونه تشکیلات را در دستگاههای دولتی کنونی جهان سازمان ضداطلاعات و یا ضدجاسوسی می نامند. این سازمانها که دنیای قرن بیستم و دول بزرگ پایة پیشرفت نظامی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را بر روی آنها قرارداده اند، روزگاری بوسیلة امیرکبیر بوجود آمد که سیاستمداران و جهانیان آن دوران از اهمیت آن بی خبر بودند. امیرکبیر برای اینکه از جزئیات اعمالی که در سفارتخانه ها انجام میگرفت مطلع شود عده ای از منهیان تربیت شده را که در کار ضدجاسوسی وارد شده بودند روانه خدمت در سفارتخانه های خارجی میکرد و در نتیجه هر یک از رجال ایرانی که محرمانه با سفرای انگلیس، روس، فرانسه، اطریش و گاهی عثمانی سر و سری داشتند، ضدجاسوسان امیر بلافاصله از ملاقاتها و حتی گفتگوهای آنها مطلع میشدند و بارها اتفاق افتاد که امیر بدین طریق از نامه ها و گزارشهایی که سفرای انگلیس و روس برای نخست وزیران و وزرای خارجة دول خود میفرستادند نیز مطلع میشد و حتی رونوشت آنها را هم داشت، برای مثال زمانیکه میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران مقداری جواهر از سفارت روس هدیه دریافت میکند امیرکبیر مطلع میشود و موضوع را به شاه گزارش میدهد و امام جمعه مورد بازخواست قرار میگیرد و چون میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران با انگلیسیها از جمله وزیر مختار انگلیس در ایران و حتی نخست وزیر انگلیس در تماس بود عملکرد امیرکبیر را در سفارت انگلیس گزارش میدهد و از آنها استمداد میطلبد. در بایگانی عمومی انگلستان نامه ای از امام جمعه تهران(میرزا ابوالقاسم) خطاب به لرد پالمرستون نخست وزیر انگلیس بر روی کاغذ زرد رنگی وجود دارد که در آن امام جمعه نسبت به دولت انگلستان اظهار اخلاص فراوان نموده است، فتوکپی این نامه که هم اکنون در اختیار نگارنده است با مهر امام جمعه و خط او تنظیم شده و تاریخ آن ژانویه ۱۸۵۰ میباشد. باری امام جمعه به وزیر مختار انگلیس متوسل شد و به او شکایت کرد که میرزا تقی خان احترامی که شایسته و سزاوار شخص اول روحانی پایتخت است بجا نمی آورد و از وزیر مختار خواست تا در این باره مستقیم دخالت کند. روز ۵ نوامبر ۱۸۴۹ کلنل شیل به دیدن میرزا تقی خان امیرکبیر رفت و از امام جمعه شفاعت کرد. در این ملاقات امیرکبیر موضوع ارتباط امام جمعه را با سفیر روس و گرفتن هدایا از او را نزد کلنل شیل مطرح کرد و جزئیات اقدامات و گفتگوی وی را با بعضی روحانیون که از طریق مأمورین خود از آنها اطلاع یافته بود با وی در میان گذاشت. کلنل شیل در آن روز فهمید که امیرکبیر حتی در خانة مسکونی او نیز مأموران مخصوصی دارد که جزئیات اعمالش را به وی گزارش می دهند و طبیعی است از این امر بهت و حیرت فراوانی او را گرفت بطوریکه کلنل شیل طی نامه ای به لرد پالمرستون وزیر خارجه متبوع خویش این مطلب را گزارش داد. میرزا آقاخان نوری دربین زمامداران قاجاریه میرزا آقاخان نوری از همه رسواتر است، او بعد از رسیدن به مقام صدارت لقب اعتمادالدوله گرفت، بعلت وابستگی او به خانواده ای که در خدمت سلاطین قاجاریه بود خیلی زود به مقامات عالی رسید و آخرین مقامی که در دوران سلطنت محمدشاه داشت وزارت جنگ بود و در زمان ناصرالدین شاه بعد از امیرکبیر به صدر اعظمی رسید. میرزا آقاخان نوری که جزء عمال انگلیس درآمده بود بعد از مدتی تابعیت انگلستان را نیز قبول کرد. در تاریخ آمده است که در ایامی که محمدشاه ناخوش و علیل بود، میرزا آقاخان با جهان خانم مهدعلیا همسر محمدشاه روابط سری پیدا کرد و واسطة او و سفارت انگلیس شد. در این زمان حاجی میرزا آقاسی صدر اعظم وقت بود. در یکی از شبها که میرزا آقاخان برای دادن گزارش اسرار محرمانه دولتی به سفارت انگلیس می رفت، مراقبین سفارت انگلیس که از جانب حاجی میرزا گماشته شده بودند به وی اطلاع می دهند و همان شب دستور دستگیری میرزا آقاخان نوری صادر می گردد و درنتیجه مأموران دولتی، شبانه میرزا را پس از خروج از سفارت با لباس مبدل دستگیر و پای پیاده به منزل صدر اعظم میبرند، و فردای آن روز پس از فلک کردن پاهای میرزا به جرم جاسوسی جریمه نقدی میگردد و او و برادرش به کاشان تبعید میگردند، این واقعه در سال ۱۲۶۱ ه برابر با ۱۸۴۵ م روی داد و پس از آن تا محمدشاه در قید حیات بود، و حاجی میرزا آقاسی بر مسند صدارت قرارداشت میرزا آقاخان نوری از کاشان بیرون نیامد و به حال تبعید در آنجا زندگی میکرد. ولی پس از مرگ محمدشاه و عزل حاجی میرزا آقاسی، او از کاشان به تهران آمد و با وساطت مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه و کاردار سفارت انگلیس با جلال و شکوه فراوان از سفارت به قصر سلطنتی برده شد. بنا به نوشته خانم شیل همسر وزیر مختار انگلیس در ایران میرزا آقاخان نوری از آن پس به تابعیت و حمایت رسمی دولت انگلیس درآمد و واسطه مهدعلیا و سفارت انگلیس شده و هر دو نفر سعی میکردند تا طرفداری از انگلیس را در شاه افزایش دهند. در این ایام اداره امور مملکت در حقیقت بدست مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه بود و شاه جوان و صدر اعظمش (امیرکبیر) که پس از مرگ محمدشاه به تهران آمده بودند هنوز در اداره کشور نقش اساسی و محکمی نداشتند و حمایت جدی سفارت انگلیس از میرزا آقاخان نوری سبب شد تا شاه و میرزا تقی خان امیرکبیر نتوانند او را از تهران طرد کنند و یا موجبات قطع ارتباط او و سفارت انگلیس را فراهم آورند. ولی وقتی کار جاسوسی میرزا آقاخان بسیار بالا گرفت، امیرکبیر در صدد برآمد که او را مجازات کند و او را طرد و تبعید نماید و این بار نیز وزیرمختار انگلیس رسمی و بطور علنی به یاری میرزا آقاخان شتافت و با ارائه سند رسمی تحت الحمایگی و تابعیت انگلستان او را از زندان و تبعید نجات داد. وزیرمختار طی نامه ۲۱ ژوئن ۱۸۵۰ خود به لرد پالمرستون حمایت علنی خویش را از میرزا آقاخان چنین توجیه نموده است:«بعلت آنکه میرزا آقاخان آدم ناقلا و فتنه انگیزی است امیرنظام از او بدش می آید و هیچ بعید نیست که وقتی بدست آویزی او را توقیف و محبوس و اموالش را ضبط کند. اگر چنین امری اتفاق افتد ضربه سختی به مقام و شهرت سفارت انگلیس در تهران وارد خواهد آمد. در این صورت وظیفه خود خواهم دانست که به حمایت میرزا آقاخان برخیزم و مانع شوم که نسبت به او رنج و آزاری برسد. دراین باره از هیچ اقدامی قصور نخواهم کرد ... » سرانجام دسیسه های مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه و میرزا آقاخان نوری به نتیجه رسید و روز ۲۵ محرم ۱۲۶۸ (۱۳ نوامبر ۱۸۵۱) میرزا تقی خان امیرکبیر از صدارت معزول گردید. همینکه فرمان عزل میرزا تقی خان صادرشد، فعالیت کلنل وزیرمختار انگلیس برای انتصاب میرزا آقاخان به صدارت عظمی که از دوران صدارت امیر شروع شده بود به اوج خود رسید. کلنل شیل امیدورا بود که با کمک بی دریغ مهدعلیا، میرزا آقاخان را که ورقه تابعیت انگلستان داشت به صدارت عظمی برساند. دوران صدارت میرزا آقاخان نوری (اعتمادالدوله) برای انگلیس دورة پیشرفت وتحکیم نفوذ سیاسی، نظامی و اقتصادی بود و آنچه عمال این دولت خواستند انجام دادند. بزرگترین ضربه ای که در این دوران به ایران واردشد انتزاع هرات از ایران بود. بعد از اینکه هفت سال از صدارت میرزا آقاخان نوری گذشت، آن هنگام بود که ناصرالدین شاه یکباره متوجه شد که در دوران صدارت او چه صدماتی به دولت و ملت ایران و استقلال مملکت واردآمده و اینکه به چه جهت هرات از ایران جداشد و در اختیار انگلیسیها قرارگرفت. سرانجام ناصرالدین شاه تصمیم به عزل میرزا آقاخان نوری می گیرد، منتها از ترس اینکه مبادا سفارت انگلیس از عزلش جلوگیری کند و یا حوادث دیگری بوجود آید، درصدد برآمد قبلاً پیش بینی های لازم را بنماید. سرانجام شاه روز ۲۰ محرم ۱۲۷۵ ه برابر با سپتامبر ۱۸۵۸ فرمان عزل او را نوشت و او به یزد تبعیدشد و میرزا شش سال بعد در تاریخ ۱۰ مارس ۱۸۶۴ در سن پنجاه و نه سالگی وفات کرد و جنازه اش را به کربلا بردند و در مسجد شیخ العراقین که از برکت اقدامات امیرکبیر ساخته شده بود و مدرسه صدر نامیده بود دفن کردند
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 1:20 PM توسط میثاق آزاد |
عباس میرزا ملک آرا ضمن بررسی اسناد دولتی ایران در دوران صدارت میرزا آقاخان نوری و همچنین بررسی نامه هایی که ناصرالدین شاه دربارة « میرزا هاشم خان نوری اسفندیاری » نوشته است، بنام عده ای از شاهزادگان قاجاری و امنای دولتی ایران برخورد می کنیم که به علل گوناگون خود را به دامان انگلیسیها انداختند. در بین این عده چند تن « حقوق بگیر انگلیسیها » بوده اند که اسناد مزدوری آنها در « بایگانی عمومی انگلستان » و « اسناد وزارت خارجه » این دولت وجود دارد. درحالیکه عده ای دیگر برای فرار از دست جلادان و دژخیمان دربار ناصرالدین شاه و کور نشدن و یا کشته نشدن به سفارت انگلیس رفته و خود را در پناه سفرای آن دولت قرارداده اند. پناهندگی ایرانیان به سفارت انگلیس در تهران و حمایت سفرا و دولت انگلیس از آنها از جمله مسائل مهم و حساسی است که در دوران قاجاریه بارها مشکلات فراوان و پیچیده ای برای شاه و دولتهای وقت ایران بوجودآورد. در بسیاری از موارد پناهنده شدن شاهزادگان قاجاری به دولت انگلستان و یا بست نشستن در سفارت انگلیس، مثل سلاحی مخرب برای پیش بردن مقاصد شوم استعماری و منافع انگلستان بکار می رفته است. همچنین از پناهنده شدن و تحصن بعضی از شاهزادگان و دولتیان وقت به سفارت انگلیس نیز به منظور ارعاب دولت ایران استفاده شده و نتایج نکبت باری نیز ببار آمده است. آنطور که در اسناد موجود دیده می شود، حوادث زیر در پیش بردن مقاصد انگلیسیها در دوران یک ربع قرن اول سلطنت ناصرالدین شاه حائز اهمیت بوده است: ۱- پناهنده شدن عباس میرزا ملک آرا برادر ناصرالدین شاه. ۲- پناهنده شدن حاج فرهاد میرزا معتمد الدوله عموی ناصرالدین شاه. ۳- تحصن خان بابا خان خوانساری. ۴- تحصن میرعلی نقی خان. ۵- تحصن حسین خان نظام الدوله. ۶-تحصن عباس قلی خان لاریجانی. ۷- تحصن کوچک خان. و حوادث مختلفی از قبیل: شکایت « آندره خیاط » علیه دولت ایران، نزاع صادق فراش مری وزیر مختار انگلیس با سربازان دولتی، نزاع فراشهای مهد علیا با فراشهای سفارت انگلیس، عزل میرزا فضل الله نواب منشی سفارت انگلیس به اتهام ارتباط با دولت ایران و چند حادثة دیگر. در چند حادثة فوق، مسئولان سفارت انگلیس موفق شده اند با پرداخت حقوق و مقرری به شاهزادگان قاجاری و امنای دولتی که به آنها متوسل شده بودند، به حمایت علنی از آنان برخیزند و برای ارعاب مقامات ایرانی از وجودشان استفاده کنند. یکی از شاهزادگان قاجار که به علت داشتن ارتباط با سفارت انگلیس، مدتها موجبات نارضایتی و عصبانیت ناصرالدین شاه را فراهم کرد « عباس میرزا ملک آرا » دومین فرزند محمد شاه و برادر کوچک ناصرالدین شاه بود. پس از قتل امیرکبیر و سوء قصدی که در راه شمیران نسبت به ناصرالدین شاه صورت گرفت (۱۸ شوال ۱۲۶۸) بار دیگر عباس میرزا که در قم بسرمی برد تحت تعقیب قرارگرفت و به اتفاق یارانش متهم به انجام توطئه و سوء قصد گردید، وی دربارة این واقعه شخصاً می نویسد: روز حادثه، « ... من در ییلاقات قم بودم. در مراجعت دیدم تفصیلاتی واقع شده میرزا عبدالله خان نامی را با بیست نفر غلام مأمور کرده اند که میرزا حسین متولی باشی قم را بگیرند ». عباس میرزا خود برای دستگیری « میرزا حسین » اقدام کرده و او را تحویل سواران شاه داد تا آنان او را در تهران تحویل حاج علی خان اعتماد السلطنه که مأمور استنطاق بود و دشمنی دیرینه ای نیز با عباس میرزا داشت بدهند. حاج علی خان، میرزا حسین خان را با شلاق و داغ کردن سینه و پشت وادارکرد تا اقرارنامه ای بنویسد و در آن اعتراف کند که به تحریک عباس میرزا توطئه قتل را فراهم کرده است. ناصرالدین شاه از دیدن اقرارنامه عصبانی شد و دستورداد عباس میرزا را دستگیرکنند و به سمنان ببرند و در آنجا به قتلش برسانند. ولی این عمل به وساطت و برنامه ریزی انگلیس انجام نشد و او به عراق منتقل شد. دراین هنگام رابطه ایران وانگلیس تیره شده و حادثة زن میرزا هاشم خان که منجر به قطع رابطه بین دو کشور شده بود، بوجود آمد، ناصرالدین شاه که تا آن زمان از عباس میرزا وحشت داشت، با فرستادن وجوه فراوان به بغداد، میرزا ابراهیم خان شاه بندر ایران را مأمور کرد تا عباس میرزای گرسنه و سرگردان و از خانه مادر رانده شده را « به مراحم ملوکانه » امیدوارسازد. میرزا ابراهیم خان، یکی از عمال مخفی خود را که « حاج محمد علی شیرازی » نامیده میشد و عباس میرزا او را « در شیطنت همدست ابلیس » میدانست، مأمور کرد تا وی را از حمایت دولت انگلیس بیرون بیاورد. حاج محمد علی شیرازی به عباس میرزا گفت که اگر از حمایت انگلیس بیرون آید نه تنها حقوق و مقرری دو سال عقب افتاده را به او خواهد پرداخت، بلکه انعام و خلعت نیز به وی خواهند داد و آنقدر به گوش شاهزاده این افسونها را خواند تا به قول خود شاهزاده، او « ... مرا مسخره کرد زیرا که گرسنگی بلای جان و بر هم زدن خانمان است ... ». عباس میرزا ملک آرا سپس مینویسد « میرزا آقا خان ... اقبال مرا که دید در محبت قصورنکرد. مواجب دو ساله را رسانید پانصد تومان هم بر مقرری که سه هزار تومان بود افزود. چهارهزار تومان هم خرج عروسی کرد و من نمیدانستم که این مهرهای نبوده از کجاست ناگاه شاهد معنی پرده برداشت و دولت بهیه انگلیس با دولت ایران بنای محاربه گذاشت. » روزی کنسول انگلیس در بغداد به او اطلاع داد که دولت انگلستان با دولت ایران وارد جنگ شده و عنقریب بوشهر و محمره اشغال خواهد شد و او باید آماده باشد تا با نیروی اعزامی به بوشهر برود و سلطنت جنوب ایران را که به وی تفویض می شود قبول کند. اما عباس میرزا این پیشنهاد دولت انگلیس را ردکرد و دوران اختلاف او با انگلیسیها از آن روز شروع شد. خود او می نویسد « ... پاس نمک شاهنشاه و التفاتهای جدید ... مانع آمد که حرکت نمایم و امیدواربودم به این سبب التفاتهای بسیار خواهیم دید تا آنکه محاربه به معالجه کشید. » همینکه قرارداد صلح پاریس منعقدشد و حسام السلطنه هرات را تخلیه کرد و نیروی انگلیس هم از محمره و بوشهر رفتند، ناگهان بار دیگر دستخط های التفات آمیز شاه و مقرری های ایران و انگلیس هر دو قطع شدند. عباس میرزا با نوشتن نامه های مکرر به شاه و صدراعظم تقاضای مراجعت از عراق را کرد و سرانجام پس از ۲۷ سال که از تبعید او در عراق و اسلامبول گذشت در اواخر ذیحجه ۱۲۹۴ دسامبر ۱۸۷۷ اجازه برگشت به ایران گرفت و در محرم سال بعد وارد تهران شد و ناصرالدین شاه به او لقب « ملک آرا » داد. عباس میرزا پس از چند سال حاکم زنجان شد. اما پس از مدت کوتاهی به قفقاز فرارکرد و بار دیگر به وساطت حاجی میرزا حسین خان سپهسالار به ایران برگشت و حاکم قزوین و گیلان گردید و در ۱۳۱۳ ه به وساطت سفیر روس به سفارت فوق العاده برای جلوس نیکلای دوم به روسیه رفت. او پس از قتل ناصرالدین شاه مدتی بیکار بود ولی در سال ۱۸۹۶م - ۱۳۱۴ ه وزیر عدلیه شد و در سال ۱۸۹۸م- ۱۳۱۶ه در سن ۶۱ سالگی در تهران درگذشت. اللهیار خان آصف الدوله در بین افراد خانواده سلطنتی قاجار « اللهیارخان آصف الدوله دولو » پسر محمدخان بیگلربیگی، از همه بیشتر به انگلیسیها نزدیک بود و همه جا به سیاست انگلیس خدمت می کرد. خدمات آصف الدوله به دستگاه سفارت انگلیس در تهران تا بدانجا رسیده بود که وزیر مختار وقت آن کشور در ایران طی گزارشی که روز ۱۹ اکتبر ۱۸۴۸ به وزیر امور خارجه دولت متبوع خویش فرستاد درباره او چنین نوشت: « ... آصف الدوله خود و تمام افراد خانواده اش همیشه و کاملاً در اختیار دولت انگلستان بوده اند و اینان از خدمتگزاران صدیق ما می باشند ... » اللهیار خان آصف الدوله چنانکه گفتیم پسر محمدخان بیگلربیگی است و پدرش در راه اعتلای خاندان قاجار فداکاریهای فراوان کرد و مقام ارجمندی داشت. هنگامی که آقا محمدخان قاجار در استرآباد، برای رسیدن به مقام سلطنت از رؤسای ایل قاجار تقاضای کمک کرد، رؤسای مزبور ابراز عقیده کردند که « محمدخان بیگلربیگی » برای رسیدن به سلطنت از او مناسب تر می باشد. ولی محمدخان بیگلربیگی به نفع « آقا محمدخان قاجار » از سلطنت ایران صرفنظرکرد و به همین جهت اعقاب او نام خانوادگی « تاج بخش » را برای خود انتخاب کردند. گذشت محمدخان بیگلربیگی سبب شد که آقا محمدخان همیشه جانب او را داشته باشد و به او احترام فراوان نهد، تا جائیکه هروقت می خواست به سفربرود او را حاکم پایتخت می کرد و همه اختیارات سلطنت را در تهران به او واگذار می کرد. محقق محترم سعادت نوری که بیوگرافی آصف الدوله ها را به تفصیل نگاشته است در این باره می نویسد: « اللهیارخان آصف الدوله را یکی از عوامل سیاست استعماری بیگانگان باید دانست و قیام مردم تهران در سال ۱۲۴۵ ه ۱۸۲۹م و کشته شدن گریبایدوف ایلچی روسیه و چند تن از اعضای سفارت به تحریک او بوده است ». دکتر فریدون آدمیت نیز در این باره می نویسد: « ... این هنگام بهترین دوست انگلیسیها در ایران اللهیارخان آصف الدوله فرمانفرمای خراسان بود که با آنان از قدیم سر و سری داشت... ». در این موقع حاج میرزا صدر اعظم ایران بود و برای اینکه از تحریکات آصف الدوله که به مسند صدارت عظمی علاقه فراوان داشت بکاهد او را با اختیارات فراوان به خراسان فرستاد. مقارن فرمانفرمائی آصف آلدوله در خراسان انگلیسیها دو هدف عمده داشتند: ۱- با گماردن عوامل خود در خراسان، هرات را از حمله سپاهیان ایران مصون دارند تا از این راه خطرات متوجه مرز هندوستان را دفع کنند. ۲- با اعزام جاسوسان و عوامل خرابکار و اطلاعاتی به ترکستان، حوادث این منطقه را زیر نظرداشته باشند. در قسمت اول با انتصاب آصف الدوله، انگلیسیها موفقیتهای بسیاری بدست آوردند. سفارت انگلیس در تهران برای اینکه به هدف دوم نیز نزدیک شود، به آصف الدوله پیشنهادکرد تا به کمک عوامل آنها بشتابد. به همین جهت هریک از عوامل اطلاعاتی انگلستان که به ترکستان فرستاده می شدند مورد حمایت و توجه آصف الدوله قرارمی گرفتند و وی به آنان کمک فراوان می کرد و حتی توصیه نامه هایی نیز به دست آنان می داد. اما خوانین مرو و خیوه و سایر حکام ترکستان، هروقت یکی از عوامل انگلیسی به دستشان می افتاد، آنها را با شکنجه و قساوت بسیار می کشتند. چنانچه « کانالی » و « استوارت » دو جاسوس زبردست انگلیسی که توصیه نامه آصف الدوله را بهمراه داشتند، در همین اوان دستگیر و کشته شدند. باری پس از قتل چندین جاسوس انگلیس در ترکستان، حکومت هندوستان و سازمان انتلیجنس سرویس برای اینکه « جاسوس » اعزامی آنها شناخته نشود، یکی از افسران آزموده جاسوس خود را بنام « فریه » که تابعیت فرانسه را داشت همراه میسیون ژنرال گاردان به ایران و به خراسان اعزام داشتند. فریه که در سال ۱۸۳۹ م – ۱۲۵۵ ه در سپاه ایران خدمت می کرد و چون از هنگام ورود به ارتش ایران روش مزورانه ای درپیش گرفته و اطلاعات نظامی قشون ایران را به انگلیسیها می داد، به دستور فتحعلی شاه از سپاه ایران و سپس از خود کشور اخراج گردید. ولی وی پس از دو سال یعنی در سال ۱۸۴۵ به بغداد بازگشت. در این تاریخ بغداد کانون فساد و توطئه بر ضد ایران شده بود و سازمان انتلیجنس سرویس از راه بین النهرین جاسوسانی به ایران می فرستاد تا علیه محمدشاه فعالیت کنند.
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 1:9 PM توسط میثاق آزاد |
میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی (که به دستور انگلیس کشته شد) صدر اعظم محمد شاه قاجار، او شخصیتی بسیار قوی داشت و در بحث و استدلال سیاسی، نکته سنجی و حاضرجوابی، فوق العاده توانا بود. دفاع او از منافع و حقوق ملت ایران، سیمای مرد وطن پرستی را نشان می داد که دربرابر زد و بند های سیاسی همسایگان سخت ایستادگی و مبارزه می کرد. انحطاط مطلق و تنزل اخلاقی طبقات عالیه مملکت در دوران سلطنت محمد شاه بطور وحشت آوری وجود داشته است. از امام جمعه شهر گرفته تا شاهزاده درباری و مستوفی و داروغه و یا بنا به اقرار کمبل حتی ریش سفیدان شهر همه حقوق بگیر او بودند و برای عتبه بوسی و عرض تبریک دستگیری و قتل قائم مقام به سفارت انگلیس می رفتند، اینان که همه جیره خوار و حقوق بگیر انگلیس در ایران بودند به بیگانه پرستی افتخار می کردند و این شیوه ناپسند و شوم و کثیف در آن وقت بطور عجیبی در طبقة بالای مملکت رواج داشت. سقوط قائم مقام، دستگیری و قتل او که همه به دستور وزیر مختار انگلیس و به تحریک او صورت گرفت، سبب شد که از آن به بعد مردم ایران و بخصوص طبقة حاکمه مرعوب نفوذ انگلیسیها بشوند. انگلیسیها از روزی که به ایران آمدند همیشه آرزو و کوشش داشتند رعب و وحشت آنان در دل ایرانیان جای بگیرد، تا جائیکه تا اواخر سلطنت قاجاریه همیشه یک ضرب المثل را بین خود شایع کرده بودند که می گفت: « اگر بر کوه دماوند برف نیاید، ایرانیها می گویند کار انگلیسیهاست » این افکار نه تنها مردم نادان را فریب می داد بلکه در ارکان دولتی و دربار قاجاریه نیز اعتقاد فراوانی به نفوذ انگلیس و دهشت و وحشت از آنها بوجود آورده بود. حتی بعد از جنگهای جهانی اول و دوم هم که انگلیس از یکه تازی میدان سیاست و کیاست و جهانداری سقوط کرد و به محاق افتاد هنوز این اوهام بجای مانده است. میرزا محمد علی خان شیرازی وزیر امور خارجه رسواترین وزیر محمد شاه که در گرفتن رشوه و حقوق و مستمری از خارجیان پیشقدم دیگران بود. میرزا محمد علی خان شیرازی، همشیره زاده میرزا ابوالحسن خان ایلچی است. او که در پایتخت زیر نظر ابوالحسن خان تربیت یافته بود، در گرفتن مستمری و حقوق و رشوه از خارجیان از دائی گرامی اش میرزا ابوالحسن نیز پیشی گرفت. در تمام مدتی که میرزا ابوالحسن خان از سفارت انگلیس ماهانه یک هزار روپیه حقوق دریافت می داشت، او نیز مبلغی از بودجه حکومت هند مستمری می گرفت. پس از وفات میرزا ابوالحسن خان چون وزیر خارجه وقت انگلیس حاضر به پرداخت مقرری ماهانه وی در حق فرزندش نشد، میرزا محمد علی که جانشین دائی خود شده بود به وزیر مختار انگلیس پیشنهاد کرد که ماهانه مبلغی دریافت دارد و در قبال آن، خدماتی را تقبل کند. به موجب اسناد وزارت خارجه انگلیس، در تمام دوران سفارت « جرج .م. مکدونالد » سفیر وقت انگلستان در ایران، برای میرزا محمد علی سالی ۵۰ تومان مقرری معین و پرداخت شده است علاوه بر دریافت این مقرری وی هرگاه خبر مهمی کسب می کرد و آن را به وزیر مختار انگلستان می داد مبلغی نیز به عنوان (خبر مهم) از بودجه محرمانه سفارت به او تعلق میگرفت. سرجان کمبل سفیر کبیر انگلیس در ایران در تذکاریه سری و محرمانه که ضمیمه گزارش نمره هشت خود به وزارت خارجه دولت متبوع خویش فرستاده است به مطلب مهمی اشاره می کند. این گزارش که به شماره ۳۷ ر ۶۰ در بایگانی عمومی انگلستان ضبط است چنین حاکی است: « ... مکدونالد به میرزا محمد علی که همشیره زاده میرزا ابوالحسن خان است سالی پنجاه تومان می داد و میرزا محمد علی کاملاً تحت نفوذ دائی خودش(میرزا ابوالحسن خان)می باشد. بعد از مکدونالد، من رویه او را تعقیب کردم، اما میرزا محمد علی به ندرت نزد من می آمد و در نتیجه به علت اینکه مدتها بود می دانستم وی در عداد طرفداران روسها درآمده و در مراحل بحرانی اخیر پشتیبانی کامل خود را از منافع آنان علنی کرده است من هم اصراری نکردم. » میرزا محمد علی که در شیراز در خانواده میرزا ابراهیم خان کلانتر اعتماد الدوله پرورش یافته بود، خط نستعلیق را به پایه استادان خوش نویس می نوشت و از علوم قدیمه و الهیات نیز بی بهره نبود. او به دعوت میرزا ابوالحسن خان به تهران آمد و در وزارت امور خارجه نایب « عم اکرمش! » گردید. پس از اینکه میرزا ابوالحسن وفات یافت، سفارت انگلیس در تهران برای انتخاب او به وزارت امور خارجه ایران تلاش فراوانی کرد. گرچه شاه وقت قاجار او را لایق مقام (وزارت دول خارجه) نمی دید، ولی وقتی روسها نیز با انتصاب او به این سمت موافقت کردند وی را بدین سمت منصوب کرد. در تمام دورانی که میرزا محمد علی خان مصدر امور دولتی بود، همه اسرار وزارت خارجه را در اختیار مکدونالد وزیر مختار انگلیس میگذاشت. موقوفه « اود » هندوستان سر ارتور هاردینگ وزیر مختار انگلیس در ایران می نویسد: « اختیار تقسیم وجوه موقوفه « اود » هند در دست من مانند اهرمی بود که با آن می توانستم همه چیز را در بین النهرین و ایران بلند کنم و هر مشکلی را حل و تصفیه نمایم.» حقوق بگیری و سرسپردگی به بیگانگان تنها منحصر به رجال و شخصیتهای سیاسی مملکتی نبوده و نیست، بلکه بعضی از ملایان و رؤسای مذهبی نیز جزء این دسته افراد بودند. از بدو تسلط انگلستان بر شبه قاره هند، ممالک مجاور این مستعمره زرخیز، جولانگاه استعمارگران انگلیسی بود. مأمورین بریتانیا در مستعمره هندوستان برای حفظ این گوهر گرانبها که بر تارک امپراتوری می درخشید، همواره سعی داشتند کشورهای مجاور هند را در حال ضعف و ناتوانی و حتی توحش نگهدارند تا هیچگاه این کشورها خیال تصرف و یا نفوذ در هند و یا بیداری مردم زجردیدة آن را نیابند. سرگور اوزلی بارت که میرزا ابوالحسن خان ایلچی را از لندن تا تهران همراهی کرد و برای نخستین بار دادن مقرری و حقوق را به برادر فراماسونش (خان ایلچی) تجویزکرد، عقیدة خود را دربارة ایرانیان در نامه ای که ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ از پطرزبورگ به وزارت خارجه انگلستان می نویسد، چنین بیان می کند: « عقیده صریح و صادقانه من این است که چون مقصود نهائی ما فقط صیانت هندوستان می باشد، در این صورت بهترین سیاست این خواهد بود که کشور ایران را در همین حال ضعف و توحش و بربریت بگذاریم و سیاست دیگری مخالف آن تعقیب نکنیم ». این نامه و دهها گزارش رسمی و عقاید و نظریاتی که از جانب سیاستمداران انگلیسی درباره ایران و ایرانیان بیان شده، با آنچه که دیپلماتها و مأموران انگلیسی در ایران انجام دادند، نموداری از اعمال شرم آور انگلستان در سرزمین ما می باشد. متأسفانه بایستی اقرارکرد که عملیات شرم آور و نکبت بار انگلیسیها در ایران به دست عده ای مزدور و خائن که بیشتر در طبقات عالیه مملکتی و حتی در لباس روحانیت بودند انجام می گردید. گرچه نشان دادن و برملاکردن همه افعال و اعمال حقوق بگیران انگلیس در ایران، مایة شرمساری است، با این حال شمه ای از تاریخچه تقسیم موقوفه « اود » هندوستان را نقل می کنیم. باشد تا این مختصر تازیانه ای برای آیندگان باشد. دیپلماسی انگلستان در ایران پس از مأموریت ها و سفارت های « سر جان ملکم » و « سر هارد فورد جونس » جان تازه ای گرفت. این دو دیپلمات انگلیسی که هم از جانب وزارت مستعمرات انگلستان و هم از جانب حکومت هندوستان و گاهی نیز از طرف وزارت امور خارجه بریتانیا در ایران مأموریت هایی داشتند، با دادن تحفه و هدایای فراوان و تقسیم پول و برقراری مقرری های گوناگون در ظرف مدت کوتاهی در پایتخت ایران نفوذ فوق العاده ای پیدا کردند. دانشمند فقید محمود محمود در تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس مینویسد:« انگلیسیها از آغاز قرن نوزدهم یعنی پس از سفر اول سر جان ملکم به ایران (۱۲۱۵ ه – ۱۸۰۰ م) چنین احساس کردند که غیر از هیئت حاکمه وقت در ایران، نیروی دیگری هم در این کشور وجود دارد که اهمیت آن از لحاظ توسعه و بسط نفوذ اجانب، کمتر از هیئت حاکمه نیست و این نیرو جامعة مذهبی نام دارد. بنابراین آنها کوشیدند با علما و روحانیون مذهب تشیع که فوق العاده در عامه مردم ایران نفوذ داشتند تماس حاصل کنند و روشی را در پیش بگیرند که از نفوذ آنان نیز به نفع خود استفاده نمایند و غیر مستقیم اعضای برجستة این جامعه را در اختیار داشته باشند. این بود که چندین فقره اعتبار به عنوان موقوفات ترتیب دادند تا توجه علما و روحانیون ضعیف را جلب نمایند و ظهور این امر به قدری مشروع بود که اقدام آنها مورد استقبال و قبول علماء قرارگرفت. » اولین موقوفه ای که در اختیار شعبه اوقاف هند در بغداد برای تقسیم در ایران و بین النهرین قرارداده شد، قریب یکصد لک روپیه بود که به پول ایران در روزی که وقف گردید در حدود سیصد میلیون قران می شد. نایب السلطنه هندوستان این موقوفه را که ظاهراً متعلق به (صوبه اود) فرمانروای لکنهو بود، ولی در حقیقت واقف آن که یک زن رقاصه شیرازی الاصل بشمار می رفت، بنام سپرده ثابت در بانک دولتی انگلستان در لندن به امانت گذارد، تا سود و ربح آن همه ساله به تهران منتقل شود و در اختیار شعبه اوقاف هند در کنسولگری بغداد قرارگیرد. سر آرتور هردینگ وزیر مختار اسبق انگلیس در ایران برای اینکه از تقسیم وجوه موقوفه هند و نتایج آن در ایران و همچنین بین النهرین مطلع گردد و برنامه ای برای آینده سیاست انگلیس تهیه نماید، سفری نیز به جنوب غربی ایران و بین النهرین کرد. او در کتابی که نوشته است دربارة موقوفات مذکور و برقراری مقرری چنین مینویسد: « یک اهرم قوی که باعث شد بین من و روحانیون ایران روابط حسنه ایجاد کند، وجوه اوقاف « اود » بود. این وجوه که حالیه باید میزان آن خیلی زیاد شده باشد، توسط پادشاه « اود » وقف شده که به مرور صرف تحصیل محصلین شیعه بشود. البته محصلینی که در مدارس کربلا و نجف تحصیل کنند و بعدها به تحصیل علوم دینی شیعه بپردازند. این وجوه سالها بود که توسط نماینده رسمی دولت انگلیس مقیم بغداد مصرف میشد و مبالغ آن در زمان من خیلی زیاد شده بود، لیکن همیشه دوستان مذهبی من تقاضا داشتند جوانهای مستعد خانواده های خودشان که روابط و بستگی با علمای برجسته مذهبی شیعه داشتند، از این وجوه استفاده نمایند و عالم بشوند و بعدها مجتهد یا عالم در علوم دینی از کار درآیند. من این موضوع را خیلی مهم دانستم و وجوه موقوفه را در اختیار کلنل نیومارچ گذاشتم، تا با توجه کامل و طرز مخصوصی آن را اداره کند دقت و توجه منصفانه ای که از طرف کلنل نیومارچ و خود من به درخواست های قبول این محصلین ابراز میشد فرصتهای مناسبی پیش آورد که با علمای بزرگ روحانی مربوط شوم و در آنها نفوذ پیدا کنم و من سعی داشتم که جهت تماس یافتن با رؤسای این طبقه متنفذ از آنها استفاده نمایم.» کلنل نیومارچ و هاردینگ تا سال (۱۹۰۶ م – ۱۳۲۳ ه) با تقسیم این وجوه و برقراری حقوق در ایران و بین النهرین هر عملی را که خواستند انجام دادند. همانطور که به گفتة هاردینگ وجوه مذکور در دست او مانند اهرمی بود که سفیر انگلیس در ایران و بین النهرین هر عملی را می توانست با آن انجام دهد، و هر بار سنگینی را قادر بود به حرکت درآورد. سر آرتور هاردینگ از سال ۱۹۰۱ تا ۲۶ ژانویه ۱۹۰۶ در ایران مقام وزیر مختاری داشت و ظرف شش سال مأموریت خود در ایران و توسعه مبارزات پنهانی روس و انگلیس بر سر تقسیم ایران به مناطق نفوذ، حوادث گوناگونی را بوجود آورد که از آن جمله می توان کوشش در راه استفادة اقتصادی و سیاسی ایران، انعقاد قرارداد نفت جنوب، دامن زدن بلواها و انقلابات در سرار ایران، تشویق به تشکیل انجمن های مخفی (فراماسونری) و داخل کردن عناصر مزدور در مبارزات ملت ایران و برقراری رژیم مشروطیت و از همه مهمتر از بین بردن نفوذ روسیه در دربار مظفرالدین شاه و جانشین کردن طرفداران، عمال و خبردهنده ها و جاسوسان انگلیس در سازمان های درباری و دولتی ایران را نام برد.
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 1:4 PM توسط میثاق آزاد |
میرزا ابوالحسن خان ایلچی نخستین وزیر ایرانی است که از دولت انگلستان و حکومت هندوستان، حقوق و مقرری مرتب می گرفت. او مدت ۳۵ سال ماهی یک هزار روپیه از دولت انگلیس و حکومت هندوستان دریافت می کرد. او در زمان فتحعلی شاه، وزیر امور خارجه ایران بود. روز ۱۵ ژوئن ۱۸۱۰ به عضویت لژفراماسونری درآمد. و بعد به کمک انگلیسیها به مقام وزارت امور خارجه نایل آمد و او را عالیجناب خطاب می کردند. اعمال دوران سیاه وزارت و سفارت این مرد آنقدر ننگین و بیشرمانه است که جا دارد نام او را در ردیف خائنان درجه اول مملکت و مروجین فساد و رشوه خواری و جاسوسی به نفع اجانب ذکرکنیم. در دوران وزارت او معاهدات ننگین ترکمانچای و گلستان به ایران تحمیل شد و آنچه خواست انگلیس بود برای نابودی و تضعیف ایران در برابر هندوستان توسط وی انجام گرفت. در این دوران طراحان سیاسی انگلیس برای پی ریزی کامل و استوار سیاست خود در ایران، وجود سازمان فراماسونری و فراماسون شدن ایرانیها و اعزام فراماسونهای انگلیسی به ایران را لازم می دانستند. در این زمان دو استاد اعظم ماسونی انگلیس « سرگور اوزلی » و « میرزا ابو الحسن خان ایلچی » در ایران مأمور تشکیل لژ فراماسونی شدند. این دو خبیث با وارد کردن درباریان به حلقة فراماسونی تقریباً همة اطرافیان شاه ایران را ماسون کردند. این عملیات و اقدامات، نفوذ اوزلی را در دربار ایران آنقدر توسعه داد که فتحعلی شاه آشکارا همة مسائل مورد نظر و امور سیاسی را با او درمیان می نهاد و صمیمیت فوق العاده ای بین او و پادشاه و درباریان بوجود آمده بود. اوزلی فراماسون برای جداکردن قفقاز از ایران و تضعیف و متلاشی کردن ایران بزرگ و بخاطر اینکه برای همیشه یارای حمله به هند و کمک به آزادیخواهان و شورشیان هندی را از ایران سلب کرده باشد، شاه و درباریان را مجبورکرد تا با قبول قرارداد صلح با روسیه و انتزاع ۱۷ شهر قفقاز از ایران (که میرزا ابوالحسن خان آنرا امضاء کرد) هم روسیه را راضی کنند و هم بزرگترین و آبادترین استانهای شمالی کشور را از ایران جداسازند. در این نیرنگ فراماسونهای انگلیسی و ایرانی، همه درباریان و حتی شاه که تحت تأثیر (پول و پلتیک) قرارگرفته بود، با انتزاع و جدایی ۱۷ شهر قفقاز موافق بودند و تنها عباس میرزا نایب السلطنه در برابر این اقدام مقاومت کرد که کسی اعتنایی به افکار و عقاید او ننمود. در آخرین شبیخونی نیز که قشون روس در روز ۳۱ اکتبر ۱۸۲۱م (۲۳ محرم ۱۲۳۷ه) به « اصطلادوز» زدند و نیروی عباس میرزا را عقب راندند « اوزلی و ایلچی » دست داشتند. اعتماد السلطنه در ضمن وقایع سال ۱۲۲۷ می نویسد: « اوزلی به اتفاق ایلچی به تبریز رفتند تا ترتیب بعضی قرارمدارها داده شود ». بالاخره فعالیت این دو فراماسون سبب شد که معاهده شوم گلستان در ۱۲۲۸ه (۱۸۱۳م) بین ایران و روس امضاء شود و میرزا ابوالحسن خان به دستور برادر فراماسونش قسمتی از خاک وطن ما را از ایران جداکرد. لرد کرزن فراماسون که با کمک فراماسونهای ایرانی و فرانسوی و انگلیسی قسمتی از انقلاب مشروطیت ایران را در روزهای واپسین پیروزی هدایت می کرد، دربارة حوادث این ایام می نویسد « در این موقع سه نفر از مأمورین سیاسی انگلیس دخالت تامی در سیاست انگلیس نسبت به ایران داشتند. یکی سرگور اوزلی، دیگری جیمز موریه و سومی جیمز فریزر می باشند » این فراماسونهای انگلیسی آنقدر نسبت به ایران و ایرانی دشمنی داشتند که افکار عامه مردم انگلیس و نظر امنای آن دولت را نسبت به ایران مشوب و بی اعتبارکردند و همین امر سبب شد تا به روسها آزادی عمل زیادی برای تجاوز به ایران داده شود. نتیجه عملیات این دو استاد اعظم ماسونی گراند لژ انگلند (اوزلی- ایلچی) آن شد که سیاست انگلستان در ۱۵ سال اول قرن نوزدهم و تا سال آخر سلطنت فتحعلی شاه به یک نوع سیاست بی اعتنایی تبدیل شده و روسها را در پیشروی و تجاوز به ایران تشویق کند. انگلیسیها ایران را به کلی رها نمودند و با تحمیل قراردادهای ننگین گلستان و ترکمانچای این کشور را به لب پرتگاه زوال و فنا سوق دادند. از روزی که فراماسونهای انگلیسی و ایرانی، کشور ما را به دایره سیاست اروپائی کشانیدند دولت و ملت ایران تا مدتهای مدید روی خوشی و راحتی ندید و همیشه و مداوم برای ایران گرفتاریهایی ایجاد میشد.
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 12:58 PM توسط میثاق آزاد |
پیشگفتار قرن گذشته، دوران ناتورانی مملکت ما بود و مقدرات ایران در معرض زد و بندهای سازشهای دو دولت قوی روس و انگلیس قرارداشت. در تمام این مدت، دو کشور همسایه جز پیش بردن مطامع و نیات استعمارگرانه خود هیچ هدفی نداشتند و در این راه پایبند هیچ قانون مدنی و اخلاقی و بین المللی نبوده اند. رقابتی پی گیر میان آنان حکمفرما بود و در عینحال در محو و نابود کردن حقوق حاکمیت ایران بر یکدیگر سبقت می جستند و جالبتر اینکه هرگاه منافع و مصالح بزرگتری ایجاب می کرد، میان آندو سازشی علیه میهن ما بعمل می آمد و باز روس و انگلیس متفقاً کلاه ایران را برمی داشتند. در کشاکش این ماجراهای سیاسی کارنامه بسیاری از زمامداران وقت ایران سیاه است. از چند نفر که بگذریم، اکثر کسانی که در آن روزگار بر مقدرات ایران حکومت داشتند صاحب شخصیت و کاردانی و پاکدامنی سیاسی نبودند. از گروه اول عباس میرزا، میرزا بزرگ قائم مقام، میرزا ابوالقاسم قائم مقام و میرزا تقی خان امیرکبیر را باید نام ببریم که معروف روح وطن پرستی و فداکاری و دفاع از حقوق ملی و حاکمیت ایران بودند و همواره علیه استعمارگران به مبارزه برخاستند و در برابر تعدیات پی در پی و زورگوئیهای روس و انگلیس ایستادگی نمودند. اینان مردانی بودند که رشوه، یا مقرری و حقوقی از کسی نمی گرفتند و به همین مناسبت حتی دشمنان آنان را ستایش می کنند. چنانکه دکتر پلاک معروف درباره امیرکبیر می نویسد « ... میرزا تقی خان مظهر وطن پرستی بود. یعنی همان اصلی که در ایران مجهول است. آنچه می دادند و او نمی گرفت خرج معدوم کردن وی شد ... » همچنین انگلیسی دیگری درباره امیرکبیر می نویسد « ... نسل تازه ایران را نمی توان به کلی سست و فرسوده شمرد، چه این نسل می تواند مردی چون میرزا تقی خان را بوجود آورد. او در میان رجال مشرق زمین که تاریخ جدید نام آنها را ثبت کرد، مقام بی همتایی را داراست. امیر نظام همان کسی است که « دیوژن » در روز روشن با چراغ در پی او می گشت. او سزاوار است که بنام انسان واقعی یعنی اشرف مخلوفات خداوندی بشمار آید... » اما در گروه دوم به افرادی می رسیم که دارای حسن نیتی بودند، و فساد وتباهی شان چندان زیاد نبود، اما کاری نیز از پیش نبردند. و علت این امر آن بود که اولاً خود صاحب شخصیت و کفایت زیاد نبودند و ثانیاً گروه رجال فاسد و بی علاقه به سرنوشت مملکت بر آنها چیره گشتند و اعضاء همین گروه دوم بودند که دفتر سیاه زندگی چند تنشان را تا آنجا که مدارک موجود اجازه می داد آفتابی کردیم و خواستیم هموطنان آن گروه را بشناسند. اما گروه سوم کسانی بودند که مستقیماً آلت فعل سیاست بیگانگان در ایران بشمار می رفتند. اینان یا مستقیم از اجانب پول می گرفتند و مستمری دریافت می داشتند و یا اینکه به پشتیبانی خارجی به مقامات عالیه مملکتی می رسیدند و در ازای آن حقوق ملت ایران را در طبق اخلاص می نهادند و تسلیم سفارتخانه ها و مقامات خارجی می کردند. در میان این دسته، میرزا ابوالحسن خان شیرازی و همشیره زاده اش میرزا محمد علی شیرازی، میرزا آقا خان نوری و برادرش میرزا فضل الله وزیر نظام، اللهیار خان آصف الدوله، میرزا مسعود گرمرودی، محمد حسین خان صدر اصفهانی و پسرش عبدالله خان امین الدوله و دیگر جیره خواران و حقوق بگیران انگلیس را باید نام برد که در کتاب حقوق بگیران انگلیس بوضوح تمام از روی مدارک و اسناد متقن معرفی شده اند. اینان در برابر بیگانگان زبونی و پستی را به حد کمال رسانیدند و چیزی که در ذهنشان نمی گذشت منافع مملکت و حقوق ملت ایران بود. و گاهی کار آنان به جایی می رسید که مثلاً هنگامی که میرزا ابوالحسن خان ایلچی حقوق بگیر دولت انگلیس و حکومت هندوستان از دنیا رفت، مقامات خارجی در صدد تعیین جانشین برای او آمدند و از اینکه شخصی به جای وی انتخاب شود که حقوق بگیر آنها نباشد به وحشت افتادند. کلنل شیل وزیر مختار انگلیس در تهران در روز ۸ اوت ۱۸۴۶ به لرد « ابردین » وزیر خارجه وقت انگلیس نوشت « متأسفم که مرگ میرزا ابوالحسن خان را به اطلاع شما برسانیم. هنوز ترتیبی برای انتخاب جانشین او داده نشده. ممکن است میرزا نبی خان امین الدوله به این مقام برسد. وزیر مختار روس در انتخاب وزیر خارجه ممکن است اقدام به تهدید کند و نفوذ خود را به نفع انتصاب میرزا مسعود بکار اندازد. ولی از آنجائیکه حاجی میرزا آقاسی از این شخص بیزار است، انتخاب او بعید به نظر می رسد» مع الوصف، سرانجام نفوذ سفیر روس مؤثر افتاد و میرزا مسعود سالها بعنوان « وزیر دول خارجه » و « وزیر امور خارجه » ایران به صندلی وزارت تکیه زد. جالب آن است که در میان حقوق بگیران انگلیس و روس در ایران از هر صنف و طبقه ای که در کار مملکت مؤثر بودند افرادی یافته می شدند و این گروه انحصار به رجال سیاسی نداشت. غیر از اهل سیاست بعضی از روحانی نمایان نیز بودند که با اجانب سر وسری داشتند. مثلاً میرزا مهدی امام جمعه اول تهران که در توطئه قتل قائم مقام دست داشت و برانداختن آن مرد بزرگ را به وزیر مختار وقت انگلیس، تبریک گفت. همچنین پسرش میرزا ابوالقاسم امام جمعه که در زمان امیرکبیر، امام جمعه تهران بود، هم با انگلیسیها و هم با روسها ارتباط خاصی داشت و به همین جهت وقتی از سفیر روس (انفیه دان) مرصع گرفت، از طرف دولت امیر مغضوب گردید. در واقع این « امام جمعه های انگلیسی یا لندنی » کاری با اصول شریعت مقدس محمدی و ترویج مذهب جعفری اثنی عشری نداشتند بلکه قبله گاه آنان سفارتخانه های اجنبی بود. ناگفته نگذاریم که در میان روحانیون مردان بزرگی هم بودند که در برابر پول اجنبی، سر تسلیم فرود نیاوردند و خویشتن را به زر نفروختند و از این جمله بودند: مرحومین شیخ مرتضی انصاری و نیز سید کاظم یزدی، عالم عالیقدر تشیع که نامشان غرق در عفاف و شرف و تقوی و فضیلت است. در این بازار گرم رشوه خواری و اجنبی پرستی وجود کسانی که از خزانه اجانب برخوردار بودند یا به حمایت آنان به مقامات دولتی رسیدند، قابل انکار و تردید نیست. اما ترویج فساد و رشوه خواری در ایران، جهت دیگری هم دارد و آن وجود عوامل فاسد کننده بیگانه در ایران است که نقش اصلی را بعد از ورود سر جان ملکم به کشور ما به عهده داشته اند. در واقع عمال و مأمورران روسی و انگلیسی برای پیش بردن سیاست و بسط نفوذ خویش به هر وسیله نامشروعی متوسل می گردیدند تا فساد و تبهکاری را در میان رجال قاجار رواج دهند و گماشتگان جیره خوار خود را بر مصادر امور بنشانند. حتی دیده می شود که انگلیسیهای مستعمره چی برای رسیدن به مقصود خود از وجود موقوفه سلطان « اود » هند نیز به مدت یکصد و شصت سال استفاده سوء کردند. در حالیکه هدف واقف و بانی موقوفه مزبور اشاعه تشیع و کمک به طلاب شیعه و بسط تحقیقات مربوط به مذهب جعفری بود که چون درآمد آن بدست عمال امپراتوری انگلیس در هندوستان افتاد، آنان درآمد موقوفه را در راه فاسد کردن طلاب و روحانیون و بسط نفوذ خود در بین النهرین بکاربردند. و در چنان هنگامه ای در صف روحانیون کمتر کسی بود که شهامت و تقوای اخلاقی وی مانع گرفتن وجوه موقوفه گردد. بدین جهت نام بزرگوارانی چون شیخ مرتضی انصاری را یک بار دیگر باید ذکرکرد و او را از مظاهر پاکدامنی و تقوای روحانیت شیعه در این عصر دانست. به عللی که فعلاً جای ذکر آن در اینجا نیست، کارنامة سیاه کسانی که در دوران بیست و پنج ساله دوم سلطنت ناصرالدین شاه، مصدر خدمات دولتی و خیانت های بزرگی به مملکت شدند، به وقت دیگری واگذارمی شود. در میان رجال و مزدوران این دوره حتی نمایندگان روشنفکران و ترقی طلبانی چون میرزا حسین خان سپهسالار نیز وجود داشتند و نمونه کار آنها، قرارداد و امتیاز ننگین « رویتر » بود، که حتی موجب اعتراض نمایندگان پارلمان انگلیس گردید و به قول لرد کرزن « یک چنین امتیاز عظیم و بی سابقه ای به منزله بخشش نامه ای بود که از طرف کشور ایران به یک انگلیسی داده می شد. و باید اعتراف کرد که اگر بریتانیا توانسته بود این بازی را به آخر برساند نه تنها شاه ایران مات شده بود، بلکه تزار روسیه هم به جای خود میخکوب می شد. » علاوه بر این وقتی مفاد قرارداد در مجلس عوام انگلیس مورد بحث قرارگرفت کلمات « فوق العاده و خطرناک » درباره آن بکار رفت و « رابرت لاو » وزیر دارایی انگلیس نتوانست از این « بخشش نامه » دفاع کند و در جواب اعتراضات نمایندگان گفت: « ما در آن هیچ نفعی نداریم » و حتی « لرد گرانویل » وزیر خارجه وقت انگلستان در مجلس اعیان کشور خود در جواب همین سؤال که آیا این امتیاز به نفع ایران و سیاست انگلیس است، اظهارداشت: « چنین امتیازنامه ای موجود است، ولی من نمی توانم بیش از این دربارة آن توضیحی بدهم ». این رسوائی بزرگ و غیرقابل بخشش که با پرداخت چند هزار لیره رشوه و پیشکشی از طرف « بارون رویتر » به شاه قاجار و میرزا حسین سپهسالار صورت گرفت، نه تنها مردم ایران را بهت زده کرد، بلکه به قول « سر هنری راولینسون » : در وقتیکه این امتیاز به طبع رسید و در دنیا منتشر گشت و دیده شد که دارای چه مزایای بی شماری است و تمام منابع ثروتی و صنعتی و فلاحتی سرتاسر یک مملکت چگونه بدست انگلیسیها افتاده است، هیچکس قادر نبود این موضوع را پیش بینی کند که روزی یک چنین امتیاز مهمی بدست یکی از اتباع دولت انگلیس بیفتد. علاوه بر تمام خطوط راه آهن ایران و تراموای که انحصار آن تا هفتاد سال به بارون رویتر واگذارشده بود، کلیة معادن ایران نیز به استثنای معادن طلا و نقره و سنگهای قیمتی، در اختیار صاحب امتیاز قرار می گرفت. به علاوه گمرکات و آبیاری اراضی و احداث قنوات و کانال ها به رویتر واگذار گردیده بود. یک چنین خیانت بزرگی که از طرف نماینده روشنفکران و آزادیخواهان ایران صورت گرفت، در بین تودة مردم هیجان و اضطراب شدیدی بوجود آورد، تا جائیکه ناصرالدین شاه مجبورشد، میرزا حسین خان را معزول کند. زیرا چنین خیانتی نه تنها در هیچ کشوری سابقه نداشت، بلکه اگر در سرزمین دیگری غیر از ایران اجراء شده بود، نسل خاندان خائن از بین برده می شد. در حالیکه در کشور ما بازماندگان چنین رجال خیانت پیشه ای تا مدتها مصدر کار بودند و هرچه می خواستند می کردند، که گویی خیانت و بیگانه پرستی که در رگ و پوست آنان رسوخ یافته بود به عنوان میراث به بعضی از افراد نسل بعدیشان، نیز که دوران عمر آنان مصادف با عصر قاجار و حتی بعد از آن نیز سرایت کرده است مثلاً محمد حسین اصفهانی که از علافی و زغال فروشی به صدارت خاقان مغفور فتحعلی شاه رسید مقام صدارت را از این بابت تحصیل کرده که سردسته عمال انگلیسی دربار فتحعلی شاه به شمار می رفت و کارش تخطئه کردن سیاست میرزا بزرگ و قائم مقام بود و پسرش عبدالله خان امین الدوله به راه و رسم پدر بزرگوار خویش قدم برداشت تا آنجا که در زمان قائم مقام به بین النهرین فرارکرد و خانواده ای در آنجا تشکیل داد و نوة همین عبدالله خان صدر بود که در جریان اشغال بین النهرین به انگلیسیها خدمت شایانی نمود و بعدها مقامات عالی پیدا کرد. نکته ای که در خاتمة این مقال لازم به یادآوری است، آن است که طبعاً هرگاه « حقوق بگیران خارجی » بخصوص « حقوق بگیران انگلیس » و خائنانی که نامشان در اوراق سیاه بایگانی ها و اسناد دولتی ضبط شده است می دانستند که روزی مدارک خدمتشان به دستگاههای استعماری در بایگانی های راکد دولتها جمع شده و با قرارگرفتن در دست مراجعین انتشارخواهد یافت، شاید راه و رسم دیگری پیش می گرفتند و نمی گذاشتند تاریخ، نام آنان را تا این اندازه به بدی و زشتی نام ببرد. اما تاریخ رحم ندارد و کار مورخ و محقق در درجة اول بیان واقعیات و حقایق است، چه شیرین و چه تلخ ! به گفتة یکی از دانشمندان « تاریخ را همواره یک صفحه درمیان باید نوشت تا آیندگان بتوانند با تحقیقات خویش صفحات سفید آن را پرکنند » و اکنون ما چنین کاری را کرده ایم و تا آنجا که مقدور بوده است، برخی از صفحات سفید سیاسی و اجتماعی بعضی از رجال عصر قاجار را نگاشته ایم. منتهی برای بعضی باشرف و افتخار، و برای بعضی دیگر با ننگ و آلودگی. و این بیرحمی را که بزرگترین نمودار شهامت اخلاقی و شجاعت ملی و عشق به میهن است وظیفه ای راستین در قبال مردم کشور می دانیم. هنگام انتشار اولیه این اسناد و مدارک، واضح و طبیعی بود که بعضی از نوادگان و نبیرگان اشخاصی که از آنان نامبرده شده بود، از انتشار اسناد مربوط به یک یا چند تن از پیشینیان خود آشفته گردیدند و نویسنده را هدف تیر ملامت و اتهام یا، حتی هتاکی قراردادند. ولی از این بابت هراسی به خود راه ندادیم، آنچه گفتیم و نوشته شد مبتنی بر اسناد وزارت خارجه ایران و انگلیس و همچنین کتبی بود که به زبانهای مختلف نوشته شده و افسانه پردازی در آنها وجود ندارد. و این با خوانندگان بصیر و صاحب نظر و وطن دوست است که اهمیت آنها را بسنجند و نزد خویش نتیجه بگیرند و لااقل این نکته محرزگردد که در انتشار آنها جز روشن شدن فصولی از تاریخ که فاصلة آن هم خیلی دور نیست هدف دیگری نبوده است. اگر بعضی از گذشتگان ما طریق شرافتمندانه ای طی نکرده اند و نوادگان و نبیرگانشان در برابر دفتر سیاه نیاکان خود قرارگرفته و شرمنده گشته اند گناهشان به گردن هیچکس نیست. نسل جدید و آینده باید بداند که چه کسانی مسئول سیه روزی اسلاف آنان در قرون گذشته بوده اند. شاید دیگران نیز تجربه آموزند و به این حقیقت آگاه گردند که کسان دیگر در پندار و کردار و فلسفة زندگی خود تجدید نظر کنند و تأمل بیشتری نمایند، تا در آینده رسوا و سیاهکارشان نخوانند. اسماعیل رائین
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 12:56 PM توسط میثاق آزاد |
اين مبحث براي آگاهي فرزندان ايرانزمين بويژه نسل جوان تهيه شده است تا بياموزند و براي رسيدن و نگاهداري ايران آزاد، آباد و سرافراز مبارزه كنند و همواره حرمت و شرف ايراني را پاس بدارند و با تلاش و فداكاري، كشوري نيرومند با مردمي آگاه و مسئول، به نسلهاي آينده انتقال دهند و لازمه آن اين است كه ميهن پرستي را در روح و روانمان بپرورانيم و پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك را سرلوحه بقاي خويش قراردهيم
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 12:47 PM توسط میثاق آزاد |
اغلب ايرانياني كه اهل مطالعه بوده اند و هستند و از وقايع و حوادث نيم قرن اخير و توطئه ها و دسائس استعمارگران انگليس و خيانتهاي غيرقابل جبران عوامل كثيف آن دولت استعمارگر، تا حدودي آگاهي دارند، حتماً از مبارزات و جدال آشتي ناپذير و پرمخاطره من با دولت جنايتكار انگليس و دولتهاي فاسد و دست نشانده او و عوامل و ايادي فراوان چپ نما و راستگراي آن استعمار كه در مقدرات و سرنوشت ملت بدبخت ما ذيمدخل بوده و ميباشند نيز آگاهيهاي كم و زيادي دارند و بطور قطع از مواضع عقيدتي و نحوه برخورد من با خائنين كه هم فراماسون بودند و هم با سازمان جاسوسي آمريكا همكاري ميكردند، يعني تعدادي از رهبران اپوزيسيون و هزاران نفر روشنفكرنمايان و قلم بمزداني كه بخاطر دريافت ماهي چند هزار فرانك حتي با دولت متجاوز عراق آنهم در زماني كه از زمين و هوا ملت و فرزندان ايران را با بمبها و موشكهاي خود نابود مينمود، همكاري ميكردند، آگاه و مطلع هستند. همه بياد دارند در آن ايام و سالهاي اول حكومت آخوندهاي از خدا بي خبر و ويرانگر كه دوران و روزهاي بره كشان طبقه مزدور كه عنوان «اپوزيسيون» بر خود نهاده بودند، بشمار ميرفت و كافه رستورانهاي شيك و گرانبهاي پاريس محل و مركز تجمع آنان بشمار ميرفت. من با انتشار كتاب «خمسه خبيثه» و پنج شماره روزنامه «آهنگ سياسي»، به استناد آگاهيها و اطلاعات دقيق و برداشتهاي صحيح خود، سرنوشت ننگين امروز طبقات و جناحها و رهبران آنها را پيش بيني كردم و همه ميدانند اين مبارزات بچه قيمتي برايم گران تمام شد. چگونه آپارتمان محقري كه سالها پيش از توطئه 1357 با گرفتن دويست هزار فرانك وام از بانك ملي شعبه پاريس كه معادل دويست هزار تومان آن روز، يعني يكصدم باخت دزدان و غارتگران در قمارخانه ها بود، خريده بودم. چون قادر به پرداخت اقساط ماهي دو هزار فرانك آن نبودم حراج شد و دربدري و خانه بدوشي من آنهم در روزهائي كه غارتگران و دزدان خائن و رهبران و ايادي و عوامل «اپوزيسيون» هر شبي بيش از اين مبلغ را خرج فواحش پاريس مينمودند، آغاز گرديد و بحران مالي من بجائي رسيد كه در آن چنان ايامي كه تعدادي ايرانيان خائن و فاسد در پاريس نيز پول پارو ميكردند، من يك ماه تمام در اطاق محقري كه اجاره كرده بودم و به مدت دو سال قادر به پرداخت اجاره ناچيز آن نبودم، بدون برق، بدون روشنائي، بدون آب گرم و بدون اجاق زندگي كردم و در سرماي شديد با نور، شمع كتاب «نام هاي ننگين» را نوشتم و ساير داستانها و نحوه انتشار ماهنامه آهنگ سياسي و نوشتن كتابهاي بسيار مهم: خشم و نفرت، آئينه تمام نماي زشتي ها. چراغ سال نميدرخشد و بالاخره نام هاي ننگين و ده ها و صدها اعلاميه و جزوه را آنهم در چنان شرايطي نوشتم. و همه ميدانند با وجود همه اين مشكلات نه از ملكه سابق كه چهار ماهي كه مرا به قاهره دعوت كرد و تمام روزنامه ها و راديو و تلويزيون مصر به چاپ و پخش نظرات من ميپرداختند (فتوكپي اغلب آنها موجود است) تقاضاي كمك مالي نمودم و نه ده هزار دلاري كه والاحضرت اشرف بوسيله شاهين آقايان كه الحمداله زنده و در پاريس زندگي ميكند برايم حواله كرد قبول نمودم، نه دعوت صدام حسين را كه هواپيماي شخصي براي مسافرت من به بغداد به مصر فرستاد، قبول كردم و نه پيشنهاد دوست عزيز مصري خود (سمي هاشم) را كه سفير مصر در كويت شد و بمن تلفن كرد كه با نوشتن چند سطري به شيخ كويت و بوسيله او، چند ميليون دلاري دريافت ميكنم، پذيرفتم. غرض از اشاره خيلي خيلي كوتاه به اين دوره پر از فلاكت ولي پربار خويش، نه براي خودنمائي است و نه براي خودستائي، خودنمائي براي كي و چه كساني؟! و خودستائي براي جلب نظر و محبت چه عناصر فاسدي؟! انگيزه بيان اين واقعيتها، نحوه اظهار عقيده (كدام عقيده؟!) و بيان نظرات پر از غرض و احمقانه مغرضين فاسد و عقده اي است پيرامون مطالب و مقالاتي كه از من در گاهنامه آقاي دكتر آرمان نوري چاپ شده است. عده زيادي از چاپ مجدد اين واقعيتها به ايشان تبريك گفتند و مطالب مزبور مورد بحث گروه بيشماري قرار گرفت. ولي چند نفري از همان عقده ايها و فاسدها كه هنري جز وراجي و دروغگوئي و شيادي نداشته اند و ندارند و با سر و صدا و قيل و قال در اين بازار مكاره كوشيده و ميكوشند كه خود را كسي و يا چيزي معرفي نمايند، به دكتر نوري تلفن كرده و از چاپ مقالات من ايراد گرفته اند (البته اغلب بدون اينكه خود را معرفي نمايند) و چون در شماره اخير گاهنامه پارس، دكتر نوري از روي علاقه، با زحمات زياد سخنان مرا از نوار پياده كرده و به چاپ مصاحبه من با راديو صداي ملي ايران و به نقل دو مطلب ديگر از ماهنامه آهنگ سياسي مبادرت نمودند، آنها و خائنين و يا اقوام و كسان خائنين بدنام، به دكتر نوري گفته اند كه نشريه شما «سلطانپورنامه» شده است و البته اين افراد حقير و فاسد هم جرأت نكردند نظرات و ايرادات و انتقادات خود را با امضاي خود بنويسند. اين ماجرا سبب شد كه من به تكرار و بيان واقعيتها، خيانتها، جاسوسيها و وطن فروشيهاي عده زيادي كه ميشناسم و قبلاً اكثر آنها را معرفي كرده ام مبادرت نمايم و بر فرض كه دكتر نوري نخواهد با چاپ و نقل مطالب مهم آهنگ سياسي موجب رنجش و ناراحتي اين خائنين فاسد بشود، نظير گذشته آنها را بصورت جزوه و رساله و يا اعلاميه چاپ خواهم نمود. عجبا، بعد از اينهمه سال كه ماسكها از روي قيافه ها و صورتهاي كريه و ننگين كنار رفته و اسرار و عوامل سيه روزي ملت ايران شناخته شده اند، و پس از اينهمه بدنامي و هوچي گري و وقاحت و پرروئي، باز طبقه مزبور به خود اجازه ميدهند درباره من و نظرات من آنهم با حسادت و بدون ذكر نام خويش اظهار عقيده به نمايند!! آيا من باز هم بايد به اين ياوه ها و ياوه سرايان بي اعتنائي نمايم؟! براي آگاهي اين حسودهاي بدبخت، بايد بگويم من رابطه عاطفي و صميمانه اي با دكتر نوري دارم و صداقت و صراحت او سبب شده است كه از نشريه او كه بيان كننده آلام يك ملت و معرف خائنين به اين ملت بدبخت است حمايت كنم و هرگز نظير ديگران در قبال اين وظيفه ملي كمتر توقع و انتظاري از ايشان نداشته و نخواهم داشت. سعي كنيد در سه جبهه كه خود شما بارها فرموديد به مبارزه ادامه دهيد: نخست جبهه حكومت اسلامي، دوم عوامل ستون پنجم آن در خارج، سوم سياستهاي بين المللي عليه ايرانزمين و سعي شود از همياري ياران صادق و عاشقان ايران اهورائي بهره مند شويد. و در انتها، در صورتيكه از چاپ و نقل مقالات و مطالب تاريخي من خودداري نمائيد هرگز از شما نخواهم رنجيد.
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 12:40 PM توسط میثاق آزاد |
متن سخنراني تكان دهنده آقاي تراب سلطانپور كه شنبه 4 ژانويه از راديو صداي ملي ايران چندين بار پخش شد تحولات بعد از جنگ دوم جهش علمي و صنعتي و رنسانس غرب و انقلاب كبير فرانسه كه در اكثر مردم روي كره اثر گذاشت، بعلت وجود نظام عوامل استعمار نتوانست در بيداري حداقل گروهي از مردم كم سواد ايران هم اثر بكند. بعد از جنگ دوم جهاني كه با سرعت عجيبي مردم جهان، بخصوص استعمارزده ها، عليه استعمار و براي بدست آوردن استقلال بميدان آمدند و پوزه استعمارگران را بخاك ماليدند، باز ملت ما در خواب خرگوشي فرورفته بود. طراحان استعمار كه نميتوانستند مانع از آگاهي مردم ايران از تحولات بعد از جنگ بشوند، با بكار گرفتن عوامل و جاسوسان فراوان ايراني خود كه گروه بيشماري از آنها عنوان چپ نما و چپ گرا و كمونيست و مائوئيست و ملي و ملي گرا بر خود نهاده بودند، با براه انداختن احزاب قلابي و قيل و قالها و سر و صداهاي ظاهراً آزاديخواهي، مردم و بخصوص نسل جواني را كه در زمان رضاشاه به علوم و فنون جديد آگاهي پيدا كرده بود فريب دادند و افكار آنها را مسموم نمودند و موجبات قرباني شدن اين نسل پويائي كه تازه روحيه و غرور ملي و خون وطن پرستي در رگهايش جريان پيدا كرده بود، بكلي سركوب و منكوب و خفه نمودند. در آن روزهائي كه جوانهاي همه كشورها براي مؤثر بودن در مقدرات و سرنوشت خود و ملت و مملكت خود بپا خاسته بودند و بعنوان مقال جوانان آمريكا براي جلوگيري از ادامه جنگ خونين و بيرحمانه دولت خود عليه مردم بيگناه ويتنام و مقاومت شديد جوانان ويتنام، ابرقدرت آمريكا را مجبور به عقب نشيني كردند، و در روزهائي كه نسل جوان فرانسه با مهمترين ناجي و رهبر بزرگ خود يعني ژنرال دوگل مبارزه شديدي را آغاز و او را خانه نشين نمودند، و در ايامي كه ميليونها جوان چيني كه از نفوذ و سلطه استمارگران انگليس و حكومت فاسد ژنرال چيانكايشك به خشم آمده بودند و در راه پيمائي 12 هزار كيلومتري مائو رهبر پيامبرگونه خود شركت كردند، و عليرغم ميلياردها و ميلياردها دلار كمكهاي تسليحاتي و اقتصادي آمريكا به دولت فاسد مزبور، معهذا او را بزير كشاندند و مائو را بر خود و ملت خود حاكم نمودند، آري در چنين شرايطي عده معدودي از جوانان ايراني نيز، براي آموختن مبارزات مسلحانه چريكي به فلسطين و كشورهاي ديگر رفتند و عجيب و بدبختي آور اينكه اين چريكها به فرماندهي امثال مسعود رجوي، مبارزات مسلحانه خويش را عليه افسران وطن پرست ايراني و پادشاه ايران و حتي براي دزديدن و كشتن فرزند 9 ساله او و ترور چند نفر از مستشاران نظامي آمريكا، شروع كردند. و عجبیتر و حيرت انگيزتر اينكه اين «چريكها» كه خود و اجدادشان حدود دويست سال در زير فرمانروائي و سروري و فرماندهي استعمارگران انگليس و روس، با خواري و خفت و بدبختي و سرافكندگي زندگي و بردگي كرده بودند، حتي تيري بسوي يك انگليسي يا عامل ايراني او، و يا بسوي يك روسي و كمونيست نماي ايراني او شليك نكردند...!!! و همه ميدانيم هنگام ظهور امام از عرش اعلي براي نجات بشريت و خاتمه دادن به حكومت افراد مفسد في الارض كه مجاهدين خلق نقش بازوي انقلاب او را بعهده گرفتند، هرگز حتي شعاري عليه جنايات انگليس و چند هزار نفر از عوامل ايراني او كه بر ملت بدبخت ما حكومت ميكردند، ندادند. و واقعاً شرم آورتر اين بود كه حركت خائنانه آنها يعني چريكهاي چپ گرا و اسلام نما و انقلابي!!! تمام قدرت خود را در ستايش از امام و حكومت ولايت فقيه بكار بردند...!! اعلاميه هاي شديد اين چريك نماها را فراموش نكرده ايم كه به حكام شرع ميگفتند هرچه ميتوانيد بيشتر بكشيد و حتي تصميم گرفتند كه شبانه به زندان قصر كه داراي 6-7 هزار زنداني بيگناه امثال من بود حمله نمايند و همه را بكشند كه انصافاً مهندس بازرگان جلو اين جنايت هولناك آنها را گرفت. عقب نشيني نسل جوان باري، به اصل مطلب برميگردم. گفتم كه خبرگزاريهاي جهان حتي اغلب مقامات رژيم آخوندها اعلام كردند كه 75 درصد از جواناني كه داراي ديپلم يا ليسانس هستند شب و روز تلاش ميكنند كه آب و خاك و ايل و تبار خود را ترك نموده و به كشورهاي ديگر پناه ببرند. گفتم و باز تكرار مينمايم. اولاً هيچيك از ممالك جهان آنهم در شرايط كنوني كه دارند همه پناهندگان و مهاجرين را از كشورهاي خويش بيرون ميكنند، اين خيل عظيم يعني 10-20 ميليون نفر جواني را كه حتي تأمين هزينه خورد و خوراك آنها نياز به بودجه هنگفتي دارد نخواهند پذيرفت و بر فرض محال كه بتوانند بهر طريقي كه شده مملكت خود را ترك نمايند و از محل خوابيدن و خوردن لقمه ناني چشم بپوشند، آينده شومتري خواهند داشت. اما آنچه گفتم و اينك ميگويم اين است كه اين نسل و جوانان پرمدعائي كه آنهمه سر و صدا بره انداختند و خود را نجات دهنده ايران معرفي ميكردند و براي خاتمه دادن به حكومت قرون وسطائي آخوندها آنهمه شعار دادند، اكنون ميخواهند سنگر مبارزه را ترك نمايند!! ميخواهند در برابر آخوندها عقب نشيني بكنند، ميخواهند پدر و مادر و اقوام و كسان خود را در اسارت آخوندها باقي بگذارند و بالاخره ميخواهند درس «شجاعت» و «مقاومت» و «وطن پرستي» و ايثار و جانبازي را به نسلهاي آينده بدهند!!! فرار جوانها از ايران از همان هفته ها و ماههاي اول حكومت امام آغاز و ادامه داشته و دارد و بكرات مقامات جمهوري اسلامي اعلام نموده اند كه همه مغزهاي متفكر دارند از ايران فرار ميكنند و سالي دو سه هزار نفر از اين طبقه آب و خاك خويش را ترك مينمايند و نيز بارها گفته اند كه حتي آن عده زيادي از جوانهائي را كه براي تحصيل بخارج فرستاديم هيچكدام به ايران مراجعت نمينمايند... من نميدانم اين واقعيتها در خود جوانان و ساير هموطنان چه اثري كرده و خواهد كرد؟ و حضرات تحليلگران به تمام معني باشرف و دانشمند! و آنهائيكه از راه شيادي و هوچي و وراجي ميكوشند كه خودي به نمايند، با اين فاجعه چه برخوردي كرده و ميكنند؟ آيا باز ميگويند موج عظيم دانشجويان رژيم منحوس آخوندها را بلرزه درآورده است؟ نظر من اين است كه بوجود آمدن چنين شرايط مصيبت باري هم طراحان استعمار و هم عوامل كثيف آنها يعني آخوندها را خيلي خيلي راضي و شاد خواهد نمود، زيرا 10-20 ميليون نفر جوان زير 30 سال كه وارد بازار بيكاري شده اند (چون بازار كار وجود ندارد) حداقل نياز به كار و درآمدي دارند و ميدانيم بكار گماشتن اين عده كثير براي آخوندهائي كه گرفتار صدها هزار نفر افراد بيكار و بي خانمان هستند، غيرممكن است و نيز نميتوانند در شرايط كنوني 10-20 ميليون نفر جوان را از بين ببرند يا حداقل زنداني نمايند. تازه زندان كافي براي اينهمه انسان ندارند و در شرايطي كه كوشش ميكنند با وقاحت و پررروئي با ساير كشورها ارتباط برقرار نمايند و رفت و آمد پيدا بكنند، نميتوانند حتي شكم اين 20-30 ميليون نفر بيگناه و درمانده را سير بكنند. و مهمتر از اينها اين است كه بوجود آمدن چنين شرايطي بعنوان بزرگترين پيروزي استعمارگران انگليس بشمار خواهد رفت، زيرا آنها از دو قرن پيش حتي با هر نفس كشي و با هر سر و صداي مخالفي و هر رجل و آدم وطن پرستي شديداً و بيرحمانه مخالفت كرده و ميكنند حتي انتقاد از عوامل فاسد و دزد و نادرست آنها موجب واكنش شديد تبليغاتي عليه انتقاد كننده از سوي آنها ميشود. موضوع حياتي آموزش و پرورش مهمترين، اساسيترين و حياتيترين موضوع و مسئله اي كه سرنوشت همه انسانها در همه كشورهاي جهان را تعيين كرده و ميكند، آموزش و تربيت و آماده ساختن نسلهائي است كه بعد از نسل و طبقه حاكم، بايد جانشين آنها بشوند و مملكت را اداره نمايند. زمامداران و مديران همه ملتهاي شرقي، يعني غرب و ژاپن و روسيه و چين و ساير كشورهاي پيشرفته، از همان روز بقدرت رسيدن و در اداره ملت و مملكت خود ذيمدخل شدن فوري و باشتاب و از روي بررسي و تحقيق، براي تربيت و آموزش جانشينان خود، با نهايت دقت و دلسوزي و بدون غرض ورزي و قوم و خويش و يار و غاربازي، ميكوشيدند مديران بالياقت و دانشمند و وطن پرستي براي جانشيني خويش آماده نمايند. اتخاذ چنين روشي سبب شده است كه رفتن و يا استعفاي يك رئيس جمهور و يا دولت و مقاماتي در اين كشور، كمترين تأثيري در گردش امور مملكتهايشان نداشته و ندارد. با بياد آوردن اسامي آنهائي كه با عنوان رئيس جمهور، يا نخست وزير و وزير و مدير در رشته هاي مختلف بر اين ملتها حكومت ميكردند و بدلائل مختلف كنار رفتند، و كمترين كارشكني و مخالفتي در وظايف جانشينان خويش ننمودند و نمينمايند و نظير اغلب رجال پفيوز و وطن فروش ايران سعي نكردند و نميكنند كه تا آخر عمر در امور يك مملكت آنهم براي سواستفاده و انجام مقاصد استعمار دخالت نمايند، استحكام سازمانهاي ملي و شرف و وطن پرستي رهبران اين كشورها را ثابت ميكند. آري، با توجه و آگاهي از اين مهمترين مسئله اي كه سرنوشت همه ملتها را تعيين كرده و ميكند، به اين واقعيت مصيبت بار نيز بايد توجه نمود كه در كشور ما، و در بين زمامداران اغلب فاسد و حتي در بين دانشگاه ديده هائي كه اداره مملكت را بدست گرفتند، هرگز اين مهمترين و حياتيترين موضوع مورد توجه قرار نگرفته است و نميگيرد. بهمين جهت، ما از ديرباز گرفتار فقر آدم و نداشتن مدير و مديران باصلاحيت و دلسوز و كارداني بوده ايم و ميباشيم. ميدانيم براي اينكه نسل و طبقه ديگري براي جانشيني ميليونها نفري كه مثلاُ آمريكا و يا هريك از كشورهاي اروپا را اداره مينمايند، آماده شود و تربيت و آموزش به بيند و وارد اداره امور مملكت شود، حداقل نياز به 30-40 سال وقا دارد، زيرا طفلي كه بدنيا مي آيد تا زمان پايان تحصيلات دبيرستاني و يا دانشگاهي خود نياز به 20-30 سال وقت دارد و تازه وقتي وارد بازار كار شد و بكاري گماشته گرديد بايد چندين سال وقت خود را ضرف آموزش و كارآموزي و تجربه آموختن بكند و ميزان لياقت و استعداد خويش را براي انجام مسئوليتهاي مهمتري ثابت به نمايد. با توجه به اين واقعيتهاي سرنوشت ساز وقتي از سرنوشت شوم و بدبختي آور نسل ديروز و امروز خود آگاه باشيم، آنوقت خواهيم دانست براي اينكه نسل آينده كه امروز اطفال شيرخواري هستند وارد بازار كار بشوند، حداقل 30+30 سال ديگر طول ميكشد. تازه آيا موجبات تربيت و كارآموزي آنها براي اداره مملكت قراهم خواهد شد يا نه، من ترديد دارم. بنابراين يكي ديگر از بدبختيها و مصيبتهاي امروز و فرداي ملت ايران، بحران بي آدمي است. تاكنون اين مهمترين و حياتيترين موضوعي كه با حيات يك ملت و استقلال يك كشور بستگي و ارتباط قطعي دارد نيز مورد بررسي و تجزيه و تحليل واقع نشده است، زيرا حتي انديشيدن بدان خلاف منافع استعمارگران بوده است و ميباشد. ميدانيم وقتي رضاشاه قدرت را بدست گرفت و پايگاه هاي استعمار و مكتب خانه هاي آخوندها را تخته نمود و به دخالت آنان در سرنوشت مملكت خاتمه داد، با اينكه بدست كارشناسان و متخصصين ورزيده آلماني با سرعت اصلاحات را ادامه ميداد، معهذا از همان سال او، گروه بيشماري از جواناني كه مدارس ابتدائي و دبيرستاني را تمام كرده بودند، انتخاب نموده و موجبات مسافرت آنها را به كشورهاي غرب براي ادامه تحصيل فراهم كرد. غافل از اينكه، استعمارگران انگليس، با توجه و آگاهي از نقش حياتبخش و سرنوشت ساز تحصيل كرده ها، بوسائل مختلف اكثريت قريب باتفاق اين دانشجوياني كه اميد رضاشاه و ملت بودند، با وعده و وعيد به عضويت شبكه هاي بدبختي آور خويش درآوردند و چنانكه ميدانيم همينها، بعد از بدست آوردن ديپلمي، بدون آموزش و كارآموزي و تجربه، اداره امور مملكت را براي ايجاد چنين سرنوشتي بدست گرفتند و تنها بفكر جانشينان خائني نظير خود بودند. و ميدانيم در تمام اين دوره تاريخ ميهن و پر از فاجعه ايران و تا به امروز همه افراد بااستعداد و وطن پرست و مدير را بطرق مخالف از بين بردند و كار مملكت ما بجائي رسيد كه بلافاصله بعد از اشغال ايران و استعفاي رضاشاه گروه عظيم عوامل تربيت شده استعمار اداره مملكت را بدست گرفتند و اراذل و اوباش و اقوام و كسان بيسواد و نادرست خود را بر ملت بدبخت ما حاكم نمودند. بهمين جهت است كه افراد كثيف و خائني نظير دكتر كلاني، دكتر علي نقي كني و ساير افراد خائني كه بنام دبير كل احزاب قلابي عوامل انگليس را بعنوان نماينده بر ملت ايران تحميل نمودند، امروز با نهايت آرامش و راحتي در زير سايه خامنه اي و رفسنجاني و خاتمي زندگي ميكنند. با اين ترتيب، بالاخره استعمار با اجراي چنين برنامه هائي ايران را تبديل به قبرستان مرده هاي متحرك نموده است. و خوب ميدانيم اين مرده هاي متحرك نه اعتقاد و علاقه اي به كشور دارند و نه توان اداره آنرا. در چنين شرايطي آيا توقع داريد سرنوشت ملت بدبخت ما غير از اين باشد.
+ نوشته شده در Wed 19 Mar 2008ساعت 12:25 PM توسط میثاق آزاد |
يكي از بزرگترين دانشمندان جهان كه متأسفانه نام او را فراموش كرده ام، گفته است، اشخاصي ميتوانند بر اريكه رهبري و يا حكومت بر جامعه اي بنشينند كه چيز يا چيزهائي در نزد آن جامعه به گرو گذاشته باشند، تا از خيانت به جامعه بيم كنند...اين اصل تغيير ناپذير از بدو خلقت بشر تا به ابديت پيروي شده و خواهد شد. مجال و نيازي نيست كه به سوابق درخشان و يا چيزهائي و سرمايه هاي گرانبهايي، منابع و انسانهاي برتر و پيامبرگونه اي كه رهبري و حكومت بر ملتهاي خود را بدست آوردند و جز مقدسين و تاريخ سازان جهاني بشمار ميروند، چيزي گفته شود. ميدانيم، اين اصل از قرن 18 تا به امروز دلمشغولي و منشأ همه مبارزات انتخاباتي ملل عالم شده است. براي اينكه درك و فهم اين بحث مهم براي همه بويژه نسل جوان آسانتر باشد، به يكي دو مورد اشاره مينمايم. ميدانيم فساد و بدبختي در زمان سلسله قاجار بجائي رسيده بود، كه چند نفري ميكوشيدند جانشين احمد شاهي كه علناً و با نهايت بيشرمي ماهي 15 هزار تومان از دولت استعمارگر انگليس حقوق دريافت ميكرد و ننگ و خواري و خفت ملي را به اوج رساند، بشوند. ولي چون هيچيك چيزي و يا چيزهائي در نزد جامعه به گرو نگذاشته بودند، لذا موفق نشدند. دليل و راز و رمز موفقيت و پيروزي و به قله شهرت و محبوبيت و افتخار رسيدن يك سرباز وطن پرست، آگاهي ملت ايران از خدمات و مبارزات و جانفشانيهاي صميمانه او در راه مملكت بود. و ميدانيم اين سرباز بخاطر جاه و مقام عمر و زندگي خويش را وقف نجات ملتي كه به تمام اسرار و علل سيه روزي او آشنا بود، ننمود. او به رسالت و به وظايف بسيار مقدس خويش آنهم در چنان شرايطي كه از در و ديوار سرزمين ايران نكبت و بدبختي و خواري و خفت و بيگانه پرستي، ميباريد، پاي بند بود، كه كمتر كسي اميدي به نجات ملت آنچناني ايران داشت. پسر كو ندارد نشان از پدر تو بيگانه خوانش، نخوانش پسر
+ نوشته شده در Tue 18 Mar 2008ساعت 5:57 PM توسط میثاق آزاد |
زنده باد آزادی ثبت باد بر اریکه تاریخ نامت ای ایران هموطنم سلام دلم برای همه شما تنگ شده ولی چاره جیه که این سختی رو میکشم تا بتونم به وطنم خدمت کنم. ۲۹ اسفند ماه روزی که بالاخره مصدق و یارانش رای مجلس برای ملی نمودن صنعت مادر نفت را بدست آوردند، هم از راه رسید و متاسفانه هیچ کس به فکر این که جشنی چیزی بگیره نیست. زنده باد مصدق یار صدیق ملت مظلوم و رنجدیده ایران زمین. از همین راه دور به کلیه ایرانیان روز ۲۹ اسفند را تبریک عرض میکنم و آرزوی آزادی هرچه زودتر کشورم را دارم. ای جوانان ایرانی متاسفانه دیگر کورش ها، داریوش ها، و مصدق ها دیگه نیستند. ولی ما ها هستیم ما پیام آوران زرتشت، ما از تبار آریایی ایم بجز خودمان کسی به فکر ما نیست پس بیا تا دست در دست هم برای آزادی این خاک پر ز مهر تا آخرین قطره خون مبارزه کنیم. ایرانم آزادیت آرزوی تک تک سلولهای ایرانیان وطن پرست است
+ نوشته شده در Tue 18 Mar 2008ساعت 5:39 PM توسط میثاق آزاد |
تصميم بازرگان و جفرودي براي سقوط شاه چون اين بخش از مقاله آقاي شريفي، افشاي اسرار تازه اي است، به نقل سطوري از آن مبادرت مي نمايم. وي مينويسد: ... از خيانتهاي جبهه ملي كه بگذريم، نقش مهندس بازرگان و نهضت آزادي (در فاجعه 1357) قابل بحث است... بازرگان از مذهب براي دستيابي به قدرت استفاده ميكرد. در تظاهر به دين داري، ايجاد مدارس دخترانه و پسرانه جدا از هم، برگذاري جلسات مذهبي با عناوين مختلف و تشويق زنان براي استفاده از حجاب اسلامي، نقش عمده اي داشت. بازرگان يك سال قبل از آمدن خميني، طي نشستي تصميم به براندازي شاه و بيعت با خميني را به حاضرين در جلسه قبولاند و نامه اي در اين باره به خميني نوشت كه براي دكتر يزدي به آمريكا فرستاد. وي نامه را بدستور بازرگان به نجف نزد خميني برد و موافقت او را گرفت. بازرگان اين نامه را در همان زمان براي مهندس جفرودي خوانده (تا او نيز در جريان باشد)... بالاخره بازرگان از روز ورود خميني به پاريس و بعد هم به تهران، بعنوان معمار استقرار رژيم جنايتكار خميني وظيفه اش را انجام داد... بدون ترديد، آقاي شريفي اين آگاهيها و اسرار مهم را در همان زمان يعني حداقل يكسال پيش از انقلاب بدست آورده، حال اين سئوال مهم مطرح ميشود كه اين آقا چرا همان موقع و پيش از توفيق بازرگان و جفرودي و امام و ديگران آنها را افشا ننمود و ملت ايران را از خطري كه آنها و همه چيزشان را تهديد ميكرد، آگاه نساخت؟ باز بدون ترديد، همه اين اسرار را در همان زمان به دوست پنجاه ساله اش شاپور بختيار گزارش كرده است. سئوال مهمتر اين است كه چرا اين آدم متظاهر به ايرانيت، متظاهر به آزاديخواهي، متظاهر به مخالف حكومت اسلامي، در تمام حياتش اشاره اي به اين اسرار حداقل براي ثبت در تاريخ و آگاهي نسلهاي آينده ننمود. و چرا تا آخر عمر دوستي خود را با بازرگان و دوستي و همكاري و همپالكي خويش را با جفرودي حفظ كرد و ادامه داد و با وجودي كه سوابق ننگين اين آدم فاسد و هفت خط را ميدانست و از ميزان ثروتي كه بخارج انتقال داده بود آگاه بود معهذا هر ماه مبلغ هنگفتي از پول عراق به او ميداد؟ بيان اين واقعيات بدبختي آور و افشاي اين اسرار مهم، آنهم بعد از بيست و چند سال، يعني بعد از پيروزي امام و بازرگان و جفرودي، كه بختيار نيز نقش مؤثري در پيروزي آنها داشت، حكايت از عدم احساس مسئوليت و فرصت طلبي آقاي شريفي و امثال او ميكند. بديهي است مورخين شريف و آگاه داوري و نظرات مرا در باره اين رويدادها و عوامل آنها، تأييد و تصديق خواهند نمود.
+ نوشته شده در Mon 17 Mar 2008ساعت 12:14 PM توسط میثاق آزاد |
انگيزه اين بحث چند روز قبل يكي از دوستان، شماره اخير گاهنامه «سهند» را كه از ده – پانزده سال پيش به مديريت آقاي رحيم شريفي و با سرپرستي و كمك دكتر بختيار منتشر ميشده است، برايم آورد. مدير اين نشريه چنانكه خود نيز نوشته است، پنجاه سال با دكتر بختيار روابط بسيار صميمانه اي داشته و عضو شوراي عالي و كميته مركزي حزب ايران بود و همه عمرش را چنانكه خود گفته است در «سياست» گذرانيده است. ايشان سالها بعد از مرگ دكتر بختيار، براي اثبات و ابراز حق شناسي خود، تجليل و ستايش فراواني از دوست و هم مسلك پنجاه ساله اش نموده است. اما چون نحوه نخست وزير شدن دكتر بختيار را خلاف واقعيتها و ماجراها نگارش و تشريح نموده است، من بلافاصله طي يك يادداشت خصوصي به ايشان نوشتم كه حق شناسي از دوستي نبايد سبب شود كه انسان به تاريخ و نسلهاي آينده هم دروغ بگويد. وقتي موضوع را با دوست دانشمندي مطرح كردم، گفت نبايد در باره چنين موضوع مهم تاريخي به يك يادداشت خصوصي اكتفا نمود. نظريه اين دوست باعث پرداختن به موضوع و مسئله اي شد كه در سقوط يك پادشاه مترقي و فرمانروائي ولايت فقيه، و پيآمدهاي بدبختي آور آن، گرديد. آقاي شريفي در مقاله خود چنين نوشته است: ... وقتي به شاه ثابت شد كه دكتر سنجابي از عهده اداره مملكت برنمي آيد، به سراغ بختيار رفت...! و بدينسان نامزدي بختيار به نخست وزيري از سوي شاه موجب تعجب همه گرديد... آقاي شريفي اضافه ميكند: ... با توجه با اينكه كمتر كسي حاضر بود مسئوليت اداره مملكت را (البته طبق طرح طراحان استعمار) قبول كند، شاه به بختيار پيشنهاد نخست وزيري نمود...! يك دروغ ديگر. قبل از اينكه ماجراي نحوه نخست وزير شدن بختيار، عامل انگليس و «سيا» را شرح بدهم، از آقاي شريفي سئوال ميكنم: شما كه بقول خودتان پنجاه سال مشغول «مبارزه سياسي» بوده ايد و با همه «رجال» و رهبران جبهه ملي و كمونيستها و فراماسونها ارتباط داشته ايد، چگونه مأموريت شوم بختيار را براي جامه عمل پوشاندن به توطئه و دسيسه هاي انگليسها، اين چنين مغرضانه و خلاف واقع توصيف كرده ايد؟ آيا از اتحاد بين جمع اضداد، يعني مذهبيها، لامذهبها، لائيكها، دانشگاه ديده ها، متحير و متعجب نشديد كه در برابر اين اتحاد شوم سكوت كرديد؟ آقاي شريفي، شما كه در متن خيلي از «بازيها» و توطئه ها بوده ايد، قطعاً ميدانستيد كه اجراي طرح سقوط سلطنت و تشكيل رژيم ولايت فقيه، حتمي بوده است. بهمين جهت اغلب اطرافيان شاه، حتي عده اي از «ژنرالها» و سناتورها و وكلا و قلم بمزدان ياهفته ها پيش از «پيروزي» آيت الله، با ثروتهائي كه دزديده بودند، از ايران فرار كردند و يا در پنهان و آشكار با آخوندها و جمع اضداد ساخته بودند و شاه را در طوفان و گرداب هولناك و وحشت آوري تنها گذاردند! (در دوره اول مجلس اسلامي، آخوندي به آخوند ديگر اعتراض كرده و گفت تو كه با ساواك همكاري مي نمودي اينجا چكار ميكني. آخوند مزبور جواب داد، آنها با من همكاري ميكردند و يكي از سرتيپهاي ساواك تمام اسرار را براي من مي آورد و من براي امام ميفرستادم. در مذاكرات مجلس اسم اين سرتيپ بميان آمده است! باري، شاه با آگاهي از اين واقعيات خائنانه و مصيبت بار، نيز ميدانست كه همه اطرافيان او و اكثر كسانيكه به نحوي از انحا در اداره مملكت ذيدخل بودند، از سياست استعمارگران و دشمنان ايران پيروي كرده و ميكنند. با اين تزتيب و با آگاهي از تصميمات دولت انگليس و آمريكا در گوادولوپ مبني بر اينكه: شاه بايد برود و خميني بايد بيايد، به پايان سلطنت خود مطمئن شده بود، خاصه كه ساليوان سفير آمريكا به پيروي از سياست انگليس هر روز باتفاق سفير انگليس نزد شاه ميرفت و به ساعت خود نگاه ميكرد و از شاه ميپرسيد چه ساعتي حركت خواهيد كرد؟ ولي همه طراحان «انقلاب» از او خواسته بودند كه پيش از رفتن، براي جلوگيري از هرج و مرج و از هم پاشيدن مملكت يكنفر را بعنوان نخست وزير انتخاب بكند تا مانعي در پيشرفت انقلاب بوجود نيايد. با اين وصف حتي در چنين شرايطي نميخواست كه مقدرات مملكت را بدست يكنفر نامطمئن و خيانت پيشه بسپارد. بهمين جهت ضمن انتخاب يك نخست وزير نظامي (كه او نيز خائن از آب در آمد) مرتب با دكتر صديقي و انتظام و حتي دكتر اميني مشورت مينمود. با اينكه دكتر صديقي اصرار داشت كه شاه در مملكت بماند، معهذا چون از همه اسرار و دسيسه هاي پشت پرده آگاه بود، پيشنهاد صادقانه صديقي را نپذيرفت، ولي بختيار بمحض رفتن شاه بارها و بارها اعلام كرد كه بشرط رفتن شاه نخست وزير شدم. و در تمام اين شرايط شاه هرگز حتي نامي از شاپور بختيار بر زبان نياورد. زيرا سوابق خود و پدر خائن و جنايتكارش را كه بدستور انگليس ها و شيخ خزعل 400 سربازي را كه بدستور رضاشاه از راه بختياري عازم امنيت خوزستان بودند، خلع سلاح و قتل عام نمود و بهمين علت رضاشاه او را اعدام كرد. در چنين شرايطي يك روز دكتر بختيار بوسيله تلفن بمن گفت كه لازم است حتماً امروز شما را به بينم و آدرس مرا گرفت و بدفتر من آمد. پس از مذاكرات مقدماتي گفت: دكتر صديقي خيلي پير شده است. دكتر سنجابي نيز لياقت اداره مملكت را در چنين موقعيت بحراني ندارد. انتظام و اميني هم از قبول مسئوليت خودداري نمودند. بنابراين چرا براي خود من فعاليتي نميكنيد؟ در پاسخ به سئوالات من گفت: ... اكثر اعضاي جبهه ملي از من حمايت خواهند كرد، بيشتر روحانيون كه از قديم با خانواده من نزديك بودند و هستند، با من مخالفت نخواهند كرد. خود آيت الله خميني نيز نظر مساعدي دارند و ايلات و عشاير هم از من اطاعت خواهند كرد و... من اين مذاكرات طولاني را نوشته و بوسيله پروفسور عدل براي شاه فرستادم. روز بعد تيمسار پاكروان از طرف شاه، از من سئوال كرد كه آيا خودت به بختيار اطمينان داريد؟ من با اشاره به سوابق خانوادگي اش، جواب منفي دادم. معهذا دو سه روز بعد، مجدداً بختيار بوسيله تلفن از من خواهش كرد كه به دكتر نهاوندي بگويم موجبات ديدار او را با ملكه سابق فراهم نمايد. دكتر نهاوندي كه آن روزها با نهايت شهامت، در انتشار روزنامه آهنگ سياسي مرا كمك ميكرد، نتوانست و يا نخواست اين تقاضاي بختيار را انجام بدهد... باري... ساعت 7 بعد از ظهر روز تاسوعاي سرنوشت ساز، تيمسار اويسي بوسيله تلفن از من خواست كه فوري نزد او بروم. وقتي وارد لويزان شدم عده زيادي از افسراني كه با او همكاري ميكردند و مرا ميشناختند از من احوال پرسي نمودند. تيمسار با ناراحتي و بي ميلي به من گفت ميتوانيد ترتيبي بدهيد كه شاپور بختيار نزد من بيايد و از اينجا روانه كاخ نياوران بشود؟ من نيز با ناباوري و حيرت گفتم سعي ميكنم و از نزد او به بختيار تلفن كردم و گفتم براي امر مهمي، من تا چند دقيقه ديگر نزد شما خواهم بود. چون كارت عبور شب و اتومبيل نداشتم، جلال آهنچيان را همراه من كرد. (و تمام ماجرا را در كتابي كه تحت عنوان سقوط يك پادشاه نوشته، تشريح نموده است. در منزل بختيار بعد از صرف يك فنجان چاي و صحبت هاي متفرقه در باره مسائل روز، به او گفتم قرار است كه شما امشب شرفياب بشويد ولي قبلاً بايد در لويزان با تيمسار اويسي ملاقات كنيد. او بدون مكث و با خوشحالي گفت: پس اجازه بدهيد لباسم را عوض كنم. بعد از تغيير لباس به لويزان رفتيم و بختيار را به تيمسار اويسي كه تا آن موقع وي را نديده بود معرفي نمودم. چون ميخواستم آنها را تنها بگذارم، جلال را به اطاق ديگر بردم. بعد از نيمساعت تيمسار بدره اي آمد و بختيار را به كاخ نياوران برد. روز بعد، بختيار بوسيله تلفن گفت ملاقات خيلي خوب بود. شما چيزي به كسي نگوئيد! قطعاً در چنين شرايطي كه محمد رضاشاه در برابر آن طوفان و توطئه و دسيسه انگليس كه مثل هميشه دولت آمريكا را آلت اجراي مقاصد خود قرار داده بود، مجبور گرديده بود كه وطني را كه پدرش و خودش در راه آبادي آن آنهمه فداكاري نموده بودند، خانه و كاشانه خود را ترك نمايد، لذا با علم به اينكه بختيار نيز يكي از عوامل انگليس و همدستان خميني و همكاران كمونيست او بود و با علم به اينكه اولين كلنگ ويراني را خود او خواهد زد معهذا فرمان نخست وزيري به او داد و روزي كه دولتش را براي گرفتن رأي اعتماد به مجلس برد، شاه براي سفر بدون بازگشت، با چشمان گريان به اتفاق خانواده اش به فرودگاه مهرآباد رسيده بود. ولي چون مجلس حاضر نبود كه به بختيار و دولت او رأي اعتماد بدهد، لذا وي سراسيمه و مضطرب خود را به شاه رسانيد و تقاضا كرد تا مجلس رأي اعتماد نداده است، ايران را ترك ننمايد. شاه نيز به رئيس مجلس دستور داد كه فعلاً رأي اعتماد به او بدهيد، بعد، خود دانيد... (قبل از صدور فرمان شاه، ساليوان، سفير آمريكا با تعجب زياد به شاه گفت: واقعاً ميخواهيد شاپور بختيار را نخست وزير كنيد؟ شاه گفت آري، او كرمي است كه از لابلاي ويرانه ها بيرون مي آيد (خاطرات ساليوان). هنوز هواپيماي حامل شاه آسمان ايران را ترك ننموده بود كه بختيار خود را ايران مدار و مجري يك طرح مصيبت آور ميدانست. بلافاصله دوستان خود نظير عبدالرحمن برومند را نزد خميني به پاريس فرستاد و با ساير مخالفين سلطنت تماس گرفت و با يك اشتباه، حمايت ارتش و طرفداران شاه را از دست داد و ميزان خيانت خود را آشكار ساخت. وي احمقانه در هيئت دولتش كه از مشتي افراد اغلب بي شخصيت و گمنام تشكيل شده بود، گفت: با تغيير چند ماده از قانون اساسي، ميتوان نظر آيت الله و ساير مخالفين كه براي تشكيل دولت جمهوري اسلامي را لابد برياست خودش تأمين نمود كه تيمسار بدره اي ميخواست با هفت تير خود، مغز او را متلاشي نمايد ولي ديگران مانع شدند. بختيار در همان دو سه روز بعد از رفتن شاه، ثابت كرد كه عاقبت گرگ زاده گرگ شود. هفته بعد يكي از شخصيتهاي بسيار وطن پرست اسناد عضويت بختيار را در شبكه فراماسونري و مزدوري انگليس و سازمان جاسوسي سيا را در اختيار من قرار داد، كه بلافاصله منتشر نمودم. در اينجا لازم دانستم چند سطري پيرامون رويداد تاريخي و فاجعه اي كه سرنوشت ملت ايران را تا سالهاي نامعلوم به چنين مصيبتي كشانده است، بنويسم: همه بويژه نسل «انقلابي» و اغلب رهبران شياد و خيانتكار كه داراي عناوين راست، فراماسون، كمونيست، جبهه ملي بر خود نهاده و مجري سياست شوم انگليس و تا حدودي روسيه بوده اند و ميباشند، بياد دارند كه من با انتشار آهنگ سياسي تمام اين واقعيتها و هدف سياستمداران انگليس را از براه انداختن شو و نمايش عظيمي كه «انقلاب اسلامي» ناميدند. پيش بيني نمودم و با دليل برهان گرد آمدن جمع اضداد را زير چتر خميني و قبول زعامت و امامت او را تشريح نمودم. ولي همه بياد دارند، حتي براي خاموش كردن اين يك صدا، آخوندها روي منبرها خواندن روزنامه مرا تحريم نمودند و كمونيستها هر روز اعلاميه هاي پر از دروغ و تحريك آميزي عليه من صادر ميكردند. زيرا من نحوه بكار گرفتن سلاح برنده مذهب را بوسيله طراحان انگليس و عوامل ايراني آنها تشريح مينمودم. من ميدانستم كه همان قدرتي كه با زور ارتش و اشغال ايران رضاشاه را تبعيد نمود، اكنون با حربه مؤثرتر و خطرناكتري بنام اسلام، در صدد برآمده اند به سلطنت محمد رضاشاه نيز پايان بدهند و يك حكومت قرون وسطائي و بدبختي آوري بر ملت ايران حاكم نمايند. طرح اين واقعيتها گرچه برايم گران تمام شد و ماه ها زنداني و از هستي ساقط نمود و تنها فرزندم را از دستم گرفتند، ولي آن روزها بوسيله پنج خط تلفن از صدها نفري كه هر روز تلفن ميكردند، صدي هشتاد تأييد و صدي 20 تهديد بود. و اين حكايت از سنجش افكار عمومي ميكرد. بيان اين واقعيت كه تاكنون مطرح نشده است نيز لازم است كه شاه از آغاز سلطنت خود بعلت مخالفت و دشمني انگليس به دوام آن اميدوار نبود. وي با آگاهي از اين واقعيت و با بياد داشتن اينكه سه بار خواستند او را ترور كنند، و با درك اين مصيبت كه صدي هشتاد اعضاي طبقه حاكمه ايران عضو شبكه هاي انگليس و عضو باند منحوس و بدبختي آور فراماسونها بودند، معهذا، به تصور اينكه آمريكا از او حمايت مينمايد و به تصور اينكه خدمات او و پدرش و بخصوص توسعه فرهنگ و آموزش رايگان و تقسيم املاك بين دهقانان و شريك نمودن كارگران در سود كارخانه ها و... فكر ميكرد ملت ايران از او حمايت خواهد نمود! در اينجا نيز ضرورت دارد به اين ماجراي تاريخي اشاره نمايم: يك هفته پيش از اينكه شاه براي هميشه ايران را ترك نمايد، آقاي اصلان افشار رئيس تشريفات بمن اطلاع داد كه فردا شرفياب شوم... وقتي وارد كاخ نياوران شدم از در و ديوار آن غم ميباريد. خلاف هميشه بسيار خلوت بود، جز دو سه نفر پيشخدمت كه آنها نيز افسرده و ملول به نظر مي آمدند، و يكي از مأمورين تشريفات (ملكشاه ظفر) كسي آنجا نبود... خلاصه تر ميگويم: وقتي مرا به دفتر شاه هدايت كردند با يك مرد خسته و پژمرده كه آثار بيخوابي و اضطراب در چشمان گود رفته او آشكار بود... بعد از ابراز مرحمت، گفتند خوشحالم كه با همان روحيه باقي هستي و گفت: تو نميترسي كه در برابر اين موج و طوفان چنين روشي پيش گرفته اي؟ گفتم از چه به ترسم؟ انسان يك روز مي آيد و روز ديگر ميرود. چون خيلي خسته و كوفته به نظر مي آمد، نشستند و به من نيز امر كردند كه به نشينم. بعد از لحظاتي مكث، با بغض و ناراحتي شديد گفت: ... اين بود نتيجه خدمات من و پدرم؟ (فعلاً نميخواهم همه مذاكرات آن روز را كه از يكساعت بيشتر طول كشيد، بازگو كنم. وقتي به ريشه آن بحران و سنجش افكار عمومي اشاره كردم، گفت شما كه سالها است در باره پايان يافتن سلطنت من اظهار نظر نموده اي، لابد بياد داري وقتي علي (ع) عليه معاويه قيام كرد، او با بالا بردن يك قرآن، مردم ناآگاه را عليه علي تحريك نمود. حال اگر طراحان اين بحران دو سه هزار جزوه قرآن بين مردم ناآگاه كه نه آخوند را شناخته اند و نه مذهب را، تقسيم نمايند، كدام سرباز مسلمان بسوي آنها شليك خواهد كرد؟ و گفتند: دشمنان من و ايران و قدرتهائي كه اين سرزمين زرخيز را مستعمره خود ميدانستند و ميدانند، با بدست آوردن موافقت آمريكا و بكار گرفتن سلاح مذهب و صدها و هزارها نفري كه خود را روشنفكر و رهبران سياسي جامعه معرفي ميكردند، موجبات خاتمه يافتن سلطنت مرا فراهم نموده اند. من ميروم، يعني بايد بروم و اداره مملكت بدست روحاني نمايان و ساير عوامل انگليس خواهد افتاد. اميدوارم مدينه فاضله اي كه وعده داده اند بسازند و مردم اين مملكت را در زير قوانين عدل الهي به سعادت و سربلندي برسانند. با اين ترتيب و چنانكه در كتابهاي نامهاي ننگين، خشم و نفرت و ساير آثار خود نشوته ام، انگليسها بدست خود ايراينها، ايران را ويران و ايراني را خوار و حقير و بدنام نموده اند. براي اثبات واقعياتی كه بدانها اشاره شد و براي اينكه اين رويدادهاي تاريخي كه سرنوشت ملتي را بصورتي كه ميدانيم و ميبينيم عوض كرد، و براي آگاهي نسلهاي امروز و فردا و براي ثبت در تاريخ، و براي اينكه روشن و بدون هر نوع ترديدي مورد توجه قرار بگيرند، به سه سندي كه انتشار يافته و دسترسي بدانها امكان دارد استناد مينمايم: 1 ـ اسدالله علم فرمانرواي واقعي ايران كه خود و خانواده اش مورد اعتماد صد در صد دولت انگليس بوده اند، سالها پيش از مرگش و پيش از مطرح شدن خميني كتباً به زن خود وصيت ميكند كه يادداشتهاي او موقعي منتشر بشوند كه كسي از دودمان پهلوي بر ايران حكومت نميكنند. دكتر عاليخاني كه زندگي اداري خود را از كارمندي ساواك شروع كرد و به ترتيبي اعتماد علم را بدست آورد و به وزارت و ثروت هنگفتي رسيد (احمد احرار پادو سابق روزنامه اطلاعات و كيهان مصباح زاده و وردستي هوشنگ وزيري، كه در مصاحبه با امثال عاليخاني استعداد زيادي دارد به اين واقعيتها اشاره نكرده و نميكند) در چاپ و انتشار يادداشتهاي علم صريحاً اين وصيت نامه را نقل كرده است. هرگز شاپور بختيار و مشاورين قلم بدست او و ساير «پژوهشگران» اين وصيت را مورد توجه قرار نداده و آنرا تجزيه و تحليل نكرده و از خود سئوال نكرده اند، علم چگونه از سالها پيش از انقلاب كه ايران را جزيره ثبات ميناميدند، ميدانست كه شاه رفتني است و سلسله پهلوي پايان خواهد يافت؟ 2 ـ دكتر محمد باهري وزير و معاون علم در مصاحبه با همين كيهان امثال احمد احرار گفت، سالها پيش از انقلاب علم بمن گفت شاه رفتني است. شما فكر سرپناهي در خارج از كشور باشيد. 3 ـ از دو سندي كه خيليها آنها را مطالعه كرده اند مهمتر، بيانات و گفته هاي آقاي ژيسكار دستن رئيس جمهور سابق فرانسه است كه گفته و نوشته است كه موقعي كه مرا و صدراعظم آلمان را براي مطالعه وضع ايران به كنفرانس گوادولوپ دعوت كردند، بدون هر نوع مقدمه و يا مشورتي جيمي كارتر رئيس جمهور سابق آمريكا به ما گفت كه رژيم ايران بايد عوض شود، يعني شاه برود و خميني بيايد. اين نيز عجيب است كه كارتر از انقلاب عليه آمريكا و متحد او حمايت كرد! اين افشاگريهاي تاريخي هرگز وسيله شاپور بختيار و امثال آقاي شرفي و ساير كسانيكه هنوز اين دسيسه را «انقلاب» مينامند، مورد بررسي و توجه قرار نگرفته اند. ولي بدون ترديد تاريخ آينده بدانها خواهد پرداخت.
+ نوشته شده در Mon 17 Mar 2008ساعت 12:9 PM توسط میثاق آزاد |
من نميدانم اين مرض مزمن كه شالوده و اساس اجتماع و حتي خانواده ها را از هم مي پاشد از چه قرني و چگونه و چرا بر اكثر اقوام ايراني، بويژه بر اغلب طبقات بالا مستولي شده است؟ وقتي ميدانيم كه در 2500 سال پيش كورش كبير هم از دروغ و دروغگويان ناليده است، يا حدود هزار سال پيش، شاعر بزرگمان حافظ فرياد كرده است: سرزمين فارس عجب سفله پرور است، يا ايدي امين، فيلسوف و دانشمند ما 700 سال قبل گفته است كه: در آينه نگاه نمي كنم، مبادا ايراني ديگري ببينم، و وقتي صدها و هزارها سند و روايت و مباحث دروغ در اوراق تاريخ و حافظه ها ثبت شده است، آنوقت بهتر به علل انحطاط اخلاقي، بي ايماني و زير پا نهادن همه اصول مقدس ملي و ميهني بوسيله اكثر كسانيكه به ملت بدبخت ايران حكومت مي كردند (و مي كنند) پي ميبريم و به آساني خواهيم دانست چرا ملت ما در برابر هجوم بيگانگان نظير مغول، چنگيز، اسكندر، يونان، اعراب، روسيه و حتي افغانها شكست خورد و تسليم شده ايم، آنوقت آسانتر خواهيم دانست كه چرا دولت استعمارگر انگليس، بدون قشون كشي، بدون دادن تلفات، بدون درگيري با اقوام ايراني و بدون هر مانع و رداعي كشور بزرگ و زرخير ما را، بدست عده اي از رجال فاسد و وطن فروش مستعمره خود مینمود و با تشكيل شبكه هاي وسيع و ضد ايراني به عضويت گروه زيادي از ايرانيان بدون حيثيت و با تشكيل حكومتهاي نامرئي و مرئي هست و نيست ملت بيچاره ما را غارت نمود و مينمايد. استعمارگران انگليس از نفوذ مذهب اسلام و فساد و بي ايماني و خدانشناسي گروهي از روحاني نمايان كه مروج دروغ و دروغگوئي، خرافات و سمپاشي بودند و ميباشند، جامعه ما را بسوي قهقرا و جهل و بدبختي سوق دادند و حداكثر استفاده را نموده و مينمايند. در چنين شرايط مصيبت باري كه روز بروز دامنه آن وسيعتر و بدبختي آورتر ميشود، چه اميدي به آينده چنين ملتي ميتوان داشت؟ خاصه كه يكي ديگر از پيآمدهاي شوم و جبران ناپذير انقلاب ايجاد روحيه بي ياوري، توسعه و رواج بي ايماني، دروغگوئي، شارلاتانيسم، شيادي و جاسوسي و مزدوري بيگانگان و عوامل آنها بوده است و ميباشد. با صرف نيمساعت از اوقات خود، به آساني ميتوانيد به عمق و ژرفاي خودفروشي، دنائت و حقارت و بيشرمي اكثر قلم بدستان و قلم بمزداني كه هيئت تحريريه نشريات دروغ پراكن و كلاش و اخاذي كه بوسيله افراد به تمام معني كثيف و بدسابقه اي اداره ميشوند، آگاه بشويد. در دنيائي كه بزرگترين متفكرين و دانشمندان جهان اداره مطبوعات را براي خدمت به جامعه و وطن خود بعهده گرفته اند، بررسي سابقه مديران و سردبيران دانشمند ايراني هر انسان باغيرتي را خشمگين و متنفر ميسازد. و البته در هر كشوري كه قانون و شرف و ابرو حاكم است، اين قبيل جرثومه هاي فساد به جرأت نميتوانند در باره مصالح يك ملت دخالت نمايند و جاي آنها بجرم ارتكاب به خيانت و مسموم ساختن افكار عمومي در زندان است.
+ نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 2:48 AM توسط میثاق آزاد |
اول یه مقدمه از خودم بگم من یک دیپلمه ریاضی هستم و سنم ۲۵ سال ولی تا این سن سعی کردم درباره اوضاع سیاسی ایران و آنچه بر تاریخ ما گذشته مطالعه کنم و خیلی در طرز فکرم مدیون پدرم هستم که او هم جزو سیاسیون است. این مقدمه را گفت که فکر نکنید در مورد مسایل سیاسی خام هستم. الان حدود دو سالی هست که یک پاسدار یا بهتر بگم یک عنصر خود فروخته دیگه به نام اکبر گنجی داره با افکار میلیونها ایرانی بازی میکنه و متاسفانه میبینیم که احزاب و سیاسیون ما هم فریفته این بازی مجدد انگلیس شده اند یا میخواهند که بشوند. باید از آنها پرسید آیا میان این فرد و جزایری توفیری هست که از او اینهمه سخن میگویید و از جزایری نه. هردوی اینها عواملی هستند چون برادران رشیدی، آخوند طباطبایی، بهبهانی، کاشانی، و دیگر مزدوران انگلیس(مراجعه به کتاب حقوق بگیران انگلیس). آیا اگردولتیها بخواهند نمیتوانند از خروج نامه های این فرد به خارج از زندان جلوگیری نمایند(با آگاهی از نحوه فعالیت امنیتیون). مگر کشتن این فرد چقدر زمان میبرد همچون دیگر افرادی که کشته شدند. یا شاید چون خمینیها زنده بماند تا در دور بعدی بازی از او بنحو احسنت استفاده گردد. حال در سر خود بزنیم که آی گنجی چنین کرد آی گنجی چنان کرد. آخر تا کی میخواهیم به این ملت ساده بین و خرافاتی دروغ بگوییم. البته ناگفته نماند که خودمان هم دروغ را دوست داریم و از شنیدن حرف راست ناراحت میشویم.
+ نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 2:27 AM توسط میثاق آزاد |
قرارداد ۵/۲ ميليارد دلاری توسعهی فازهای ۱۵ و ۱۶ عسلويه امروز امضا میشود و به اين ترتيب قرارگاه خاتمالانبياء سپاه پاسداران سومين قرارداد بزرگ خود را در كمتر از يك ماه منعقد می كند. دو قرارداد قبلی خط لولهی گاز عسلويه به بلوچستان و توسعهی خطوط متروی تهران بود.
سرمايه- كيوان سرافرازی: توسعه فازهای گازی ١٥ و ١٦ پارس جنوبی امروز به قرارگاه سازندگی خاتمالانبياء سپرده میشود. شركت نفت و گاز پارس، قرارگاه را بعنوان اپراتور (Operator) پذيرفته است تا پيمانكاران زير بخشی خود را برای آغاز بكار عمليات اجرايی اين فازها در پارس جنوبی انتخاب كند. بيش از يك سال از اعلام مناقصه و انتخاب پيمانكار فازهای ١٥ و ١٦ میگذرد و توسعه اين طرح عملا در اين مدت متوقف مانده بود. مرداد ماه سال گذشته كنسرسيوم شركتهای ايكركاورنر نروژ، صدرا و قرارگاه خاتمالانبياء برنده مناقصه توسعه اين فازها انتخاب شد اما پس از مدتی شركت نروژی به دلايل نامعلوم از كنسرسيوم خارج شد. اگرچه، علل خروج اين شركت در همكاری با نفت و گاز پارس به طور رسمی اعلام نشد، اما اين شركت تلويحائ اجرای اين طرح را غيراقتصادی خوانده بود، ضمن آنكه مديران اين شركت از ناسازگاری اعضای كنسرسيوم در توسعه اين پروژه خبر دادند. شركت ملی نفت با خروج شركت نروژی به تكاپو افتاد اما با شرايط تعريف شده، موفق به جلب همكاری شركتهای خارجی نشد. در اين ميان و در شرايطی كه نفت و گاز پارس در جستجوی مشاركت خارجی بود، مجمع تشخيص مصلحت نظام بر نحوه قراردادهای موسوم به «فاينانس» اشكال ساختاری وارد كرد و همين كافی بود تا انتخاب پيمانكار اين طرح با تأخيری يكساله، مواجه شود. در قراردادهای فاينانس، عملا، شركت اپراتور وجود ندارد و كنسرسيوم برنده مناقصه بعنوان پيمانكار در اجرای طرح با كارفرما همكاری خواهد داشت. پس از تغيير تركيب شركا، شركت ملی نفت در اوايل مهرماه سال گذشته تصميم گرفت جهت تسريع در اجرای قرارداد توسعه فازهای ١٥ و ١٦ پارس جنوبی، ترك تشريفات مناقصه طرح را به تصويب هيات مديره شركت نفت برساند تا امور واگذاری به كنسرسيوم مورد تأييد نفت و گاز پارس، عملی شود. براساس تصميمات شركت ملی نفت قراردادهای ١٥ تا ١٨ پارس جنوبی بايد به طريق فاينانس تامين اعتبار شده و توسعه میيافت.توسعه فازهای ١٧ و ١٨ با فاينانس ٧/٢ ميليارد دلاری بانك فرانسوی SG به شركت ايدرو (سازمان گسترش و نوسازی صنايع)، اويك و تأسيسات دريايی واگذار شد، اما اين بار قرارداد فازهای ١٥ و ١٦ قرار است بصورت بيع متقابل با كنسرسيوم قرارگاه سازندگی خاتمالانبيا و شركت ايزوايكو امضا شود. شركت «ايزوايكو» قبلائ در مناقصه سال گذشته اين طرح بهمراه شركت «الجی» كره جنوبی در اين طرح اعلام مشاركت كرده بود و تأييد صلاحيت قرارگاه خاتمالانبياء كافی بود تا آنها بعنوان اپراتور در طرح بيع متقابل توسعه فازهای ١٥ و ١٦ انتخاب شوند. حجم سرمايهگذاری در فازهای ١٥ و ١٦ مشابه فازهای ١٧ و ١٨ است كه به حدود ٥/٢ ميليارد دلار میرسد. اين قرارداد، سومين قرارداد امضا شده قرارگاه خاتمالانبياء در كمتر از يك ماه است كه ارزش آنها در مجموع به بيش از هفت ميليارد دلار میرسد. پيش از اين، احداث خط لوله انتقال گاز از عسلويه به بلوچستان و توسعه خطوط مترو تهران نيز به اين قرارگاه واگذار
+ نوشته شده در Sun 16 Mar 2008ساعت 1:34 AM توسط میثاق آزاد |
از ديرباز، بخصوص در دو قرن گذشته، كه كشور زرخيز ما، در نتيجه خيانت فتحعليشاه قاجار، و عده اي از زمامداران و رجال و متنفذين فاسد و خائن، به تيول، يا بهتر است گفته شود به مستعمره دولت استعمارگر انگليس در آمد، دوران انحطاط و رواج فساد مالي و اخلاقي و روحيه كثيف بيگانه پرستي ابعاد گسترده اي پيدا كرد. در نتيجه، نه تنها ملت بدبخت ما بسوي فقر و جهل و خواري و خفت سوق داده شد، بلكه معدود رجال وطن پرست ما را نيز از بين بردند. نه تنها به سلطنت محمد عليشاه خاتمه دادند و او را تبعيد نمودند، بلكه به حكومت پربار و سلطنت سرباز و سردار نابغه و وطن پرستي، يعني رضاشاه بزرگ و فرزند او يعني محمد رضاشاه، به ترتيبي كه ميدانيم نيز خاتمه دادند. و عجب و غم انگيز اينكه همه اين جنايات را بوسيله و بدست مشتي ايراني خائن و وطن فروش انجام دادند. و بالاخره چنانكه ميدانيم فاسدترين و واپسگراترين و خدانشناسترين طبقه اي كه با دروغ و ريا و فريب 1400 سال بر ماتي حكومت كردند و هنوز هم ميكنند، مانع بيداري و پيشرفت او شدند. مفصلتر اين واقعيتهاي تكان دهنده و بدبختي آور گفته و نوشته شده است. آنچه نگفتند و نميگويند، ننوشته و نمينويسند، اسرار اين توطئه ها و دسيسه ها و جنايات و معرفي عوامل آنها بوده است. بهمين جهت تاريخ معاصر ما دروغنامه اي است كه براي مكتوم نگهداشتن اسرار و شناخته نشدن عوامل و ايادي فراوان استعمار كه در لباسهاي مختلف و با عناوين «روشنفكر» و «رهبران سياسي» چپ و راست، مجري نقشه هاي شوم استعمارگران بوده اند و ميباشند، بوده است. از جمله افراد معدود و با صلاحيت و وطن پرستي كه برحسب تصادف و حمايت شديد محمد رضاشاه توانست در كنار طبقه حاكمه اغلب سرسپرده و نادرست قرار بگيرد، دكتر جمشيد آموزگار بوده است. من كه از همان سالهاي اول شركت او در حكومت، با ايشان رابطه بسيار نزديك و صميمانه اي پيدا كردم، با اطمينان فراوان تمام نظرات و آلام و رنجهاي ملتي را با وي در ميان مينهادم و او با دقت كامل و درك ميزان خشم و نفرت من، نسبت به عوامل استعمار و طبقه حاكمه فاسد و وطن فروش، همواره شوق من در آن مبارزات اساسي و بنيادي و مخاطره انگيز بوده است. من كه از آگاهي و اطلاعات زياد و دقيق دكتر آموزگار پيرامون مشكلات مملكت و بافت و ساختار طبقه حاكمه داشتم و دارم حدود 15 سال قبل طي مقاله اي كه در كيهاني كه بنام دكتر مصباح زاده و با كمك خانواده پهلوي براه افتاد، و وسيله اخاذي و كلاشي و غرض ورزي گرديد، طي مقاله اي از سكوت دكتر آموزگار در باره علل سرنوشت شوم ملت ايران اظهار تأسف و تعجب نمودم و اين مقاله مورد تأئيد هزارها نفر قرار گرفت. اينك وقتي پس از سالها اين سكوت طولاني را شكسته اند و به بيان واقعيت مهمي مبادرت كرده اند، بدون ترديد از زبان و دل همه وطن پرستان سخن گفته اند. دكتر آموزگار در ضمن نظراتي كه در مجله ره آورد چاپ شده است، نوشتهاند: اسداله علم وزير دربار، وقتي فنجان چاي مرا بدستم داد، مطلبي بدين مضمون اظهار كرد كه ما نبايد زياده از حد در افزايش قيمت نفت پافشاري بكنيم زيرا بسود ما نيست و افزود چون شما از طرف اوپك اختيار تصميم گيري داريد، بهتر است كه زياد پافشاري نكنيد. با حيرت زياد گفتم جناب آقاي علم، خواسته هاي ما همه متكي به رقم و حساب و دليل انكارناپذيرند. چرا از حقوق حقه خود دفاع نكنيم؟ به علاوه من كه ياغي نيستم. اگر شاهنشاه مايل نيستند كه من بيش از اين پافشاري بكنم، امر بفرمايند همين امروز پيشنهاد شركتهاي نفتي را ميپذيرم. علم گفت: شاهنشاه به خاطر علاقه زيادي كه به پيشرفت سريع مملكت دارند، طبيعتاً مايلند درآمد نفت هرچه زيادتر و زودتر بيشتر بشود. ولي شما كه امروز مشاور ايشان هستيد، بايد بعرض برسانيد كه پافشاري زياد بسود ما نيست. دكتر آموزگار اضافه ميكند كه گيچ و مبهوت از اين ملاقات، باغ باصفاي علم را ترك گفتم و يكسره به وزارتخانه رفتم. در اندرون دل خسته ام غوغائي برپا بود. نميدانستم سياست شاه را چه مشكلي افتاده كه وزير دربار همرازش برخلاف ميل سلطان پند و اندرز ميدهد. چاره اي نديدم جز اينكه ماجرا را به عرض برسانم. شاه پس از شنيدن مطلب فرمودند: «... شما ميدونين او از كجا آب ميخوره. به حرفش گوش نكنين. كار خودت را بكن...» گفتار شاه چون ابري كه در بيابان بر تشنه اي ببارد جاني تازه به دل خسته ام بخشيد. آب در ديدگانم بگردانيدم و به داشتن چنين سلطاني احساس سربلندي كردم...» اين سخنان تكان دهنده و در واقع افشاي يكي از مهمترين اسرار تاريخ معاصر بوسيله شخصيت باصلاحيت و آگاهي، در بين عده زيادي از ايرانيان بازتاب گسترده اي پيدا كرد. اكثر افرادي كه در تمام عمرشان نينديشيده اند و از آنچه در مملكت پهناور و زرخيزي در پنهان و آشكار، بطور علني و نامرئي ميگذشته و ميگذرد، كمترين آگاهي و اطلاعي نداشته اند و ندارند و نسبت به پادشاهي كه در چنان شرايطي و در تار عنكبوت شبكه هاي وسيع و نيرومند و مافياگونه اي گرفتار بود و «طرفداران و علاقمندان» او اغلب به فكر جاه و مقام و بدست آوردن ثروت بوده اند، و در برابر دشمنان خارجي و عوامل فراوان و شبكه ها و باندهاي استعمارگران و مخالفتها و فعاليتهاي شديد پنهان و آشكار آنها كمترين مقاومتي نكرده و قدمي عليه مخالفين برنداشته و از دسيسه ها و توطئه هاي پشت پرده استعمار و عوامل او كه اداره مملكت را از سطح يك بخشداري گرفته تا صدارت و وزارت و وكالت قبضه نموده بودند، آري اين طبقه فاقد عقيده و نفع طلب، از چنان پادشاهي كه اسير چنين سيستم و سياست و روالي بود، انتظار معجزه داشتند!! انتظار داشتند او به تنهائي، در حاليكه در چهار ديواري خانه خود هم امنيت نداشت، عليه تمام اين نيروها و قدرتهاي مرموز ناشناس و شناخته شده مقاومت نمايد!! انتظار داشتند كه او به تنهائي در برابر ميليونها ايراني و جوان فريب خورده و مسحور شده كه كوركورانه و ناآگاهانه گوش به فرمان آخوندها و همدستان آنان شده بودند، مقاومت كند. اين اكثريت خاموش و بي هنر كه همه وطن پرستي و شاه دوستي آنها در شعار، آنهم در محافل خودشان خلاصه ميشد، توقع داشتند شاه به سربازان مسلماني كه مذهب و آخوند و اسلام را نظير امروز نميشناختند دستور قتل عام ميليونها مغزي را كه براي رساندن «امام شان» بقدرت حاضر بودند هزارها نفر قرباني بدهند، صادر نمايد!! عده زيادي از اين طبقه كه هفته ها و ماهها پيش از پيروزي «امام» و سقوط سلطنت «شاهنشاه محبوب و وطن عزيز!!» خود را ترك نمودند، انتظار داشتند شاه به تنهائي عليه توطئه و دسيسه جهاني استعمارگران انگليس كه باز ابرقدرت آمريكا را آلت اجراي مقاصد خود، حتي عليه آمريكا، نموده بودند، مقاومت نمايد و ميليونها انساني را كه در آن روزها اسلام و مذهب و آيت الله ها برايشان مقدس بود به رگبار مسلسل سربازان مسلمان به بندد!! اين حضرات فاقد غيرت و شعور و احساس مسئوليت، با مطالعه نظرات دكتر جمشيد آموزگار ميگويند چرا شاه با اردنگ علم را از دربار خود بيرون نكرد؟! اينها كه در دنياي هپروت و بي خيالي و بيعاري زندگي كرده و مي كنند، نگفته و نمي گويند شاه با حمايت كدام دسته و طبقه و ژنرال هاي طرفدار خود، در برابر شبكه هاي مخوف و نيرومند استعمار و هزارها نفر از عوامل سرسپرده ايراني آن ميتوانست خود و مملكت را نجات بدهد؟!! براي آگاهي اين طبقه، از اين واقعيت مصيبت بار كه علم و شبكه استعمار كه اداره همه امور مملكت را در دست داشتند، مصلحت خود و شبكه و سياست خود را برتر و بالاتر از خواسته ها و حتي دستورات شاه ميدانستند. به چند مورد از ده ها مورد اشاره مينمايم: در سال سوم نخست وزيري امير عباس هويدا كه حاكميت فراگير شبكه خطرناك و مافياگونه اي كه نام «فراماسون» بر آن نهاده بودند، به اوج خود رسيده بود، من براي افشاي همه اسرار سيه روزي و خفت و سرافكندگي ملت بدبخت ايران، كوشيدم با حمايت مردم شهرستان بندر ماهشهر در انتخابات مجلس شوراي ملي شركت نمايم. با اينكه شاه نهايت حمايت را از من مينمود و با اينكه صدي هشتاد آرا بمن تعلق داشت، معهذا با زور سرنيزه بهمن عطائي برادر فرمانده نيروي دريائي را كه بجرم سو استفاده محاكمه و از ارتش اخراج شد، وكيل نمودند، زيرا وي «روابط خانوادگي» با اسداله علم داشت. دو سه ماه پس از چنين انتخابي، هويدا بوسيله تلفن مرا براي صرف ناهار دعوت كرد. چون نخواستم ناهار نخست وزير را بخورم نرفتم و ايشان با تلفن مجدد گفت ميخواهم دستور شاهنشاه را به شما ابلاغ نمايم. با اكراه قبول كردم. در اين ديدار گفت: ديروز شرفياب بودم. صحبت شخص ديگري را مطرح نمودم. اعليحضرت فرمودند، حال كه مانع انتخاب تراب سلطانپور كه آدم وطن پرستي است شده ايد، حداقل شغل و مقام مهمي به او بدهيد (آن موقع من بازرس دولت در بانك رفاه كارگران بودم.) هويدا گفت با دكتر جمشيد آموزگار همه سازمانها را مطالعه كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه شما بعنوان بازرس دولت به شركت ملي نفت برويد و شاه نيز تصويب فرمودند. بنابراين همين دو سه روزه شما به اين مسئوليت مهم خواهيد پرداخت. دو روز بعد دكتر آموزگار بوسيله تلفن از من خواست نزد او بروم. در همان لحظات اول اين ديدار، با ناراحتي گفت اعليحضرت مرا احضار فرمودند، در حاليكه بسيار ناراحت بودند، فرمودند دكتر اقبال مدير عامل شركت ملي نفت و دكتر فلاح عضو هيئت مديره كه ميليونها دلار سو استفاده نموده بود، شرفياب شدند و از شاه تقاضا كردند كه بجاي شما يك آدم آرامتر و در واقع نوكرصفتي به شركت ملي نفت برود. دكتر آموزگار اضافه نمود كه شاه فرمودند، ناراحت نباشيد و هر شغل ديگري كه ميخواهم بمن داده خواهد شد، و در نتيجه پيشنهاد ايشان من بازرس دولت در شركت سهامي بيمه ايران شدم. خوب توجه بكنيد. جواني كه همه عمر و زندگي خويش را وقف مبارزه با فساد و خيانت نموده بود، براي انجام خدمات مهمتري، با رأي مردم خواست به مجلس برود ولي شبكه حاكم از ترس افشاگريهاي من با انتخاب من مخالفت كردند. بعد كه بدستور شاه قرار شد بعنوان بازرس دولت به شركت ملي نفت بروم، باز هم شبكه مزبور از ترس اينكه من به سو استفاده هاي آنها رسيدگي خواهم كرد، عليرغم ميل شاه مخالفت نمودند!! باري، وقتي خود دكتر آموزگار نخست وزير شد، همان اولين هفته از من خواستند مسئوليتي قبول كنم. من گفتم شما با چند نفر از همدستانتان چگونه ميتوانيد در برابر شبكه علم و هويدا كه همه مشاغل و مقامات را در دست دارند مقاومت كنيد و خدمتي به ملت نمائيد؟ دكتر آموزگار گفت: مرا مأيوس ميكنيد؟ گفتم واقعيت را عرض كردم. تقاضاي من اين است كه شغلي در خارج از كشور بمن بدهيد. ايشان گفتند فردا با اعليحضرت صحبت ميكنم. روز بعد مرا خواستند و گفتند كه شاه بقدري نسبت به شما ابراز مرحمت فرمودند كه حتي مجالي براي من باقي نماند كه در باره شما مطلبي عرض كنم. شاه فرمودند چون آدم خيلي درستي است و وضع مالي او هرگز خوب نبوده قبلاً سر و ساماني بوضع مالي او بدهيد، بعد هم هر شغلي خواستيد به او بدهيد. دكتر آموزگار گفت: با غرور و سربلندي عرض كردم كه سلطانپور هرگز در باره گرفتاريهاي مالي خود با من صحبت ننموده است... باري روز بعد خرسند مدير كل دفتر نخست وزير با من ملاقات كرد و جعبه مقوائي بمن داد و گفت كادوئي از طرف آقاي نخست وزير است. بعد از ملاقات جعبه را باز كردم ديدم همه اسكناس هاي هزار توماني نو و دست نخورده است كه فوراً شخصاً آنرا با يادداشت تشكر به منشي دكتر آموزگار دادم. با اينكه دكتر آموزگار ناراحت شدند و گفتند كادوئي از طرف اعليحضرت است معهذا قبول نكردم... باري به اصل مطلب ميپردازم: در كشوري كه بسياري از اطرافيان شاه و مقامات علناً و با كمال بيشرمي از اوامر و دستورات و سياست سفارت انگليس اطاعت ميكردند، شاه چكار ميتوانست بكند. بعنوان مثال: هفت سال پيش دكتر مصباح زاده در پاريس ضمن احوال پرسي بوسيله تلفن، گفت ميخواهم يكي از مهمترين خاطرات خود را برايت بگويم. و گفت:... در دوره 14 كه ميخواستم از بندر عباس وكيل بشوم، كنسول انگليس در تهران مرا احضار كرد و گفت چون ما قصد داريم شخص ديگري را از آنجا وكيل كنيم، بهتر است شما به فكر وكالت آنجا نباشيد... وي ادامه داد: آنقدر ناراحت و مأيوس شدم كه جرأت نميكردم موضوع را با كسي مطرح كنم. هفته بعد ماجرا را به آقاي سهيلي گفتم، او نيز گفت مبادا در اين باره با كسي صحبتي بكني... دكتر مصباح زاده اضافه كرد كه من در باره دستور كنسول با هيچكس حرفي نزدم و در سايه سكوت طولاني و اطاعت از دستور سفارت، دوره بعد وكيل شدم... من به وي گفتم كه چون اين ماجراي ننگ آور با استقلال يك ملت و مملكت ارتباط دارد آنرا در آهنگ سياسي منتشر خواهم نمود. مصباح زاده سكوت كرد. من ضمن مقاله شديدي نوشتم اگر مصباح زاده يك جو غيرت و شرف و غرور ميداشت، بلافاصله با تشكيل يك جلسه مطبوعاتي عليه دخالتهاي علني سفارت و دولت انگليس جنجال بزرگي به راه مي انداختند ولي... پيش از اين ماجرا جهانشاه خان صمصام فرزند صمصام السلطنه بختياري كه صدراعظم ايران هم شد، تلاش مينمود كه حاكم بختياري شود. بهمين جهت در نامه اي به خط خود و به وزير كشور مينويسد كه ديروز ژنرال كنسول انگليس در اهواز را ملاقات كردم. ايشان پس از توجه به عرايض چاكر تصويب نموده و قرار است پيشنهاد فرمانداري چاكر را به سفارت به نمايد...!! اين نامه را آورنده آن به من داد و از مطالعه آن غرق در خشم و نفرت و ماتم شدم. دكتر اقبال و علي اقبال و موسوي بهبهاني و دو سه نفر ديگر بسيار به من فشار آوردند كه نامه را پس بگيرند و حتي پيشنهاد پرداخت مبالغ هنگفتي نمودند كه البته من زير بار نرفتم و نامه را كه سند خيانت او و بيان كننده سيستم و نظام حاكم بر ملت بدبخت ايران بود در روزنامه ام منتشر نمودم تا حداقل يك خائن از هزارها خائن اعدام بشود. ولي به كوري چشم من و تمام وطن پرستان نه تنها او مجازات هم نشد، بلكه فرماندار و استاندار و بعد هم سناتور شد...!!! يكي از نوكران اسداله علم كه خود را توده اي و كمونست نيز ميدانست، ضمن مقاله اي نوشت:... ديشب پياز خوردم، دلم باد كرد. رضاشاه را بخواب ديدم كه او هي الدوروم و قلدوروم ميكرد و من هي ميگوزيدم. هي ميگوزيدم. تيمور بختيار او را زنداني و در صدد مجازات او برآمد. اسداله علم نه تنها او را از زندان آزاد نمود، بلكه شغل مهمي در بنياد پهلوي به او داد و بعد هم او را وكيل و سناتور نمود... نقل اين دو سه مورد از دهها و صدها موارد مهمتر، براي توصيف و تشريح نحوه اداره ملت و مملكت بدست عوامل و نوكران استعمار كه عضويت شبكه منحوس و مصيبتبار چند هزار نفري را داشتند، ميباشد. وقتي نخست وزير، رؤسا و نمايندگان مجلسين و اغلب مديران مطبوعات و وزرا و سفرا و حتي رئيس ساواك (نعمت نصيري) همه و همه عضو شبكه هاي دولت استعمارگر انگليس بودند و اسداله علم بر آنان فرمان ميراند، و وقتي اطرافيان و طرفداران شاه اغلب از مردمان پفيوز و فاسد و خائن تشكيل شده بود و حتي شاه در چهار ديواري خانه خود هم امنيت نداشت، و وقتي حتي رئيس جمهور ابرقدرت آمريكا نيز به ساز سياستمداران انگليس ميرقصيده و ميرقصد، انتظار داشتيد، رضاشاه و محمد رضاشاه چنين سرنوشت شومي پيدا نكنند؟ تا ملت بيدار نشود و صاحب غيرت و غرور ملي نگردد و لياقت اداره مملكت پهناور و زرخيز خويش را پيدا نكند، محال است روزگار بهتري پيدا بكند...
+ نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 4:10 PM توسط میثاق آزاد |

+ نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 3:48 PM توسط میثاق آزاد |
بيان كننده علل دگرگوني ها و مصيبت هاي تاريخ معاصر است آقاي دكتر محمد باهري، مطلب مفصلي را كه براي خنثي كردن تأثير گفته تاريخي و عبرت انگيز محمد رضاشاه، كه نميتوان و نبايد به سادگي از كنار آن گذشت، نوشته اند، با اين جمله: «... حرمت به تاريخ اقتضا دارد...» شروع كرده اند! اگر ايشان واقعاً براي تاريخ و محتوا و مباحث آن حرمتي قائل بودند، نمي بايستي حقشناسي از توجهات و عنايات اسداله علم را كه وي را از گمنامي و حتي بدنامي، به نان و نام و مقام رسانيد، باعث مخدوش نمودن صفحات مهمي از تاريخ و مسموم و منحرف ساختن افكار خوانندگان آن بنمايند. نقش علم در انقراض سلسله پهلوي آقاي باهري ميدانند كه اسداله علم سالها پيش از مطرح شدن خميني كه اغلب روحانيون و حتي شخص خميني طرفدار سلطنت و قانون اساسي بودند به زن خود وصيت كرد كه يادداشت هاي او پس از انقراض سلسله پهلوي منتشر بشوند. و خود دكتر باهري نيز در مصاحبه اي با همين روزنامه كيهان لندن گفته است كه علم سالها پيش از انقلاب بمن گفت كه شاه و شهبانو رفتني هستند و شما فكر سرپناهي در خارج از كشور بكنيد... تسليم همه مقامات و «روشنفكران» چپ و راست در جاي ديگر اين واقعيت را نيز نوشته ام كه ظهور و حضور رضاشاه در چنين مملكتي و در بين چنين جامعه و ملتي كه اكثر كاربدستان و مديران و مقامات آن عضو شبكه ها و سازمانهاي استعمار براي خيانت به ملت و مملكت خود بودند، يك معجزه و تصادفي بود كه انقلاب عظيم ضد سرمايه داري و كمونيستي ملت روسيه در همسايگي ما و ضرورت روي كار آمدن دولت هاي نيرومند و ملي و ضد كمونيسم در اطراف روسيه در روي كار آمدن رضاشاه مؤثر بوده است. تقريباً همه ميدانند اقدامات شديد و بيرحمانه رضاشاه عليه پايگاهها و عوامل استعمار و تلاش شبانه روزي او براي پيشرفت مملكت و خاتمه دان به نفوذ دولت انگليس سبب شد كه در جنگ دوم جهاني دولت انگليس وجود عده اي مهندس و كارشناس آلماني در ايران را بهانه يورش و حمله نظامي و اشغال سرزمين ايران با همكاري دولت روسيه و تبعيد رضاشاه بنمايد. حضور مبارك اعليحضرت همايوني پس از اهداء تحيت و دعا، بطوريكه در روزنامه ها منتشر شده است، دولت در انجمن هاي ايالتي و ولايتي اسلام را براي راي دهندگان منتفي و غيرلازم دانسته است و به زنها حق رأي داده است. اين امر موجب نگراني علماء اعلام و ساير طبقات مسلمين است. بخاطر همايوني مكشوف است كه صلاح مملكت در حفظ احكام دين مبين اسلام و آرامش قلوب ملت است. مستدعي است امر فرمائيد مطالبي را كه مخالف ديانت مقدسه و مذهب رسمي مملكت است، از برنامه هاي دولتي حذف نمايند تا موجب دعاگوئي ملت مسلمان بشود. الداعي، روح اله الموسوي الخميني شاه در پاسخ به اين تلگراف، ضمن دلجوئي از خميني به او نوشت: به دولت دستور خواهم داد كه نظرات شما و ساير روحانيون محترم را رعايت نمايند... حضور مبارك اعليحضرت همايوني تلگراف ملوكانه مبني بر اينكه اعليحضرت بيش از هر كس در حفظ شعائر مذهبي كوشا هستند و توفيق اينجانب را در ترويج مقررات اسلام و هدايت عوام خواستار شده اند، موجب تشكر گرديد. البته ملت مسلمان ايران از اعليحضرت همين انتظار را دارد و شغل روحانيت ارشاد و هدايت ملت مسلمان ايران است. مع الاسف، آقاي اسداله علم، نه به قانون اساسي اعتنا نموده اند و نه امر ملوكانه را اطاعت كردند. آقاي علم حتي از نشر افكار عمومي در مطبوعات و اظهار تظلم آنها به اعليحضرت جلوگيري مي كنند. اينجانب به حكم خيرخواهي، اعليحضرت را متوجه مي كنم به اينكه اطمينان نفرمائيد به عناصري كه با چاپلوسي اظهار چاكري و خانه زادي، مي خواهند تمام كارهاي خلاف دين و اسلام و قانون اساسي را كه ضامن اساس مليت و سلطنت است از اعتبار بياندازند. آقاي علم را ملزم فرمائيد از قانون اساسي تبعيت كند. الداعي. روح اله الموسوي الخميني بايد دانست علم براي جلب اعتماد شاه و ملت ايران همواره با تعظيم و تكريم و دستبوسي و بكار بردن كلمات و جملات پر از تملق با شاه كه همواره او را شاهنشاه و شاهنشاه مقدس مي ناميد برخورد مي كرد). اناالله و انااليه راجعون. گريه و فرياد شديد حضار. من تأثرات قلبي خودم را نمي توانم اظهار كنم. قلب من در فشار است. از روزي كه مسائل اخير ايران را شنيدم، خوابم كم شده. گريه شديد حضار. ناراحت هستم. قلبم در فشار است. من از تأثرات قلبي روزشماري ميكنم چه وقت مرگ پيش بيايد... فرياد و فغان حضار. عظمت ارتش ايران را لگدمال كردند... آقايان، من اعلام خطر ميكنم. اي ارتش ايران، من اعلام خطر ميكنم، اي سياسيون، من اعلام خطر ميكنم، اي بازرگانان، من اعلام خطر ميكنم، اي علماي ايران، اي مراجع اسلام، من اعلام خطر ميكنم، اي فضلا، اي طلاب حوزه هاي علميه، اي نجف، اي قم، اي مشهد، اي تهران، اي شيراز، من اعلام خطر ميكنم،... والله گناهكار است كسي كه داد نزند. والله مرتكب كبيره است كسي كه فرياد نزند. احساسات و فرياد شديد حضار... تأثير اين بيانات اين بيانات با سرعت عجيبي در سراسر مملكت و در بين مردم ايران مطرح و مورد بحث قرار گرفت. خون همه بجوش آمد. اين سخنان در روح و روان مردم نفوذ كرد. خشم و نفرت مردم از حكومت به اوج رسيد. تنها در چنين شرايطي و در اين دوره از تاريخ همه افراد ملت همصدا، همدرد و هم عقيده شدند. خميني به عنوان يك قهرمان ملي بيان كننده آلام يك ملت گرديد. طراحان استعمار كه اسداله علم را مأمور اجراي طرحهاي خود نموده بودند، «آلترناتيو» را پيدا كردند. خميني را براهي كشاندند كه عواقبش را همه ميدانند. باري، باهري كه حرمت به تاريخ را ضروري دانسته است، در باره مهمترين موضوع و مسئله اي كه بيان كننده تاريخ معاصر و نقش شوم و بدبختي آور اسداله علم در نحوه اداره مملكت و فراهم كردن موجبات يك انقلاب قرون وسطائي براي حاكم ساختن عوامل و مزدوران معمم انگليس، و خاتمه دادن به سلطنت محمد رضاشاه و بيرون راندن آمريكا از كشوري كه انگليس آنرا از دو قرن پيش تيول و مستعمره خود ميدانست، و واقعيت هائي كه بدانها اشاره شد كمترين اظهارنظري ننموده اند.
+ نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 3:48 PM توسط میثاق آزاد |
افشا و اثبات خيانت و نادرستي عنصري كه در نتيجه روند و روال پر از فساد و قدرت خائنين حاكم بر ملت، داراي حساسترين و مهمترين مسئوليت، يعني حفظ امنيت و استقلال مملكت و جلوگيري از توطئه ها، خيانتهاي خارجيها و عوامل داخلي آنان گرديده بود، بيش از آنچه تصور ميرفت، مورد توجه و بحث ايرانيان مقيم داخل و خارج گرديد. آگاهي از خيانت نعمت نصيري رئيس ساواك، كه بدرجه ارتشبدي نيز رسيد، همه ايرانيان وطن پرست را متعجب، متألم و انگشت بدهان ساخت. زيرا اين سازمان از بدو تأسيس با بودجه كلان و با استخدام هزاران نفر نظامي و غيرنظامي و ايجاد پايگاه و سازمان در سراسر كشور، در مقدرات همه افراد مملكت ذيمدخل گرديد. بطوريكه تصميمات رؤساي اين سازمان بوسيله نيروهاي نظامي و انتظامي نيز اجرا ميشد و بصورت قدرتي در آمد كه حتي دولتها، يعني نخست وزيران، ويزران، سفيران و نمايندگان مجلسين و بويژه مطبوعات و همه احزاب و گروه هاي سياسي، بويژه چپ نماها و كمونيستها را كنترل و يا متهم و مجازات مينمود. رعب و وحشت و اضطرابي كه در مردم ايران ايجاد نموده بود، باعث گرديد كه حتي در محافل و مجالس خانوادگي هم كمترين انتقادي از كجرويها و نقش شوم و سواستفاده كنندگان و دزدان نشود. نسل بالاي 40-50 سال بياد دارد كه بزرگترين و مخوفترين سازماني كه استقلال كامل در اجراي تصميمات و سياست رئيس و رؤساي خود داشت، سازمان امنيت و اطلاعات كشور بود كه ساواك ناميده ميشد. با آگاهي از وجود اين سازمان مخوف و هولناك، هر انسان باشعوري اين واقعيت را قبول ميكند كه اگر تنها همين سازمان با وجود داشتن چنين قدرتي بوسيله عناصر و افراد وطن پرست و ناسيوناليست و پاكدامن اداره ميشد، بدون ترديد حكومت نامرئي و مرئي انگلستان و شبكه ها و سازمانهاي مختلف آن نميتوانستند كه اداره مملكت را بدست بگيرند و با اجراي طرحهاي خود، ملت بدبخت و بيسواد و ناآگاه ما را دچار چنين سرنوشت شومي به نمايند. سياستمداران و طراحان زيرك انگليس، براي اينكه اين سازمان نيرومند و فراگير نتواند چنين نقش مهمي در حفظ استقلال مملكت داشته باشد، بطريق مختلف كه تشريح آن در اين مختصر نميگنجد، اغلب رؤساي درجه اول آنرا به دام انداختند و مجري نقشه هاي شوم خويش ساختند. در رساله اي كه دو هفته قبل در دسترس عده زيادي از هموطنان قرار گرفت، به كتاب خمسه خبيثه كه بيست سال پيش با دليل و مدرك سپهبد نصيري رئيس ساواك و علم و شريف امامي و عده زيادي را خائن معرفي نمودم، اشاره كردم و در سند اخير به استناد گفته شاه و يادداشتهاي اسداله علم كه در نتيجه حمايت همه جانبه امپراتوري سابق انگليس، نقش فرمانروائي بر ايران را بدست آورد، آن نوشته و آن واقعيتها ثابت گرديد. حال براي اثبات اينكه رئيس ساواك و بعضي از همكارانش، مجري طرح 1357 دولت انگليس كه در كنفرانس گوادولوپ افشا گرديد بوده اند، اين مهمترين خيانت ساواك را مطرح مينمايم: در شب 14 خرداد 1342 شام منزل حميد بختيار كه فعلاً در لندن زندگي ميكند مهمان بودم. مجيد بختيار برادر سپهبد تيمور بختيار و ستار دليري شوهر خواهر او نيز حضور داشتند. مجيد گفت فردا كه روز عاشورا است آيت اله خميني منبر ميرود و شاه را پديداً بباد حمله و انتقاد خواهد گرفت. از او پرسيدم، چه كسي اين خبر مهم را به شما داده است؟ گفت احمد طباطبائي كه يك دوره نماينده قم در مجلس بود و روابط زيادي با روحانيون داشته و دارد و با تيمور بختيار نيز كه در بغداد عليه شاه فعاليت ميكرد همكاري مينمود... بعد از اين گفت و شنود، مجيد بختيار پيشنهاد كرد كه فردا برويم به قم. حميد و ستار دليري پيشنهاد او را قبول كردند ولي من قبول نكردم. در نتيجه اصرار آنها و براي كنجكاوي و آگاهي از آنچه در قم خواهد گذشت، با آنان به شهرستان قم رفتم. در آنجا پس از پارك كردن اتومبيل در كنار يكي از خيابانها قدم زنان بطرف مركز شهر و تجمع مردم رهسپار شديم. اكثر مردم كوچه و بازار و مغازه ها، با صداي بلند در باره منبر رفتن آيت اله خميني بحث ميكردند و همه معتقد بودند كه ايشان امروز خيلي پرده دري خواهد كرد و به شاه حمله شديد خواهد نمود. با آگاهي از چنين شرايطي كه مورد توجه همه مردم قم قرار گرفته بود، من به همراهان خود گفتم بهتر است زودتر به تهران مراجعت كنيم زيرا با اين وصف احتمال حوادث مهم ميرود. حميد بختيار گفت: احمد طباطبائي ما را به ناهار دعوت كرده است، پس از صرف ناهار تصميم خواهيم گرفت. بعد از قريب نيمساعت احمد طباطبائي در حاليكه كاه توي سر خود ريخته بود، جلو دسته بزرگي وارد شد و به ما پيوست. پرسيدم: آقا احمد چه خبر است؟ گفت امروز آيت اله خميني منبر ميرود و شديدترين انتقادها و حملات را به شاه خواهد نمود. گفتم شما كه با همه روحانيون ارتباط و تماس نزديك داريد، چرا براي جلوگيري از چنين پيش آمدي كه ممكن است منجر به دخالت ساواك و مأمورين انتظامي و كشتار مردم بيگناه بشود، اقدامي نميكنيد؟ گفت: به من چه؟ مگر من داروغه شهر هستم؟ وقتي وارد خانه ايشان شديم، 10-20 نفر از افراد مختلف و بيشتر معمم آنجا بودند. در اطراف سفره درازي كه انداخته بودند، حدود 70-80 نفر شركت كردند. هنگام صرف ناهار، فرد معممي با صداي بلند و تقريباً با فرياد گفت اين فلان فلان شده چرا نميرود؟ او كه نوكر آمريكا و اسرائيل است چرا با عنوان شاهنشاه بر ملت ايران حكومت ميكند و با بيان اهانت و ناسزاهاي شديدي به بياناتش خاتمه داد. حاضرين بخصوص آخوندها، در پاسخ به بيانات او ميگفتند: انشاء الله رفتني است، كلك او كنده ميشود، اين خائن به اسلام بايد برود و... در اين چنين شرايطي من بقدري عصباني و ناراحت شدم كه بدون توجه به آنچه در آن مجلس و در قم ميگذشت، بر سر آخوند مزبور و سايرين فرياد كردم كه چرا اينقدر توهين ميكنيد؟ چرا به پادشاه مملكت اينقدر ناسزا ميگوئيد؟ چه شده است؟ آيا طرح سقوط شاه به شماها نيز ابلاغ گرديده و بشقاب پر از غذاي خود را بر سر اولين ناطق كوبيدم. همه به من حمله كردند، نزديك بود مرا بكشند ولي عده اي مرا نجات دادند و به اتاق ديگري بردند... مع الوصف همه عليه من شعار ميدادند. آخوندي بنام آيت اله فقيه فرياد كرد ملعون چرا از اين شاه خائن... دفاع ميكنيد؟ باري چون خميني ساعت سه بعد از ظهر منبر ميرفت، همه حاضرين، حتي حميد و مجيد بختيار به پاي منبر او رفتند. ستار دليري جوانمردي كرد و مرا از كوچه پس كوچه ها به گاراژي كه اتومبيل را پارك كرده بوديم رساند و توي آن نشستيم و در باره اين رويداد كه نزديك بود به مرگ من تبديل شود بحث ميكرديم. بعد از قريب سه ساعت حميد و مجيد بختيار آمدند و چون با اتومبيل من به قم رفته بوديم، با سرعت و ناراحتي شديد قم را ترك نموديم. بين راه نامبردگان با اظهار نظر در باره بيانات بسيار تند خميني عليه شاه و شنيدن اين جمله او كه شاه را مخاطب قرار داده و گفت شما را از ايران بيرون خواهم كرد، بحث ميكردند و معتقد بودند با اين وصف شاه رفتني است. من ضمن فرياد كردن بر سر آنها گفتم، شاه كه هر دو نفر شما را وكيل و حاكم ايل بختياري نمود و ميليونها سو استفاده از خوزستان و بختياري نموديد چرا اظهار شادماني ميكنيد؟ باري وسط شهر آنها را پياده كردم و خود به منزلم رفتم. بسيار بسيار خسته و ناراحت و عصباني بودم و معتقد شدم كه طرح دولت انگليس مبني بر پايان دادن به سلطنت محمد رضاشاه عملي خواهد شد. شب را با ناراحتي و پاسخ به تلفنهاي زياد دوستان گذرانيدم. صبح ساعت 10 مرحوم سرلشگر پاكروان يكي از شريفترين و باسوادترين و درستترين افسراني كه با او از سالها پيش ارتباط نزديكي داشتم، بوسيله تلفن از من خواست كه فوري به ديدارش بروم. وقتي وارد دفتر او شدم مرا بوسيد و اشكهايش را پاك كرد و پس از سكوت طولاني گفت: ديشب اعليحضرت مرا احضار كردند. من كه 20-30 سال است با او نزديك هستم هزگر نديده ام نسبت به كسي نظير شما محبت و اعتماد داشته باشد. بمن گفتند كه به شما بگويم خدمات و مبارزات صادقانه و وطن پرستانه شما هرگز فراموش نشده و نميشود. اگر مملكت از وجود شما استفاده بيشتري نكرد براي اين بود كه دشمنان شما يعني عوامل سر سپرده و خائن با شما شديدا مخالف بودند. ضمن اين بيانات اضافه كردند، آنچه شما در قم انجام داديد حكايت از اعتقاد شديد و وطن پرستانه شما ميكند و با هيچ زباني نميتوان اهميت و عمق و ژرفاي چنين حركت پرمخاطره اي را تشريح نمود. روز بعد يك موتور سوار نظامي يك احضاريه از طرف دادرسي ارتش كه رياست آنرا سپهبد مرتضي خسرواني كه افسر درستي است و فعلاً در پاريس زندگي ميكند بمن ابلاغ شد و مرا بعنوان مطلع در شعبه 10 دادرسي ارتش براي فرداي آن روز احضار كرده بودند. وقتي وارد دفتر اين شعبه شدم يك سرتيپ و يكنفر سرهنگ كه اسامي آنها را فراموش كردم از حضور و ورود من بسيار اظهار خوشوقتي كردند. تيمسار رياست شعبه در نطق مفصلي از خدمات و مبارزات و سوابق سياسي من تجليل فراوان نمود كه من سخنان او را قطع كردم و سئوال نمودم دليل احضار من چيست؟ افسر مربوطه گفت از رويداد قم كه خوشبختانه باعث مرگ شما نشد آگاه شده ايم، تيمسار سپهبد خسرواني رئيس دادرسي ارتش ما را مأمور رسيدگي و آگاهي كامل از اين رويداد نموده است. گفتم گرچه آگاهي شما و ايشان، تأثيري در ادامه حكومت خائنين نخواهد داشت، معهذا به سئوالات شما پاسخ ميدهم و سئوال كردم غير از خود رئيس دادرسي ارتش چه مقامي اظهارات مرا خواهد خواند. آن افسر جواب داد شخص اعليحضرت. گفتم سوگند ميخوريد؟ پا شد و با سلام نظامي سوگند خورد. در پاسخ به اولين سئوال او كه در قم چه گذشت، گفتم اجازه بدهيد پاسخ به شما را خودم بنويسم. در اينجا فقط به نقل چند سطري از اين پاسخي كه دو ساعت طول كشيد و 80 صفحه شد، مبادرت مينمايم... مقدمتاً گفتم: ... بايد رفت و ديد و مطالعه كرد كه چگونه يك ملتي به اوج ترقي و افتخار و سربلندي ميرسد و كشور ديگري ويران و تجزيه و نابود ميگردد... در اينجا نقش «آدم» و آدمهاي وطن پرست و باصلاحيت را مطرح كردم و حكومت خائنين در سالهاي دراز بر ملت ايران را تشريح نمودم و آنگاه ماجرائي كه در خانه احمد طباطبائي اتفاق افتاده كاملاً و صادقانه توضيح دادم. روز بعد احمد طباطبائي توقيف شد. حميد بختيار و مجيد بختيار توقيف شدند. مرا با آيت اله فقيه كه آن جمله را بمن گفته بود روبرو كردند. آن آخوند گفت: واله غيرت و شهامت اين جوان همه ما را تحت تأثير قرار داد. او نيز زنداني شد. وارد بازتاب سريع و وسيع اين ماجرا و عصبانيت و دشمني آخوندها و حضرات بختياري نميشويم. ولي لازم است گفته شود احمد طباطبائي كه محكوم به اعدام شده بود و سايرين بوسيله اعمال نفوذ و قدرت اسداله علم آزاد شدند و اين پرونده مهم نيز نظير پرونده هاي ديگر بايگاني شد! از بيان اين مارجا هدفم اين است كه بگويم در روزي كه اكثر مردم شهرستان قم ميدانستند خميني منبر مبرود و به شديدترين انتقادات از شاه ميپردازد و مردم را براي قيام و انقلاب دعوت ميكند، چرا رئس اداره ساواك قم و مأمورين فراوان اين سازماني كه بر ملت ايران حكمراني مينمود با به كمك گرفتن نيروي پليس و انتظامي از منبر رفتن خميني جلوگيري نكردند؟ و گذاشتند او نه تنها بعنوان يك روحاني بلكه يك قهرمان ملي عليه نظام سلطنت، اين چنين بيباكانه و با بكار بردن ركيكترين و اهانت آميزترين كلمات و جملات، مردم را عليه سلطنت برانگيخت و در واقع مجري طرح تازه دولت انگليس گرديد و آنگاه شبانه او را توقیف، از قم به تهران و از تهران به عراق تبعيد نمودند، تا علاقمندان و طرفداران قدرت بيشتري پيدا بكنند؟ حال بايد ديد در اين ماجرا و حادثه و توطئه بسيار مهم نقش ساواك چه بوده است؟ آيا ميخواستند خميني منبر برود و قهرمان بشود و ملتي را عليه سلطنت و در راه مقاصد استعمارگران بحركت درآورد؟ اين مهمترين گامي كه در راه طرح 1357 برداشته شد تاكنون مطرح نشده است. نه تنها اين ماجرا و نقش خائنانه رئيس ساواك و همكاران او در قم و رؤساي نظامي و انتظامي هرگز مورد تجزيه و تحليل واقع نگرديده است، بلكه قدمي و اقدامي براي به انديشه واداشتن افراد اين ملت بدبخت برداشته نشده است تا از خود سئوال كنند كسي كه در پائيز 1341 يعني درست يكسال پيش از اين ماجرا، در تلگرامي به شاه چنين مينويسد كه ميخوانيد، چگونه و چرا به يك عنصر ماجراجو، انقلابي، ضد سلطنت و مجري طرح گوادلوپ تبديل ميشود؟ حضور مبارك اعليحضرت همايوني، تلگراف اعليحضرت مبني بر اينكه اعليحضرت بيش از هر كس در حفظ شعائر مذهبي كوشا هستند و توفيق اينجانب را در ترويج مقررات اسلام و هدايت عوام خواستار شدند، موجب تشكر گرديد. البته ملت مسلمان ايران از اعليحضرت همين انتظار را دارد. و شغل روحانيون ارشاد و هدايت ملت مسلمان ايران است. مع الاسف آقاي اسداله علم، نه به قانون اساسي اعتنائي نموده اند و مينمايند و نه امر ملوكانه را اطاعت كردند و ميكنند. آقاي علم حتي از نشر افكار عمومي در مطبوعات و اظهار تظلم آنها به اعليحضرت جلوگيري ميكنند. اينجانب به حكم خيرخواهي اعليحضرت را متوجه ميكنم به اينكه اطمينان نفرمائيد به عناصري كه با چاپلوسي و اظهار چاكري و خانه زادي ميخواهند تمام كارهاي خلاف دين و قانون اساسي را كه ضامن اساس مليت و سلطنت است از اعتبار بياندازند. آقاي علم را ملزم فرمائيد كه از قانون اساسي تبعيت كند. از خداوند تعالي استقلال مملكت اسلامي و حفظ آنرا از آشوب و انقلاب مسئلت مينمايم. الداعي، روح اله الموسوي الخميني